جدیدترین‌ها

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | انجمن رمان نویسی بوکینو

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

Lunika✧

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-30
نوشته‌ها
15
پسندها
103
زمان آنلاین بودن
8h 27m
امتیازها
53
سن
26
سکه
75
  • #1
رمان: ققنوس آتش
نویسنده: مونا.س
ژانر: جنایی، فانتزی
ناظر: @IVI

خلاصه رمان:
آتش روحش... .
بسان طاعونی مرگبار، دامان طالع دخترک را چنگ زده و وجودش را خاکستر می‌کند. کالبد ضعیفش را به دو پاره کرده و رخسار دیگری از حیات را به آن نشان می‌دهد.
ژاکلین؛ دومین ققنوس آتش پس از پنجاه میلیارد سال، در آخرین لحظات مرگ‌بار روح خفته خود را به پیکر خویش فرا می‌خواند و دست نیاز به قصد تقاضای یاری به سوی او دراز می‌کند. نه برای خود، بلکه برای نجات طینت ققنوس؛ ولیکن هرچیزی بهایی دارد.
 

worning.f

کاربر اخراجی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2023-08-16
نوشته‌ها
1,028
پسندها
8,049
زمان آنلاین بودن
27d 4h 56m
امتیازها
333
سن
21
محل سکونت
سقوط نیکا ب شیدا
سکه
6,045
  • #2
1000001491.jpg
نویسنده‌ی گرامی، از شما متشکریم که انجمن رمان نویسی بوکینو را جهت انتشار رمان خود انتخاب کرده‌اید!

از شما می‌خواهیم قبل از تایپ آثرتان، قوانین را مطالعه کنید:
‌‌‌



برای بی‌جواب نماندن سوالات و مشکلات‌ خود، به تایپک زیر مراجعه فرمایید:
‌‌



بعد از قرار دادن ۱۵ پست در این تایپک درخواست دهید:




برای بهتر شدن و بالا بردن کیفیت آثارتان و تگ‌دهی به آن، بعد از قرار دادن ۲۰ پست، به تالار نقد مراجعه کنید:




بعد از قرار دادن ۱۰ پست، برای کاور تبلیغاتی در تایپک زیر اقدام فرمایید:




برای درخواست تیزر، می‌توانید بعد از ۲۰ پست در تایپک زیر درخواست دهید:




پست‌های اثرتان به تعداد منصوب رسیده و پایان یافته؟!
پس در تایپک زیر اعلام کنید:




برای انتقال اثر خود به متروکه و یا بازگردانی آن، وارد تایپک زیر شوید:




و برای آموزش‌های بیشتر درباره‌ی نویسندگی به تالار آموزشگاه مراجعه نمایید.



با آرزوی موفقیت برای شما!

[کادر مدیریت تالار کتاب]
 

Lunika✧

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-30
نوشته‌ها
15
پسندها
103
زمان آنلاین بودن
8h 27m
امتیازها
53
سن
26
سکه
75
  • #3
مقدمه:

من تنها آتشی هستم که
می‌تواند در باران زندگی کند


شروع نوشتن: ۸ فوریه ۲۰۲۳​

#❦ققنوس_آتش❦
#پارت 1

قدم‌های محکمش را یکی پس از دیگری به سمت اتاق رئیس بر‌می‌دارد. چه کاری می‌توانست آن‌قدر واجب باشد که او را از وسط تمرین صبحگاهی به بیرون کشیده و بگویند که رئیس احضارش کرده است؟ انگشت سبابه‌اش را مابین چروک کوچک ناشی از اخم؛ که مرکز ابروهای پرپشت و منحنی شکل او ایجاد شده بود، می‌کشد و شستش را به طرف شقیقه‌هایش برده و آن‌ها را آرام، ماساژ می‌دهد. فعلاً هیچ راهی برای کنترل این سردرد نفس‌گیرش ندارد؛ بنابراین پا تند کرده و طبق عادت همیشگی‌اش، هنگامی که قصد داخل شدن به آسانسور را دارد؛ سریع می‌چرخد و دکمه‌ی طبقه‌ی بیست را می‌فشارد. حال با شروع حرکت آسانسور به سوی طبقه بیستم، می‌تواند از نمای شیشه‌ای آن، با خیال راحت به جنبیدن سربازان و نیروهای سازمان اطلاعاتش نگاه کند. همین که خودش می‌داند از اعماق وجود عاشق این تشکیلات است، کافیست تا از زندگی ل*ذت ببرد بنابراین سخن دیگران اصلاّ مهم نیست. تعلق خاطر او به این تشکیلات، به دلیل خاطرات کودکی او بود. او در این‌جا بزرگ و پرورش یافت، تعلیم دید و در آخر به جایگاهی که اکنون قرار دارد رسید. افسر اطلاعاتی و نیروی سازمان امنیتی، ملقب به رز سیاه!¹ با باز شدن درب آسانسور از حال و هوای خود خارج شده و پا درون راهروی مستطیل شکل که در انتهای او درب بزرگ و طلایی‌گون اتاق رئیس قرار داشت، می‌گذارد. با همان قدم‌های محکم، کمر صاف، سر بالا و اخم‌های در هم تنیده شده‌ ناشی از سردردش؛ فاصله‌ی میان اتاق و آسانسور را از بین می‌برد. صدایش را با اِهم‌اِهم صاف کرده و آرام تقه‌ای به درب طلایی وارد می‌کند، که آن به صورت خودکار باز شده و با چهره‌ی عبوس رئیس مواجه می‌شود. آن ابرو‌های پهن مردانه‌اش که تار‌های سیاه و سفید دو رنگه‌شان کرده بودند را درون هم کشیده و به او زل زده. سلام نظامی می‌دهد و در حالی که چشمانش را به مرد جوانی که روی صندلی جلوی رئیس نشسته است؛ دوخته، به سمت صندلی قدم برمی‌دارد. از سرعت قدم‌های خود می‌کاهد و روبه‌روی آن مرد می‌نشیند. هوا را با بازدم عمیقی وارد ریه‌هایش می‌کند که بوی عطر شوموخ شامه‌اش را قلقلک می‌دهد.
پسرک با سلیقه در حال خواندن پرونده‌ایست که درون دستانش قرار دارد و فکر این که آن پرونده متعلق به او باشد اجازه نمی‌دهد چشمانش را از آن دور کند؛ اما با سخن گفتن رئیس ناخودآگاه صورتش به سمت او می‌چرخد.
- رز سیاه! خبر بدی برات دارم.
لبخند محوی بر روی لبان صورتی رنگش می‌نشیند، دستانش را روی س*ی*نه‌اش گره زده و کاملاً به صندلی تکیه می‌دهد.
- یه خبر بد بهتر از یه خبر خیلی بده!
- این که نیمه‌ی پر لیوان رو می‌بینی چیزی رو تغییر نمیده.
سخن غیرمنتظره‌ی آن مرد باعث جلب شدن توجه رئیس و رز به او می‌شود، در همان هنگام پرونده را روی میز گذاشته و به طرف رز سوق می‌دهد.
- قربان! من با ارتقای این خانوم به نیروی ویژه مشکلی ندارم؛ اما چیزی که نوشته شده رو هم نمی‌تونم بدون تست بپذیرم! از طرفی فکر نکنم اون‌ها کافی باشن.
بعد از بیان سخنش با حالتی خنثی به او چشم می‌دوزد و دریغ از کمی حس خوشایند که رز از او دریافت کند. تعلیمات بیشتر؟ 20 سال از عمرش را تعلیم دیده، این‌ها کافی نیستند؟ یا فقط قصد دارد خود را قدرتمندتر جلوه دهد!
- خیلی خب؛ تو می‌تونی تستش کنی و بعد طبق قوانین سازمان باید اولین مأموریت ویژه رو با خودت انجام بده.
با شنیدن سخن رئیس برق از سرش خارج می‌شود، به سوی او متمایل شده و دیدن او در این حالت باعث خوشنودی رز است.
- چی؟ من فقط تکی کار می‌کنم یادتون رفته؟
رئیس بدون توجه به او؛ تمام تمرکز خودش را به کاغذ جلوی رویش می‌دهد و در حالی که حکم رز را صادر می‌کرد، در خطاب به سخنان پسرک می‌گوید:
- آدلیر! قوانین تغییر نمی‌کنه پس بهتره هر چه سریع‌تر انجامش بدی، نمی‌خوام زمان مأموریت انتخاب شده هدر بره.
آدلیر می‌ایستد و کلافه دستی درون مدل موی کلاسیکش که به صورت تقریباً کشیده‌اش می‌آمد، فرو می‌کند.
- بلند شو دختر.
و با اشاره‌ی کوچکی، رز را به همراهی از خود فرا می‌خواند.
- واقعاً؟
- اهوم.
و بدون سخن اضافه‌ای از اتاق خارج می‌شود. شرم‌آور است که بعد این همه سال بندگی در این سازمان؛ باید خود را به پسرکی که هنوز یک ساعت از آشنایی‌شان نگذشته، ثابت کند.

¹. رز سیاه نماد نفرت، مرگ و نومیدی است؛ اما از تعابیر دیگر گل رز می‌توان به زندگی دوباره و تولد مجدد اشاره کرد چون مرگ همیشه به معنای پایان کار نیست.

@IVI
 
آخرین ویرایش:

Lunika✧

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-30
نوشته‌ها
15
پسندها
103
زمان آنلاین بودن
8h 27m
امتیازها
53
سن
26
سکه
75
  • #4
#❦ققنوس_آتش❦
#پارت 2

***
به شدت کنجکاوانه تمام حرکات رز را با وسواسی خاص، از زیر نظر گذرانده و می‌کاوَد. دختر معاون و برادرزاده‌ی رئیس کل! نفوذ از این بیشتر؟ لقبش را از زبان گوشه کناره‌های سازمان بسیار شنیده بود؛ اما باید مهارتش را با چشمان خودش ببیند که آیا واقعاً لایق این همه شهرت هست یا نه، بنابراین دست به سینه، به ستون پشت سرش تکیه می‌زند.
- هی! زود باش‌، زمان من باارزش‌تر از اینه که این‌طوری هدرش بدی.
با این سخن آدلیر، رز در حالی که پایش را روی میز گذاشته و مشغول پوشیدن کفش بود، صورتش را به سمت او چرخانده و ابرویی بالا می‌اندازد.
- برای نتیجه‌ی دلخواه باید صبر کنی.
نفسش را کلافه و سریع از ریه‌هایش به بیرون فرستاده و دم عمیقی می‌گیرد. سخن رز؛ حرف همیشگی رئیس کل است و مهر تأیید بر روی شایعه‌ فامیل خانوادگی‌اش می‌زند. شاید هم رئیس آینده‌ی سازمان شود!
رز گوشی‌اش را درون جیب پشتی شلوار نخی‌اش جای می‌دهد، زیپش را کشیده و به سمت پسرک قدم برمی‌دارد.
- چطوره به نوشته‌های توی پرونده اعتماد کنی هوم؟ اصلاً برام خوشایند نیست که خودم رو به کسی ثابت کنم، حداقل می‌تونم این کار رو توی مأموریت انجام بدم.
آدلیر با همان نگاه خنثی؛ خود را روی ستون کمی جابه‌جا کرده و با بی‌توجهی به چشمان کشیده‌ و نافذ دخترک که منتظر شنیدن جواب بودند، با سر به مردی اشاره می‌کند.
- یه دست با اون بزنی کافیه. این‌قدر آدم دیدم که متوجه‌ی مهارتت بشم.
نفسش را با اکراه به بیرون می‌فرستد و چشمانش را هرچه‌قدر که از این کار اجتناب می‌کردند؛ روی مردی که آدلیر اشاره کرد بود می‌اندازد. ناخواسته پوزخند می‌زند و با شماتت، آب دهانش را فرو برده و ل*ب‌هایش را به منظور سخن گفتن از هم باز می‌کند که ناگهان ویبره‌ی تلفن همراهش درون جیب؛ توجه او را به خود جلب کرده و باعث کوتاه کردن سخنش می‌شود.
- زیر دستم برای تست من؟ جای تو باشم این کار رو نمی‌کنم.
به محض بیان کلمات؛ تماسش را وصل کرده و از محل فعلی دور می‌شود. آدلیر نمی‌توانست از حالات رز متوجه‌ی محتوای تماس و گفت‌و‌گویشان شود. شاید بهتر بود به توصیه‌ی دخترک گوش می‌داد و او را درون مأموریت آنالیز می‌کرد. زمان هم بسیار محدود بوده از طرفی با تأکیدهای مدیر کل نمیشد آن را نادیده گرفت. به هرحال می‌توانست از معاون اطمینان لازم را کسب کند. هرچند شهرت او خود گواه همه‌چیز بود.
***
با کلافگی درب طلایی را باز کرده و پاهایش را که از فرط خستگی به آهن ثقیل مبدل شده بودند را به طرف صندلی می‌کشد تا شاید با استراحت کمی از درگیری‌های ذهنی‌اش بکاهد.
وزن خود را روی دورترین صندلی به میز انداخته و سرش را به آن تکیه می‌دهد. چشمانش که از بی‌خوابی رو به سرخی می‌رفتند را می‌بندد و پس از منظم کردن تنفسش؛ زبانش را درون دهانش می‌چرخاند و کلماتش را به سختی بیان می‌کند:
- حالا لازم بود توی این وضعیت آزراء نیروی ویژه بشه؟
با دریافت نکردن جوابی از سمت برادرش چشمانش را با همان سوزش باز کرده و سرش را بالا می‌گیرد که او را سخت مشغول بررسی و نوت‌برداری درباره‌ی پرونده‌ها می‌بیند! برای همین ولوم صدایش را کمی بالاتر از حد معمول برده و سخنش را با تندی ادامه می‌دهد:
- مگه با تو نیستم ساموئل؟ این اوضاع کم خطریه تو به اون دختر خودسر مأموریت ویژه‌ی گروهی بده!
حتی با شکایت معاون هم از کارش پشیمان نیست. او پس از این همه سال و مأموریت‌های پیروز پی در پی لایق این ارتقاء بود و صد البته، توجه بیشتر دلبستگی بیشتر!
- به جای غر زدن اون رو برای اتفاقات آینده آماده کن آندریاس! برای هدفمون.
- اتفاقات آینده؟
با این سخن آندریاس؛ سرش را بالا می‌گیرد و به برادرش که در حال استراحت بود زل می‌زند. سوالش را چنان بیان کرد که انگار در جریان هیچ‌کدام از برنامه‌ریزی‌ها نیست و این ساموئل را عصبی می‌کرد. یعنی به این زودی هدفشان را فراموش کرده بود؟
- آره! برای جشن، برای فردای جشن. نقشه‌ها رو کشیدم فقط چند بررسی کوچیک می‌خواد که اون رو هم به زودی انجام میدم.
آندریاس مجدد سرش را به صندلی تکیه داده و پاهایش را علی‌رغم علاقه‌ی ساموئل روی عسلی می‌اندازد. لازم است ذکر کند نگاه‌های اخم‌آلود ساموئل اصلاً برایش مهم نیست؟
- مطمئن نیستم اون‌طوری که می‌خوایم پیش بره!
ساموئل که از کار آندریاس چشم‌ پوشی کرده بود؛ تمرکزش را ازنو به پرونده‌های مقابلش می‌دهد. نوک غلطکی خودکار را روی صفحات کاغذ کشیده و حروف را به وسیله‌ی جوهرش نمایان می‌سازد.
- تو پدرش هستی که از این بابت مطمئن بشی.

@IVI
 
آخرین ویرایش:

Lunika✧

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-30
نوشته‌ها
15
پسندها
103
زمان آنلاین بودن
8h 27m
امتیازها
53
سن
26
سکه
75
  • #5
#❦ققنوس_آتش❦
#پارت 3

***
چشمانش که از بی‌خوابی زیاد گلگون شده بودند را می‌مالد و در حالی که به سوزش آن‌ها را اهمیتی نمی‌داد، دستش را جلوی دهانش گرفته و خمیازه‌ی طویلی از اعماق وجودش می‌کشد. قصد داشت افکار ذهن کنجکاوش را مهار کرده و تمام تمرکزش را روی تحقیق پرونده‌شان بگذارد؛ اما لعنت به او که حتی لجام زبان افسار گسیخته‌اش را در دست ندارد، پس نمی‌توان انتظاری از افکارش داشته باشد.
- مثلاً خواستی قدرتتو نشون بدی؟
آدلیر بعد از عوض کردن دنده‌ی ماشین و افزودن به سرعتش، سریع نیم‌نگاهی حواله‌ی چهره‌ی گرد دخترک می‌کند و با پوزخندی در جواب به سخنش، زبانش را در دهان می‌جنباند.
- اونی که نفوذ داره تویی نه من!
هم‌زمان که نفسش را با حرص به بیرون می‌فرستد، دستش را زیر چانه‌اش زده و از پشت شیشه‌ی ضدگلوله‌ی ماشین، به دشتی که در تاریکی فرو رفته خیره می‌شود و به نوای ضعیف جیرجیرک‌هایی که انگار درون مسابقه آوای خواب، می‌نواختند گوش فرا می‌دهد.
- تندتر برو. می‌خوام زودتر برسیم به اون کارخونه کوفتی.
آدلیر تک‌خنده‌ی ضعیفی زده و نگاهی به ساعت درون دستش می‌اندازد. ۳:۴۶ دقیقه‌ی بامداد. گویا باید چند ساعتی این دخترک قدرت‌طلب و خودخواه را متحمل میشد. تنها چند ثانیه پس از آن که چشم از عقربه ثانیه شمار ساعت برداشت، به واسطه‌ی لغزش چرخ‌های ماشین بر روی یک تخته سنگ مزاحم که جاده را قرق کرده بود، هردو تکان شدیدی خوردند و پس از برخورد محکم سر رز به شیشه از آن فاصله گرفت.
جمجمه دخترک چنان به شیشه کوبیده شد که صدایش توجه آدلیر را جلب کرده و در حالی که چشم ریز می‌کرد، لبخند محوی بر روی لبانش نقش می‌بندد. حداقل خواب از سر رز پرید و می‌تواند نوش جان کردن قرص ویوا پاور¹ را مطرح نکند. دیگر فاصله‌ی چندانی با کارخانه متروکه نداشتند، چند دقیقه‌ی دیگر مشخص میشد آیا به اندازه‌ای که معاون به او اعتبار بخشید کار آمد هست یا نه!
دم عمیقی گرفته و کلمات را درون ذهنش مرتب می‌کند.
- هرکاری می‌تونی انجام بده، نمی‌خوام به‌خاطر همکاری با یه تازه کار پرستیژ پرونده‌ام بیاد پایین.
رز پوزخندی نثار چهره‌ی آدلیر که با حرکات صورت و ابرو خود را دست بالا نشان می‌داد، می‌کند و با صدای محکم سخنانش را می‌گوید تا شاید نفوذ بیشتری داشته باشند.
- هی، مطمئن باش بیشتر از تو نگران این قضیه هستم؛ می‌دونی چرا؟
آدلیر، محتاطانه نگاه ریزی حواله‌ی آن چشمان پر کلاغی و خونسرد رز که درون تیله‌های عسلی او زل زده بود، می‌اندازد. منتظر چیست؟ سخن او؟ هیچ‌وقت از رخنه‌‌ی نگاه او خوشش نیامد، انگار می‌توانست افکارش را بخواند که آن‌گونه نگاهش می‌کرد.
- چرا؟
رز دستش را به بدنه‌ی ماشین می‌کوبد و در حین ادای کلمات نیش‌دارش نگاهش را به جلو داده و لبخند کجی گوشه‌ی لبش را مزین می‌کند.
- چون من بیشتر از تو، توی چشم بقیه‌ام.
جایی برای تکذیب سخنش نداشت؛ اما این حد از رک بودن دخترک بر روانش چنگ می‌‌انداخت، درست بسان چنگ انداختن گربه‌ای بر تخته چوب، با همان صدای‌ آزار دهنده.
- اگه این‌قدر معروفی، پس چرا پدرت مجبور شد ضمانتت رو پیش من بکنه؟
دقیقاً همان زمانی که آدلیر پا روی ترمز گذاشت و رز دستگیره درب را چرخاند، سخن پایانی را زد و بحث را به فرجام رساند.
- تو رفتی دنبال بابام اون که نیومد دنبال تو.
قبل از شنیدن جوابی از سمت آدلیر، درب ماشین را بست و آرام‌آرام به بنای ساختمان کارخانه‌ی متروکه نزدیک‌تر شد.
دوست ندارد در این لحظات بسیار مهم فکرش مشغول اراجیف پسرک باشد برای همین سرش را تکان خفیفی داده و پشت بنای ساختمان سنگر می‌گیرد. روند و هدف مأموریت مشخص بود و این دست رز را برای خودسر بودن باز می‌کرد.

¹.قرصی حاوی کافئین.
@arisky
 
آخرین ویرایش:

Lunika✧

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-30
نوشته‌ها
15
پسندها
103
زمان آنلاین بودن
8h 27m
امتیازها
53
سن
26
سکه
75
  • #6
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_4

نقابش را به آرامی بالا می‌کشد. باد سرد زمستانی گویی که دشمن دیرینه خود را پیدا کرده باشد، تازیانه‌هایش را حواله دخترک بالای درخت کرده و جذب بدنش می‌شود. لرزش جثه نسبتاً عضلانی خود را کنترل کرده و چند دفعه زیر پایش را نگاه می‌کند و با ندیدن آدلیر، زیر ل*ب لعنتی می‌فرستد. هدف مأموریت و سخنان مالدین در سرش چرخی می‌زنند و ناخودآگاه بر زبانش جاری می‌شوند.
- کسب داده‌های ارزشمند از سازمان ضد اطلاعات... متعلق به دشمن قسم خورده عمو؛ ارباب دارکنس!
دستش روی زره چرمی‌اش می‌چرخد و کشیده می‌شود، تک‌تک خنجرها و کلت‌هایش را سر جایشان فیکس کرده و با اراده محکم، قصد دارد بهترین خود را در اولین مأموریت ویژه به نمایش بگذارد. موهای کوتاه بافته شده‌اش را به عقب می‌راند و در سرش جشنی را تصور می‌کند که پدرش برپا کرده و از او به‌خاطر بهترین عملکردش قدردانی می‌نماید.
رز، در حالی که مشغول ریختن طرح اجرای عملیاتش بود، ناگهان نگهبانی اسلحه به دست از درب غول‌پیکر ساختمان، سریع به بیرون می‌جهد. حتی به خودش زحمت طی کردن پله‌ها را نمی‌دهد و با یک پرش بزرگ، روی پله ششم از هشت پله فرود آمده و با سرعت به سمت تاریکی درون جنگل می‌دود.
- بهشون گفتم یه دست‌شویی دیگه اضافه کنید خیکی‌های پول‌پرست!
به محض این که اندکی از ساختمان فاصله می‌گیرد و در خیال خود در آغوش تاریکی غرق می‌شود، پای درختی در دو قدمی او قرار می‌گیرد؛ درختی که رز بر فراز آن شاهد تمام ماجرا بود. سپس، با حرکتی بسیار سریع ناشی از فشار ادرار، زیپ شلوارش را به پایین می‌کشد.
- اوه... اینم نعمتیه ها.
لبخند شیطانی که زیر نقاب رز نقش بسته، از نقشه‌ی خبیثانه‌اش خبر می‌دهد. با سرعتی باورنکردنی از درخت پایین پریده و در یک حرکت، اسلحه پسرک را که در حین انجام کارش بر روی زمین پرت کرده بود را برمی‌دارد. قنداق اسلحه را با تمام توان به زیر گوش - جایی که گردن به سمت شانه شیب می‌گیرد - سرباز سرگشته زده و او از هوش می‌رود.
- واقعاً یه دستشویی اضافه لازم دارین.
با سرعتی برق‌آسا، لباس‌های سرباز را بر تن می‌کند و بند پارچه‌ای کلاهش را محکم زیر گلویش می‌بندد. تنها دو کلت که در پوتین‌هایش جای داده، مکان دیگری برای پنهان کردن بقیه‌ی کلت‌هایش ندارد؛ به همین دلیل، آن‌ها را بر روی شاخه‌ای بلند از درخت می‌گذارد.
گام‌هایش را به سمت درب ورودی ساختمان در پیش می‌گیرد. هیچ‌کس نخواهد فهمید که رز، آن سرباز ناکار آمد و بی‌عرضه نیست. هنگامی که قصد سوار شدن به آسانسور را دارد، سرباز دیگری نیز همراه او سوار شده و می‌پرسد:
- کارتو کردی؟
رز فقط «اوهوم» آرامی می‌گوید و بحث را ادامه نمی‌دهد؛ اما آن سرباز مجدد ل*ب به سخن می‌گشاید:
- خیلی خب لازم نیست این‌قدر عصبی باشی! بهشون گفتم با این تعداد سربازی که این‌جا مستقر شدن به یه توالت دیگه نیاز داریم و من فکر می‌کنم که ارباب یه کاری برامون می‌کنه.
رز هم‌چنان سکوت را برگزیده و تنها به تکان آرام سرش اکتفا می‌کند. سرباز در طبقه پنجم از آسانسور پیاده می‌شود و به راه خود ادامه می‌دهد، اما رز در آسانسور باقی می‌ماند. لحظاتی نمی‌گذرد که درب آسانسور در آخرین طبقه ساختمان گشوده می‌شود. او نفس عمیقی می‌کشد و با قدم‌های محکم، به سوی درب اتاق رئیس کل گام برمی‌دارد.
- یه چیزی درست نیست.
کلماتش را آن‌چنان آرام بیان می‌کند که حتی گوش‌های خود او نیز امواج صدا را دریافت نمی‌کنند. راهرو خالی از سربازان است و این موضوع جای تعجب دارد. شاید فورتونا¹ نیم نگاهی به او انداخته باشد. با این فکر، پا تیز کرده و وارد اتاق می‌شود. تناژ نور قرمزی که سراسر اتاق را با سیاهی جیگری‌اش پوشانده، به چشمان رز جلوه‌ای زیبا می‌بخشد. با سرعت، اسلحه‌اش را بر روی میز عظیم‌الجثه می‌گذارد و کشو را باز می‌کند. دو دفتر درون کشو را برمی‌دارد و هر دو را هم‌زمان بررسی می‌کند. با شتاب، کلمات و جملات کتاب را در ذهنش بالا و پایین کرده و آن‌ها را دسته‌بندی می‌کند. اما به نظر می‌رسد نگاه فورتونا چندان پایدار نبوده است! زیرا در همان لحظه که به پایان مطالب دفاتر رسیده بود، درب اتاق گشوده می‌شود و صدای آشنایی توجه او را به خود جلب می‌کند.

¹.fortuna؛ اسم ایزد ”شانس“ در اساطیر رومی.
 
آخرین ویرایش:

Lunika✧

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-30
نوشته‌ها
15
پسندها
103
زمان آنلاین بودن
8h 27m
امتیازها
53
سن
26
سکه
75
  • #7
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_ 5
***
قبل از آن که مهاجم موفق به باز کردن کامل درب شود، با تعجیل اسلحه روی میز را برداشته و سه گلوله حروم درب می‌کند. سرباز تیر خورده را کنار می‌کشند اما زیادی دیر است. یکی از گلوله‌ها به مغز او برخورد کرده و او ناگزیر با زندگی خود وداع می‌گوید.
در همین حین که به لعنت‌های سرباز دوم گوش می‌دهد و تمامی حواسش را متمرکز کرده است، با تلاش بسیار و صدای آزار دهنده‌اش، کمد آهنین پر از کتاب و پرونده را به آرامی و با زحمت به حالت افقی به درب چوبی می‌چسباند. سپس راه ارتباطی‌اش را با پشتیبانی سازمان برقرار کرده و با لحن معترض و غرولند کنان ل*ب به سخن می‌گشاید:
- مالدین، هوام رو داری؟
- تو دیوونه‌ای رز! چرا به دلخواه نقشه رو عوض کردی؟
- آه بس کن دختر! نمی‌دونی چه اطلاعاتی گیر آوردم.
- اگه بمیری چه اهمیتی داره؟
- خب پس بهتره تمام توانت رو بذاری وسط.
ناگهان ضربه‌های مداوم که بر درب می‌کوبید، به یک باره سکوت می‌پذیرد. با ضربه‌ای قوی، سوراخی نه چندان بزرگ در دل درب پدیدار شده و نارنجکی به داخل اتاق پرتاب می‌کنند.
احمق‌ها! در همان دمی که زمان به کندی می‌گذرد، نارنجک را با چابکی در هوا می‌قاپد و از همان سوراخ آن را به بیرون پرت کرده و سپس، با سرعتی شگفت‌انگیز پشت کمد سنگر می‌گیرد. صدای رعدآسا و مهیب انفجار، فضای اتاق را از هم می‌دَرد و در بحبوحه آن، هیچ سربازی جان سالم به در نمی‌برد.
با حرکتی سریع و حساب‌ شده، یکی از سربازانِ از پا درآمده را به درون اتاق می‌کشد. دستانش را به خونِ گرمِ سرباز آغشته می‌کند و افزون بر آن، با ظرافتی هراس‌آور، زخمی سطحی نیز بر پهلوی خود وارد کرده تا صحنه رنگ و بویی باورپذیرتر به خود بگیرد. خوشبختانه، پیش از آن که گروهی دیگر از سربازانِ بی‌خبر از همه‌جا؛ به محل واقعه برسند، با زیرکی تمام به دیوار تکیه می‌زند و خود را در نقش یک قربانی به نمایش می‌گذارد.
- هی یکی هنوز زنده‌ست!
سرباز فریادزنان غافل از نیرنگ رز به قصد یاری‌اش به سوی او می‌شتابد. زیر بغلش را می‌گیرد، دست او را بر گردن خود می‌اندازد و با احتیاط، پیکرِ به ظاهر مجروح او را از زمین بلند می‌کند.
- دووم بیار.
پس از مدتی از آسانسور پیاده می‌شوند تا راه درمانگاه را در پیش بگیرند؛ اما به محض آن که مسئول بخش، بی‌سیم را به دست می‌گیرد، زندگی‌اش رنگ و بویی نو و غیر منتظره به خود گرفته و سرنوشتش به گونه‌ای دیگر ورق می‌خورد.
- اون رز سیاهه کودن!
به محض شنیدن این سخن لگدی به شکم سرباز زده و آن را از خود دور می‌کند و در همین حین اسلحه‌اش را از چنگش به بیرون می‌کشد.
- عقب بمون.
قهقهه مسئول بخش، که از اعماق دل برمی‌خیزد، هرچند کوتاه اما نشان می‌دهد شرایط به نفع او رقم نخورده و در این میدان جنگ نابرابر، امیدها به ناامیدی مبدل شده‌اند. قهقهه‌اش، همچون زنگ خطر، خبر از ناپایداری اوضاع می‌دهد.
- فوقش چندین نفر رو بتونی بکشی؛ اما در نهایت خودت هم قرار نیست زنده بیرون بری، رز!
دو حرف آخر کلماتش را با تشدید بیان می‌کند و حقیقت تلخ را به رخش می‌کشد‌‌. چه کسی به آن‌ها خبر داد و از کجا می‌دانست کسی که پشت نقاب است آن سرباز نیست؟
- دستات رو ببر بالا، یالا. اسلحه رو بنداز و با پا شوتش کن، این‌طوری بهت قول میدم برای زنده موندنت به خودم زحمت فکر کردن بدم.
 
آخرین ویرایش:

Lunika✧

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-30
نوشته‌ها
15
پسندها
103
زمان آنلاین بودن
8h 27m
امتیازها
53
سن
26
سکه
75
  • #8
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_6

مشت پولادین سرباز غول‌پیکر، مانند پتک، بی‌امان بر صورتش فرود آمده و او را نقش بر زمین می‌کند. نمی‌داند با هر فشنگ چه تعداد جان را از قفس تن رها کرد؛ اما با شمارش جنازه‌هایی که زمین را فرش کرده بودند، مشخص می‌‌شود چیزی که تغییر نکرده پیروز میدان است‌.
در آن لحظه‌ی شوم که ژرفای فاجعه در جانش رخنه کرده بود، پیش از آن که قامت راست کند، تیغِ صیقل ‌خورده‌اش را از پناه قوزک پای چپ بیرون کشیده و شکمِ آن مردِ ناغافل را می‌دَرد. برای دفاع، بسیار دیر بود؛ اما مشتی سهمگین‌تر بر چهره‌اش نقش بست. دیگر رمقی در تن نداشت و نفسش به شماره افتاده بود. «آدلیر عوضی کدوم گوری هستی!» و تلپی با صورت بر روی زمین می‌افتد.
سربازان که چون حصاری گرداگردش حلقه زده بودند، آن مردک را از زمین برداشته و به بیرون از دایره می‌برند که ناگهان مردی دیگر از راه سر رسید. او را از گردن گرفته و با خشمی جانکاه به ستون سنگی پشت سرش کوبید و سپس زنجیری که از وصله‌های متعدد شکل گرفته بود را چون کمندی مرگبار، دور گردنش می‌پیچاند.
- نع!
نجوایی که هر لحظه ضعیف‌تر می‌شد، در سرتاسر بنای ساختمان طنین می‌اندازد. با انگشتانش بر زنجیر ضرب ‌گرفته و چنگ می‌انداخت، گویی می‌خواست حنجره‌اش را رهایی بخشد؛ اما تلاشش عبث بود و زنجیر، بسیار سفت‌تر از چیزی که فکرش را بکند.
- یه راه تنفس براش بذار.
این سخن رئیس بخش، کورسویی از امید بود که از دل تاریکی سر برآورد؛ اما مرد هچنان عصبی و خشمگین بود و گوش شنوایی نداشت.
- چرا نمی‌کشیدش از شرش خلاص بشیم؟ با گلوله و چاقو تیکه پاره‌مون کرده اون وقت هنوز دستور شلیک نمی‌دید! چرا؟
در همان لحظه حساس که تپش‌های قلبش به شمارش افتاده بود، رئیس بخش؛ مرد عصبی را به عقب کشیده و رز با باسن به زمین می‌افتد. درد زمین خوردن مقدار قابل توجهی نبود، پس سریع گلوی خودش را از بند زنجیر فولادین رها می‌سازد و اکسیژن درون اتاق را با همان بوی آهن منزجر کننده به اعماق وجودش می‌کشاند. هرچند حالش را بهم میزد؛ اما نبود اکسیژن برایش گران‌تر تمام خواهد شد.
سرپرست بخش، بی‌درنگ و با حرکتی سریع، اما با آرامشی سرسام‌آور بی‌سیم ویژه را از بند کمربند چرمی نابش آزاد می‌سازد.
- قربان، چی کار کنیم؟ انگار اونی که دنبالش هستید نیست!
- بدون درد خلاصش کنید.
محض رضای دان¹، مطمئن بود که اشتباه شنیده است. مگر می‌شود؟ در اولین مأموریت ویژه‌اش، چنان کارش را خوب انجام داده بود که... افکارش با بیرون کشیدن اسلحه مانند موجی که با موج‌شکن برخورد کرده در هم می‌ریزد. چیزی برای گفتن ندارد، به معنای واقعی هیچ‌چیز. برای نخستین بار نیست؛ اما قطع به یقین برای آخرین بار است که این‌گونه ترسیده و قفسه سینه‌اش با چنان شدتی بالا و پایین می‌شود.
مرد رو به رویش پوزخند می‌زند و به جلو خیز برمی‌دارد.
- اره کوچولو، مرگ ترسناکه!
چشمانش را می‌بندد و آب دهان گس مانندش را فرو می‌برد. آخرین چیزی که می‌خواهد، لذت بردن دشمن از ترس اوست؛ اما نمی‌تواند تنفس و افکارش را آرام کند. «پسره عوضی ولم کرد تا بمیرم. به بابام نگفتم دوسش دارم. بعد من چه می‌شه؟ یعنی چیکار می‌کنن اگه خبر فوت منو بهشون بدن؟»
افکارش یکی پس از دیگری جای خود را عوض می‌کنند، اما فرصت چندانی برای تحلیل همه‌ی آن‌ها ندارد، زیرا مرد اسلحه را روی سر او می‌گذارد و لحظه‌ای بعد، هیچ چیز به گوش نمی‌رسد. جز ندای شلیک گلوله و سوتی ناشی از شکست صدا.

¹.ایزد جنگ و پیروزی.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 10) مشاهده جزئیات

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
بالا پایین