• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار

~Cheat~

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Sep 17, 2023
Messages
128
سکه
644
کمی نزدیکش شدم. حواسش همچنان به مریدانش بود. مریدانش! مریدانش به غارنشینانی می‌مانستند که برای نخستین بار غذا خوردن انسانی متمدن را با کارد و چنگال می‌دیدند. مثل شامپانزه‌ها، مثل موجودات تکامل‌نیافته‌ای که زیر چانه‌ی خود را می‌خارانند. شاید همین باعث شد که حواسش به من معطوف شود. زیر چانه‌ام را نمی‌خاراندم. چشمانم برق حیرت می‌زد، همچون شامپانزه‌ها؛ اما از کوه دیگری سرچشمه گرفته بود. کوه الهام، گویا ندایی در گوشم نواخته باشند. این روحانیون اغلب به توده‌ی مردم که با دهان باز بهشان زل می‌زدند اهمیت نمی‌دادند. حتی خدا هم بین بندگانش فرق می‌گذاشت. از مومنان، آن کسی لیاقت بهشت را داشت که الهام دریافت کند. گاهی کافی بود پسری از پیامبران موروثی باشد، همان‌ پادشاه‌هایی که در خزانه‌هایشان "الهام" می‌ریختند. گهگاهی نیز نیاز می‌شد کودکی در گهواره زبان باز کنند. چه بسا ژاندارکی بی‌سواد در روستایی دورافتاده به جای آن نوزاد تازه به دنیا آمده ل*ب به سخن می‌گشود؛ اما دختر همسایه‌شان نه. اگر قرار است پس از ضیافت اشراف‌زادگان مادی در دنیا، منتظر شر*اب‌خواری معنوی الهام‌زادگان در بهشت بمانیم و بپذیریم که آن‌ها مقدس به دنیا آمده‌اند، پس بلشویک‌های لعنتی در کدام بهشت دنبال عدالت می‌گردند؟ پس هر دویشان را رها می‌کنم. من نه شر*اب معنوی، بلکه شر*اب الهام می‌نوشم تا پسر متوهم خدا را راضی کنم مرا از این گودال بیرون بکشد. سپس پیراهن لیلین، شکلات تخته‌ای عزیزم را می‌کشم تا پشت دیوار بیاید. دیوار، چون حتی پسران خدا هم در آن‌جا دست از تئاتر مازوخیستی‌شان می‌کشند. بعد روی سرمان گل می‌ریزند. روی سر من، روی سر لیلین. حق هم دارند. خوب بازی کرده‌ایم و لیاقت تشویق حضار را داریم. همین کار را می‌کنم. به محض بیرون رفتن از این‌جا، به لیلین می‌گویم او و خواسته‌هایش برایم مهم‌اند و در آغوشش می‌گیرم تا عاشقم شود. وقتی عاشقم شود می‌توانم انگشت سبابه‌ام را بین ابروهایش بچرخانم و حال که انگشت سبابه‌ای ندارم. همان‌طور که اگر به ژانت می‌گفتم دوست دارم نیمرویم را با او تقسیم کنم، ترکم نمی‌کرد. مردم من عاشق بازی‌اند. بر سر هر کسی بازی کند گل می‌ریزند. از من دلخورند، چون میل‌هایی دارم که آنان هم دارند، لیکن به جای پشت دیوار رفتن، وسط میدان شهر نمایششان می‌دهم. میدان، در کتابخانه‌ای در میدان دوفین. نزد کتاب‌دار کاتولیکی که فردایش خبر کفرگویی‌های مرا، وسط میدان شهر به حراج می‌گذارد.
 

~Cheat~

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Sep 17, 2023
Messages
128
سکه
644
تمام زندگی همین‌قدر مختصر است. یک تئاتر کوتاه بازی می‌کنیم و زیر گل‌ها نیست می‌شویم. بعد از بوسه‌ها و لذت‌های دراماتیک، به اتاق می‌رویم. وسایلمان را در چمدان می‌ریزیم و می‌خوابیم تا بمیریم، مثل شب قبل از مسافرت. نه از آن چرت‌های روزمرگی. باد خنکی که از پنجره روی صورتمان می‌نشیند، کیف‌ها و لباس‌های تاخورده‌ای که هیجان‌زده منتظرند، لحظه‌های موقت پیش رو و این موقت بودن تنها چیزی‌ست که مرا سر شوق می‌آورد. همان‌ شادابی‌ای که با فکر سفر آخرت و دنیای ابدی در دل روحانیون جا خوش می‌کند، برای من، با اندیشه‌ی سفر به مارسی و اقامت موقت در آن محقق می‌شود. شاید اگر را*ب*طه‌مان با لیلین هم خطی بود، چشم دیدنش را نداشتم. ازدواج می‌کردیم، تا آخر عمر با یک‌دیگر می‌ماندیم و در پیری‌مان مقابل نوه‌های لعنتی‌مان می‌رقصیدیم و مردم می‌گفتند چه زوج قشنگی! لیلین در صورتی لذت‌بخش باقی می‌ماند که معلوم نبود فردا باز هم ملاقات می‌کنیم یا نه. ده سال پیش، وقتی عمویم مرد، اتفاق عجیبی در من افتاد. چند روز بعد از کریسمس بود. همان شبی که بوقلمون می‌خورد و می‌خندید. می‌گفتند وقتی می‌خواسته به سرکار برود، مرد همسایه با زنش دعوایش شده. گلدانی که برای او عزیز بوده را برداشته و از پنجره به بیرون پرت کرده. گلدان هم در سر عمویم که داشته از آنجا عبور می‌کرده خرد شده و مرد بیچاره درجا مرده. هنگامی که خبرش را شنیدم، به طرز غیرقابل‌باوری احساس لذت کردم. مرد بوقلمانی، همان مردی که چند شب پیش کنار ما بود و می‌خندید، دیگر نفس نمی‌کشید. از این سرخوشی احساس گناه می‌کردم، اما همچنان رضایت‌بخش بود. مردن ژوستین ناراحتم کرد، چون می‌دانستیم آدمی که سل گرفته می‌میرد. یادم می‌آید آخری‌ها، مامان برخلاف من، زیرزیرکی هنگام جان دادن او لبخند می‌زد. خسته بود. از این‌که روی صندلی چوبی‌اش بشیند و کاموا ببافد تا روز موعود فرا برسد و دخترش بمیرد خسته بود و این خستگی را نزد ما یا حتی خود ژوستین پنهان نمی‌کرد. خیلی مضحک می‌شد اگر ضد احساسات واقعی‌اش، چند روزی گریه می‌کرد و خود را می‌زد و به مراقبت‌های تکراری می‌پرداخت تا مرگ فرا برسد.
 

~Cheat~

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Sep 17, 2023
Messages
128
سکه
644
وقتی از فکرهایم بیرون آمدم، سخنرانی او به اتمام رسیده بود و من همچنان الهام‌زده نگاهش می‌کردم. می‌‌خواست برود و من همچون دانش‌آموزی که با صدای زنگ مدرسه به خود آمده و دیده که معلمش درحال رفتن است، به سمتش دویدم تا جویای خواسته‌ام شوم. در دو قدمی‌اش که قرار گرفتم، به پیراهن گشاد و نخی‌اش چنگ زدم و شتاب‌زده ل*ب به سخن راندم:
پیر! پیر لوکر عزیز! امکان دارد دقیقه‌ای بایستید و به من گوش دهید؟
برگشت. ابروانش را در هم برد و به من چشم دوخت. آن‌قدر بور بودند که انگار تکه‌ای از طلا در هم خم شده بود. همین گواه می‌داد که می‌خواهد بپرسد اسمش را از کجا می‌دانم؟ اما من پیش‌دستی کردم تا بیشتر به وجد بیاید:
- من چند وقتی‌ست که پریشانم. متعلق به این‌جا نیستم. می‌دانم باید از این‌جا خارج شوم تا با کمک‌های الهی مردم را آگاه کنم. دیشب... دیشب فرشته‌ای را در خواب دیدم...
چشمانم را عمداً گشاد نمودم و سپس چنان ریزشان کردم که گویا درحال بررسی موجودات میکروسکوپی هستم. به دنبال مسئله‌ای جزئی و خاص در چهره‌اش می‌گشتم. خال زیر بینی‌اش توجه‌ام را جلب کرد. یک خال خوکی. می‌گویم خوکی چون تا بینی‌اش را بالا نمی‌داد، کسی نمی‌توانست آن خال را ببیند. مگر آن‌که مثل من، طوری به او بنگرد که انگار لوکر تنها قضیه‌ی حائز اهمیت جهان هستی‌ست. همانند آدم‌ندیده‌ها به خالش دست کشیدم. همانند سمفرها که به یک‌دیگر انگشت می‌زدند تا بفهمند وجود دارند. تا بفهمند هم‌جنس‌اند. صدایم را ناباورانه لرزاندم و انگشتی که به سویش نشانه رفته بودم را تکان تکان دادم:
- هم... همین خال! آن فرشته در خواب همین خال را نشانم داد و گفت به سراغ شما بیایم. گفت ناجی‌ای می‌شناسید که کمکم می‌کند! التماس‌تان می‌کنم که مرا در این ماموریت الهی یاری کنید! این‌ها... این‌ها همه نشانه‌‌اند!
خشکش زده بود. بله خشکش زده بود، چنانکه سیل تابستانی دیده باشد. دستش را روی شانه‌ام گذاشت و با چینی به پیشانی بلندش گفت:
- شما کیستید پسرم؟!
 

~Cheat~

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Sep 17, 2023
Messages
128
سکه
644
لحظه‌ای آمدم اسم واقعی‌ام را کف دستش بگذارم، اما به این اندیشیدم که شاید یک درصد، روایت‌های دلون درباره‌ی ارتدادم به گوشش رسیده باشد. به جاده خاکی زدم:
- خداوند مرا ماتیاس خطاب می‌کند و حیف است که اسامی مادی ژاژ را به چنین خلعتی ارجح بدانیم. من آنم که پروردگارم می‌خواند. از شما می‌خواهم با چراغ دانش و خرد آسمانی‌تان مرا به بشارتی که در رویایم داده شده هدایت کنید! ناجی‌ای که می‌تواند مرا به بیرون از این‌جا ببرد نشانم دهید تا خدا و فرشتگان خشنود باشند!
اشکی از ذوق روی گونه‌اش چکید. در آغوشم کشید. گرم و صمیمی. سپس رهایم کرد. دست سردم را در دستانش گذاشت و با تکان دادن سرش به نشانه‌ی تایید گفت:
- تو دنبال آمیرا می‌گردی. به زودی او را می‌بینم. همین دوشنبه. سه‌شنبه صبح همین جا بیا تا بگویم چه روزی می‌توانی با او ملاقات کنی.
تشکر کرد. او رفت و من ماندم. من ماندم و فرشته‌ها و خال خوکی و سوپ گوجه فرنگی‌ای که ونتورا را کشته بود.
***
به دیوار تکیه داده بودم و خاطرات را مرور می‌کردم. هر روز صبح، هر روز عصر. تخم‌مرغ‌هایی که در ماهیتابه می‌شکستم و مواظب بودم پوستشان قاطی مواد نشود. نیمروهایی که با ژانت تقسیم نکردم. تخم‌ مرغ‌هایی که چند صباحی در یخچال به حیاتشان ادامه می‌دادند و سپس برای بقای من می‌مردند. در نگاه اول تفاوت زیادی بین من و تخم مرغ بود. من نیازهایی داشتم‌. می‌شکستمش تا با تغذیه از آن به زندگی‌ام ادامه دهم. برای بقا می‌جنگیدم‌. در دقیقه‌ای می‌شکست و می‌مرد، مثل عمویم. انگار از اول هم وجود نداشته است. دقیق‌تر که می‌شدم دیگر توفیر چندانی میان خودم و تخم مرغ نمی‌دیدم. تنها فرق این بود که ما نطفه‌ای لعنتی داشتیم و به هوای آن احساس اهمیت می‌کردیم. یا شاید همانی که دیگران "جان" صدایش می‌زنند‌. نیازها و لذت‌هایی که احساسات و بیولوژی پیشرفته‌تر می‌آفریدند، هشتاد سالی مشغولمان می‌کردند. هشتاد سال به جای هشت روز تخم مرغ. با این شباهت که ما نیز همانند تخم مرغ قرار بود روزی بشکنیم. زیر خاک برویم و وسیله‌ی بقای تجزیه‌کنندگان شویم. انسان هرگز مرگ خود را شبیه به تخم مرغ نمی‌دید. چون دلش خوش بود که نطفه دارد و همین بزرگ‌ترین عذابش بود.
 

~Cheat~

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Sep 17, 2023
Messages
128
سکه
644
شاید تخم مرغ هم نطفه‌ای شکل‌نگرفته داشت که در ظرف می‌شکست. اما اهمیتی نداشت. در هر حال ما به دلیل این پیشرفتگی‌هایمان، خویش را جدا از دنیا می‌دیدیم. مرگ برای ما مفهوم دیگری داشت. شاید اگر آدمیزاد هم این‌گونه می‌اندیشید، بسیار ساده‌تر مسائل را هضم می‌کرد. چیزی که از تخم‌ مرغ تمایزمان می‌داد فقط گستردگی و نوع رسالت‌ها بود. او حضورش را بی‌حرکت در شانه می‌گذارند و ما؟ اگر طبیعی و هستی‌شناسانه خیالش را از ذهن بگذرانیم، چیزهایی که از خاک بیرون می‌آمد را در حلق خود فرو می‌بردیم. مثل ماشینی که در آن روغن می‌ریزند. دستانمان را دور کمر هم حلقه می‌کردیم و ل*ب‌هایمان را بر هم می‌زدیم. پلک‌هایمان را روی هم می‌گذاشتیم و یک گوشه می‌افتادیم. حال کمی انسانی نگاه کنیم. می‌خوردیم تا دفع کنیم. می‌پیوستیم تا جدا شویم. می‌خوابیدیم تا بیدار شویم. در این حال که هر حرکت ما قبلی را نقض می‌کرد و به فنا می‌رساند، چگونه می‌شد از تخم مرغی که هیچ کاری نمی‌کرد تشخیص‌مان داد؟ ما فقط انجام می‌دادیم تا از بین ببریم، چون به آن نیاز داشتیم. لیکن تا به حال کسی در مراسمات سوگواری فکر کرده که مرده در لحظه لحظه‌ی زندگی به نیازهای خود رسیده و اکنون آخرین نیاز خود یعنی مرگ‌خواهی نهایی را برآورده ساخته؟ مرگ برای انسان همواره محرومیت است. او ابداً خود را به تخم مرغ شبیه نمی‌داند. تخم مرغی که محکوم است مرغ نشود و وسیله‌ی بقای انسان شود. انسانی که محکوم است زنده نماند و وسیله‌ی بقای تجزیه‌کنندگان شود. منظورم از کل مخالفت با قراردادها، با احساسات، با کلیشه‌های انسانی همین است. مسئله‌ی من، خودکشیفتگی‌مان را شامل می‌شود‌. این‌که ناخودآگاه یا از روی همان غرور نطفه‌ای، می‌پنداریم میل ما، میل هستی است. می‌گویم دگم، نه به آن منظور که در دنیای انسان‌ساخت دگم باشیم. وقتی یک تخم مرغ به ما زل بزند، تازه تازه این زاویه آشکار می‌شود‌.
 

~Cheat~

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Sep 17, 2023
Messages
128
سکه
644
شب سفر، شبی که هیجان‌زده می‌خوابیم تا بمیریم؛ همه‌چیز را می‌گذاریم و می‌رویم. سربازی که خاکش را آزاد کرده و زیر آن دفن شده. ژان بوسوعه‌ای که سال‌ها کار کرده و کت و شلوارهای گران‌قیمتش را در تابوتش گذاشته‌اند‌. برای آرمان‌هایی جنگیده‌ایم که در صندوقچه‌ای بی‌جان جا می‌گیرند و از ما؟ فکر نکنم چیزی جز روایت از ما باقی بماند. بر بوم قلم می‌زنیم و لاشه‌ی هنر برای انسانی از نسل بعدی، بوی تاریخ می‌گیرد تا بلکه بتواند او را از عطر بی‌معنایی زندگی‌اش برهاند. مادی و معنوی ندارد‌. تجزیه‌کنندگان و سیستم ساده‌شان جسد مادی‌مان را می‌خورند و هم‌نوعان رمانتیک و پیچیده‌مان از جنازه‌ی معنوی‌مان تغذیه می‌کنند. تمام هویت ما فقط سطح پیشرفته‌تری از تخم مرغ است و رنج‌مان از آن‌جا نشات می‌گیرد که میل داریم چیزی بیش از این چرخه باشیم. ناگهان در باز شد و قاب تابلوی افکاری که چشمانم روی دیوارهای خالی گلدوزی‌‌ کرده بود شکست‌. پرستار داخل آمد. می‌گفت کسی می‌خواهد با من ملاقات کند. سردرگم شدم‌. ابرویم را بالا انداختم و پرسیدم:
- چه کسی؟
پیش از آن‌که نام "آمیرا" را بر ل*ب براند، یادم آمد. سه شنبه بود. چند روز پیش سه شنبه بود و اکنون یکشنبه‌ی بعد از آن‌‌. پیر لوکر سه شنبه گفت که آشنایش یکشنبه به دیدارم می‌آید‌. انگار از وقتی به اینجا آمده بودم، واقعاً به تخم مرغ می‌مانستم. من در یخچال گذر را می‌دیدم و هنوز سه شنبه نگذشته که یکشنبه می‌آمد. هراری یک روز با ذاتی زیست‌شناسانه، کالبد توهم‌هایم را برای ونتورای بیچاره تشریح و پیر لوکر جنازه‌ی متعفن دروغ‌های الهی‌ام را به خدایش پیشکش می‌کرد. ماتیاسی وجود نداشت و احتمالاً ژرار هم کم کم در ماهیتابه سرخ می‌شد. سرخ می‌شد و خورده می‌شد. خورده می‌شد و وسیله‌ی بقای موقت دیگری می‌شد. بقای موقت لعنتی‌اش در میان چمدان‌ها و مارسی. او خورده می‌شد و برای همیشه از بین می‌رفت. در نهایت ژراری هم وجود نداشت. پس این‌که گفتم ماتیاس هستم دروغ نبود. یا اگر بخواهم بهتر بگویم، همان‌قدر دروغ بود که اقرار به ژرار بودنم دروغ است. ماتیاس در نطفه نابود شده، مثل نطفه‌ی تخم مرغ که سرخ می‌شد و از بین می‌رفت.
 

~Cheat~

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Sep 17, 2023
Messages
128
سکه
644
ژرار هم در نهایت از بین می‌رفت. هر چند که مدتی نفس می‌کشید و وجودیت داشت. کسی که موقتا در مارسی اقامت یافته نمی‌تواند خود را اهل مارسی بنامد. پس ژرار هم نمی‌تواند خود را ژرار بنامد. چون نه مسافری که صرفاً خیال رفتن به مارسی را در سر داشته می‌تواند بگوید مارسی جزئی از هویتش است و نه کسی که یک هفته‌ی تعطیلات را به آن‌جا رفته. چگونه می‌توانم میان این دو تفاوتی قائل شوم؟ پرستار داخل آمد و بلندم کرد. نمی‌دانم چرا مرا به حال خودم نمی‌گذاشت؟ چشمانم از دیوار جدا نمی‌شد‌. دلم نمی‌خواست از آن دورم کنند. دوست داشتم تا ابد به آن خیره شوم؛ مثل مرده‌ها. خیره شوم و هیچ اتفاقی نیوفتد. گویا تمام دنیا و میل‌ها برای من در این دیوار خلاصه شده بود. در هر حال میان دستان پرستار هم آرام بودم. البته موقتاً، مثل سفر به مارسی و همین لذتش را بیشتر می‌کرد. صدایش بوی صابون می‌داد. لحظه‌ای یاد مادربزرگم افتادم. یاد دستان لطیفش که میان موهایم می‌گشت. هر چند که پرستار از دیوار جدایم کرده بود؛ اما نمی‌خواستم برود. کاش دوباره مادربزرگم می‌آمد. کاش تا صبح انگشت‌هایش را در موهایم می‌چرخاند و هیچ اتفاقی نمی‌افتاد. راستی مادربزرگم در کدام شهر زندگی می‌کرد؟ احتمالاً مارسی. بالاخره به اتاق رسیدیم. هیکل فربه‌ی پرستار چنان مرا در خود گم کرده بود که دست در دستکش ظرفشویی جا می‌گرفت. به یک استخر بادی غول‌پیکر و سخنگو می‌مانست‌. در اتاق را باز کرد و تنهایم گذاشت. تنهایم گذاشت. پرستار تنهایم گذاشت. ونتورا تنهایمان گذاشت. انگشتم تنهایم گذاشت. لیلین تنهایم گذاشت. سوپ گوجه فرنگی تنهایم گذاشت. مادربزرگ و مارسی چطور؟ تنهایم گذاشته بودند؟ مانند بچه‌های احمق و مطیع به سمت صندلی و میز رفتم‌. زنی که پشت میز نشسته و به کاغذهایش مشغول بود نگاهم کرد. لبخندی بر ل*ب نشاند. تارهای سفید میان موهای قهوه‌ای‌اش توی ذوقم زدند. شبیه بستنی شکلاتی‌ای بود که درونش خامه‌ی وانیلی قرار گرفته و یک نفر رگه رگه گازش زده است. حالم به هم خورد و در جا از او بدم آمد.
 

~Cheat~

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Sep 17, 2023
Messages
128
سکه
644
هنگامی که نشستم، همچنان با لبخند به من خیره مانده بود. گویا حوصله‌ام را نداشت و می‌خواست قضیه را با این لبخند پنهان کند. مثل لیلین که کلافه خرده بیسکوییت‌ها را از روی روی دامنش جمع می‌کرد. بیشتر عصبی شدم. لیکن در ادامه به شکلی رفتار نمود که کمی آرام شدم. بدون آن‌که مطابق معمول درگیر احوال‌پرسی یا آشنایی شود و به قول ژانت مودبانه برخورد کند، دستش را روی میز گذاشت و قاطعانه گفت:
- یقیناً شما ژرار هستید! می‌توانم ناخن‌هایتان را ببینم؟
با این حرف او، لحظه‌ای احساس کردم رگه‌های خامه‌ای موهایش دارند سد شکلات‌ها را می‌شکنند و بر لباس من می‌ریزند. قلبم چنان می‌زد که گویا شکاف‌هایی همچون موهای آمیرا روی آن ظاهر شده بود و تمام خون بدنم را بیرون می‌ریخت. بر باقی اندامم می‌ریخت. معده‌ام، روده‌هایم، کبدم، کلیه‌هایم، تک تک الکترون‌هایم. مثل املتی وارفته در ظرفی بدون طرح. درحالی که نفس‌هایم به شماره افتاده بودند، دستان لرزانم را مردد مقابل چشمانش قرار دادم. چشمانش. چشمانش درشت بودند. حتماً سر و جمجمه‌اش آن‌قدر از خامه‌ی وانیلی سرازیر شده بود که سیل سفید رنگی به چشمانش هجوم می‌آورد و آن‌ها را مانند مستاجری بی‌پول از خانه‌شان بیرون می‌انداخت. چه زن خارق‌العاده‌ای! پس دلیل کوری شیر مانند ژوزه ساراماگو این بود! به ناخن‌هایم اهمیت می‌داد. نگاهشان می‌کرد، همان‌گونه که من لیلین را هنگام صحبت می‌نگریستم. نکند می‌خواست طعمشان را بداند؟ با لبخندی که ناخودآگاه پررنگ‌ شده و تصنعش رنگ باخته بود، دوباره نگاهش را به صورتم داد و گفت:
- خوب است! از وقتی به این‌جا آمده‌اید چند وعده غذا خورده‌اید؟ لطفا با دقت بگویید آقای گایگر! ذره ذره‌ی این آمار برای من بی‌نهایت اهمیت دارد.
چند وعده غذا خورده بودم؟ یادم نمی‌آمد اخیراً صبح تا ظهر را چیزی خورده باشم. اغلب شب‌ها برای زنده ماندن وعده‌ی مختصری می‌خوردم و هراری با لذت نگاهم می‌کرد و می‌گفت:
- بیچاره ونتورا، بیچاره ونتورا...
 

~Cheat~

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Sep 17, 2023
Messages
128
سکه
644
نمی‌دانم چه برداشتی از افکار در هم ریخته‌ام کرد که مکثم را به حساب ناامنی گذاشت. خودش را روی صندلی‌اش جا به جا نمود و مثل مادری که فهمیده زور و تاکید و تشر سودی ندارد، از در توضیح وارد شد تا اعتمادم را جلب کند:
- برای من فرقی ندارد که شما در چه وضعیتی قرار دارید. فقط به دنبال چیزی می‌گردم که بتوان به وسیله‌ی آن رفتارهایتان را توجیه کرد یا احتمالی برای اصلاح آن در نظر گرفت.
لبخند کجی زد. آن وقتی که انگشتم را بریده بودم یادم آمد. نکند این کجی لبش لبخند نبود؟ به همان دستگیره کابینتی می‌مانست که می‌خواست دهانم را بگشاید. آن‌ها می‌خواستند از من حرف بکشند‌. کسی که آن روز توطئه را چیده بود می‌خواست از من حرف بکشد. دلون بود. یقین دارم دلون بود. از ابتدای ماجرا دست به یکی کرده بودند تا مرا به این جهنم بفرستند. خود را عقب کشیدم و به صندلی‌ام چسباندم و لابد این گاردش را بیشتر کرد. فهمید من از نقشه‌شان ملتفت شده‌ام که به تته پته افتاد:
- ببینید... یک سری چیزهای منحصر به فرد درباره‌ی شما وجود دارد که می‌تواند قانع‌کننده باشد. مثلاً همان ناخن‌هایتان.
دستم را به سمت خودش کشید و ادامه داد:
- آن‌ها اکنون درحال رشد هستند و شما چند وقتی‌ست که از کندن‌ یا جویدنشان دست کشیده‌اید. این نشان می‌دهد که به طرز ناخودآگاه درحال کوتاه آمدن از مواضع خود هستید و دلتان می‌خواهد بهتر رفتار کنید. به همین دلیل از وقتی که به بیمارستان روانی منتقل شده‌اید با کسی دعوا و بحثی نکرده‌اید و منطقی رفتار می‌کنید.
اخم کردم. ناخن کلمه‌ی خوش‌طعمی نبود. ای کاش این‌قدر تکرارش نمی‌کرد. برای آن‌که نشان دهد در وضعیت خوبی قرار گرفته‌ام با باقی حالاتم مقایسه‌اش نمود:
- هنگامی که گوش همسایه‌ی سابقتان را بریدید ناخن‌هایتان کوتاه کوتاه بودند و به گوشت رسیده بودند. با پرس و جو از همسر کارفرمایتان فهمیدم که موقع پذیرفته شدن طرحتان و موفقیت گسترده‌ی آن، همان ناخن‌هایتان بلند بلند بودند.
 

~Cheat~

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Sep 17, 2023
Messages
128
سکه
644
سرم را به طرفین تکان دادم و خنده‌ام گرفت. مثلاً داشت چه کار می‌کرد؟ مرا یک انسان جالب فرض می‌نمود و مثل ساختمانی که بر اثر زلزله فرو ریخته تحلیلم می‌کرد؟ بله، آن ساختمان لعنتی. این هم یکی مثل باقی‌شان. همه‌شان همین‌اند. که رفتارهای بی‌معنی و احمقانه‌ی خودشان و دیگران را تحلیل و ریشه‌یابی کنند یا سرنوشت مضحکشان را در فنجان قهوه ببینند. این‌ها چیزهایی است که سرگرمشان می‌کند و باعث می‌شود خودشان را نکشند. بی‌توجه ادامه داد. مانند اردک پلاستیکی نحسی که مصرانه بر مرداب‌ سیاه و چرک ذهن من شنا می‌کرد‌؛ چون آن‌ را همچون وان مجلل و رویایی سر مادام بوسوعه می‌دید.
- از هم‌اتاقی‌تان شنیده‌ام که چند وقتی‌ست چندان ل*ب به غذا نمی‌زنید. چه بسا از وقتی آمده‌اید، رفتار خشونت‌آمیزی هم با دیگران نداشتید. در عین حال چند وقت پیش تصادفاً با دختری آشنا شدم که هر روز به این‌جا سر می‌زد تا احوالتان را بگیرد.
به میز چشم دوخت و با ابرو بالا انداختنی گفت:
- می‌گفت با وجود کارهایی که کردید، هنوز نزد او ارزش و احترام به خصوصی دارید. ماجرای نیمرو را برایم تعریف کرد.
وقتی تند شدن نگاهم که لابد ناشی از شنیدن یاد ژانت بود را دید، سریع لبخندی بر ل*ب نشاند و آرام و شمرده شمرده گفت:
- آقای گایگر. تنها چیزی که برای من اهمیت دارد خارج کردن شما از این‌جا، مطابق میل خودتان است. دوستانی دارم که با رای و نظر آن‌ها، چنین کاری سهولت می‌یابد و حتی دکتر مخصوصتان از آشنایان من هستند. تغییر دادن پرونده‌تان نیز می‌تواند کمک کند؛ اما نیاز به چند دلیل هم دارم و چه بهتر که از حقیقت بهانه بسازیم. از نظر من این کم‌غذا شدن ناگهانی شما از روی عذاب وجدان یا تردید در رفتارهایتان است. این می‌تواند نشانه‌ی خوبی باشد که نشان دهد احساس ندامت یا انگیزه‌ی درمان در شما وجود دارد و گاهاً... نوعی تحول. این می‌تواند برای آن‌که در خارج از بیمارستان با مصرف دارو ادامه دهید تا حدی قانع‌کننده باشد.
چه زیبا قانع‌کننده را تلفظ می‌کرد. زیبا؟ چه لزومی داشت حتما زیبا باشد؟
***
 
Top Bottom