What's new

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | بوکینو | بهترین انجمن فرهنگی و هنری

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

MAHZAD.

[مدیریت آزمایشی تالار فیلم و سریال]
LV
0
 
Joined
Nov 13, 2025
Messages
168
Reaction score
244
Time online
1d 16h 52m
Points
43
Age
26
سکه
837
  • #21
ل*ب‌های خشکم نیمه‌باز مانده بود، قلبم کند می‌زد؛ طوری که برای یک لحظه از ایستادنش ترسیدم.
او چه می‌گفت؟ یک بچه در میان این همه تاریکی و پلیدی؟!
چرا دنیا قصد جانم را کرده است؟ در شرایطی که زندگی من و مهراب با وصله‌پینه‌های سست هنوز پابرجاست، چگونه سنگینی یک کودک را تحمل کند؟
تصویر آن زن و مهراب برای بار هزارم پشت چشمم به تصویر درآمد. پوزخند زدم؛ با آن چیزی که من دیدم، گمان نمی‌کنم این موضوع اهمیت آن‌چنانی برای مهراب داشته باشد.
نه! نمی‌گذارم سارای دیگری متولد شود. این دنیای زشت با من چه کرد که با این بچه بکند.
آب دهانم را فرو خوردم تا گلوی خشکم کمی تر شود. رد قطره‌ی اشکی که از چشمم چکید و در میان تارهای مجعد شقیقه‌ام گم شد را با پشت دست پاک کرده و ل*ب زدم:
‌- سعیدم می‌دونه؟
چهره‌اش هنوز شرمندگی داشت؛ رفیق بی‌عقل من نگران است که یقه‌اش را برای این کودک ناخوانده بگیرم.
‌- نه هنوز، فرستادمش یه سری دارو بگیره. تا شهر فاصله زیاده، ولی فکر کنم تا یک ساعت دیگه برگرده.
چه عجب، دنیا ذره‌ای هم باب میل من چرخید. اگر سعید موضوع را می‌دانست، مطمئناً مهراب را خبر می‌کرد.
‌- فعلاً بهش نگو.
چشمش گشاد شد و با چهره‌ای متعجب نگاهم کرد. گویا انتظار داشت را*ب*طه‌ام را به خاطر این بچه حفظ کنم؛ فکر نمی‌کرد سر حرفم بمانم.
‌- خوب... باشه، اما چرا؟ بالاخره که مهراب باید بفهمه. نگو که می‌خوای ازش پنهون بکنی!
سرم را با کلافگی تکان دادم و با صدای آرام ل*ب زدم:
‌- این موضوع از نظر من تموم شده. حتی اگه بچه رو به دنیا بیارم، قصد ادامه‌دادن این را*ب*طه‌ی سمی رو ندارم.
با همان چهره‌ی گرفته سر تکان داد. پشت لرزش نامحسوس لبم، غمی عمیق لانه داشت. غمی که گلویم را هم‌چون ریسمان می‌فشرد. دستم را از روی ملحفه بر شکم تختم کشیدم؛ آه بلندم نشان از ضعف داشت. احساس می‌کردم در یک چهارراه تاریک گیر کرده‌ام و از هر طرف بدبختی و مشکلات به سمتم هجوم می‌آورند.
هنوز در فکر بودم؛ فکر به مهراب، به این مهمان ناخوانده و خیانتی که در حقم شده بود. درست میان تمام این بلاتکلیفی‌های قلب و مغزم، دخترک کوچک با تکان آرامی بیدار شد.
سر چرخاندم، مژگان فرخورده‌اش را گشود و چشمان رنگینش را در حدقه چرخاند.
هنوز ما را ندیده بود. ل*ب‌های خشک‌شده‌ی صورتی‌رنگش را با زبان تر کرد و نیم‌خیز شد.
موهای مشکینش را از صورت سپیدش کنار زد و نگاه سبزرنگش را چرخاند. نمی‌دانم چه بود! نمی‌دانم چه شد! نگاهمان که تلاقی کرد، تعجب کردم.
یک نیروی عجیب از عمق نگاهش تا وجودم حس کردم و او فقط با نگاه خیره چشمانم را می‌کاوید. نمی‌دانم چقدر، شاید فقط چند دقیقه بود، اما آن حس عجیبی که در درونم شکل گرفت، بیشتر شبیه یک ریسمان بود که وجودمان را به‌هم متصل می‌کرد.
افکارم را پس زدم و به صدای فرانک گوش سپردم. فرانک نزدیک دختر ایستاده بود و موهایش را نوازش می‌کرد، اما او تنها نگاه می‌کرد. با یک نگاه خیره و متعجب به من چشم دوخته بود.
آن نیروی عجیب توان حرف‌زدن را از من گرفته بود؛ و باز چه خوب که فرانک بود.
‌- سلام خانوم کوچولو، خوبی؟
از من چشم گرفت و این‌بار فرانک را نگاه کرد. نگاهش به فرانک عمیق نبود؛ تنها یک نگاه معمولی که بفهماند صدایش را شنیده است.
چند ثانیه گذشت، اما جوابی نشد. فرانک دوباره پرسید:
‌- عزیزم، خوبی؟ جاییت درد نمی‌کنه؟
هر دو منتظر جواب بودیم و دختر فقط نگاه می‌کرد. نگاهی زیبا، اما بسیار تلخ؛ شاید به تلخی زندگی من و شاید حتی بدتر. بالاخره ل*ب باز کرد، اما سخنی از میان لبش بیرون نیامد.
انگار وزنه‌ای سنگین به زبانش وصل بود که این‌قدر برای حرف‌زدن تقلا می‌کرد. از تخت پایین آمدم، کنارش روی تخت نشستم و او در تمام مدت نگاهش به من بود.
انگار می‌خواست حرفش را با نگاه منتقل کند. دستان ظریف و کوچکش را در دست گرفته و پرسیدم:
‌- خانوم خوشگل، می‌خوام بدونم حالت خوبه یا نه. با من حرف بزن.
دختر دوباره ل*ب باز کرد و این‌بار تنها صداهایی نامفهوم از دهانش خارج شد. فرانک لبخندش را حفظ کرد و با صدای آرام کنار گوشم نجوا کرد:
‌- فکر کنم نمی‌تونه حرف بزنه.
کمی فکر کردم؛ ممکن است شوکه شده باشد. با همان صدای آرام ل*ب زدم:
‌- به نظر نمیاد مشکلش مادرزادی باشه. شاید از ترس شوکه شده.
زیبایی نگاه رنگینش حتی با وجود کبودی‌های صورتش به‌سهولت قابل مشاهده بود و چشمانش مرا می‌کاوید.
موهای بلندش را نوازش کردم و گفتم:
‌- باید ببریمش روستا، حتماً اونجا زندگی می‌کرده. به نظرم گم شده و سر از کوهستان درآورده.
فرانک شانه بالا انداخت؛ دستش را با کلافگی بر روی پیشانی‌اش کشید و گفت:
‌- حتماً والدینش الان خیلی نگرانش.
به سمت پنجره‌ی آزمایشگاه رفت؛ بیرون را کاوید و با صدای کلافه ادامه داد:
‌- به محض اینکه سعید برگرده، می‌بریمش. فقط قبلش باید داروشو تزریق کنم وگرنه عفونت می‌کنه.
نمی‌دانم چه نیرویی من و آن کودک را به سمت هم کشاند، اما گاهی حس می‌کنم از مدت‌ها پیش صدایش را شنیده بودم. شاید در خواب یا در عالم خیال؛ فقط می‌دانم صدای کمک‌خواستنش از مدت‌ها پیش در ذهنم بود. قبل از آمدنم به اینجا، حتی قبل از ماجرای من و مهراب، شاید هم سال‌ها پیش؛ فقط نمی‌دانم چگونه و چرا!
دختر با معصومیت نگاه می‌کرد، کمی هم تعجب در چشمانش بود؛ طوری که انگار قبل از این اصلاً طعم محبت را نچشیده است.
در میان جدال افکارم و را*ب*طه‌ی من با این کودک، صدای موتور ماشین رشته‌ی افکارم را گسست. از جا بلند شدم؛ با نگاهی نافذ که مدام سرتاپایم را می‌کاوید، به سمت در رفتم.
با ورود سعید، راهم را به سمت آشپزخانه‌ی گوشه‌ی آزمایشگاه کج کردم و از درون فلاسک کمی چای برای خودم ریختم.
‌- بیدار شدی؟ حالت خوبه؟
ای کاش زیاد سؤال نکند، چراکه حتی خودم برای بیشترشان جوابی ندارم.
 

MAHZAD.

[مدیریت آزمایشی تالار فیلم و سریال]
LV
0
 
Joined
Nov 13, 2025
Messages
168
Reaction score
244
Time online
1d 16h 52m
Points
43
Age
26
سکه
837
  • #22
لبخند بی‌جانی زدم و بی‌توجه به ضعف و سرگیجه، بوی چای را از درون فنجان به ریه‌ام کشاندم و گفتم:
‌- مرسی، بهترم.
نگاهم را دزدیدم؛ مطمئن بودم با همین جواب کوتاه قانع نخواهد شد. چه خوب که فرانک به سمتش رفت؛ کیسه‌ی داروها را از دستش گرفت و با شروع مکالمه‌شان، نگاه سنگین سعید هم از روی من برداشته شد.
فرانک آمپول را پر کرد، هوایش را گرفت و گفت:
‌- خداروشکر داروها رسیدن. خیلی نگران بودم.
با لبخند تأییدش کردم و او به سمت دختر رفت. صدای سعید کنار گوشم دوباره زنگ خورد؛ همان‌طور که به کودک خیره بودم، به صدایش گوش سپردم.
‌- می‌دونم حالت خوب نیست؛ می‌دونم مشکل داری، اما اینم بدون که من فقط می‌خوام حمایتت کنم. می‌خوام شاد باشی. مطمئن باش اگر روزی از سمت هر کسی ضرری بهت برسه، اولین کسی که به کمکت میاد منم.
به حرفش ایمان داشتم، اما اتفاقات شب گذشته و خبر این بارداری ناخواسته، نه‌تنها ذهن، بلکه روح و جسمم را نیز بیش از پیش به سوی درد و ناامیدی سوق می‌داد.
‌- تا قبل از شب گذشته فکر می‌کردم تمام دردم مهراب و خیانتشه، اما دیشب یه اتفاقی افتاد.
اخم‌هایش بیش از پیش درهم رفت، اما تا خواست سؤال کند، صدای دختربچه توجه هر دویمان را به سویش جلب کرد. فرانک آمپول به دست، نزدیک دختر ایستاده بود و او با نگاهی پر از ترس به عقب می‌رفت.
لبخند زدم و پیش رفتم؛ پیش رویش ایستادم و با نگاهم، چشمان پر از ترسش را نشانه گرفتم.
- از آمپول می‌ترسی؟
سرم را تکان دادم؛ ایمان داشتم که سخنانم را می‌فهمد.
‌- حق داری، خود منم می‌ترسم؛ چون خیلی درد داره.
لبخندم را حفظ کردم. دستم را نوازش‌وار روی موهایش کشیدم و ادامه دادم:
‌- اما می‌دونی اگر دارو مصرف نکنی چی می‌شه؟ ممکنه زخم‌هات بدتر بشه.
کمی آرام‌تر شده بود، اما همچنان با ترس نگاه می‌کرد. سرش را در آغوش گرفتم و فرانک با مهارت و سرعت آمپول را تزریق کرد. حق داشت؛ نباید این اتفاقات تلخ را تجربه می‌کرد. باید خیلی سریع به روستا سر می‌زدیم و خانواده‌اش را پیدا می‌کردیم.
قبل از آن‌که من بخواهم حرفی بزنم، صدای سعید که پیشنهاد رفتن به روستا را داد، نظرم را جلب کرد و همان لحظه به نشانه‌ی موافقت ایستادم تا حاضر شوم.
ربع‌ساعتی گذشته بود و من با همان ضعف و افکار درگیر، در حالی که دستم را دور بازوی کودک حلقه کرده بودم، جاده را می‌نگریستم؛ جاده‌ی اصلی که حکم شاهرگ روستا را داشت.
با ذهنی که درگیر جنین ناخواسته‌ای درون شکمم بود، خیابان را می‌کاویدم؛ خیابانی که در نظرم بسیار باریک و بی‌روح بود. آن حس زیبایی که به بناهای قدیمی داشتم، به ساختمان‌های یکی‌درمیانِ کاه‌گلی و سیمانی اطراف خیابان نداشتم.
تمام روستا در نظرم عجیب و بی‌آب‌وعلف بود. بسیار عجیب؛ انگار حتی درخت‌ها هم با زور اسیر آن پارک کوچک بی‌روح شده بودند.
موتورهای گازی و ماشین‌های قدیمی رنگ‌ورورفته، تصویر خیابان را به شکلی مضحک زشت کرده بودند. به‌راستی چرا این مکان این‌قدر زشت بود؟ در تمام لحظاتی که روستای خلوت و ساکنان عجیب‌وغریبش را که با نگاه خیره ماشین‌مان را دنبال می‌کردند تماشا می‌کردم، تصویر آن پاهای خونین و صورتی که پشت موهای بلند آن موجود پنهان شده بود، لحظه‌ای از پیش چشم‌هایم کنار نمی‌رفت. شک، احساس سردرگمی و ترس، شبیه نشخوار افکارم را می‌جوشاند.
کودک درون آن لباس‌های گشاد مشکی‌رنگ من، شبیه یک جوجه‌ی کوچک شده بود و با کنجکاوی اطراف را نگاه می‌کرد.
حرکاتش برایم عجیب بود. در رفتارش نشانی از تمدن و تربیت نبود. چیزی غریب را مدام حس می‌کردم و سعی داشتم نادیده‌اش بگیرم. از چشمانش نیرویی ترسناک حس می‌کردم؛ نیرویی که متعلق به خودش نبود، بیش‌تر شبیه ترسی بود که به نگاهش تحمیل شده بود.
در تمام مسیر، این حس را به آن موجود نزدیک یتیم‌خانه نسبت می‌دادم و فکر می‌کردم تمام این‌ها یک توهم است. همچنان نگاهم را به بناهای قدیمی ساختمان‌ها دوخته بودم و سعید خیابان سرد و بی‌روح روستا را بالا می‌رفت که فرانک گفت:
‌- الان چیکار کنیم؟ باید بریم پیش یه ریش‌سفید یا کدخدایی چیزی؟
سعید با همان چهره‌ای که مشخص بود پر از فکر و خیال است، به داخل یک کوچه‌ی خاکی پیچید و گفت:
- وقتی اومدم اون جوونو برای خون دادن به سارا بیارم، یه مرد میانسال میانجی‌گری کرد تا جوونو راضی کنه. فکر کنم الانم بتونه کمک کنه.
پس از ورود به یک کوچه‌ی عریض خاکی، ماشین شروع به تکان‌های شدید کرد. مسیر ناهموار، ماشین را تا چندین متر با لرزش همراهی کرد.
با توقف ماشین کنار یک درِ بزرگ سفیدرنگ، نگاهم را به خانه دوختم.
ساختمانی تک که تنها همسایه‌اش، خانه‌ای کهنه در پنجاه‌متری‌اش بود. دیوار کاه‌گلی خانه با زنگ‌زدگی‌های در، نشان از قدمت زیادش داشت.
این حس مسخره چه می‌گفت؟ چرا این‌قدر کلافه و درهمم؟ شاید به‌خاطر خبر بارداری، درونم این‌قدر آشفته است و قلبم می‌لرزد.
هم‌زمان با پیاده شدن ما از ماشین، درِ خانه با سروصدای زیادی باز شد؛ پرده‌ی گوشم از صدای جیغ‌مانند لولای در لرزید و چهره‌ام درهم کشید. دهانم خشک بود و معده‌ام دوباره سر ناسازگاری داشت که حالت تهوع به سراغم آمد.
پوزخند زدم؛ حداقل حالا می‌دانستم دلیل این ضعف و تهوع، آن موجود کوچک و بی‌گناهی‌ست که فارغ از تمام ماجراها در وجودم رشد می‌کند. گمان نمی‌کنم بتوانم تکه‌ای از وجودم را قربانی یک خیانت کنم.
با دیدن نوجوانی که در قاب در ظاهر شد، دست از افکارم برداشتم. نوجوان سوار بر موتور گازی کهنه‌اش بیرون آمد و بلافاصله سعید پیش رفت؛ انگار پسر را می‌شناخت که با لبخند از او خواست پدرش را صدا کند.
نگران سرمای هوا و زخم گردن دختربچه‌ای بودم که حتی نامش را نمی‌دانستم. اگر اهل این روستا باشد، حتماً نامی قدیمی دارد که به سنش نمی‌خورد.
بی‌هوا با نگاه کردن به نگاه کنجکاوش لبخند زدم؛ زیادی معصوم و بی‌آلایش بود. وجودش شبیه یک قصیده یا یک بیت غمگین بود. این کودک، مصداق بارز ظلم زمانه بود؛ مگر ممکن است کودکی این‌چنین مورد ستم روزگار قرار گیرد؟!
با رفتن پسر نوجوان، بادی سرد در کوچه‌ی بزرگ پیچید و گردوخاکی غلیظ را در هوا پراکنده کرد. دختربچه را به آغوشم فشردم و دستم را روی سرش کشیدم تا موهای بلندش به‌دست باد آشفته نشود.
دقیقه‌ای نگذشته بود که صدای مردانه‌ای سعید را فرا خواند. مرد با لهجه‌ی خاصی که حرف زدن به زبان فارسی را برایش سخت کرده بود، ما را به داخل دعوت می‌کرد.
مرد میانسال که حیاط بزرگ خانه را تا کنار در دویده بود، با نفس‌نفس زدن به سعید دست داد و با همان لبخند مهمان‌نوازانه با تک‌تک‌مان احوال‌پرسی کرد.
چقدر جالب که بالاخره بر ل*ب یکی از ساکنان این روستای مضحک لبخند دیدیم؛ اما درست در لحظه‌ای که می‌خواستیم وارد خانه شویم، ناگهان نگاه مرد با دختربچه تلاقی کرد و لبخند از لبش پر کشید.
چقدر ابلهانه فکر کرده بودم که بالاخره یکی از ساکنان، بویی از خلق‌وخوی خوش برده است.
چین ابروان جوگندمی‌اش مدام بیش‌تر می‌شد و نگاه مستقیمش هر لحظه عمیق‌تر، دختربچه‌ی بی‌گناه را می‌ترساند. همه با تعجب مرد را نگاه می‌کردیم. من حتی تا پشت لبم آمد که به آن نگاه پرغضب اعتراض کنم که نزدیک‌تر شد و پیش پای دختر نشست. نگاه مشکی‌رنگش که صورت دختر را با دقت می‌کاوید، بیش از چند دقیقه طول کشید.
به‌جای آن کودک بی‌گناه، من کلافه شده بودم و دندان‌هایم را روی هم می‌سابیدم. چگونه به خود اجازه می‌داد این‌گونه گستاخانه یک کودک خردسال را وارسی کند؟
دختر با خجالت و ترس از نگاه خیره‌ی مرد درشت‌هیکلی که پیش رویش نشسته بود، خودش را بیش‌تر به من چسباند و صداهای نامفهومی از میان لبانش خارج شد. به نظر ترسیده بود؛ طاقت نیاوردم و سعی کردم حداقل به حرمت سن‌وسالش مودبانه حرف بزنم:
‌- آقا مشکلتون چیه؟ به چی نگاه می‌کنین؟
بیش‌تر که توجه کردم، نگاه سوء نداشت؛ بیش‌تر یک ترس یا چیزی شبیه اضطراب در نگاهش بود. ایستاد، دستی به ریش‌های جوگندمی‌اش کشید و جواب داد:
‌- این خونه مهمان شیطان نمی‌پذیره. از این‌جا برین.
ابتدا معنای سخنش سخت بود، اما با کمی تأمل فهمیدم روی سخنش با این کودک است. ناگهان ترس و اضطراب، شبیه مایعی جوشان، از سر تا پا و حتی درون معده‌ام را سوزاند. با چهره‌ای که ترس و سردرگمی در آن بیداد می‌کرد، نزدیکش شدم.
‌- چی می‌گید آقا؟ ما فقط اومدیم دنبال پدر و مادر این بچه بگردیم. من اصلاً معنی حرفتونو متوجه نمی‌شم.
مرد در حالی که در آستانه‌ی در ایستاده بود، بسیار سریع حرفش را زد و سپس در را بست.
 

MAHZAD.

[مدیریت آزمایشی تالار فیلم و سریال]
LV
0
 
Joined
Nov 13, 2025
Messages
168
Reaction score
244
Time online
1d 16h 52m
Points
43
Age
26
سکه
837
  • #23
- من بچه‌های یتیم‌خونه رو می‌شناسم، همون بچه‌های شوم که از دست ابلیس فرار می‌کنن. برین پیش ننه قمر. از من به شما نصیحت، زیاد پیگیر این ماجرا نشین؛ وگرنه چنان بلای شومی سرتون میاد که تا عمر دارین فراموش نکنین.
مرد رفت و من با همان نگاه خیره، درِ بسته را می‌نگریستم. تجزیه‌ی سخنانش برایم بسیار دشوار بود. مگر این کودک چه کاری کرده بود که مردی با این سن را این‌گونه ترسانده و پریشان کرده است؟
کودک سرش را بالا گرفته بود و با چشمان زیبایش صورتم را می‌کاوید. انگار سخنان مرد را متوجه نشده بود که این‌قدر گنگ نگاه می‌کرد.
لبم را گاز گرفتم تا از لرزش دندان‌هایم بکاهم. سخن مرد برایم شبیه یک سیلی محکم بود؛ نام یتیم‌خانه در ذهنم شبیه یک نوار خراب مدام تکرار می‌شد و حال خرابم را خراب‌تر می‌کرد.
سعید که مثل همیشه اخمی غلیظ بر پیشانی نشاند‌ه بود، پیش آمد و چند ثانیه در سکوت نگاهمان کرد؛ زیر نگاه خیره‌اش با اضطراب ل*ب زدم:
‌- م... من اصلاً متوجه نمی‌شم؛ ای... این حرفا یعنی چی؟
نگاهم بر روی صورت سعید و فرانک لغزید. یکی با اخم و دیگری با ترس، من و کودک لرزان از سرما را نگاه می‌کردند. کسی پاسخ‌گوی سوالم نبود؛ حتی کسی به اظهار ترسم نیز پاسخی نداد.
تنها نگاه خیره‌ی سعید بود که مدام از روی من، بر روی صورت دختر سر می‌خورد. با صدای لرزان دوباره گفتم:
‌- سعید، نمی‌خوای حرف بزنی؟ من دارم می‌ترسم.
انگار در ذهنش جدالی بر سر منطق و ترس برپا بود که سخن نمی‌گفت؛ داشت با نگاهش بررسی می‌کرد. بغضم را فرو خوردم. بی‌توجه به سیلیِ باد سرد که گونه‌هایم را به درد وا داشته بود، دختر را در آغوشم فشردم و گفتم:
‌- بچه‌ی به این معصومی چه ضرری می‌تونه بهمون برسونه؟
سخنم بیش‌تر از سر احساس بود، اما تصویر آن کودک نفرین‌شده‌ی نزدیک یتیم‌خانه دمی از خاطرم محو نمی‌شد. پریشان‌احوال و لرزان، به کودک معصوم پیش رویم چشم دوخته بودم. نه، این نمی‌توانست واقعیت داشته باشد! در نظرم حتی ابلیس هم نمی‌توانست این معصومیت را به تاریکی آغشته کند.
سعید که تاکنون در سکوت نگاه می‌کرد، دستم را کشید تا بایستم. انگار می‌خواست من و آن کودک بیچاره را از هم جدا کند که این‌قدر در کشیدنم مُصر بود. نه، نمی‌خواستم از آن کودک جدا شوم. آن موجود نزدیک یتیم‌خانه هیچ شباهتی با این کودک نداشت؛ باید کمکش می‌کردیم. هیچ‌کدام از این ماجراها نمی‌توانست عقلم را به بازی بگیرد و مانع کمک کردنم به این کودک بیچاره شود.
‌- عزیزم برین داخل ماشین بشینین، من و سارا یکم باید حرف بزنیم.
فرانک باشه‌ی آرامی گفت و کودک را از من جدا کرد. ترس و اضطرابش از دست‌های لرزان و جویدن لبش کاملاً مشهود بود.
با جدا شدن دستم از دستان کوچک کودک، بغض گلویم را به درد وا داشت. چه شده بود که در همین مدت کوتاه، به این کودک این‌قدر علاقه‌مند شده بودم؟ خودم هم نمی‌دانستم!
راه رفته‌شان را هنوز با نگاه دنبال می‌کردم؛ از همان جنس نگاه‌هایی که درد و ترس را فریاد می‌زد. با صدای سعید، نگاه از ماشین گرفتم و لبه‌های پالتوی خاکستری‌رنگم را به هم نزدیک کردم.
‌- این بچه رو از کجا پیدا کردی؟
چه باید می‌گفتم؟ خودم هم شک داشتم، اما اگر راستش را بگویم چه خواهد شد؟ نکند کودک بخت‌برگشته را به حال خود رها کنند؟
کمی فکر کردم؛ نه، نمی‌توانستم با چند خرافه‌ی یک پیرمرد روستایی و یک توهم حاصل از ناراحتی‌های مسخره، این کودک را قربانی کنم. بعد از مکثی کوتاه پاسخ دادم:
‌- نمی‌دونم، وسط ناکجاآباد یهو دیدم وسط جاده گرگا بهش حمله کردن.
دستانش را درون جیب شلوارش فرو برد و پس از مکث کوتاهی پاسخ داد:
‌- به نظرم حرفای این مرد یکم عجیب میان. من قبلاً اون یتیم‌خونه رو دیدم، چیزی جز یه ساختمون سوخته نیست. ولی به نظرم باید جانب احتیاطو نگه داریم. چی گفت؟ ننه قمر؟ به نظرم باید بیش‌تر راجع‌به این موضوع تحقیق کنیم. بریم خونه‌ی پیرزنو پیدا کنیم.
در میان یک دوراهی عجیب گیر کرده بودم. تصویر آن موجود مدام در پیش چشمم بود، اما رها کردن یک کودک معصوم و بی‌پناه، آن هم به خاطر یک سخن مسخره، اصلاً عقلانی به نظر نمی‌آمد. لرزش نفسم را نادیده گرفتم و بی‌توجه به باد سرد پاسخ دادم:
‌- ننه قمر کیه؟ می‌شناسیش؟
با پا لگدی به سنگ‌ریزه‌های کف زمین زد و گفت:
‌- از محلی‌ها آدرس خونشو می‌گیریم. این ماجرا به نظرم عجیبه؛ اصلاً با عقل و منطق جور درنمیاد. بیا بریم، الان سرما می‌خوری.
وقتی دوباره درون ماشین نشستم، نگاهم به کودک کمی تغییر کرده بود. من که به هیچ‌کس نگفته بودم! آن مرد از کجا فهمید این کودک را از نزدیک یتیم‌خانه پیدا کرده‌ام؟! اصلاً گیریم که این کودک بازیچه‌ی دست اهریمن باشد، نباید کمکش کرد؟
نگاه کودک در نظرم بسیار معصوم و پاک بود، اما در انتهای نگاهش چیزی عجیب بود. نمی‌توانستم روی آن حس عجیب اسمی بگذارم؛ هرچه که بود، نمی‌توانست شوم باشد. بیش‌تر شبیه درد یک زخم کهنه بود تا یک نیروی شیطانی.
ای کاش حداقل کودک می‌توانست حرف بزند.
نفسم را با بازدمی کوتاه بیرون دادم و با شک لبخند زدم. انگار منتظر همین لبخند کوتاه بود که رنگ نگاهش از ترس به آرامشی عمیق تغییر کند. بر روی صندلی دراز کشید و سرش را روی پایم گذاشت. نگاهش کردم؛ موجودی کوچک و معصوم که توانایی سخن گفتن نداشت. نکند این یک امتحان الهی برای سنجیدنم باشد؟
دقایق آرام می‌گذشت؛ کودک در خوابی عمیق بود. به گمانم افکار درون مغزم قصد جانم را کرده بودند. بغض خفه‌کننده‌ی در گلویم، حاصل احساسات غیرقابل فهم و ترسناک درونم بود. نفس‌های آرام کودک را نگاه کردم؛ با دقت و آرام.
نمی‌دانم پوزخندم صدا داشت یا نه، اما این جسم مشکی‌پوش کوچک زیادی در نظرم نیازمند و ناتوان بود؛ به‌قدری ناتوان که حتی نمی‌توانست یک مورچه‌آزاری برساند، چه برسد به سه انسان بالغ.
وقتی سعید بالاخره پس از چندین بار سؤال از اهالی روستا کنار درِ کوچک قهوه‌ای‌رنگی ایستاد، از میان سیل فکر و خیال بیرون جهیدم. نگاهم به کوچه‌ی باریک و تاریک بود که کودک از خواب بیدار شد؛ چشمانش را مالید و با کنجکاوی اطراف را نگاه کرد.
این‌بار ابتدا سعید پایین رفت. به نظر امیدی نداشت که پیرزن به خانه‌اش راهمان بدهد، اما در کمال تعجب، پس از چند دقیقه برگشت و گفت:
‌- می‌خواد بچه رو ببینه، پیاده شین.
هوای سرد شبیه زخم تیغ، تن نحیفم را می‌سوزاند. الان نباید به فکر زندگی تباه خودم باشم؟ در این وضع، در خانه‌ی یک پیرزن که می‌خواهد درباره‌ی یک موجود ماورایی برایمان حرف بزند، چه می‌کنم؟
با وجود آن همه ترس و اضطراب، واقعاً خنده‌ام گرفته بود. زندگی برایم شبیه یک درامِ ترسناکِ کمدی شده بود. شاید خدا می‌خواست با این ماجراها به من بفهماند بالاتر از سیاهی هم رنگ هست؛ شبیه اوضاع درهمِ الان که در مقایسه با چند روز گذشته بسیار بدتر و سخت‌تر بود.
نفسم را با صدا بیرون دادم؛ در حین گذر از راهروی باریک و بلند، به اتفاقات فکر می‌کردم. اتفاقاتی که نه‌تنها من، بلکه فرانک بی‌خیال را مجبور به ترس و لرز کرده بود.
بالاخره راهروی باریک به انتها رسید. پشت درِ فلزی سبزرنگ ورودی ایستاده بودیم که صدای پیرزن، با همان لهجه‌ی غلیظ و عجیب که بی‌شباهت به لهجه‌ی مرد میانسال نبود، بلند شد:
‌- بیاین تو.
با ورود به خانه، هاله‌ای گرم صورت گرگرفته‌ام را سوزاند و حسی شبیه سوزن شدنِ تمام سطح صورتم را دربرگرفت.
پیرزن ملحفه‌ی سفیدرنگ کرسی را که از کثیفی به خاکستری بدل شده بود، روی پایش مرتب کرد. چهره‌ام از دیدن آن همه کثیفی درهم رفت و پیرزن با همان صدای زمخت گفت:
‌- دختره رو بیار.
بلاتکلیف کنار درِ ورودی ایستاده بودیم؛ با تعجب از سقف تیرپوش اتاق کوچک که نام خانه را یدک می‌کشید، نگاه گرفتم و توجه‌ام به رفتار عجیب پیرزن جلب شد.
سعید دست دختر را کشید و پیش پای پیرزن نشستند. با هر تکان شدیدی که پیرزن به صورت و بدن کودک وارد می‌کرد تا وارسی‌اش کند، اخم روی صورتم غلیظ‌تر می‌شد.
نگران پانسمان‌های گردن کودک بودم که با حرف پیرزن، درجا خشک شدم.
‌- زبون نداره، هیچ‌کدوم ندارن. باید ولش کنین توی کوه تا خوراک گرگا بشه.
سعید که تا آن لحظه در سکوت نگاه می‌کرد، با سخن پیرزن اخم درهم کشید و کنار کودک نشست و پس از وارسی دهانش با چشم‌های گشادشده گفت:
‌- درست می‌گه، این... چطور ممکنه؟
با حرف سعید از کوره دررفتم و با پیکری لرزان خودم را به کودک رساندم.
آن‌چیز که می‌دیدم واقعیت داشت. در دهان دختربچه تکه‌گوشتِ برش‌خورده‌ای به‌عنوان زبان بود؛ چرا به ذهنمان نرسیده بود که معاینه‌اش کنیم؟
ملحفه را درون مشتم فشردم و با صدایی که کنترلی روی آن نداشتم به حرف پیرزن واکنش نشان دادم:
‌- خوب که چی؟ یکی زبون این بچه رو بریده، این یه جنایته، باید به پلیس خبر بدیم. می‌گی ولش کنیم تا بمیره؟
با تکان دست پیرزن که بیرون را نشان می‌داد ایستادم؛ با چهره‌ای درهم دست دختر را کشیدم و تا کنار در خروج بردم، اما در همان لحظه با صدای پیرزن متوقف شدم:
‌- هی، تو بمون.
مرا می‌گفت؟ این زن دیوانه چه کاری می‌توانست با من داشته باشد؟ چرا این کابوس تمام نمی‌شود؟!
سعید می‌خواست مانع شود، اما باید می‌ماندم. باید تهِ توی این قضیه را در می‌آوردم؛ سخنان آمیخته با جهلِ ساکنین این روستای دور نمی‌توانست عقلم را به بازی بگیرد.
 

MAHZAD.

[مدیریت آزمایشی تالار فیلم و سریال]
LV
0
 
Joined
Nov 13, 2025
Messages
168
Reaction score
244
Time online
1d 16h 52m
Points
43
Age
26
سکه
837
  • #24
با چشم به سعید و فرانک که با نگرانی نگاهم می‌کردند اطمینان دادم که می‌توانم از خودم مراقبت کنم. پس از رفتن آن‌ها اخمم غلیظ‌تر از پیش شد؛ پیرزن دست‌های چروکش را روی هم کشید و با چشمان تنگ‌شده‌ای که نشان از ضعیف‌بودن چشمش داشت نگاهم کرد و گفت:
‌- تقدیر تو رو به اینجا کشونده. بشین... .
با آنکه اصلاً حس خوبی از آن زن و اتاق کوچکش نگرفته بودم، با فاصله کنارش نشستم و او شروع به زدن حرف‌هایی کرد که در تمام سی سال زندگی‌ام نه شنیده بودم، نه احتمال شنیدنش را می‌دادم؛ اما واقعی بود. این زن همه‌چیز را می‌دانست.
‌- یه سایه توی زندگیت هست؛ تقدیر، اون سایه رو توی زندگیت گذاشت. اون خیانت تو رو به اینجا کشوند. اون بچه‌ها واقعی نیستن؛ گاهی پیداشون می‌شه و بعد یه مدت دوباره ناپدید می‌شن.
چایِ درون نعلبکیِ کثیفش را بین ل*ب‌های پر از چروکش هورت کشید و ادامه داد:
‌- سال‌های زیادی گذشته، شاید ده، شاید دوازده، شاید هم پونزده سال پیش؛ در همچین شب شومی یتیم‌خانه‌ی نزدیک روستا مهمان گله‌ای از گرگ‌های وحشی شد. خیلی از بچه‌ها مردن، خیلی‌ها خورده شدن و هیچ‌وقت حتی جنازه‌شون پیدا نشد. فقط یه آشپز و دو تا نوزاد زنده موندن. بعدش پلیس یتیم‌خونه رو مهروموم کرد و درش تخته شد.
سوتِ قوریِ رنگ‌ورورفته‌ای که گوشه‌ی اتاق می‌جوشید بر اعصابم خط می‌انداخت. زن ادامه داد:
‌- بعد اون صداها اومدن؛ موجوداتی که بعضی شبا پیدا می‌شن. بعضی‌ها می‌گن اون گرگا به نفرین سیاهی مبتلا بودن. اهالی فکر کردن با سوزوندن ساختمون شاید خاطرات بچه‌هایی که دستشون از دنیا کوتاه شده هم نابود بشه، اما نشد و اون موجودات هنوز هم حوالی یتیم‌خونه با زبان‌های بریده‌شده پرسه می‌زنن.
خودش را بیشتر زیر ملحفه کشاند؛ زیر کرسی پشت به من دراز کشید، چشمانش را بست و گفت:
‌- بهتره با اون سایه و بچه‌ی توی شکمت کنار بیای و برگردی به شهرت. وقتی رفتی چراغو خاموش کن.
شبیه دیوانه‌ها خندیدم. یک خنده‌ی بی‌صدا و هیستریک. او چگونه از بارداری و خیانتی که دیده بودم باخبر بود؟ به نظرم آن کودک نه، این جماعت با نیروهای اهریمنی مراوده داشتند که همه‌چیز را می‌دانستند.
دیگر توان نداشتم، تهوع توانم را در یک لحظه برید و بی‌توجه به دستور آن پیرزن کریه بیرون دویدم. بیرون از خانه، کنار چرخِ لاستیک‌های کوهستان‌پیما روی زمین نشستم و برای چندمین بار در چند روز گذشته بالا آوردم.
تمام وجودم تمنا می‌کرد که بروم و از آن روستای کذایی بگریزم. نباید سخنانشان شبیه یک پازلِ چیده‌شده، این‌قدر دقیق و بی‌نقص باشد؛ این شدنی نیست.
بی‌توجه به صدای فرانک و سعید که بالای سرم ایستاده بودند و با نگرانی نگاهم می‌کردند ایستادم؛ دهانم را با آستین لباسم پاک کردم و گفتم:
‌- حالم از اینجا بهم می‌خوره. فقط بیاین برگردیم.
و سوار ماشین شدم. سرگیجه داشتم و معده‌ام مدام منقبض می‌شد.
بیشتر از تمام این‌ها، سؤال‌های فرانک و سعید آزارم می‌داد.
‌- چی شد قربونت برم؟ الان حالت خوبه؟ زنه چی گفت؟
بیش از آن، نگاه و سخنان سعید سوهان روحم بود.
‌- بهت گفتم نمون پیشش. اصلاً حالت عادی نداشت. الان چطوری؟
در میان تکان‌های سرسام‌آور ماشین، سؤال‌های فرانک و سعید، معده‌ی ناآرام و سرگیجه و حال خراب به سمت کودک نگاه انداختم.
خیره نگاهم می‌کرد؛ لبخند داشت. سرش آرام کج می‌شد و در تاریکیِ ماشین چشمان سبزش بیش از اندازه روشن بود. دستش آرام به سمت دستم می‌آمد؛ دیگر صدای فرانک و سعید را نمی‌شنیدم، شاید می‌شنیدم اما بسیار ضعیف. درست می‌دیدم؟ لبش تکان می‌خورد؟ بی‌صدا، فقط یک تکان آرام، انگار در همان حین که خیره‌ی من بود و دستش را برای گرفتن دستم پیش می‌آورد چیزی زمزمه می‌کرد.
ناگهان دستش متوقف شد. به فرانک و سعید نگاه کردم؛ هنوز حرف می‌زدند. متوجه نگاه و لبخند غیرعادی این کودک نبودند؟ لبخندش رفته‌رفته بیشتر و بیشتر می‌شد. دستانش را از هم باز کرد، انگار می‌خواست مرا به آغوشش بکشد، اما چرا به یک‌باره این‌قدر ترسناک شده بود؟
حالا سرگیجه بود، صداها درهم می‌لولیدند، کودک با یک لبخند غیرعادی که مدام بیشتر می‌شد نزدیک می‌شد، ماشین از میان چاله‌ها پرتاب می‌شد؛ و اما دوباره معده‌ام بود که یک‌بار دیگر به این وضعیت مضحک پایان داد. فریاد زدم:
‌- بسه... نگه‌دار، توروخدا وایسا.
 

MAHZAD.

[مدیریت آزمایشی تالار فیلم و سریال]
LV
0
 
Joined
Nov 13, 2025
Messages
168
Reaction score
244
Time online
1d 16h 52m
Points
43
Age
26
سکه
837
  • #25
فریادم، حتی پرده‌ی گوش خودم را نیز لرزاند و سعید بلافاصله ترمز گرفت. ماشین با تکانی شدید کنار جاده‌ی خاکی ایستاد؛ در را باز کردم و تقریباً به بیرون افتادم.
هوای سرد مثل سیلی به صورتم خورد. چند قدم دور شدم و دستانم را روی زانوهایم گذاشتم. معده‌ام می‌سوخت؛ اما دیگر چیزی برای بالا آوردن نداشتم. فقط صدای نفس‌های بریده‌ام بود که در سکوت دشت می‌پیچید.
باد علف‌های اطراف را شبیه ذهن مغشوشم، با ضرب بهم می‌کوبید و صدایشان شبیه یک نغمه‌ی نفرین شده به گوشم می‌رسید. نمی‌دانم چرا همان صدا را شبیه حرف‌های ننه قمر می‌شنیدم.
«اون بچه‌ها واقعی نیستن»
پلک‌هایم را محکم روی هم فشار دادم و زمزمه کردم:
‌- نه، مزخرف بود. همشون مزخرف بود.
هیچ‌چیز از این حرف‌ها با عقل جور درنمی‌آمد. بچه‌ای با زبان بریده، فقط می‌توانست نتیجه‌ی یک اتفاق تلخ، یا حتی خشونت و جنایتی باشد که در حق آن بچه اتفاق افتاده بود. آن گرگ‌ها، فقط یک واقعه‌ی تلخ را رقم زده بودند، آن‌ها نمی‌توانستد اهریمنی باشند.
اما، آن لبخند چه بود؟! دست لرزانم را روی سینه‌ام گذاشتم. قلبم دیوانه‌وار می‌کوبید. تصویر چشمان سبزِ بیش‌ازحد روشنش در تاریکی ماشین، مثل لکه‌ای فسفری‌رنگ در ذهنم مانده بود. تمام این‌ها توهم است؛ باید باشد!
اشک بی‌اختیار از گوشه‌ی چشمم سرازیر شد. سریع پاکش کردم، اما قطره‌ی بعدی بی‌اجازه پایین آمد. بغضی که از خانه‌ی پیرزن در گلویم مانده بود، حالا راه خودش را باز کرده بود.
می‌ترسیدم. نه از کودک؛ از این‌که شاید برای یک لحظه باور کرده بودم حرف‌های آن زن می‌تواند راست باشد.
جدال خونینی در درونم، عقل و احساسم را چنان درهم مچاله کرده بود که دنیا دور سرم می‌چرخید.
اگر راست باشد چه؟ اگر آنچه دیده بودم، توهم نبود چه؟
باز به خودم توپیدم:
‌- نه. نه سارا، خودتو جمع کن.
لحظه‌ای ناخودآگاه دستم را روی شکمم گذاشتم. گرمای خفیفی زیر کف دستم حس می‌کردم. موجود کوچکی که درونم رشد می‌کرد، بی‌خبر از تمام این آشوب‌ها بود.
نفس عمیقی کشیدم و به تاریکی روبه‌رو خیره شدم. دلم می‌خواست عقل را سفت بچسم و از این باتلاق بیرون بکشم. من یک جانورشناس بودم. سال‌ها با آزمایش و منطق زندگی کرده بودم، نمی‌توانستم اجازه بدهم چند خرافه‌ی روستایی ذهنم را متلاشی کند.
اما چرا حس می‌کردم تکه‌ای از پازل گمشده و من آن را نمی‌بینم؟
صدای قدم‌های آهسته‌ای را پشت سرم حس کردم. آخ، سعید بود؛ حال به او چه بگویم؟ چطور به آن‌ها بفهمانم که دیوانه نشده‌ام؟ او مثل همیشه بود، نه صدایش را بالا برد، نه سؤال پرسید؛ فقط کنارم ایستاد و با همان حس برادرانه، مرا از آن باتلاق تنهایی مزخرفی که درونش گیر کرده بودم نجات داد.
‌- هوا سرده.
شانه‌هایم لرزید. نمی‌دانستم از سرماست یا از بغضی که دیگر، توان پنهان کردنش را نداشتم؛ اشک‌هایم حالا آزادانه می‌ریختند و چه خوب که سعی نکرد جلوی اشکم را بگیرد.
چند دقیقه گذشت. باد آرام‌تر شده بود یا من دیگر صدایش را نمی‌شنیدم.
بالاخره آهسته گفت:
‌- بیا برگردیم آزمایشگاه.
سرم را تکان دادم. توان حرف زدن نداشتم. شانه‌هایم، گرمای دستانش را حس کرد و تن لرزانم کشیده شد.
وقتی به سمت ماشین برگشتیم، فرانک بی‌صدا کنار در ایستاده بود. نگاهش پر از بغض و اضطراب و سوال بود، اما چیزی نپرسید. فقط پتوی مسافرتی کوچکی را از صندلی عقب برداشت و روی شانه‌هایم انداخت.
داخل ماشین نشستم. این‌بار عمداً نگاهم را از کودک گرفتم. جرأت نمی‌کردم دوباره به چشمانش خیره شوم؛ فقط صدای نفس‌های آرامش را می‌شنیدم.
سعید پشت فرمان نشست، موتور روشن شد و ماشین آرام در جاده‌ی خاکی به حرکت درآمد.
چراغ‌های جلو، تاریکی را می‌شکافتند و تاریکی را پشت سر می‌گذاشتند، اما نمی‌دانم، ما از تاریکی دور می‌شدیم، یا در آن فرو می‌رفتیم.
 

Who has read this thread (Total: 2) View details

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
Top Bottom