• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار

pen lady

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Jun 28, 2025
Messages
17
سکه
82
همهمه‌ای کلاس را فرا گرفته‌بود و آن مرد به‌سختی نگاه از دخترش گرفت و قصد رفتن کرد. انگار که سوژه‌ی یک ماه خاله‌زنک‌های دانشگاه پیدا شده‌بود، چون هر کدام گوشه‌‌ای برای یک‌دیگر پچ‌پچ کرده و نظرات فیلسوفانه‌ای می‌دادند. استاد که انگار قصد آمدن نداشت و دانشجوها از فرصت استفاده کرده و کلاس‌ را روی سر خود گذاشته‌بودند. بردیا اما در هپروت به سر می‌برد و به پشت سرش جایی که دخترک نشسته‌بود، نگاه می‌کرد. دارا و آریا در مورد مهمانی که شب قرار بود برگذار کنند، صحبت می‌کردند که ناگهان بردیا با لحنی متأثر زمزمه کرد:
- مثل یه نقاشی می‌مونه... نقاشی یه مونالیزای غمگین!
و بی‌اختیار لبخند کوچکی در انتهای سخنش بر ل*ب چسباند. آریا و دارا با تعجب به او خیره شدند، بردیا اما نگاه از دخترک سیاه‌پوش برنمی‌داشت. این کار بردیا باعث شد که دوستانش هم سربرگردانده و نیم نگاهی به نقاشی مخصوص او بیندازند. دختر کنار پنجره نشسته‌بود و نور ملایمی که از بیرون می‌آمد، صورت کشیده و رنگ‌پریده‌اش را نوازش می‌کرد. چشمان درشت و کشیده‌اش به نقطه‌ای از میز دوخته شده و موهای مشکی کوتاهش، صورتش را در برگرفته بود. انگار که در این دنیا نبود... گاهی لبان به هم دوخته‌‌اش را باز و سخنی را زمزمه‌وار می‌گفت و گاهی چشمانش را محکم می‌بست. دارا همان‌گونه که خیره‌‌اش بود، خطاب به دوستانش با لحن سفت و سختش زمزمه کرد:
- چه زیبا!
آریا اما با سکوت نگاهش می‌کرد، لرز ریز تن دخترک از نگاهش در امان نماند. غم انگار چو پرتوهایی از وجودش خارج شده و به‌سوی آریا می‌تابید و حس ناامیدی و اندوه را مهمان دل او می‌کرد. به‌سختی نگاهش را از او گرفت که ناگهان دلبر را دید، دلبر با تعجب نگاهش را بین او و دخترک غم‌زده رد و بدل می‌کند. آریا لبخندی کوچک برای دل‌گرمی‌اش زد و به میزش خیره شد. میل عجیبی برای نگاه کردن دوباره به آن بانوی سیاه‌پوش داشت، انگار که کنجکاوی‌اش را قلقلک می‌داد. دلش می‌خواست پرده از راز نهفته در قلب او بردارد، چه شده‌بود که دختری جوان مثل او این‌گونه افسرده و ترسیده شده‌بود؟ می‌خواست دلیل فاصله گرفتن او از دانشگاه را بداند و خیلی سؤال‌های دیگر که تنها در ذهن او شکل نگرفته‌بود، بلکه تمام دانشجو‌هایی که او را دیده‌بودند قصد فهمیدن آن‌ها را داشتند. بالاخره بعد از تأخیر طولانی استاد وارد کلاس شد و بلافاصله شروع به تدریس کرد، اما انگار نظر استاد نیز به دختر گوشه‌نشین کلاس، جلب شده بود. چون گاه و بی‌گاه نگاه حیرانش را به او دوخته و او را که معذب می‌شد و سعی می‌کرد و با خم کرد خود و فرو رفتن به زیر صندلی، خود را از نگاه بقیه در امان نگه‌دارد، رصد می‌کرد.
 

pen lady

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Jun 28, 2025
Messages
17
سکه
82
چشمان درشتش از هیجان گرد و لرزش تنش لحظه‌ای قطع نمی‌شد. استادشان با تعجب نگاهی به دخترک کرد و گفت:
- اگه حالتون خوب نیست می‌تونید برید بیرون.
نگاه مستقیم و خطاب شدنش توسط استاد بیشتر او را ترساند؛ به‌طوری که از صندلی، خود را به پایین سُر داد و پشت صندلی جلویی قایم شد. همه با حیرت به او خیره شده و باز هم پچ‌پچ‌ها شروع شد. خاطره که به پدر دخترک قول داده‌بود حواسش به او باشد، از جایش برخاست و با تردید به‌سمت او رفت. مانتویش را جمع کرده و روی دو پا نشست و نگاهی به چهره‌ی مظلوم النا انداخت که چون خردسالی، معصومانه اشک می‌ریخت و تیله‌های تیره‌ی زیبا و لرزانش را به زمین دوخته‌بود. آرام دستش را روی شانه او گذاشت که نگاه ترسان النا روی صورت ملیح و لبخند بانمک او نشست. خاطره کمی سرش را کج کرد و زمزمه‌وار گفت:
- عزیزم می‌خوای بریم بیرون یه آبی به دست و صورتت بزنی؟
النا لبان به هم دوخته‌شده‌اش را باز نکرد، عوضش خیره‌ی چشمان عسلی خاطره شد. خاطره به لبخندش وسعت داد و دست از شانه‌ی او برداشته و جلویش گرفت، گفت:
- بریم؟
النا با تردید آرام دستش را بالا آورد و در دست او قرار داد، خاطره از سردی دستش لحظه‌‌ای هنگ کرد. سپس به صورت رنگ‌پریده‌ی او خیره شد، احتمال داد که ضعف کرده‌باشد. دستش را کشید و همان‌طور که از جایش بلند می‌شد، دخترک را با خود بلند کرد. با نگاهی به استاد از او اجازه گرفت و سپس دستش را دور کمر النا حلقه و کمکش کرد تا از کلاس خارج شوند. دانشجو‌ها سکوت کرده و هیچ‌ک.س چیزی نمی‌گفت عوضش تا می‌توانستند دختر تازه وارد را رصد می‌کردند تا در موقعیت مناسب تبادل اطلاعات کنند. خاطره زمانی که در کلاس را بست، از جیبش شکلاتی برداشته و آن را باز کرد و مقابل دهان النا قرار داد. النا با تعجب نگاهش کرد، نمی‌توانست به او اعتماد کند. آن‌ها یک‌دیگر را نمی‌شناختند و این توجه‌ها و محبت‌های دخترک برایش ترسناک و گنگ بود. اما وقتی که چهره‌ی مهربان و لبخند ملایم او را دید، بی‌اختیار فاصله‌ای به لبانش داد. خاطره شکلات را در دهان او قرار داد و گفت:
- رنگت پریده عزیزم... می‌خوای بریم یه چیزی بخوریم؟
ترس آن کلاس که همه به او خیره بودند، انرژی و توان بدنیش را گرفته‌بود و کمی احساس ضعف و گرسنگی داشت، اما نمی‌توانست تنهایی جایی برود. برای همین با خجالت سرش را به معنای بله تکان داد، خاطره دستش را گرفت و به‌سمت سلف دانشگاه به راه افتاد در همان حال پرسید:
- اسمت چیه عزیزم؟
نیم نگاهی در انتهای سخنش به دخترک ساکت انداخت، وقتی سکوت ادامه‌دارش را دید با خود خیال کرد که شاید لال یا کر باشد تا این‌که زمزمه‌ی ضعیفی به گوشش خورد:
- النا.
سرش را کامل به‌سمت دختری که خود را النا نامیده‌بود گرداند و نگاهی به او که با خجالت سرش را پایین انداخته‌بود، کرد.
 

pen lady

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Jun 28, 2025
Messages
17
سکه
82
خاطره با ناز خندید که چال گونه‌ی کوچکی یک طرف لپش ایجاد شد.
- عزیزم... چه اسم قشنگی! منم خاطره‌م خوشبختم از آشنایی با تو.
خاطره! این نام زیبا لرزی به تن نحیفش می‌انداخت، او این نام زیبا و دل‌نشین را دوست نداشت. خاطره! این کلمه ناراحتش می‌کرد و باعث می‌شد یاد خاطره‌هایش بیوفتد. سرش را به سمت چپ و راست تکان داد و زمزمه کرد:
- نه‌نه... .
خاطره با تعجب نگاهش کرد، دست را روی شانه‌های او قرار و خواست آرامش کند، اما او به شدت خاطره را پس زد و عقب رفت. صورتش به طرز عجیبی سرخ شده‌ و انگار شوک‌عصبی به او وارد شده‌بود. اشک‌هایش بدون کنترلش می‌ریخت و زمزمه‌وار می‌گفت:
- نه... خاطره نه... خاطره نه...‌ .
دخترک از حالات عجیب النا ترسیده و سعی می‌کرد کم‌کم به او نزدیک شود تا او را بگیرد، در همین حال می‌گفت:
- باشه هر چی تو بگی، خاطره نه هر چی دلت می‌خواد صدام کن.
اما النا سخن‌هایش را نمی‌شنید، سرش را به شدت تکان می‌داد و با پنجه‌های کوچکش موهایش را چنگ می‌زد. خاطره به گریه افتاده‌بود، کسی آن‌جا نبود تا از او کمک بخواهد و اشک‌هایش بی‌گدار می‌ریخت. در مسئولیتی که قبول کرده، مانده‌بود و به اطرافش نگاهی می‌کرد تا اگر کسی از آن‌جا رد شد، از او کمک بخواهد. النا نفس‌های بلند و عمیقی می‌کشید به‌طوری که گلویش خرخر صدا می‌داد. انگار که در حال خفه شدن‌، بود. دستش را محکم بند گلو و سی*ن*ه‌اش کرده و چشمانش گرد شده‌بود. خاطره ترسیده جیغی کشید و سیلی محکم بر گوش النا کوبید تا به شوک عصبی او خاتمه دهد و همین‌گونه هم شد. چون چند ثانیه بعد دخترک بی‌حالی روی زمین افتاده و نفس‌هایش‌ کم‌کم ریتم منظمی به خود گرفت. خاطره با گریه روی زمین کنار او نشست و سعی کرد او را بلند کند، النا با بی‌حالی چشمانش را باز کرد و با او نگاه کرد. دوست جدیدش او را در آغوش گرفت و با پشیمانی گفت:
- ببخشید النا، ببخشید که زدم تو گوشت.
النا اما بی‌حال‌تر از آن بود که جوابش را بدهد، برای همین چشمانش را بست و خود را در آغوش او رها کرد. حدود ده دقیقه‌ای گذشت که هم اندکی توان و انرژی به تن بی‌جان النا بازگشت و هم گریه‌ی خاطره بند آمد. خاطره به النا کمک کرد از جا برخیزد و سپس به سمت سلف به راه افتاد. در آن‌جا النا را روی صندلی نشاند و برایش آب‌میوه‌ای گرفت و به خوردش داد، وقتی حال النا بهتر شد با ناراحتی گفت:
- الی منو ترسوندی دختر.
النا اما ساکت و سر به زير چیزی نگفت.
 

pen lady

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Jun 28, 2025
Messages
17
سکه
82
خاطره نیز برخلاف میلش سکوت کرد، دلش می‌خواست او را سوال‌پیچ کند و جواب انواع سوال‌هایی که در سرش می‌پیچید را بگیرد، اما النا از ابتدا سکوت کرده‌ و راه را برایش بسته‌بود. به صندلی تکیه داد و به او که مشغول نوشیدن آب‌میوه‌اش بود، خیره شد. چند دقیقه گذشت و النا در این فکر بود که او به پدرش قول داده‌بود چشم به روی سایه‌هایی که قدم‌قدم به دنبالش بودند، ببندد و قوی باشد؛ اما آن‌ خاطرات تاریک قصد نداشتند لحظه‌ای او را به حال خود رها کنند. خود نیز خسته شده‌بود، خسته بود از این‌که هر روز هر لحظه می‌ترسید، ترس تکرار آن روزها. ولی او قول داده‌بود به خانواده‌اش که شجاع باشد که... که دیگر نترسد! برای همین نفس عمیقی کشید و باری دیگر شهامت خود را جمع کرده و زمزمه کرد:
- بریم... کلاس؟
خاطره لبخندی زد و با کمی نگرانی گفت:
- عزیزم! دوباره حالت بد نمیشه بریم اون‌جا ؟
النا همان‌طور که سرش پایین بود، نگاهش کرد و مظلومانه سرش را برای تایید تکان داد‌، اما درونش پر از تردید بود. هر دو از جایشان برخاسته و در سکوت به‌سمت کلاس به راه افتادند و در کلاس آخرین ردیف را برای نشستن انتخاب کردند. انگار که قبل آمدنشان رئیس دانشگاه، استاد را به دفترش دعوت کرده و شرایط النا را برایش توضیح داده‌بود. چون از لحظه‌ی ورود تا انتهای جلسه و خروجش نگاهی به آخر کلاس و دخترک ننداخت. دانشجوها هم سعی در مراعات حال او داشتند، اما بی‌اختیار چشمانشان به‌سمت او می‌رفت و این شامل حال همه‌ی دانشجوها از جمله آریا و دوستانش هم می‌‌شد که مدام به او خیره شده و نظرهایی بین هم رد و بدل می‌کردند. بالاخره کلاس تمام شد و برخی از دوستان آریا که به شامِ شب دعوت شده‌بودند به تکاپو افتادند. خاطره که یکی از آن‌ها بود کمی‌ این پا و آن پا کرد و رو به النا با من‌من گفت:
- الی؟ راستش من امشب یه جا دعوتم... باید سریع برم خونه. لباسم نخریدم باید سریع یه فکری بکنم برا شب... مجبورم برم خونه. تو که مشکلی نداری؟
سر النا به سرعت بالا آمد و با ترس گفت:
- نه... خاطره نه!
این‌قدر معصومانه گفت که خاطره بی‌اختیار در آغوشش گرفت و گفت:
- قربونت برم که این‌قدر مظلومی تو!
النا لبخندی کوچک بر لبانش نشاند که دل خاطره گرم گرفت و ادامه داد:
- عزیزم من برم فردا میام تا یه عالمه با هم وقت بگذرونیم، باشه؟
و برای این‌که با دیدن چهره‌ی دَرهَم النا پشیمان نشود، سریع خداحافظی کرد و رفت و او را تنها گذاشت. بقیه نیز سریع‌سریع از کلاس خارج شدند و او تنها ماند، این تنهایی کمی دلش را گرم کرد. آرام سُر خورد و باری دیگر پشت صندلی جلوییش قایم شد، پاهایش را جمع کرد و با چشمای گرد شده‌اش زمزمه کرد:
- تو قوی هستی‌‌‌‌... تو... .
ناگهان یادش آمد که پدرش به او گفته‌بود بیرون کلاس منتظرش می‌ماند. آرام‌آرام سرش را از پشت صندلی بالا آورد و نگاهی به اطرافش انداخت؛ وقتی از خالی بودن کلاس مطمئن شد، به‌سمت بیرون به راه افتاد تا پدرش را بیابد. وقتی از کلاس خارج شد، با جمعی از دانشجوها مواجه شد که هر کدام به‌ طرفی در رفت و آمد بودند. هینی گفت آرام‌آرام خود را به دیوار پشتش رساند و به آن چسبید. نگاهش روی صورت تک‌تک افرادی که از کنارش می‌گذشتند، می‌افتاد و رنگش بیشتر می‌پرید. حرف‌ها، زمزمه‌ها و خنده‌هایشان عرق سردی روی پیشانیش می‌نشاند و او را به وحشت می‌انداخت. به سختی به پاهایش تکانی داد و لرزان از کنار دیوار گذر کرد و بدون این‌که مقصدش را بداند، نفس‌نفس زنان قدم برمی‌داشت. با خود فکر کرد شاید پدرش در دفتر دانشگاه باشد، ولی او مسیر دفتر مدیر را نمی‌دانست برای همین دور و اطرافش را می‌پایید تا پدرش را بیابد.
 

pen lady

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Jun 28, 2025
Messages
17
سکه
82
بعد از چند دقیقه دانشگاه در سکوت فرو رفت، بعضی‌ها به کلاس‌ها رفته و بعضی‌های دیگر از دانشگاه خارج شدند و او حیران از این طرف به آن طرف محوطه‌ی خالی از هر کسی می‌رفت تا پدرش را پیدا کند.
***
روی صندلی چرم اتاق نشسته و منتظر به پدرش نگاه می‌کرد، اما پدرش با اخم سرش را در مانیتور کامپیوتر فرو برده و چیزی نمی‌گفت. بی‌حوصله نگاهی به ساعت مچی‌اش انداخت، دیرش شده‌بود و پدرش ول کن معامله نبود. گلویش را با چند سرفه صاف کرد و گفت:
- احدخان شیفت‌کاری من تموم شده.
چشم غره‌ای که احد به او رفت دهانش را به کل بست، سرش را از پشت به دیوار تکیه داد و پوفی کشید و به غرغرهای احد گوش داد:
- بی‌کارِ علاف واسه من از شیفت‌کاری حرف می‌زنه... مردک بی‌عرضه از خودکار سنگین‌تر بلند نکرده الان با سه متر قد برای من وراجی می‌کنه.
لبخندی روی لبش نشست و با بالا انداختن ابروهایش، همان‌طور که روی صندلی نشسته و سرش را به دیوار تکیه داده‌بود، زمزمه کرد:
- این ادبیات از شما بعیده آقای امیری! استاد مملکت که این‌طور باشه وای به حال بقیه.
و باری دیگر چشم غره‌ی پدرش را به جان خرید. خنده‌اش گرفته بود، اما به جایش جدی شد و گفت:
- بابا دیرم شده نمی‌خوای کارت رو بگی؟
پدرش دلخور درحالی که خود را با کیبورد مشغول کرده‌بود، گفت:
- داداشت کارت داره بهش زنگ بزن.
با تعجب اخمی کرد و همان‌طور که گوشی‌اش را از جیبش خارج می‌کرد تا چکش کند، پرسید:
- افشین؟!
احد جدی زمزمه کرد:
-‌ شایان... حالا هم برو بیرون مزاحمم نشو.
آریا که متوجه‌ی دلخوری او شده‌بود، نگاهی به عمویش که بی‌خیال چایی می‌خورد، انداخت و از جایش برخاست. به‌سمت پدرش رفت و با گرفتن سرش بوسه‌ی محکم بر روی پیشانی او نشاند. احد همچنان اخم داشت، اما چشمانش از نرمش دلش می‌گفت و آریا که زبان چشمان کشیده‌‌ی او را بلد بود، لبخندی زد و گفت:
- موش بخوردت احد.
و قبل از این‌که احد واکنشی نشان دهد، از اتاق خارج شد. لحظه‌ی آخر صدای (کوفت و احد) پدرش را شنید و آرام خندید، اما هنوز قدم اول را برنداشته که پدرِ دخترک عجیب‌ِ کلاس‌شان را دید که سراسیمه به‌سمت دفتر می‌دوید. وقتی به آریا رسید او را کنار زده و وارد اتاق مدیر شد. احد با دیدن آن مردِ پریشان با تعجب و کنجکاوی از پشت میز بلند شد و به‌سمتش رفت و گفت:
- آقای آریایی اتفاقی افتاده؟
مرد هراسان و نفس‌نفس‌زنان نگاهش را نا‌امیدانه در اتاق چرخاند و گفت:
- دخترم نیست... النا نیست. همه جا رو گشتم نیست... کجا رفته؟ لطفاً دوربینا رو چک کنید، اون نمی‌تونه تنهایی جایی بره و وارد اجتماع بشه.
آریا با حیرت دوباره به اتاق پدرش برگشته و به مرد ترسیده نگاه کرد، از او متعجب‌تر پدرش بود که سریعاً به عموی آریا گفت:
- سریع دوربینا رو چک کن.
 

pen lady

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Jun 28, 2025
Messages
17
سکه
82
احمد، عموی آریا، پشت سیستم نشست و با اخم مشغول شد. آریا نیز به آن‌ها ملحق شد، فیلم‌ها را یکی‌یکی نگاه و سپس رد کردند تا این‌که مرد سریع گفت:
- برگرد... برگرد فیلم قبلی.
احمد ویدیوی قبلی را بخش کرد. آن‌ها با دقت نگاه کردند که دخترک را یافتند. آرام‌آرام قدم برمی‌داشت و‌ به‌طرف ورودی دانشگاه می‌رفت و به اطرافش نگاه می‌کرد، سپس از دانشگاه خارج شد. پدرش وایی گفت و خواست از اتاق رئیس خارج شود که احد صدایش زد:
- صبر کنید تا منم همراهتون بیام.
و بعد رو به برادرش کرد و همان‌طور که به‌سمت در اتاق می‌رفت، گفت:
- حواست به این‌جا باشه.
و رفت. آریا با نگاهش آن‌ها را بدرقه کرد و سپس با خداحافظی از عمویش خود نیز سریعاً به‌سمت ماشینش رفت؛ دیرش شده‌بود و باید قبل رفتن به رستوران به خانه رفته و دوشی می‌گرفت. سوار ماشینش شد و به موزیکِ ملایمی که از سیستم ماشین بخش شد، گوش‌ داد. با خونسردی شروع به راندن ماشین کرد، اندکی گذشت که چشمش به گوشه‌ی خیابان خورد. سه پسر را دید که بی‌شرمانه می‌خندیدند و دختر بچه‌ای را اذیت می‌کردند. کمی که نزدیک‌تر شد، متوجه شد که او دختربچه نیست؛ بلکه همان دختر عجیب و غریب بود که به اصطلاح گم شده. وقتی که صورت ترسیده و گریان دخترک را دید به سرعت ماشین را گوشه‌ی خیابان پارک کرد و به‌سمتش دوید. دخترک بی‌صدا گریه می‌کرد و حتی جیغ هم نمی‌کشید تا دیگران را از احوالش آگاه کند. پسری کوتاه قد قصد داشت دست النای رنگ‌پریده را بگیرد که آریا یقه‌ش را از پشت کشید و وقتی پسرک به او نگاه کرد، آریا محکم با مشت بر فکش کوبید. پسرک با آخی بلند نقش بر زمین شد و آریا با لگدی محکم بر شکم پسری دیگر، او را نیز از دخترک دور کرد. پسر سوم دست در جیبش کرد و زمانی که آریا خواست او را هم زیر مشت‌هایش بگیرد، فردی از پشت گلویش را محکم گرفت و پسری که دست در جیبش کرده‌بود، چاقویی بیرون آورد و آن را در بازوی آریا فرو برد. صورت آریا در هم رفت و آخش بلند شد، اما سریع دستش از پشت بند گردن پسرک کرد و با خم شدن به‌سمت جلو پسرک را با ملق به جلو پرت کرد. پسرک فریادی زد که دوستانش سریع او را بلند کرده و فرار کردند. آریا با اخم بازویش را که خون از آن سرازیر بود، گرفت و آرام‌آرام چاقو را از آن خارج کرد که از دردش هیسی گفت. ناگهان حواسش به دخترک جلب شد، اویی که ترسیده و نفس‌‌نفس‌زنان عقب می‌رفت و چشمش به زخم آریا دوخته‌شده‌بود. در شوک فرو رفته‌بود و پلک‌هایش مدام روی هم می‌افتاد، به گونه‌ای که انگار دارد از حال می‌رود. آریا گامی به طرفش برداشت که او با چشمانی گرد شده، زمزمه کرد:
- نه!
متعجب نگاهش کرد و مسالمت‌آمیز دستش را به‌سمتش گرفت و گفت:
- باشه هر چی تو بگی... بیا میریم پیش پدرت.
دختر‌ک نگاهش کرد و مثل بچه‌ها هجی‌کنان گفت:
- با... بام... با... با.
آریا سری تکان داد و با پوشاندن زخمش توسط دستش، گفت:
- آره، بابات... بیا بریم.
دخترک سرش را به چپ و راست تکان داد و عقب‌تر رفت.
 

Who has read this thread (Total: 12) View details

Top Bottom