• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

نیلوفرِ نیلگون؛

[مدیر ارشد بخش تصویرینو + مترجم آزمایشی]
عضو کادر مدیریت
تاریخ ثبت‌نام
2024-01-02
نوشته‌ها
229
سکه
1,401
‌عنوان اثر: کرفول
ژانر: وحشت، ماورایی، معمایی
نویسنده: ادیت وارتون
مترجم: نیلوفرِ نیلگون؛
خلاصه:
کرفول عمارتی قدیمی و متروک در دل فرانسه است؛ عمارتی که گذشته‌ای تاریک را در سکوت خود پنهان کرده. مردی که برای دیدن این ملک قدم به محوطه می‌گذارد، با سگ‌هایی مرموز روبه‌رو می‌شود؛ سگ‌هایی که نباید آنجا باشند و انگار چیزی از گذشته می‌دانند. جست‌وجوی حقیقت او را به ماجرای زنی جوان، یک مرگ مشکوک و رازی می‌رساند که شاید هنوز در کرفول زنده باشد.
​

*کرفول (Kerfol): نام عمارتی قدیمی‌ در منطقه‌ی برتانیِ فرانسه است که ماجراهای داستان در آن رخ می‌دهد.
 

نیلوفرِ نیلگون؛

[مدیر ارشد بخش تصویرینو + مترجم آزمایشی]
عضو کادر مدیریت
تاریخ ثبت‌نام
2024-01-02
نوشته‌ها
229
سکه
1,401
میزبانم گفت:
- باید بخریش! این‌جا درست همون جاییه که به درد دیو تنهایی‌طلبی مثل تو می‌خوره. تازه، صاحب رمانتیک‌ترین عمارت بریتانی‌شدن هم خودش می‌ارزه. صاحبان فعلیش حسابی بی‌پول شدن و دارن به قیمت ناچیزی می‌فروشنش. باید بخریش!
آن بعدازظهر پاییزی که پیشنهاد دوستم را جدی گرفتم و راهی کرفول شدم، اصلا قصد نداشتم مطابق تصویری زندگی کنم که لانریوَن از من ساخته بود. (راستش را بخواهید، پشت ظاهر گوشه‌گیرم همیشه پنهانی آرزوی زندگی خانوادگی را در سر می‌پروراندم.) دوستم برای انجام کاری با ماشین راهی کمپر بود. در مسیر، مرا در دوراهی‌ میان دشتی بایر پیاده کرد و گفت:
- اولی رو به راست بپیچ و دومی رو به چپ. بعد مستقیم برو تا به یه راه درختی برسی. اگه به روستایی‌ای برخوردی، راه رو ازش نپرس. فرانسوی بلد نیستن، ولی وانمود می‌کنن که بلدن و گمراهت می‌کنن. تا غروب همین‌جا برمی‌گردم دنبالت. یادت نره سری هم به مقبره‌های داخل عبادتگاه بزنی.
طبق راهنمایی‌های لانریوَن به راه افتادم، هرچند مثل همیشه مطمئن نبودم گفته بود اولی را به راست بپیچم و دومی را به چپ، یا برعکس. اگر به روستایی‌ای برمی‌خوردم، بی‌شک راه را از او می‌پرسیدم و احتمالا او هم مرا به بیراهه می‌کشاند؛ اما آن دشت برهوت کاملا خلوت بود. پس بالاخره پیچ درست را پیدا کردم و از میان زمین‌های بایر گذشتم تا به راهی درختی رسیدم.
این راه آن‌قدر با هر راه درختی دیگری که تا آن روز دیده بودم تفاوت داشت که بی‌درنگ فهمیدم خودش است. درختانی با تنه‌های خاکستری، راست و بلند قد کشیده بودند و شاخه‌های خاکستری کم‌رنگشان را در هم تنیده بودند و تونلی طولانی ساخته بودند که نور کم‌جان پاییز از میانش به‌زحمت عبور می‌کرد. بیشتر درختان را به اسم می‌شناسم، اما تا امروز هم نتوانسته‌ام بفهمم آن‌ها چه درختانی بودند. انحنای بلند نارون‌ها را داشتند، باریکی صنوبرها و رنگ خاکسترگون زیتون‌ها را زیر آسمانی بارانی. درختان بیش از نیم مایل پیش رویم امتداد داشتند و طاق شاخه‌هایشان حتی برای لحظه‌ای هم گسسته نمی‌شد. اگر در تمام عمرم راهی درختی دیده بودم که بی‌تردید به جایی می‌رسید، همان راه کرفول بود. وقتی قدم در آن گذاشتم و به سوی انتهایش به راه افتادم، قلبم کمی تندتر زد.
 

نیلوفرِ نیلگون؛

[مدیر ارشد بخش تصویرینو + مترجم آزمایشی]
عضو کادر مدیریت
تاریخ ثبت‌نام
2024-01-02
نوشته‌ها
229
سکه
1,401
سرانجام درختان به پایان رسیدند و به دروازه‌ای مستحکم در میان دیواری طولانی رسیدم. میان من و دیوار، فضای بازی پوشیده از چمن بود که راه‌های درختی خاکستری دیگری از آن به اطراف منشعب می‌شدند. پشت دیوار، بام‌های بلند و پوشیده از تخته‌سنگ دیده می‌شدند که خزه‌هایی به رنگ نقره بر آن‌ها نشسته بود؛ برج ناقوس عبادتگاه و نوک برجی دفاعی نیز از میانشان سر برآورده بود. خندقی پر از بوته‌های خودرو و گیاهان خاردار دورتادور عمارت را در بر گرفته بود. پل متحرک را با پلی سنگی و قوس‌دار جایگزین کرده بودند و به‌جای دروازه‌ی عمودیِ مشبک، دری آهنین گذاشته بودند. مدت زیادی در این سوی خندق ایستادم، به اطراف چشم دوختم و گذاشتم حال‌وهوای آن مکان در وجودم رسوخ کند. با خود گفتم: «اگر به‌اندازه‌ی کافی صبر کنم، نگهبان سر و کله‌اش پیدا می‌شود و مقبره‌ها را نشانم می‌دهد.» راستش، چندان هم دلم نمی‌خواست زود پیدایش شود.
روی سنگی نشستم و سیگاری روشن کردم. همین که این کار را کردم، ناگهان به نظرم رسید که در برابر آن عمارت عظیم و خاموش که از بالا نگاهم می‌کرد و آن همه راه درختی خالی که از هر سو به نقطه‌ای که من نشسته بودم ختم می‌شدند، چه کار بچگانه و شومی کرده‌ام. شاید سکوت عمیق آنجا بود که مرا تا این اندازه متوجه حرکت خودم کرد. صدای جیرجیرِ کبریت به بلندی صدای ساییده‌شدن ترمزها به گوشم رسید و وقتی کبریت را روی چمن‌ها انداختم، تقریبا خیال کردم صدای افتادنش را هم شنیده‌ام. اما ماجرا فقط این نبود؛ نشستن و پُک‌زدن به سیگار و فرستادن دودش به سوی چهره‌ی چنین گذشته‌ای، نوعی بی‌ربطی، حقارت و جسارت پوچ در خود داشت.
من هیچ‌چیز از تاریخ کرفول نمی‌دانستم. تازه به بریتانی آمده بودم و لانریوَن تا دیروز، نام این مکان را به زبان نیاورده بود؛ بااین‌حال، کافی بود نگاهی گذرا به آن بنای عظیم بیندازی تا انباشت دیرینه‌ی تاریخ را در آن احساس کنی. نمی‌توانستم حدس بزنم چه تاریخی؛ شاید فقط سنگینیِ انبوه زندگی‌ها و مرگ‌های به‌هم‌پیوسته‌ای که به همه‌ی خانه‌های قدیمی شکوهی خاص می‌بخشد. اما نمای کرفول از چیزی فراتر حکایت داشت؛ چشم‌اندازی از خاطراتی سخت و بی‌رحم که همچون راه‌های درختی خاکستری خودش، در دل تاریکی و ابهام امتداد می‌یافتند.
بی‌تردید هیچ خانه‌ای به‌اندازه‌ی آن چنین کامل و قطعی از دنیای امروز جدا نبود. آنجا ایستاده بود، با بام‌ها و شیروانی‌های مغرورش که به سوی آسمان سر برافراشته بودند؛ گویی بنای یادبود مراسم خاک‌سپاری خودش بود.
 

نیلوفرِ نیلگون؛

[مدیر ارشد بخش تصویرینو + مترجم آزمایشی]
عضو کادر مدیریت
تاریخ ثبت‌نام
2024-01-02
نوشته‌ها
229
سکه
1,401
با خود اندیشیدم: «مقبره‌های داخل عبادتگاه؟ تمام اینجا یک مقبره است!» هر لحظه بیشتر امیدوار می‌شدم که نگهبان از راه نرسد. جزئیات این مکان، هرقدر هم چشمگیر بودند، در برابر تاثیر عظیم و یکپارچه‌اش ناچیز به نظر می‌رسیدند؛ و من فقط می‌خواستم همان‌جا بنشینم و بگذارم سنگینی سکوتش در وجودم نفوذ کند.
لانریوَن گفته بود: «این‌جا درست جای خودت است!» و من از آن‌که کسی با چنین سبُک‌سریِ تقریبا کفرآمیزی به هر موجود زنده‌ای پیشنهاد کند کرفول جای مناسبی برای اوست، یکه خورده بودم. با خود اندیشیدم: «مگر ممکن است کسی این را نبیند؟» فکرم را به پایان نرساندم؛ آنچه در نظر داشتم، توصیف‌ناپذیر بود. برخاستم و به‌سوی دروازه رفتم. کم‌کم می‌خواستم بیشتر بدانم؛ نه این‌که بیشتر ببینم، چون حالا دیگر مطمئن بودم مسئله دیدن نیست؛ می‌خواستم بیشتر احساس کنم، هر آنچه را که این مکان برای گفتن داشت، با تمام وجود دریابم. با اکراه فکر کردم: «اما برای ورود باید نگهبان را از مخفیگاهش بیرون کشید.» و مردد ماندم. سرانجام از پل گذشتم و دروازه‌ی آهنی را امتحان کردم. در باز شد و از تونلی گذشتم که ضخامت دیوارِ راهروی نگهبانی آن را شکل داده بود. در انتهای دیگر، مانعی چوبی عرض ورودی را بسته بود و پشت آن، حیاطی قرار داشت که بناهایی باشکوه احاطه‌اش کرده بودند.
ساختمان اصلی روبه‌رویم بود و حالا می‌دیدم که نیمی از آن، چیزی جز نمایی ویران نیست؛ پنجره‌های خالی و دهان‌گشوده‌ای داشت که از میانشان می‌شد پوشش گیاهی خودروِ خندق و درختان پارک را دید. باقی عمارت هنوز زیبایی استوار و نیرومند خود را حفظ کرده بود. یک انتهای ساختمان به برج مدور می‌رسید و انتهای دیگرش به عبادتگاه کوچکی با پنجره‌های مشبک ظریف؛ در گوشه‌ای از بنا نیز دهانه‌ی خوش‌تراش چاهی قرار داشت که گلدان‌های سنگی خزه‌بسته‌ای بر فرازش نشسته بودند. چند بوته گل سرخ کنار دیوارها روییده بود و به خاطر دارم که روی لبه‌ی یکی از پنجره‌های طبقه‌ی بالا، گلدانی از گل فوشیا توجهم را جلب کرد.

* فوشیا: نوعی گیاهِ گل‌دار زینتی
 

نیلوفرِ نیلگون؛

[مدیر ارشد بخش تصویرینو + مترجم آزمایشی]
عضو کادر مدیریت
تاریخ ثبت‌نام
2024-01-02
نوشته‌ها
229
سکه
1,401
کم‌کم احساس سنگینیِ آن حضور نامرئی در وجودم جای خود را به علاقه‌ام به معماری می‌داد. ساختمان چنان زیبا بود که دلم می‌خواست صرفا برای لذت بردن از خود بنا، گوشه‌وکنارش را بگردم. نگاهی به اطراف حیاط انداختم و با خود فکر کردم نگهبان در کدام گوشه سکونت دارد. سپس مانع چوبی را کنار زدم و وارد شدم. همین که پا به داخل گذاشتم، سگی راهم را سد کرد. آن سگ کوچک چنان زیبایی چشمگیری داشت که برای لحظه‌ای مرا از شکوه مکانی که از آن محافظت می‌کرد، غافل ساخت. آن زمان از نژادش مطمئن نبودم، اما بعدها فهمیدم که نژادی چینی دارد و به گونه‌ی کمیابی تعلق دارد که به آن «سگ آستینی» می‌گویند. جثه‌اش بسیار کوچک بود و موهایی به رنگ قهوه‌ای طلایی داشت؛ چشم‌های قهوه‌ای درشت و موهای ژولیده‌ی دور گردنش، ظاهرش را کامل می‌کرد. شبیه گل داوودی بزرگی به رنگ زرد مایل به قهوه‌ای بود. با خودم گفتم: «این جانورهای کوچک همیشه گاز می‌گیرند و جیغ‌وداد راه می‌اندازند؛ تا یک دقیقه‌ی دیگر سروکله‌ی کسی پیدا می‌شود.»
آن حیوان کوچک مقابلم ایستاده بود؛ حالتی بازدارنده داشت، تقریبا تهدیدآمیز، و در چشم‌های قهوه‌ای درشتش خشم موج می‌زد. اما نه صدایی از او درمی‌آمد و نه قدمی به من نزدیک می‌شد. برعکس، هرچه من پیش می‌رفتم، او کم‌کم عقب می‌رفت. همان موقع متوجه سگ دیگری شدم که لنگ‌لنگان به‌طرفمان می‌آمد؛ حیوانی ژولیده و مبهم با موهایی راه‌راه و درهم. با خودم گفتم: «حالا دیگر سروصدا به پا می‌شود.» چون درست در همان لحظه، سگ سومی هم از لای دری بیرون خزید و به آن دو پیوست؛ سگ دورگه‌ای سفید و پشمالو با موهایی بلند. هر سه با چشمانی جدی نگاهم می‌کردند، اما حتی صدایی هم از آن‌ها بلند نمی‌شد. هرچه پیش می‌رفتم، همچنان با پنجه‌هایی بی‌صدا عقب می‌رفتند و چشم از من برنمی‌داشتند. با خودم فکر کردم: «بالاخره در یک لحظه‌ی معین، هر سه با هم به طرف مچ پاهایم حمله می‌کنند؛ از آن شوخی‌هایی است که سگ‌هایی که با هم زندگی می‌کنند با آدم درمی‌آورند.» نگران نبودم؛ نه جثه‌ی بزرگی داشتند و نه ترسناک به نظر می‌رسیدند. بااین‌حال، گذاشتند هرطور دلم می‌خواهد در حیاط بگردم و از فاصله‌ای کم دنبالم آمدند؛ در تمام مدت و با همان فاصله، چشم از من برنداشتند.
 

نیلوفرِ نیلگون؛

[مدیر ارشد بخش تصویرینو + مترجم آزمایشی]
عضو کادر مدیریت
تاریخ ثبت‌نام
2024-01-02
نوشته‌ها
229
سکه
1,401
کمی بعد، نگاهم به نمای ویران ساختمان افتاد و دیدم سگ دیگری در یکی از قاب‌های خالی پنجره ایستاده است؛ پوینتری سفید با یک گوش قهوه‌ای. سگ پیر و سنگینی بود، بسیار باتجربه‌تر از بقیه، و به نظر می‌رسید با دقتی عمیق‌تر مرا زیر نظر دارد. با خودم گفتم: «بالاخره این یکی صدایش درمی‌آید.» اما او همان‌جا، در قاب پنجره و در برابر درختان پارک، بی‌حرکت ایستاده بود و همچنان نگاهم می‌کرد. مدتی خیره نگاهش کردم، به این امید که احساسِ زیر نظر بودن، وادارش کند تکانی بخورد. نیمی از عرض حیاط میان ما فاصله بود و ما در سکوت، از دو سوی آن به هم چشم دوخته بودیم. اما او از جایش تکان نخورد و سرانجام من رو برگرداندم. پشت سرم بقیه‌ی دسته را دیدم که تازه‌واردی هم به آن‌ها اضافه شده بود: سگی سیاه و کوچک از نژاد گریهوند، با چشم‌هایی به رنگ عقیق کم‌رنگ. کمی می‌لرزید و چهره‌اش از بقیه ترسوتر به نظر می‌رسید. متوجه شدم که اندکی عقب‌تر از آن‌ها می‌ایستد. و باز هم هیچ صدایی شنیده نمی‌شد. حدود پنج دقیقه همان‌جا ایستادم؛ حلقه‌ی سگ‌ها دورم شکل گرفته بود و آن‌ها هم، درست مثل من، انگار منتظر چیزی بودند. سرانجام به‌طرف سگ کوچک قهوه‌ای‌طلایی رفتم و خم شدم تا نوازشش کنم. همین که این کار را کردم، صدای خنده‌ای عصبی از خودم شنیدم. سگ کوچک نه از جا پرید، نه غرشی کرد و نه چشم از من برداشت؛ فقط حدود یک یارد عقب رفت، سپس ایستاد و دوباره نگاهم کرد. با کلافگی فریاد زدم: «اوه، لعنتی!» و از عرض حیاط به‌طرف چاه رفتم. همین که پیش رفتم، سگ‌ها از هم جدا شدند و به گوشه‌های مختلف حیاط خزیدند. گلدان‌های سنگی روی چاه را بررسی کردم، یکی‌دو درِ قفل‌شده را امتحان کردم و به نمای خاموش ساختمان از این سو و آن سو نگریستم؛ سپس به‌طرف عبادتگاه برگشتم. وقتی رو برگرداندم، دیدم همه‌ی سگ‌ها ناپدید شده‌اند، جز همان پوینتر پیر که هنوز از پنجره نگاهم می‌کرد.
 

نیلوفرِ نیلگون؛

[مدیر ارشد بخش تصویرینو + مترجم آزمایشی]
عضو کادر مدیریت
تاریخ ثبت‌نام
2024-01-02
نوشته‌ها
229
سکه
1,401
از شر آن حلقه‌ی شاهدان خاموش خلاص شدن، تا حدی مایه‌ی آسودگی بود؛ و شروع کردم به جست‌وجوی راهی برای رسیدن به پشت عمارت. با خودم گفتم: «شاید کسی در باغ باشد.» راهی برای گذشتن از خندق پیدا کردم، از دیواری که گیاهان خاردار سراسرش را پوشانده بودند بالا رفتم و وارد باغ شدم. چند بوته‌ی کم‌جان ادریسی و شمعدانی در باغچه‌ها پژمرده بودند و عمارت کهن با بی‌اعتنایی به آن‌ها می‌نگریست. نمای پشتی عمارت ساده‌تر و عبوس‌تر از نمای دیگرش بود؛ دیوار بلند گرانیتی با پنجره‌های اندک و سقف شیب‌دارش، به دژی زندان‌مانند شباهت داشت. دور بالِ انتهایی ساختمان پیچیدم، از چند پله‌ی لق و ناهماهنگ بالا رفتم و به گرگ‌ومیش عمیق گذرگاهی باریک و به‌طرز باورنکردنی قدیمی میان پرچین‌های شمشاد قدم گذاشتم. گذرگاه آن‌قدر باریک بود که فقط یک نفر می‌توانست به‌زحمت از آن عبور کند و شاخه‌هایش از بالای سر به هم می‌رسیدند. شبیه شبحی از یک گذرگاه شمشاد بود؛ سبزی درخشانش به خاکستری سایه‌وار راه‌های درختی بدل شده بود. همین‌طور پیش رفتم و پیش رفتم؛ شاخه‌ها به صورتم می‌خوردند و با خش‌خش خشک و تیزی به عقب می‌جهیدند. سرانجام از گذرگاه بیرون آمدم و به بخش چمن‌پوش و مرتفع راهروی نگهبانی رسیدم. در امتداد آن به‌طرف برج دروازه رفتم و به حیاطی که درست زیر پایم بود، نگاه کردم. هیچ انسانی دیده نمی‌شد؛ از سگ‌ها هم خبری نبود. پلکانی در دل ضخامت دیوار پیدا کردم و از آن پایین رفتم. وقتی دوباره به حیاط رسیدم، حلقه‌ی سگ‌ها همان‌جا ایستاده بود؛ سگ قهوه‌ای‌طلایی کمی جلوتر از بقیه و گریهوند سیاه در عقب، همچنان لرزان. فریاد زدم:
- اوه، لعنتی! شما جانورهای اعصاب‌خردکن!
و پژواک ناگهانی صدایم چنان غافلگیرم کرد که خودم هم از آن جا خوردم. سگ‌ها بی‌حرکت ایستاده بودند و نگاهم می‌کردند. حالا دیگر می‌دانستم که نمی‌خواهند مانع نزدیک‌شدنم به عمارت شوند و همین آگاهی خیالم را آسوده کرد تا با دقت بیشتری براندازشان کنم.
 

نیلوفرِ نیلگون؛

[مدیر ارشد بخش تصویرینو + مترجم آزمایشی]
عضو کادر مدیریت
تاریخ ثبت‌نام
2024-01-02
نوشته‌ها
229
سکه
1,401
احساس می‌کردم باید به‌شکلی وحشتناک هراسان شده باشند که تا این اندازه خاموش و بی‌جنب‌وجوش مانده‌اند. بااین‌حال، نه گرسنه به نظر می‌رسیدند و نه بدرفتاری دیده بودند. موهایشان صاف و مرتب بود و لاغر هم نبودند؛ جز آن گریهوند که می‌لرزید. بیشتر به نظر می‌رسید مدت‌ها در کنار آدم‌هایی زندگی کرده‌اند که هرگز با آن‌ها حرف نمی‌زنند و حتی نگاهی هم به آن‌ها نمی‌اندازند؛ گویی سکوت این مکان به‌تدریج جان و توان طبیعت پرجنب‌وجوش و کنجکاوشان را گرفته بود. این انفعال عجیب، این رخوتی که رنگ‌وبویی انسانی داشت، به نظرم از فلاکت حیواناتی که از گرسنگی به استخوان رسیده‌اند و کتک خورده‌اند، غم‌انگیزتر بود. دلم می‌خواست برای لحظه‌ای به جنب‌وجوششان بیاورم و با ناز و نوازش وادارشان کنم بازی کنند یا به این‌سو و آن‌سو بدوند؛ اما هرچه بیشتر به چشم‌های ثابت و خسته‌شان نگاه می‌کردم، این فکر نامعقول‌تر به نظرم می‌رسید. با پنجره‌های آن عمارت که از بالا نگاهمان می‌کردند، چطور می‌توانستم حتی چنین چیزی را تصور کنم؟ سگ‌ها بهتر می‌دانستند؛ می‌دانستند خانه چه چیزی را تحمل می‌کند و چه چیزی را نه. حتی خیال کردم می‌دانند در ذهنم چه می‌گذرد و به‌خاطر این سبک‌سری‌ام دلشان به حالم می‌سوزد. اما احتمالا همین احساس هم از میان مه غلیظ بی‌حالی‌شان به آن‌ها می‌رسید. به نظرم می‌رسید فاصله‌ی آن‌ها از من در برابر دوریِ من از آن‌ها هیچ بود. تاثیری که بر من می‌گذاشتند، این بود که خاطره‌ای مشترک، چنان ژرف و تاریک، در وجودشان ریشه دوانده که پس از آن هیچ اتفاقی ارزش آن را نداشته است که حتی غرشی برانگیزد یا دمی را به جنبش درآورد.
 

نیلوفرِ نیلگون؛

[مدیر ارشد بخش تصویرینو + مترجم آزمایشی]
عضو کادر مدیریت
تاریخ ثبت‌نام
2024-01-02
نوشته‌ها
229
سکه
1,401
ناگهان رو به آن حلقه‌ی خاموش گفتم:
- راستی، می‌دونین همتون چه شکلی شدین؟ انگار روح دیدین؛ درست مثل کسایی که روح دیدن! با خودم فکر می‌کنم نکنه واقعا اینجا روحی باشه و دیگه کسی جز شما باقی نمونده باشه که روح بتونه جلوشون ظاهر بشه؟
سگ‌ها همچنان بی‌حرکت نگاهم می‌کردند.
***
وقتی چراغ‌های ماشین لانریوَن را در دوراهی دیدم، هوا تاریک شده بود و نمی‌توانم بگویم از دیدنشان چندان هم ناراحت شدم. احساس می‌کردم از تنهاترین نقطه‌ی جهان گریخته‌ام و تنهایی، آن‌قدرها هم که تصور می‌کردم، به مذاقم خوش نمی‌آید. دوستم برای آن شب وکیلش را هم از کمپر با خود آورده بود. در کنار آن غریبه‌ی چاق و خوش‌برخورد نشسته بودم و هیچ میلی نداشتم درباره‌ی کرفول حرف بزنم.
اما همان شب، وقتی لانریوَن و وکیلش در اتاق مطالعه خلوت کرده بودند، مادام دو لانریوَن در اتاق پذیرایی شروع به پرس‌وجو از من کرد.
درحالی‌که از روی گلدوزی‌اش چانه‌ی سرزنده‌اش را بالا آورد، پرسید:
- خب، می‌خوای کرفول رو بخری؟
- هنوز تصمیم نگرفته‌ام. راستش، نتونستم وارد عمارت بشم.
این را طوری گفتم که گویی فقط تصمیمم را به تعویق انداخته بودم و می‌خواستم دوباره برگردم و نگاهی به آنجا بیندازم.
- نتونستی وارد بشی؟ چرا؟ چه اتفاقی افتاد؟ اون خانواده بی‌صبرانه می‌خوان اونجا رو بفروشن و نگهبان پیر هم دستور داره که...
- احتمالا همین‌طوره؛ ولی نگهبان پیر اونجا نبود.
- چه بد! لابد برای خرید به بازار رفته بوده. ولی دخترش چی؟
- هیچ‌کس اون دوروبر نبود. دست کم من که کسی رو ندیدم.
- عجب! یعنی واقعا هیچ‌کس؟
- هیچ‌کس، جز یه مشت سگ؛ یه گله‌ی تمام‌عیار که انگار صاحب اونجا بودن.
 

نیلوفرِ نیلگون؛

[مدیر ارشد بخش تصویرینو + مترجم آزمایشی]
عضو کادر مدیریت
تاریخ ثبت‌نام
2024-01-02
نوشته‌ها
229
سکه
1,401
مادام دو لانریوَن گلدوزی‌اش را روی زانویش رها کرد و دست‌هایش را روی آن در هم قفل کرد. چند دقیقه‌ای با نگاهی متفکرانه به من خیره ماند.
- یه گله سگ؟ دیدیشون؟
- دیدم؟ جز اونا مگه چیزی هم دیدم!
- چند تا بودن؟
صدایش را کمی پایین آورد.
- همیشه برام سؤال بود... .
با تعجب نگاهش کردم؛ خیال می‌کردم آنجا را خوب می‌شناسد.
- تا حالا به کرفول نرفتی؟
- چرا، خیلی هم رفتم. ولی هیچ‌وقت اون روز... .
- کدوم روز؟
- کاملا فراموش کرده بودم؛ مطمئنم اِروه هم همین‌طور. اگه یادمون بود، امروز تو رو اونجا نمی‌فرستادیم. البته، آخر آدم نمی‌تونه این جور چیزها رو چندان جدی بگیره، می‌تونه؟
- چه جور چیزهایی؟
این را پرسیدم و بی‌اختیار صدایم را به اندازه‌ی صدای او پایین آوردم. در دل با خودم فکر می‌کردم: «می‌دانستم یک چیزی این وسط هست...»
مادام دو لانریوَن گلویش را صاف کرد و لبخندی اطمینان‌بخش زد.
- اِروه داستان کرفول رو برات تعریف نکرده؟ یکی از اجدادش هم توی ماجرا دست داشته. می‌دونی که هر خونه‌ی قدیمی‌ای توی برتانی داستانی درباره‌ی روح دارد؛ بعضی‌هاشون هم چندان خوشایند نیستن.
- آره، ولی اون سگ‌ها چی؟
- خب، اون سگ‌ها روح‌های کرفولن. دست‌کم، روستایی‌ها میگن سالی یه روز، یه عالمه سگ اونجا ظاهر میشن و اون روز، نگهبان و دخترش به مورله میرن و اونقدر می‌نو‌شن تا مـست‌ و گیج بشن. زن‌های برتانی واقعا خیلی بد می‌نوشن.
خم شد تا رنگ مناسبی از نخ ابریشم پیدا کند، بعد چهره‌ی دلنشین و کنجکاوِ پاریسی‌اش را بالا آورد. گفت:
- واقعا یه عالمه سگ دیدی؟ توی کرفول که حتی یه سگ هم نیست!
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 7) مشاهده جزئیات

بالا