• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار

~Cheat~

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Sep 17, 2023
Messages
128
سکه
644
جسد ژوستین از تمام جنازه‌هایی که دیده بودم زشت‌تر بود. همین باعث سردرگمی‌ام می‌شد. مامان همیشه می‌گفت ژوستین زیباترین دختری‌ست که تا به حال دیده. پس چرا اکنون تا این حد قبیح جلوه می‌کرد؟ مامان دروغ می‌گفت، نمی‌دانم شاید هم اسم اغراق برای توصیف حرف‌ها و رفتارهایش مناسب‌تر بود. همیشه به ژوستین قول می‌داد تا ابد کنارش بماند و رهایش نکند؛ اما بدون هیچ مقاومتی او را به خاک سپرده بود. شاید از همان روزی که ژوستین مرد دیگر خودم را نمی‌شناسم. از همان روز مردد و واهی شده‌ام. چطور می‌توانم به چیزهایی که می‌بینم و می‌شنوم اطمینان کنم؟ اصلاً مسئله‌ای در دنیا وجود دارد که واقعاَ بتوان به آن اطمینان کرد؟ اگر ژوستین زیبا در دقیقه‌ای زشت شده بود، اگر مامان در طول یک روز از عزیزترین فرد زندگی‌اش دست کشیده بود، دیگر چه چیزی برای یقین داشتن باقی می‌ماند؟ ژوستین برخلاف قبل، دیگر نه زیبا بود، نه مهربان، نه باهوش، نه لجباز، نه لوس و نه کسی می‌خواست کنارش بماند. از آن مضحک‌تر این‌که همه‌ی این صفات را به دلیل کاری که اعضای بدنش انجام می‌دادند دارا بود. یک ماده‌ی صورتی‌ رنگ چین‌خورده‌ و نرم باعث می‌شد ژوستین باهوش باشد و به ما لبخند بزند. یک ماهیچه‌ی قرمز رنگ بزرگ به تنش ضربان می‌داد و دو تکه گوشت کمکش می‌کردند اکسیژن را جذب کند و نفس بکشد‌. دو کره‌ی درشت که از قضا درون‌شان آبی بود سبب زیبایی‌اش می‌شدند. حتی همین هم نادرست به نظر می‌رسد، چون من از رنگ آبی بدم می‌آید. لیکن نکته‌ی قابل توجه این بود که ژوستین بدون این ماهیچه‌ها، گازها، گوشت‌های غیرزنده و فرآیندهای عجیب و غریبی که انجام می‌دادند با یک تخته سنگ توفیری نداشت. نه تنها ژوستین، تمام مردم همین بودند. من نمی‌فهمیدم چه چیز عرفانی‌ای در این قضایا می‌دیدند؟ چرا همه‌‌چیز را این‌قدر احساسی می‌کردند و مدام به خودشان دروغ می‌گفتند؟ بیش از حد خجسته بودند که به هویت‌ و افکار و احساسات‌شان می‌نازیدند. تمام این‌ها به چند تکه گوشت وابسته بود، چند تکه گوشت که هر لحظه ممکن بود از کار بیوفتند.
 

~Cheat~

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Sep 17, 2023
Messages
128
سکه
644
مرده‌ها یک شبه بی‌هویت می‌شدند و از آن عجیب‌تر این بود که ما را هم بی‌هویت می‌کردند. هر سال، با درگذشت یا رفتن هر یک از بستگانم، بی‌هویت‌تر و بی‌هویت‌تر می‌شدم. روزگاری پسر فابریس گایگر و بریژیت گایگر بودم، برادر ژوستین گایگر بودم، معشوقه‌ی لیلین فورستیه بودم و اکنون دیگر هیچ کدام از این‌‌ها نیستم. به همین خاطر بود که سعی می‌کردم با آن بیمارستان روانپزشکی و حتی بیماری‌هایی که دیگران می‌گفتند بهشان مبتلا هستم ارتباط بگیرم. با رنج‌هایم و تمام چیزهایی که اذیتم می‌کردند. حتی بی‌تعلقی‌هایم. حداقل می‌توانستم به فقدان‌هایم تعلق داشته باشم. این فقدان‌ها وجود جدیدی می‌سازند. وقتی مادرم می‌میرد بی‌مادر می‌شوم. هر چند حزن‌آور و محروم‌کننده، اما هویت جدیدی است. با این حال دقیق‌تر که نگاه کنی چندان هم معنا ندارد. چند تکه گوشتی که از بدن چند تکه گوشت دیگر درآمده. چند تکه گوشت دومی (مادرم) چند سالی از چند تکه گوشت اولی (من) حمایت و مراقبت می‌کند و بعد گوشت‌هایش از کار می‌افتند. همین فکر باعث شد مادام بوسوعه، ژان بوسوعه و حتی دلون را درک کنم. آدمیزاد باید گاهی برای خودش معانی من در آوردی بسازد تا بتواند زندگی را تحمل کند و در عین حال عواطف رنگارنگ و ساختگی‌اش را نگه دارد. چون دنیا به خودی خود بیش از حد غیر احساسی است. هیچ کدام از آن‌ها دوست ندارد چند تکه گوشت ژاژ باشد. پذیرفتن آن‌چه می‌بینی بدون گذراندنش از فیلترهای زیبای انسانی جنون‌آور است. لیکن شاید هم اگر آن را بپذیرم‌ و دست از جنگ با بی‌مفهومی‌اش بکشم بتواند مرا از تمام آشفتگی‌هایم برهاند. مثل روزی که ژوستین مرد و من با ظرافت تمام و کمالی بر آب شناور بودم. مثل روزی که از شدت خستگی و ناامیدی، دست و پا نمی‌زدم و هیاهو نمی‌کردم.
***
 

~Cheat~

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Sep 17, 2023
Messages
128
سکه
644
زنده بودند. کبدم، قلبم، ریه‌هایم، چشم‌هایم، گوش‌هایم، دست‌هایم، پاهایم، کلیه‌هایم، سلول‌هایم و هسته‌هایشان، اتم‌هایم -تکرار می‌کنم- تک تک اتم‌هایم زنده بودند. هویت داشتند. نخست وحشت کردم. از این‌که تا این حد زنده بودم، از این‌که تمام وجودم زنده بود وحشت کردم. اما کمی بعد، از این احساس دچار شرم شدم. چه چیز آن‌ها، چه چیز سلول‌هایم از انسان‌ها کمتر بود؟ آفریننده بودند، سلول‌های گران‌قدر من خدا بودند. چطور می‌شد چیزی زنده نباشد ولی کار کند و هدف داشته باشد؟ ما انسان‌ها، ما انسان‌های رقت‌انگیز و بیچاره نهایتاً هفده هجده ساعت در روز کار می‌کردیم و در همان هم هزاران نقص داشتیم. هدفمان مشخص نبود و معنایی نداشت. با این حال ادعای "زنده بودن" داشتیم. چگونه می‌شد یک تکه گوشت، یک تکه گوشت درست مثل ما، بیست و چهار ساعت و به طرز بی‌نقصی برای هدف والایش کار کند و زنده نباشد؟ آن ماده‌ی صورتی رنگ می‌توانست جان یک انسان را بگیرد و به خودش نمی‌بالید. لیکن رئیس کارخانه‌ای که هجده سالگی‌ام در آن کار می‌کردم به خودش افتخار می‌کرد، صرفاً چون می‌توانست یک کارگر بدبخت‌تر از خودش را از کار بیکار کند. آن دو جفت کره‌ی مضحک می‌توانستند میلیون‌‌ها رنگ را تشخیص دهند و آدمیزاد هفت ساله برای حفظ کردن نام‌های من در آوردی و بی‌منطق رنگ‌ها ذوق می‌کرد. یک چیز درست نبود. اگر ما از همین سلول‌های نابغه تشکیل شده بودیم، از همین الکترون‌هایی که یک بار هم دور مدار اشتباهی نچرخیده بودند، پس چرا این‌قدر کودن بودیم؟ کم کم همه‌چیز زنده شد. خورشیدی که می‌دانست هر روز باید چه زمانی و از کدام طرف در بیاید، گاز نجیبی که می‌دانست الکترون‌های مدار آخرش تکمیل است و نباید با باقی عناصر ارتباط برقرار کند، همگی‌شان از رسالت خود آگاه بودند و هیچ قانون وراجانه -آه عذر می‌خوام- وجدان‌گرایانه‌ای هم برایش وضع نمی‌کردند. تنها سردرگم‌های عالم ما بودیم. می‌خواهم برای بقا تلاش و حیوانات را شکار کنم تا زنده بمانم، نه می‌توانم کمی باهوش‌تر باشم و برای خودم جای غار، خانه بسازم، درشکه! بله، اسب‌ها مرا به این سو و آن سو می‌برند، وای! اشتباهاً چراغ را با ق نوشتم، دنیا بر سرم خراب شد و اکنون... صبر کن... عطرم تمام شده و دیگر نمی‌توانم از آقای دوژاردن دلبری کنم!
 

~Cheat~

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Sep 17, 2023
Messages
128
سکه
644
نشانه‌های تمدن و پیشرفت مدام تغییر می‌کنند و آدم‌ها همواره در پی این‌ هستند که چه باشند و چه نباشند. چه کارهایی را انجام دهند و از چه اعمالی امتناع کنند. لیکن نکته‌ی قابل توجه این است که هیچ کدام از چارچوب‌های من در آوردی‌شان منطق خاصی ندارد‌. در واقع دروغ چیزی جز بیان نکردن حقیقت نیست و آدم‌کشی نیز چیزی به غیر از فقدان آدم نکشتن نیست. هیچ‌چیز نمی‌تواند اثبات کند که ما فقط باید چیزهایی را که واقعاً اتفاق افتاده‌اند به زبان آوریم یا تکه‌ گوشت‌های جادویی انسانی را از کار نیندازیم. حال، کافی‌ست تنها یک لحظه از آن بُعد عرفان‌گرایی احمقانه به این مسائل بنگریم تا همه‌چیز غیر قابل درک و ناملموس شود. تنها استدلالی که می‌توان برای لزوم قید و بندهای انسانی به کار برد، آسایش خودِ آدمیزادهاست. اما حتی این را هم می‌شود نقض کرد. ما هرگز نمی‌اندیشیم که شاید آسایش و لذت شخصی با آدم نکشتن سلب شود. پس بشر هیچ دلیلی برای نهی و امرهای وجدانی‌اش ندارد، بلکه هنگام زاده شدن آن‌ها را هدیه می‌گیرد. مادر و پدرش آهنگ تولدت مبارک می‌خوانند و به تدریج دستورالعمل‌های قراردادی را برایش کادوپیچ می‌کنند: مهربان باش، صداقت به خرج بده، خشم و غصه‌ات را سرکوب کن، با دست غذا نخور، قاشق را با دست چپت نگیر، کسی را نکش، به بزرگ‌ترت احترام بگذار، کلمات زشت به کار نبر، دزدی نکن و هزاران هزار جعبه نصیحت دیگر. با این حال اگر کمی به دور از تعاریف طوطی‌وار درباره‌ی این مسائل فکر کنی، اوج مضحک بودن‌‌شان آشکار می‌شود. آدمی بوده که آمده و یک سری چیز به نام حروف را ابداع کرده و اسم‌شان را هم الفبا گذاشته. سپس آن‌ها را کنار هم چیده و حاصل تلاشش را کلمه نامیده. سپس به هر چیز کلمه‌ای اختصاص داده، بی آن‌که معلوم باشد چرا آن چیز با این کلمه تعریف می‌شده. سپس ناسزاها ساخته شدند. مثلاً ناسزای موردعلاقه‌ی مادام بوسوعه سگ کثیف بود. ولی هیچ دلیل قابل استنادی نداریم که "سگ بودن" یا "کثیف بودن" بتواند حال کسی را ناخوشایند سازد.
 

~Cheat~

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Sep 17, 2023
Messages
128
سکه
644
***
پنجشنبه صبح که به حمام رفته بودم، حس چند روز پیشم ده‌ها برابر تشدید شد. پوست بدن برهنه‌‌ام مثل ابر بهار گریه می‌کرد و قطرات اشک، ملال‌آور بر صورتش می‌غلتیدند. غصه‌ای شگرف در آن‌ نفوذ کرده و زنده‌اش کرده بود. زیر آن دوش نقره‌ای و قدیمی ایستاده و به دیوارهای چرک رو به رویم زل زده بودم. چنان خاکستری شده بودند که باورم نمی‌شد روزی سفید بوده‌اند. همان‌طور که یادم نمی‌آمد آخرین بار چه زمانی خودم را احساس کرد‌ه‌ام. گویا از اول هم جدا از خویش زاده شده بودم. از هم گسیخته و آلوده. تنها گاهی اوقات، بعضی چیزها، جرقه‌ی محوی از گذشته‌ام در ذهنم پدید می‌آوردند. انگار طعم غذایی زیر زبانم پیچیده باشد که پریشب خورده‌ام. بعد دلتنگ‌تر می‌شدم، بیشتر بهانه می‌گرفتم‌. وقتی به جایی می‌رفتم که قبل‌تر چیزی در آنجا رخ داده بود. میزی که با لیلین پشت آن غذا خوردیم، تابی که با ژوستین روی آن بازی کردیم، اجاق گاز نفرین‌ شده‌ای که با ژانت در آن کیش لورن پختیم. حال، تمام این اتفاقات مرده‌اند. اجاق‌ گاز، میز و تاب مرده‌اند. اما هنگامی که سراغشان می‌روم این مردگی طعم و بوی دیگری پیدا می‌کند. شبیه یک مردگی شیرین، مثل موز له‌ شده، مثل مرده‌ای که گهگاهی به خوابم می‌آید. از خواب می‌پرم و هم زمان با تشدید دلتنگی یک حس خشنودی عجیب دارم. از طعم کیش لورنی که پریشب خورده‌ام و کنون باز در دهانم پیچیده لذت می‌برم، هر چند که مجازی باشد. پس از تمام این‌ها، خود را بابت خو گرفتن با عرفان‌گرایی جهل‌بار انسانی‌ام لعنت می‌کنم. اگر واقعی به مکان‌ها بنگریم، نه روح دارند، نه هویت و نه مردگی شیرین. فقط یک مشت شی‌اند و در نهایت یک مشت اتم. مثلاً بیمارستان، انگار از روز اول بنا شدن هستی، بیمارستان بوده است. بیمارستان حس بیمارستان بودن را می‌دهد. آرایشگاه حس آرایشگاه بودن را می‌دهد. اجاق گاز ملعون من حس ژانت و کیش لورن را می‌دهد. درحالی که بیمارستان چیزی نیست جز یک ساختمان معمولی، آجر روی آجر و در نهایت اضافه شدن چند تا تخت سفید و ساده و الکل و دارو و الباقی. همه‌ی این‌ها دور از نمادسازی‌ها و معناگرایی ذهنی من و چند میلیارد انسان دیگر هیچ معنا و حسی نمی‌دهد. همین است که گاهی مرا به شک می‌اندازد. تردید در باب این‌که ما دارای سرشت هستیم و مسیر مشخصی را می‌پیماییم. در عین حال برایم سوال پیش می‌آید که آیا موجوداتی وجود دارند یا وجود خواهند داشت که این کل‌نگری را نداشته باشند؟ لیکن، باز هم به مد مادام بوسوعه و زورگویی و شبیه هم بودن رسیدیم.
 

~Cheat~

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Sep 17, 2023
Messages
128
سکه
644
صورتم را میان دست‌هایم گرفتم و موهای خیسم را کشیدم. وحشت‌زده و مشوش بودم. احساس می‌کردم برای ادامه‌ی حیات، بیش از اندازه احمق هستم. شاید هم اگر کمی بیشتر عقل داشتم اوضاع درست می‌شد. مثل کرم عصیان‌گری شده بودم که نمی‌توانست در پیله‌اش را ببندد و بیخیال پرواز شود؛ اما در عین حال بلد نبود پروانه باشد. ل*ب پرتگاه می‌رفت و نمی‌توانست پرواز کند. من ل*ب پرتگاه بودم و بالی نداشتم. سقوط کردم. پلک‌هایم سقوط کردند. انگشتانم سقوط کردند. احساساتم سقوط کردند. تک تک اتم‌هایم سقوط کردند‌. همه‌چیز تمام شده بود‌. من بلواچی‌ای بودم که نمی‌توانستم آشوب با شکوهی به پا کنم. انسان پوچی بودم که حتی از بی‌معنا زندگی کردن عاجز بودم. ترسیده و بی‌هدف دست و پا می‌زدم چون تمام فکر و ذکرم آن بود که پوچ زندگی کنم. هرگز با ظرافت بر آب معلق نمی‌ماندم، از آن رو که هنوز به دنبال هدف و معنا می‌گشتم.
***
وز. وز. وز. پرواز می‌کردند. چیزی به بالا می‌رفت. گرم بود‌‌‌‌‌. از پیشانی‌ام سرازیر می‌شدند و چند متر آن طرف‌تر از صورتم می‌چرخیدند‌. زنبورها، زنبورها می‌چرخیرند. دور ملکه می‌چرخیدند. هر چه گرم‌تر می‌شد، زنبور بیشتری از پیشانی‌ام سرازیر می‌شد و زنبورها دمای هوا را بیشتر می‌کردند. پس هدف کشتار ملکه بود. نخست فکر می‌کردم با من پدرکشتگی دارند‌. بعد فهمیدم مرکز دایره و زندگی زنبورها شخص دیگری‌ست. آن‌ها می‌خواستند مادرشان را بکشند. چندان برایشان اهمیتی نداشت اگر موجود بی‌اهمیت و حقیری مثل من نیز وسط آن قائله از شدت گرما و نفس‌تنگی پس می‌افتاد. واقعاً هم مهم نبود. ملکه مهم بود. جوان هم بود. دلیلی نمی‌دیدم او را بکشند. به سمت راست نگریستم. جسم خودم را دیدم. کمی پیرتر. از پیشانی‌اش زنبور سرازیر می‌شد. زنبورها دور ملکه می‌چرخیدند. ملکه جوان بود. کنار آن جسم پیر، آن منِ پیر، یک من پیرتر بود. ملکه هنوز جوان بود. شاید هفت هشت تایی از من دور زمین سرد حمام نشسته بودند. مثل مرده‌ها نگاه می‌کردند. از پیشانی‌شان زنبور می‌غلتید. انگار فقط برای همین وجود داشتند. به توده‌ی زنبوری مقابل پیرترین کالبدم خیره شدم. ملکه پیر بود.
 

~Cheat~

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Sep 17, 2023
Messages
128
سکه
644
قاصدک‌ها در هوای بخارآلود حمام پرواز می‌کردند و برای توده‌ی زنبورهای یکی مانده به آخر، از گذشته خبر می‌آوردند. می‌گفتند نیاکان مقدس زنبوری‌ آن‌ها دور ملکه‌شان می‌چرخیدند تا بیچاره از گرما هلاک شود و بمیرد. می‌گفتند پیشینیان به واسطه‌ی این کار سال‌ها عمر می‌کردند و کلنی خویش را قدرتمند نگه می‌داشتند. زنبورهای توده‌ی آخر مثل سگ‌های مطیع و کور دور ملکه‌شان می‌چرخیدند. ملکه‌ای که برخلاف ملکه‌ی توده‌ی پیشین پیر و فرسوده نبود. دیگر وز وزی شنیده نمی‌شد. زنبورها پارس می‌کردند. مستانه و سرخوش. سپس باران می‌آمد. باران اعداد و عقربه‌ها بر سرشان می‌ریخت. زردی‌شان زیر باران رنگ می‌باخت. سیاه‌پوش ملکه می‌شدند. چند صباحی از مرگ داغ وی نمی‌گذشت که غلامان حلقه به بال از داغش می‌مردند. هرگز از خود نمی‌پرسیدند که چرا و در چه شرایطی باید ملکه را به قتل برسانند؟ بعد از قتل ملکه چه کنند؟ گرفتن عمر ملکه چگونه به عمر آن‌ها اضافه می‌کند؟ این‌ سوالات ارزشی نداشت. تنها چیزی که اهمیت و بها داشت، رسم بود. قاصدک گفته بود که رسم، کشتن ملکه است. گذشتگان ملکه‌شان را کشته بودند و فردای مرگ ملکه، زندگی زیبا شده بود. پس چون و چرایی نمی‌توانست در کار باشد. چند تایی‌شان هم که کمی اندیشمندتر از باقی بودند، اندکی فکر می‌کردند و به این نتیجه می‌رسیدند که حتماً ملکه‌ها سرشت شومی دارند! هر توده‌ اسف‌بارتر و رقت‌‌انگیزتر از قبلی سقوط می‌کرد. در توده‌ی آخر جهل چنان به اوج رسیده بود که اعضای کلنی راز سعادت را چرخش می‌دانستند! پس از مرگ ملکه، دور یک‌دیگر می‌چرخیدند و عمرشان به همان چند صباح هم قد نمی‌داد. آخرین زنبور مرد. چرخش‌ها قطع شد. گرما و نور از میان رفت. بالعکس، سرما و خاموشی حمام را فرا گرفت. نه یک سرمای عادی. سرمایی که زاییده‌ی نومیدی چندین نسل بود. نسل‌های بی‌گناهی که فقط نمی‌دانستند چرا باید ملکه‌شان را بکشند.
***
 

~Cheat~

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Sep 17, 2023
Messages
128
سکه
644
وقتی بیدار شدم خود را روی تخت اتاق بیمارستان یافتم‌. احساس آرامش عجیبی سر تا پایم را فرا گرفته بود؛ اما چنان آسوده بودم که حتی احساس آرامش نمی‌کردم. گویا مرده‌ای باشم که در قبر خوابیده است. از تمام رنج‌ها به دور هستم، لیکن دیگر رنج معنایی ندارد که من بخواهم از آن فاصله بگیرم. صدای هراری توجهم را جلب کرد. از او سراغ زنبورها را گرفتم. گفت زنبوری وجود ندارد. گفت پرستارها گفته‌اند من دانه‌های عرقم را با زنبور و صدای کشیده شدن اجسام روی سقف را با وزوز اشتباه گرفته‌ام. گفته‌اند که توهم‌هایم وخیم‌تر شده و وضعیت خوبی ندارم. مدام تکرار می‌کرد که من نیز مثل ونتورا بیچاره می‌شوم. لبخند محوی بر ل*ب‌هایم نشست و همان‌طور که بی‌هدف گوشه‌ای از اتاق را می‌نگریستم، به او گفتم من حتی لایق بیچاره شدن هم نیستم. خدای دلون مرا لایق رنج کشیدن هم ندانسته. اگر روزی بتوانم مثل سابق دردی متحمل شوم او باید کلاهش را هم برایم بالا بیندازد. سرش را تکان داد و گفت من انسان بی‌لیاقتی نیستم، فقط لجباز هستم. دوست دارم با همه‌چیز بجنگم، بیش از هر چیز با خودم می‌جنگم. این حرفش مرا یاد دیزاین بداهه انداخت. من همواره می‌جنگیدم و همین جنگ باعث می‌شد هرگز به مراد خویش نرسم. سطل آشغال‌های هرمی‌ای که همگی یک جا بودند. مبل‌هایی که در حمام جا خوش کرده بودند. تمام این‌ها بیش از بی‌معنایی بوی یک‌دندگی می‌داد. گویا کاناپه‌ها می‌دانستند باید در پذیرایی باشند و خواه ناخواه این را پذیرفته بودند و فقط می‌خواستند ساز مخالف بزنند و قیام کنند. پا در بیاورند و مثل دیوانه‌ها به هر جایی جز پذیرایی بدوند‌. از زندگی فرار کنند‌. می‌دانستند همان‌طور که استدلالی منطقی برای دوش گرفتن کاناپه‌ها وجود ندارد، دلیلی هم ندارد که یک کاناپه دوش بگیرد؛ اما از عمد می‌خواستند دوش بگیرند تا بی‌معنایی را اثبات کنند. صرفاً از پذیرایی به حمام کوچ کرده بودند. پس هنوز اهمیت می‌دادند. معنا چیزی‌ست که هرگز نمی‌توان به آن اعتراض کرد. زیرا انتقاد و مبارزه نیاز به جایگزین هم دارد. اگر همه‌چیز بی‌معنا باشد، چگونه می‌توان جایگزینی برای کلیشه‌ها و سنت‌های کنونی در نظر گرفت؟ تئیست برای خدا می‌جنگد، آزادی‌خواه برای آزادی می‌جنگد، اومانیست برای انسان می‌جنگد، سوسیالیست برای از بین بردن اختلاف طبقاتی می‌جنگد، آنارشیست می‌خواهد دولت را آتش بزند. اما من برای چه می‌جنگم؟ برای آن‌که بی‌خوای و پریشان به دیوار بنگرم و حتی از خوابیدن احساس گناه کنم و زجر بکشم؟ چون خواب بی‌معناست؟ بله بی‌معناست لیکن جاگزینش چه می‌تواند باشد؟
 

~Cheat~

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Sep 17, 2023
Messages
128
سکه
644
***
سربازها، سربازها آن‌جا حضور داشتند. نفس‌ نفس می‌زدند و زانوزده مقابل فرمانده نشسته بودند. از لباس‌های خاکی‌شان خون می‌چکید و از پیشانی‌های چین‌خورده و اخم‌آلودشان عرق. دو صف عظیم تشکیل داده بودند و افراد هر صف، خصمانه و زیرچشمی به گروه دیگر می‌نگریستند. شاید از همین خشم بود که گهگاهی پریشان و کلافه جلویی‌شان را هل می‌دادند. پیشخوانی مقابل هر صف قرار داشت و فرماندهی پشت هر پیشخوان ایستاده بود. با آن‌که به نظر می‌رسید این دو جمع دشمن باشند؛ لیکن فرمانده‌ها یک‌صدا و یک‌کلام بودند و جمله‌ای روشن و واضح از میان ل*ب‌های هر دوشان به گوش می‌رسید:
- بروید، برای آرمان‌هایتان بجنگید و شکوهمندانه بمیرید.
دست یکی‌شان نظرم را جلب کرد. نامه‌ای میان‌ انگشتانش چنان می‌لرزید که برخی واژه‌ها از روی آن بر زمین ریختند. در مسافتی دور ایستاده بود و امکان نداشت بتوانم کلمات را بخوانم، اما ناگهان یادم آمد این کاغذ را جایی دیده‌ام و ناخودآگاه جملاتش را زمزمه کردم:
- هرگز تنهایت نمی‌گذارم. حتی اگر روزی از این دنیا بروی، انگشتان سبابه‌ام را از بند اول می‌برم و در تابوتت، همراه تو به خاک می‌سپارم. لیلین، کسی که همیشه دوستت دارد.
سرباز لبخند زد و سپس اشکی روی لبخند کج و مسخره‌‌اش چکید. کاغذ را دودل و کلافه مچاله کرد و زیر چکمه‌های نظامی‌اش انداخت تا لهش کند. فرمانده دستور داد برایش کف بزنند. می‌گفت زن، مخالف آرمان‌های سرباز است. بله. زن یک جاهل به تمام معناست که در مفاهیم کلیشه‌ای و بی پایه و اساس آدمیزادها غرق شده. بعد، از پشت پیشخوان‌ها به سربازها سوپ گوجه فرنگی دادند. یکی‌شان در همان دم مرد. می‌گفتند به گوجه‌فرنگی حساسیت دارد. سوپ‌ها تمام شد. حمله کردند. کشتند و کشتند و کشتند. همه‌جا سیاه شد. سربازها رفتند. من هم رفتم. همه‌چیز رفت‌. دست یک‌دیگر را گرفتیم و نابود شدیم. تاج‌ها پرواز می‌کردند‌ و ترازوها مقابلشان می‌ایستادند. مرزها پا در آورده بودند و پرچم‌ها با آن‌ها می‌رقصیدند. سکه‌ها بر سر ترازوها می‌ریختند و تاج‌ها را فراری می‌دادند. انجیل پا در میانی می‌کرد و سکه‌ها را به کلیسا می‌بخشید. صلیب‌ها کپک زده بودند.
 

~Cheat~

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Sep 17, 2023
Messages
128
سکه
644
صندوقچه‌ای با پاهای لاغرش می‌دوید. صندوقچه‌ای به نام آرمان‌ها. همه را در آغوش خود جا داد. سکه‌ها را، صلیب‌ها را، ترازوها را، تاج‌ها را، مرزها را، پرچم‌ها را و انجیل را. مردم می‌گریستند. موشک بر سر آن‌ها می‌ریخت. صندوقچه با باز و بسته شدن درش قهقهه سر می‌داد و به دست دولت‌مردان می‌افتاد. آن‌ها را صاحبین خودش می‌نامید و به برجی بلند می‌برد. صاحبینش هم سقوط می‌کردند. در نهایت هیچ‌چیز نمی‌ماند. فقط آرمان‌ها می‌ماندند. آرمان‌های مرده‌ای که روزگاری همه بخاطرشان مردند.
***
لیکن حال بگذارید هراری واقعیت این صحنه را برایتان تعریف کند، همان‌گونه که همیشه برای من تعریف می‌کند‌. خبری از صندوقچه و انجیل و سربازها نبود. صرفا دعوایی که در صف غذا پیش آمده بود را می‌دیدم. سرباز نبودند. انسان بودند، کمی هم شیرین‌عقل. یک‌دیگر را برای غذا هل می‌دادند. دعوایشان شده بود. برای همین می‌جنگیدند. موشک نه، بلکه غذا و لوازم آشپزخانه را بر سر هم می‌ریختند. هراری می‌گفت دیوانه‌اند دیگر. کاریشان نمی‌شود کرد. مغز خیلی‌هایشان رشد نکرده. به بچه‌ها می‌مانند. سر کوچک‌ترین چیزی می‌جنگند. اما من هر طور حساب می‌کردم، فرقی میان آن‌ها و دیگران نمی‌دیدم، حداقل در این مورد. انسان‌ها همواره در تاریخ تمام وجود خود را صرف خواسته‌هایشان می‌کردند. این خواسته گاهی انجیل بود، گاهی ترازو، گاهی تاج، گاهی سکه، گاهی مرز، گاهی پرچم و گاهی هم سوپ گوجه فرنگی‌ای که ونتورا را کشته بود. وقتی در نهایت نابود می‌شوند، توفیری هم ندارد که چه در صندوقچه باقی می‌ماند. هراری گفت باید به آرمان‌های دیگران احترام بگذاریم‌. چیزی نگفتم. چون در آن لحظات برای رسیدن به آرمان خویش، یعنی لیلین، باید به آرمان‌های شخص دیگری احترام می‌گذاشتم، هر چند که پوچ بودند. باید به آرمان‌های پیر لوکر احترام می‌گذاشتم‌‌. اصلاً برای دیدن او به این‌جا آمده بودم. از هراری سراغش را گرفتم. نشانش داد. گوشه‌ای از غذاخوری ایستاده و برای دیگران موعضه می‌کرد. درست مثل دلون. چه در بین دیوانه‌ها و چه میان عاقل‌ها، همیشه کسی وجود دارد که فکر کند صلاح دیگران را می‌داند.
 
Top Bottom