What's new

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | بوکینو | بهترین انجمن فرهنگی و هنری

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار

YAS

[ مدیریت کل سایت + مدیریت تالار نظارت ]
Staff member
LV
0
 
Joined
Sep 4, 2024
Messages
1,156
Reaction score
5,082
Time online
28d 10h 6m
Points
533
Location
بیرجند
سکه
8,682
  • #21
نوشته نوزدهم.
صبح را با سرفه‌های خونی آغاز کردم.
پرستار با چهره‌ای خسته دستمالی تمیز به من داد.
از پنجره دیدمت که آمدی، با همان قدم‌های مرددانه‌ای که روزی از زندگی من بیرون رفتی.
دخترک را همراهت آورده‌ای. روبانی صورتی به موهایش بسته‌ای، درست مانند گذشته که برای من هم این کار را می‌کردی.
پرستار گفت:
"باز هم می‌خواهد تو را ببیند."
گفتم:
"نه. دیر شده."
نامه‌ات را باز نکردم.
همان‌طور کنار تخت مانده، روی میز پر از دارو درست مثل عشق‌های قدیمی‌مان که میان انبوه دروغ‌هایت گم شد.
دست‌هایم را نگاه می‌کنم، دیگر اثری از آن حلقه‌ی ازدواج نیست.
تو آن را برداشتی، درست همان‌طور که همه‌ی زیبایی‌های زندگی‌ام را دزدیدی.
پرستار مرفین را تزریق می‌کند. چشمانم سنگین می‌شود و آخرین تصویرم از تو:
مردی که پشت شیشه‌ی آی‌سی‌یو ایستاده و نوزادی در آغوش دارد که هرگز مادر واقعی‌اش نخواهد شد.
پ.ن: می‌گویند هنگام مرگ باید به چیزهای زیبا فکر کرد، پس چرا آخرین تصویر من از توست؟
 

YAS

[ مدیریت کل سایت + مدیریت تالار نظارت ]
Staff member
LV
0
 
Joined
Sep 4, 2024
Messages
1,156
Reaction score
5,082
Time online
28d 10h 6m
Points
533
Location
بیرجند
سکه
8,682
  • #22
نوشته آخر، وداع.
دستت را روی صورتم گذاشتی.
دستانت یخ بود، همان دستانی که روزی به گرمی به من قول همیشه دادند، همان دستانی که بعداً بدنِ دیگری را لمس کردند.
"ببخش..." گفتی.
چشمانت پر از اشک بود، اما من دیگر چیزی برای گفتن نداشتم.
نفس‌هایم کند شد. دختر کوچکت گریه میکرد.
پرستار شمارهٔ ضربانم را نگاه کرد و چراغ‌ها کمکم محو شدند... .
پ.ن: مردی که یک عمر دروغ گفت، تازه وقتی مُردم،
یادش افتاد راستش را بگوید.

پایان.
تاریخ ۱۴۰۴/۴/۱۷ ساعت ۱۰:۲۰ شب.
 

Who has read this thread (Total: 0) View details

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
Top Bottom