• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

نظرتون در مورد داستان ؟

  • متوسط

    رای: 0 0.0%
  • ضعیف

    رای: 0 0.0%
  • خیلی ضعیف

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    4

حسام.ف

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-05
نوشته‌ها
65
سکه
320
صدای هومن رو از دور شنیدم‌؛ سرم رو چرخوندم و دیدم که با عجله داره به سمتم میاد. یه لحظه نفس راحت کشیدم، حداقل خیالم راحت بود که با بودن هومن دیگه اون مرد عجیب و غریب سمتم نمیاد. صداش قطع شده بود ولی یه سوزش شدید پشت کتف چپم حس کردم، انگار چیزی نوک تیز به بدنم خورده باشه. دست بردم عقب ولی خبری از چیزی نبود؛ تا برگشتم ببینم کجاست، دیدم مرده دیگه نیست و یه جورایی محو شده بود.
هومن بالاخره رسید بالای سرم، دستم رو گرفت و کمک کرد بلند شم. گرد و خاک لباسم رو تکوندم ولی هنوز گیج بودم. طبق معمول شروع کرد سوال‌بارون کردن:
ـ دو دقیقه نبودم چی‌کار کردی با خودت؟ چرا خم شده بودی؟ چرا جواب نمیدی؟ یه چیزی بگو خب!
ـ وای هومن، مغزم رفت از بس حرف زدی، دو دقیقه لال شو بذار تمرکز کنم.
چهره‌ش دمغ شد، دستم رو ول کرد و چند قدم عقب رفت:
ـ منو بگو واسه کی دارم حرص می‌خورم، لیاقت نداری.
رفتم سمتش، دستش رو گرفتم:
ـ باشه بابا قهر نکن. یه سوال بپرسم؟ فقط نخند.
درجا اخماش باز شد، نیشش تا بناگوش کشیده شد، دستاشو به کمرش زد:
ـ خب، می‌شنوم.
ـ میگم داشتی می‌اومدی، کسی رو ندیدی؟ دشداشه سفید تنش بود، قیافه‌ش عجیب غریب...
ـ ده دقیقه تنهام گذاشتم، چیزخورت کردن؟!
با مشت، آروم به کتفش زدم که یه قدم عقب پرید.
ـ مسخره‌بازی درنیار، هنوز سالمم، جواب منو بده.
ـ نه بابا، کسی رو ندیدم. راه بیفت، بابام زنگ زده ماشینو می‌خواد.
با هم راه افتادیم سمت ماشین. چند بار سرم رو برگردوندم پشت سرم رو نگاه کردم، محوطه همون بود، ولی حس می‌کردم یه چیزی هنوز داره نگاهم می‌کنه. به روی خودم نیاوردم. هومن منو رسوند دم خونه و خودش رفت سمت خونه پدرش.
هوا تاریک شده بود، سرما کم‌کم می‌زد به تنم. دست کردم تو جیبم دنبال کلید، ولی یادم افتاد دفعه آخر بابام ازم گرفته بود تا مجبور بشم هر بار زنگ بزنم. چند بار طولانی آیفون رو فشار دادم. صدای تیک قفل اومد و در باز شد.
حیاط مثل همیشه با اون درختای قدیمی دور تا دورش، گرفته بود. برگ‌های زرد افتاده بودن روی زمین خیس، هر قدمم صدای خش‌خش می‌داد. گوشه حیاط همون دستشویی قدیمی بود که پدربزرگم ساخته بود. عادت عجیبش یادم افتاد که همیشه با چاقو ضامن‌دار می‌رفت اون سمت، حتی بابام هم این عادت بهش ارث رسیده بود. وسط حیاط حوض کوچیکی بود، ماهی‌های قرمز دیگه معلوم نبودن، انگار تو این سرمای زمستون ته آب پنهون شده بودن.
کل چراغ‌های خونه روشن بود، صدای جاروبرقی هم از داخل می‌پیچید. در زدم و رفتم تو. فرزانه وسط هال بود، مشغول جارو کشیدن. سرش رو بالا آورد و با یه اشاره بهم فهموند مامان تو آشپزخونه‌ست. حوصله سوال جواب دادن نداشتم، بی‌خیال شدم و رفتم سمت اتاقم.
راهرو سمت راست، مثل همیشه کش‌دار و تاریک بود. لامپ بالاش کم‌نور بود و نورش فقط سایه می‌انداخت روی دیوارهای پر از قاب عکس قدیمی. هر قدمم با صدای جاروبرقی قاطی می‌شد. چشمم افتاد به پله‌های آخر راهرو که پر بود از کارتن و وسایل کهنه؛ اگه کسی بی‌احتیاط بود و پا می‌ذاشت روشون، صدای شکستن بلند می‌شد. با خودم گفتم خدا نکنه مامان اون موقع خونه باشه، دیگه فاتحه آدم خونده‌ست.
با همون فکر، در اتاقم رو باز کردم.
 
آخرین ویرایش:

حسام.ف

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-05
نوشته‌ها
65
سکه
320
لبه‌ی پشت بام نشسته بودم و سیگار می‌کشیدم. شب‌ها هوا سردتر میشد و مجبور بودم دو لایه خودم رو بپوشونم. خانواده دایی و خاله‌م همه اومده بودن و من ترجیح می‌دادم زیاد جلوی چشم اون‌ها مخصوصا دخترداییم نباشم. صدای باز شدن در پشت‌بام اومد که باز و بسته شد، سریع سیگار نصفه رو زیر پام خاموش کردم و سر پا ایستادم. نگین دخترداییم بود از وقتی احساسش رو بهم گفت ازش زده شدم. من اون رو مثل فرناز، خواهرم می‌دونستم‌؛ اما انگار نگین فکرهای دیگه ای تو سرش بود. نزدیک اومد در دو قدمی من ایستاد.
نگین :
- فرزاد، این جا چی‌کار می‌کنی تو این سرما؟
-‌ تو خونه جو سنگین بود اومدم یکم هوا عوض کنم. کاری داشتید؟
نگین :
ـ ‌هنوز می‌خوای با من رسمی حرف بزنی؟ چرا؟
-‌‌ آره، ناراحتی؟ همینه که هست.
-‌ الان وقت این حرف‌ها نیست، عمه گفت بیام صدات کنم برای شام‌ بعدا هم می‌تونیم حرف بزنیم در این مورد.
- در اون مورد دیگه حرفی باهات ندارم.
سرعت گرفتم تا برم پایین و به صدای نگین که اسم من رو صدا میزد توجهی نکردم.
بعد از شام دایی پیله کرد به مامان، برای فروش خونه و رفتن به تهران. من هم رو مبل تک نفره کنار در نشسته بودم و وانمود می‌کردم که حواسم‌ نیست اما تک تک حرف‌هاشون رو شنیدم. هیچ وقت از داییم خوشم نیومد چون آدم فرصت طلب و مارموزی بود. مطمئن بودم اگه بابام بود، داییم جرئت این رو پیدا نمی‌کرد این حرف‌ها رو به مامان بزنه. نگین دقیقا رو‌بروی من بود، زل زده بود بهم و این باعث میشد اعصابم به هم بریزه، از رو هم نمی‌رفت.
بدون این که چیزی بگم بلند شدم و رفتم توی اتاقم تا لباس راحتیم رو بپوشم. چون سرم هنوز باند پیچی داشت سعی می‌کردم آروم تیشرت رو در بیارم. دستم روی شکمم رفت، تنها چیزی که از خودم می‌پسندیدم شکم لاغر و قد بلند بود. پشت کتفم دوباره سوخت. همون‌جوری که تیشرت دستم بود رفتم جلوی آینه ولی نمی‌تونستم رد این سوزش رو ببینم. در با شدت باز شد و به دیوار پشتش برخورد کرد جوری که دوباره داشت بسته میشد. فرزانه چایی به دست تو چهارچوب در ایستاده بود ولی نگاهش خشک شده بود به پشت من و حرفی نمیزد.
- حریم شخصی می‌فهمی یعنی چی؟ بلد نیستی در بزنی؟
فقط یک جمله گفت:
فرزانه :
ـ پشتت چرا این جوری شده؟
با سرعت رفت. مات موندم از حرفی که زد، چون نمی‌تونستم پشتم رو ببینم.
 

حسام.ف

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-05
نوشته‌ها
65
سکه
320
تیشرت رو دوباره پوشیدم و در رو که چهارطاق باز مونده بود رو بستم. صدای بلند فرزانه رو می‌شنیدم که داشت برای همه توضیح می‌داد. حال و حوصله فامیل فضول رو نداشتم بنابراین زنگ زدم به هومن و ازش خواستم بیاد دنبال من. دستگیره در پایین رفت‌؛ در باز شد و سیل جمعیت فامیل که کم هم نبودن، پشت در ایستاده بودن. مامان که از همه جلوتر بود اومد تو اتاق و نزدیک من شد
مامان :
- فرزاد، فرزانه چی میگه؟ چی شده پشت کمرت؟
اخم کردم، اعصابم به هم ریخت از دهن لقی فرزانه.
-‌ چیزی نشده، فرزانه الکی شلوغش کرده. ظهری پام گیر کرد به جایی خوردم زمین احتمالا رد سنگ باشه.
فرزانه اومد جلو، هنوز چایی دستش بود و حتی یه قلپ هم نخورده بود. طرف صحبتش مامان بود.
فرزانه :
- دروغ میگه مامان، اون چیزی که من دیدم جای رد سنگ نبود، جای رد دست بود، اونم بزرگ‌تر از یه دست معمولی.
فکرم رفت سمت اون مرد توی قبرستون‌؛ اولین جایی که سوزش رو احساس کرده بودم. ولی تا جایی که یادم می‌اومد فقط سوزش بود و حس نکردم دست اون مرد بهم بخوره.
مامان نزدیک‌تر شد تا خودش جای رد دست رو ببینه. با ایما و اشاره بهش فهموندم که جلوی فامیل زشته بلکه بی‌خیال من بشه.
مامان به سمت چهارچوب در برگشت.
مامان:
- داداش شما برید تو هال، منم الان میام.
دایی:
- آبجی از کی تا حالا ما غریبه ایم؟
مامان سوال دایی رو بی‌جواب گذاشت و در رو بست. با حرکت مامان حسابی کیف کردم، چون داییم انتظار این حرکت رو از خواهرش نداشت. هوای اتاق دم کرده بود؛ به سمت پنجره رفتم و ذره‌ای بازش کردم که باد خنک وارد اتاق بشه. مامان با عجله اومد سمت من و ازم خواست جای رد دست رو نشونش بدم. برای اولین بار از مادرم خجالت می‌کشیدم.
قصد داشتم طول بدم تا هومن برسه؛ با موتور راه زیادی نبود و بعید نبود که الان رسیده باشه. تیشرت رو آروم آروم بالا کشیدم.
مامان نفس عمیقش رو بیرون داد و اومد جلوی من تا واکنش من رو ببینه و گفت
مامان :
-‌ یا حضرت عباس، فرزاد با خودت چی کار کردی؟ پشت کتفت هم جای رد دست مونده هم شدید کبود شده‌‌!
ابروهام رو دادم بالا و بهش نگاه کردم:
- کبود شده؟ اصلا احساس درد ندارم فقط هر از گاهی سوزش داره.
مامان تا خواست ادامه بده برق کل خونه رفت. یک لحظه خوشحال شدم؛ مطمئن بودم مامان بی‌خیال میشه و میره دنبال شمع که مهمون‌ها تو تاریکی نمونن، همین هم شد. مامان و فرزانه از اتاق رفتن بیرون و شنیدم که مامان به فرزانه گفت که پماد رو برای من بیاره. از فرصت استفاده کردم و سریع در رو بستم. دوباره گوشی رو برداشتم و به هومن زنگ زدم، بعد از چندتا بوق برداشت.
-‌ الو هومن، کجا موندی تو بشر؟
هومن:
-‌ من پشت درم، چرا گوشیت رو جواب نمیدی؟ هرچی زنگ خونه رو هم میزنم کسی نمیاد در رو باز کنه.
-‌ چون همین الان برق رفت، بذار الان میام بیرون.
هومن باشه ای گفت و قطع کرد. گوشی رو توی جیب شلوارم گذاشتم و کاپشن چرمی که روی میز بود رو برداشتم و پوشیدم. به سمت پنجره رفتم که ببندمش، همین که دستم به دستگیره پنجره خورد هوای اتاق به شدت سنگین شد؛ هجوم باد سردی رو از پشت سرم احساس کردم. چیزی نمی‌تونستم ببینم، سریع پنجره رو بستم. چشمام کم کم داشت به تاریکی عادت می‌کرد که به در رسیدم ولی موفق نشدم بازش کنم. انگار چیزی مانع باز شدن در بود ولی چیزی مشخص نبود. گوشی رو از جیب شلوارم در آوردم تا با کمک نور، فضای اتاق رو رصد کنم. با چیزی که پشت در نشسته بود زبونم بند اومد و چند قدم عقب رفتم.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 2) مشاهده جزئیات

بالا