• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار

MAHZAD.

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Nov 13, 2025
Messages
25
سکه
120
تازه نگاهم به زیر دستش افتاد. چیزی شبیه بچه‌گربه در آغوشش بود.
دستش را که کنار برد، نگاهم میخ شد. یک سنجاب قفقازی نیمه‌جان بود که از ناحیه‌ی شانه‌اش تیر خورده بود.
با ناراحتی پیش رفتم. موهای خاکستری‌رنگش را نوازش کردم و با عصبانیت گفتم:
‌- کی این کارو باهاش کرده؟
‌- یه جوون روستایی بود. می‌تونی نجاتش بدی؟
سنجاب بیچاره گوشتی هم برای خوردن نداشت که این‌گونه زجرکشش می‌کنند. با دست‌هایی که از عصبانیت می‌لرزید، سنجاب را به سمت میز جراحی کوچکی که بالای سرش چراغی شبیه پروژکتور داشت بردم.
با عینک ذره‌بینی‌شکل، ساچمه‌ی کوچکی را که بین استخوان کتف و شانه‌اش گیر کرده بود وارسی کردم.
صدای جیرجیر آرامش دلم را به درد می‌آورد. دل‌نازک شده بودم که برای یک سنجاب، اشک در چشمانم حلقه زده بود.
خطاب به فرانک که کنار دستم ایستاده بود، گفتم:
‌- بی‌هوش شده. گرم نگهش دار، شوک بهش نده. بذارش لای پد گرم‌کن.
دستکش‌های سفیدرنگ جراحی‌ام را پوشیدم و فرانک موهایم را به‌وسیله‌ی یک کلیپس بالای سرم جمع کرد. موهای مزاحم در این موقعیت حساس دست‌وپایم را می‌گرفت. خون سنجاب سطح استیلِ مات میز را رنگین کرده بود و کم‌کم داشت جان می‌داد. چشمان خمار و کشیده‌ام پشت عینک مخصوص جراحی جا خوش کرد. پشت صندلی چرخ‌دار نشستم تا مسلط‌تر باشم.
‌- آسیبی به شریان اصلی خون نرسیده، ولی استخون کتفش شکسته.
فرانک وسایل جراحی را کنار میز پهن کرده بود. آمپول بی‌حسی موضعی را که به پوست تنش تزریق کردم، حیوان کوچک کمی آرام گرفت. سرم را با تأسف تکان دادم و از عصبانیت چشم‌هایم را بر هم فشردم تا بر خودم مسلط شوم.
‌- تیغو بده، باید ناحیه‌ی زخمو بتراشم.
برق تیز تیغ چشمم را زد. اولین باری نبود که جراحی می‌کردم، اما این‌بار دلهره‌ای ناشناخته دل‌وروده‌ام را می‌پیچاند.
پوست زخمی سنجاب را با دو انگشت صاف کردم، ناحیه‌ی زخم را آرام تراشیدم و سپس ضدعفونی کردم. نفس‌های سنجاب آرام‌ آرام رو به افول می‌رفت؛ سرعت انگشتانم را بیشتر کردم و قسمت زخم را با چاقوی تیز جراحی کمی بزرگ‌تر کردم.
با باز شدن زخم، از میان گوشت پاره‌شده و خون، برق ساچمه‌ی گرد و کوچک همچون صاعقه چشمم را زد.
نگاه فرانک مدام روی مانیتور کنار میز و سنجاب می‌لغزید.
‌- شکستگی زیاد نیست، اما احتمالاً برای برداشتن ساچمه به مشکل برمی‌خوری؛ چون بین استخون کتف و شانه گیر کرده.
چند دم و بازدم عمیق کردم و دستانِ پوشیده از دستکشِ خون‌آلودم را بالا بردم. نوک باریک پنس جراحی را در کف دستم حس کردم. حسی ملموس از درد و نفس‌های به شماره افتاده‌ی سنجاب کوچک در وجودم پیچیده بود. دوست داشتم قلبم را که از درد مچاله شده بود بیرون بکشم تا کمی از فشارش بکاهم.
نوک ظریف و نازک پنس جراحی را با احتیاط درون زخم لغزاندم. با برخورد نوک پنس با سطح سخت ساچمه، به‌آرامی آن را بین دو لبه‌ی پنس گرفتم. سنجاب تکان آرامی خورد و صدای جیرجیر ضعیفی از میان ل*ب‌های کوچکش خارج شد. تارهای بلند سبیلش با نفس‌های تندش مدام بالا و پایین می‌رفت و دلم هر لحظه بیشتر برای مظلومیتش ضعف می‌رفت.
ساچمه‌ی خون‌آلود را با دقت و مهارت آرام بیرون کشیدم. نوک بلند و نازک پنس اینک میهمان فلزی گرم و گرد بود. صدای برخورد فلز خونین با ظرف استیلی کنار دستم نشان از موفقیت عمل داشت. خون روی ساچمه درون مایعی شفاف، آرام پخش شد.
‌- پنس بخیه رو بده.
سرمای فلز پنس بخیه، حتی از روی یک لایه دستکش سفید جراحی و خون هم ملموس بود. لبه‌های زخم را به هم نزدیک کردم و بافت نرم پوست سنجاب را با ظرافت و آرامش بین دندانه‌های پنس فشردم و اولین بخیه با موفقیت زده شد.
همین کار را دو بار دیگر تکرار کردم و سپس پماد سفیدرنگ آنتی‌بیوتیک را نوازش‌وار روی زخم پخش کردم.
فرانک گاز استریل را در میان انگشتانش به شکل مربع برش داد.
زخمِ استریل‌شده با بتادین را زیر مربع کوچک پانسمان قرار دادم و عمل پایان یافت، اما ضعف دوباره در جسمم غالب شد.
‌- گرم نگهش دار. استخوانش سر جاشه؛ بانداژ ثابت‌کننده رو دور کتفش بپیچ تا ثابت بمونه. من سرگیجه دارم.
دستکش‌های خون‌آلود را درون سطل زباله رها کردم. پوست یخ‌کرده‌ی دستم را روی صورتم گذاشتم و چشمانم را روی هم فشردم.
 
Last edited:

MAHZAD.

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Nov 13, 2025
Messages
25
سکه
120
صدای سعید را کنار گوشم حس کردم و چشم گشودم:
‌- بهتری؟ بیا یکم بشین.
سرم را به نشانه‌ی موافقت تکان دادم. لیوان شیشه‌ای آب‌قند که جلوی صورتم قرار گرفت، نگاهم روی صورت سعید لغزید.
چشمان قهوه‌ای‌رنگش با نگرانی روی صورتم ثابت بود و همان اخم کوچک همیشگی، ابروهای پهنش را آذین کرده بود. تشکر آرامی کردم و مایع شیرین را آرام بلعیدم.
سعید دستش را با کلافگی بر روی ریش نسبتاً بلندش که تارهای جوگندمی میانشان به چشم می‌خورد، کشید. صندلی چرخ‌دار دیگری را نزدیک کرد و با لحنی که کلافگی در آن موج می‌زد، گفت:
‌- مهراب زنگ زده بود. می‌گفت خودشم خبر نداره چی شده و حتی برای اومدن به این‌جا هم بهش خبر نداده بودی، آره؟ چرا این کارو می‌کنی؟ شما دوتا که جونتون واسه هم در می‌رفت. نمی‌خوای بگی دردت چیه؟ حال مهراب از تو خیلی بدتره، به والله عیبه، شما که بچه نیستین. مثل بچه‌ی آدم بشینین با هم صحبت کنین.
پوزخند مضحکی روی لبم نقش بست. حتی شک هم نمی‌کرد فهمیده‌ام چه غلط‌هایی می‌کند. دندان بر هم فشردم، نگاهم بر روی موهای کوتاه و مشکینش که میزبان تارهای یکی‌درمیان سفید بود، ثابت ماند و گفتم:
‌- هر وقت خودش درک کنه چه غلطی کرده، بهش زنگ می‌زنم و خبر طلاقو می‌دم.
چشم‌هایش گرد شد. اخمش عمق گرفت و با صدایی که کمی از حد نرمال بالاتر رفته بود، گفت:
‌- این مسخره‌بازیا چیه؟ تمومش کن، تو رو قرآن. خودت می‌دونی من طرف مهرابو نمی‌گیرم، ولی حق بده. تو اصلاً تکلیفت با خودت مشخص نیست. بگو دردت چیه تا اون بنده‌‌ی خدا مشکلو حل کنه.
پژواک صدایش در مغزم می‌چرخید و بر سرگیجه‌ام دامن می‌زد. دستم را با شدت بر روی میز کوبیدم، طوری که وسایل کوچک روی میز و فرانک که مشغول پیچیدن بانداژ دور کتف سنجاب بود، هم‌زمان کمی بالا پریدند.
‌- صداتو واسه من نبر بالا. اون آشغال خودش باید بفهمه چه غلطی کرده. من خودمو حتی برای حرف زدن باهاش کوچیک نمی‌کنم.
خنده‌ی عصبی سعید سوهان روحم بود. کاش لال می‌شد و بیشتر از این عذابم نمی‌داد.
‌- بابا لامصب، بگو قضیه چیه. خودم می‌رم اون آشغالی که می‌گی رو کشون‌کشون میارم این‌جا.
‌- بیاری که چی بشه؟ من حتی دلم نمی‌خواد ببینمش.
خودش را نزدیک‌تر کرد. انگار کمر بسته بود تا از من حرف بکشد.
‌- میارمش تا بگه غلط کردم، بیفته رو پات و معذرت‌خواهی کنه. اما تا وقتی نفهمیم اصل قضیه چیه این کار نشدنیه.
لیوان آب‌قند را با حرص روی میز گذاشتم. می‌خواستم فرار کنم، نمی‌خواستم غرورم پیش سعید هم خرد شود. تا عزم ایستادن کردم، دستان تنومند سعید مانع شد و جسم سبک و ضعیفم را با یک فشار آرام روی صندلی نشاند.
‌- نمی‌ذارم بری. این چند روز هم مراعات مریض بودنتو کردم، ولی دیگه بسه. حرف بزن.
فشار بغض، گلویم را به در آورده بود و انگشتانم دسته‌های صندلی را می‌فشرد.
‌- بسه سعید، اصلاً به تو چه؟ بذار برم، برو کنار.
سعید بیشتر نزدیک شد، به‌قدری نزدیک که رگ‌های قرمز چشم‌هایش مشخص بود و گرمای نفس‌های پرغضبش را روی صورتم حس می‌کردم.
‌- خیلی مراعاتتو کردم. همه‌چیز به من ربط داره. یا می‌گی دردت چیه یا همین امروز برمی‌گردیم تهران. اون مهراب مادرمرده حقش نیست که باهاش شبیه آشغال رفتار می‌کنی. خودش انقدر درد و مشکل داره که دیگه جایی برای بچه‌بازی‌های تو نیست.
حرص، عصبانیت، ضعف و هزاران حس مختلف ناگهان در درونم جوشیدند و نفهمیدم چه شد، اما وقتی به خودم آمدم، لیوان روی زمین خورد شده بود.
فرانک با اضطراب پوست لبش را می‌کند و سعید با چشمان گشادشده نگاهم می‌کرد.
صدای فریادم در سالن آزمایشگاه بلندتر از حد معمول اکو می‌شد.
‌- می‌خوای بدونی چی شده؟ آره، می‌خوای؟
سعید نیز ایستاد. شاید نگاهش از آن ارتفاع به منی که حتی تا شانه‌اش هم نبودم، شبیه نگاه ارباب به برده‌اش بود که به خودش اجازه‌ی گستاخی می‌داد.
با دست‌های لرزان، گوشی‌ام را از درون جیب پشت شلوارم بیرون کشیدم. تمام وجودم از عصبانیت می‌لرزید.
‌- آره، می‌خوام بدونم. بگو دردت چیه؟ مشکلت چیه؟ چرا زندگی رو واسه خودتو مهراب زهرمار کردی؟
به دنبال گالری گوشی بودم، اما لرزش دست‌هایم اجازه نمی‌داد که پیدایش کنم.
‌- بسه سعید، نمی‌بینی حالشو؟ بهش فشار نیار.
سعید دستش را مقابل فرانک بالا برد. نه، قصدش جدی بود که بفهمد رفیق شبیه برادرش چه دسته‌گلی به آب داده.
بالاخره پیدا کردم. همان عکس منحوس که از مهراب و آن دختر، به‌عنوان مدرک برای طلاق گرفته بودم. صفحه‌ی گوشی را بالا بردم و فریاد کشیدم:
‌- نگاه کن، خوب ببین. از این بی‌شعور حمایت نکن. خودتو بکش کنار وگرنه مجبور می‌شم طور دیگه‌ای رفتار کنم.
متعجب نگاه می‌کرد. از آن فاصله‌ی نسبتاً دور، چهره‌ی نیم‌رخ هر دو مشخص بود. لبخند مهراب و نگاه عاشقانه‌ای که به هم می‌کردند را دید و لال شد.
دیگر توانی برای سر پا ایستادن نداشتم. خود را روی صندلی رها کردم و دستان لرزانم را شل و وارفته روی دسته‌هایش رها کردم. گرمی دست‌های فرانک که نوازش‌وار بر پشتم می‌کشید، بغضم را ترکاند. خوب بود؛ حسی شبیه به خالی شدن بغضی صدساله را داشت.
شبیه دختران تازه‌عروس‌شده بودم که گلایه‌ی شوهرشان را به برادر می‌کنند؛ همین‌قدر غریب و بی‌کس شده بودم. گریه‌هایم درد داشتند، دردی عمیق از شکست عشقی که به بن‌بست رسیده بود.
 
Last edited:

MAHZAD.

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Nov 13, 2025
Messages
25
سکه
120
دقایق در سکوت می‌گذشتند. سعید همچنان به عکس خیره بود و من بعد از ده روز بالاخره راه اشکم باز شده بود.
گریه‌های بی‌صدایم که کم‌کم افول کرد، سعید هم گوشی را کنار گذاشت و ل*ب زد:
‌- این... چطور بگم؟ نمی‌تونه واقعیت داشته باشه. باهاش حرف بزن، مطمئنم بهت توضیح می‌ده.
نم صورتم را با آستین لباسم گرفتم. اخمم غلیظ‌تر از پیش شد. این واکنشی نبود که از او انتظار داشتم. اینک باید تمام‌قد پشت من می‌ایستاد.
‌- دیگه برام مهم نیست. به محض این‌که برگردیم تقاضای طلاق می‌دم.
شاید به خاطر این‌که دلش نمی‌خواست را*ب*طه‌ی ما این‌قدر زشت تمام شود، این‌قدر یک‌طرفه حرف می‌زد.
‌- تو چرا رفته بودی اون‌جا؟ چرا همون موقع ازش توضیح نخواستی؟ با سکوت کردن که چیزی حل نمی‌شه.
از یادآوری آن روز نحس دندان‌هایم روی هم فشار آوردند. حرف زدن سخت بود، اما شاید حرف زدن کمی از فشار سنگینی که بر رویم بود را کم می‌کرد.
‌- شب قبلش یکم جر‌وبحث کردیم، این اواخر گاهی حتی شب هم تو شرکت می‌موند و خودشو با کار خفه کرده بود. من فقط ازش می‌خواستم فردای اون روزو پیشم باشه.
فرانک کنارم ایستاده بود و با چهره‌ای که اندوه از آن می‌بارید نگاه می‌کرد.
‌- فقط به خاطر این‌که می‌خواستم برای تولدش سوپرایزش کنم پا رو غرورم گذاشتم با وجود بحثی که بینمون پیش اومده بود رفتم کافه‌ی نزدیک محل کارش. با خودم گفتم نیم ساعت هم که شده وقتشو خالی می‌کنه. می‌خواستم بهش زنگ بزنم که بیاد پیشم. اما وقتی رسیدم... .
بغضم را فرو خوردم و با صدای دورگه‌شده از بغض ادامه دادم:
‌- وقتی رسیدم دلیل رفتار این مدت‌شو فهمیدم. لازم به اون رفتارها نبود. لازم نبود بهونه‌ی کار بیاره. اگر حسش نسبت بهم از بین رفته بود، کافی بود که فقط بهم بگه. خیلی مراعاتشو کردم، ولی دیگه تمومه. من تصمیم خودمو گرفتم.
سعید با کلافگی سرش را تکان داد. دستش را درون موهایش فرو برد و با صدای تحلیل‌رفته گفت:
‌- داری اشتباه می‌کنی، باید باهاش حرف بزنی. مطمئنم یه سوءتفاهم بزرگ اتفاق افتاده.
صدای خنده‌ی پرحرصم در سالن پخش شد. می‌گفت سوءتفاهم. چیزی جز این هم انتظار نمی‌رفت. چرا فکر می‌کردم بعد از فهمیدن ماجرا جانب‌داری من را خواهد کرد؟!
با کلافگی و عصبانیت ایستادم و صدایم را بالا بردم:
‌- بابا ول کن توروخدا. شما دیگه شورشو درآوردین. وقتی می‌خواستی این‌طور طرف بگیری چرا از من سؤال می‌کنی؟ یه مهر بی‌گناهی بردار بزن رو پیشونیش.
دیگر توان ایستادن و ماندن و له شدن بیشتر غرورم را نداشتم.
پالتوی مشکی‌رنگم را از روی رخت‌آویز کنار در برداشتم، سوئیچ کوهستان‌پیما را نیز از روی میز جاکفشی سفیدرنگ چنگ زدم و از سالن بیرون رفتم.
صدای فرانک که پشت سرم می‌آمد، اعصابم را بیش از پیش متشنج می‌کرد.
‌- کجا میری؟ سارا وایسا، منظور سعید این نبود. سارا... .
با حرص و بغض و عصبانیت در ماشین نشستم. دلم تنهایی می‌خواست. باید دور می‌شدم.
فرانک مدام بر شیشه می‌کوبید و با التماس سعی داشت مرا از رفتن منصرف کند. هم‌زمان با ریزش اشک پایم را روی پدال گاز فشردم و از محوطه‌ی حیاط آزمایشگاه خارج شدم.
طوری با سرعت راندم که فکر کنم رد لاستیک‌های ماشین بر روی موزائیک‌های سفیدرنگ ماند.
صدای فرانک هر لحظه دورتر می‌شد:
‌- سارا وایسا، تو حالت خوب نیست، کجا می‌خوای بری؟ سارا، با توام... .
از آینه‌ی میانی دیدم که چطور ناامیدانه نگاه می‌کرد. قلبم ریش شد، اما برای گریه و فریاد زدن، بدون این‌که کسی قضاوتم کند، یک مکان آرام نیاز داشتم.
و من بی‌خبر از راهی که پیش رویم بود از سیاهی زندگی فرار کردم و آن فرارم باعث شد وارد دنیای خلأ بشوم. شاید تقصیر مهراب بود، شاید هم مقصر خودم بودم، ولی راهی که رفتم شروع سقوطَم بود.
 
Last edited:

MAHZAD.

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Nov 13, 2025
Messages
25
سکه
120
غباری غلیظ از گردوخاک پشت لاستیک ماشین، شبیه مه به آسمان می‌خزید. دیگر حتی نمی‌دانستم چقدر از آزمایشگاه دور شده‌ام. سکوت کوهستان در آن گرگ‌ومیش عصرگاهی وهم‌آور می‌نمود. چاله‌های مسیر خاکی، ماشین را مدام به چپ و راست تاب می‌داد و بر کلافگیَم دامن می‌زد.
لحظه‌ای فضای کوهستان در نظرم سنگین آمد، اما توجهم در آن لحظه تنها به صدای فریادهایم بود؛ به اشک‌های بلورینی که یکی پس از دیگری پایین می‌چکید و سوزش گلویی که با هر فریاد، بی‌کسی را بیشتر به رخم می‌کشید.
به گمانم دردِ دل‌هایم به گوش کوهستان رسید که چیزی شبیه مه از ارتفاع سپیدپوشش آرام پایین خزید و بر پهنای تپه‌های پیوسته‌ی کوهپایه سنگینی کرد.
آسمان زیر فشار ابر، زمین را به تاریکی دعوت می‌کرد؛ پیش از موعدِ قبل و پیش از برگشتنم. مه‌شکنِ کوهستان‌پیما هم توان روشن کردن اطراف را نداشت. این همان خلأ ترسناک کوهستان بود؟ همان خلأیی که امید پیش‌تر گوشزد کرده بود و من بی‌اعتنا بودم.
آروم باش دختر؛ فوقش تا صبح تو ماشین می‌مونی.
اما قلبم می‌لرزید و چیزی شبیه ترس در چهره‌ام هویدا بود. ترس از گم شدن و تنهایی در این تاریکی بی‌کران که جسم من و تمام ماشین را درون خود می‌بلعید. نه، باید پیش می‌رفتم. شاید یک روستا یا کمپ عشایری پیدا می‌کردم. قبلاً شنیده بودم این کوهستان حیوانات وحشی زیادی دارد و این بر ترسم دامن می‌زد.
صدای موتور کوهستان‌پیما در نظرم شبیه صدای یک هواپیمای جنگنده‌ی بلند بود؛ به‌قدری بلند که می‌توانست هر موجود زنده‌ای را به این سمت بکشاند.
سرعتم آرام بود و مه‌شکن تنها چند متر از مسیر را روشن کرده بود. حس می‌کردم هر لحظه امکان دارد یکی از دره‌های عمیق پیش رویم ظاهر شود و من و ماشین را در خود ببلعد.
دقایق کند می‌گذشتند و درست در نقطه‌ای که بین ناامیدی و یأس دست‌وپا می‌زدم، جاده‌ی خاکی به اتمام رسید.
ایستادم، اما چیزی مشخص نبود. تنها زمینی پوشیده از علف‌های بلند، پشت هاله‌ای غلیظ از مه، پیش چشمم به تصویر درآمده بود.
ناگهان یک صدا، شبیه قهقهه‌های کودکانه، از پسِ صدای موتور ماشین، از جایی نزدیک پژواک کرد. سوئیچ را چرخاندم و موتور با سروصدا خاموش شد، اما نور همچنان آن شعاع محدودِ پیش رویم را روشن کرده بود. این‌بار صدا واضح‌تر از پیش بود. قهقهه‌ها گاه از پشت ماشین و گاه از پیش رو می‌آمد.
زمزمه کردم: «صدای بچه، این یعنی نزدیک روستام.»
با خوشحالی پیاده شدم و با چراغ‌قوه‌ی گوشی اطراف را کاویدم. فقط مه و تاریکی بود و صدای خش‌خش علف‌هایی که به دست نسیم جابه‌جا می‌شدند، می‌آمد. پیش‌تر رفتم. غیرممکن است آن بچه‌ای که صدایش را شنیدم، بدون خانواده‌اش در این مکان تنها باشد. صدا این‌بار از پیش رو بود؛ جایی که از ماشین فاصله داشت.
‌- هِی، کسی اونجاست؟
صدای قهقهه‌ی دختربچه این‌بار از نزدیک‌تر آمد و وادارم کرد تا روشنایی را ترک کنم.
دخترخانم، می‌شه بیای تو نور ببینمت؟
سایه‌ای سپید با سرعت نور از پشت سرم گذشت و با صدایی که گویی از اعماق چاه پژواک می‌کرد، ردِ صدایی پرتکرار پشت سرم به جا گذاشت.
 
Last edited:

MAHZAD.

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Nov 13, 2025
Messages
25
سکه
120
ترس شبیه مایعی سرد از ستون فقراتم پایین رفت و از پشت گوشم تا نوک انگشتان پایم، حسی شبیه مورمور شدن پیدا کرد. تاریکی نفسم را تنگ کرد و ترس طوری بر وجودم چیره گشت که مهراب و سعید و آن زن به یک‌باره از خاطرم محو شدند.
دخترک کوتاه‌قامت، شبیه شبحی سپید در تاریکی و مه، به شکل یک موجود نامرئی، این‌بار از سمت راستم گذشت. نزدیک‌تر بود؛ به‌قدری نزدیک که قبل از گم شدن دوباره‌اش در تاریکی، از گوشه‌ی چشم لباس سپید و بلندش را تشخیص دادم.
‌- د... دختر ک... کوچو...لو، تو... خوبی؟!
جوابی نشد. در یک آن، ترس و غریزه دست به دست هم دادند تا برای برگشتن به ماشین اقدام کنم؛ اما به محض برگشتن به سمت ماشین متوجه شدم چراغ‌های ماشین خاموش و پیکره‌ی آهنینش میان تاریکی گم شده است.
لرز کردم و شبیه انسان‌های کور، آرام به سمت ماشین می‌رفتم. چراغ‌قوه‌ی گوشی آن‌قدر قوی نبود که بتواند اطراف را روشن کند و صداها نیز رفته‌رفته نزدیک می‌شدند. دیگر تنها صدای خنده‌ی دختر نبود؛ اینک صدای گریه‌ی یک نوزاد هم می‌آمد.
قلبم تند می‌کوبید و گویی شش‌هایم هوای نمناک و مه‌آلود کوهستان را پس می‌زد.
قدم کوتاهی برداشتم و این‌بار، با فاصله‌ی چند متر، نور چراغ‌قوه پاهای خون‌آلودی را که از میان علف‌ها پیدا بود، روشن کرد.
لرزیدم و گوشی درون دستم در آستانه‌ی افتادن بود. نکند خوابم در حال تعبیر شدن است.
نور را از روی پیراهن ریش‌شده و سپیدش بالا آوردم. رنگ پوستش بیشتر به مرده‌ای متحرک می‌مانست تا آدمیزاد.
اشک در چشمانم حلقه زد و صدای بازدم عمیقم با لرز در کوهستان پیچید. با ترس گوشی را آرام بالا می‌آوردم؛ فقط چند سانتی‌متر تا روشن شدن صورتش مانده بود که صدایی از درون گوشی، شبیه آب جوش، بر سرم ریخته شد. همان آهنگ پیش‌فرض کوتاه؛ دو ضربه‌ی ریتمیک کوتاه که نشان از باتری ضعیف داشت.
و نور قطع شد.
در میان تاریکی فقط من بودم و صدای خش‌خش پاهایی که از پشت سرم نزدیک می‌شد. دیگر نای ایستادن هم نداشتم و تمام پیکرم در حال لرزیدن بود. صدای خش‌خش قطع شد.
منتظر درد بودم. گمان می‌کردم حالا که شبیه یک موش گیر افتاده‌ام، باید مرگ یا چیزی فراتر از آن را تجربه کنم.
یک صدا، درست کنار گوشم، با لحنی بچگانه و پچ‌پچ‌گونه ل*ب زد:
‌- داری آرامش ما رو به هم می‌زنی. آخرین بارت باشه که به یتیم‌خونه نزدیک می‌شی.
صدا در مغزم چندین و چند بار پخش شد. چشم‌هایم گرد شده بود و لرز اندام‌هایم را به رقصی ترسناک واداشته بود که صدا جیغ بلندی سرداد و گفت:
‌- برو... .
ندانستم در آن لحظه آن نیرو را از کجا پیدا کردم؛ فقط دویدم، بدون آنکه به پرتگاه فکر کنم، با سرعت، شبیه دویدن بر روی یک سیم نامرئی.
ناگهان جسمی سخت به شانه‌ام برخورد کرد. درِ بازِ ماشین بود. در میان درد، کورسوی امیدی پیدا کرده بودم. درون ماشین نشستم و سوئیچ را چرخاندم. به نظر، چراغ‌ها برای از کار نیفتادن باتری، به صورت خودکار خاموش شده بودند.
ماشین روشن شد. دختر در همان‌جا ایستاده بود.
نور، موهای بلند و مشکی‌رنگش را که بر صورتش ریخته بود، در معرض دید قرار داد.
لحظه‌ای مکث کردم. نه اینکه نخواهم، اما لرزش دست و پایم اجازه‌ی رانندگی نمی‌داد.
دختر نزدیک می‌شد و دنده جا نمی‌رفت. از کلافگی زیاد، قطره اشکی از چشمم پایین چکید. با ترس، بالاخره دنده را جا زدم و پایم را تا انتها بر روی پدال گاز فشردم.
ماشین ناگهان به عقب پرتاب شد. نه می‌دانستم و نه می‌دیدم که چه مسافتی با دنده‌ی عقب رفتم. لحظه‌ای که به خودم آمدم و پدال ترمز را فشردم، دختر دیگر در معرض دیدم نبود. نور چراغ‌ها گودال سمت راست ماشین را، با همان سراشیبی نسبتاً تند، روشن کرده بود.
صدای خرد شدن سنگ‌ریزه‌ها زیر لاستیک با نفس‌زدن‌هایم آمیخت و آرام دور زدم. قلبم به تندی در سینه‌ام می‌کوبید و ل*ب‌هایم به شدت خشک بود. چیزی که دیده بودم برایم باورپذیر نبود و مدام از آینه‌ی میانی پشت سرم را نگاه می‌کردم و چیزی جز تاریکی نمی‌دیدم. درست در لحظه‌ای که به اندازه‌ی کافی از آن محل دور شده بودم و فکر می‌کردم همه‌چیز تمام شده است، ناگهان چند سایه را دیدم که درست وسط جاده به دور چیزی می‌چرخیدند.
 
Last edited:

MAHZAD.

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Nov 13, 2025
Messages
25
سکه
120
گردوخاک به هوا برخاست. معده‌ام درهم پیچید و حسی شبیه گرگرفتگی تمام تنم را فراگرفت. از میان غبار صدای جیغ‌های دردمند کودکی می‌آمد و سایه‌ها با خرناسه‌های ترسناک در میان ذرات غبار و نور چراغ ماشین با وحشی‌گری درهم می‌لولیدند. ایستاده بودم؛ شوک‌زده و خیس از عرق. با تنی لرزان و فرمانی که زیر انگشتان عرق کرده‌ام سطحی لغزان داشت.
غبار که فرو نشست نگاه شوک‌زده‌ام را به سایه‌ها دوختم.‌ در تاریکی گوش‌های بلند و کشیده و هیکل درشت خاکستری و مشکی رنگشان، نگاه آشفته‌ام را معطوف خود کرد. به نظر گرگ می‌آمدند که در حال دریدن یک دختربچه بودند.
در تاریکی درست مشخص نبود اما نور چراغ قطره‌های خون که با حرکت پوزه‌ی یکی از گرگ‌ها به آسمان پرتاب شد را در مقابل چشمم به تصویر کشید. تصویری که ترس و درد را بر دلهره‌‌ای که پیش‌تر داشتم می‌افزود.
گویی داستان‌های امشب قصد جانم را کرده بودند.
نمی‌دانم از شجاعت بود، یا واکنشی که از ناخودآگاهم سرچشمه گرفته بود. اما لحظه‌ای که به خودم آمدم دستم بوق ماشین را ته فشرده بود و پایم پدال گاز را محکم می‌فشرد.
ماشین با سرعت جهش کرد، طوری که جسم لرزانم به عقب پرتاب شد.
و لحظه‌ای بعد آج‌های لاستیک دو گرگ را زیر فشار سنگین ماشین مبحوس کرده بود.
با ترمزم به جلو پرتاب شده بودم. طوری که با درد پیشانی زخم شده‌ام به خودم آمدم. رد خون بر روی فرمان دل و روده‌ام را درهم پیچاند، حتی شاید شوری خون را نیز زیر زبانم حس کردم. حس گیجی که داشتم، آن صحنه‌های دلهره‌آور را کمی برایم سهل کرده بود. در موقعیتی عادی هیچ‌گاه نمی‌توانستم با این گرگ‌ها رودررو بشوم.
صدای گرگ دیگر که مدام بر روی بدنه‌ی ماشین پنجه می‌کشید، با صدای زمخت زوزه‌های بلندش در هم آمیخته بود.
با سری که بر روی بدنم سنگینی می‌کرد، در تاریکی از پنجره‌ی ماشین دختربچه‌ای سپید‌پوش را دیدم. لحظه‌ای آن دختر را به همان دختربچه‌ای که چند دقیقه بیشتر از دیدنش نگذشته بود تشبیه کردم. برای نجاتش مردد شدم، نکند توهم‌زده‌ام؟
شاید هم به‌خاطر ناراحتی‌های اخیر ذهنم دچار اختلال شده است.
پوزخند نیمه‌جانی زدم. نه نمی‌شود، چگونه ذهن می‌تواند چنین توهم دقیقی ایجاد کند؟ صورت پر از مو و دندان‌های تیز گرگ که بر شیشه چنگ می‌کشید در مقابل چشمم، شبیه یک درام ترسناک بود. شیشه‌ی پنجره‌ی کوهستان‌پیما تنها نیروی حائل بین مرگ و زندگی‌ام بود و من فقط نگاه می‌کردم. هنوز صدای خرناس گرگ‌ها از زیر لاستیک‌های ماشین به گوش می‌رسید. با کمی دقت خون براقی که از گردن دختر بر روی خاک سرد کوهستان راه باز کرده بود تشخصی دادم. نه الان وقت کم آوردن نبود.
قلبم با هر تپش، سازناکوکی شبیه ضربات پی‌در‌پی دسته‌ی فومی به سطح طبل توخالی، در درونم پژواک می‌کرد که حتی وجود و تمام پیکرم را به بازی گرفته بود.
دندان ساییدم، نفس عمیق کشیدم و ل*ب گزیدم. فرصت تصمیم‌گیری به دمی بند بود. ثانیه‌ای بعد با دنده‌ی عقب از روی پیکر نیمه جان گرگ‌ها برای بار دوم گذشتم. حس ترسناک وجودم که می‌گفت این دختر شباهت بسیاری با آن دختر، یا بهتر بگویم روحی که دیده بودم، دارد را نادیده گرفتم و دوباره از فاصله‌ی دور با سرعت و عذاب وجدان هر سه گرگ را زیر گرفتم.
مطمئن بودم صدای شکستن استخوان گرگ‌ها تا آخر عمر در ذهنم خواهد ماند. اگر داستان نجات آن دختر نبود عمرا به این کار رضایت نمی‌دادم.
نمی‌دانم از درد بود یا ترس، شاید هم از توهم بود، اما پیکره‌ی لرزانم مسخ بود. شاید داشت فرایند تبدیل یک زن ترسو به یک شخصیت جدید را طی می‌کرد که این‌گونه مستانه و بی‌پروا عمل کرده بودم.
مدام به خودم دلداری اجبار می‌دادم.
غیر از این بود؟ مگر مجبور نبودم؟
جسد گرگ‌ها که پیش چشمم جان گرفت اشک بی‌هوا ریخت. اصلاً یک بچه چرا باید در کوهستان تنها باشد؟
وقتی برای بار سوم از روی پیکر زخمی گرگ‌ها گذشتم بغضم ترکید و اشک‌ها شبیه رد چاقو صورت گر گرفته‌ام را سوزاندند.
 
Last edited:

MAHZAD.

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Nov 13, 2025
Messages
25
سکه
120
صدای جیغ بلندم نه تنها ماشین، بلکه شاید کل کوهستان را لرزاند. دنیا دور سرم می‌چرخید، نگاهم تار و چشمم به سیاهی می‌زد. با آخرین توان دستم را روی دستگیره‌ی ماشین گذاشتم و ل*ب زدم: «باید نجاتش بدم.»
انگشتانم توان گشودن در را نداشتند و ترس و اضطراب، همچون انگل در سلول‌های بدنم می‌چرخید. با دندان‌هایی که با لرز بهم می‌خوردند پایین رفتم.
مه به غلظت قبل نبود، اما هاله‌ای سپید با عبورم جا‌به‌جا شد. لحظه‌ای حس کردم مه نیز به هم‌دردی با من می‌لرزد؛ سریع، به تندی تپش‌های قلب یک جوجه‌ی بی‌قرار قدم برداشتم.
به بالای سر دختر سپیدپوش که رسیدم، از دیدن دریاچه‌ی خون مردمک چشم‌هایم لرزید. نوک انگشتان سردم را بر روی دهانم فشردم و کنار جسم بی‌جان دختر نشستم. نبضش آرام می‌زد و نفس‌هایش به سختی دم و بازدم از زیر فشار یک بالشت زخیم، بیرون می‌آمد. نمی‌دانم خدا چه نیرویی بر جسم ناتوانم دمید که توانستم با آن ضعف، دختر را روی دستانم بلند کنم؛ شاید هم آن کودک بسیار نحیف بود.
موهای به رنگ شبش قسمتی از صورتش را پوشانده بود، اما معصومیت کودک هیچ شباهتی به آن موجود عجیب نزدیک یتیم‌خانه نداشت. افکار مزاحم لحظه‌ای ذهنم را راحت نمی‌گذاشت.
دختر را بر روی صندلی پشت ماشین گذاشتم و پشت ر*ل نشستم. نکند این بچه همان موجود نزدیک یتیم‌خانه است که از بند یک نیروی نامرئی و شیطانی رها شده است!
یعنی امکان دارد آن یتیم‌خانه این کودک را تسخیر کرده باشد؟
هر دم و بازدمم، نصفه و بريده بود و درست مثل نفس‌های همان دخترک پشت سرم، سخت بیرون می‌آمد. با انگشتان یخ کرده‌ام سوئیچ را چرخاندم.
صدای موتور ماشین سکوت وهم‌آور کوهستان را شکست. پايم را روی پدال گاز گذاشتم، اما زانويم فرمان نمی‌برد. دست‌هايم روی فرمان قفل شده بودند؛ انگار فرمان به پوستم جوش خورده بود.
اما قبل از حرکت اضطرابم کم‌رنگ و ترسم بیشتر شد. در میان صداهای درهم ذهنم زمزمه کردم:«اگه حرکت کنم و اون موجود دوباره این بچه رو تسخیر کنه چیکار کنم؟!»
پايم شل شد و موتور با يک سرفه‌ی خفه خاموش شد. نفسم در حال بند آمدن بود و چیزی سنگین در گلویم فشار می‌آورد.
هر صدايی، حتی لغزيدن خون دختر بچه روی کف فلزی ماشين، بلندتر از حد معمول به گوشم می‌رسيد.
از گوشه‌ی چشم، سپيدی لباسش را می‌ديدم که در تاريکی عقب ماشين، بی‌حرکت افتاده بود.
انگار اگر برمی‌گشتم و به صورتش نگاه می‌کردم، ديگر آن دختربچه‌ای که نجات داده بودم، نبود.
زير ل*ب، بی‌آن‌که خودم بفهمم، زمزمه کردم:
«سارا آروم باش. فقط روشنش کن و برو.»
اما انگشتانم، بیش از آنکه فرمان عقلم را ببرند، فرمان ترسم را می‌بردند.
 

MAHZAD.

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Nov 13, 2025
Messages
25
سکه
120
یک‌دفعه، میان هجوم افکار آشفته و ضربان نامنظم قلبم، جرقه‌ای کمرنگ در ذهنم روشن شد. جی‌پی‌اس! باید پیش از این‌ها به عقلم می‌رسید.
با تردید، انگار که هر لمس اشتباهی بتواند فاجعه‌ای تازه رقم بزند، دستم را به سمت صفحه‌ی خاموش بردم. نور آبی نمایشگر که روشن شد، نفس حبس‌شده‌ام را آهسته بیرون دادم. نقشه بالا آمد. یک نقطه‌ی چشمک‌زنِ تنها به رنگ قرمز که دور از آبادی و خیابان‌ها بر تنهایی‌ام تاکید می‌کرد.
مسیر کم‌رنگ، باریک و پیچ‌درپیچ کوهستان شبیه کورسوی امید نزدیک نقطه‌ی چشمک‌زن آرام لود شد و بالا آمد. این باید همان جاده‌ی منتهی به آزمایشگاه باشد.
برای لحظه‌ای سرم را چرخاندم. دخترک همان‌طور بی‌حرکت روی صندلی عقب افتاده بود. سپیدی لباسش در نور آبی رنگ مانیتور، به نیلی می‌زد.
توجه‌ام به سینه‌اش بود، نفس کشیدنش آرام و کند بود؛ آن‌قدر آرام که مجبور شدم چند ثانیه خیره بمانم تا مطمئن شوم.
نگاهم را دزدیدم. حس می‌کردم اگر بیشتر نگاه کنم، به یک طلسم یا نفرین مبتلا خواهم شد! سوئیچ را دوباره چرخاندم. این بار موتور جان گرفت و صدایش شبیه یک موج امید به گوشم.
ماشین را آرام به حرکت درآوردم؛ بدون آن‌که به لرزش بدنم توجه داشته باشم. هر چند متر یک‌بار، بی‌اختیار سرم می‌چرخید و نگاهم حرکت سینه‌اش را کنترل می‌کرد.
مه جاده آرام فروکش می‌کرد و پرتو‌ی کم‌رنگ خورشید نوید گذشتن این شب سخت را می‌داد.
و بالاخره با پدید آمدن خورشید، از پشت کوه بلند پوشیده از برف، ساختمان آزمایشگاه نیز پیدا شد.
نمی‌دانم اشکی که ریخت حاصل از چه بود؛ شوق، عجز یا ترس، مهم هم نبود. من رسیده بودم و این مهم‌تر از هر چیز بود.
پایم را بیشتر بر روی پدال فشردم، انگار خورشید جانی دوباره به تنم بخشیده بود. با نزدیک شدن به ساختمان، سایه‌ی سعید و فرانک توجه‌ام را جلب کرد.
درست حدس زده بودم؛ آن‌ها انتظارم را می‌کشیدند.
بی‌توجه به اتفاقات روز گذشته و بحث پیش آمده، خودم را رها کردم. اشک‌هایم یکی پس از دیگری ریختند و یک دل سیر هر دو را نگاه کردم؛ شاید بعد از اتفاقات شب گذشته باورم نمی‌شد که دوباره آن‌ها را می‌بینم.
لبخند کم‌جانی زدم و ماشین را در نزدیکی آزمایشگاه خاموش کردم.
 

MAHZAD.

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Nov 13, 2025
Messages
25
سکه
120
همه‌چیز شبیه خواب بود؛ راه رفتنم، نگاهم، صدای سؤال‌پرسیدن‌های فرانک و سعید شبیه کوبش یک طبل زیر آب، پشت یک پرده‌ی زخیم بود.
پرده‌ای از ترس و شوک که تمام هیکلم را دربرگرفته بود و در آغوش فرانک، کم‌کم آرام می‌گرفت.
نمی‌دانم چقدر گذشت؛ شاید تنها چند ثانیه این آغوش گرم را نیاز داشتم که پرده‌ی ترس و وحشت و شوک، کمی جسمم را آزاد کند.
در میان اشک‌ها تمام تلاشم این بود که توجه سعید را به ماشین و آن بچه جلب کنم؛ زبانم توان چرخیدن و سخن گفتن نداشت و تنها با اشاره‌ی انگشتم به سعید فهماندم درون ماشین را نگاه کند.
چهره‌ی نگران سعید که مدام سؤال می‌پرسید، با حرکت انگشتم در یک آن تغییر کرد.
نگرانی و شاید حتی عصبانیتی که در چهره‌اش موج می‌زد کم‌رنگ شد و کاوشگرانه به سمت ماشین رفت. به‌سختی و از پشت هاله‌ی اشک نگاهش را دیدم که در یک لحظه‌ی کوتاه متعجب و سپس نگران شد. نمی‌دانم چه شد، نفهمیدم چرا، اما با دیدن سعید که با هراس و عجله دختر را از درون ماشین بیرون کشید، توانم در یک لحظه به صفر رسید. نگاهم تار شد، ضعف بدنم را دربرگرفت و روی بازوان فرانک افتادم. انگار مأموریت نامرئی که بر دوشم بود را به اتمام رساندم و بعد سیاهی حاکم شد.
***
صدای بوق‌بوق دستگاهی، با ریتمی هماهنگ درست کنار گوشم، شبیه لالایی پخش می‌شد. درون یک جهان تاریک گیر کرده بودم. تقلایم برای بالا آوردن دستم بی‌ثمر بود؛ قطره‌ی چندش‌آور عرق پوست گردنم را قلقلک می‌داد و با سرعتی کند پایین می‌رفت.
حس خوبی نبود؛ ذهنم بیدار و جسمم هنوز در خواب به سر می‌برد. نکند من هم به بند آن موجود عجیب گرفتار شده باشم! نکند من هم تحت اختیار آن نیروی عجیب قرار گرفته‌ام!
با این فکر، پوست نمناک صورت و گردنم گر گرفت و تقلایم را برای تکان خوردن بیشتر کردم. ریه‌ام نیازمند هوای بیشتری بود، اما حتی نمی‌توانستم دستم را برای کشیدن یقه‌ام بالا ببرم.
صدای بوق کنار گوشم تندتر شد و بیشتر تقلا کردم. ریه‌ام اکسیژن بیشتری تمنا می‌کرد و از این‌که بدنم از مغزم فرمان نمی‌گرفت زجر می‌کشیدم.
صدای فرانک با همان لحن نگران همیشگی کنار گوشم بلند شد:
‌- ضربان قلبش رفت بالا، اون آرام‌بخشو بده.
صدای زمخت نفس‌هایم شبیه خرناس به گوش می‌رسید و بدنم از این همه تلاش بی‌ثمر لرز داشت.
صدای سعید کمی دورتر بود:
‌- سابقه‌ی شوک عصبی نداشت. سریع تزریق کن.
دلم می‌خواست نام فرانک را فریاد بزنم و کمک بخواهم؛ بیشتر تقلا کردم. تمام تمرکزم را روی صدا زدن نامش گذاشتم، اما زبانم نمی‌چرخید. انگار وزنه‌ای سنگین به زبانم وصل بود و در آخر، نتیجه‌ی تمام تلاش‌هایم برای حرف زدن یک ناله‌ی کوتاه بود که از میان ل*ب‌های خشکم خارج شد.
سوزش کوتاهی روی پوست دستم حس کردم و دوباره خیلی سریع به خواب رفتم.
 

MAHZAD.

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Nov 13, 2025
Messages
25
سکه
120
***
با احساس درد و سوزش بر روی پوست دستم چشم گشودم. با به خاطر آوردن اتفاقات، چشم‌های خمار از خوابم را یک‌بار باز و بسته کردم تا کمی از خشکی آن بکاهم. ملحفه‌ی سپیدرنگ تخت را در اثر سردرد و احساس ضعف، ناخودآگاه درون مشتم فشردم.
به دنبال فرانک و سعید سر چرخاندم، اما قبل از پیدا کردن آن‌ها نظرم به دختربچه‌ای جلب شد که با فاصله‌ی یک متری کنارم، بر روی تخت تک‌نفره‌ی فلزی دراز کشیده بود.
لبخند بی‌جانی بر روی لبم شکل گرفت؛ این همان دختری بود که نجاتش دادم؟ صورت معصومش زیر نور درخشان، زیبا بود؛ به حدی زیبا که هیچ شباهتی با آن موجود عجیب نداشت.
با صدای فرانک، نگاه از نیم‌رخ ظریف و سپید دخترک گرفتم و با لبخند به دختری چشم دوختم که بیش از قبل قدرش را می‌دانستم؛ همان صدای آشنایی که در این مدت کنار گوشم سخن می‌گفت و برایم تلاش می‌کرد.
‌- به‌به، ببین کی به هوش اومده، خانوم خانوما.
لبخندم عمیق‌تر شد و روی تخت نیم‌خیز شدم. دلم می‌خواست از جایم برخیزم، اما دستش را به نشانه‌ای بازدارندگی پیش رویم نگه داشت و گفت:
‌- بلند نشو، خوشگلم. ضعف داری.
آه عمیقی کشیدم و با صدایی که گویی از ته چاه بیرون می‌آمد، گفتم:
‌- حالش چطوره؟
در نگاه و کلامش چیزی عجیب حس کردم؛ حالتی که فقط من توان تشخیصش را داشتم. آن برق همیشگی که در چشمانش بود را حس نمی‌کردم.
با شک، نگاه منتظرم را به چشمانش دوختم و او هم‌چنان نگاهش را مقطع و کوتاه به چشمانم می‌دوخت و سریع چشم می‌گرفت. مکثش از نظر خودش کوتاه بود، اما با شناختی که من از او داشتم، این مکث در نظرم عجیب آمد و او بالاخره جواب داد:
‌- حالش خوبه، فقط به خاطر تو تونستیم نجاتش بدیم.
با لبخندی کوتاه پاسخ دادم:
‌- آره، اگه به موقع نرسیده بودم خوراک گرگا شده بود.
کنارم، بر روی صندلی فلزی نشست؛ دستم را درون دستش فشرد و گفت:
‌- منظورم گرگ‌ها نیستن؛ خون زیادی از دست داده بود و اورژانسی به خون احتیاج داشت. از طرفی گروه خونیش O منفی بود و فقط تو می‌تونستی بهش خون بدی.
دوباره نگاهش را دزدید و با یک مکث عجیب و کوتاه ادامه داد:
‌- مجبور شدیم... ریسک کنیم، چون تو خودت هم وضعیت... خوبی نداشتی. نیم واحد خون ازت گرفتیم و بهش تزریق کردیم. چندین بار تا مرز تشنج رفتی؛ راستش... بی‌دقتی از من بود... .
ابروهایم ناخودآگاه بالا رفت و فقط گوش می‌کردم. مگر چند وقت از بی‌هوشیم می‌گذرد که این همه اتفاق افتاده است؟! این همه مکث و سرزنش خودش منطقی به نظر نمی‌آمد.
‌- اما الان، خداروشکر وضعیتت خوبه. سعید رفت از روستا یه مرد جوون رو با هزار خواهش و تمنا راضی کرد، نیم واحدی رو که از دست دادی برگردونیم. خلاصه که روز سختی از سرمون گذشت. فقط… .
جمله‌ی نیمه‌تمامش شبیه سوهان بر روحم کشیده شد؛ با آن نگاه دزدیدن‌هایی که داشت، قبل‌تر از این‌ها منتظر این «فقط» گفتنش بودم.
‌- فقط چی؟
دستش را از دستم بیرون کشید؛ دیگر حتی نگاهم هم نمی‌کرد. دیگر مطمئن شده بودم اتفاقی افتاده که من از آن بی‌خبر هستم.
کمی حرفش را مزه کرد و حرفی که زد نه‌تنها شوک، بلکه حتی توان فروپاشی تمام شخصیتم را داشت.
‌- بعد از این‌که ازت خون گرفتم و به این بچه دادم، فهمیدم که… .
صدایش را پایین‌تر آورد و با زمزمه گفت:
‌- تو باردار بودی و من ابله ازت خون گرفتم.
خون در رگ‌هایم منجمد شد؛ هم‌زمان، گویی مایعی جوشان از فرق سر تا نوک انگشتان پایم را سوزاند و گر گرفتم. این شبیه یک کابوس بود.
‌- چی می‌گی بابا، شوخی نکن.
چشمانش را با کلافگی روی هم فشرد، نگاهش را به صورت بهت‌زده‌ام دوخت و گفت:
‌- شوخی نمی‌کنم، چند بار آزمایش گرفتم؛ همش مثبت بود. متاسفم، بخدا ان‌قدر نگرانت بودم که اون لحظه اصلا به ذهنم نرسید قبل خون گرفتن آزمایش بارداری بگیرم.
 

Who has read this thread (Total: 6) View details

Top Bottom