• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

pen lady

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-28
نوشته‌ها
70
سکه
344
آریا سریع نگاهش را به صفحه‌ی گوشیش دوخت و در کمال تأسف دلبر قطع کرده‌بود. پوفی کشید؛ انگار که قسمت نبود دو کلامی با هم حرف بزنند. آن از صبح که با آمدن خاطره سریع خداحافظی کرد و رفت و این هم از الان که تماس را قطع کرده‌بود. بی‌حوصله نگاهش را به افشینِ منتظرِ جواب دوخت و گفت:

- طرف صاحب‌خونه‌ست، اصلاً نذاشت حرف بزنم سوار شد و گفت برو.

افشین خندید و با تأسف سرش را تکان داد. سپس بعد از اندکی سکوت قدمی به برادرش نزدیک شد و با لحنی آرام اما وسوسه انگیز گفت:

- امشب قراره یه مهمونی بزرگ برگذار بشه.

آریا بدون نگاه کردن به او خود را روی مبل انداخت و چشمانش را بست و خسته زمزمه کرد:

- من نمیام.

- چرا؟!

- چون قول دادم بچه‌ی خوب و صالحی بشم.

افشین با لبخندی شیطنت‌آمیز روی مبل روبه‌روی او نشست و پرسید:

- حتی اگه بگم میزبان مهمونی یاسره؟

آریا ساعد دستش را که روی چشمانش گذاشته‌بود، برداشت و با چشمانی نیمِ‌باز که نشان از خستگی او بود و لبخندی کوچک گفت:

- عوضی!

افشین خندید و به مبل تکیه داد و با هیجانی که در صورت مردانه‌اش هویدا بود، شروع به سخن گفتن کرد:

- می‌خوام اون‌جا اجرا کنم... البته یاسر ازم خواسته. انگار که چند تا خواننده و موزیسین معروف قراره بیان، بهم نگفت کیا هستن ولی گفت اگه امشب بترکونم می‌تونم یه سکوی پرتاب پیدا کنم. ازت می‌خوام تو هم بیای و به داداشت کمک کنی.

آریا سر جایش نشست و به جلو خم شد و آرنج‌هایش را روی زانوهایش گذاشت.

- من اگه برم برای چیز دیگه‌ای میرم داداش بزرگه.

افشین با لودگی مثل او خم شد و با چشمانی گرد گفت:

- ولی تو به مامان قول داده پسربچه‌ی خوب و صالحی بشی.

سپس با نامردی خندید، آریا نیز همانند او خندید و گفت:

- به عنوان تماشاچی میرم.

ابروهای برادرش بالا پرید و با تکان سر به نشانه‌ی «خر خودتی» گفت:

- آها تو راست میگی... ولی اینم بگم برنامه‌ی شما از ۲ شب به بعد شروع میشه.

سپس چشمکی زد و از جا برخاست و همان‌طور که به سمت در می‌رفت گفت:

- ساعت هشت میریم.

آریا «باشه‌»ای گفت و دوباره چشمانش را بست که در یک لحظه‌ جرقه‌ای در ذهنش زده شد. با تردید قبل این‌که برادرش از دیدش خارج شود، با ولومی بلند پرسید:

- می‌تونم با خودم یکی رو بیارم؟

- آره اصل این مهمونیا اینه که پارتنر داشته‌باشی.

لبخند روی ل*ب آریا نشست و گوشی‌اش را برداشت و مشغول شد.

***

با استرس توصیه‌های آخرش را کرد و با خداحافظی از دوستش، آتنا، آرام در خانه را گشود و از خانه خارج شد. با هزار و یک دروغ خانواده‌اش را راضی به آمدن به خانه‌ی آتنا برای خواب کرده‌بود و حال با هماهنگی با آتنا، قصد رفتن به سر قرار با آریا را داشت. آریا به او گفته‌بود خود را آماده کند، چون قرار است به یک مهمانی مجلل بروند. اول کمی اصرار به نیامدن کرد، ولی آخرش کوتاه آمد و آدرس خانه‌ی آتنا را به آریا داد. پدر آتنا در جوانی از دنیا رفته و مادرش پیر و ناتوان بود. بیست سال بود که نمی‌توانست راه برود و بیشتر مواقع با خوردن قرص‌های خواب‌آور در عالم خواب و بیداری به‌سر می‌برد و این برای اویی که قصد داشت نیمه شب به خانه برگردد، گزینه‌ای مناسب بود. احساس می‌کرد برای رفتن به مکان مورد نظر چادر مناسب نیست، برای همین چادر سرش نکرده‌بود؛ اما تیپ خانمانه و پوشیده‌ای زده و کمی صورتش را آراسته بود.
 

pen lady

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-28
نوشته‌ها
70
سکه
344
استرس لحظه‌ای رهایش نمی‌کرد، اما در کنارش هیجانی دل‌نشین را تجربه می‌کرد. نگاهی به سر کوچه انداخت که ماشین آریا را دید؛ ماشین گران‌قیمتی که خیلی کم با آن به دانشگاه می‌آمد. سریع به‌سمت ماشین قدم برداشت و معذب از چادر نپوشیدنش، با سری پایین افتاده، درِ صندلی جلو را باز کرد. همین‌که سرش را بالا آورد، با حیرت چشم گرد کرد و هینی کشید. آریا عبوس روی صندلیِ جلوی ماشین نشسته و مردی خوش چهره با نیشی باز، کنارش روی صندلی راننده نشسته‌بود. آریا با نگاهی سخت و اندکی دلخور پیاده شد. درِ صندلیِ عقب را باز کرد و با لحن ملایم همیشگی‌اش که اکنون با نگاهش در تضاد بود، زمزمه کرد:
- سلام دلبر جان... بفرما.
دخترک با نگاهی خجالت‌زده که آن را به هر جا می‌دوخت غیر چهره‌ی آریا و گونه‌های گلگون، قدمی عقب رفت و گفت:
- من... من چیزه... میگم بهتره من نیام با شما...
ترسیده‌بود و دلش نمی‌خواست با دو مرد تنها به مراسمی که معلوم نبود پارتی است یا چیز دیگر برود. نمی‌خواست به خاطر یک سهل‌انگاری تا آخر عمر تاوان پس بدهد. آریا خواست چیزی بگوید که صدای سرد دختری از داخل ماشین شنیده شد:
- دختر خانم منتظر شما هستیم تا سوار شید.
صدای سوسن بود که مثل همیشه با بدخلقی اعلام حضور می‌کرد. هر چند که دلش می‌خواست بگوید:
- شازده ما معطل تو نیستیم اگه نمی‌خواستی بیای مزاحم ما نمی‌شدی.
ولی به برادر عزیزش قول داده‌بود که جلوی دختر مورد علاقه‌ی او زیاد از زبان تند و تیزش استفاده نکند. دلبر که صدای او را شنید، تا حدی از نگرانی‌اش کاسته شد. فکر این‌که هم‌نوعی همراهش باشد، کمی دل‌گرمی به او داد؛ ولی باز با تردید نگاهش را به نگاه آریا که اکنون دیگر گرم به نظر می‌رسید، دوخت. آریا دستش را با فاصله از پشت او قرار داد و مهربان گفت:
- سوسن خواهرمه... همراهمون میاد.
دلبر سرش را به آرامی تکان داد و سوار شد. نور کمی که درون ماشین وجود داشت، باعث شد دخترِ زیبا و خوش هیکلی را ببیند که به زیبایی موهای رنگ‌کرده‌ی استخوانیش را شنیون کرده‌بود. دختر پیراهنِ بلندِ مشکی و براق اما تنگی به تن داشت. طرز نشستن و نگاه کردنش مانند اصیل‌زاده‌ها بود و باعث می‌‌شد از نگاه کردن به او دست برنداری. سوسن وقتی نگاه خیره‌ی دلبر را دید، از گوشه‌ی چشم نگاه سریع و کوتاهی به تیپ و قیافه‌ی او انداخت. ساده! تنها کلمه‌ای بود که در ذهنش جولان می‌داد. ظاهر و تیپش به شدت ساده بود. زیبا بود، ولی باز هم او را هم رده‌ی خود و خانواده‌اش نمی‌دید. بی‌حوصله رو برگرداند که نگاه خیره‌ی برادرش را از آینه‌ جلوی ماشین دید. انگار که از او خواهش می‌کرد هوای آن دلبر ساده را داشته‌باشد. برای همین لبخند بزرگ و مصنوعی زد و به‌سمت دلبر برگشت و گفت:
- سلام دلبر جان.
دلبر لبخند کوچکی در جواب لبخند ظاهری او زد و گفت:
- سلام سوسن خانم.
سوسن اجباراً گفت:
- خوبه اومدی..‌. تو مراسم تنها بودم‌.
نگاهش به‌شدت سرد و سخت بود، لبخندش مصنوعی و سخنش انگار که از نظر خودش هم مسخره می‌آمد و این‌ها کاملاً برای دلبر روشن و عیان بود. برای همین مثل او مصنوعی خندید و تشکر کرد و سپس نگاهش را به بیرون از پنجره‌ی ماشینِ غول پیکر دوخت. در این بین تنها چیزی که اندکی آرامَش می‌کرد، بوی عطر آریا بود که باعث می‌شد چشم بسته و عمیق آن را بو بکشد. آریا اما مدام از حرص برمی‌گشت و به برادرش که با نیش باز نگاهش را بین او و دلبرمی‌چرخاند، چشم غره می‌رفت. نیم ساعت بعد به محل مورد نظر رسیدند؛ جایی که برای آن‌ها عادی بود، اما برای دلبر که وضع مالی چندان خوبی نداشت، آن خانه چون کاخی طلایی در میان دنیایی از گل و فواره بود. دخترک دهانش باز مانده بود و نمی‌توانست نگاه خیره‌اش را از آن‌جا بردارد‌. ماشین وارد محوطه‌ی درخت‌کاری شده با یک عالمه لامپ و فواره شد و به‌سمت پارکینگ رفت.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 2) مشاهده جزئیات

بالا