• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

TWCA

[مدیر ادبیات + آشپزی]
عضو کادر مدیریت
صـدا پیـشه
تاریخ ثبت‌نام
2023-08-12
نوشته‌ها
827
سکه
3,709
بسم خالق حق

و در آخر هر چه می‌ماند خاطره‌هاست!

این تاپیک «دفتر خاطرات» تاپیک اختصاصی @MaHdIs ✿° می‌باشد.
از ارسال هر گونه پیامی در این تاپیک خورداری کنید.
 
آخرین ویرایش:

MaHdIs✿°

[مدیر ارشد بخش کتاب+مدیر تالار رمان+ناظر آزمایشی]
عضو کادر مدیریت
تاریخ ثبت‌نام
2025-04-22
نوشته‌ها
275
سکه
1,346
به نام خدا
۱۴٠۵/۲/۸
یه روز مونده به تولد ۱۹ سالگیم؛ از قبل خیلی برنامه‌ها ریخته بودم براش چون تولد ۱۸ سالگیم اسیر کنکور بودم و برخلاف میلم هیچ کاری نکرده بودم. البته امسالم اوضاع تغییری نکرده بود؛ ولی باز نسبت به پارسال که دانش آموز بودم وقت بیشتری داشتم و نمیخواستم بعد پشیمون شم. نشد که بشه، انگار همه چندهفته به تولدم باهام لج کردن! مثل اکثر مواقع فقط دوستم مونده بود؛ چقدر خوشحال بودم که حداقل اون تنهام نذاشته و مثل همیشه کنارمه. برای اولین بار بی‌توجه به اطرافم برنامه‌هام رو تا حدودی پیش بردم. از اینکه برای اولین بار به خودم، به مهدیس فکر کرده بودم و قدمی براش پیش رفته بودم تا حدودی خوشحال بودم:).
ظهر بود تمام کارها انجام شده بود و برای تحویل گرفتن بادکنک‌های هلیمی وارد مغازه شدیم؛ شلوغ بود، همونطور که خودم رو باد میزدم روی صندلی نشستم و به بادکنک‌های باد شده نگاه کردم و لبخندی رو لبم اومد. صدای آقای فروشنده توجهم رو جلب کرد:
- خانم... امروز که تولدته... .
لبخندم عمق گرفت و همزمان با دوستم گفتیم: _ فرداست.
فروشنده لبخند کجی زد و بادکنک‌ها رو تنظیم کرد.
- حالا فردا، می‌دونستی امروز تولد امام رضاست؟ شبش تولد امام رضاست فرداهم تولد شما.
یه جوری شدم و خندیدم:
_ پارسالم تولد حضرت معصومه بود. هم تولد من بود هم روز دختر.
بادکنک‌ها رو ول کرد.
- دروغ نگیا فکرکن رو صندلی داغ نشستی.
فوری جواب دادم:
- نه بخدا پارسال تولدم روز دخترم بود.
خندید.
_ اونو نمیگم. جواب سوالی که الان میخوام بپرسم رو راستش بگو؛ فرض کن چون فردا تولدته امام رضا یه فرشته برات میفرسته و میخواد فقط یکی از آرزوهات رو برآورده کنه تو چی میگی؟
تو دلم خالی شد؛ یه جورایی هنگ کرده بودم و بغض داشتم. من امام رضا رو واسطه کرده بودم برای ارزوم، من نذر کرده بودم، من ازش نشونه خواسته بودم و حرف این آقا رسما برام نشونه بود! میدونستم چشمام پر شده نفس عمیقی کشیدم و به زور لبخند زدم:
_ میشه نگم؟ قابل گفتن نیست.
_ نه دیگه گفتم رو صندلی داغی و باید بگی.
به دوستم نگاه کردم، لبخند زد می‌دونستم میدونه تو سرم داره چی میگذره. رو به آقای فروشنده گفت:
_ آرزوها گفتنی نیستن.
ابروهاش رو بالا انداخت.
_ نمیشه، من از اولش گفتم باید بگه.
نگاهم رو دوباره به بادکنک‌ها دوختم.
_ کنکور یه رشته خوب قبول شم.
فروشنده چپ چپ نگام کرد.
_ همین؟! یه جوری گفتی نمیشه بگی من گفتم یه آرزوی خیلی خیلی بزرگ داری. درس بخون قبول میشی.
نفس عمیقی کشیدم.
_ اون آرزوم که اصلا قابل گفتن نبود، هر آدمی چندتا آرزو داره؛ آرزو دانشگاه و رشته خوب گزینه دوم بود برای من، آرزوی اولم قابل گفتن نیست.
و خیلی ناشیانه بحث رو عوض کردم.
ولی تو دلم گفتم امام رضا مرسی، همونی که خودت میدونی لطفا:).
 
  • قلب
واکنش‌ها[ی پسندها]: NDA;
بالا