• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

پناه

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-29
نوشته‌ها
155
سکه
750
کوبش آهنگ و چرخش رقص جوانان، مانند پتکی بر سرش کوبیده میشد و بر جمجمه‌اش فرود می‌آمد. بوی عطرهای در هم تنیده و مخلوط شدنش با بوی سیگار به حالت تهوعش می‌افزود و در معده‌اش طغیان به راه می‌انداخت. سوزن‌سوزن شدن نوک انگشتانش مانند زنگ خطری بود برای آغاز تحمل دردهای هر روزه و نیاز خود را غرق کرده بود در دنیای رنگارنگ بیرونی که به طور عجیبی با دنیای سرد و سیاه و توأم با درد درونش در تضاد بود.
لبخند میزد، گاهی قهقهه‌ای رها می‌کرد، اما رنگ پریدگی زیر آن آرایش ظریف از چشم تیزبین دو برادر پنهان نماند؛ سامیار نگران و مضطرب و کامیار تحلیل‌گر و آرام، هر دو او را زیر نظر داشتند.
پشت میزی که خالی بود نشست و سعی کرد شب زیبا و پر از احساس برادر را خراب نکند. شاید این آخرین تولد نریمان بود که در آن حضور داشت و فکر به این موضوع قلبش را به درد آورد. یعنی مرگ تا چه اندازه به او نزدیک است؟ بابد
منتظر می‌ماند کسی بمیرد تا او زنده بماند؟ زنده‌ماندن به بهای مرگ دیگری! در ذهنش به مضحک‌ترین و در عین حال وحشتناک‌ترین معاملهٔ هستی تبدل شده بود.
کامیار در صندلی روبرویش جای گرفت و آرامش ذاتی‌اش را به او تزریق کرد و نیاز آغازگر صحبت شد:
- خب... چه خبر؟!
- از کی و از چی؟
- از کار، زن و بچه... همکار.
کامیار خنده بی‌نظیری سر داد:
- حالا چرا همکار؟
- می‌دونم از زن خبری نیست از همکارات خبر بگیرم حداقل.
سامیار چند قدم دورتر ایستاده بود. نگاهش میان جمع و نیاز در نوسان بود و بار دیگر در دلش هزار لعنت فرستاد به گریزان بودنش از جمع.
کامیار جدی شد:
- حالا من بپرسم. چه خبر از زندگی؟
نیاز هم جدیت را به چهره‌اش دعوت کرد:
- تو که خوب می‌دونی.
- به خودت سخت نگیر، تو قراره زندگی کنی نه دیگران که نگران حرف مردمی.
- من با حرف مردم کاری ندارم دلم به دیدن پدرم رضا نیست.
و باز کامیاری که سعی داشت بار روانی این مدت را با حرف زدن از دوش نیاز بردارد.
- تو فرار کردی!
نیاز کمی عصبی شد و اخم را مهمان صورت ظریفش کرد.
- اون چی؟
با دست به نریمان اشاره کرد که با پسر عمویش مشغول صحبت بود.
- نریمان چرا دو دستی چسبیده به اون خونه؟
و باز کامیار مهربان، لبخند آرامش بخشش را تجدید کرد آرام و پدرانه.
- تو چرا رفتی؟
نیاز متاثر ادامه داد:
- رفتم چون نمی‌تونستم کسی رو جای مادرم ببینم. اون زن اومد توی خونه مادرم، آشپزخونه‌اش، اتاقش... تو یه پسری کامی امکان نداره بفهمی که به عنوان یه دختر چه ضربه‌ای خوردم.
- می‌فهممت! می‌دونی چرا نریمان پابند اون خونه شده؟ چون تمام خاطرات بچگی و نوجوانیش اون‌جا بوده...
بچگی تو، جوونی مادرش. با اون خاطرات بیدار میشه و می‌خوابه... به هر حال باید منطقی به این قضیه نگاه کنی. اون دختر عذاب وجدان داره.
سپس با سر به نگین اشاره کرد که کناری ایستاده بود و به کسی توجهی نداشت.
دستان نیاز شروع کردند به لرزیدن؛ آن لرزش آشنا که همیشه با خشمش می‌آمد. احساس کرد کامیار هم مثل نریمان، نگین را بی‌تقصیر می‌داند. بغض درونش جایش را به آتشی سوزان داد. از جا برخاست و با صدایی که لرزش کنترل‌شده‌اش، همه‌ی نفرت سال‌های اخیر را فریاد میزد‌ غرید:
- به درک.
 

پناه

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-29
نوشته‌ها
155
سکه
750
دستی روی دست لرزانش نشست. سر بلند کرد و چشمانش به چشمان برادر گره خورد. دست نیاز، شبیه شاخه‌ای خشکیده در میانه‌ی طوفان بی‌جان می‌لرزید و تنها فشردن آرام نریمان بود که اندکی طوفان درونش را فرو می‌نشاند. نگاه نریمان پر از امید بود؛ امیدی که سعی داشت مرهمی بر زخم‌های خواهر شود، اما همان لحظه، نحیفی و رنگ‌پریدگی چهره‌ی نیاز چون خنجری در قلبش نشست. دلش برای دختر سبکبال سال‌های بودنِ مادر تنگ شده بود؛ همان دختری که با خنده‌های رها و کودکانه‌اش خانه را زنده می‌کرد. حالا اما این موجود خسته و مچاله، هیچ شباهتی به آن دختر نداشت.
- باز چی عصبیت کرده؟
لبخند محو و تصنعی بر لبان نیاز نشست.
- هیچی.
نگاهش را از نریمان گرفت و در همان لحظه چشمش به نغمه افتاد. نغمه، گوشی را روی گوشش می‌فشرد و آرام و بی‌صدا از سالن خارج میشد. نگاه نیاز باریک و پرسشگر به دنبال او دوید. چیزی در دلش فرو ریخت؛ انگار نغمه چیزی را پنهان می‌کرد، چیزی که قرار نبود او بداند. حسش هیچ‌وقت به او خیانت نکرده بود.
فضای مملو از رقص، نور و موسیقی با حضوری ناگهانی سنگین شد. نادرخان با آن ابهت ذاتی، گام‌های بلند و کت‌وشلوار اتوکشیده‌اش مثل کوهی از غرور وارد شد. هنوز همان بود؛ همان غرور، همان طمأنینه در قدم‌ها، همان نگاه نافذ. چیزهایی که نریمان هم از او به ارث برده بود به‌جز غرور.
در اعماق دل نیاز دلتنگی برای پدر مثل توده‌ای از مه بود؛ چیزی که نمی‌توانست انکارش کند. اما در چهره‌اش هیچ اثری از این دلتنگی نبود. آن‌قدر درگیر فرو خوردن آن حس بود که دیر متوجه دست حلقه‌شده‌ی روناک بر بازوی نادرخان شد. دستی که مانند زنجیر دور بازوی پدر پیچیده بود؛ زنجیری که بیش از هر زمان دیگری معنای جایگزینی و خیانت را در ذهن نیاز پررنگ‌تر کرد.
در همان لحظه، برق زنگ خطری در چهره‌ی نگین جرقه زد. چشم‌های بی‌قرارش میان جمع دوید و روی نیاز میخکوب شد. نیازی که بیش از هر وقت دیگری سرد و ناخوانا به نظر می‌رسید. نریمان بی‌درنگ در سمت راست خواهر ایستاد و کامیار در سمت چپش؛ دو نفر که حس می‌کردند او آماده‌ی انفجار است. فضا بوی تنش می‌داد، بوی خفقان. سامیار از دور صحنه را می‌نگریست، با نگاهی قفل‌شده و ذهنی پر از پرسش. چیزی در این میان می‌لنگید؛ گویی رازی بزرگ در جریان بود که او از آن بی‌خبر مانده بود و هم‌زمان، حضوری که چون سوزشی پنهان در دلش شعله می‌کشید، کامیار بود؛ کامیار کنار نیاز. حضوری که انگار سهم او بود که به غارت رفته بود.
نریمان آرام زیر گوش خواهر التماس کرد:
- خواهش می‌کنم... .
نیاز بی‌آن‌که پاسخی بدهد، قدمی جلو گذاشت. صدای ضربان قلبش در گوش‌هایش می‌کوبید؛ سنگین، سرد، دلتنگ. پارادوکس عجیبی بود؛ هم دل‌تنگ باشی و هم گریزان از مردی که مقابلت ایستاده است.
با قدم دوم به نادرخان رسید و تمام جان نحیفش را در آغوش پدر دفن کرد.
 

پناه

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-29
نوشته‌ها
155
سکه
750
- به خونه خوش اومدی.
صدای بم و خش‌دار پدر، مثل غرشی در گوشش پیچید. هر قدر هم که می‌خواست انکار کند، دلش برای همین صدا، همین آغوش سنگین و پُرصلابت تنگ شده بود. یک قدم عقب رفت و بی‌اختیار به عادت مادر، دست به سوی کت پدر برد تا چروک‌های فرضی لباسش را صاف کند. نادرخان که نیّت دخترش را خوب می‌شناخت، ناگهان مچ دست او را گرفت. نگاه هشدارآمیزش چون میخی در جان نیاز فرو رفت. نیاز، بی‌پناه چشم به زمین دوخت.
صداها! امان از صداها! هرکدام‌شان همچون موجی خشن بر جمجمه‌اش می‌کوبیدند و هر ضربه، پالس‌های خش‌دار را در اعماق مغزش می‌فرستاد و دردهای قدیمی را بیدار می‌کرد.
نریمان که سنگینی حاکم را دید، فرصت را غنیمت شمرد. جلو آمد، پدر و روناک را با لبخندی سرسری در آغوش گرفت و سعی کرد فضای پرتنش را آرام کند.
- ممنون که اومدید بابا... باعث افتخاره روناک جون.
لبخندی زینت‌بخش چهره‌‌ی روناک شد.
- عمرت با عزت و طولانی عزیزم.
سپس نادرخان با حرکتی مقتدرانه دستش را بالا آورد و نگین را به سوی خود خواند. نیاز نفسش را حبس کرد. او از عادات پدرش خوب خبر داشت؛ میخ را تا محکم در زمین نمی‌کوبید، دست از سر کسی برنمی‌داشت. تمام‌قد ایستاد و صحنه را تماشا کرد؛ صحنه‌ای که بیشتر به نمایشی از قدرت شباهت داشت تا دیداری خانوادگی.
نگین با اضطرابی آشکار نزدیک شد. به‌محض رسیدنش، نادرخان دست را پشت کمر او برد و از پهلو به خود چسباند. و تیر آخر شلیک شد. نگین، چشم‌ها را بست و قطره اشکی بی‌اجازه روی گونه‌اش غلتید. نریمان ل*ب گزید، روناک با زحمت سعی کرد لبخند را از چهره‌اش فراری ندهد.
و اما نیاز همانند پدر، چهره‌ای خنثی بر صورت داشت؛ خنثای خنثی. از درون متلاشی بود، اما در ظاهر بی‌تفاوت و آرام.
صدای نادرخان، مسلط و مطمئن مثل فرمانی غیرقابل‌انکار در فضا طنین انداخت:
- پیشاپیش برگشتت به عمارت رو تبریک گفتم.
چشم در برابر چشم. نیاز با صدایی سرد و شمرده پاسخ داد:
- تبریک شما دلیل این‌که پذیرفته باشم نیست.
نادر قاطع بود، صدایش همچون لبه‌ی فولاد تیز و برنده بود:
- امشب!
و تمام.
روناک اعتراض کرد:
- نادر!
اما نادرخان تنها با نیم‌نگاهی او را ساکت کرد. نیاز لبخندی ساختگی و اجباری بر ل*ب نشاند.
- میرم وسایلم رو جمع کنم.
صدایش آرام بود اما مثل تکه یخی که در آب رها شود، سرد و بی‌احساس بود.
نادرخان بی‌آن‌که نگاهش را از نگاه دخترش بگیرد، خطاب به سامیار صدا بلند کرد:
- سامیار جان.
- بله.
صدای سامیار کمی لرز داشت و انگار از دوردست‌ها به گوش می‌رسید.
نادر همچنان با چشمانی میخکوب‌شده بر دختر، شمرده و محکم گفت:
- لطفاً نیازم رو ببر خونه‌ی مادربزرگش. کارش که تموم شد، بیارش عمارت.
هوای سالن سنگین شد. سامیار که میان فرمان نادرخان و نگاه مبهم نیاز گرفتار بود، سرگردان به سمت در چرخید. کوهیار هم بی‌صدا کنارش قدم برداشت تا برای آوردن ماشین بروند.
 

پناه

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-29
نوشته‌ها
155
سکه
750
***

نیمه شب بود و سکوتی سنگین روی حیاط عمارت سایه انداخته بود، همان سکوتی که حتی صدای پای رهگذران هم نمی‌توانست آن را بشکند. چراغ‌های دیواری با نور زرد و ملایم، راه سنگ فرش را روشن کرده بودند و شاخ و برگ‌ درختان زیر نسیم آرام، بی‌قرار تکان می‌خوردند.
سامیار با چمدانی در دست از میان درب بزرگ آهنی عبور کرد. قدم‌هایش محکم بودند، اما درونش لبریز از تردید. پشت سرش نیاز قدم برمی‌داشت. سرش بالا، چهره‌اش سنگی، ل*ب‌هایش بسته؛ امان از آن چشم‌ها، چشم‌هایی که فاش می‌کردند که این استواری، نقابی بیش نیست و با هر پلک زدن، شکست درونی‌اش فریاد می‌کشید.
سه سال بود که پایش به این عمارت نرسیده بود. سه سالی که دیگر مادر در این خانه نبود و زنی دیگر جای او را تصاحب کرده بود. هر آجر، هر پنجره، هر درخت، خاطرات مادر را در خود حک کرده بودند و نفس کشیدن در این فضا برای نیاز، چیزی شبیه بلعیدن تکه یخی سنگین بود که راه گلو را می‌بست.
درب ورودی گشوده شد. نگین با اضطرابی آشکار خود را به حیاط رساند. پشت سرش روناک با لبخندی تصنعی و پر از دلهره و نریمان که رنگ به رخسار نداشت. هیچ‌کدام‌شان دل خوشی از این اجبار نداشتند، حتی روناک که حالا بانوی این عمارت بود از ته دل آرزو می‌کرد ای کاش نیاز با پای خود و به میل قلبی، نه با فرمانی سختگیرانه به عمارت، خانه پدری، و مأمن امن و آرامش مادری برمی‌گشت.
نریمان قدمی جلو نهاد:
- خوش اومدی عزیزم.
تزلزل، نگرانی و اضطراب در لرزش صدایش موج میزد.
و نگین به خود اجازه سخن گفتن داد:
- دوست داشتم با میل خودت برگردی.
و نیازی که هیچ عکس‌العملی نشان نمی‌داد، اما با قدم‌های سست و لرزان به راه خود ادامه می‌داد.
- خوشحالم نیاز جان. همه‌چیز هنوز مثل قبله دخترم.
و عجیب دخترم گفتن‌های روناک تیغ میشد و در زخم‌های عمیق و قدیمی فرو می‌رفت‌. کاش میشد روحش را شکافت و زخم‌ها را نمایان کرد تا انصاف به خواب رفته‌شان بیدار شود. دست از سر خاطره‌های کهنه بردارند و زخمی به کلکسیون زخم‌هایش اضافه نکند.
سامیار سرش را پایین انداخته و در کنار پله‌های ورودی ایستاد. نمی‌توانست این خانواده، مخصوصاً پدر و پسر را درک کند. نمی‌توانست بفهمد چه چیزی آنها را وامی‌دارد تا این دختر را با چنین بی‌رحمی به خانه برگردانند. در دلش غوغایی به پا بود، اما زبانش قفلی به بزرگی اجبار به خود آویخته بود.
در همان لحظه پشت پنجره طبقه بالا، نادر خان ایستاده بود، قامتش مثل همیشه برافراشته و چهره‌اش سخت و مغرور. دستی به پشت کمر بسته و دستی دیگر روی شیشه پنجره. مثل مجسمه‌ای از سنگ بود که فقط چشم‌هایش زنده بودند و از آن بالا دخترش را نگاه می‌کرد، دختری که در ظاهر سربلند و استوار قدم برمی‌داشت، اما هر خط از نگاهش فریاد میزد که از درون، آرام‌آرام فرو می‌ریزد.
نیاز به سختی رو کرد به سامیار:
- اصلاً فکرشو نمی‌کردم که توسط شما برگردم این‌جا... به هر حال ادب حکم می‌کنه که ازتون تشکر کنم. ممنون جناب کاردان. شب خوش.
با زبان بی‌زبانی می‌خواست سامیار را راهی خانه خود کند تا کلامی به خطا بر زبانش رانده نشده است.
سامیار سری به احترام برای نادرخان تکان داد و با قدم‌های بلند از عمارت دلتنگی بیرون رفت.
نریمان با دستان لرزان چمدان را برداشت و همراه خواهر شد. دوست داشت این بازگشت رنگ دیگری داشته باشد؛ نه از سر اجبار بلکه با انتخاب. نه تلخی بلکه با آرامش، اما چه سود؟ آرزوهایی که همیشه در جای خود اتفاق نمی‌افتند، بیشتر از هر چیزی دل را می‌سوزانند.
نادر خان پلک بر هم نگذاشت، ل*ب‌هایش بی‌حرکت بودند، اما سنگینی هزار حرف نگفته را در خود حمل می‌کردند. شاید غرورش اجازه نمی‌داد بر زبان بیاورد، اما قلبش برای همزاد گلاره می‌تپید و ضرب می‌گرفت. خودش خوب می‌دانست این بازگشت، بازگشت یک فاتح نیست بازگشت دختری است که میان عشق و نفرت، گذشته و آینده، جبر و اختیار، ایستاده و قدم پس نخواهد کشید. طرف صحبتش نیاز است نیازی که نه تنها چهره، بلکه رفتار و روحیات گلاره را به ارث برده است.
 

پناه

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-29
نوشته‌ها
155
سکه
750
***

با گذشت چند روز از آن ماجرا، سامیار دیگر آن آدم سابق نبود. پرخاشگر، عصبی و خاموش شده بود. به بهانه‌های بی‌اهمیت کارگرانش را اخراج می‌کرد، در کارها زود از کوره درمی‌رفت و سعی داشت هر طور شده از روبه‌رو شدن با نریمان اجتناب کند. نگاهش را از او می‌دزدید؛ گویی خودش را خائن می‌دانست و مستحق مجازات. در خانه با هیچ‌کس سخن نمی‌گفت. دور میز غذا بیش از پنج دقیقه نمی‌نشست و به‌ندرت لقمه‌ای در دهان می‌گذاشت. این سکوت و رفتار سرد، مادر و پدر را به شدت نگران کرده بود.
آن شب، همه دور میز نشسته بودند جز کامیار. صدای زنگ در بلند شد. سامیار بی‌آن‌که حتی نگاهی به پدر و مادر بیندازد، تشکری کوتاه زیر ل*ب گفت، دکمه آیفون را فشرد و بی‌درنگ از پله‌ها بالا رفت تا در اتاقش پناه بگیرد.
پدر و مادر نگاهی نگران به هم انداختند؛ نگاهی که از چشم تیزبین کوهیار مخفی نماند. لحظه‌ای بعد، صدای باز شدن در آمد و کامیار با کیف در دست و چهره‌ای خسته، اما پرانرژی وارد شد. سلام پرشوری نثار جمع کرد، اما با پاسخ سرد و بی‌رمقشان روبه‌رو شد.
مادر لبخند زد و سعی کرد اضطرابش را پشت همان لبخند پنهان کند:
- سلام کامیار جان، خسته نباشی مادر... بجنب که مادر زنت دوستت داره!
کامیار لبخند پهنی زد، دست‌هایش را باز کرد و با ژستی اغراق‌آمیز گفت:
- بایدم دوستم داشته باشه! داماد به این جنتلمنی از کجا بخواد پیدا کنه؟
خانه از خنده‌شان پر شد و فضا برای لحظه‌ای نرم شد. کامیار کتش را درآورد و در حالی که قصد رفتن به سرویس داشت، کوهیار که غذایش را تقریباً تمام کرده بود، سرش را پایین انداخت و آرام گفت:
- کامیار... .
برادر بزرگ‌تر ایستاد و برگشت:
- جانم؟
- میشه باهات حرف بزنم؟
- حتماً، زمان و مکانش رو تو تعیین کن.
کوهیار کمی مکث کرد، بعد با قاطعیتی که کمتر از او دیده بودند گفت:
- الان... همین‌جا.
فضا در لحظه‌ای سنگین شد، اما جمع کوچک خانه حس کرد چیزی جدی در راه است. همه از دور میز بلند شدند و به سمت سالن رفتند. کامیار با لبخندی شوخ برای کاستن از جدیت فضا ل*ب به سخن گشود:
- من دربست در اختیارتم مهندس کوچولو!
اما کوهیار نمی‌خندید. بی‌قرار و مضطرب به نظر می‌رسید. انگشتانش را در هم گره کرده بود و زیر نگاه منتظر و سنگین دیگران به سختی ل*ب گشود:
- شاید حرفام ناراحت یا نگرانتون کنه... من فقط سه ماه تا کنکور وقت دارم و از بقیه بچه‌ها عقب‌ترم، اما اون چیزی که اذیتم می‌کنه درس نیست... یه چیز دیگه‌ست.
پدر با نگرانی پرسید:
- باز بچه‌های بزرگ‌تر اذیتت کردن؟
کوهیار نفس عمیقی کشید و گفت:
- نه... من... من... !
کامیار که تا آن لحظه ساکت بود، آرام کنارش نشست. لحنش مثل همیشه نرم و دلگرم‌کننده بود:
- اینایی که گفتی یعنی داری طفره میری داداش. می‌دونم یه چیزی ته دلت سنگینی می‌کنه. دیشب هم بیشتر از همیشه منتظرت بودم. حالا که خودت خواستی جلوی مامان و بابا حرف بزنی، یعنی به اندازه کافی مرد شدی و ما رو امن‌ترین آدمای دنیا می‌دونی. پس بگو، ما سراپا گوشیم.
کوهیار چند لحظه سکوت کرد. نگاهش بین همه‌شان چرخید، بعد با لرزش صدایی که از عمق دلش می‌آمد، گفت:
- می‌خوام... می‌خوام به داداش بگین از این خونه بره!
و سکوت مثل پتک بر سرشان فرود آمد.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 2) مشاهده جزئیات

بالا