• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

#10
#11
#12
#13
#14
#15
#16

نظرتون در مورد داستان ؟

  • متوسط

    رای: 0 0.0%
  • ضعیف

    رای: 0 0.0%
  • خیلی ضعیف

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    5

حسام.ف

[مدیریت آزمایشی تالار سناریو]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-05
نوشته‌ها
70
سکه
345
صدای هومن رو از دور شنیدم‌؛ سرم رو چرخوندم و دیدم که با عجله داره به سمتم میاد. یه لحظه نفس راحت کشیدم، حداقل خیالم راحت بود که با بودن هومن دیگه اون مرد عجیب و غریب سمتم نمیاد. صداش قطع شده بود ولی یه سوزش شدید پشت کتف چپم حس کردم، انگار چیزی نوک تیز به بدنم خورده باشه. دست بردم عقب ولی خبری از چیزی نبود؛ تا برگشتم ببینم کجاست، دیدم مرده دیگه نیست و یه جورایی محو شده بود.
هومن بالاخره رسید بالای سرم، دستم رو گرفت و کمک کرد بلند شم. گرد و خاک لباسم رو تکوندم ولی هنوز گیج بودم. طبق معمول شروع کرد سوال‌بارون کردن:
ـ دو دقیقه نبودم چی‌کار کردی با خودت؟ چرا خم شده بودی؟ چرا جواب نمیدی؟ یه چیزی بگو خب!
ـ وای هومن، مغزم رفت از بس حرف زدی، دو دقیقه لال شو بذار تمرکز کنم.
چهره‌ش دمغ شد، دستم رو ول کرد و چند قدم عقب رفت:
ـ منو بگو واسه کی دارم حرص می‌خورم، لیاقت نداری.
رفتم سمتش، دستش رو گرفتم:
ـ باشه بابا قهر نکن. یه سوال بپرسم؟ فقط نخند.
درجا اخماش باز شد، نیشش تا بناگوش کشیده شد، دستاشو به کمرش زد:
ـ خب، می‌شنوم.
ـ میگم داشتی می‌اومدی، کسی رو ندیدی؟ دشداشه سفید تنش بود، قیافه‌ش عجیب غریب...
ـ ده دقیقه تنهام گذاشتم، چیزخورت کردن؟!
با مشت، آروم به کتفش زدم که یه قدم عقب پرید.
ـ مسخره‌بازی درنیار، هنوز سالمم، جواب منو بده.
ـ نه بابا، کسی رو ندیدم. راه بیفت، بابام زنگ زده ماشینو می‌خواد.
با هم راه افتادیم سمت ماشین. چند بار سرم رو برگردوندم پشت سرم رو نگاه کردم، محوطه همون بود، ولی حس می‌کردم یه چیزی هنوز داره نگاهم می‌کنه. به روی خودم نیاوردم. هومن منو رسوند دم خونه و خودش رفت سمت خونه پدرش.
هوا تاریک شده بود، سرما کم‌کم می‌زد به تنم. دست کردم تو جیبم دنبال کلید، ولی یادم افتاد دفعه آخر بابام ازم گرفته بود تا مجبور بشم هر بار زنگ بزنم. چند بار طولانی آیفون رو فشار دادم. صدای تیک قفل اومد و در باز شد.
حیاط مثل همیشه با اون درختای قدیمی دور تا دورش، گرفته بود. برگ‌های زرد افتاده بودن روی زمین خیس، هر قدمم صدای خش‌خش می‌داد. گوشه حیاط همون دستشویی قدیمی بود که پدربزرگم ساخته بود. عادت عجیبش یادم افتاد که همیشه با چاقو ضامن‌دار می‌رفت اون سمت، حتی بابام هم این عادت بهش ارث رسیده بود. وسط حیاط حوض کوچیکی بود، ماهی‌های قرمز دیگه معلوم نبودن، انگار تو این سرمای زمستون ته آب پنهون شده بودن.
کل چراغ‌های خونه روشن بود، صدای جاروبرقی هم از داخل می‌پیچید. در زدم و رفتم تو. فرزانه وسط هال بود، مشغول جارو کشیدن. سرش رو بالا آورد و با یه اشاره بهم فهموند مامان تو آشپزخونه‌ست. حوصله سوال جواب دادن نداشتم، بی‌خیال شدم و رفتم سمت اتاقم.
راهرو سمت راست، مثل همیشه کش‌دار و تاریک بود. لامپ بالاش کم‌نور بود و نورش فقط سایه می‌انداخت روی دیوارهای پر از قاب عکس قدیمی. هر قدمم با صدای جاروبرقی قاطی می‌شد. چشمم افتاد به پله‌های آخر راهرو که پر بود از کارتن و وسایل کهنه؛ اگه کسی بی‌احتیاط بود و پا می‌ذاشت روشون، صدای شکستن بلند می‌شد. با خودم گفتم خدا نکنه مامان اون موقع خونه باشه، دیگه فاتحه آدم خونده‌ست.
با همون فکر، در اتاقم رو باز کردم.
 
آخرین ویرایش:

حسام.ف

[مدیریت آزمایشی تالار سناریو]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-05
نوشته‌ها
70
سکه
345
لبه‌ی پشت بام نشسته بودم و سیگار می‌کشیدم. شب‌ها هوا سردتر میشد و مجبور بودم دو لایه خودم رو بپوشونم. خانواده دایی و خاله‌م همه اومده بودن و من ترجیح می‌دادم زیاد جلوی چشم اون‌ها مخصوصا دخترداییم نباشم. صدای باز شدن در پشت‌بام اومد که باز و بسته شد، سریع سیگار نصفه رو زیر پام خاموش کردم و سر پا ایستادم. نگین دخترداییم بود از وقتی احساسش رو بهم گفت ازش زده شدم. من اون رو مثل فرناز، خواهرم می‌دونستم‌؛ اما انگار نگین فکرهای دیگه ای تو سرش بود. نزدیک اومد در دو قدمی من ایستاد.
نگین :
- فرزاد، این جا چی‌کار می‌کنی تو این سرما؟
-‌ تو خونه جو سنگین بود اومدم یکم هوا عوض کنم. کاری داشتید؟
نگین :
ـ ‌هنوز می‌خوای با من رسمی حرف بزنی؟ چرا؟
-‌‌ آره، ناراحتی؟ همینه که هست.
-‌ الان وقت این حرف‌ها نیست، عمه گفت بیام صدات کنم برای شام‌ بعدا هم می‌تونیم حرف بزنیم در این مورد.
- در اون مورد دیگه حرفی باهات ندارم.
سرعت گرفتم تا برم پایین و به صدای نگین که اسم من رو صدا میزد توجهی نکردم.
بعد از شام دایی پیله کرد به مامان، برای فروش خونه و رفتن به تهران. من هم رو مبل تک نفره کنار در نشسته بودم و وانمود می‌کردم که حواسم‌ نیست اما تک تک حرف‌هاشون رو شنیدم. هیچ وقت از داییم خوشم نیومد چون آدم فرصت طلب و مارموزی بود. مطمئن بودم اگه بابام بود، داییم جرئت این رو پیدا نمی‌کرد این حرف‌ها رو به مامان بزنه. نگین دقیقا رو‌بروی من بود، زل زده بود بهم و این باعث میشد اعصابم به هم بریزه، از رو هم نمی‌رفت.
بدون این که چیزی بگم بلند شدم و رفتم توی اتاقم تا لباس راحتیم رو بپوشم. چون سرم هنوز باند پیچی داشت سعی می‌کردم آروم تیشرت رو در بیارم. دستم روی شکمم رفت، تنها چیزی که از خودم می‌پسندیدم شکم لاغر و قد بلند بود. پشت کتفم دوباره سوخت. همون‌جوری که تیشرت دستم بود رفتم جلوی آینه ولی نمی‌تونستم رد این سوزش رو ببینم. در با شدت باز شد و به دیوار پشتش برخورد کرد جوری که دوباره داشت بسته میشد. فرزانه چایی به دست تو چهارچوب در ایستاده بود ولی نگاهش خشک شده بود به پشت من و حرفی نمیزد.
- حریم شخصی می‌فهمی یعنی چی؟ بلد نیستی در بزنی؟
فقط یک جمله گفت:
فرزانه :
ـ پشتت چرا این جوری شده؟
با سرعت رفت. مات موندم از حرفی که زد، چون نمی‌تونستم پشتم رو ببینم.
 

حسام.ف

[مدیریت آزمایشی تالار سناریو]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-05
نوشته‌ها
70
سکه
345
تیشرت رو دوباره پوشیدم و در رو که چهارطاق باز مونده بود رو بستم. صدای بلند فرزانه رو می‌شنیدم که داشت برای همه توضیح می‌داد. حال و حوصله فامیل فضول رو نداشتم بنابراین زنگ زدم به هومن و ازش خواستم بیاد دنبال من. دستگیره در پایین رفت‌؛ در باز شد و سیل جمعیت فامیل که کم هم نبودن، پشت در ایستاده بودن. مامان که از همه جلوتر بود اومد تو اتاق و نزدیک من شد
مامان :
- فرزاد، فرزانه چی میگه؟ چی شده پشت کمرت؟
اخم کردم، اعصابم به هم ریخت از دهن لقی فرزانه.
-‌ چیزی نشده، فرزانه الکی شلوغش کرده. ظهری پام گیر کرد به جایی خوردم زمین احتمالا رد سنگ باشه.
فرزانه اومد جلو، هنوز چایی دستش بود و حتی یه قلپ هم نخورده بود. طرف صحبتش مامان بود.
فرزانه :
- دروغ میگه مامان، اون چیزی که من دیدم جای رد سنگ نبود، جای رد دست بود، اونم بزرگ‌تر از یه دست معمولی.
فکرم رفت سمت اون مرد توی قبرستون‌؛ اولین جایی که سوزش رو احساس کرده بودم. ولی تا جایی که یادم می‌اومد فقط سوزش بود و حس نکردم دست اون مرد بهم بخوره.
مامان نزدیک‌تر شد تا خودش جای رد دست رو ببینه. با ایما و اشاره بهش فهموندم که جلوی فامیل زشته بلکه بی‌خیال من بشه.
مامان به سمت چهارچوب در برگشت.
مامان:
- داداش شما برید تو هال، منم الان میام.
دایی:
- آبجی از کی تا حالا ما غریبه ایم؟
مامان سوال دایی رو بی‌جواب گذاشت و در رو بست. با حرکت مامان حسابی کیف کردم، چون داییم انتظار این حرکت رو از خواهرش نداشت. هوای اتاق دم کرده بود؛ به سمت پنجره رفتم و ذره‌ای بازش کردم که باد خنک وارد اتاق بشه. مامان با عجله اومد سمت من و ازم خواست جای رد دست رو نشونش بدم. برای اولین بار از مادرم خجالت می‌کشیدم.
قصد داشتم طول بدم تا هومن برسه؛ با موتور راه زیادی نبود و بعید نبود که الان رسیده باشه. تیشرت رو آروم آروم بالا کشیدم.
مامان نفس عمیقش رو بیرون داد و اومد جلوی من تا واکنش من رو ببینه و گفت
مامان :
-‌ یا حضرت عباس، فرزاد با خودت چی کار کردی؟ پشت کتفت هم جای رد دست مونده هم شدید کبود شده‌‌!
ابروهام رو دادم بالا و بهش نگاه کردم:
- کبود شده؟ اصلا احساس درد ندارم فقط هر از گاهی سوزش داره.
مامان تا خواست ادامه بده برق کل خونه رفت. یک لحظه خوشحال شدم؛ مطمئن بودم مامان بی‌خیال میشه و میره دنبال شمع که مهمون‌ها تو تاریکی نمونن، همین هم شد. مامان و فرزانه از اتاق رفتن بیرون و شنیدم که مامان به فرزانه گفت که پماد رو برای من بیاره. از فرصت استفاده کردم و سریع در رو بستم. دوباره گوشی رو برداشتم و به هومن زنگ زدم، بعد از چندتا بوق برداشت.
-‌ الو هومن، کجا موندی تو بشر؟
هومن:
-‌ من پشت درم، چرا گوشیت رو جواب نمیدی؟ هرچی زنگ خونه رو هم میزنم کسی نمیاد در رو باز کنه.
-‌ چون همین الان برق رفت، بذار الان میام بیرون.
هومن باشه ای گفت و قطع کرد. گوشی رو توی جیب شلوارم گذاشتم و کاپشن چرمی که روی میز بود رو برداشتم و پوشیدم. به سمت پنجره رفتم که ببندمش، همین که دستم به دستگیره پنجره خورد هوای اتاق به شدت سنگین شد؛ هجوم باد سردی رو از پشت سرم احساس کردم. چیزی نمی‌تونستم ببینم، سریع پنجره رو بستم. چشمام کم کم داشت به تاریکی عادت می‌کرد که به در رسیدم ولی موفق نشدم بازش کنم. انگار چیزی مانع باز شدن در بود ولی چیزی مشخص نبود. گوشی رو از جیب شلوارم در آوردم تا با کمک نور، فضای اتاق رو رصد کنم. با چیزی که پشت در نشسته بود زبونم بند اومد و چند قدم عقب رفتم.
 

حسام.ف

[مدیریت آزمایشی تالار سناریو]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-05
نوشته‌ها
70
سکه
345
پیرزنی با قامت کوتاه و قوز کمر زیاد، مانع باز شدن در شده بود. سرش پایین بود و چهره‌اش مشخص نبود. صدای ناله‌هایی که شبیه به گریه بود از دهنش خارج میشد. هیچ صدایی از خانوادم نمی‌اومد که همین باعث شد نگران اون‌ها بشم. کم‌کم زمزمه‌های پیرزن واضح تر شد یک حرف رو مدام تکرار می‌کرد.
-‌ تو باید تقاص پس بدی، تو باید تقاص پس بدی.
خم شد به سمت من، پاهاش هیچ تکونی نداشت و با دو دستش بدنش رو می‌کشید. نزدیک من شد و با دست‌های چروک خورده، ساق پای راست من رو گرفت و چشم‌هام سیاهی رفت دیگه متوجه چیزی نشدم. تو یک لحظه خودم رو تو فضای باز ولی روستایی دیدم. خونه‌های آجری، کوچه های تاریک و هوایی که مرطوب و گرم بود. هیچ‌کس دور من نبود و داشت باعث وحشت من میشد. نمی‌دونستم باید چی‌کار کنم. از دور صدای دهل و شیپور به گوش من خورد که تصمیم گرفتم به همون سمت راه بیفتم شاید کسی باشه بتونه به من کمک کنه. موقع رد شدن از کوچه صدای قدم زدن دیگه‌ای هم می‌اومد اما می‌ترسیدم برگردم و پشتم رو ببینم. به سمت صدایی که شنیده بودم سرعت قدم هام رو بیشتر کردم و در انتهای کوچه ، به فضای بزرگ‌تری رسیدم‌؛ جمعیت زیادی دور هم جمع شده بودن، صدای کِل کشیدن مدام زیاد تر میشد، منم با فاصله‌ی زیادی از جمعیت ایستاده بودم و صحنه رو تماشا می‌کردم‌. پشت سرم زمزمه آرومی شنیدم که باعث شد تکون‌ شدیدی بخورم.
-‌ جشن قشنگیه، نه؟
برگشتم سمتش، یه مرد تقریبا میان‌سال با پوست سفید، موهای جوگندمی و دشداشه سفید رنگ کنار من با لبخند ایستاده بود. خون‌سردی خودم رو حفظ کردم و به خودم اجازه دادم ازش سوال بپرسم.
-‌ اینجا کجاست؟ من؛ من نمی‌دونم چجوری از این‌جا سردر آوردم.
یه نگاه خنثی بهم انداخت و گفت:
-‌ جسمت این‌جا نیست، روحته که داره می‌گرده.
برای یه لحظه غالب تهی کردم.
 

حسام.ف

[مدیریت آزمایشی تالار سناریو]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-05
نوشته‌ها
70
سکه
345
چی می‌شنیدم؟ باورش برام سخت بود. صدای اطرافم انگار از تهِ چاهی می‌اومد؛ کش‌دار و مبهم، مثل زمزمه‌هایی در گوش باد. مردی که کنارم ایستاده بود، بی‌هوا دستم رو گرفت. پوست دستش سرد بود و انگشت‌هاش انگار جون نداشتن. هنوز به این لم*س غیر منتظره فکر می‌کردم که چشم‌هام تار شد و توی یک چشم به هم زدن، خودم رو جلوی جمعیت دیدم.
همه‌چیز انگار یک‌دفعه ساکت شد. جمعیت، بی‌حرکت و بدون پلک زدن، بهم زل زده بودن. نفس‌هام بند اومده بود. اما چیزی که بیشتر از همه ترسناک بود، این بود که چهره‌هاشون داشت تغییر می‌کرد.
ابروها بالا می‌رفت، چشم‌ها سیاه‌تر و گودتر می‌شد، پوست‌ها رنگ می‌باخت و خطوط صورت‌ها مثل موم در گرما، ذره‌ذره ذوب می‌شد و شکل‌های عجیبی به خودشون می‌گرفتن؛ نه کاملاً انسانی، نه کاملاً هیولا.
یک‌جور کابوس بیداری بود. هیچ‌کس حرف نمیزد، فقط نگاه. اون نگاه‌هایی که انگار توی مغزم چنگ میزدن، مردی که کنارم ایستاده بود شروع کرد به حرف زدن:
-‌ این شخص، از نسل اون شخصیه که سه نفر از بچه های شمارو کشت.
تو همون لحظه دونفر از جمعیت جلو اومدن، دو طرف من ایستادن و چسبیدن به دست‌های من‌؛ انگار مجرم گرفتن. مغزم کار نمی‌کرد برای حرف زدن، نمی‌تونستم جمله ها رو توی ذهنم مرتب کنم ولی باید چیزی می‌گفتم:.
-‌ من کسی رو نکشتم، من گناهی ندارم، اشتباه گرفتید من رو.
انگار صدای من رو نمی‌شنیدن، چون هیچ واکنشی به حرف زدن من نشون نمی‌دادن. دو نفری که من رو گرفته بودن، حرکت کردن و جمعیت هم پشت ما راه افتاد؛ نزدیک چاه آبی شدیم که دور تر از روستا بود ولی شبیه باغ بود چون درخت‌های بزرگ و زیادی داشت. به قدری جو سنگین بود و ساکت که صدای پچ‌پچ ته جمعیت واضح شنیده می‌شد. همه جمعیت به من زل زده بودن و دیگه کسی چیزی نمی‌گفت؛ صدای پایی از دور می‌شنیدم که به سرعت سمت ما می‌اومد. نزدیک که شد توجهم به صورتش جلب شد واقعا صورت زشت و بد ترکیبی داشت؛ ولی قد بلند و لباس مرتبی داشت، نزدیک من شد و دست من رو محکم گرفت.
مثل آب خوردن من رو می‌کشید و من توانایی این رو نداشتم که بتونم متوقفش کنم؛ تو اون لحظه توجهم به‌ نحوه راه رفتنش جلب شد؛ سرم رو بیشتر خم کردم و فهمیدم پای معمولی انسان رو نداره و بیشتر شبیه ثم اسب، از چیزی که می‌دیدم حالم بد شد. من رو به راحتی بلند کرد و روی لبه چاه گذاشت. هیچ فکری به ذهنم خطور نمی‌کرد که از این‌جا چطوری باید فرار کنم و داشتم خودم رو برای مردن آماده می‌کردم. از پشت جمعیت یک نفر با صدای بلند اسم من رو تکرار کرد و به سمت من می‌اومد. عجیب بود برام که صداش چقدر شبیه لحن صدای هومن بود. نزدیک من که شد سه بار جلوی صورت من اسم من رو داد زد و کشیده محکمی به من زد. بر اثر ضربه چشمام ناخودآگاه بسته شده بود و حس سقوط بهم دست داد. دوباره اسمم رو گنگ و مبهم شنیدم، این بار که چشمام رو باز کردم بالای سرم خانوادم رو دیدم که نگران ایستادن و هومن که نشسته رو شکم من و یقه من رو دو دستی چسبیده.
 

حسام.ف

[مدیریت آزمایشی تالار سناریو]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-05
نوشته‌ها
70
سکه
345
نای این رو نداشتم که از جام بلند بشم؛ انگار کوه جابه‌جا کردم. دست‌هام بی‌حس بودن، عضله‌هام تیر می‌کشیدن. با تردید به بدنم دست زدم، مطمئن نبودم هنوز خوابم یا نه. پوست تنم سرد بود، یه سردی نمناک که تا استخونم نفوذ کرده بود.
هومن خم شد، دستم رو گرفت و کمکم کرد بشینم. نور زرد چراغ اتاق، مورب افتاده بود رو صورتش. لیوان آب رو گرفت سمتم و گفت:
-‌ چت شده؟ فکر کردم مردی و من رو تنها گذاشتی.
نگاهش کردم. نه از سر مهربونی، نه حتی تعجب. خنثی، بی‌حس، مثل همون حال درونی خودم.
-‌ من تا تورو کفن نکنم نمی‌میرم، خیالت راحت.
هومن یه لبخند کش‌دار زد. لیوان رو گذاشت روی زمین و بلند شد.
-‌ خوبه. همین اخلاق مزخرفت نشون میده هنوز هوشیاری.
مامان اومد جلو‌؛ نور سقفی خط انداخته بود روی چین‌های پیشونیش. دستی کشید روی صورتم، پوست دستش مثل دست‌های پیرزن‌های تو خواب‌های بچگیم سرد بود.
-‌ بچه‌م رنگش شده مثل گچ دیوار‌.
هومن پوزخند زد. نیشش تا بناگوش باز شده بود، انگار صحنه رو جدی نمی‌گرفت.
-‌ خاله، من می‌دونم دوای دردش چیه؛ شما برید پیش مهمون‌ها، من خودم ردیفش می‌کنم.
فرزین یه لحظه بهم نگاه کرد، بدون هیچ حسی. فرزانه سرش توی گوشیش بود؛ انگار فقط مامان هنوز باور داشت اتفاقی افتاده. بقیه مثل دیوارهای این خونه بی‌صدا بودن.
خانواده رفتن بیرون، بدون سؤال، بدون حتی یه جمله‌ی اضافه. در بسته شد، فقط هومن موند. ایستاده بود بالای سرم، سمج‌تر از درد توی تنم.
اصرار داشت از خونه بریم بیرون. هوا عوض کنم، شاید حالم بهتر بشه. شک داشتم؛ نمی‌دونستم جریان رو بهش بگم یا نه. ممکن بود بره به مادرم بگه و اونم...‌ .
هومن دو نخ سیگار درآورد، یکی داد دست من، یکی برای خودش. از پنجره‌ی نیمه‌باز، نسیم سردی زد تو. اولین پُک و که زدم، سرفه‌م گرفت. دودِ تلخ، انگار از گلوم پایین نمی‌رفت. داشتم فکر می‌کردم، اون مرد چی گفت؟ نسل کسی که بچه‌های شما رو کشته؟
نکنه اشتباهی کردم؟ اشتباهی که خودم حتی خبر ندارم...‌ .
هومن با مشت یه ضربه‌ی آروم زد به بازوم، منو از فکر بیرون کشید.
-‌ چته باز؟ چرا تو فکری؟
نگاهش کردم. تصمیمم رو گرفتم.
-‌ چند وقته یه سری آدم می‌بینم با شکل و قیافه‌های عجیب، نمی‌دونم جریان چیه ولی داره می‌ترسوندم.
هومن پُک نصفه‌نیمه‌ای زد.
-‌ فکر نمی‌کردم خرافاتی باشی، چی شده که به این نتیجه رسیدی؟
سیگارم رو انداختم کف حیاط. بوی خاک خیس و دود قاطی شده بود با سرمای هوا، یه لحظه حس کردم دارم غرق می‌شم.
-‌ یه کم پیش، تو یه روستا بودم. یه سری آدم، داشتن جشن می‌گرفتن.
هومن پرید وسط حرفم:
-‌ اولا که خواب دیدی، بعدشم تو تعبیر خواب، جشن نشونه‌ی خوبیه.
کلافه نگاش کردم.
-‌ داشتم زر میزدم پریدی وسط. آره، جشن خوبه، ولی وقتی اون‌ها من رو دیدن، چهره‌هاشون عوض شد. گرفتنم، می‌خواستن بلایی سرم بیارن.
ابروهاش رفت بالا. چشماش گرد شد:
-‌ تو که این‌جا بودی فرزاد، مطمئنی چیزیت نشده؟ نگرانم کردی. فردا بیا بریم یه دکتر.
از گیر دادن‌هاش خسته شدم. یه سیگار دیگه درآوردم. کبریت کشیدم، شعله‌ی آبی لرزید تو باد.
-‌ چجوری بهت حالی کنم‌؟
مردد شدم، سیگار هنوز بین لبم بود که یقه‌شو گرفتم، محکم‌تر از همیشه.
-‌ هومن، به مامان چیزی نمی‌گی، باشه؟ اگه بفهمه، ساختمون پزشکان میشه خونه‌ی دومم، خودم حلش می‌کنم، تو نگران نباش.
 

حسام.ف

[مدیریت آزمایشی تالار سناریو]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-05
نوشته‌ها
70
سکه
345
چند روزی از اون شب گذشته بود. همه‌ چیز حداقل در ظاهر آروم شده بود. نه از اون آدم‌های عجیب خبری بود، نه از کابوس و بی‌خوابی. انگار سکوت، موقتی برگشته بود سر جاش.
مهمون‌ها برگشته بودن تهران. برف سنگینی از صبح زود شروع کرده بود به باریدن؛ حالا همه جا سفید بود، حتی سیم برق‌ها هم یخ زده بودن. باد سرد از لای درز پنجره‌ها سوت می‌کشید و به شیشه‌ها چنگ می‌انداخت.
از اون شب به بعد دیگه تو اتاق نخوابیدم. یک جور حس ترسِ غریبی افتاده بود تو دیوارهای اتاقم. ترجیح دادم جلوی بخاریِ هال بخوابم؛ هم گرماش بیشتر بود، هم نورِ چراغ‌های خیابون از پشت پرده، باعث میشد شب اون‌ قدرها تاریک نباشه.
بعد از فوت بابا، همه‌ چیز به هم ریخت. مامان تنها مونده بود، و هزینه‌های زندگی یکی‌یکی مثل کوه رو دوشش سنگینی می‌کردن. تازه فهمیده بودم چقدر خرج یک خونه، یک زندگی، یک خانواده، بی‌رحمانه‌ست.
به این فکر افتاده بودم که برم دنبال کار. دیپلم معماری داشتم، اما هیچ‌وقت بهش علاقه نداشتم. یک رشته‌ی تحمیلی، مثل خیلی چیزهای دیگه که پدرم تصمیم گرفت. حالا اون نیست، ولی سنگینی تصمیم‌هاش هنوز هست.
شب شده بود. بوی پیاز داغ و رب از آشپزخونه می‌اومد. مامان داشت شام آماده می‌کرد. فرزین و فرزانه رو مبل ولو بودن، چسبیده بودن به سریالی که نمی‌دونستم چی بود. من گوشی رو برداشتم و توی سایت‌ها دنبال کار می‌گشتم، ولی هیچ‌چیز درست‌ و درمانی پیدا نمی‌کردم؛ یا سابقه می‌خواستن، یا پارتی.
یک‌دفعه صدای مامان بلند شد:
-‌ شام حاضره، بیاید دیگه.
پا شدم و با بقیه رفتیم سمت میز. بوی خورشت قاطی بوی نون داغ، یه لحظه حس خونه رو برگردوند، ولی زود پرید.
وسط غذا بودیم که مامان بدون مقدمه گفت:
-‌‌ وسایل‌ها رو جمع کنید، قراره بریم تهران زندگی کنیم.

قاشق از دستم افتاد تو بشقاب. صداش بلند نبود ولی دقیقاً تو مغزم رفت. فرزین و فرزانه با ذوق و هم‌زمان گفتن:
-‌ واقعاً؟ ایول.
لقمه تو گلوم گیر کرد. سرفه‌زنان، با یه هورتِ آب نفسم باز شد.
-‌ برای چی؟ من تهران نمیام، همین‌جا راحتم.
مامان قاشق رو گذاشت زمین. نگاهم کرد، بدون عصبانیت، بدون اخم؛ فقط یه خستگی عمیق توی چشمش بود:
-‌ تنهایی می‌خوای بمونی این‌ جا چی‌کار کنی؟ نه کار داری، نه پول. اون‌ جا نزدیک فامیلیم، همه‌ چی هست.
با پشت دستم ل*ب‌هام رو تمیز کردم، صدای قاشق فرزین تو بشقاب شده بود موسیقی پس‌زمینه‌ی دعوا.
-‌ من به این‌ جا عادت کردم. هومن این‌ جاست، همه‌ چی این‌ جاست، اون‌جا اصلاً نمیشه نفس کشید. شما اگه می‌خواید برید، ولی من نمیام.
مامان دیگه چیزی نگفت. فقط برگشت به غذا خوردنش، ولی من می‌دونستم اون سکوت، از اون سکوت‌هایی نیست که زود تموم بشه.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 6) مشاهده جزئیات

  • کپی پیوند
  • بالا