• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

YAS

[ بنیانگذار دوم سایت + مدیریت تالار نظارت ]
عضو کادر مدیریت
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-04
نوشته‌ها
1,485
سکه
36,686
نام اثر: آن سویِ در
ژانر: ترسناک
نویسنده: یسنا نهتانی
ناظر: -
خلاصه:
زمانی که رها دخترِ نوجوان ۱۶ ساله گام به آن طرفِ چهارچوب در گذاشت، سرنوشتش طور دیگری رقم خورد؛ پشت آن درِ مرموزِ انتهای راه‌رو فردی صبور با اهدافی پلید انتظار می‌کشید، او منتظر یک قدم بود، قدمی به آن سویِ در تا اهدافش را عملی کند.
 
آخرین ویرایش:

YAS

[ بنیانگذار دوم سایت + مدیریت تالار نظارت ]
عضو کادر مدیریت
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-04
نوشته‌ها
1,485
سکه
36,686
- باشه زری خانوم حرص نخور دارم میرم.
زری خانم با حرص دستاشو گذاشت دو طرف کمرش و گفت:
- زود باش پدرسوخته شب شد.
خندیدم و دوان‌‌دوان به سمت کنتور آب رفتم و بستمش.
دوییدم سمت زری‌خانم و با پرش دستمو انداختم گردنش:
- زر زر جونم، میشه توی راه واسم چیپس هم بخری؟
زری خانم ابرویی بالا انداخت و گفت:
- فسقل خانم خجالت نمیکشی بهم میگی زر زر؟ بی ادب؟
دست به سینه با ل*ب و لوچه آویزون بهش نگاه کردم که گفت:
- باشه بابا برو سوار شو سهیلا دم دره، زود باش که دیر شد.
کیفی که توش چند دست لباس و یکم وسایل نظافتی گذاشته بودم رو برداشتم و دوییدم سمت ماشین 206 سفید رنگ ابجیم و سوار شدم:
- چطوری سیسی، بگیر گازِرِه بِشوت بریم.
سهیلا خندید و گفت:
- بقیه رو برق میگیره مارو چراغ موشی، خجالت بکش دختر.
پشت چشمی واسش نازک کردم و گفتم:
- بیا برو گمشو بابا اوزگل واسه ما آدم شدی.
سهیلا نچ‌نچی کرد که زری خانم اومد و سوار شد، با خوندن آیت‌الکرسی حرکت کردیم سمت مشهد.
با پیچیده شدن دردی توی بدنم رو به زهرا، نامادری که از مادر برام بیشتر زحمت کشیده بود گفتم:
- مامان، حالم خوب نیست.
با چشمایی نگران بهم نگاه کرد و گفت:
- چیشده؟ کجات درد می‌کنه؟
نفس عمیقی کشیدم و آروم ل*ب زدم:
- هیچی خوبم.
با اینکه هنوز نگران بود فقط چند ثانیه نگاهم کرد و بعد سکوت کرد.
با رسیدنمون به استراحت‌گاهِ بین‌ راهی، پیاده شدم تا با زهرا برم مغازه.
سنگینیِ بدی توی بدنم حس می‌کردم، نفسم به شمارش افتاده بود و قلبم تپ‌تپ به دیواره‌های قفسه سینه‌ام میکوبید.
جلوی یکی از مغازه‌ها، پیرزنی با صورتی چروکیده و تتویی روی چونه‌اش بهم خیره شده بود، صورتش از شدت چروک‌های عمیق وحشتناک بود، دست بی‌جونش رو آروم آورد بالا و با انگشت اشاره من رو نشون داد، زیر ل*ب چیزی گفت.
بدنم شروع به لرزشی غیر قابل کنترل کرد، چم شده بود؟
 
آخرین ویرایش:

YAS

[ بنیانگذار دوم سایت + مدیریت تالار نظارت ]
عضو کادر مدیریت
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-04
نوشته‌ها
1,485
سکه
36,686
پیرزن آروم گردنش رو کج کرد و لبخند زشتی زد که دندون‌های زرد و پوسیده‌اش باعث شد حالم بهم بخوره.
با صدای فریاد زهرا، صداهای اطرافم واضح شدن و ناگهان به زهرا خیره شدم:
- رها چیکار می‌کنی؟ چرا وسط راه وایستادی به یه جا زل زدی؟
سرم رو برگردوندم اما پیرزن نبود، به اطرافم نگاه کردم ولی هیچ خبری ازش نبود، اون لعنتی کی بود؟
زهرا دستم رو کشید و به سمت یکی از مغازه‌ها رفتیم.
سردرد و دلدرد شدید امونم رو بریده بود.
- مامان زهرا، من حالم خوب نیست تا همین سرویس برم جَلدی میام.
زهرا سری تکون داد و من به سمت سرویس بهداشتی خواهران حرکت کردم.
مشتم رو پر از آب سرد کردم و ریختم روی صورتم که باعث شد نفسم واسه چند ثانیه حبس بشه.
دست‌هام رو دو طرف سینک دستشویی گذاشتم و تکیه دادم.
موهای موج‌داری که همیشه مرتب بودن الان افشون و بهم ریخته شده بودن.
در حال مرتب کردن موهام بودم که صدای نجوایی توجهم رو به خودش جلب کرد.
یک نجوای نامفهوم، برگشتم که انتهای راه‌روی سرویس، دری به رنگ سیاه و دستگیره زنگ زده باعث شد خوف کنم.
این در تو دستشویی چرا رنگش فرق می‌کنه؟!
رفتم نزدیک‌تر، نجوا واضح تر شد:
- ر… ها، ره… ها.
با قدم‌های شمرده و آروم نزدیک‌تر رفتم، دستم رو گذاشتم روی دستگیره سردش، طوری سرد بود که سرماش رو به تمام وجودم منتقل کرد و باعث شد بدنم بلرزه، دستگیره رو پیچوندم اما…
 

YAS

[ بنیانگذار دوم سایت + مدیریت تالار نظارت ]
عضو کادر مدیریت
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-04
نوشته‌ها
1,485
سکه
36,686
صدای زهرا باعث شد مکث کنم:
- رها؟ رها مامان زود باش بیا بریم دیر شد به شب می‌خوریم.
از سرویس بهداشتی خارج شدم و سوار ماشین شدم.
***
خودم رو پرتاب کردم روی تخت، اخ، ای سرم.
جیغ، این چرا اینقد محکمه، دنده‌هام شکست.
صدای خنده سهیلا باعث شد بدتر اعصابم خورد بشه:
- میمیری آخر با این اسکل بازیات.
ایشی زیر ل*ب گفتم و رفتم بلند شدم تا برم دست به آب.
از اتاق خارج شدم و به سمت آخر راه رو رفتم، سرم توی گوشیم بود که دوباره همون نجوا رو شنیدم.
- رها؟ دخترم؟
میخ شدم.
صدای مادر واقعیم بود؟ صدای مرضیه؟
دستام بی‌حس شدن و گوشی از دستم افتاد!
سرمو بلند کردم، دقیقا همون در آخر راه رو بود.
بدون تردید رفتم و دستگیره رو چرخوندم.
یه فضای تاریک، خفه، ساکت.
رفتم داخل که در از پشت بسته شد.
صدایی درِ گوشم زمزمه کرد:
- خوش اومدی خانوم کوچولو.
سمت صدا برگشتم، هیچی نبود.
نوری از دور توجهم رو جلب کرد، رفتم سمتش و چهره مادرم رو دیدم، مامان مرضیه… کسی که توی نوزادی رهام کرده بود و چند بار بیشتر ندیده بودمش.
آروم گفت:
- رهای من؟ قشنگم؟
نفس توی سینه‌ام حبس شده بود، میلرزیدم و نمیتونستم صحبت کنم.
گفت:
- بیا نزدیک‌تر.
اروم اروم رفتم سمتش و ناخواسته در آغوشش گرفتم.
بعد از دو ثانیه، متوجه تغییری شدم، لباس تن مرضیه در حال پاره شدن بود، اندامش در حال رشد و جثه‌اش در حال بزرگ شدن بود.
ناگهان صدای خش‌دار و سنگینی در گوشم گفت:
- خیلی وقت بود منتظرت بودم دختر کوچولو.
ازش فاصله گرفتم و با دیدن چهره‌ ترسناک و دندون‌های وحشتناکش، بلند جیغ زدم.
آروم آروم با خنده‌ای مرموز و زشت به سمتم میومد و من ثابت سر جام وایستاده بودم و حتی نمیتونستم تکون بخورم.
انگشتای کشیده با ناخونای سبز و زرد زشت و کثیفش رو دور گردنم حلقه کرد و شروع به فشار دادن کرد.
جیغ بلندی کشیدم.
فشار دستش رو بیشتر کرد و با دست دیگه‌اش، ناخن‌هاش رو روی قفس سینه‌ام فشار داد، انگار قلبم رو می‌خواست.
صدای چکه‌چکه خونم روی زمین حاکم بر فضا بود، چشم‌هام از شدت نرسیدن اکسیژن به ریه و مغزم در حال بسته شدن بود که ناگهان…
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

بالا