جدیدترین‌ها

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | انجمن رمان نویسی بوکینو

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

Atrisa1235

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-09
نوشته‌ها
325
پسندها
906
امتیازها
123
سکه
1,832
  • #11
#پارت هشت
شهیار در حال جست‌وجو برای مهرو با مادربزرگش ماندان بود که ناگهان با گریه‌های آلاله مواجه شد. صدای گریه او، مانند زنگی آزاردهنده در دل شب، فضای آرام را بر هم زد. آتش و شعله‌های ترس در چشمانش درخشان بود. آشوب در کنارش ایستاده و در حال توضیح دادن ماجرا به مستان، مادر آلاله، بود. چهره مستان پر از نگرانی و خشم بود. با دیدن شهیار، ناگهان فریاد زد:
- برو و هرچه سریع‌تر جلوی زن دیوانه‌ات را بگیر! وای به حالت شهیار، اگر به خواهر معصومم آسیبی برساند، بدترین دشمنتان من خواهم بود.
شهیار با خشم و ناامیدی فریاد زد:
- حق نداری به زن من توهین کنی! تو از اول هم از گلدیس خوشت نمی‌آمد!
در دل شب، سایه‌های تاریک چادرها به نظر می‌رسیدند که به آرامی در حال نزدیک شدن به آن‌ها هستند. مادربزرگ، که از دور شاهد این درگیری بود، با چهره‌ای عصبانی و نگران به سمت آن‌ها رفت. او با صدای بلند گفت:
- وسط این آشفته بازار در حال دعوا هستید، شهیار! من تو را این‌گونه تربیت نکردم که بر سر زن بیوه و بی‌پناه فریاد بکشی! زودباش، باید برویم. ممکن است گلدیس از شدت شوک بلایی سر خودش یا کسی دیگر بیاورد!
مستان با لحنی پر از اضطراب گفت:
- مادربزرگ، من هم با شما می‌آیم.
سپس آشوب و آلاله را به یکی از زنان همسایه سپرد. مستان، خواهر کوچک‌تر رکسان، زنی به زیبایی رکسان ولی تندمزاج و کینه‌توز بود. او از هیچ فرصتی برای تحقیر خانواده آزادان نمی‌گذشت و حالا در این موقعیت بحرانی، چهره‌اش پر از خشم و تمسخر بود. ناگهان صدای وزش باد سردی به گوش رسید که به نظر می‌رسید از دل جنگل‌های تاریک اطراف می‌آید و حس ترس و عدم قطعیت را در دل همه ایجاد کرد.
چند دقیقه بعد، آتش و شهنام به محل چادرها رسیدند. وقتی در جست‌وجوی گروه بودند، یکی از اهالی ایل که شاهد ماجرای مستان و شهیار بود، با صدای لرزان گفت:
- بروید، اوضاع خراب است!
شهنام و آتش با سرعت به سمت چادرشان رفتند. وقتی رسیدند، مادربزرگ در حال آرام کردن گلدیس بود که توجه‌شان به مستان جلب شد. او رکسان گریان را در آغوش گرفته و با صدای بلند فریاد می‌کشید:
شما هیچ‌کدام لیاقت عروسی مثل خواهرم را ندارید! چه شد شهیار؟ یک زمانی مجنون و عاشق دلباخته خواهرم بودی، حالا چطور گذاشتی زن بی‌اصل و نسب دست روی رکسان بلند کند و صورت زیبا و لطیف خواهرم را چنگ بزند و با سیلی سخت سرخ کند؟
شهیار، که با خشم گوشه‌ای ایستاده و به نظر می‌رسید به زور خود را کنترل کرده، ناگهان فریاد کشید:
- مستان، اوضاع را پیچیده‌تر نکن! روی زخم‌های قدیمی فلفل نریز! کاری نکن که دستم را بلند کنم!
در این لحظه، صدای ناله‌ای از دل جنگل به گوش رسید که همه را به سکوت واداشت. ناله‌ای که به نظر می‌رسید از عمق تاریکی‌ها می‌آید و حس ترس را در دل‌ها نشاند.
مستان با طعنه گفت:
-آره، بلند کن! بلند کن! شما و زن دیوانه‌ات خوب بلدید خواهران بی‌پناهی مثل ما را مجازات کنید!
مادربزرگ، که نمی‌توانست گلدیس را به حال خودش رها کند، به شهنام نگاه کرد و گفت:
- چرا مثل سرو بی‌حرکت ایستاده‌ای؟ مداخله کن و نگذار دعوا بیش از این کشیده شود!
شهنام، که از شدت عصبانیت چهره‌اش سرخ شده بود و مشت‌هایش را می‌فشرد، به آتش گفت:
- برو مواظب مادرت باش!
در این لحظه، سایه‌ای بزرگ و تاریک از گوشه‌ای از چادرها عبور کرد و همه را دوباره به وحشت انداخت به نطر می رسید آرامش ساعت هاست که به پایان رسیده است واکنون خطر درکمین است.
 

Atrisa1235

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-09
نوشته‌ها
325
پسندها
906
امتیازها
123
سکه
1,832
  • #12
#پارت نه

ناگهان شهنام کنترل خودش را از دست داد و دستی که مشت بود را بلند کرد. و مشتی محکم به صورت شهیار زد شهیار که صورتش کبود شده بود با غم وبهت عمیقی به شهنام خیره شد شهنام که چهره‌اش سرخ شده و نفسش به تندی بالا و پایین می‌رفت. خشم و ناامیدی‌اش در چشمانش می‌درخشید، گویی تمام درد و رنج سال‌ها را در آن یک ضربه خلاصه کرده بود.شهنام با صدای خش‌دار عصبانی گفت:
- این بلا را زنه دیوانه‌ات سر رکسان آورده و حالا آمده‌ای و در مورد گذشته‌ی زشتت تجدید خاطره می‌کنی! کی این‌قدر بی‌شرم شده‌ای؟
شهیار، که چشمانش پر از خشم و ناامیدی بود، با صدایی لرزان و ناراحت فریاد کشید:
- تمومش کن، شهنام! الان من در وضعیتی نیستم که دنبال تجدید خاطره باشم. چطور در مورد این‌گونه فکر می‌کنی؟ کسی که موضوع گذشته را وسط کشید، من نبودم، مستان بود!
دعوا شدت گرفت و به بیرون از چادر کشیده شد. صدای مشت‌ها و فریادها در تاریکی شب طنین‌انداز شده بود. رکسان، که در آن لحظه احساس می‌کرد قلبش درحال ترکیدن است، مانند رعدی سراسیمه از آغوش مستان بیرون آمد و به سمت آن‌ها دوید. اشک‌های چشمانش هنوز خشک نشده بود و سعی می‌کرد آن‌ها را از هم جدا کند.
- تمامش کنید! من مادر دو تا بچه‌تان هستم!
هجده سال کنارت بودم، چرا الان چنین می‌کنی، شهیار؟ رهایش کن! ولی کو گوش شنوا؟
مادربزرگ، که از دیدن اوضاع هم عصبانی و هم دست‌پاچه شده بود، به آتش گفت:
- برو پدربزرگت را پیدا کن و آن‌ها را جدا کن! تا آبرویمان هم مثل مهرو ناپدید نشده!
گلدیس، که به شدت تحت تأثیر این درگیری قرار گرفته بود، ناگهان نام مهرو را بلند فریاد کشید و از حال رفت. مستان، که جلو چادرها ایستاده بود، با چهره‌ای که به وضوح از شادی و لذت پنهان شده بود، به درگیری‌ها نگاه می‌کرد. او نمی‌توانست از این وضعیت لذت نبرد، اما سعی می‌کرد چهره شادش را از ماندان پنهان کند.
مادربزرگ به مستان رو کرد و با صدایی پر از خشم گفت:
- خوشحال شدی، عامل فتنه بودن! لذت می‌بری؟ این دفعه را ازت می‌گذرم فقط چون مشکلات بزرگ‌تری دارم. ولی دفعه‌ی بعد، بیوه و بی‌پناه بودنت را در نظر نمی‌گیرم!
مستان، که خود را به موش مردگی زده بود، با لحنی ناراحت گفت:
- چه می‌گویی، مادربزرگ؟ من فقط نگران خواهرم بودم! یک چیزی از دهنم پرید، همین عمدی نبود! چه می‌دانستم شهیار همچنان به خواهرم چشم دارد؟
مادربزرگ مانند تکه‌ای ذغال که به آتش افتاده باشد، این بار برافروخته شد و دستش را به نشانه‌ی (بس کن) جلوی دهان مستان گرفت و از او باحرص رو برگرداند.
در این حین، باد سردی از میان چادرها وزید و صدای ناله‌ای از دوردست‌ها به گوش رسید که همه را به سکوت واداشت. احساس ترس و عدم قطعیت در دل همه نشسته بود. رکسان با دلهره به دور و برش نگاه کرد، گویی در جستجوی نشانه‌ای از آرامش بود.
چشمان شهنام به زمین دوخته شده بود و در دلش درگیری عمیقی وجود داشت. او نمی‌دانست که آیا باید به برادرش اعتماد کند یا نه. در این حال، شهیار با چهره‌ای غمگین و خسته به رکسان نگاه کرد.
- رکسان، من… من نمی‌خواستم این‌طور پیش برود. و دوباره زخم‌های قدیمی سر باز کند.
این جمله به مانند یک پتک بر سر رکسان فرود آمد. او با چشمانی پر از اشک به شهیار نگاه کرد و در دلش احساس شکست و ناامیدی کرد
تاریکی شب به تدریج سنگین‌تر میشد و هر لحظه بیشتر به احساسات درهم‌ریخته شخصیت‌ها دامن میزد. تنش در هوا حس میشد و هیچ‌کس نمی‌دانست که این درگیری به کجا خواهد انجامید
 

Atrisa1235

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-09
نوشته‌ها
325
پسندها
906
امتیازها
123
سکه
1,832
  • #13
#پارت ده
***

دو ساعت قبل (نیمه شب)

گروه جست‌وجو به رهبری آزادان، متشکل از چند جوان کم‌سن و مردان میان‌سال، شامل چوپان‌ها و شکارچیانی بود که در دل شب به دنبال نوزاد مفقود شده بودند. سوز و ترس عجیبی در هوا حس میشد. مه غلیظ همه‌جا را در خود بلعیده بود و دیگر نور فانوس‌ها پاسخ‌گوی تاریکی نبودند. ستارگان و ماه سرخ در پشت پرده‌ای از ابرهای سیاه پنهان شده بودند، گویی نیرویی عجیب و خطرناک در طبیعت موانعی برای پیدا کردن طفل معصوم ایجاد کرده بود.
گروه به دو دسته تقسیم شد: یکی به دنبال ردپاهای گرگ‌ها که به نزدیک حصار گوسفندان می‌رفت، و دیگری مستقیم به سمت چادر نوزاد مفقود شده پیش می‌رفت. در این میان، فرخزاد؛ شکارچی باتجربه و قوی‌جثه با موهای خاکستری، جزو گروه دوم همراه با آزادان بود. او اطراف چادر را به دنبال سرنخی می‌گشت و سه نفر دیگر نیز همراهش بودند که ناگهان متوجه ردپای عجیبی از پشت چادر شدند.
چند قطره خون بر پشت چادر ریخته بود. انگار کسی یا چیزی خاک‌های چادر را کنار زده و درزی از زیر آن ایجاد کرده بود و از آنجا وارد و خارج شده بود. خاک هنوز رطوبت و نرمی خود را حفظ کرده بود. فرخزاد با دقت به ردپاها نگاه کرد و گفت:
- کدام جانور می‌تواند چنین هوشی داشته باشد؟ مطمئنم که گرگ نیست.
او صحنه را به آزاد نشان داد و ادامه داد:
- عجیب‌ترین چیز رد پای گرگ است. آن هم رد پای معمولی نیست؛ پنجه‌هایی به بزرگی پنجه‌های خرس دارد، اما هیچ پارگی در اطراف نیست. و حالا، به جای ردپای جانور، ردپای انسان را می‌بینیم.
ناگهان یکی از افراد حاضر گفت:
- خب، کجایش عجیب است؟ یادت نیست چند ساعت پیش یک ایل جلو چادر جمع شده بود؟ حتماً رد یکی از آن‌هاست.
فرخزاد با نگاهی سؤال‌گونه به او گفت:
- کدام آدم عاقلی در این کوه پر سنگ‌ریزه و دشت پرخار، بدون کفش و پوتین، اطراف چادری در بالای تپه دورتر از کمپ ایل پرسه می‌زند؟ آن هم نه جلو چادر، بلکه پشتش؟ هان، بگو؟
مردک که توجیه شده بود، گفت:
- حق با شماست. بلآخره شکارچی هستید و بهتر می‌دانید. و بعد کنار رفت.
آزادان که با نور فانوس به زحمت ردها را بررسی می‌کرد، رو به فرخزاد کرد و گفت:
- انگار ردها تا رودخانه‌ای آن سوی دشت ادامه دارد.
فرخزاد با دقت بیشتری به ردپاها نگاه کرد و گفت:
- درست است. مطمئنم پای زن نیست؛ پاهای بزرگ‌تری دارد. اگر جلوتر بروی، ادامه ردها تبدیل به پنجه‌های بزرگ‌تر می‌شود. واقعاً عجیب است؛ من سال‌هاست چنین چیزی حین شکار برنخورده‌ام. شاید کسی قصد شوخی داشته یا هدفش منحرف کردن ما باشد.
سپس رو به شاگردش کرد و گفت:
- برو سگ‌های شکاری را بیاور. آزادان خان، شما هم پارچه یا لباس متعلق به نوزاد را برایم بیاورید. بقیه هم خشاب اسلحه‌هایشان را پر کنند. شب شکار شروع می‌شود؛ چه انسان باشد، چه حیوان، از دست من خلاصی ندارد.
در این لحظه، یکی از همراهان با صدای لرزان گفت:
- اگر این ردپاها به سمت رودخانه می‌روند، شاید نوزاد را در آنجا پیدا کنیم. اما اگر اینجا باشد، چرا کسی به ما خبر نداده؟
فرخزاد با نگاهی عمیق به او گفت:
- ما باید آماده هر چیزی باشیم. اینجا ممکن است خطرناک باشد. بی‌احتیاطی می‌تواند به قیمت جان ما تمام شود.
آزادان با نگاهی نگران گفت:
- باید به سرعت عمل کنیم. هر دقیقه‌ای که می‌گذرد، ممکن است شانس ما برای پیدا کردن نوزاد کمتر شود.
 

Atrisa1235

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-09
نوشته‌ها
325
پسندها
906
امتیازها
123
سکه
1,832
  • #14
#پارت یازده

فرخزاد ملافه خونی نوزادرا از آزادان خان گرفت و به آرامی به سمت سگ‌های شکاری سیاه بزرگ که با زنجیر به زحمت نگه‌داشته شده بودند، نزدیک شد. سگ‌ها با چشمان درخشان و دندان‌های تیز، به حالت حمله آماده بودند. فرخزاد با صدای آرام و مطمئن، فرمانی به آن‌ها داد. سگ‌ها که کمی آرام گرفته بودند، به حالت نیم‌خیز زمین نشسته و دستی به سرشان کشید. ملافه خونین را جلوی بینی‌شان گرفت و بوی آشنا را به آن‌ها معرفی کرد.
این کار را برای هر سه سگ تکرار کرد. سگ‌ها که بوی کودک را استشمام کرده بودند، به فرمان فرخزاد از زنجیرها رها شدند. آن‌ها با سرعت و پارس کنان به سمت رودخانه می‌دویدند و گوش‌های فلک را با هلهله وحشت پر کردند. بقیه گروه، از جمله آزادان خان، به دنبالشان رفتند، درحالی‌که دل‌هایشان از ترس و نگرانی می‌تپید.

***
اما گروه دوم به مدیریت ساحرخان، مردی لاغر و بلندقدبا چشم وابروها وموهای سیاه بود، که به عنوان دست‌ِ چپ آزادان خان شناخته میشد، در حال بررسی لاشه‌های به خون آغشته و بی‌سر چند قلاده گوسفند و بز بودند. با رقیق‌تر شدن مه و روشن کردن مشعل‌ها، سایه‌های ترس به دلشان ریشه دوانده بود. این گروه بیشتر از چوپانان تشکیل شده بود، چوپانی که صاحب همین قلاده‌های تلف شده بود، در میانشان بود. غم و ناامیدی در چهره‌هایشان نمایان بود و هر یک به دیگری نگاه می‌کردند، گویی در جست‌جوی پاسخی برای این فاجعه بودند.
ساحرخان با صدای بلند گفت:
- چگونه ممکن است درحالی‌که ساعتی قبل همه به فرمان آزادان خان حصارها را محکم کرده بودند، جانور درنده‌ای توانسته باشد در حصارها را باز کند؟ مگر جانور هم دست دارد؟ آن هم نه یک حصار، بلکه چندین حصار!
طبیعت وحشی و غریزی گرگ‌ها حکم می‌کند که وقتی تعداد شکار راحت زیاد باشد، گله‌ای حمله کنند و همه موجودات را ازگردن به دندان بگیرند و خفه کنند. اما این حمله معمولی نبود؛ تکه‌های لاشه‌ها همه‌جا پراکنده شده بودند. روده‌ها، قلب و جیگرشان، دست و پاهای کنده شده، هنوز جانی در بدن داشتند و بدنشان گرم بود. بوی خون در فضا پیچیده بود و هر لحظه بیشتر به مشام می‌رسید.
همه که از ترس زبانشان گرفته بود، ساحرخان فریاد زد:
- به خودتان بیایید! دنبال قلاده زنده بگردید، شاید قبل از مردن بتوانیم از گوشتش استفاده کنیم!
ناگهان با صدای بلند دیواره‌ای از حصارها فروریخت و خاک و خُلی به پا شد. همه وحشت‌زده به سمت صدا پیچیدند. از میان خاک و خُلی که به پا شده بود، صدای گوسفند و بز آمد. یکی از اهالی گفت:
- خدا را شکر، چندتایی هنوز سالم هستند.
اما برای قضاوت زود بود. اولین گوسفند، بدون سر، با سرعت به سمت آن‌ها آمد و به زمین افتاد و جان می‌داد. خون به شدت از گردنش فوران می‌کرد و بر روی زمین پخش میشد، درحالی‌که بدنش به شدت تکان می‌خورد. گویی آخرین تلاش‌هایش را برای زنده ماندن می‌کرد.
سپس یک بز، که پاهایش قطع شده بود و خونریزی می‌کرد، به فریاد درآمد و به سمت جمعیت هجوم آورد. او در تلاش برای فرار، به زمین می‌افتاد و دوباره برمی‌خاست، اما هر بار با صدای ناله‌ای وحشتناک، به زمین می‌افتاد. خون از زخم‌هایش به زمین می‌ریخت و فضا را پر از بوی آهنین می‌کرد. این صحنه‌ها به شدت دلخراش بودند.
همه که به شدت وحشت کرده بودند و جیغ می‌کشیدند، ناگهان ساحرخان اسلحه شکاری را از شانه‌اش برداشت. با دقت مهمات را پر کرد و گلنگدن را کشید. به سمت بز نشانه رفت. بز بی‌پناه دور خود می‌چرخید و فریاد می‌کشید. ساحرخان شلیک کرد و بز به زمین افتاد، درحالی‌که بدنش به شدت تکان می‌خورد و در نهایت بی‌حرکت شد. صدای تیراندازی در سکوت شب طنین‌انداز شد و به وحشت حاکم بر جمعیت افزود.
ساحرخان با صدای بلند فریاد زد:
- این است وضع مردان شجاع ایل! شرم بر شما باد!
آن‌ها در سکوتی سنگین، به دور لاشه‌ها ایستاده بودند و در دلشان می‌دانستند که این تنها آغاز یک شب وحشتناک است.
 

Atrisa1235

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-09
نوشته‌ها
325
پسندها
906
امتیازها
123
سکه
1,832
  • #15
#پارت سیزده
***

(گروه آزادان )

در نزدیکی رودخانه، نسیمی سوزناک می‌وزید و علف‌زارها را به آرامی تکان می‌داد. بوی نم خاک و صدای شرشر آب که از بالای کوه می‌آمد، فضایی رازآلود و ترسناک ایجاد کرده بود. گروهی از مردان با مشعل در دست، در سکوت محض به دنبال سگ‌های شکاری می‌گشتند. اضطراب در دل هر یک از آن‌ها می‌غلتید و چهره‌هایشان نشان‌دهنده نگرانی و ترس بود. آزادخان، با چشمان تیزبین و چهره‌ای رنگ‌پریده، احساس می‌کرد که این شب ممکن است به یکی از خطرناک‌ترین شب‌های زندگی‌اش تبدیل شود.
ناگهان صدای خش‌خش علف‌ها سکوت را شکست. آزادخان، با احتیاط و با قلبی تندتند، مشعل را به سمت علف‌زار گرفت. دو نفر دیگر، با چشمان باز و تفنگ‌هایشان به حالت آماده‌باش، در کنار او ایستاده بودند. یکی از آن‌ها، فرخزادشکارچی ، با چهره‌ای رنگ‌پریده ، به آرامی گفت:
-آزادخان، احساس می‌کنم که چیزی در این نزدیکی کمین کرده است. ترس در چهره‌اش نمایان بود و دستش به سمت تفنگش می‌رفت.
آزادخان با دقت علف‌ها را کنار زد و در کمال تعجب، فقط چند شغال را دید که در حال دریدن شکم یک حیوان بودند. شغال‌ها با دیدن انسان‌ها، صدا دادند و به سرعت فرار کردند. اما چیزی عجیب در آنجا بود: حیوانی که در حال دریدن آن‌ بودند، یک شغال بی‌سر بود و هنوز گرم به نظر می‌رسید.
فرخزاد، با صدایی خش دار گفت:
- به نظر می‌رسد شغال‌ها ابتدا سرش را خورده‌اند. هنوز بدنش گرم است.تعجب در چهره‌اش نمایان بود و او به سمت آزادخان نگریست. ناگهان سگ‌ها با پارس‌های بلند به حالت آماده‌باش درآمدند. آزادخان با صدای بلندی فریاد زد:
- شاید جانوری که این حیوان را شکار کرده، نزدیک باشد!
در همین لحظه، صدای زوزه‌ای بلند و دلخراش از دوردست به گوش رسید. صدایی که به نظر می‌رسید از عمق جنگل ناشی می‌شود و به‌طرز عجیبی با صدای آب و نسیم ترکیب شده بود. آن‌ها نمی‌دانستند که پشت علف‌زار، نه یک شغال بلکه چندین قلاده از حیوانات دشت، ریز و درشت، در حال جان دادن بودند. در آن لحظه، صدایی غول‌آسا و خرخرکنان به گوش رسید و چیزی دور آن‌ها به سرعت می‌دوید. دو چشم سرخ از میان علف‌زارها به آن‌ها خیره شده بود و این چشم‌ها، وحشت را در دل هر یک از آن‌ها ریشه دوانید. هیچ‌کس جرأت نکرد حرکتی کند، گویی زمان در آن لحظه متوقف شده بود.
ناگهان، آن موجود از آن‌ها فاصله گرفت و به سمت دیگری فرار کرد. سگ‌ها به دنبال آن موجود دویدند و یکی از اعضای گروه، با صدای بلندی فریاد زد:
- دارد به سمت کمپ می‌رود! اهل ایل در خطرند! بیایید!
ترس در دل همه موج میزد و احساس می‌کردند که خطر در کمین است. سگ‌ها با درندگی و پارس‌های وحشیانه به سمت آن موجود دویدند و بقیه نیز بااضطراب به دنبالش رفتند.
هوا تاریک‌تر و ترسناک‌تر میشد. در دل هر یک از آن‌ها سوالی به وجود آمده بود: این جانور چه بود؟ و آیا می‌توانند به ایل برسند قبل از اینکه فاجعه‌ای رخ دهد؟
با هر قدمی که برمی‌داشتند، احساس می‌کردند که زمان به سرعت در حال گذر است و ممکن است هر لحظه فاجعه‌ای به وقوع بپیوندد. هر کدام از آن‌ها به این فکر می‌کردند که آیا می‌توانند به آغوش خانواده اسان برگردند یا نه.
فرخزاد، با صدایی باتن پایین گفت:
- آزادخان، باید سریع‌تر حرکت کنیم. هیچ‌کس نمی‌داند این موجود چه بلایی بر سر ایل خواهد آورد.
آزادخان با نگاهی مصمم به او پاسخ داد:
- باید به کمپ برسیم و دیگران را آگاه کنیم. اینجا نمی‌توانیم بمانیم.
در همین حال، صدای خش‌خش دیگری از سمت علفزار به گوش رسید و این بار، صدای قدم‌های سنگین و نامنظم بود. هر قدم، مانند ضربان قلب آزادخان، به شدت در دلش طنین‌انداز می‌شد. ناگهان، سایه‌ای بزرگ و سیاه میان علفزار سمت آن‌ها دوید. آزادخان با ترس و وحشت فریاد زد:
- بدوید!
همه به سمت کمپ دویدند، اما در دلشان ترس از آن موجود ناشناخته و خطراتی که در کمین بود، ریشه دوانده بود. هر صدای کوچک، هر وزش نسیم، به نظر می‌رسید که به آن‌ها هشدار می‌دهد:
- خطر نزدیک است.
در این لحظه، فرخزادناگهان به زمین افتاد و فریاد زد:
- کمک! چیزی مرا کشید! بعد درهمان حال شروع به شلیک به چیزی که او را در حال کشیده شدن به سمت تاریکی بود و دیگران با وحشت به او نگاه می‌کردند. آزادخان، با صدای بلندی فریاد زد:
- کمکش کنیدبه سمت موجود شلیک کنید.
بعد خودش هم شروع به شلیک کرد.
بقیه به خو دآمدن وبه طرف سایه چیزی که اورا می کشید شلیک کردند انگار از صدای گلوله ها ترسیده اورا رها کرد شایدهم زخمی شده بود معلوم نبود
بهش رسیدن و سلامتیش را بررسی کردن سالم بود
اما در همان لحظه، صدای زوزه‌ای دیگر از دوردست به گوش رسید که نشان می‌داد موجودی دیگر در حال نزدیک شدن است
 
آخرین ویرایش:

Atrisa1235

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-09
نوشته‌ها
325
پسندها
906
امتیازها
123
سکه
1,832
  • #16
#پارت چهارده
***

گروه ساحرخان در نزدیکی جنگل گرد هم آمده بودند. در دل شب، سایه‌های درختان بلند و تاریک، مانند نگهبانانی بی‌صدا بر اطراف آن‌ها سایه افکنده بودند.
ساحرخان بر روی تخته‌سنگی ایستاد و با صدای بلند و محکم گفت:
- اهالی، هیچ‌کدام از شما به سمت جنگل نزدیک نشوید! هر صدایی که شنیدید، به عقب برگردید. تا خورشید طلوع نکرده، هرچه قدر می‌توانید این بهم ریختگی را سامان دهید. نباید زنان و بچه‌ها با چنین صحنه‌های وحشتناکی روبه‌رو شوند. من به دنبال گروه اول برای پیدا کردن آزادان خان می‌روم.
چهره‌اش در نور کم‌سوی ماه، جدیت و نگرانی را به وضوح نشان می‌داد. او سپس به یکی از افراد گروه اشاره کرد و با صدای قاطع ادامه داد:
- برایم یک اسب سالم بیاورید، باید عجله کنم!
چند لحظه بعد، اسب سفیدی با چشم‌های درخشان وبایال های نرم برایش آوردند. ساحرخان با مهارت و سرعت اسب را زین کرد و مانند برق سوار شد. با ضربه‌ای به تنه اسب، به سمت چادر نوزاد مفقودشده حرکت کرد.
دور چادر را سوار بر اسب گشت، اما کسی در آنجا نبود. انگار دیر رسیده بود. ناچار شد از اسب پایین بیاید و سرنخی از مسیرشان بیابد. رد پاهای چند نفر به سمت رودخانه پایین کوه می‌رفت. هرچند این رد پاها کم‌کم محو میشد، اما صدای سوت باد و جیرجیرک‌ها در تاریکی شب به گوش می‌رسید. احساس نگرانی در دلش ریشه دوانده بود و به یاد نوزادان گمشده، دلش به درد می‌آمد.
دوباره سوار شد و دیوانه‌وار اسب را در سراشیبی دشت به سمت رودخانه می‌تازاند. آن شب کذایی نمی‌خواست لحظه‌ای آرام بماند. حین حرکت، حس کرد چیزی بزرگ‌جثه در تاریکی او را زیر نظر دارد و در اطرافش با سرعت حرکت می‌کند. ناگهان، صدای شیهه ترسیده اسب بلند شد و ایستاد. سم‌های جلویش را بالا می‌آورد و عقب می‌رفت، گویی چیزی دیده بود که ساحرخان توان دیدنش را نداشت. سروصدای شیهه اسب سکوت شب را در یک آن شکست و اضطراب بیشتری به دل ساحرخان انداخت.
ساحرخان که سعی در آرام کردن اسب داشت، آرام‌آرام او را نوازش کرد و در گوشش نجوا کرد:
- آرام باش، حیوان! الان وقت ترسیدن نیست.
در همین لحظه، صدای سگ‌های شکاری فرخزاد که به نظر نزدیک‌تر می‌رسیدند، به گوشش رسید. سگ‌ها که از دنبال کردن رد بوی ( مهرو) دست برداشته بودند، موجودی دیگر را در تاریکی شب دنبال می‌کردند و به ساحرخان نزدیک می‌شدند.
گروه پشت سرش، تفنگ به دست و فریادکشان گفتند:
- بدوید! انگار سگ‌ها هر چیزی فراتر از یک دزد یا گرگ را یافته‌اند. هرچه باشد، باید امروز از هستی ساقطش کنیم!
آزادان که سعی در آرام کردن جمع داشت، به فرخزاد گفت:
- جلوی سگ‌ها را بگیر و فرمان بده برگردند!
اما یک نفر از اعضای گروه، که از بال زدن خفاشی در نزدیکی ترسیده بود، در تاریکی شب دست‌پاچه شد و به سمت سگ‌ها شلیک کرد. گلوله از کنار ساحرخان رد شد. او فریاد کشید:
- بس کنید! من هستم! منم، لطفاً من را نزنید!
آزادان خان که صدای فریاد ساحرخان را شنید، با نگرانی گفت:
- دست از شلیک به هوا بردارید! صدا آشناست، صدای ساحر است.
ساحرخان به سمت گروه تاخت و خود را به آن‌ها رساند. سریع از اسب پیاده شد و کسی که شلیک کرده بود جلو آمد و با چهره‌ای نگران گفت: توبودی که سگ‌ها را به سمت خود می‌کشاندی؟تیر که بهت نخورد؟
ساحرخان با عجله و دستپاچگی ادامه داد:
- الان وقت این حرف‌ها نیست! آزادان خان کجاست؟ من باید با او حرف بزنم!
آزادان خان را در حال صحبت با فرخزاد یافت. فرخزاد، که هنوز نگران سگ‌ها بود، به آرامی گفت:
- باید ادامه جست‌وجو را برای صبح روشن نگه داریم. همه خسته و ترسیده‌اند. ممکن است به هر جنبنده‌ای در تاریکی شلیک کنند و سگ‌ها هم دنبال هر چیزی که در تاریکی حرکت کند بدوند.
ساحرخان فریادزنان خود را به آزادان رساند و اوضاع وخیم گروه خودش را شرح داد.
- آزادان، دو نفر دیگر هم گم شده‌اند. ما باید هرچه سریع‌تر به جست‌وجو ادامه دهیم!
آزادان که از اتفاقات افتاده شوک شده بود، با نگرانی به ساحرخان نگاه کرد و گفت:
- باید گروه را برگردانیم. نمی‌توانیم در تاریکی بمانیم. خطر در کمین است.
ساحرخان سرش را تکان داد و گفت:
- بله، باید برگردیم. اما باید مطمئن شویم که هیچ‌کس در خطر نیست.
به این ترتیب، گروه به سمت کمپ حرکت کردند. در دل هر یک از آن‌ها، ترس و امید به هم آمیخته بود؛ ترسی از آنچه در تاریکی پنهان بود و امید به یافتن گمشده‌ها
 

Atrisa1235

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-09
نوشته‌ها
325
پسندها
906
امتیازها
123
سکه
1,832
  • #17
#پارت پانزده

به محل چادرها که رسیدند درکمال شگفتی همه جا قدری آرام شده بود.خبری از تعقیب کننده‌ای مهلک یا خوی جانوری درنده
‌‌نبود.برای همین بعد از کشیدن نفسی راحت به دستور آزادخان بقیه گروه برای استراحت به چادرهای خود رفتند، اما فرخزاد به سمت غذا دادن به سگ‌ها رفت. آزادان همراه ساحر خان به سوی محل اتفاقاتی که بر سر حیوانات آمده بود، حرکت کردند.
ساحر خان با نگرانی گفت:
- آزادان‌ رئیس ایل، دستور چه می‌دهید؟
آزادان خان با صدای محکم و مطمئن پاسخ داد:
- چند نفر شکارچی سواره ماهر و قوی‌هیکل خبر کن. باید تا خرتناق به مهمات و اسلحه مجهز شوند. برای فرماندهی گروه، فرخزاد را بیاورید. بقیه هم بعد از جمع‌آوری تلفات حیوانی و جداسازی گوشت‌های حلال، به چادرها برگردند. ساحر، چند نفر هم برای نگهبانی با سگ‌های گله بگذار دور کمپ نوبتی تا طلوع صبح کشیک بدهند. به هر کدام سوت بده، اگر چیزی مشکوک یا خطرناک دیدند، به ما خبر بدهند. دیگر تحمل اتفاق هولناک دیگری را ندارم.
ساحر خان با دقت گفت:
- بهتر است به یکی از شکارچی‌ها دستور دهیم دور کمپ را تا صبح تله‌گذاری کند. از آن‌جا که طعمه‌های دریده‌شده هم داریم، به نظرم امنیت را بیشتر می‌کند. فکر نمی‌کنم آن جانور هیولا یا هر چیزی که در سایه‌ها مخفی شده، هدف آسانی برای ما باشد. فقط جاهای تله را مشخص کند تا کسی اشتباهی در آن‌ها نیفتد.
آزادان خان نگاهی به بقیه انداخت و گفت:
- نظر شما چیست؟
بقیه هم یکصدا تایید کردند.
آزادان با جدیت ادامه داد:
- خب، شنیدی، وارد عمل شو.
ساحر خان با چشمی گفت و برای اجرای دستورات شتافت.
آزادان خان که در ورودی جنگل ایستاده بود، در دلش خداوند را صدا می‌زد و برای سالم بودن سامر و مالک دعا می‌کرد. او به یاد روزهای گذشته افتاد، روزهایی که همه چیز آرام و بی‌خطر بود.اماحالا، سایه‌ای از ترس بر دلش نشسته بود.چند دقیقه بعد، حدود ساعت ۲ نیمه شب، ساحر سوار بر اسب سفید فرخزاد، با سه شکارچی سواره و یک اسب که برای آزادان خان آورده بود، سر رسید. فرخزاد که قبلاً به چادر مالک و سامر سرزده بود، تکه‌ای از لباس آن‌ها را برداشت و سگ‌ها را آورد و بوی آن را به مشامشان رساند. سگ‌های زنجیر رها شده در قعر تاریکی شب، همچون تیری که از چله رها شده باشد، سروصدا کنان در مسیر اسب زخمی رها شدند و از آن گروه فاصله گرفتند.
درختان در تاریکی شب سایه‌های ترسناک ایجاد کرده بودند. جغدها از لانه‌هایشان بیرون آمده و از این درخت به آن درخت برای گرفتن جانوران جونده کوچک بال می‌زدند و هوهو می‌کردند. آزادان خان که سوار بر اسبش شده بود، همه وارد جنگل درندشت شدند. در مسیری پرازدحام و سرد پا گذاشتند.انگار ماه با دیدن ورود آن‌ها خاموش شده بود. شاخه‌های درختان مانند سایه‌بانی بر سرشان افتاده بود که مانع گذر کوچک‌ترین باریکه نوری می‌شد. سکوت عجیبی حاکم بود و تنها صدای نفس‌های حاضران و دم و بازدم گرمشان به گوش می‌رسید.
آن‌ها سوار بر اسب، نفس‌زنان برمه سفید وارد شدند. حتی دیگر صدای جیرجیرک و جانوران کوچکی هم نمی‌آمد و صدای سگ‌های شکار قطع شد. فرخزاد جلوتر بود و پشتش آزادان و ساحر بودند و بقیه عقب‌تر می‌آمدند. ناگهان فرخزاد ایستاد و دهان اسب را کشید، اسلحه را به نشانه ایست بالا برد و گفت:
- بایستید و ساکت باشید و گوش فرا دهید.
بقیه ایستادند و آزادان به ساحر با سر گفت:
- برو جلو ببین چه شده.
ساحر با احتیاط پیش رفت و گفت:
- فرخزاد، به چی گوش دهیم؟ صدایی نمی‌آید.
فرخزاد با چشمانی تیزبین پاسخ داد:
- دقیقاً نکته همین است. چند لحظه پیش کجا و الان کجا؟ به نظرت چرا در این بیشه‌زار درندشت صدای بال زدن پرنده‌ای هم نمی‌آید؟ حتی سگ‌ها که جلوتر از ما بودند، صدایی نمی‌دهند.
یکی از عقبی‌ها با صدای لرزانی گفت:
- خدا عاقبتمان بخیر کند. من از اول هم نباید می‌آمدم!
ناگهان چیزی او را از روی اسب با ضربه‌ای انداخت. تا خواست به خودش آید و کمک بخواهد، در کسری از ثانیه پاهایش با دو چنگال بزرگ گرگ‌مانند گرفته شد و به پشت بوته‌زار کشیده شد. اسب بی‌صاحب ناگهان رام کرد و از مسیر خارج شد و فرار کرد. کسی که جلودار او بود، با صدای فرار اسب برگشت، اما مه نمی‌گذاشت چیزی ببیند. مشعلی روشن کرد و او را صدا زد:
- تویی که آن‌جایی، اسبت را آرام کن! و بعد هی و گفت:
- جلورفت.
که ناگهان مه با بادی که وزید، پراکنده شد. زمین بوی خون می‌داد و برگ درختان و بوته‌ها هر جنبنده‌ای که در آن منطقه بود، به زمین افتاده و مرده بود. آزادان خان با دلهره به اطراف نگاه کرد و در دلش فریاد زد:
- ای خدا، اینجا چه بر سر ما خواهد آمد؟
 
آخرین ویرایش:

Atrisa1235

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-09
نوشته‌ها
325
پسندها
906
امتیازها
123
سکه
1,832
  • #18
#پارت شانزده
در آن شبانگاه سرد، سکوتی مرگبار بر جنگل حاکم بود. تنها صدای وزش باد که از لابه‌لای درختان می‌گذشت و گاه‌گاهی زوزه‌های دوردست گرگ‌ها به گوش می‌رسید. ناگهان، سایه‌ای از میان درختان بیرون آمد. مردی که هنوز در شوک فرار از اسب بود، ناگهان خود را در میان بوته‌ها یافت. پایش به شدت درد می‌کرد و حس می‌کرد که نمی‌تواند به راحتی حرکت کند. قلبش به شدت می‌تپید و صدای نفس‌هایش در گوشش طنین‌انداز بود.
او به دور و برش نگاه کرد. تاریکی چنان غلیظ بود که حتی نمی‌توانست چهره دوستانش را ببیند. ناگهان، صدای خش‌خش برگ‌ها و صدای پای سنگین نزدیک‌تر شد. ترس او را در بر گرفت و با هر قدم، حس می‌کرد که موجودی در سایه‌ها در حال نزدیک شدن است.در یک لحظه، آن موجود از سایه‌ها بیرون آمد؛ گرگی بزرگ با چشمان درخشان که در نور کم‌سوی ماه به‌خوبی قابل مشاهده بود. دندان‌هایش مانند تیغ‌های تیز درخشان بودند و نفسش بوی مرگ می‌داد. مرد، که در حال حاضر به گوشه‌ای خزیده بود، به شدت لرزید و سعی کرد خود را آرام کند، اما ترس چنان او را در بر گرفته بود که هیچ کنترلی بر خود نداشت.گرگ با حرکتی سریع و بی‌صدا به سمت او نزدیک شد. در یک آن، مرد حس کرد که دمی سرد و مرطوب بر پوستش می‌خورد. او به سرعت چرخید، اما دیگر دیر شده بود. گرگ با چنگال‌های بزرگش به سمت او حمله کرد و او را به زمین انداخت. صدای جیغ او در دل جنگل گم شد. مرد درحالی‌که به زمین افتاده بود، به شدت تلاش کرد تا از چنگال‌های گرگ فرار کند، اما گرگ به او نزدیک‌تر میشد و احساس می‌کرد که دیگر فرصتی برای فرار ندارد.مرد، درحالی‌که به زمین افتاده بود، به شدت تلاش کرد تا از چنگال‌های گرگ فرار کند. در همان لحظه، گرگ به او نزدیک شد و مرد با چشمان گشاد و ترسیده به آسمان نگاه کرد. آسمان تاریک و پرستاره، به نظر می‌رسید که به او می‌خندد. در آن لحظه، او احساس کرد که زندگی‌اش در حال فرار است. گرگ، با حرکتی بی‌رحمانه، به سمت او نزدیک‌تر شد و مرد احساس کرد که خطر در کمین است.مرد، درحالی‌که آخرین نفس‌هایش رامی‌کشید، چشمانش را به سمت دوستانش که در دوردست بودند، دوخت. اما هیچ‌کس صدای او را نشنید. جنگل دوباره به سکوت برگشت و تنها صدای زوزه‌های گرگ در تاریکی باقی ماند، گویی که مرگ او را جشن می‌گرفت.همان لحظه، گرگ که از نزدیک شدن به مرد به وجد آمده بود، بر بلندی در آن نزدیکی رفت و رو به ماه زوزه‌ای پیروزی کشید و گروه را برای شکار جدید خبر کرد. چند لحظه بعد، دسته‌ای گرگ از هر طرف سر رسیدند و آزادان و گروهش را محاصره کردند و از لای درختان دندان نشان می‌دادند.
دو نفر دیگر که عقب‌تر بودند، ناگهان شروع به شلیک سمت گرگ‌ها کردند و چند گرگ را دور کردند. گرگ‌ها عصبانی شدند و اسب‌ها رم کردند و بالا و پایین می‌پریدند. یکی از آن‌ها که ناگهان متوجه عدم حضور دوستشان شد، در روشنی مشعل متوجه جنازه‌ای در دوردست شد. وحشت کل وجودش را فرا گرفت و فریاد زد:
- بیایید برگردیم! اینجا خطرناک است، ممکن است ما را هم بگیرند!
سپس به سمت آزادان دوید و گفت:
- آزادان خان، ما نمی‌توانیم بیشتر از این جلو برویم!
آزادان، با چهره‌ای جدی گفت:
باید به همدیگر اعتماد کنیم. اگر فرار کنیم، به دام می‌افتیم. باید بایستیم و بجنگیم. با صدایی لرزان مرد پاسخ داد:
- ولی من همین الان جنازه دوستم را دیدم ما می رویم، بعد اسب‌ها را به سمت خروجی جنگل برگرداندو آن دونفر بدون معطلی تاختند و دسته گرگ‌ها را به دنبالشان رفتند.
فرخزاد فریاد زد:
- ترسوها! به نفعتان است طعمه‌ای گرگ‌ها شوید وگرنه خودم می‌کشمتان!
که آزادان به شانه‌اش زد و گفت:
- فرخزاد، اینجا وقت جنگیدن نیست! ما باید راهی برای فرار پیدا کنیم.
ساحرخان گفت:
- اونجا را نگاه کنید! یکی از سگ‌ها برگشت، انگار چیزی در دهان دارد. فرخزاد با نگاهی کنجکاو گفت:
- حتماً خرگوشی چیزی گرفته است.
سپس از اسب پایین آمد و به سگ دستور داد که بشیند و چیزی که در دهانش است بیندازد.
 
آخرین ویرایش:

Atrisa1235

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-09
نوشته‌ها
325
پسندها
906
امتیازها
123
سکه
1,832
  • #19
#پارت هفده
نور مشعل را که به سمت آن شیٔ کرد، از وحشت به پشت زمین افتاد. آزادان گفت:
- چیست؟ چه شده فرخزاد؟ فرخزاد با دست به سمت آن اشاره کرد و گفت:
- خودت ببین! این، این دست کنده شده است!
هر سه آن‌ها هم وحشت کرده بودند و هم رنگی به رخسار نداشتند
ساحر کمی جلوتر آمد و با نگاهی عمیق گفت:
- بر روی انگشت سبابه‌اش انگشتری فیروزه‌ای قدیمی است.
فرخزاد با نگرانی و در حالی که دستانش را در هم می‌فشرد، پاسخ داد:
- در این وضعیت به فکر انگشتری ساحر! ما باید به فکر جان خودمان باشیم!
ساحر خان با آرامش و نگاهی جدی ادامه داد:
- منظورم این است که انگشتر آشناست، شبیه انگشتری مالک است.
فرخزاد با چشمانی گشاد شده و صدایی لرزان گفت:
-زبانت را گاز بگیر! یعنی دست مالک است؟
آزادان با صدای بلندی گفت:
- مشاجره را تمام کنید! وقت محدود است! ساحر راست می‌گوید. من این را در دستش دیده بودم، یادگاری پدر مرحومش بود.
فرخزاد به سمت سگ رفت و گفت:
- ما را به سمتی که دست کنده شده را پیدا کرده ببرد!
سپس رو به ساحر کرد و گفت:
- آن دست مالک را بردار و بنداز تو خورجین، ببریم.
ساحر با تردید گفت:
- من انگشتر را برداشتم. کافیه، برویم دیگر دست به دردش نمی‌خورد. اگر هم زنده باشد، چون دستش سرد شده، امکان پیوند نیست.
فرخزاد با لحن کنایه‌آمیز گفت:
- دیگه چی جناب دکتر؟ از اولشم به انگشتر مرحوم چشم داشتی!
آزادان گفت بردار ساحر باید برویم مرده هم باشد نیازش دارد. وبعدراه افتادند چنددقیقه بعد
- آزادان که روی اسب نشسته بود، با اضطراب گفت:
- بس کنید! اینجا را ببینید! انگار صخره‌ای فروریخته و جلوی سوراخ افتاده است. حتی رد خون کشیده شدن به سمت حفره هم زیر نور مشعل دیده می‌شود.
ناگهان سگ شروع به پارس کرد و به سمت حفره دوید. فرخزاد با نگرانی گفت:
- آرام باش، حیوان! حتماً جانوری در حفره است.
آزادان با دقت گفت:
- یک لحظه ساکت باشید! فکر کنم چیزی شنیدم… صدای ناله‌ای ضعیف بلند شد که می‌گفت:
- کمکم کنید، کسی هست؟
ساحر با نگرانی و عرق بر پیشانی گفت:
- شاید مالک یا سامر باشد. بیایید، زود سنگ را کنار بزنیم!
آن‌ها وارد عمل شدند و با زحمت سنگ را کنار زدند. مشعل را به سمت حفره گرفتند. فرخزاد فریاد زد:
- مالک است! زنده و صحیح و سالم است!
ساحر با تردید گفت:
- مگر خون پیشانی‌اش را نمی‌بینی؟ کجایش سالم است؟
آزادان با اعصابی خرد شده و عجله گفت:
- از سر راه برید کنار! وضعش وخیم است!خود را به مالک رساند و او با حال وخیمش زیر ل*ب گفت:
-سامر.. سامرم را نجات دهید..
وبعد ازحال رفت.
آزادان رو به آن دو کرد و گفت:
- مثل سرو نایستید! بیایید کمک کنید سواراسبش کنیم تا از خون‌ریزی تلف نشده است.
فرخزاد و ساحر به هم نگاهی انداختند و به سمت مالک رفتند. به سختی او را از حفره بیرون آوردند و سوار یکی از اسب‌ها کردند.
ناگهان ساحر چشمش به دست‌های مالک افتاد و با تعجب گفت:
- مالک دو دست دارد!
فرخزاد در جواب گفت:
- پس دست چه کسی در خورجین است؟
آزادان جواب داد:
شاید دست پسرش باشد. چون انگشتر آبا و اجدادیش بود و می‌خواست به پسرش بدهد.
سپس آزادان گفت:
- راستی بروید دنبال سامر، اطراف را ببینید.
آن‌ها در حال گشت و گذار بودند که‌نشانه‌های درگیری و خون‌های پاشیده شده‌ای اطراف دیدند. در همین حین، ساحر فریاد زد:
- فکر کنم پیدایش کردم!
فرخزاد خود را به او رساند و پرسید:
- کجاست؟
ساحرپاسخ داد:
- یک جا نیست و همه جاست!فرخزاد با عصبانیت گفت:
- الان وقت طرح معماست!
ساحر نور مشعلش را روی بوته‌ها انداخت و گفت:
- دست دیگرش اینجا، پایش هم آن طرف است. برای پیدا کردن بقیه اش باید گشت.
فرخزاد که رنگش پریده و از دیدن صحنه شوک شده بود، گفت:من زیاد این پسر را نمی‌شناختم، ولی چنین مرگ سختی حقش نبود.
آزادان خان با نگرانی گفت:
- شما دوتا چه می‌کنید؟ حال مالک خوب نیست، پسرش را پیدا نکردید!
ساحر گفت:
- پیدایش کردیم، ولی کامل نیست.
آزادان با عجله به آن دو نزدیک شد و گفت:
- چه می‌گویی؟ بروید کنار ببینم!
او به صحنه نزدیک شد و با وحشت گفت:
- یا خدای بزرگ! این چه بلای آسمانی است که بر سر این پدر و پسر آمده است؟
سپس آب دهنش را قورت داد و رو به آن دو کرد و ادامه داد:
- دیگر کاری از ما برنمی‌آید. بهتر است به آن که زنده است بپردازیم، بیایید برویم.
سپس به سمت اسب‌ها رفت. ساحر رو به فرخزاد گفت:
- به نظرت چه چیزی چنین بلایی سر این بنده خدا آورده است؟
فرخزاد با چهره‌ای نگران به ساحر نگاه کرد و گفت:
- والله من بیشتر از پنجم سواد ندارم. شما نظری ندارید، جناب دیپلم ردی؟
ساحر که عصبی شده بود گفت:
 
آخرین ویرایش:

Atrisa1235

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-09
نوشته‌ها
325
پسندها
906
امتیازها
123
سکه
1,832
  • #20
#پارت هجده
من چه بدانم؟ تو سالهاست شکارچی هستی یعنی اینقدر هم نمیدانی؟
فرخزاد گفت:
- راست میگویی پس بگذار توجیح کنم. انگارجانوری درنده و عظیم الجثه در حالی که زنده بود در یک آن بدنش را تکه تکه کرده حتی خونش فرصت لخته شدن پیدا نکرده و بعد جک و جونورهای کوچک تر زحمت بقیه کار را کشیده اند. پس رد یک جانور ثابت نیست.
ساده بگویم یکی سفره پهن کرده و بقیه میل کردند. اطلاعات بیشتری میخواهی؟ شکارچی در خدمت است.
ساحر گفت:
- لازم نکرده است همین قدر کافیست.
آزادان فریاد کشید:
- نیاید بدون شما میروم
او دهانه اسبش را کشید و به سمت اسبی که مالک روی آن بود برگشت ناگهان فرخزاد گفت:
- آزادان خان، جنازه پسرش را نمی‌توانیم این‌طور رها کنیم. ممکن است همین تکه‌های مانده هم تا صبح سالم نمانند.
سپس هر دو به ساحر نگاهی سؤالی انداختند.
ساحر با تعجب گفت:
- چه شده؟ چرا به من خیره شدید؟ساحر با نگاهی خسته و نگران گفت:
نکند می‌خواهید تا صبح برای حفاظت از تکه‌های جنازه کشیک دهم؟
فرخزاد لبخندی زد و با نگاهی تمسخرآمیز گفت:
- تو دست چپ آزادانی، یعنی این کار کوچک هم نمی‌توانی بکنی؟
آزادان با نارضایتی جواب داد:
- این بچه را کمتر اذیت کن. ساحر با جدیت گفت:
- من فکری برای در امان بودن جنازه از گزند جانوران دارم. بهتر است هرچه از آن مرحوم مانده را جمع کنیم و در حفره‌ای که مالک را پیدا کردیم بگذاریم و سنگی جلویش قرار دهیم تا جانوری دیگر نتواند وارد شود. آزادان خان، شما اسبی که مالک رویش هست ببرید، من و فرخزاد بعد از انجام کار دنبالتان می‌آییم.
آزادان تایید کرد و رو به فرخزاد گفت:
- حالا فهمیدی چرا این بچه دست‌ِچپ من است؟
ساحر با نگاهی جدی و کمی ناامید گفت:
- آزادان خان، من نزدیک چهل سالم است، بچه کجا بود؟
فرخزاد با خنده‌ای که تلاش می‌کرد جدی به نظر برسد، گفت:
- هوا برت ندارد! زود باش تا جانور دنبال طعمه‌اش برنگشته، کار را انجام داده برگردیم.
ساحر و فرخزاد در تاریکی شب به دنبال تکه‌های جنازه با مشعل‌های روشن اطراف را جست‌وجو کردند. نور مشعل‌ها سایه‌های بلند و ترسناکی را بر روی زمین می‌انداخت و صدای خش‌خش برگ‌ها در سکوت شب به گوش می‌رسید. با سختی و غم عمیق، بلاخره توانستند تکه‌ها را جمع کرده و در حفره قرار دهند. سپس سنگی بزرگ را جلوی حفره گذاشتند تا از ورود جانوران جلوگیری کند. ساحر شروع به خواندن فاتحه کرد و صدای او در سکوت شب طنین‌انداز شد.مالک که با مشعل اطراف را نگاه می‌کرد، برگشت و با نگاهی کنجکاو گفت:
- چه می‌کنی؟ فاتحه می‌خوانی؟ مگر نمی‌دانی مرده تا زمانی که خاک نشود، هیچ فاتحه‌ای بهش نمی‌رسد؟
ساحر با ناراحتی و صدایی لرزان گفت:
- شاید این کار به روحش آرامش دهد.
مالک با خشم گفت:
- حالا معلوم شد چرا دیپلم ردی هستی!
ناگهان ساحر قرمز و عصبانی شد، از جایش بلند شد و فریاد زد:
- تو مشکل‌ات با من چیست؟ چون دخترت را نگرفتم، با من چنین می‌کنی؟
فرخزاد مانند ذغالی در کوره سرخ شد و یقه ساحر را گرفت و ادامه داد:
- جرأت دادی یک بار دیگر حرف دخترم را وسط بکش! دختر که سهل است، من سگم را هم به تو نمی‌دهم! اگر می‌خواستم، می کشتم و همین‌جا تو را کنار سامر می‌انداختم!در همین لحظه، صدای خش‌خش و صدا از لایه بوته‌ها آمد. مالک یقه ساحر را رها کرد و با نگرانی گفت:
-برو خداییت شکر کن، من امشب نای دعوا با تو را ندارم. جار و جنجال برای امروز کافی است.
ساحر که یقه‌اش را درست می‌کرد، با صدایی ملایم‌تر گفت:
- مالک خان، هزار بار گفته‌ام و یک هزار بار دیگر می‌گویم، ببخشید و کینه‌توزی الکی علیه من را تمام کنید.
مالک بی‌توجه به سخن ساحر، رویش را برگرداند و به سگش گفت:
- بیا برویم، به آن توجه نکن.
سپس سوار اسبش شد و به آرامی به سمت تاریکی رفت. سایه‌اش در نور مشعل محو شد. ساحر که با چشمانی غصه‌دار خیره شده بود، آرام سوار اسبش شد و دنبالش رفت، درحالی‌که احساس می‌کرد بار سنگینی بر دوش دارد.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 5) مشاهده جزئیات

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
بالا پایین