• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۰

آرش دوباره دراز کشید، اما این بار چشمانش باز موند. به سقف خیره شد.
گفت: _الان چی کار باید بکنم؟
رها گفت: _اول از همه، باید بدونی که ترسیدن طبیعیه. اما ترس، سوختِ سایه‌هاست. هر چی بیشتر بترسی، اون‌ها قوی‌تر می‌شن.
آرش دستش رو آورد بالا. دستش می‌لرزید. لرزش شدید. انگار یه موتور ویبره زیر پوستش روشن بود.
گفت: _ من نمی‌ترسم دکتر. من خسته‌م. خسته از جنگیدن.
رها دست آرش رو گرفت. دستش سرد و مرطوب بود. لرزش رو حس می‌کرد.
گفت:
_می‌دونم. برای همین اول باید بدنت رو آروم کنی. ذهنت دنبال بدنت می‌گرده. اگر بدنت آروم باشه، ذهنت هم آروم میشه.
آرش پرسید: _چطور؟
رها گفت: _چشمات رو ببند. نه محکم. فقط پلک‌هات رو بذار روی هم. حالا تمرکز کن روی نوک انگشت‌های پای راستت. حسشون کن. گرماشون رو. سنگینیشون رو.
آرش چشم‌هاش رو بست. نفس‌هاش هنوز نامنظم بود.
رها ادامه داد:
_حالا برو بالاتر. مچ پا. ساق پا. زانو. هر عضله‌ای که حس می‌کنی سفته، شلش کن. تصور کن یه نور طلایی گرم از پاییت شروع میشه و بالا میاد.
چند دقیقه گذشت. سکوت مطلق حاکم بود. فقط صدای دستگاه‌های مانیتورینگ شنیده می‌شد.
ناگهان، لرزش دست آرش کمتر شد. خط‌های روی مانیتور آروم‌تر شدن. امواج بتا کاهش پیدا کردن و امواج آلفا ظاهر شدن.
رها آروم گفت: _عالیه آرش. داری خوب پیش میری. حالا برس به دست‌هات. انگشت‌هات رو حس کن.
آرش زمزمه کرد: _گرمه... نور گرمه...
اما ناگهان، چهره‌ی آرش درهم رفت. ابروهاش در هم کشیده شد. لرزش دوباره برگشت، اما این بار شدیدتر.
گفت:
_اون‌ها اومدن... سایه‌ها... پشت سرم هستن.
رها سریع گفت:
_آرش، بهشون نگاه نکن. فقط روی نور تمرکز کن. نور رو قوی‌تر کن.
آرش فریاد زد: _نمی‌تونم! دارن منو می‌کشن!
مانیتورها شروع کردن به بوق زدن. ضربان قلب آرش از ۷۰ به ۱۲۰ رسید.
رها دستش رو محکم‌تر گرفت:
_آرش! من اینجام. من واقعیم. به صدای من گوش بده. نه به اون‌ها. به من!
آرش ناله کرد. بدنش قوس برداشت.
و بعد... همه چیز تاریک شد.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۱

چراغ‌های اتاق خواب آرش برای چند ثانیه قرمز شدن و بعد به حالت عادی برگشتن. بوق ممتد مانیتورها قطع شد و جای خودش رو به صدای وزوز آرام دستگاه‌ها داد. آرش روی تخت افتاده بود، نفس‌نفس می‌زد و عرق سرد تمام پیشونیش رو پوشونده بود.
رها سریع دستش رو از مچ آرش برداشت و ایستاد. قلب خودش هم داشت تند می‌زد، اما سعی کرد ظاهرش آروم باشه. نمی‌خواست ترسش رو به سوژه منتقل کنه.
با صدایی محکم ولی مهربون گفت:
_آرش؟ آرش، من اینجام. چشمات رو باز کن.
آرش به سختی پلک زد. چشمانش خسته و گیج بود. انگار تازه از یه دو ماراتن برگشته باشه.
زمزمه کرد: _رفتن...؟
رها سر تکون داد: _برای الان بله. اما برمی‌گردن اگر آماده نباشی.
در همین لحظه، در اتاق کنترل باز شد و دکتر کاویانی با دو نفر از تکنسین‌ها وارد شدن. صورت کاویانی نگران بود، اما بیشتر از اینکه نگران سلامت آرش باشه، نگران داده‌های از دست رفته به نظر می‌رسید.
کاویانی سریع پرسید: _چی شد دکتر شمس؟ چرا ضربان قلبش یهو پرید؟
رها بدون اینکه نگاهش کنه، مشغول چک کردن مردمک چشم آرش با چراغ قوه‌ی کوچکش بود. گفت:
هحمله‌ی پنیک ناشی از توهم بصری. اون احساس حضور "سایه‌ها" رو کرد. مغزش واکنش جنگ یا گریز نشون داد.
کاویانی اخم کرد و به مانیتورها نگاه کرد:
_داده‌های تتا قطع شد. ما داشتیم به نقطه‌ی ورود نزدیک می‌شدیم. حیف شد.
رها بلند شد و با عصبانیت به سمت کاویانی چرخید: _حیف؟ دکتر، جان یه انسان در خطر بود! شما نمی‌تونید اونو مثل یه ماشین فشار بدید. ذهن اون الان مثل یه زخم بازه. اگر زیاد دستکاریش کنید، عفونت می‌کنه.
کاویانی آهی کشید و عینکش رو جابه‌جا کرد:
_ما وقت نداریم دکتر. پروژه سیمرغ فقط یه اسم قشنگ نیست. این پروژه درباره‌ی "تکامل آگاهیه". انسان‌ها هزاران ساله که خواب می‌بینن، اما هیچ‌کس نتونسته کنترلش کنه. ما می‌خوایم اولین نسلی باشیم که نه تنها رویا می‌بینن، بلکه واقعیت رو انتخاب می‌کنن.
رها پوزخند زد: _واقعیت رو انتخاب می‌کنن؟ یا واقعیت رو تحریف می‌کنن تا به درد جیب شرکت نُوا بخوره؟
کاویانی مکث کرد. نگاهش سرد شد. گفت:
_این بحث‌های فلسفی رو بذارید برای بعد. الان وظیفه‌ی شما اینه که آرش رو ثبات بدید. اون کلید ماجراست. اگر اون نتونه مرز بین خواب و بیداری رو کنترل کنه، بقیه سوژه‌ها هم شکست می‌خورن.
آرش که حالا کمی هوشیارتر شده بود، با صدایی ضعیف گفت:
_من کلید نیستم دکتر... من زندانی‌ام.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۲

بعد از اینکه وضعیت آرش پایدار شد و تکنسین‌ها اتاق رو ترک کردن، کاویانی یه پوشه‌ی دیگه از کیفش درآورد. این یکی ضخیم‌تر و رسمی‌تر بود. لوگوی طلایی شرکت نُوا روی جلدش می‌درخشید.
کاویانی پوشه رو روی میز کوچیک کنار تخت گذاشت و گفت:
_قبل از اینکه جلسه‌ی بعدی رو شروع کنیم، یه سری مسائل اداری هست که باید حل بشه. این قرارداد جدیدیه. مخصوص مرحله‌ی دوم تحقیقات.
رها پوشه رو برداشت. صفحات پر از متن‌های ریز حقوقی به زبان انگلیسی و فارسی بود.
پرسید: _مرحله‌ی دوم؟ فکر کردم هنوز تو مرحله‌ی مقدماتی هستیم.
کاویانی لبخند زد:
_با ورود شما، ما وارد فاز عملیاتی شدیم. این قرارداد شامل بندهای محرمانگی شدیدتریه. هر چیزی که اینجا می‌بینید، هر صحبتی که می‌شنوید و هر تجربه‌ای که دارید، متعلق به شرکت نُوا است. حق انتشار، حتی به صورت ناشناس، رو ندارید.
رها شروع کرد به ورق زدن. چشمش روی یه بند خاص توقف کرد: «بند ۷-الف: کلیه‌ی داده‌های نورولوژیک و تجربیات ذهنی سوژه‌ها و پژوهشگران، دارایی معنوی انحصاری شرکت نُوا می‌باشد.»
رها انگشتش رو روی خط کشید و گفت:
_یعنی حتی افکار من هم مال شماست؟
کاویانی شانه بالا انداخت:
_در ساعات کاری و در محیط پروژه، بله. ما داریم روی مرزهای دانش حرکت می‌کنیم دکتر. امنیت اطلاعات حیاتی‌ترین بخش کاره. اگر این اطلاعات لو بره، نه تنها پروژه نابود میشه، بلکه ممکنه باعث وحشت عمومی بشه. تصور کنید مردم بفهمن که واقعیت اون چیزی نیست که فکر می‌کنن.
رها به آرش نگاه کرد که داشت با بی‌حوصلگی به سقف خیره می‌شد. بعد دوباره به کاویانی نگاه کرد.
گفت:
_من امضا می‌کنم. اما یه شرط دارم.
کاویانی ابرو بالا انداخت: _شرط؟
رها گفت: _دسترسی کامل به پرونده‌های پزشکی قبلی آرش. بدون سانسور. و همچنین اجازه‌ی استفاده از روش‌های درمانی غیردارویی به تشخیص خودم.
کاویانی کمی فکر کرد. بعد سر تکون داد:
_قبوله. پرونده‌ها توی سیستم هستن. رمز عبورش رو براتون می‌فرستم. اما مراقب باشید دکتر شمس. بعضی حقایق، دردناک‌تر از نادانی‌ان.
رها خودکار رو برداشت و زیر صفحه آخر رو امضا کرد. حس بدی داشت. انگار داشت روحش رو می‌فروخت. اما چاره‌ای نبود. اگر می‌خواست به آرش کمک کنه، باید داخل سیستم می‌موند.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۳

ساعت از ۴ بامداد گذشته بود. طوفان بیرون هنوز ادامه داشت، اما شدتش کمتر شده بود. رها خسته‌تر از اون چیزی بود که فکر می‌کرد. بدنش درد می‌کرد، نه از فعالیت فیزیکی، بلکه از تنش عصبی.
کاویانی اونو به بخش اقامتی پرسنل هدایت کرد. یه راهروی دیگه، این بار با فرش‌های نرم و نورهای گرم‌تر.
گفت:
_اتاق شما انتهای راهروه. صبحانه ساعت ۸ سرو میشه. فردا ساعت ۹ جلسه‌ی تیمی داریم. سعی کنید استراحت کنید.
رها تشکر کرد و وارد اتاق شد. اتاق ساده اما شیک بود. یه تخت بزرگ، یه میز کار و یه پنجره‌ی کوچک که رو به دیوار سنگی حیاط داخلی باز می‌شد. هیچ منظره‌ای نداشت. فقط سنگ و تاریکی.
کیفش رو روی تخت گذاشت و روی لبه‌ی نشست. سکوت اتاق عجیب بود. بعد از سر و صدای آزمایشگاه، این سکوت کرکننده به نظر می‌رسید.
گوشی‌اش رو چک کرد. آنتن نداشت. اینترنت هم قطع بود. کاویانی گفته بود که به دلایل امنیتی، ارتباط با خارج در طبقات منفی محدود شده.
رها احساس تنهایی کرد. خیلی شدید.
بلند شد و به سمت پنجره رفت. دستش رو روی شیشه‌ی سرد گذاشت. انعکاس صورتش رو توی شیشه دید. خسته، رنگ‌پریده، با چشم‌هایی که سوال‌های بی‌پاسخ زیادی داشتن.
با خودش فکر کرد:
_چرا اومدم اینجا؟ پول؟ شهرت؟ یا کنجکاوی؟
یاد حرف آرش افتاد: _تو بوی بارون میدی.
شاید واقعاً دنبال یه تغییر بود. یه تغییری که توی زندگی معمولی‌اش پیدا نمی‌کرد.
از کیفش یه دفترچه یادداشت درآورد. قلم رو برداشت و نوشت:
روز اول. آرش ترسیده، اما باهوشه. کاویانی چیزی رو پنهان می‌کنه. سایه‌ها واقعی‌ان. یا حداقل برای آرش واقعی‌ان. باید بفهمم اون سایه‌ها چی هستن.
دفترچه رو بست و روی میز گذاشت. لباس‌هاش رو عوض نکرد. فقط کفش‌هاش رو درآورد و روی تخت دراز کشید. چشمانش رو بست، اما خوابش نمی‌برد. هر بار که پلک می‌زد، تصویر چشم‌های سیاه سارا و لرزش دست‌های آرش جلوی چشمش می‌اومد.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۴

بالاخره خستگی غلبه کرد و رها به خواب رفت. اما خوابش آرام نبود.
خواب دید که توی همون راهروی سفید آزمایشگاه راه میره. اما این بار راهرو بی‌انتها بود. هر چی جلو می‌رفت، درها بیشتر می‌شدن.
صدای پاش اکو نمی‌شد. صداها خفه بودن.
ناگهان، صدای زمزمه‌ای شنید. همون صدایی که آرش توصیف کرده بود.
_برگرد... برگرد...
رها ایستاد. برگشت. هیچ‌کس نبود.
اما دیوارها شروع کردن به تغییر کردن. رنگ سفیدشون تبدیل به خاکستری تیره شد. و بعد سیاه.
سایه‌هایی از گوشه‌های دیوار جدا شدن و به سمتش اومدن. شکل نداشتن. فقط لکه‌های تاریک بودن که حرکت می‌کردن.
رها خواست فرار کنه، اما پاهایش به زمین چسبیده بودن.
یکی از سایه‌ها نزدیک‌تر شد. صدایی از توش شنیده شد. صدای خودش بود:
_تو هم یکی از اونایی؟
رها فریاد زد: _نه! من متفاوتم!
سایه خندید. خنده‌ای که شبیه شکستن شیشه بود.
سایه دستش رو دراز کرد تا صورت رها رو لمس کنه. دستش سرد بود. یخ‌زده.
رها از جا پرید. نفس‌نفس می‌زد. عرق سرد روی پیشونیش بود.
اتاق تاریک بود. ساعت روی میز عدد ۰۵:۳۰رو نشون می‌داد.
قلبش داشت مثل طبل می‌کوبید.
بلند شد و آب خورد. دستش می‌لرزید.
_این فقط یه خواب بود.
با خودش گفت: _فقط استرس روز اوله.
اما وقتی به آینه‌ی بالای سینک نگاه کرد، یه چیز عجیب دید.
روی شیشه‌ی آینه، با بخار دهانش، یه کلمه نوشته شده بود:
_بیدار شو
رها خشکش زد. نفسش رو حبس کرد.
آیا اون واقعاً این رو نوشته بود؟ یادش نمی‌اومد.
دستمالی برداشت و سریع پاکش کرد.
_تو داری دیوونه میشی رها!
زمزمه کرد:
_کنترل خودت رو از دست نده.
اما ته دلش می‌دونست که این فقط شروع ماجراست.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۵

صبح زود، قبل از جلسه‌ی تیمی، رها به اتاق کنترل برگشت. می‌خواست با تجهیزات آشنا بشه. نمی‌خواست وابسته‌ی کاویانی یا تکنسین‌ها باشه. باید خودش می‌فهمید چی داره اتفاق می‌افته.
اتاق کنترل خالی بود. فقط صدای وزوز کم‌سرعت کامپیوترها شنیده می‌شد.
رها پشت کنسول اصلی نشست. سیستم عامل پیچیده‌ای داشت. پر از نمودارها و داده‌های زنده.
روی مانیتور اصلی، پرونده‌ی آرش باز بود. رها شروع کرد به مرور داده‌های شب قبل.
لحظه‌ای که ضربان قلب آرش بالا رفته بود، یه الگوی عجیب توی امواج مغزی دیده می‌شد. یه جهش ناگهانی در فرکانس گاما.
رها زوم کرد. این الگو شبیه هیچ‌کدوم از الگوهای استاندارد خواب نبود. شبیه الگوی "تجربه‌ی اوج" یا حتی "مرگ بالینی" بود.
با خودش فکر کرد:
_آرش نترسیده بود. اون چیزی رو دیده بود. چیزی که مغزش نتونسته پردازش کنه و برای همین شوکه شده.
سپس فایل‌های صوتی رو چک کرد. صدای ضبط شده‌ی اتاق آرش رو پلی کرد.
صدای تنفس آرش. صدای رها. و بعد... یه صدای پس‌زمینه‌ی خیلی ضعیف.
رها هدفون رو محکم‌تر روی گوشش فشار داد و ولوم رو تا آخر بالا برد.
یه صدای خش‌خش مانند شنید. مثل صدای باد لای درز پنجره.
اما باد که توی اتاق ایزوله نبود.
صدا واضح‌تر شد. انگار کسی داشت از فاصله‌ی دور زمزمه می‌کرد.
رها تلاش کرد کلمات رو تشخیص بده.
...در بازه... سایه‌ها... گرسنه‌ن...
این همون جمله‌ای بود که آرش گفته بود!
اما عجیب بود. این صدا قبل از اینکه آرش حرف بزنه، ضبط شده بود. انگار صدا از جایی دیگه می‌اومد. یا شاید... از زمانی دیگه؟
رها سردش شد. این امکان نداشت. تجهیزات باید سالم باشن. شاید نویز الکتریکی بوده.
اما حس ششمش می‌گفت که نه. این یه پیام بود.
ناگهان در اتاق کنترل باز شد. تکنسین جوانی وارد شد.
_سلام خانم دکتر. زود اومدید.
رها سریع پنجره‌ی صدا رو بست و وانمود کرد که داره گزارش می‌نویسه.
_سلام. داشتم داده‌ها رو بررسی می‌کردم. همه چیز نرماله؟
تکنسین لبخند زد: _بله. سیستم‌ها پایدارن. فقط یه نکته‌ی کوچیک. دیشب یه نوسان برق کوتاه داشتیم. شاید روی ضبط‌ها اثر گذاشته باشه.
رها سر تکون داد: _احتمالش زیاده. ممنون.
تکنسین رفت. رها نفس راحت کشید.
نوسان برق بهانه‌ی خوبی بود. اما رها می‌دونست که حقیقت چیز دیگه‌ایه.
او باید راز این صداها رو کشف می‌کرد. قبل از اینکه دیر بشه.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت۱۶

صبح روز بعد، رها زودتر از موعد مقرر توی اتاق کنترل نشسته بود. هنوز بوی قهوه‌ی تلخی که از دستگاه کوچیک گوشه‌ی اتاق می‌اومد، فضا رو پر کرده بود. مانیتورها روشن بودن و داده‌های زنده‌ی آرش رو نشون می‌دادن. اون دیشب تقریباً نخوابیده بود و ذهنش درگیر همون صدای مرموزی بود که توی ضبط‌ها شنیده بود.
در باز شد و کاویانی وارد شد. یه لیوان چای نبات داغ دستش بود و اون رو روی میز جلوی رها گذاشت.
_صبحت بخیر دکتر شمس. فکر کردم شاید به این نیاز داشته باشی. دیشب سخت گذشته.
رها تشکر کرد و لیوان رو برداشت. گرمای چای انگشتانش رو نوازش کرد. گفت:
_ممنون. راستش داشتم داده‌های دیشب رو بررسی می‌کردم. یه چیزی توجهم رو جلب کرد.
کاویانی کنارش نشست و به مانیتور نگاه کرد: _چی؟
رها اشاره کرد به نمودار امواج مغزی آرش:
_اینجا. لحظه‌ای که ضربان قلبش بالا رفت، یه جهش ناگهانی توی فرکانس گاما داریم. ولی قبلش... ببینید اینجا. یه الگوی تتای خیلی عمیق و پایدار وجود داره که حداقل ده دقیقه قبل از حمله شروع شده.
کاویانی ابروهاش رو بالا انداخت:
_تتا؟ یعنی چی؟ مگه نباید تو حالت بتا یا آلفا باشه وقتی بیداره؟
رها سر تکون داد و با لحنی آموزشی اما جدی توضیح داد:
_دقیقاً همین نکته‌ست دکتر. امواج تتا معمولاً بین ۴ تا ۸ هرتز هستن و مربوط به خواب عمیق، مدیتیشن‌های پیشرفته یا حالت خلسه‌ان. وقتی کسی تو این فرکانسه، دروازه‌ی ناخودآگاه باز میشه. ولی آرش... آرش تو این حالت کاملاً هوشیاره. این یعنی اون داره واقعیت رو از یه لایه‌ی دیگه پردازش می‌کنه، نه از طریق حواس پنج‌گانه.
کاویانی سکوت کرد و به خطوط روی مانیتور خیره شد. بعد پرسید:
_یعنی اون داره شیفت می‌کنه؟ بدون متد؟ بدون اسکریپت؟
رها آروم گفت: _به نظر میاد بله. ولی مشکل اینجاست که اون کنترلی روش نداره. مثل کسی که وسط اقیانوس افتاده و موج‌ها هر جا بخوان می‌برنش. ما باید بهش یاد بدیم چطور سوار موج بشه، نه اینکه غرق بشه.
کاویانی نفس عمیقی کشید و گفت:
_پس اولین قدممون آموزش "ثبات"ـه. درست میگم؟
رها لبخند زد: _دقیقاً. و برای ثبات، اول باید بفهمه کجاست. باید بتونه فرق بین واقعیت فعلی و توهمات ذهنیش رو تشخیص بده.


*اسکریپت : متنی در مورد ویژگی های دنیای موازی که قراره بهش شیفت کنن، که قبل شیفت کردن برای تمرکز بیشتر مینویسن و می خونن.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۷

ساعت ۹ صبح، همه‌ی اعضای تیم اصلی توی اتاق کنفرانس جمع شدن. علاوه بر رها و کاویانی، سه تا تکنسین ارشد، یه پزشک متخصص مغز و اعصاب به نام دکتر نادری، و یه نماینده‌ی امنیتی به اسم سروان رحیمی هم حضور داشتن.
فضای اتاق رسمی و سنگین بود. پروژکتور روشن شد و لوگوی نُوا روی دیوار نقش بست.
کاویانی ایستاد و شروع کرد:
_خب دوستان، همان‌طور که می‌دونید، با ورود دکتر شمس وارد فاز جدیدی شدیم. هدف امروز، هماهنگی کامل تیم برای جلسات آینده‌ست.
بعد رو به سروان رحیمی کرد:
_سروان، لطفاً پروتکل‌های امنیتی رو مرور کنید.
سروان رحیمی مردی بود با چهره‌ای سنگی و صدایی که انگار از ته چاه می‌اومد. بلند شد و گفت: _همون‌طور که مستحضرید، سطح دسترسی سوژه‌ها و حتی پرسنل در این مرحله بسیار محدوده. هیچ‌کس حق نداره بدون مجوز کتبی من یا آقای کاویانی، اتاق‌های ایزوله رو ترک کنه. تمام مکالمات ضبط میشه. تمام حرکات سوژه‌ها تحت نظارت ۲۴ ساعته‌ست.
مکث کرد و نگاهش رو روی تک‌تک افراد چرخوند: _هرگونه تلاش برای ارتباط غیرمجاز با خارج، دستکاری تجهیزات یا پنهان‌کردن اطلاعات، برابر با خیانت به پروژه‌ست و عواقب قانونی و انضباطی شدید داره. واضح صحبت کردم؟
همه سر تکون دادن. رها حس کرد یه فشار سنگین روی سینه‌اش نشسته. این فقط یه آزمایشگاه نبود؛ یه زندان لوکس بود.
سروان ادامه داد: _دکتر شمس، شما به عنوان روانشناس اصلی، دسترسی سطح ۳ دارید. یعنی می‌تونید وارد اتاق‌های سوژه‌ها بشید و باهاشون صحبت کنید. ولی هر تغییری توی پروتکل درمانی باید قبلاً تأیید بشه.
رها خواست اعتراض کنه، اما کاویانی با یه نگاه معنادار ساکتش کرد. الان وقت بحث نبود.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۸

بعد از جلسه، رها داشت به سمت اتاق آرش برمی‌گشت که توی راهرو با یه نگهبان جدید مواجه شد. مردی قدبلند با لباس فرم مشکی و گوشی بی‌سیم روی شونه‌اش. صورتش زیر کلاه نقاب‌دار پنهان بود و فقط چشم‌هاش دیده می‌شد.
چشم‌هایی سرد، بی‌روح و نفوذناپذیر.
رها سلام کرد و خواست رد بشه، اما نگهبان یه قدم جلو اومد و راهش رو سد کرد.
_کارت دسترسی!!
رها کارت گردن‌آویزش رو نشون داد. نگهبان اسکنر دستی‌اش رو نزدیک کرد و بوق کوتاهی شنیده شد.
بعد با صدایی خشک گفت:
_طبق برنامه‌ی جدید، شما فقط اجازه دارید بین ساعت ۱۰ تا ۱۲ و ۱۴ تا ۶ با سوژه شماره یک تعامل داشته باشید. بقیه‌ی زمان‌ها، اتاق تحت قرنطینه‌ست.
رها اخم کرد: _قرنطینه؟ چرا؟؟ وضعیت آرش پایداره.
نگهبان جواب نداد. فقط به در اتاق آرش اشاره کرد و عقب رفت. انگار دستور شفاهی گرفته بود که نباید توضیحی بده.
رها با عصبانیت وارد اتاق کنترل شد. این محدودیت‌های جدید بی‌معنی بودن. مگه قرار نبود بهش اعتماد کنن؟
هدفون رو برداشت و صدای تنفس آرش رو چک کرد. آروم و منظم بود.
با خودش فکر کرد:
_اون‌ها دارن چیزی رو پنهان می‌کنن. یا شاید... از چیزی می‌ترسن.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۹

ساعت ۱۰ شد و رها اجازه پیدا کرد وارد اتاق آرش بشه. اما قبل از اینکه در رو باز کنه، یه صدای خیلی ضعیف شنید.
مثل صدای خراشیدن ناخن روی فلز.
از پشت دیوار کنار در می‌اومد.
رها گوشش رو به دیوار چسبوند. صدا واضح‌تر شد. ریتمیک بود. مثل یه کد مورس یا یه شمارش معکوس.
تق... تق... تق... سکوت... تق... تق...
قلبش تند زد. این صدا از کجا می‌اومد؟ اتاق کناری خالی بود. فقط تأسیسات برق اونجا بود.
آیا ممکن بود یکی از سوژه‌های دیگه اونجا باشه؟ یا شاید... چیزی غیرانسانی؟
صدا قطع شد.
رها چند ثانیه گوش داد. سکوت مطلق.
بعد در اتاق آرش رو باز کرد و وارد شد. سعی کرد ظاهرش آروم باشه، اما ذهنش درگیر همون صدا بود.
آرش روی تخت نشسته بود و به در خیره شده بود. انگار منتظرش بوده.
به محض دیدن رها گفت: _شنیدیش؟
رها تعجب کرد: _چی رو؟
آرش با صدایی آروم گفت:
_صدای دیوار. اون‌ها دارن می شمارن.
رها خشکش زد. پس اون فقط توهم نبوده. آرش هم شنیده بود.
نزدیک تخت رفت و آروم پرسید:
_از کی این صدا رو می‌شنوی؟
آرش گفت:
_از دیشب. وقتی تو رفتی. اولش فکر کردم توهمه. ولی بعد فهمیدم واقعی‌یه. اون‌ها دارن زمان رو می‌شمارن. برای چی؟ نمی‌دونم. ولی حس می‌کنم... حس می‌کنم مربوط به منه.
رها نشست کنار تخت. حالا مطمئن بود که چیزی فراتر از یه آزمایش روانشناسی در جریانه.
گفت:
_آرش، از امروز به بعد، هر چیزی که می‌شنوی یا می‌بینی، حتی اگه فکر می‌کنی توهمه، به من بگو. ما باید الگوش رو پیدا کنیم.
آرش سر تکون داد. توی چشم‌هاش یه ترس عمیق بود، اما یه امید کوچیک هم دیده می‌شد. امید به اینکه شاید این بار، کسی واقعاً گوش بده.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

بالا