What's new

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | بوکینو | بهترین انجمن فرهنگی و هنری

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار

MAHZAD.

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Nov 13, 2025
Messages
27
Reaction score
161
Time online
1d 7h 32m
Points
28
Age
26
سکه
130
  • #21
ل*ب‌های خشکم نیمه‌باز مانده بود، قلبم کند می‌زد؛ طوری که برای یک لحظه از ایستادنش ترسیدم.
او چه می‌گفت؟ یک بچه در میان این همه تاریکی و پلیدی؟!
چرا دنیا قصد جانم را کرده است؟ در شرایطی که زندگی من و مهراب با وصله‌پینه‌های سست هنوز پابرجاست، چگونه سنگینی یک کودک را تحمل کند؟
تصویر آن زن و مهراب برای بار هزارم پشت چشمم به تصویر درآمد. پوزخند زدم؛ با آن چیزی که من دیدم، گمان نمی‌کنم این موضوع اهمیت آن‌چنانی برای مهراب داشته باشد.
نه! نمی‌گذارم سارای دیگری متولد شود. این دنیای زشت با من چه کرد که با این بچه بکند.
آب دهانم را فرو خوردم تا گلوی خشکم کمی تر شود. رد قطره‌ی اشکی که از چشمم چکید و در میان تارهای مجعد شقیقه‌ام گم شد را با پشت دست پاک کرده و ل*ب زدم:
‌- سعیدم می‌دونه؟
چهره‌اش هنوز شرمندگی داشت؛ رفیق بی‌عقل من نگران است که یقه‌اش را برای این کودک ناخوانده بگیرم.
‌- نه هنوز، فرستادمش یه سری دارو بگیره. تا شهر فاصله زیاده، ولی فکر کنم تا یک ساعت دیگه برگرده.
چه عجب، دنیا ذره‌ای هم باب میل من چرخید. اگر سعید موضوع را می‌دانست، مطمئناً مهراب را خبر می‌کرد.
‌- فعلاً بهش نگو.
چشمش گشاد شد و با چهره‌ای متعجب نگاهم کرد. گویا انتظار داشت را*ب*طه‌ام را به خاطر این بچه حفظ کنم؛ فکر نمی‌کرد سر حرفم بمانم.
‌- خوب... باشه، اما چرا؟ بالاخره که مهراب باید بفهمه. نگو که می‌خوای ازش پنهون بکنی!
سرم را با کلافگی تکان دادم و با صدای آرام ل*ب زدم:
‌- این موضوع از نظر من تموم شده. حتی اگه بچه رو به دنیا بیارم، قصد ادامه‌دادن این را*ب*طه‌ی سمی رو ندارم.
با همان چهره‌ی گرفته سر تکان داد. پشت لرزش نامحسوس لبم، غمی عمیق لانه داشت. غمی که گلویم را هم‌چون ریسمان می‌فشرد. دستم را از روی ملحفه بر شکم تختم کشیدم؛ آه بلندم نشان از ضعف داشت. احساس می‌کردم در یک چهارراه تاریک گیر کرده‌ام و از هر طرف بدبختی و مشکلات به سمتم هجوم می‌آورند.
هنوز در فکر بودم؛ فکر به مهراب، به این مهمان ناخوانده و خیانتی که در حقم شده بود. درست میان تمام این بلاتکلیفی‌های قلب و مغزم، دخترک کوچک با تکان آرامی بیدار شد.
سر چرخاندم، مژگان فرخورده‌اش را گشود و چشمان رنگینش را در حدقه چرخاند.
هنوز ما را ندیده بود. ل*ب‌های خشک‌شده‌ی صورتی‌رنگش را با زبان تر کرد و نیم‌خیز شد.
موهای مشکینش را از صورت سپیدش کنار زد و نگاه سبزرنگش را چرخاند. نمی‌دانم چه بود! نمی‌دانم چه شد! نگاهمان که تلاقی کرد، تعجب کردم.
یک نیروی عجیب از عمق نگاهش تا وجودم حس کردم و او فقط با نگاه خیره چشمانم را می‌کاوید. نمی‌دانم چقدر، شاید فقط چند دقیقه بود، اما آن حس عجیبی که در درونم شکل گرفت، بیشتر شبیه یک ریسمان بود که وجودمان را به‌هم متصل می‌کرد.
افکارم را پس زدم و به صدای فرانک گوش سپردم. فرانک نزدیک دختر ایستاده بود و موهایش را نوازش می‌کرد، اما او تنها نگاه می‌کرد. با یک نگاه خیره و متعجب به من چشم دوخته بود.
آن نیروی عجیب توان حرف‌زدن را از من گرفته بود؛ و باز چه خوب که فرانک بود.
‌- سلام خانوم کوچولو، خوبی؟
از من چشم گرفت و این‌بار فرانک را نگاه کرد. نگاهش به فرانک عمیق نبود؛ تنها یک نگاه معمولی که بفهماند صدایش را شنیده است.
چند ثانیه گذشت، اما جوابی نشد. فرانک دوباره پرسید:
‌- عزیزم، خوبی؟ جاییت درد نمی‌کنه؟
هر دو منتظر جواب بودیم و دختر فقط نگاه می‌کرد. نگاهی زیبا، اما بسیار تلخ؛ شاید به تلخی زندگی من و شاید حتی بدتر. بالاخره ل*ب باز کرد، اما سخنی از میان لبش بیرون نیامد.
انگار وزنه‌ای سنگین به زبانش وصل بود که این‌قدر برای حرف‌زدن تقلا می‌کرد. از تخت پایین آمدم، کنارش روی تخت نشستم و او در تمام مدت نگاهش به من بود.
انگار می‌خواست حرفش را با نگاه منتقل کند. دستان ظریف و کوچکش را در دست گرفته و پرسیدم:
‌- خانوم خوشگل، می‌خوام بدونم حالت خوبه یا نه. با من حرف بزن.
دختر دوباره ل*ب باز کرد و این‌بار تنها صداهایی نامفهوم از دهانش خارج شد. فرانک لبخندش را حفظ کرد و با صدای آرام کنار گوشم نجوا کرد:
‌- فکر کنم نمی‌تونه حرف بزنه.
کمی فکر کردم؛ ممکن است شوکه شده باشد. با همان صدای آرام ل*ب زدم:
‌- به نظر نمیاد مشکلش مادرزادی باشه. شاید از ترس شوکه شده.
زیبایی نگاه رنگینش حتی با وجود کبودی‌های صورتش به‌سهولت قابل مشاهده بود و چشمانش مرا می‌کاوید.
موهای بلندش را نوازش کردم و گفتم:
‌- باید ببریمش روستا، حتماً اونجا زندگی می‌کرده. به نظرم گم شده و سر از کوهستان درآورده.
فرانک شانه بالا انداخت؛ دستش را با کلافگی بر روی پیشانی‌اش کشید و گفت:
‌- حتماً والدینش الان خیلی نگرانش.
به سمت پنجره‌ی آزمایشگاه رفت؛ بیرون را کاوید و با صدای کلافه ادامه داد:
‌- به محض اینکه سعید برگرده، می‌بریمش. فقط قبلش باید داروشو تزریق کنم وگرنه عفونت می‌کنه.
نمی‌دانم چه نیرویی من و آن کودک را به سمت هم کشاند، اما گاهی حس می‌کنم از مدت‌ها پیش صدایش را شنیده بودم. شاید در خواب یا در عالم خیال؛ فقط می‌دانم صدای کمک‌خواستنش از مدت‌ها پیش در ذهنم بود. قبل از آمدنم به اینجا، حتی قبل از ماجرای من و مهراب، شاید هم سال‌ها پیش؛ فقط نمی‌دانم چگونه و چرا!
دختر با معصومیت نگاه می‌کرد، کمی هم تعجب در چشمانش بود؛ طوری که انگار قبل از این اصلاً طعم محبت را نچشیده است.
در میان جدال افکارم و را*ب*طه‌ی من با این کودک، صدای موتور ماشین رشته‌ی افکارم را گسست. از جا بلند شدم؛ با نگاهی نافذ که مدام سرتاپایم را می‌کاوید، به سمت در رفتم.
با ورود سعید، راهم را به سمت آشپزخانه‌ی گوشه‌ی آزمایشگاه کج کردم و از درون فلاسک کمی چای برای خودم ریختم.
‌- بیدار شدی؟ حالت خوبه؟
ای کاش زیاد سؤال نکند، چراکه حتی خودم برای بیشترشان جوابی ندارم.
 

Who has read this thread (Total: 1) View details

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
Top Bottom