جدیدترین‌ها

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | انجمن رمان نویسی بوکینو

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #71
در پاکت را باز می‌کنم و محتویاتش را بیرون می‌کشم.
پنج ثانیه بعد، کاغذها در نور کم‌رنگ اتاق به آرامی باز شده‌اند، گوشه‌هایشان کمی خمیده است، انگار که بارها لمس شده باشند. چشم‌هایم روی خطوط چاپی کاغذ می‌دوند، اما ذهنم به سرعت پردازش نمی‌کند. نفس در سینه‌ام حبس می‌شود.
دوباره تمام تصویرم را غرق نگاه می‌کنم.. کلمه‌ای که در میان حروف انگلیسی به چشمم می‌خورد، ضربه‌ای در سینه‌ام می‌کوبد: Moscow
ابروهایم درهم می‌روند. این فقط یک واژه نیست. کنار آن کلمه‌ای دیگر به چشم می‌خورد: Tehran
دستانم یخ می‌زنند. من دارم به یک بلیط پرواز نگاه می‌کنم. نه! دو بلیط پرواز!
قلبم می‌کوبد. انگشتانم می‌لرزند. به دنبال نام‌ها می‌گردم. چشم‌هایم روی بخش اطلاعات گیر می‌کنند. نفس در سینه‌ام خشک می‌شود.
آدونیس چورگان.
تاریخ پرواز: ۲۵ دسامبر.
ذهنم فریاد می‌زند: امروز چندم است؟! چشم‌هایم روی بلیط دیگر سر می‌خورد. انگشتانم بی‌اختیار سفت‌تر آن را می‌فشارند و پنج ثانیه‌ی بعد، همه‌چیز متوقف می‌شود.
پیوند شکوهی.
نام من؟!
تمام هوا از ریه‌هایم بیرون کشیده می‌شود. انگار دنیا دور سرم می‌چرخد. کلمات روی کاغذها می‌رقصند، محو و بی‌معنی می‌شوند، اما این نام... نه، این اسم واقعی است.
من پیوند شکوهی‌ام؟!
نمی‌توانم باور کنم. نمی‌خواهم باور کنم. اما تاریخ روی بلیط، ساعت، شماره‌ی گیت، شماره‌ی پرواز... همه‌چیز با بلیط آدونیس یکسان است.
نفسم از دهانم بیرون می‌دود، لرزان. بلیط‌ها از دستم سر می‌خورند و روی زمین می‌افتند. صدای کاغذهای سقوط‌کرده در گوشم مانند پتکی طنین می‌اندازد.
نه! این درست نیست!
دستپاچه، پرونده‌های داخل کشو را زیر و رو می‌کنم. نه برای خواندنشان، بلکه برای یافتن نام‌ها، چهره‌ها. نمی‌خواهم بدانم، اما باید بدانم.
پرونده‌ها را یکی‌یکی در پنج ثانیه‌ها بررسی می‌کنم. چهره‌های ناآشنا، نام‌های غریبه... اما ناگهان، همان‌جا، درست میان این اسامی ناشناس، چهره‌ای آشنا.
فاطمه آگاه!
نفسم در سینه‌ام حبس می‌شود. نوبادی... او اینجاست!
دستانم سست می‌شوند. اگر پرونده‌ی او اینجاست، یعنی... یعنی پرونده‌ی من هم هست؟!
اما نمی‌توانم ادامه بدهم. صدای در! بعد، صدای پای کسی روی پله‌ها. ضربان قلبم دوبرابر می‌شود.
سریع، هول‌زده بلیط‌ها را برمی‌دارم. اما کجا باید بگذارم؟ ذهنم کار نمی‌کند. فقط آنها را میان پرونده‌ها می‌چپانم، بدون آنکه مکان دقیق‌شان را حفظ کنم.
دست‌هایم هنوز می‌لرزند، اما خودم را مجبور می‌کنم کشو را آرام ببندم. صدا نزدیک‌تر می‌شود.
چشم‌های لعنتی! چشم‌های لعنتی! حالا چه غلطی کنم؟!
به اطرافم نگاه می‌کنم، اما چیزی نمی‌بینم. فقط تصویر کشو، تصویر چوب، تصویر ترس و بعد، تصویر ناگهان عوض می‌شود. زیر تخت.
بدون لحظه‌ای مکث، به سمت آن می‌خزم. اما نه... تنگ‌تر از چیزی است که تصور می‌کردم.
-‌ حالا خودت می‌دونی باید چی‌کار کنی.
صدای عرفان است. دستم هنوز بیرون است! سریع آن را زیر تخت می‌کشم. پارکت بدجور سرد است. انگار که سرمایش از پوستم عبور کند و مستقیم به استخوان‌هایم برسد.
 

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #72
زیر تخت تاریک است. خفه. ضربان قلبم در گوشم می‌کوبد. نمی‌توانم نفس بکشم.
-‌ صورتتو آب زدی؟
سکوت. سکوتی که انگار درون سینه‌ام خفه می‌شود.
-‌ آره، حالم بهتره.
آدونیس. صدایش لرز دارد یا این فقط توهم من است؟
- بیا اینم گوشیت. شماره ونسا رو پاک کردم.
-‌ چه فایده؟ حفظم.‌ می‌خوای از تو مغزم پاکش کنی؟
-‌ اگه بگم قدرتش رو دارم، باور می‌کنی؟
دستانم را روی دهانم می‌فشارم. هر لحظه ممکن است صدای نفس‌هایم خیانتم را لو بدهد.
-‌‌ پس چرا این کار رو نمی‌کنی؟
صدای آدونیس بلندتر است، عصبی‌تر.
-‌ چرا یه بار واسه همیشه این دختره‌ی لعنتی رو از ذهنم پاک نمی‌کنی؟
آدونیس بیش از اندازه عصبی‌ست، اما من... من زیر این تخت دارم جان می‌دهم.
هوای سنگین زیر تخت به ریه‌هایم هجوم می‌آورد، گلویم می‌سوزد، انگار که اکسیژن این‌جا را به خوبی نمی‌شناسد.
قفسه‌ی سینه‌ام بالا و پایین می‌رود، اما نفس‌هایم کافی نیستند. حس می‌کنم اگر همین حالا بیرون نیایم، قلبم در سینه منفجر خواهد شد.
-‌ اولین‌باره در موردش این‌طوری حرف می‌زنی.
صدای عرفان آرام‌تر شده.
-‌ خسته‌ام، عرفان...
و بعد، با لحنی که به سختی از میان خش صدایش شنیده می‌شود، می‌گوید:
-‌ هیچ‌کدوم از کارام دست خودم نیست.
چشم‌هایم را محکم می‌بندم، انگشتانم را درون کف دستان یخ‌زده‌ام مشت می‌کنم. کاش این مکالمه تمام شود. کاش بروند.
-‌ می‌خوام برم بخوابم.
-‌ بذارم بری که دوباره بری باهاش چت کنی؟
لحظه‌ای سکوت.
-‌ اون جواب پیامامو نمیده. آخرین بازدیدش مال خیلی وقت پیشه... .
صدای آدونیس کم‌کم فرو می‌نشیند.
-‌ حتماً خطشو عوض‌ کرده.
عرفان پوزخندی می‌زند.
-‌ کار درستی کرده. ولی بازم محض اطمینان، امشب این‌جا می‌خوابی.
نه. نه، نه، نه! دلم می‌خواهد فریاد بزنم، اما زبانم به سقف دهانم چسبیده است. نمی‌توانم همین‌جا گیر بیفتم.
-‌ کجا میری؟
آره، برو!
-‌ من از تو دستور نمی‌گیرم.
صدای آدونیس دورتر می‌شود، اما کافی نیست.
-‌ چرا انقدر بچه‌بازی در میاری؟
صدای عرفان هم دور می‌شود. لحظه‌ای منتظر می‌مانم. شاید پنج ثانیه، شاید ده. بعد، با تمام قدرتی که در وجودم مانده، به سختی از زیر تخت بیرون می‌خزم.
هوا را با شدت به درون ریه‌هایم می‌کشم. انگار که کسی گلویم را رها کرده باشد. سرم گیج می‌رود، اما وقت فکر کردن ندارم. باید بروم. همین حالا.
بی‌صدا روی پاهایم بلند می‌شوم، دست‌هایم را به دیوار می‌چسبانم تا تعادلم را حفظ کنم. آن‌دو در اتاق روبه‌رویی‌اند.
-‌ این کلمه‌ی 'بچه' رو از دهنت بنداز بیرون!
صدای آدونیس از اتاق بیرون می‌پیچد، خش‌دار و خسته، اما پر از خشم.
نفس در سینه‌ام حبس می‌شود. حالا وقتش است.
با قدم‌هایی سریع، اما بی‌صدا، خودم را به راه‌پله‌ها می‌رسانم.
دست‌هایم می‌لرزند، پاهایم انگار از جنس پنبه شده‌اند، اما ادامه می‌دهم. عرق سردی از پیشانی‌ام پایین می‌چکد، حس می‌کنم بدنم دارد از وحشت یخ می‌زند.
-‌ پیوند؟
قلبم از تپش می‌ایستد. صدای عرفان، پشت سرم. نه... وای نه!
 

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #73
- چرا هنوز بیداری؟
صدای عرفان مثل چاقویی که روی شیشه کشیده شود، روی تنم می‌خزد. به سختی آب دهانم را قورت می‌دهم و ذهنم را با عجله به دنبال یک جواب قانع‌کننده می‌فرستم.
-‌ فکرشو نمی‌کردم انقدر زود بیاین.
سعی می‌کنم صدایم آرام و طبیعی باشد، اما رگه‌های اضطراب در آن لرزش خفیفی ایجاد می‌کند.
-‌ از طبقه‌ی بالا صدا شنیدم، فکر کردم دزد اومده.
عرفان مکثی می‌کند، انگار که بخواهد راستی حرفم را سبک و سنگین کند. در تصویر بعدم گوشه‌ی لبش را کمی بالا می‌برد و بعد با لحنی که بیشتر از تمسخر شبیه اطمینان است، می‌گوید:
-‌ تو این محله هیچ دزدی وجود نداره.
نگاه سردش را تاب نمی‌آورم. پلک می‌زنم، سرم را به نشانه‌ی تأیید پایین می‌آورم.
-‌ بله، منو ببخشید.
نفس خشکی می‌کشم.
-‌ شب بخیر.
-‌ شب بخیر.
چند قدم برمی‌دارم و از پشت سر، سنگینی نگاهش را حس می‌کنم. دستم را روی شکمم می‌گذارم، درد تیز و مبهمی در معده‌ام می‌پیچد، شاید از استرس، شاید از چیزی که نمی‌دانم.
آهسته از پله‌ها پایین می‌روم، گویی از مسیر نجاتم گذر می‌کنم. همین که زنده‌ام، همین که لو نرفتم، همین که هنوز در تاریکی شب نفس می‌کشم، کافی‌ست.
در سیاهی راهرو، اتاقم را می‌بینم، پناهگاهم. قدم‌هایم تندتر می‌شوند. دستم را به سمت دستگیره می‌برم، آن را پایین می‌کشم... قفل.
قفل؟! چرا باز نمی‌شود؟
ناگهان ضربان قلبم چند برابر سریع‌تر می‌شود و مغزم مثل فیلمی که عقب می‌زند، تمام اتفاقات را مرور می‌کند.
من... خودم قفلش کردم.
بله، یادم آمد. قفل کرده بودم که وقتی عرفان و آدونیس رسیدند، اگر در اتاقم را باز کردند، فکر کنند خوابم.
دست می‌برم به جیب راستم... خالی‌ست.
نباید خالی باشد. باید اینجا باشد! حلقه‌ی کوچک و سرد کلید، جایی میان انگشتانم باید حس شود اما نیست.
نفس در سینه‌ام گیر می‌کند. دست در جیب چپم فرو می‌کنم، باز هم هیچ.
کلید کجاست؟ نکند... در اتاق عرفان افتاده باشد؟ وحشت همانند آتشی در رگ‌هایم شعله می‌کشد. نه، نه، نباید این‌طور باشد.
بهانه‌ای ندارم که دوباره بالا بروم. اگر عرفان شک کند؟ اگر کلید را پیدا کرده باشد؟ دستم را روی موهایم می‌گذارم، انگشتانم میان تارهایش گره می‌خورند.
-‌ لعنتی!
راهی جز برگشتن ندارم. بی‌رمق، با قلبی که هر لحظه می‌خواهد از سینه بیرون بزند، پاهایم را به سمت راه‌پله‌ها می‌کشانم.
صدای گفت‌وگوی عرفان و آدونیس را می‌شنوم. روسی.
نمی‌فهمم چه می‌گویند، اما لحن‌شان جدی و سنگین است.
درِ اتاق باز است. باید بروم.
دستی روی شکمم می‌گذارم، نفس عمیقی می‌کشم و با لحنی که از درد انگار آغشته به ناله است، می‌گویم:
-‌ ببخشید، مزاحم حرفاتون شدم.
در تصویر بعد، نگاه‌شان روی صورتم قفل شده‌است.
آدونیس لباس راحتی مشکی پوشیده، چشم‌هایش نیمه‌باز، هنوز از رخوت خستگی بیرون نیامده.
اما عرفان، مثل همیشه، آراسته‌تر است. پیراهن بافت سرمه‌ای، یقه‌ی اسکی، دستانی که بی‌حوصله روی پایش قرار گرفته‌اند.
نگاه‌شان سرد است. ناگهان حس می‌کنم روی یک طناب نازک راه می‌روم و کوچک‌ترین اشتباه، پرتگاهم می‌شود.
دهانم باز می‌شود و اولین چیزی که به ذهنم می‌رسد، بر زبانم جاری می‌شود:
-‌ حالت بهتره، آدونیس؟
چند ثانیه سکوت. انگار که به دنبال نیت پنهان حرفم باشند. بعد، آدونیس با لحنی بی‌تفاوت می‌گوید:
-‌ رگمو که نزدم... چندتا خراش ساده‌ست.
اما خیرگی عرفان را بیش از اندازه حس می‌کنم، انگار که هر حرکت و هر واژه‌ای را تجزیه و تحلیل می‌کند.
-‌ چیزی نیاز داری؟
واضح است که حضورم اینجا را دوست ندارد. و من... من هم نمی‌خواهم اینجا باشم، اما چاره‌ای ندارم. سریع باید فکری بکنم. باید دلیل قانع‌کننده‌ای بیاورم. فکرم کار می‌کند، ایده‌ای به ذهنم می‌رسد.
-‌ من... هر شب کابوس می‌بینم.
نگاهم را به کف زمین می‌دوزم، انگار که خجالت بکشم، اما در واقع... در تصویرم دنبال کلید می‌گردم.
-‌ هر سری هم تو کابوسام می‌میرم. از مرگ فرار کردم ولی هی فکرش تو ذهنم هست.
اما... هیچ اثری از کلید نیست. شاید... زیر تخت باشد.
عرفان لحظه‌ای ساکت می‌شود. بعد، با لحنی که رنگی از همدلی در خود دارد، می‌گوید:
-‌ متوجهم. می‌خوای تو اتاق آدونیس بخوابی؟
حیرت مثل شوکی از میان بدنم عبور می‌کند. ابروهایم بالا می‌پرد.
-‌ امشب آدونیس تو اتاق من می‌خوابه. تو امشب می‌تونی موقتاً اون‌جا بخوابی.
کمی مکث می‌کند:
- این‌طوری بهمون نزدیک‌تری و شاید... کمتر بترسی.
صدایم را پایین می‌آورم، کمی تردید دارم.
-‌ شاید آدونیس خوشش نیاد... .
آدونیس اما با همان خونسردی همیشگی، می‌گوید:
-‌ نه، مشکلی نیست.
لبم را می‌گزم. حالا چه؟ کلید هنوز گم‌شده است و من... باید راهی برای پیدا کردنش پیدا کنم، قبل از آن‌که دیر شود.
 

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #74
با حرف عرفان، وارد اتاق آدونیس می‌شوم. برعکس اتاق عرفان که سبکی مشکی-سفید دارد، اتاق آدونیس سفید-کرمی است. فضای اتاق کمی تاریک است و نور زرد آباژور گل‌مانند کنار تخت، سایه‌های ملایمی روی دیوارها انداخته و حالتی وهم‌آلود ایجاد کرده است.
اتاق بوی خاصی دارد. عطری که ترکیبی از تلخی و شیرینی را در خود دارد، انگار که چیزی در عمقش پنهان شده باشد. عطر آدونیس در همه‌جای فضا پیچیده است، ملایم و در عین حال سنگین.
روی تخت می‌نشینم، زانوهایم را در آغوش می‌گیرم و چانه‌ام را روی آن‌ها می‌گذارم. این اتاق حس عجیبی دارد، چیزی بین امنیت و غربت.
انگار وارد دنیای شخصی کسی شده باشم که باید برای کشفش اجازه بگیرم. نگاهی به اطراف می‌اندازم، وسایل اتاق مرتب است، اما نه آن‌قدر که بی‌روح به نظر برسد. نشانه‌هایی از زندگی در آن دیده می‌شود، مثل لیوانی روی میز که اثر کمی از بخار چای هنوز روی دیواره‌هایش مانده است.
دستم را به سمت بالش سفید روی تخت می‌برم و آن را در آغوش می‌گیرم. با حس لطافت پارچه‌اش، انگار چیزی درونم آرام می‌شود. بویش می‌کنم... بویی آشنا، بویی که ناخودآگاه باعث می‌شود لبخند بزنم. انگار که خودِ آدونیس را در آغوش گرفته باشم. اما ناگهان متوجه کارم می‌شوم و انگشتانم شل می‌شوند. چشمانم کمی گشاد می‌شود و انگار قلبم لحظه‌ای از تپش می‌ایستد. بالشت را با عجله روی زمین پرت می‌کنم. من چه دارم می‌کنم؟ افکارم زیادی به راه بن‌بست خورده‌اند، گویی ذهنم پر از خطوطی به هم پیچیده است که راه خروجی در آن‌ها پیدا نمی‌شود.
ناگهان تقه‌ای به در می‌خورد. تنم از جا می‌پرد و حس می‌کنم قلبم تا گلویش بالا آمده است. سعی می‌کنم به خودم مسلط شوم، اما کمی طول می‌کشد تا صدایم را پیدا کنم.
-‌ بیا تو.
درب با صدای خفیفی باز می‌شود و می‌فهمم که عرفان با قدم‌های آرام وارد اتاق می‌شود. در تصویرم سایه‌اش روی دیوارها می‌افتد، کشیده و بلند. در دستانش چیزی نگه داشته است. عروسکی به شکل پاندا، با لباسی آبی که رویش نوشته شده: "Your Perfect". آن را در تصویرم کمی جلوتر آورده و با لحنی آرام و مهربان می‌گوید:
-‌ بیا... می‌تونی اینو بگیری.
چشمانم کمی جمع می‌شود، انگار که ذهنم نتواند این صحنه را پردازش کند.
-‌ این چیه؟
عرفان خیره به عروسک است‌.
-‌ یکی از عروسک‌های بچگیمه. اسمش بامبوئه.
سکوتی کوتاه میان‌مان برقرار می‌شود، سکوتی که فقط با صدای ملایم نفس‌هایش پر می‌شود.
-‌ من تمام عروسک‌های بچگیمو نگه داشتم، ولی این یکی رو انقدر دوست دارم که نمی‌تونی فکرشو کنی. یه جورایی برام مثل... مهره‌ی شانسه.
چشمانم در تصویرم بین عرفان و عروسک در حرکت است، اما هنوز هم کاملاً متوجه منظورش نمی‌شوم. آرام اضافه می‌کند:
-‌ و نه تنها واسم مهره‌ی شانسه بلکه بهم آرامش هم میده. امشب می‌تونه مهمون تو باشه.
دستم را به‌سوی عروسک دراز می‌کنم، اما در همان لحظه حس عجیبی درونم بیدار می‌شود. این عروسک پاندا... بیش از اندازه برایم آشناست. چشمانم روی لباس آبی‌اش قفل می‌شود. همان نوشته‌ی روی لباس... "Your Perfect".
ل*ب‌هایم کمی از هم فاصله می‌گیرند، انگار بخواهم چیزی بگویم اما کلمات از ذهنم فرار می‌کنند. انگشتانم آرام روی پارچه‌ی لباسش کشیده می‌شود. این عروسک دقیقاً شبیه عروسک پاندای من است. زمزمه‌وار می‌گویم:
-‌ منم یه عروسک پاندا مثل این داشتم... .
چشمانم روی صورت بامبو حرکت می‌کند، خاطرات دوری را از عمق ذهنم بیرون می‌کشد.
-‌ اسمش آقای پاندا بود.
گمانم عرفان تا آن لحظه با دقت واکنش‌هایم را زیر نظر داشته است، به او می‌نگرم و تنها به لبخند کمرنگش توجه می‌کنم.
-‌ خب پس عالیه! این‌جوری می‌تونی باهاش بیشتر ارتباط بگیری.
در تصویر بعد لبخندش عمیق‌تر می‌شود، اما چیزی در چشمانش است که نمی‌توانم آن را درست بخوانم.
-‌ خوب بخوابی.
و بدون اینکه منتظر جوابی باشد، از اتاق بیرون می‌رود.
من اما هنوز به عروسک پاندا خیره شده‌ام، یا یادآوری چیزی سریعاً پشت گوش پاندا را چک می‌کنم. پاندای من پشت گوشش اندکی پارکی داشت. تصویر عوض می‌شود و نفسی آسوده می‌کشم. نه، این پاندای خودم نیست. اما چشمان تیله‌ای‌اش، یه خش کوچک دارد که کمی مرا به شک واداشته.
 

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #75
با این حال، دقایقی طول می‌کشد تا از بهت بیرون بیایم. انگشتانم هنوز دور عروسک پاندا حلقه شده‌اند. خیلی وارسی‌اش کردم اما چیزی اضافه‌تر ندیده‌ام. نفس عمیقی می‌کشم و سعی می‌کنم ذهنم را مرتب کنم. این فقط یک اتفاق ساده است، یک تصادف. دنیا پر از تصادف‌های عجیب است... نه؟
به آرامی روی تخت دراز می‌کشم، بامبو را در آغوش می‌گیرم و به سقف خیره می‌شوم. نور آباژور در کنج اتاق، سایه‌های محوی روی دیوار ایجاد کرده است، سایه‌هایی که با هر حرکت جزئی من تغییر شکل می‌دهند. تصویرها عوض می‌شوند و در اوج این بی‌خوابی، سایه‌بازی‌ام تنها کم مانده است.
سکوت اتاق سنگین است اما حس می‌کنم چیزی در هوا جریان دارد، چیزی نامرئی و ناشناخته. لحظه‌ای بعد، صدای تقه‌ای آرام بر در، سکوت را می‌شکند.
-‌ بیا تو.
در با حرکتی نرم باز می‌شود و پنج ثانیه بعد، آدونیس وارد شده است. هنوز همان لباس راحتی مشکی را به تن دارد، اما این بار چشمانش کمی خسته‌تر به نظر می‌رسند. دستش را به چارچوب در تکیه داده و مرا زیر نظر دارد.
-‌ هنوز بیداری؟
لبم را به نشانه‌ی تایید به داخل جمع می‌کنم. آدونیس وارد اتاق می‌شود و بدون این‌که منتظر اجازه باشد، می‌فهمم که روی صندلی کنار پنجره می‌نشیند. نگاهش به عروسکی‌ست که در آغوش گرفتم. می‌گوید:
-‌ عروسک کمکت می‌کنه بهتر بخوابی؟
لحظه‌ای مکث می‌کنم.
-‌ نمی‌دونم... شاید.
در تصویر بعد، دستش را زیر چانه گذاشته و کمی سرش را کج کرده‌است.
-‌ شب‌ها خیلی بد می‌خوابی؟
نگاهم را از او می‌گیرم و به سقف خیره می‌شوم. بعد از آن خاطرات آسایشگاه، این اولین‌بار است که شخصاً برای صحبت با من پا پیش می‌گذارد. کمی باید بیشتر حواسم را جمع کنم.
-‌ بیشتر وقت‌ها آره. خواب‌های بد می‌بینم. ولی این دفعه فرق داشت.
-‌ چطوری؟
چشمانم را می‌بندم. از کابوس‌های شبانه‌ام کدام را گلچین کنم؟
-‌ مثل این بود که چیزی از گذشته بهم نزدیک شده باشه. یه چیزی که حتی نمی‌دونم چیه.
آدونیس نفس آرامی می‌کشد. اضافه می‌کنم:
-‌ قرص‌ها هم که دیگه نیستند... هیچ‌وقت فکرش رو نمی‌کردم نبودشون انقدر اذیتم کنه.
-‌ آره، عوارض زیادی دارن. بیشتر از چیزی که باید، آدم رو از خودش دور می‌کنن.
حرفش باعث می‌شود به سمتش برگردم.
-‌ تو هم مگه مصرف‌شون می‌کردی؟
گوشه‌ی لبش کمی بالا رفته است، اما لبخندش به چشم‌هایش نمی‌رسد.
-‌ واسه یه مدت خیلی کوتاه.
سکوت کوتاهی بینمان می‌افتد. متوجه می‌شوم که انگشتانش را روی دسته‌ی صندلی می‌کشد، انگار که چیزی در ذهنش را سبک و سنگین کند.
-‌ روانی‌خونه‌های روسیه با روانی‌خونه‌های این‌جا متفاوتن.
این جمله را با لحنی می‌گوید که انگار دارد چیزی را امتحان می‌کند، واکنشم را شاید.
-‌ چه فرقی دارن؟
در تصویر بعد، نگاهش را از من گرفته و به پنجره خیره شده‌است.
-‌ اون‌جا یکم خوف‌تره.
حس می‌کنم این فقط بخشی از حقیقت است.
-‌ چطور؟
لحظه‌ای سکوت می‌کند، به گمانم دنبال کلماتی می‌گردد که چیز زیادی لو ندهند.
-‌ یه بار... یه نفر سعی کرد فرار کنه.
اخم‌هایم کمی در هم می‌رود.
-‌ بعد چی شد؟
-‌ اون شب، هیچ‌کس خوابش نبرد.
صدایش آرام است، اما چیزی درونش باعث می‌شود سرما در ستون فقراتم بدود. چیزی در نحوه‌ی گفتنش هست... نه جزئیات، نه توضیح اضافه، فقط یک جمله‌ی ساده، اما با باری سنگین. ناخودآگاه بامبو را محکم‌تر در آغوش می‌گیرم.
-‌ تونست فرار کنه؟
آدونیس لحظه‌ای سکوت می‌کند، لبخند کمرنگی زده‌است.
-‌ خودت چی فکر می‌کنی؟
لبم را تر و ذره‌ای مکث می‌کنم. چیزی در نگاه آدونیس هست، چیزی که انگار مرا به چالش می‌کشد. شاید انتظار دارد بپرسم، اصرار کنم، ولی من فقط سکوت می‌کنم. سکوتی که بین‌مان آویزان می‌شود، نه سنگین، نه معذب‌کننده، بلکه پر از چیزهایی که گفته نشده‌اند. بالاخره، با صدایی آرام جواب می‌دهم:
-‌ نمی‌دونم... ولی فکر نمی‌کنم.
لبخند کمرنگ آدونیس کمی پررنگ‌تر می‌شود.
'-‌ چرا؟
چشمم را از او می‌گیرم و به سقف خیره می‌شوم.
-‌ چون اگه فرار کرده بود، این‌جوری نمی‌گفتی. یه نفر که از یه جهنم فرار کرده، یه جور دیگه ازش حرف می‌زنه. تو اما... انگار یه چیزی رو داری ازم قایم می‌کنی.
در تصویر بعد آدونیس سرش را کمی کج کرده، طوری که موهایش کمی روی پیشانی‌اش ریخته‌است.
-‌ به نظرم داری زیاد شلوغش می‌کنی.
حرفش جسورترم می‌کند اما به روی خودم نمی‌آورم.
با انگشتانم عروسک بامبو را لمس می‌کنم و سعی می‌کنم چیزی بگویم، اما نمی‌دانم چه. بالاخره، سکوت را می‌شکند.
-‌ دوست داری روسی یاد بگیری؟
تعجب می‌کنم که چرا مکالمه ناگهان تغییر کرد، اما دنبال دلیلش نمی‌روم. شاید خودش نمی‌خواهد بیشتر از این به آن خاطره‌ی نامرئی فکر کند.
-‌ آره... چرا که نه!
-‌ خب، یه کلمه‌ی ساده‌ واسه شروع خوبه.
منتظر نگاهش می‌کنم. ل*ب‌هایش کمی باز شده و آرام می‌گوید:
-‌ تَیْمْ (Тайм).
-‌ یعنی چی؟
نگاهش روی صورتم مانده‌است.
-‌ یعنی "راز".
حسی عجیب در دلم می‌پیچد. پلک می‌زنم.
-‌ چرا این کلمه؟
به گمانم شانه بالا می‌اندازد.
-‌ نمی‌دونم... شاید به درد بخوره.
حالا دیگر مطمئنم که این فقط یک آموزش ساده نیست. آدونیس دارد چیزی را به من می‌گوید، بدون این‌که واقعاً بگوید و من باید بفهمم آن چیز چیست.
سکوتی کوتاه بینمان می‌افتد.
-‌ حالا وقت خوابه، دونا پیوند.
نگاهش هنوز روی من است. ناخودآگاه بامبو را بیشتر در آغوش می‌‌‌گیرم. نباید برود. آدونیس از روی صندلی بلند می‌شود، اما قبل از این‌که در را باز کند، مکثی می‌کند.
-‌ یه چیز دیگه هم بگم.
-‌ چی؟
در تصویرم دستش روی دستگیره‌ی در می‌ماند. به من نگاه نمی‌کند، اما صدایش کاملاً واضح است.
-‌ گاهی وقتا، بعضی رازها بهتره هیچ‌وقت کشف نشن.
و بعد، بدون این‌که منتظر جوابی از من باشد، در را باز می‌کند که بیرون برود اما سریع و بلند می‌گویم:
- من ازت خوشم میاد!
 

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #76
فصل پنجم: راز

در لحظه، همه‌چیز متوقف می‌شود. حتی خودم هم از جسارت ناگهانی‌ام جا می‌خورم. انگار کلمات، پیش از آن‌که بتوانم پردازش‌شان کنم، از دهانم بیرون پریده‌اند. قلبم محکم می‌زند. انتظار دارم که برگردد، نگاهم کند، چیزی بگوید، اما او در تصویر بعد نیز همان‌طور بی‌حرکت کنار در ایستاده است.
ثانیه‌ها کش می‌آیند. انگار بدون اینکه کامل بچرخد، فقط کمی سرش را به سمتم متمایل می‌کند. نور کم‌رنگ آباژور صورتش را نصفه‌نیمه روشن کرده است.
-‌ متوجه نشدم.
صدایش عادی به نظر می‌رسد، ولی چیزی در تُن کلامش فرق دارد. دستش هنوز روی دستگیره است. ناخودآگاه مسیر مکالمه را تغییر می‌دهم:
-‌ قضیه‌ی بلیط‌ها چیه؟
این‌بار کاملاً برمی‌گشته است. چشم‌هایش کمی تیره‌تر از همیشه به نظر می‌رسند. دقیق و سنجیده نگاهم می‌کند، انگار که دارد چیزی را در ذهنش وزن می‌کند.
-‌ چه بلیطی؟
پوزخندی می‌زنم.
-‌ جدی؟ این بازی رو پیش من درمیاری؟
به روی تخت می‌نشینم. بامبو را محکم در آغوش می‌گیرم، انگار سپری پیدا کرده‌ام.
-‌ یه بارم که شده یه سوالم رو جواب بده، آدونیس.
او همچنان ساکت است. این سکوت، از تمام جواب‌های ممکن سنگین‌تر است. انگار اگر کلمه‌ای بگوید، چیزی فرو می‌ریزد. سعی می‌کنم آرام بمانم، ولی نمی‌توانم.
-‌ تا حالا هیچ‌وقت چیزی ازت نپرسیدم، چون وقتی فهمیدم پرسیدن ارزش نداره، سکوت کردم. ولی این یکی... یه چیز دیگه‌ست. یه رازیه که خودمم نمی‌تونم کشفش کنم.
نفس عمیقی می‌کشم و اضافه می‌کنم:
-‌ این‌بار دیگه... یکم ترسیدم.
اخم‌هایش در هم می‌رود.
-‌ کدوم بلیط؟
سکوت می‌کنم. تکان نمی‌خورم. او هم.
-‌ تو رو خدا یه بارم که شده یه سوالم رو جواب بده.
تن صدایم بلندتر از چیزی است که انتظار داشتم. ولی چیزی در حالت صورت آدونیس تغییر نمی‌کند.
-‌ متوجه‌ی منظورت نمیشم.
نفس عمیقی می‌کشم. نه، این‌طور فایده ندارد. پلک می‌زنم، پتو را دور خودم می‌پیچم. بوی ملایم آدونیس از بالش هنوز در هواست. می‌گویم:
-‌ هیچی.
و پوزخندی می‌زنم و خودم را روی تخت جا به جا می‌کنم. اما صدای قدم‌هایش به گوشم می‌رسد. نه، دارد نزدیک‌تر می‌شود.
سایه‌اش روی من می‌افتد. بالای سرم ایستاده.
-‌ حرفی که زدی رو کامل بزن.
حس می‌کنم کمی از گرمایش به پوست صورتم می‌خورد.
از جا نیم‌خیز می‌شوم و نگاهش می‌کنم.
-‌ چطور از بلیطا چیزی نمی‌دونی؟
-‌ من واقعاً هیچی در مورد اون بلیط‌ها نمی‌دونم. باید بهم بگی.
چشم‌هایم را در حدقه می‌چرخانم.
-‌ تو مگه چیزای دیگه رو بهم میگی؟
-‌ اول قضیه‌ی بلیط‌ها رو بگو.
-‌ اول تو باید یه سری چیزها رو بهم توضیح بدی.
سکوت.
-‌ بلیط‌ها یه چیزه، توضیح منم باید یه چیز باشه. نه یه سری چیز.
نگاهم روی چهره‌اش ثابت می‌ماند. سعی دارم چیزی را درونش پیدا کنم. می‌گویم:
-‌ توضیح همونو می‌شنوم.
-‌ دوست داری چی باشه؟
و فوراً می‌پرسم:
-‌ عرفان واقعاً کیه؟
 
  • خفن
واکنش‌ها[ی پسندها]: mahban

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #77
نمی‌دانم انتظار چه واکنشی را دارم، اما اخمش کم‌رنگ‌تر می‌شود.
-‌ بدون سانسور و بدون مکث بهم میگیش و اگه توضیحت مطابق اون چیزی نباشه که می‌دونم من... .
-‌ تو چی‌کار می‌کنی؟ چه کاری از دستت بر میاد؟
-‌ در مورد بلیط‌ها هیچ چیز بهت نمیگم. چون این‌طور که معلومه عرفان نخواسته چیزی ازش بدونی.
لحنم محکم است، اما قلبم یک لحظه جا می‌زند. انگار که مرزی را رد کرده باشم که نباید رد می‌کردم. نگاهش کمی تغییر کرده‌است.
-‌ چی در مورد عرفان می‌دونی؟
-‌ بهت بگم که دروغاتو مرتب کنی؟
در تصویر بعد چشم‌هایش کمی تنگ‌تر می‌شود.
-‌ من هیچ‌وقت دروغ نمیگم.
و ادامه می‌دهد:
-‌ بهت که گفتم عرفان، برای بابام کار می‌کنه. همچنین، رفیق بیست سالمه.
سکوت کوتاهی بین‌مان می‌افتد.
-‌ حالا در مورد بلیط‌ها بهم بگو.
پوزخند می‌زنم.
-‌ خیلی زحمت کشیدی!
-‌ چیزی نیست که نتونم خودم برم و از عرفان بپرسم.
نفس بعدی‌ام سنگین است. لحظه‌ای چشمانم را می‌بندم و بعد زمزمه‌وار می‌گویم:
-‌ توی آخرین کشوی سمت چپ قفسه‌ی عرفان، یه مشت پرونده‌ی پزشکیه. بین‌شون یه پاکت پیدا کردم که توش دو تا بلیط بود. بلیط تهران به مسکو.
چیزی از نگاهش خوانده نمی‌شود. البته شاید در این تصویر.
-‌ تاریخش برای ۲۵ دسامبر بود و به اسم دو نفر بود.
نه. چشمانش کمی گشاد شده.
-‌ آدونیس چورگان و، پیوند شکوهی.
لحظه‌ای احساس می‌کنم که حتی پلک هم نمی‌زند.
-‌ یعنی چی؟
نگاهش روی صورتم ثابت مانده‌است. دو تصویر را رد کرده‌ام اما هنوز نگاهش را از من نگرفته.
-‌ باورم نمیشه نمی‌دونستی.
نفسش را آهسته بیرون می‌دهد. انگار چیزی درونش متلاطم شده باشد.
-‌ نمی‌دونستم.
-‌ حالت خوبه؟
یک قدم به عقب می‌رود، انگار که تمام اتاق کوچک شده باشد و بخواهد از حجم آن بیرون بزند.
-‌ من قرار نبود برگردم. تو هم... .
نگاهش درهم می‌رود. می‌گویم:
-‌ داری نقش بازی می‌کنی، نه؟
نمی‌دانم چرا، اما دلم می‌خواهد از این نزدیکی، از این مکالمه عقب بکشم. این دیگر یک سوال ساده نیست. چشمانش کمی تاریک‌تر می‌شوند.
-‌ یه بار دیگه بهم بگو بلیط‌ها کجا بود.
-‌ مگه نباید بری پیش عرفان و بخوابی؟
لحنم کمی لرزش دارد. او اما توجهی نمی‌کند.
-‌ اون تو آشپزخونه‌ست. گشنه‌اش بود. فقط یه بار دیگه بهم بگو کجا بودن تا مطمئن شم راست میگی.
-‌ توی کشوی قفسه کتاب‌، اولین کشو سمت چپ.
گمانم چشم‌هایش روی صورتم می‌لغزند.
-‌ اولین کشو سمت چپ.
زمزمه‌اش در اتاق می‌پیچد. لحظه‌ای بعد، سکوت عجیبی فضای اتاق را پُر می‌کند. تنها چیزی که می‌شنوم، صدای آرام قدم‌های اوست که در راهرو ناپدید می‌شود. ناخودآگاه، قلبم تندتر می‌زند. رفت اتاق عرفان.
بامبو را محکم‌تر در آغوش می‌فشارم. لحظاتی بعد، صدای نرم باز شدن کشو به گوشم می‌رسد. من حتی نمی‌توانم ببینمش، ولی می‌توانم تصور کنم که حالا با دقت پاکت را از میان پرونده‌ها بیرون می‌کشد، آن را در دستانش سبک و سنگین می‌کند، نگاهش روی اسامی درج‌شده روی بلیط‌ها قفل می‌شود.
بعد، چیزی که انتظارش را ندارم اتفاق می‌افتد.
صدای برخورد چیزی با زمین. نفسم را در سینه حبس می‌کنم. چه شد؟ آیا عرفان او را دیده؟ آیا چیزی پیدا کرده که انتظارش را نداشته؟
دلم می‌خواهد از جا بلند شوم، به راهرو بروم و ببینم چه خبر است، اما پاهایم انگار به زمین چسبیده‌اند. تنها کاری که می‌کنم این است که گوش تیز کنم. صدای خش‌خش کاغذی می‌آید. چند ثانیه بعد، صدای در که آرام بسته می‌شود.
لحظات بعد، صدای قدم‌های او بازمی‌گردد. این بار، محکم‌تر. سریع‌تر. درب اتاق با صدای خشکی بازتر می‌شود و آدونیس دوباره در آستانه‌ی در ظاهر می‌شود. اما این‌بار... چیزی در چهره‌اش عوض شده است.
 
  • متحیر
واکنش‌ها[ی پسندها]: mahban

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #78
نگاهش مستقیم روی من قفل شده. بی‌حالت. سنگین. پاکت را در دست دارد، اما آن را باز نکرده.
-‌ یعنی چی؟
صدایش آرام است، ولی وزنی در آن نهفته که باعث می‌شود لرزی نامحسوس از ستون فقراتم عبور کند.
-‌ چی شده؟
او همچنان کنار در ایستاده، در را می‌بندد. بدنش نیمه چرخیده به سمتم، اما نگاهش به من نیست. انگار هنوز دارد در ذهنش چیزهایی را کنار هم می‌چیند، ولی حرکاتش دیگر آن آرامش همیشگی را ندارد. کسی که همیشه همه‌چیز را کنترل می‌کند، حالا خودش در یک بن‌بست گیر افتاده است.
با حرص چیزی را به روسی زمزمه می‌کند، کلماتی که برایم بیگانه‌اند اما از لحنش می‌توانم حدس بزنم که ناسزاست.
کلافه می‌شوم. دست‌هایم را مشت می‌کنم و تقریبا داد می‌زنم:
-‌ تو رو جون جدت فارسی حرف بزن! وقتی از این زبون مزخرف استفاده می‌کنی اعصابم داغون می‌شه.
در تصویر بعد گاهش به من می‌افتد، چیزی میان تمسخر و خستگی در چشمانش است.
-‌ داغ نکنی جوجه.
پوزخند می‌زند، اما خیلی زود اخم‌هایش برمی‌گردند. با قدم‌های تند دور اتاق راه می‌رود، انگشتانش را لای موهایش می‌کشد، زیر ل*ب چیزهایی می‌گوید که مفهوم‌شان را نمی‌فهمم، انگار با خودش حرف می‌زند.
-‌ عرفان باید یه سری توضیحات بهم بده.
و ناگاه متوجه می‌شوم که به سمت در می‌چرخد و دستش را روی دستگیره می‌گذارد، انگار عجله دارد که همین حالا از این اتاق بیرون بزند، ولی قبل از اینکه در را باز کند، از روی تخت پایین می‌پرم و مستقیم مقابلش می‌ایستم.
نمی‌گذارم برود.
-‌ کسی که قرار بود بهم توضیح بده تو بودی و تا توضیحی نشنوم، نمی‌ذارم بری.
تصویر عوض می‌شود. با حالتی که انگار دارد به یک مانع بی‌اهمیت نگاه می‌کند، سرش را کج کرده‌است.
-‌ چقدر هم که مانع بزرگی هستی!
اما من عقب نمی‌روم. دست‌هایم را در هم گره می‌کنم و چانه‌ام را بالا می‌گیرم.
-‌ آدونیس لطفاً... ببین چقدر قرار گرفتن توی یه عمل انجام شده مزخرفه! بعد فکر کن من همیشه تو این خونه همین حس رو دارم.
لحظه‌ای سکوت بین‌مان می‌افتد. او به من زل زده، چشمانش کمی تنگ شده‌اند، انگار دارد چیزی را درونم بررسی می‌کند.
-‌ کسی تو رو توی عمل انجام شده قرار نداده.
لبخند تلخی می‌زنم و سرم را به طرف تخت می‌چرخانم.
-‌ پس اون بلیط‌هایی که رو تخت افتادن چی‌ان؟
به گمانم نگاهش مسیر نگاه من را دنبال می‌کند. پاکت همچنان آن‌جا افتاده، کمی چروکیده، مثل رازی که ناگهان از تاریکی بیرون کشیده شده باشد. با لحنی که کمتر از همیشه مطمئن است، می‌گوید:
-‌ می‌بینی که خودمم قضیه‌شون رو نمی‌دونم. من به مسکو ممنوع‌الورودم، تو هم که چیزی به اسم پاسپورت نداری. شاید هم به خاطر فرار از تیمارستان جفتمون ممنوع‌الخروج باشیم، اما این‌که چطور تونسته این بلیط‌ها رو بگیره... واقعاً جای سوال داره.
سرش را پایین انداخته و انگشتش را روی شقیقه‌اش گذاشته‌است، انگار دارد چیزی را در ذهنش مرور می‌کند.
-‌ البته گرفتن بلیط‌ها که کاری نداره... .
نفسش را تند بیرون می‌دهد.
-‌ یعنی انقدر احمقه که ندونه تو فرودگاه چی در انتظارمونه؟
حرفش یک لحظه در هوا معلق می‌ماند، بعد من با لحنی که کمی تیزتر از قبل است می‌پرسم:
-‌ اصلاً من چرا باید بیام مسکو؟
عبوسی در چهره‌اش می‌نشیند، اما جوابی نمی‌دهد. دندان‌هایم را روی هم می‌فشارم.
-‌ به این بخش داستان هم فکر کردی؟
سکوتش سنگین است و آن لحظه، انگار چیزی درونم به هم می‌ریزد. او می‌داند. ل*ب‌هایم را تر می‌کنم، اما قبل از اینکه چیزی بگویم، در تصویر بعد خودش نگاهش را از من می‌گیرد. می‌خواهم دوباره حرف بزنم، اما این‌بار خنده‌ای کوتاه، خسته و تلخ از ل*ب‌هایم بیرون می‌آید.
-‌ پس در مورد این بخشش می‌دونی.
او چیزی نمی‌گوید.
-‌ منو باش... با این ادا اطوارات گفتم می‌تونم بهت اعتماد کنم.
انگار این حرفم بالاخره چیزی را در او تکان می‌دهد. نفسش را محکم بیرون می‌دهد و متوجه می‌شوم که یک قدم به جلو برمی‌دارد.
-‌ من ادا اطواری ندارم. میگم که در مورد این کوفتی‌ها هیچی نمی‌دونم!
اما حالا دیگر به کلماتش اعتماد ندارم. با حرکت سر به سمت پاکت اشاره می‌کنم.
-‌ برو بذار سر جاشون.
-‌ چرا؟ باید بهش نشون‌شون بدم.
ل*ب‌هایم را به هم می‌فشارم. لعنتی. چرا هیچ‌چیز را نمی‌فهمد؟
-‌ احمقی؟ فکر کردی بهت راستشو میگه؟ اگه دوست داشت چیزی بدونی، همون روز اولی که بلیط‌ها رو گرفت بهت می‌گفت.
حالا دیگر واضح است که حرف‌هایم روی او اثر گذاشته‌اند، اما همچنان مقاومت می‌کند.
-‌ پس میگی چی‌کار کنم؟ کارآگاه‌بازی کنم؟ عین تو؟
سینه‌ام بالا و پایین می‌رود. چشم در چشمش، با لحنی که محکم‌تر از احساسم است، می‌گویم:
-‌ برای اولین‌بار، خودت برو دنبال حقیقت. نه این‌که بشینی و فقط چیزایی رو قبول کنی که بهت گفته می‌شن.
 
  • تشویق
واکنش‌ها[ی پسندها]: mahban

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 7) مشاهده جزئیات

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
بالا پایین