جدیدترین‌ها

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | انجمن رمان نویسی بوکینو

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

در حال تایپ نفیر خاموش | اثر «یگانه جان» کاربر انجمن رمان نویسی بوکینو

یگانه جان

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-18
نوشته‌ها
42
پسندها
109
زمان آنلاین بودن
1d 9h 17m
امتیازها
58
سن
22
سکه
211
  • #11
پارت نهم:
مسعودی دندون هاش رو روی هم سابید و گفت:
- اوکی! امضا می‌کنم.
قرارداد رو سمتش هل دادم و مسعودی امضا کرد. با امضای مسعودی بقیه هم بی حرف امضا کردند.
بیرون از دفتر، ایلیا منتظرم بود، نگاهی به ساعت مچی رولکس روسی روی دستم انداختم، ساعت تقریبا چیزی حدود۱۲ ظهر بود.
احتمال می دادم یگانه بیدار شده باشه. توی ماشین نشستم و گفتم:
- برو عمارت!
وارد عمارت که شدیم اول به اتاقی رفتم که یگانه داخلش بود، در اتاق رو باز کردم و با کمال تعجب دیدم که هنوز یگانه خوابیده .حتی تو خواب هم بدنش می لرزید.
چندبار تکونش دادم که از جا پرید، با دیدن من وحشت کرد و جیغ کشید.
نیشخندی تحویلش دادم:
- به نظرت این جیغ و دادها تو عمارت من فایده‌ای هم داره؟
دستش رو گذاشت جلوی دهنش و خفه گفت:
- ن...نه!
با انگشت بهش اشاره کردم که نزدیک تر بیاد، از ترس به سکسکه افتاده بود.
آروم سمتم اومد. با دست زیر چونش رو گرفتم و سرش رو بالا آوردم.
جرعت نگاه کردن تو صورتم رو نداشت، مدام چشم ازم می دزدید.
خیلی جدی تو چشماش زل زدم و گفتم:
- فکر نکن حالا که زنم شدی میتونی راحت باشی، از فردا به عنوان دستیارم هرجا رفتم میای باهام.
با هق هق گفت:
- چه راحتی؟ از دیشب که زنت شدم هنوز بدنم درد میکنه. چندبار خواستم بلندبشم ولی حال باز کردن چشمام رو هم نداشتم، تازه تو چون دختر بودم منو زن خودت کردی و از خیر کشتنم گذشتی.
دستم رو از زیر چونش برداشتم، به صندلی پشت میز کارم اشاره کردم:
- بشین!
ترسیده نگاهم کرد و روی صندلی نشست.
پشت سرش ایستادم،نگاهم رو به یگانه دوختم، دختری که به اجبار به عقد خودم درآوردم و مثل چی ازم می‌ترسید.
بهم ترسیده نگاه کرد که گفتم:
- درد داری؟
با پرسیدن این سوال، گریه اش گرفت، انگار داغ دلش رو تازه کردم.
صدای هق‌هقش، سکوت سنگین اتاق را می‌شکست و قلبم رو به لرزه می‌انداخت. لذتی که از تسلط و قدرت سرچشمه می‌گرفت.
دستش رو که به صورتش چسبیده بود، آروم کنار زدم. انگشتام روی گونه‌ اش کشیدم:
- دردت کجاست؟
دوباره سرش رو پایین انداخت:
- همه جا.
طرف کشوی میزم رفتم و قوطی کوچکی از آن بیرون آوردم. شیشه کوچک پر از مایعی شفاف و براق بود. اون رو به سمت یگانه گرفتم:
- بگیرش!
یگانه با تردید به شیشه کوچک نگاه کرد. لرزش دست‌هایش نمایان بود. بوی تند و شیرین مایع از شیشه به مشامش رسید. با صدای لرزانی گفت:
- این... این چیه؟
لبخندی سرد روی ل*ب‌هام نقش بست:
- فقط یه مسکن، دخترم. برای دردت. مطمئن باش، فردا مثل یه پرنده‌ی سبکبال میشی.
شیشه رو جلوی صورتش گرفتم. چشماش پر از اشک بود، اما نه از درد، بلکه از ترس.
- بخورش!
.یک جرعه از مایع را نوشید. چهره‌اش ناگهان جمع شد. سرفه شدیدی کرد و مایع را به بیرون ریخت.
- تلخه! خیلی تلخه!
لبخندی تمسخرآمیز زدم:
- تلخیش، دردت رو می‌بره. بخور. تمامش رو!
این بار با لحنی که جای هیچ مخالفتی باقی نمی‌گذاشت، به او دستور دادم. یگانه بی‌چاره با چشمانی اشک‌آلود، با تردید و لرزش دست‌ها، شیشه را به ل*ب‌هایش نزدیک کرد و جرعه جرعه مایع تلخ را نوشید. بعد از اتمام مایع، یگانه روی صندلی خم شد و به شدت به سرفه افتاد. بدنش می‌لرزید.
اما این لرزش، دیگه از ترس نبود، بلکه از اثر مایع بود. چند دقیقه گذشت. یگانه آروم‌تر شد. سرش رو بالا آورد و نگاهی به من کرد. چشمانش گشاد شده بود. ل*ب‌هاش به سختی حرکت می‌کردند.
-چی...چی تو این... مایع بود؟
از پشت میز بلند شدم و به سمتش قدم برداشتم. سایه بلندم روی دیوار افتاد. یگانه با وحشت به عقب سر خورد، اما دیگه جایی برای فرار نداشت:
- از فردا... کارمون رو شروع می‌کنیم. دست‌هام رو سمتش دراز کردم. چشماش پر از وحشت بود، اما در عمق نگاهش چیزی عجیب بود. چیزی شبیه به... تسلیم؟ با لمس انگشتانم بر روی گردنش، لبخندی مکّرانه بر لبام نقش بست.
 
آخرین ویرایش:

یگانه جان

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-18
نوشته‌ها
42
پسندها
109
زمان آنلاین بودن
1d 9h 17m
امتیازها
58
سن
22
سکه
211
  • #12
پارت دهم:
تا شب کاری بهش نداشتم، اجازه دادم کمی با اوضاع کنار بیاد، این که ازم می‌ترسید، حس خوبی بهم می داد.
تو اتاقم مشغول بررسی پرونده‌هایی بودم که ایلیا برام آورده بود.
در اتاق زده شد، با تحکم همیشگی گفتم:
- بله؟
صدای آروم و خجالتیش شنیده شد:
- ا... اجازه هست سلطان؟
- بیا تو!
وارد اتاق شد، خجالت زده گفت:
- ببخشید...
به صندلی کنار میزم اشاره کردم:
- بشین!
با استرس نشست روی صندلی و گفت:
- سلطان...
- ساموئل!
متعجب نگاهم کرد که گفتم:
- اسمم ساموئله! توهم همین صدام کن!
نفس عمیقی کشید:
- چشم، ساموئل خان، من میگم، میشه، امشب من راحت باشم.
چشمام رو ریز کردم که ادامه داد:
- یعنی امشب نیاید، من تنها تو اتاق....
پوزخندی زدم و گفتم:
- زن گرفتم، عروسک که نخریدم که تنها بگذارمش.
چشماش رو بست و خواست بلند بشه که گفتم:
- نمیام پیشت! ولی فقط امشب...چون دیشب بهت سخت گرفتم.
خوشحال شد:
- مرسی.... ساموئل خان!
دختر رامی بود و من از این موضوع خیلی خرسند بودم.
لبخندی گوشه‌ی لبم نشست. رام بودنش، به کارم می‌آمد. از اتاق بیرون رفت و من به پرونده‌ها برگشتم.
اواخر شب بود که صدایی توجهم رو جلب کرد، صدای کوتاه و ضعیفی.
سمت صدا رفتم که دیدم یگانه داره با یکی حرف میزنه در اتاق رو باز کردم و متوجه شدم داره نماز می‌خونه.
با پوزخند نگاهش کردم و در اتاق رو بستم.
***
صبح زود بیدار شدم، یگانه رو هم بیدار کردم و باهم رفتیم برای صبحانه، فقط به میز خیره شده بود و چیزی نمی خورد.با اخم نگاهش کردم:
- چرا نمی خوری؟
سرش رو ازم برگردوند:
- نمی خوام!
- به جهنم! تا شب خبری از هیچی نیست.
به محض خوردن صبحونه، از جا بلند شدیم، یگانه هم پشت سر ما راه میومد، آراز در ماشین رو برامون باز کرد.
یگانه رو داخل ماشین هل دادم و خودم کنارش نشستم.
با اشک به بیرون خیره شده بود و حتی یک پلک هم نمی زد.
بالاخره به دفتر رسیدیم، وارد دفتر که شدیم، همه نگاه ها سمت یگانه جلب شد.
منشی رو که از خیلی وقت پیش مرخص کرده بودم، یگانه رو نشوندم سرجاش و گفتم:
- دلم می خواد فقط یه اشتباه ازت ببینم، اونوقت می‌دونم چطور حالت رو بگیرم.
ترسیده گفت:
- ولی من که نمی‌دونم باید چکارکنم!
بدون حرف رفتم و دیگه توجهی بهش نکردم.
***
یگانه:
- من بهت میگم.
نگاهم به اون مردی افتاد که باهامون اومده بود، انگار خودشم فهمید که من گیج شدم که خندید:
- ایلیا هستم.
هیچی نگفتم که اشاره به پرونده های کنار میز کرد و گفت:
- اسم، شماره تلفن، آدرس ها و تمام مشخصات داخل این پرونده ها رو باید مرتب روی کاغذ بنویسی و برای ساموئل ببری.
نگاهم به پرونده ها افتاد، تعدادشون زیاد بود، شاید صدتا یا بیشتر بود همین رو گفتم:
- اینا زیادن چطوری آخه؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

یگانه جان

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-18
نوشته‌ها
42
پسندها
109
زمان آنلاین بودن
1d 9h 17m
امتیازها
58
سن
22
سکه
211
  • #13
#پارت یازدهم
ایلیا خندید و گفت:
- نگران نباش! تا آخر ساعت وقت داری.
از اولین پرونده شروع کردم، اسم و مشخصات و همه چیز رو مرتب روی کاغذ می نوشتم و داخل پرونده می‌گذاشتم‌.
اولی و دومی و سومی و چهارمی که انجام دادم، دستم درد گرفت، احساس ضعف می‌کردم و صبحونه درستی هم که نخورده بودم.
کم کم چشمام گرم شد و روی پرونده ها خوابم برد.
***
نمی دونم چقدر خوابیدم که با صدای عربده ساموئل از جا پریدم، نگاهم رو به اطراف چرا خوندم و با دیدن ساموئل وحشت کردم.
هنوز گیج بودم که از موهام من رو گرفت و سمت خودش کشید:
- مگه نگفتم کارها سریع انجام بشه؟
دهنم مثل ماهی باز و بسته می شد ولی هیچ حرفی ازش بیرون نمی اومد.ساموئل دستش رو بالا برد و سیلی محکمی تو گوشم زد.سیلی ساموئل مثل شوک الکتریکی بود. گوشم برای چند لحظه دیگه نمی شنید. البته خداروشکر بعد از چند ثانیه به حالت اولم برگشتم.
با بغض گفتم:
- تو...تو...نباید من رو بزنی!
موهام رو محکم‌ چنگ زد، انگشتاش مثل چنگال‌های آهنین توی پوست سرم فرو رفتند:
- حق ندارم؟ دختر کوچولو، تو هنوز یاد نگرفتی اینجا کجا هستی؟ اینجا یه مهدکودک نیست که با ناز و نوازش پیش بره! من به تو فرصت دادم، فرصتی که با بی‌مسئولیتی خودت هدرش دادی!
ساموئل با حرکتی خشن موهام رو رها کرد. به سمت میز کارش رفت و با حرکتی تند و خشن، چاقویی از کشوی میز بیرون کشید. نوک تیغ براقش زیر نور لامپ برق می‌زد و ترسم رو چند برابر می‌کرد:
- وقت کم داری، دختر کوچولو. اگه تا یک ساعت دیگه همه چیز آماده نباشه... این چاقو فقط برای بریدن کاغذ نیست.
چاقو رو توی هوا چرخاند و لبخندی وحشیانه روی لباش نشست.
ترس همه وجودم رو فرا گرفت. با گریه گفتم:
- به من وقت بده، لطفاً!
نیشخندی زد:
- یک ساعت، نه یک دقیقه بیشتر نه کم تر، بهتره کارت رو درست انجام بدی دخترم!
این رو گفت و از دفتر بیرون رفت، در رو قفل کرد. ایلیا رو به روی من لم داده بود، با تعجب نگاهش کردم که گفت:
- چیه؟ نکنه توقع داشتی تنها بزارتت که فرار کنی هوم؟
با غم گفتم:
- کمکم می کنی؟
با بدجنسی ابرویی بالا انداخت:
- نه
شروع کردم به کاری که خواسته شده بود، دستم درد می کرد ولی تند تند می نوشتم، سعی کردم خوش خط باشم. شاید بیست تا پرونده رو تو یک ربع نوشتم، بیست تا دیگه تو یک ربع. صدای چرخش کلید تو در اومد. استرسم زیاد شده بود.با وارد شدن ساموئل به ساعت نگاه کردم. هنوز بیست تا پرونده موند و من فقط پنج دقیقه وقت داشتم. با عجله و تند تند نوشتم.که با اتمام پنج دقیقه، ساموئل پرونده رو از دستم کشید.
با گریه گفتم:
- ب...بخدا من تند تند نوشتم، دستم درد می‌کنه، واقعا نمی شد...
دستش رو به نشونه سکوت جلوی بینی اش گذاشت:
- هیس!
نگاهی به کاغذها کرد و گفت:
- ایلیا کمکش که نکردی؟
ایلیا خندید و گفت:
- نه سرورم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

یگانه جان

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-18
نوشته‌ها
42
پسندها
109
زمان آنلاین بودن
1d 9h 17m
امتیازها
58
سن
22
سکه
211
  • #14
#پارت‌دوازدهم
ساموئل پوزخندی زد، با انگشت وسط سرم کوبید و گفت:
- احمق، چرا فارسی نوشتی؟
حرفی نزدم که دستم رو کشید و از پله ها منو می کشید، ایلیا هم خونسرد دنبالم می‌اومد، از استرس داشتم می مردم، در عقب ماشین رو باز کرد و منو انداخت تو ماشین و خودش هم کنارم نشست.
ایلیا جلو نشست و به راننده گفت:
- برو عمارت.
ترس تو جونم بود، با استرس به ساموئل نگاه کردم و گفتم:
- ببخشید... من غلط کردم. لطفاً!
اهمیتی نداد، زدم زیر گریه و گفتم:
- هشتاد تا انجام دادم، نمی شد، به خدا دستم درد گرفت، نتونستم بنویسم.
ساموئل تو صورتم داد زد:
- چرا صبحونه نخوردی؟ هان؟ چرا به خاطر ضعف تو من باید تاوان بدم؟
لال شده بودم، گریه ام گرفت. دست کرد از داشبورد یه آبمیوه و کیک برداشت و گفت:
- بخور! بیرونم نگاه نکن.
ترسیده بودم، نگاهم افتاد به پنجره که سرم رو پایین داد و گفت:
- مگه نمیگم بیرون و نگاه نکن؟
با اشکی که تو چشمم حلقه زده بود، نگاهش کردم که با دیدن چشمان خیس من، انگار دلش برام سوخت. دستش رو دور کمرم انداخت و منو کشید سمت خودش.
سرم روی شونه اش گذاشتم که لبخندی بهم زد.
نمی‌دونم چقدر گذشت که جلوی عمارتش رسیدیم.
منو از بازوم گرفت و پیاده کرد و گفت:
- خب... خب... رسیدیم.
از ماشین پیاده شدم، ساموئل با دستش به بالاترین اتاق عمارتش اشاره کرد:
- اونجا اتاق توئه، می‌بینیش؟
با ترس نگاهش کردم که تو گوشم پچ زد:
بالاترین طبقه، اگر فرارکنی، خودم از اون بالا می‌اندازمت پایین.
بعد به اتاق کنار خودش اشاره کرد و گفت:
- اینم اتاق منه. امشب منتظرتم. مثل شب اول قراره خوش بگذرونیم عزیزم.
لرز وجودم رو گرفت، من هنوز از اون شب بدن درد دارم.
آب دهنم رو به سختی قورت دادم. ایلیا جلو اومد و ساموئل منو بهش سپرد و گفت:
- ایلیا ببرش داخل و وظایفش رو بهش بگو، دوست ندارم، اشتباه امروزش تکرار بشه.
ایلیا منو برد داخل عمارت، به محض رسیدن تو عمارت، منو برد آشپزخونه، یک فنجون برداشت و وقتی که دید حواسم نیست بهش کوبید روی میز.
از جا پریدم که با عصبانیت گفت:
- خوب توجه کن، وگرنه ساموئل با شیوه خودش کاری می‌کنه که تو توجه کنی فهمیدی؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:
- ب...بله.
نحوه درست کردن قهوه مخصوص ساموئل رو بهم یاد داد، چهار بار براش درست کردم تا ایلیا تایید کرد.
و رفتیم سراغ کار بعدی که باید یاد
می گرفتم.
ایلیا منو به سالنی بزرگ و مجلل برد که میزهای براق و صندلی‌های مخملین به زیبایی چیده شده بودند. بوی عطر گران‌قیمت در فضا پیچیده بود و صدای ملایمی از موسیقی کلاسیک شنیده می‌شد. ایلیا با اشاره به یک کتاب قطور و چرمی که روی میز وسط سالن قرار داشت، گفت:
- این، قوانین عمارته. هر بندش رو باید حفظ باشی. حتی یه کلمه رو هم نباید اشتباه بخونی. ساموئل دقیقاً مثل یه شاه‌عقاب به همه چیز نگاه می‌کنه. اشتباهت، پرنده رو به دام می‌اندازه.
کتاب رو باز کردم. خطوط ریز و قوانین خشک و سخت، ترس رو توی وجودم بیشتر می‌کرد. سرم گیج می‌رفت:
- من... من نمی‌تونم همه این‌ها رو حفظ کنم.
ایلیا پوزخندی زد و با انگشتش به یکی از بندها اشاره کرد:
- بند هفتاد و دو: هرگز، هیچ‌وقت، به هیچ‌وجه، به چشمان ساموئل خیره نشو. مگر اینکه خودت بخوای طعم عصبانیتش رو بچشی.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

یگانه جان

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-18
نوشته‌ها
42
پسندها
109
زمان آنلاین بودن
1d 9h 17m
امتیازها
58
سن
22
سکه
211
  • #15
پارت سیزدهم
ایلیا منو به سالنی بزرگ و مجلل برد که میزهای براق و صندلی‌های مخملین به زیبایی چیده شده بودند. بوی عطر گران‌قیمت در فضا پیچیده بود و صدای ملایمی از موسیقی کلاسیک شنیده می‌شد. ایلیا با اشاره به یک کتاب قطور و چرمی که روی میز وسط سالن قرار داشت، گفت:
- این، قوانین عمارته. هر بندش رو باید حفظ باشی. حتی یه کلمه رو هم نباید اشتباه بخونی. ساموئل دقیقاً مثل یه شاه‌عقاب به همه چیز نگاه می‌کنه. اشتباهت، پرنده رو به دام می‌اندازه.
کتاب رو باز کردم. خطوط ریز و قوانین خشک و سخت، ترس رو توی وجودم بیشتر می‌کرد. سرم گیج می‌رفت:
- من... من نمی‌تونم همه این‌ها رو حفظ کنم.
ایلیا پوزخندی زد و با انگشتش به یکی از بندها اشاره کرد:
- بند هفتاد و دو: هرگز، هیچ‌وقت، به هیچ‌وجه، به چشمان ساموئل خیره نشو. مگر اینکه خودت بخوای طعم عصبانیتش رو بچشی.
لرزیدم. چشم‌هام رو بستم تا تصویر چشمان خشمگین ساموئل رو از ذهنم پاک کنم. ایلیا با بی‌رحمی ادامه داد:
- سه ساعت وقت داری. تا سه ساعت دیگه باید همه این‌ها رو برام بخونی. بدون هیچ اشتباهی. هر اشتباه، معادل ده ضربه شلاق خواهد بود. فهمیدی؟
سرم رو به نشانه‌ی تایید تکون دادم. ساعت رو نگاه کردم. سه ساعت... با وحشت به کتاب نگاه کردم. کلمات تار و مبهم می‌شدند.
سه ساعت بعد، با صدای لرزان، شروع به خوندن کردم. عرق سرد روی پیشونیم نشسته بود. دستم می‌لرزید و هر از گاهی کلمه‌ای رو اشتباه می‌گفتم. ایلیا با بی‌رحمی شمارش می‌کرد. هجده اشتباه... هجده ضربه‌ی شلاق… این صحنه رو جلوی چشمم تصور می‌کردم و ترس تمام وجودم رو فرا گرفت.
با تموم شدن خوندنم، ایلیا سکوت کرد. نگاه سنگینش رو به من دوخت و گفت:
- بد نیست. ولی... کافی نیست. باید سریع‌تر و با اعتماد به نفس بیشتری بخونی. مثل کسی که قوانین رو در خونش جاری می‌بینه.
قبل از اینکه حرفی بزنم، صدای قدم‌های ساموئل رو از پشت سرم شنیدم. هراسان چرخیدم. ساموئل با لباس‌های رسمی و چهره سردش در چارچوب در ایستاده بود. نگاهش تند و تیز بود و از نگاهش خشم می‌بارید.
- چقدر طول می‌کشه تا یاد بگیری، کرم کوچولو؟
صداى خش دارش تنم رو لرزوند. ترسناک‌ترین موجود دنیا در مقابل من ایستاده بود و من… من حتی یک کلمه هم نمی‌تونستم بگویم. ایلیا کنار رفت و ساموئل به سمتم قدم برداشت. چشم‌هایم را به روی زمین دوختم و منتظر بودم، منتظر تنبیهی که می‌دونستم برام درنظر گرفته. اما ناگهان… صدای خنده‌ای نزدیک شنیدم. خنده‌ای که منشا‌اش … ساموئل بود:
- جالب بازی می‌کنی. واقعا جالب. ولی ایلیا، به نظر من، باید تنبیهش سنگین‌تر باشه. فکر کنم… شلاق کافی نیست…
ساموئل به خنده‌ی بلندتری ادامه داد، خنده‌ای که بیشتر شبیه به یک غرش کنترل‌شده بود.
ایلیا با تعجب به ساموئل خیره شده بود و من، با ترس و لرز، منتظر بودم که این خنده‌ی وحشتناک به چه عواقبی منجر شود. ساموئل به ایلیا اشاره کرد و گفت:
- ایلیا، تو خیلی مهربونی! به نظرم این کرم کوچولو به یه آموزش بهتر نیاز داره. کاری کن تا این قوانین رو تو خون و گوشتش حک کنه! و این بار... مطمئن شو که هیچ اشتباهی نمی‌کنه.
ایلیا با چهره‌ای متعجب و کمی ترسیده پاسخ داد:
- ولی آقا ساموئل، هجده ضربه شلاق به تنهایی برای این دختر کافیه
 

یگانه جان

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-18
نوشته‌ها
42
پسندها
109
زمان آنلاین بودن
1d 9h 17m
امتیازها
58
سن
22
سکه
211
  • #16
پارت چهاردهم:
راوی:
دوهفته میگذشت، مادر یگانه هرچقدر تلاش کرده بود تا با دخترش ارتباط برقرار کنه اما موفق نشده بود.
چون دخترش روسیه بود و خودش ایران، دستش هم به جایی بند نبود.
برای همین با پدر و برادر بزرگتر یگانه یاسین به کلانتری رفتند.
مدتی منتظر ماندند، تا نوبت شأن شد که داخل بروند.
یاسین استرس داشت، یگانه راخیلی دوست داشت، یگانه مظلوم بود و همیشه یاسین را روی سرش می‌گذاشت و به حرفش گوش می داد، برخلاف یلدا که شر و شور بود و همیشه آنچه رو که می‌خواست انجام می داد و اهمیتی به حرف هیچ‌کس هم نمی‌داد.
یوسف هم که همیشه قلدر بود و یگانه حتی با وجود زورگویی های یوسف اما به حرفش گوش می داد.
آخرین بار قبل از اینکه از ایران برود، یاسین و یگانه بیرون رفته بودند، یاسین گوشی یگانه رو ازش خواست و یگانه هم بدون حتی اندکی مخالفت رمز گوشی اش را گفت.
حتی یک نقطه مبهم هم تو گوشی یگانه نبود، جز پیام های بی پاسخی که از سوی یک نفر ارسال شده بود به نام مهرداد.
«مهرداد ساریان.»
یاسین و پدر و مادرش داخل رفتند، وقتی وارد شدند، همه شأن شوکه شدند.چون دقیقا یک نفر اونجا بود...
مهرداد ساریان.
مهرداد مردی بلند قد، خوش قامت و جنتلمن بود، با دیدن خانواده یگانه با احترام از جا بلند شد و با پدر یگانه دست داد.و اونها رو دعوت به نشستن کرد:
- بفرمایید بنشینید.
محمدرضا کلافه گفت:
- ممنون.
مهرداد:
- خب؟
پدر یگانه گلویش را صاف کرد:
- یگانه دو هفته است که هرچی باهاش تماس می‌گیریم جواب نمیده، نمی تونیم هم بریم سراغش.
مهرداد کمی تعجب کرد:
- چرا؟مگه کجاست؟
یاسین حرصی گفت:
- روسیه!
مهرداد جا می خورد، انگار انتظار چنین حرفی نداشت، یگانه از ایران رفته بود؟ چرا؟ دقیقا همین سوال رو می پرسد:
- چرا؟
یاسین پوزخندی می‌زند:
- توقع داشتی بعد از اون رفتاری که مادرت کرد بمونه؟ همه زندگیش رو گذاشت، طلاهاش رو فروخت که بره.
مهرداد سعی کرد خودش را جمع و جور کند:
- خب آخرین بار، کی باهاش حرف زدید، چیشد؟کجا بود؟
پدر یگانه:
- بچم درسش خیلی خوب بود، فاند گرفت رفت، اونجا تو موسسه گرا...گرامیسوف...
مادر یگانه:
- حمید جان موسسه گراسیموف...
حمید:
- همون که این خانم میگه کار می‌کرده، اونجا با دوستش سوگل آشنا میشه که اونم ایرانیه، دوهفته پیش هم گفته بود برای تهیه تجهیزات باید بره اونجا.
مهرداد کمی در فکر فرو می رود، موسسه گراسیموف که یک سازمان بود نه موسسه فیلم سازی...
صدایش را بالا می برد:
- محمودی؟ محمودی؟
سرباز جوان و کپلی ظاهر می شود:
- بله قربان!
مهرداد:
- استعلام بگیر ببین خانم سوگل که تو موسسه گراسیموف مسکو کار می‌کنه کیه و موسسه گراسیموف کجاست؟ کامل بگو همه رو.
سرباز: چشم قربان.
سرباز از اتاق بیرون رفت و مهرداد و خونواده یگانه چشم در چشم شد،خجالت می‌کشید،تو صورتشان نگاه کند.مادر و پدر یگانه بدون هیچ حرفی، از اتاق بیرون رفتند.یاسین کمی ایستاد و موقعی که
می‌خواست برود،مهرداد دستش رو گرفت.
- واقعا یگانه به خاطر من رفت؟
یاسین به سمتش برگشت:
- دوست نداشتم این و بگم ولی آره! بعد از اون حرف و حدیث های مادرت، یگانه گفت من اگر بمونم فایده نداره، فقط باید غصه بخورم. حداقل برم بهتره.
مهرداد اشک از چشمانش جاری شد:
- چند وقته رفته؟
یاسین با افسوس گفت:
- دو ماهه!
با این حرفش مهرداد روی زمین افتاد، یعنی تا دوماه پیش هم یگانه بود، کاش دست دست نمی‌کرد.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 7) مشاهده جزئیات

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
بالا پایین