• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

YAS

[ بنیانگذار دوم سایت + مدیریت تالار نظارت ]
عضو کادر مدیریت
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-04
نوشته‌ها
1,485
سکه
36,686
نام اثر: نجوای پیانو
ژانر: عاشقانه، تراژدی
نویسنده: یسنا نهتانی
ناظر: -
خلاصه:
نجوای پیانو از طبقه پایین یک داستان عاشقانه و تراژدی است درباره داریوش، نقاشی منزوی و سرور سادات نوازنده نابینای پیانو.
آن‌ها در یک ساختمان زندگی می‌کنند و را*ب*طه‌شان از طریق صداهای مشترکشان شکل می‌گیرد، داریوش با قلم‌مویش روی بوم و سرور سادات با انگشتانش روی کلاویه‌های پیانو.
این ارتباط عمیق، گرچه هرگز با دیدار رو در رو کامل نمی‌شود، اما فضایی پر از احساس و درک متقابل خلق می‌کند و در آخر پایانی غم‌انگیز گریبانشان را می‌گیرد.
 

YAS

[ بنیانگذار دوم سایت + مدیریت تالار نظارت ]
عضو کادر مدیریت
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-04
نوشته‌ها
1,485
سکه
36,686
ساختمانِ کهنه‌ی شماره‌ی نه در خیابان لاله‌زار، همیشه بوی چوب سوخته می‌داد.
دیوارهایش بارها رنگ شده بودند، امّا هنوز خاطره‌ی رطوبت را فراموش نکرده بودند.
من، آن روزها در طبقه‌ی بالا زندگی می‌کردم؛ نقاشِ پرتره‌هایی که هیچ‌وقت صورت سوژه‌اش را کامل نمی‌کشید.
از شب‌هایی که خواب به کارگاه کوچک من نمی‌آمد، صدایی می‌آمد از پایین؛ صدای پیانو.
نه تمرینی، نه موزیک کامل نت‌هایی مردد، نیمه‌قطع، گاهی ترک‌خورده، انگار کسی با روح خودش کلنجار می‌رفت.
نخستین‌بار، یک نیمه‌شب، آهسته گفتم:
- چه کسی در تاریکی انگشت‌هایش را روی کلیدهای سرد می‌کشد؟ چرا هیچ قطعه‌ای تمام نمی‌شود؟
اما دیوارها فقط تب کردند، پاسخی نیامد.
چند روز بعد، در نامه‌ی مدیر ساختمان دیدم:
- مستأجر جدید، بانو سُرورِ سادات، نوازنده‌ی پیانو، نابینا.
ناگهان صدای آن نت‌های شکسته معنایی یافت؛
کسی می‌نواخت که نمی‌دید؛ اما شاید می‌دانست.

***

ماه دوم، صداها منظم شدند.
هر شب حوالی ده، ملودی آغاز می‌شد؛ از «دو» به «می»، از «می» به سکوت.
و من، پشت بامِ تاریک می‌نشستم و زیر ل*ب با خودش حرف می‌زدم:
- اگر می‌دانستی صدایت از سقفِ این همه خستگی می‌گذرد، می‌آمدی؟ می‌نشستی روبه‌رویم؟ من تصویری از تو ندارم؛ اما در ذهنم، انگشتانت باران‌اند روی بامِ تمام نرسیدن‌ها.
گاهی صدایش قطع می‌شد و صدای سرفه می‌آمد.
گاهی سکوت می‌کشید تا طلوع.
و آن‌وقت حس می‌کردم دلم می‌خواهد از پنجره فریاد بزنم:
- ادامه بده... فقط بنواز، حتی اگر دست‌هایت بلرزند. من این بالا، در سکوتِ رنگ‌ها، به زندگی وصل می‌شوم.

***

بهار، جرئتی عجیب به سرم زد.
یک شب پایین رفتم و روی درش زدم.
دخترکی در را باز کرد، موهای مشکی تا شانه، چشمان خاکستریِ بی‌نور، و لبخندی که بیشتر شبیه اعتراف بود.
ـ من صدای پیانونت را می‌شنوم.
ـ می‌دانم. شما همان نقاش طبقه بالا هستید، نه؟
ـ بله. چطور دانستی؟
ـ قدم‌هایت همیشه روی سقف من نقاشی می‌کشند. هر شب دو بار سمت شمال قدم می‌زنی، بعد می‌ایستی کنار پنجره. صدای نفس‌هایت را یاد گرفته‌ام.
از آن شب به بعد، عصرها قبل از نواختن، صدای زنگ کوچکی از پایین می‌آمد، علامت شروع.
من هر بار قلم را زمین می‌گذاشتم و گوش فرا می‌دادم.

***

زمان گذشت.
من در نقاشی‌هایم موهای او را هزار شکل کشیدم، اما صورتش را نه، چون نمی‌دانستم نور روی آن پوست چگونه می‌افتد.
گاهی خودش می‌گفت:
- داریوش، به‌جای رنگ، با خاموشی نقاشی کن. من دنیا را فقط وقتی لمس می‌کنم که ساکت باشد.
و من از خود می‌پرسیدم:
- چگونه می‌شود کسی را دید که نمی‌بیند؟ آیا عشق در نگاه خلاصه می‌شود، یا در خیال دیدن؟
تابلوهای من دیگر نگاه نداشتند؛ همه درونشان دستی دراز شده بود که می‌خواست از پشت پرده‌ی مه، نوری را لمس کند.

***

پاییز.
صدای پیانو آرام‌تر شده بود.
بین نت‌ها فاصله می‌افتاد، فاصله‌ای که بوی بیماری می‌داد.
وقتی پایین رفتم، گل‌های یاس روی پیانو خشک شده بودند.
او بر صندلی‌اش نشسته بود، دست‌هایش لرزان‌تر از همیشه.
ـ دیگر نمی‌توانم بنوازم.
ـ چرا؟
ـ صداها دارند می‌میرند، داریوش. در گوشم صدای دریا می‌آید، اما بی‌موج، بی‌اکسیژن... مثل دنیا وقتی خاموش می‌شود.
سکوت کردم.
می‌دانستم دنیا دارد از گوش‌ها و چشم‌های او بیرون می‌ریزد.
آن شب، هر دو گوش به پیانویی خاموش سپردیم.
دستش را گرفتم و گفتم:
- اگر دیگر نمی‌شنوی، بگذار با دست‌هایت بشنوی.
پنجه‌هایش را روی چهره‌ام گذاشت؛
به آرامی خطوط پیشانی‌ام را لمس کرد، گونه‌ها، ل*ب‌ها...
آهسته گفت:
- حالا تو را دیدم.

***

زمستان رسید.
ساختمان دوباره بوی چوب سوخته داد.
دیگر صدایی از پیانو نمی‌آمد.
فقط سکوت؛ همان سکوتی که می‌گفت دنیا تمام شده.
در یکی از غروب‌ها، مدیر ساختمان مرا صدا زد:
- بانو سُرور سادات دیشب در خواب رفت. چند چیز برای شما گذاشته.
داخل جعبه‌ی چوبی کوچک، یک نت نصفه بود و نوشته‌ای کوتاه که بعضی از کلماتش نادرست نوشته شده بود، کلمات نامرتب که نشان‌دهنده دستان لرزان او بود:
- داریوش، آخرین قطعه را تمام کن... برای کسی که هنوز می‌بیند.

***

من هنوز در همان طبقه زندگی می‌کنم.
هر شب قلمی می‌گیرم، اما نقاشی نمی‌کشم.
روی بوم سفید، خطوطی را می‌زنم شبیه کلیدهای پیانو، سیاه و سفید، سکوت و فریاد.

و گاهی زیر ل*ب با خودش حرف می‌زنم:
- تو بدون دیدن نواختی، من بدون شنیدن می‌کشم. شاید همین، عدالتِ غصه باشد.

***

یک روز بارانی، شاگرد کوچکی که برای درس نقاشی می‌آمد، گفت:
- استاد، این صدا چیه از پایین میاد؟ مثل نت‌های نیمه‌کاره... .
لبخند زدم.
نه، صدا از پایین نمی‌آمد،
از هیچ جایی نمی‌آمد.
شاید از درون من.
قدم برداشتم سمت پنجره.
خیابان خیس بود و انعکاس نورها روی سنگ‌فرش‌ها مثل کلیدهای پیانو می‌درخشیدند.
زیر ل*ب گفتم:
- بازی کن... هنوز نوبت توست.
و در دل، برای آخرین بار، نتِ ناتمام را با قلم نوشتم.
آنجا، میان سکوت بوم و باران، صدای پیانو دوباره زنده شد.

پایان.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

بالا