• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
نام اثر: پروژه‌ی سیمرغ
ژانر: علمی تخیلی، فانتزی
نویسنده: مهیاس
خلاصه:
«پروژه سیمرغ» داستانِ تبدیلِ درد به نور است. روایتی از اتحادِ چهار نفر که فهمیدند بزرگترین قدرت جهان، نه در تنهایی و فرار، بلکه در «با هم بودن» نهفته است. آن‌ها ثابت کردند که حتی در تاریک‌ترین زندان‌ها نیز می‌توان بال گشود و به سمت سپیده‌دمِ حقیقت پرواز کرد.

✨ سیمرغ افسانه نیست؛ سیمرغ یعنی ما، وقتی که دست‌هایمان را در دست هم گره می‌زنیم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱

بارون داشت مثل شلاق به شیشه‌های ضدگلوله‌ی جیپ می‌کوبید. صدای رعد و برق اونقدر بلند بود که انگار آسمون داشت از هم می‌پاشید. بیرون، فقط تاریکی مطلق بود و شن‌های داغ کویر لوت که حالا زیر این طوفان عجیب و غریب خیس شده بودن.
رها شمس، دستش رو محکم دور دسته صندلی چرمی حلقه کرده بود و به جاده‌ی خاکی و گِلی خیره شده بود. راننده، یه مرد چهارشونه با لباس فرم مشکی، حتی یک کلمه هم حرف نمی‌زد. فقط چشم‌هاش توی آینه عقب، گهگاهی نگاه رها رو دنبال می‌کرد.
رها با خودش فکر کرد:
_بارون تو کویر؟ این دیگه چه شوخیه؟
اما ته دلش می‌دونست که این یه شوخی نیست. این اولین نشونه‌ی اینه که وارد جایی شده که قوانین طبیعت توش معنا ندارن.
ساعت روی داشبورد عدد **۰۲:۱۴** بامداد رو نشون می‌داد.
راننده بالاخره سکوت رو شکست، بدون اینکه سرش رو برگردونه:
_رسیدیم خانم دکتر. خوش اومدید به جهنم!
رها اخم کرد و گفت:
_جهنم؟ فکر کردم اسمش "نُوا" باشه. یه اسم شیک و امروزی.
راننده یه پوزخند تلخ زد و دنده رو عقب داد:
_اسم‌ها مهم نیستن دکتر جان. مهم اینه که وقتی پات رو بذاری داخل، دیگه هیچ‌وقت مثل قبل نخواهی شد. کمربندت رو باز کن.
درهای سنگین آهنی جلوشون باز شد و نورهای نئونی آبی‌رنگ، مه و بارون رو روشن کردن. رها نفس عمیقی کشید. بوی نم خاک با بوی تند اوزون و فلز داغ قاطی شده بود. قلبش داشت تند می‌زد، اما نه از ترس... از هیجان. یا شاید هم هشدار.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۲

پیاده شدن از ماشین سخت بود. باد شدید سعی می‌کرد تعادل رها رو به هم بزنه. اون کتش رو دور خودش سفت‌تر پیچید و به سمت ورودی اصلی دوید. درهای اتوماتیک با یه صدای هیس‌مانند باز شدن و هوای گرم و خشک داخل ساختمان، صورتش رو نوازش کرد.
داخل، همه چیز سفید و استریل بود. دیوارهای صاف، کف‌های براق و سکوتی که گوش آدم رو کر می‌کرد. یه منشی جوان با لبخندی مصنوعی پشت پیشخوان نشسته بود.
منشی بدون اینکه سرش رو از روی مانیتور برداره گفت:
_دکتر شمس؟ دیر کردید. آقای کاویانی منتظرن.
رها کارت شناساییش رو روی میز گذاشت و گفت:
_طوفان بود. جاده بسته شده بود. فکر کنم باید یه کم بیشتر مراقب سوژه‌هاتون باشید، نه مهموناتون.
منشی بالاخره سرش رو آورد بالا. چشم‌هاش سرد و بی‌روح بودن. کارت رو اسکن کرد و یه کارت دسترسی گردن‌آویز به رها داد:
_طبقه منفی سه. آسانسور انتهای راهرو. رمز عبور: ۷-۳-۹-سیمرغ. موفق باشید.
رها کارت رو گرفت. سنگین بود. خیلی سنگین‌تر از یه تکه پلاستیک معمولی.
با خودش زمزمه کرد:
_سیمرغ... پس داستان راسته.
وارد آسانسور شد. دکمه طبقه منفی سه رو زد. درها بسته شدن و آسانسور با سرعتی غیرعادی شروع به پایین رفتن کرد. گوش‌هاش گرفت. اعداد قرمز رنگ روی نمایشگر سریع عوض می‌شدن:
-۱... -۲... -۳
وقتی درها باز شد، بوی قهوه سوخته و الکتریسیته ساکن به مشامش رسید. اینجا دیگه شبیه یه بیمارستان نبود. شبیه یه پایگاه فضایی بود.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۳

راهروی طولانی پر از اتاق‌های شیشه‌ای بود. توی هر کدوم، یه نفر روی تخت دراز کشیده بود و سیم‌های زیادی به سرش وصل بود. مانیتورهای بزرگ بالای سرشون خطوط سبز و آبی رو نشون می‌دادن که مدام بالا و پایین می‌رفتن.
رها آروم قدم برمی‌داشت. صدای پاش روی کف اپوکسی اکو می‌شد.
ناگهان صدای یه مرد میانسال از پشت سرش شنیده شد:
_دکتر شمس. خوشحالم که بالاخره افتخار دادید.
رها برگشت. مردی با کت و شلوار خاکستری، موهای جوگندمی مرتب و عینکی با فریم طلایی ایستاده بود. دکتر کاویانی. مدیر پروژه.
رها دستش رو دراز کرد و گفت:
_سلام دکتر کاویانی. ممنون از استقبال گرم... البته اگر میشه به این طوفان گفت استقبال.
کاویانی دستش رو فشرد. دستش سرد و مرطوب بود. لبخند زد، اما چشم‌هاش نخندیدن:
_طبیعت گاهی وقتا دراماتیک میشه. درست مثل ذهن انسان. بفرمایید، دفتر من همین‌جاست.
اون‌ها وارد یه اتاق شیشه‌ای بزرگ شدن که وسط سالن اصلی قرار داشت. از اونجا کل آزمایشگاه دیده می‌شد. کاویانی اشاره کرد به یکی از تخت‌ها:
_اونجا رو ببینید. سوژه شماره یک. آرش. بهترین کیس ما برای مطالعه‌ی "لوسید دریم". ولی متاسفانه... یه مشکل کوچیک داریم.
رها به مانیتورها نگاه کرد. امواج مغزی آرش آشفته بود. خط‌ها نامنظم و تیز بودن.
پرسید:
مشکل چیه؟ کابوس می‌بینه؟
کاویانی آهی کشید و گفت:
_بدتر! اون بیداره. ولی نمی‌تونه کنترل کنه. گیر کرده بین خواب و بیداری. و ما فقط ۴۸ ساعت وقت داریم قبل از اینکه شرکت مادر، یعنی نُوا، پرونده رو ببنده.


*لوسید دریم یعنی رویای آگاهانه
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۴

ناگهان، صفحه نمایش بزرگ روی دیوار دفتر روشن شد. تصویر یه مرد اروپایی با چهره‌ای سنگی و چشمانی نفوذناپذیر ظاهر شد. پشت سرش یه کتابخانه‌ی لوکس و تاریک دیده می‌شد.
ویکتور کراس. رئیس بخش عملیات نُوا در ژنو.
صدایش از بلندگوها پخش شد. صاف، سرد و بدون هیچ احساسی:
_دکتر کاویانی. گزارش پیشرفت؟
کاویانی کمی صاف ایستاد. انگار حضور ویکتور حتی از طریق تصویر هم ترسناک بود:
_آقای کراس. دکتر شمس تازه رسیده. داریم مقدمات رو بررسی می‌کنیم.
ویکتور حتی نگاهش رو به رها ننداخت. مستقیم به کاویانی خیره شد:
_زمان ما تنگه دکتر. سرمایه‌گذارها صبر ندارن. اگر تا پایان هفته نتونیم "ثبات شیفتینگ" رو اثبات کنیم، بودجه قطع میشه. و شما می‌دونید قطع بودجه یعنی چی.
کاویانی آب دهانش رو قورت داد:
_بله آقای کراس. میدونم. دکتر شمس یکی از بهترین‌هاست. ایشون می‌تونن گره کار آرش رو باز کنن.
ویکتور بالاخره سرش رو چرخوند و به رها نگاه کرد. نگاهش مثل اشعه ایکس بود. انگار داشت استخوان‌های رها رو اسکن می‌کرد.
گفت:
_امیدوارم حق با شما باشه دکتر شمس. ما به نتیجه نیاز داریم، نه بهانه. موفق باشید.
صفحه خاموش شد.
سکوت سنگینی حاکم شد.
رها نفس حبس شده‌اش رو بیرون داد و گفت:
_چه مرد دوست‌داشتنی‌ای! همیشه انقدر با محبت صحبت می‌کنه؟
کاویانی عرق پیشونیش رو پاک کرد و با صدایی لرزان گفت:
_شوخی نکنید دکتر. ویکتور اصلا با کسی شوخی نداره.

*شیفتینگ یعنی رفتن به دنیاهای موازی با تمرکز و مدیتیشن
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۵

کاویانی یه پوشه ضخیم چرمی رو روی میز شیشه‌ای گذاشت. صدای برخوردش با میز، مثل یه ضربه بود.
گفت:
_این تمام اطلاعاتیه که درباره آرش داریم. بخونید. هر چی لازم دارید در اختیارتونه. فقط... لطفاً عجله کنید.
رها پوشه رو باز کرد. عکس‌های پزشکی، نمودارهای مغزی و چند صفحه یادداشت دستی دیده می‌شد.
خط اول یادداشت‌ها با خطی لرزان نوشته شده بود:
اون‌ها منو تماشا می‌کنن. حتی وقتی بیدارم.
رها پرسید: این خط آرشه؟
کاویانی سر تکون داد:
_بله. سه ماه پیش شروع شد. اولش فکر می‌کردیم اسکیزوفرنیه. ولی اسکن‌ها سالم بودن. بعد فهمیدیم اون داره وارد حالت‌های عمیق تتا میشه، بدون اینکه بخوابه. اون داره واقعیت رو تحریف می‌کنه.
رها با تعجب پرسید:
_تحریف واقعیت؟ یعنی چی؟
کاویانی به پنجره اشاره کرد. به اتاق آرش.
_نگاه کنید.
رها نگاه کرد. آرش هنوز روی تخت بود. چشمانش بسته بود. ناگهان، لیوان آب روی میز کنار تختش، بدون اینکه کسی بهش دست بزنه، چند سانتیمتر جابه‌جا شد.
چشم‌های رها گرد شد.
_این... این چطور ممکنه؟
کاویانی با صدایی آروم گفت:
_ما نمی‌دونیم. ولی می‌دونیم که اگر کنترلش نکنیم، دفعه بعد ممکنه کل اتاق رو واژگون کنه. یا بدتر... خودش رو نابود کنه. وظیفه شما اینه که بهش یاد بدید چطور بیدار بمونه، بدون اینکه دیوونه بشه.
رها به پرونده نگاه کرد، بعد به آرش، و بعد به کاویانی.
آروم گفت:
_من روانشناسم دکتر، نه جادوگر. ولی... سعی می‌کنم.
کاویانی لبخند کجی زد:
_در اینجا، فرق زیادی بین این دوتا نیست دکتر شمس. خوش اومدید به پروژه سیمرغ.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۶

رها پوشه رو بست و نگاهی عمیق به کاویانی انداخت. مردی که روبروش ایستاده بود، ترکیبی عجیب از اضطراب پنهان و اعتمادبه‌نفس نمایشی بود. کت و شلوارش گرون‌قیمت به نظر می‌رسید، اما یقه‌ی پیراهنش کمی چروکیده بود، انگار ساعت‌ها بود که نخوابیده یا مدام داشت یقه‌اش رو می‌کشید.
کاویانی دستش رو به سمت صندلی‌های چرمی جلوی میز اشاره کرد:
_بفرمایید بنشینید دکتر. فکر کنم بهتره قبل از اینکه برید سراغ آرش، یه کم درباره‌ی فلسفه‌ی پشت این پروژه صحبت کنیم. شاید بدونید چرا ما اینجا هستیم.
رها نشست، اما لبه‌ی صندلی. آماده‌ی پریدن بود اگر لازم می‌شد. گفت:
_من فکر می‌کردم هدف، درمان اختلالات خوابه. یا شاید تحقیق روی ناخودآگاه جمعی. ولی اون جابجایی لیوان... اون چیزی فراتر از روانشناسیه.
کاویانی بلند شد و به سمت پنجره‌ی قدی رفت که نمای کلی آزمایشگاه رو نشون می‌داد. نورهای آبی و بنفش دستگاه‌ها روی صورتش سایه‌روشن ایجاد کرده بود.
گفت:
_روانشناسی سنتی دیگه جوابگو نیست دکتر شمس. ما سال‌هاست که فهمیدیم ذهن انسان فقط یه پردازشگر بیولوژیکی نیست. ذهن یه آنتنه. یه گیرنده و فرستنده‌ی قدرتمند که می‌تونه با فرکانس‌های دیگه‌ی هستی هماهنگ بشه.
او برگشت و با هیجان بیشتری ادامه داد:
_شرکت نُوا معتقده که "واقعیت" اون چیزی نیست که ما می‌بینیم. واقعیت یه توافق جمعی‌یه. یه توهم مشترک. و کسانی مثل آرش... اون‌ها کسانی هستن که تصادفاً دکمه‌ی "خروج از توافق" رو فشار دادن. اون‌ها بیدار شدن، ولی نمی‌دونن چطور باید در دنیای جدید زندگی کنن.
رها ابروهاش رو بالا انداخت:
_پس شما نمی‌خواید درمانشون کنید؟ می‌خواید یادشون بدید چطور از این دکمه استفاده کنن؟
کاویانی مکث کرد. برای چند ثانیه سکوت سنگینی حاکم شد. بعد با صدایی آروم‌تر گفت:
_ما می‌خوایم کنترلشون کنیم. بله. چون اگر یاد بگیرن چطور واقعیت رو تغییر بدن، بدون نظارت... هرج‌ومرج میشه. تصور کنید کسی بتونه با فکر کردن، حساب بانکی‌اش رو پر کنه، یا دشمنش رو حذف کنه. این خطرناکه.
رها حس کرد یه لرزه‌ی سرد از ستون فقراتش رد شد. این حرف‌ها بوی سوءاستفاده می‌داد، نه درمان.
پرسید:
_و نقش من چیه؟ من قراره بهشون یاد بدم چطور کنترل بشن؟ یا چطور آزاد بشن؟
کاویانی لبخند زد، اما این بار لبخندش ترسناک‌تر بود: _نقش شما اینه که تعادل رو حفظ کنید دکتر. آزادی مطلق خطرناکه، اسارت مطلق کشنده. شما باید راه میانه رو پیدا کنید. راه سیمرغ.
رها هیچی نگفت. فقط به عکس‌های روی دیوار نگاه کرد. عکس‌هایی از دانشمندان بزرگ تاریخ. انیشتین، تسلا، یونگ. همه‌شون نگاه‌های عمیق و مرموزی داشتن. انگار رازی رو می‌دونستن که بقیه نمی‌دونستن.
کاویانی ساعت مچی‌اش رو چک کرد:
_وقت کمه. آرش الان بیداره. می‌خواد باهاتون صحبت کنه. گفته که فقط با کسی حرف می‌زنه که "بوی بارون" بده. عجیبه، نه؟
رها بلند شد. کیفش رو برداشت. گفت:
_شاید چون من از دل طوفان اومدم.
کاویانی سر تکون داد:
_دقیقاً! برید. مراقب باشید. آرش وقتی می‌ترسه، محیط اطرافش واکنش نشون میده. اگر احساس کردید هوا داره سنگین میشه، سریع اتاق رو ترک کنید.
رها به سمت در رفت. دستش روی دستگیره بود که کاویانی دوباره صداش زد: دکتر شمس؟
رها برگشت: بله؟
_به هیچ وجه بهش نگید که ما داریم تمام مکالماتشون رو ضبط می‌کنیم. بذارید فکر کنه تنهاست. تنهایی، کلید باز شدن قفل‌های ذهنیه.
رها بدون جواب دادن، از اتاق خارج شد. در پشت سرش بسته شد و صدای قفل شدن الکترونیکی شنیده شد. حالا او تنها بود. با یه راز بزرگ و یه سوژه‌ی غیرقابل پیش‌بینی.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۷

راهروی منتهی به اتاق آرش، طولانی‌تر از چیزی بود که از بیرون به نظر می‌رسید. دیوارها سفید بودن، اما نه سفیدِ خالص. یه ته‌رنگ خاکستری کدر داشتن که انگار نور رو جذب می‌کردن. هیچ پنجره‌ای وجود نداشت. فقط نورهای تعبیه‌شده در سقف که با ریتمی کند و یکنواخت چشمک می‌زدن. مثل ضربان قلب یه موجود غول‌پیکر.
رها شروع به راه رفتن کرد. صدای پاش اکو می‌شد، اما اکوش کمی تأخیر داشت. انگار صدا با نیم ثانیه تأخیر برمی‌گشت. این موضوع اعصابش رو خرد می‌کرد. سعی کرد تمرکز کنه.
_اینجا یه آزمایشگاهه. فقط یه آزمایشگاه. قوانین فیزیک اینجا هم کار می‌کنن. نور، صدا، جاذبه. همه چیز طبیعیه.
اما حس ششمش فریاد می‌زد که اشتباه می‌کنه. هوا سنگین بود. نه از نظر فشار اتمسفر، بلکه از نظر "احساسی". انگار غم، ترس و امید هزاران نفر که قبلاً اینجا بودن، توی دیوارها جذب شده بود.
از کنار چند اتاق دیگه رد شد. از شیشه‌ی یکی از اون‌ها، دختری رو دید که با سرعت زیاد داشت روی کاغذ نقاشی می‌کشید. دستش اونقدر سریع حرکت می‌کرد که محو شده بود. دختر سرش رو بلند نکرد. فقط نقاشی می‌کرد. خطوط سیاه و پیچیده. مارپیچ‌هایی که به مرکز کاغذ ختم می‌شدن.
رها مکث کرد. اسم روی پلاک اتاق نوشته شده بود: سوژه شماره ۲: سارا. وضعیت: ناپایدار.
ناگهان دختر سرش رو بلند کرد و مستقیم به چشم‌های رها خیره شد. چشم‌هاش سیاهِ مطلق بودن. مردمک نداشتن.
ل*ب زد: _برگرد.
رها خشکش زد. قلبش یهو ایستاد.
دوباره ل*ب زد: _قبل از اینکه دیر بشه، برگرد.
بعد سرش رو پایین انداخت و دوباره شروع کرد به کشیدن. سریع‌تر از قبل. صدای خش‌خش مداد روی کاغذ حتی از پشت شیشه ضخیم هم شنیده می‌شد. مثل صدای ناخن کشیدن روی تخته‌سیاه.
رها نفس عمیقی کشید و سریع‌تر قدم برداشت. نباید تحت تأثیر قرار می‌گرفت. کاویانی گفته بود که سوژه‌ها ممکنه توهم بزنن . یا شاید واقعاً توانایی خاصی داشتن. در هر صورت، الان وقت بررسی سارا نبود. اولویت با آرش بود.
به انتهای راهرو رسید. یه در آهنی سنگین با علامت هشدار زرد رنگ.
اتاق ایزوله ۱. ورود ممنوع بدون مجوز سطح ۵.
رها کارت گردن‌آویزش رو نزدیک حسگر گرفت. چراغ سبز شد و در با صدای هوای فشرده باز شد.
بوی داخل اتاق متفاوت بود. بوی اسطوخودوس و یه چیز شیرین و ته‌مزه‌ی فلزی.
وارد شد. در پشت سرش بسته شد.
حالا واقعاً تنها بود.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۸

اتاق آرش دو بخش داشت. بخش اول، اتاق کنترل کوچک بود که پر از مانیتور و تجهیزات صوتی بود. بخش دوم، اتاق اصلی خواب بود که با یه شیشه‌ی ضدگلوله‌ی ضخیم جدا شده بود.
رها وارد بخش کنترل شد. یه صندلی راحت جلوی کنسول قرار داشت. هدفون روی میز بود.
هدفون رو برداشت و روی گوشش گذاشت. صدای تنفس آرش رو شنید. آرام و عمیق. اما نامنظم. هر چند ثانیه یه مکث طولانی داشت، انگار فراموش می‌کرد نفس بکشه.
به مانیتورها نگاه کرد. نمودار امواج مغزی (EEG) نشان می‌داد که آرش در حالت "بتا" (بیداری کامل) نیست، اما در "آلفا" (آرامش) هم نیست. امواجش بین تتا (خواب عمیق/مدیتیشن) و گاما (پردازش بالای اطلاعات) نوسان می‌کرد. این ترکیب غیرممکن بود. مغز انسان معمولاً نمی‌تونه همزمان هم در خواب عمیق باشه و هم هوشیاری فوق‌العاده داشته باشه. مگر اینکه...
مگر اینکه آرش واقعاً در حال شیفتینگ باشه.
رها میکروفون رو روشن کرد. صدایش توی اتاق خواب پیچید: _آرش؟ من دکتر شمس هستم. می‌تونی صدای من رو بشنوی؟
هیچ جوابی نیومد. فقط صدای تنفس.
رها دوباره تکرار کرد، این بار با لحنی نرم‌تر:
_آرش، من اینجام. کسی نیست که بخواد بهت آسیب بزنه. فقط می‌خوام باهات صحبت کنم.
ناگهان، صدای آرش از بلندگوها شنیده شد. ضعیف و خش‌دار، انگار از ته چاه می‌اومد:
_تو هم یکی از اونایی؟
رها تعجب کرد. آرش چشمانش بسته بود، اما انگار می‌دونست رها کجاست.
گفت: _من کی هستم آرش؟
آرش آروم خندید. یه خنده‌ی تلخ و کوتاه:
_تو بوی بارون میدی. بوی خاک نم‌خورده. بوی آزادی. اون‌ها بوی مواد ضدعفونی‌کننده و دروغ میدن.
رها لبخند زد. این شروع خوبی بود. ارتباط برقرار شده بود.
گفت: _پس من متفاوتم. خوبه. می‌تونم بیام تو؟
آرش مکث کرد. چند ثانیه طولانی.
بعد گفت: _در بازه. ولی مراقب باش. سایه‌ها اینجا گرسنه‌ن.
رها هدفون رو برداشت. دستگیره‌ی در اتاق خواب رو چرخوند. در باز شد.
هوای داخل اتاق سردتر بود. خیلی سردتر.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۹

آرش روی تخت دراز کشیده بود. پسری حدوداً بیست و پنج ساله، با موهای مشکی ژولیده و صورتی رنگ‌پریده. دور چشم‌هاش حلقه‌های تیره‌ی عمیقی بود که نشون می‌داد هفته‌هاست درست نخوابیده. بدنش لاغر و استخوانی بود، انگار تمام انرژی‌اش صرف جنگیدن با چیزی نامرئی شده بود.
سیم‌های زیادی به سرش وصل بود، اما آرش به نظر نمی‌رسید که اذیت بشه. انگار به اون‌ها عادت کرده بود. چشمانش هنوز بسته بود.
رها آروم وارد شد و در رو پشت سرش بست. صدای کلیک قفل، توجه آرش رو جلب کرد. چشمانش رو باز کرد.
چشم‌هاش قهوه‌ای تیره بودن، اما یه برق عجیب توشون بود. برقی که هم ترسناک بود و هم جذاب.
آرش سرش رو کمی چرخوند و به رها نگاه کرد:
_پس تو واقعی هستی. فکر می‌کردم باز هم یه توهم دیگه‌ست.
رها لبخند زد و نزدیک تخت رفت. سعی کرد زبان بدنش باز و غیرتهدیدآمیز باشه.
گفت: _من واقعیم آرش. می‌تونی دستم رو لمس کنی اگر شک داری.
آرش اخم کرد: _لمس کردن اثبات نمی‌کنه. توی رویاها هم می‌شه لمس کرد. فرقش چیه؟
رها نشست روی صندلی کنار تخت. گفت:
_سوال خوبیه. فرقش در "ثبات"ـه. توی رویا، اشیاء تغییر می‌کنن. ساعت‌ها عددشون عوض میشه. متن‌ها ناخوانا می‌شن. اما اینجا...
رها دستش رو روی ملحفه‌ی تخت کشید. زبری پارچه رو حس کرد.
_اینجا همه چیز ثبات داره. مگر اینکه تو بخوای تغییرش بدی.
آرش نیم‌خیز شد. سیم‌ها کشیده شدن، اما اون اهمیت نداد.
گفت: _من نمی‌خوام تغییرش بدم. من می‌خوام تمومش کنم. این صداها... این سایه‌ها... ولم نمی‌کنن.
رها پرسید: _چه صداهایی؟
آرش دستش رو روی گوش‌هاش گذاشت:
_صدای زمزمه. هزاران نفر دارن همزمان حرف می‌زنن. بعضی وقتا فارسی‌ان، بعضی وقتا زبانی که نمی‌شناسم. میگن "بیدار شو"، میگن "برگرد"، میگن "نرو".
رها یادداشتی توی ذهنش برداشت. این علائم شبیه به "تداخل فرکانسی" بود. چیزی که نیلوفر هم احتمالاً تجربه می‌کرد.
گفت: _آرش، من اینجام تا کمکت کنم این صداها رو خاموش کنی. یا حداقل، یاد بگیری چطور انتخاب کنی کدومشون رو بشنوی.
آرش با تردید نگاهش کرد:
_قبلاً هم دکتر اومدن. دارو دادن. شوک دادن. هیچکدوم جواب نداد. تو چی داری که اون‌ها نداشتن؟
رها مستقیم توی چشم‌هاش نگاه کرد و با اطمینان گفت:
_من بهت دارو نمیدم. من بهت یاد میدم چطور راننده‌ی ذهنت باشی، نه مسافرش.
آرش برای اولین بار، یه لبخند واقعی زد. کوچیک، اما واقعی.
گفت: _راننده... خوشم اومد. ببینیم می‌تونی یا نه.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

بالا