What's new

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | بوکینو | بهترین انجمن فرهنگی و هنری

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار

gece ayı

[مدیر تالار ادبیات + ناظر+مترجم+ویراستار آزمایشی]
Staff member
Top Poster Of Month
LV
2
 
Joined
Aug 12, 2023
Messages
586
Reaction score
2,094
Time online
9d 15h 33m
Points
358
Awards
4
Location
اتاق لیلو
سکه
2,720
  • #11
آنجلا پاهای در آغوشش را انداخت و به صندلی تکیه داد. هنوز هوا روشن بود. ولی سوز سرمای شب آرام آرام شکل می‌گرفت. آرام و بی‌صدا از جای خود بلند شد. به سمت پله‌ها قدم گذاشت و وارد اتاق شد. اتاقی نیمه تاریک بود. با تخت‌های تمیز و ملافه‌کشی شده. بوی کهنه‌ای در هوا پیچیده بود. به سمت فانوس روی پایتختی کنار تخت رفت و آن را روشن کرد، تمیزی اتاقک‌ها را با کثیفی‌های صندلی‌های بالا نمی‌شد مقایسه کرد. گویا استفن تنها وظیفه‌ی تمیزی اتاقک‌ها را داشت و تمام! روی تخت کوچک تک نفره کنار دیوار نشست، تنها منشا نور همان فانوس نفتی کوچک روی پایتختی بود. نه پنجره‌‌ای نه چراغی. بر روی شکم دارز کشید. بعد از سه روز بالاخره توانسته بود آرام شود و استراحت کند. چشم‌هایش را بست و آرام خوابید. حتی ناامیدی‌های کوچک دلش نتوانستند مانع خواب او شوند.
***
فرانک پله‌های کوچک چوبی را یکی پس از دیگری سپری کرد تا به اتاقک خود برسد. چشمش به آنجلا خورد، نفسی کشید. قصد دید زدن او را نداشت ولی موهای حنایی که بر روی صورت آنجلا ریخته شده بود و بدن ظریف دخترانه‌اش به فرانک اجازه نداد تا از او چشم بردارد. بعد از گذشت کمی دیدزدن‌های آرام و یواشکی‌های خود در اتاق را بست و به اتاق خود رفت. ریتم قلبش کاملا نامنظم شده بود، یخچال سفید کوچک را باز کرد و شیر و کیک را از درون یخچال بیرون کشید. شیر را یک نفس سر کشید. همان گوشه روی مبل سفید کنار یخچال نشست و به مبل تکیه داد. چشم‌هایش را آرام بست؛ ولی نمی‌توانست بخوابد. راه طولانی و سخت، مسیر پر از چالش خواب را از او گرفته بود. بعد از ساعت‌ها کلنجار رفتن با خود و ذهن پر از سوالش توانست بخوابد.
 

gece ayı

[مدیر تالار ادبیات + ناظر+مترجم+ویراستار آزمایشی]
Staff member
Top Poster Of Month
LV
2
 
Joined
Aug 12, 2023
Messages
586
Reaction score
2,094
Time online
9d 15h 33m
Points
358
Awards
4
Location
اتاق لیلو
سکه
2,720
  • #12
***
آنجلا از خواب بیدار شده بود، فانوس نفتی ضعیف‌ترین نور خود را به نمایش گذاشته بود. آرام آرام خاموش شد، آنجلا بیخیال دوباره چشم‌های خود را بست و به خواب رفت.
***
صبح شده بود و آفتاب به همه جا مبتابید. فرانک همانند ناخدایی ماهر کشتی را هدایت می‌کرد. آنجلا ارام ارام از خواب بیدار شد. اتاقک باز تاریک بود، گویا اصلا صبح نشده بود. از جای خود برخاست و به صفحه‌ی گوشی کوچک جیبی‌‌اش نگاهی انداخت. ساعت از ده نیز گذشته بود. از جای خود بلند شد و موهایش را با شانه‌ی صورتی کوچکش شانه زد، آن‌ها را با کش موی خود بست و از اتاق خارج شد. درب یخچال را باز کرد برای خود نیم لیوانی برای خود شربت ریخت و از پله‌ها بالا رفت. به فرانک نزدیک شد:
- صبح بخیر!
فرانک بدون هیچ‌گونه تکانی جوابش را سرد و خشک داد:
- صبح نیست دیگه، این‌طوری بخوای پیش بری ما دو سال دیگه هم نمی‌رسیم.
آنجلا پشت سرش صندلی چوبی را انتخاب کرد و نشست.
- من الان چیکار می‌تونم انجام بدم؟
فرانک به سمتش برگشت:
- نهار، شام، صبحانه! من غذا نخورم نمی‌تونم کاری انجام بدم.
آنجلا شانه‌ای بالا انداخت به چشم‌های قهوه‌ای فرانک خیره شد. باد به آرامی موهای ریز آنجلا را تکان می‌داد:
- باشه ناهار آماده می‌کنم.
به سمت آشپزخانه کوچک و نقلی کشتی رفت. همه چیز چوبی و قشنگ بود. آنجلا درب یخچال را باز کرد و ماهی‌های کوچک را از یخچال بیرون کشید. نگاهی به آن‌ها انداخت و شروع به آماده کردن ناهار کرد. با هر برش از ماهی‌های اشتهای آنجلا بازتر می‌شد.
***
چند ساعتی گذشته بود. تمام کشتی بوی غذا گرفته بود، آنجلا در حال خواندن آواز بود و فرانک نیز در حال تماشای او. با یک خنده به او نزدیک شد و بر روی صندلی نشست و دست به چانه‌اش گذاشت. هنوز به او خیره بود و آنجلا از حضور او هنوز مطلع نشده بود.
 
Last edited:

gece ayı

[مدیر تالار ادبیات + ناظر+مترجم+ویراستار آزمایشی]
Staff member
Top Poster Of Month
LV
2
 
Joined
Aug 12, 2023
Messages
586
Reaction score
2,094
Time online
9d 15h 33m
Points
358
Awards
4
Location
اتاق لیلو
سکه
2,720
  • #13
محو او شده بود، با صدای آرامی که او را نترساند ل*ب زد:
- صدای قشنگی داری.
انجلا به سمت فرانک برگشت و به او نگاهی انداخت و شانه‌ای بالا انداخت:
- از مامانم به ارث بردم، اونم صدای قشنگی داره.
غم سنگینی به رخسارش نشست، پخت غذا تمام شده بود، غذا را در بشقاب‌های چوبی سرو کرد. بر روی میز‌ گذاشت. بر روی صندلینشست، میلی به غذا نداشت ولی این سفر طولانی او را از پا درمیاورد. فرانک بالاخره زبان باز‌ کرد تا راجب این سفر چیزی بگوید:
- راستش انجلا یک چیزی رو باید بدونی.
انجلا در همان حالی که با غذایش بازی می‌کرد به چشم‌های فرانک نگاهی انداخت. سرشار از آرامش و خونسردی بود. هیچ ترس و نگرانی در چهره‌اش نبود.
- راستش قلب دریا اون‌جوری که تو فکر می‌کنی نیست.
انجلا هیچ نمی‌‌گفت، تنها نگران به چشم‌های او نگاه می‌کرد. یعنی چیزی نمی‌توانست بگوید. در ذهنش هزاران جملات را به هم پیوستداده بود.
- قلب دریا نفرین شده، یعنی، یعنی یک قبیله‌ای‌ اون رو نفرین کرده، تو نمی‌تونی به اون قلب نزدیک بشی.
نفسی کشید و ادامه داد:
- اون قبیله هرکاری می‌کنه تو به اون قلب نرسی، به جز این هم این قلب درست در اعماق دریاست، اب دریا اجازه نمیده… .
ما بین سخنان فرانک پرید:
- من هر جور شده به اون درخت باید برسم فرانک، مهم نیست که نفرین شده، تو دریاست، داخل کوه مونده، هرجا که هست من باید بهش برسم.
فرانک با تمام جدیت خود خونسردی‌اش را حفظ کرد:
- ما فقط چهار ماه طول می‌کشه برسیم بهش، درست روز مسیح، خورشید وقتی به اون درخت میتابه شکوفه میده، و این از هر ۱۰ سال یک بار اتفاق میوفته.
انجلا از جای خود بلند شد و محکم بر روی میز کوبید. صدایش را بالا برد و با صدای هر چه بیشتر فریاد زد:
- تو اصلا می‌دونی خانواده چیه؟ تو می‌دونی دوست داشتن چه شکلیه؟ می‌دونی اصلا بیماری چیه؟ درد چیه؟ هیچ‌کدوم از این‌ها رونمی‌دونی فرانک ولی من با تمام وجود حس کردمش.
 

gece ayı

[مدیر تالار ادبیات + ناظر+مترجم+ویراستار آزمایشی]
Staff member
Top Poster Of Month
LV
2
 
Joined
Aug 12, 2023
Messages
586
Reaction score
2,094
Time online
9d 15h 33m
Points
358
Awards
4
Location
اتاق لیلو
سکه
2,720
  • #14
نفسی کشید، ما بین نگرانی‌های زیاد و ناامیدی‌های فراوانش نفسش بند آمده بود. فرانک که به شدت از سخن او ناراحت و شکسته شدهبود از‌ جای خود بلند شد. ناراحتی برقی بر چشمانش انداخته بود. بدون صدایی از اشپزخانه کوچک خارج شد. انجلا عصبی و نفس زنان بر روی صندلی نشست. قطره اشکی که در حصار بود به گونه‌اش سرازیر شد.
- وای من چی گفتم؟ نباید این حرف‌هارو بهش می‌زدم.
سرش را میان دست‌هایش در قفل کرد و آرام گریه کرد. این اشک از بیماری نبود تنها از نرسیدن و ناامیدی‌های پی‌درپی بود. چگونه می‌تواند ادامه دهد؟ چگونه به چهره‌ی فرانک می‌تواند نگاه کند؟ از جای خود بلند شد و بشقاب‌ها را به دست گرفت، به خوبی می‌دانستحرف‌های او فرانک را ناراحت کرده است. به سمت فرانک رفت و بشقاب‌ها را با صدا بر روی میز کوچک گذاشت. فرانک دست درجیب‌های خود به دریا خیره شده بود. انجلا آرام به سمتش رفت، کنارش ایستاد و ل*ب زد:
- بب… .
فرانک حتی نگذاشت کلمه‌اش را تمام کند، عصبی و سرد سرش را به سمتش چرخاند:
- تو حق نداری مردم رو قضاوت کنی، هرکس به نوبت خودش درد کشیده و می‌کشه، تو از زندگی هیچ‌کس خبر نداری.
انجلا نگاهش را به دستان مشت شده‌ی فرانک کشاند. کارد بر تنش می‌زدی خونش درنمی‌امد. آب دهانش را قورت داد و بر روی صندلی نشست. گویا چند سالی هست که استراحت نکرده است. در این چند روز زیر چشمانش گود افتاده بود. قطره‌ی اشک سمجی بر روی گونه‌اش سرازیر شد. فرانک با دیدن حال بدش بیخیال ناراحتی‌اش شد و کنارش نشست:
- چی‌شد؟
 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
Top Bottom