• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
400
سکه
2,307
ـ اما پنج سال زمان طولانییه، فالن. کی می‌دونه از الان تا اون موقع چه اتفاقی ممکنه بیفته؟ اصلاً من پنج سال پیش هنوز حتی موهای زائد هم درنیاورده بودم.
دوباره می‌خندم، درست مثل تقریباً تمام دفعات دیگه‌ای که امروز به حرف‌هاش خندیدم. نمی‌دونم تا حالا شده بود با یه نفر دیگه این‌قدر از ته دل بخندم یا نه.
ـ تو واقعاً باید یه کتاب بنویسی، بن. یه رمان عاشقانه‌ی طنز. یه‌جورایی بامزه‌ای.
بن کمی ازم فاصله می‌گیره و درحالی‌که بهم لبخند می‌زنه، می‌گه:
ـ تنها در صورتی حاضر می‌شم یه رمان عاشقانه بنویسم که تو یکی از شخصیت‌های اصلیش باشی. البته خودمم باید یکی دیگه‌شون باشم. بیا یه معامله کنیم. اگه قول بدی برای بازیگری در برادوی تست بدی، منم یه کتاب درباره‌ی را*ب*طه‌ای می‌نویسم که به‌خاطر فاصله و ناپختگی نتونستیم داشته باشیم.
کاش واقعاً جدی بود، چون عاشق این ایده‌ام. اگه فقط یه ایراد بزرگ نداشت!
ـ اما ما دیگه هیچ‌وقت همدیگه رو نمی‌بینیم. از کجا بفهمیم که اون یکی به قولش عمل کرده؟
بن می‌گه:
ـ همدیگه رو در قبال قولی که دادیم مسئول می‌دونیم.
ـ باز هم می‌گم... ما بعد از امشب دیگه همدیگه رو نمی‌بینیم. تازه، نمی‌تونم شماره‌م رو بهت بدم.
بهتر از این می‌دونم که راهی برای ارتباط با خودم در اختیارش بذارم. کارهای زیادی هست که باید به‌تنهایی انجام بدم و اگه بن شماره‌م رو داشت، تمام تمرکزم می‌رفت روی این‌که هر روز قراره چه ساعتی بهم زنگ بزنه.
بن ولم می‌کنه و یه قدم عقب می‌ره و دست‌هاش رو روی سینه‌ش جمع می‌کنه. درحالی‌که ل*ب پایینش رو می‌جوه، شروع می‌کنه به قدم زدن به این طرف و اون طرف.
مکث می‌کنه و رو به روم می‌ایسته:
ـ اگه... اگه سال دیگه، همین روز دوباره همدیگه رو ببینیم چی؟ و سال بعدش هم همین‌طور؟ این کار رو به مدت پنج سال ادامه می‌دیم. همون تاریخ، همون ساعت، همون مکان. از همون‌جایی که امشب متوقف شدیم، ادامه می‌دیم؛ اما فقط برای همون یک روز. مطمئن می‌شم که داری برای تست‌های بازیگری اقدام می‌کنی و به قولت عمل می‌کنی و منم می‌تونم کتابی درباره‌ی روزهایی که با هم می‌گذرونیم، بنویسم.
 

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
400
سکه
2,307
چند لحظه به حرف‌هاش فکر می‌کنم تا خوب درکشون کنم. سعی می‌کنم منم به‌اندازه‌ی خودش جدی به نظر برسم، اما فکر دیدنش فقط سالی یک بار، اون‌قدر هیجان‌زده‌م می‌کنه که تمام تلاشم رو می‌کنم ذوق‌زدگیم رو نشون ندم.
ـ دیدن همدیگه سالی یک بار، در یک تاریخ مشخص، به نظرم پایه و اساس خیلی خوبی برای یه رمان عاشقانه‌ست. اگه داستانمون رو به شکل یه داستان تخیلی بنویسی، می‌ذارمش صدر فهرست کتاب‌هایی که می‌خوام بخونم.
حالا اون لبخند می‌زنه. منم همین‌طور؛ چون هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی برسه که بتونم با اشتیاق منتظر رسیدن این تاریخ باشم. از شب آتش‌سوزی به بعد، از سالگرد نهم نوامبر وحشت داشتم و این اولین باره که فکر کردن به این تاریخ حس خوبی بهم می‌ده.
ـ من توی این موضوع جدیم فالن. اگه قراره نوامبر سال بعد دوباره ببینمت، همین امشب نوشتن اون کتاب لعنتی رو شروع می‌کنم.
می‌گم:
ـ منم جدیم. هر نهم نوامبر همدیگه رو می‌بینیم. البته بین این تاریخ‌ها مطلقاً هیچ تماسی با هم نداریم.
می‌پرسه:
ـ منصفانه‌ست یا نهم نوامبر یا هیچی. بعد از پنج سال هم تمومش می‌کنیم؟ وقتی هردومون بیست‌وسه‌ساله شدیم؟
سرم رو تکون می‌دم، اما چیزی رو که مطمئنم هردومون بهش فکر می‌کنیم، ازش نمی‌پرسم. بعد از سال پنجم چی می‌شه؟ فکر کنم بهتره این سؤال رو بذاریم برای یه وقت دیگه... وقتی ببینیم واقعاً هردومون به این برنامه‌ی مسخره پایبند می‌مونیم یا نه.
می‌گه و ل*ب پایینش رو بین انگشت‌هاش فشار می‌ده:
ـ یه نگرانی دارم. قراره... خب، می‌دونی... فقط با یه نفر را*ب*طه داشته باشیم؟ اگه این‌طوره، فکر می‌کنم این وسط حق هردومون ضایع می‌شه.
از حرف عجیب‌وغریبش می‌خندم.
ـ بن محاله ازت بخوام پنج سال این کار رو انجام بدی. به نظرم چیزی که این ایده رو این‌قدر خوب می‌کنه، اینه که هرکدوم به زندگی خودمون ادامه می‌دیم. هردومون می‌تونیم زندگیی رو تجربه کنیم که آدم باید توی این سن تجربه کنه، اما درعین‌حال، سالی یک بار هم فرصت داریم کنار هم باشیم. این‌طوری بهترین‌های هر دو دنیا رو داریم.
میپرسه:
ـ اما اگه یکی از ما عاشق یه نفر دیگه بشه چی؟
ـ اگه آخرش به هم نرسیم، این کتاب رو خراب نمی‌کنه؟
ـ این‌که دو شخصیت یه کتاب در نهایت به هم برسن یا نه، تعیین نمی‌کنه که پایان اون کتاب خوش باشه یا نه. تا وقتی هردوشون خوشحال باشن، واقعاً مهم نیست که در نهایت با هم خوشحال باشن یا جدا از هم.
ـ اگه عاشق همدیگه بشیم چی؟ قبل از این‌که پنج سال تموم بشه؟
 

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
400
سکه
2,307
از این متنفرم که اولین فکری که به ذهنم می‌رسه اینه که محاله اون هیچ‌وقت عاشقم بشه. نمی‌دونم از چی بیشتر خسته‌ام؛ از زخم‌های روی صورتم یا از افکار تحقیرآمیزی که دربارهٔ اون زخم‌ها دارم. این افکار رو کنار می‌زنم و به زور لبخند می‌زنم.
ـ بن، معلومه که قراره عاشقم بشی. اصلاً دلیل وجود قانون پنج‌ساله هم همینه. باید قوانین مشخصی داشته باشیم تا وقتی کتابت رو تموم نکردی، نذاریم قلب‌هامون کنترل اوضاع رو به دست بگیرن.
وقتی سرش رو تکون می‌ده، می‌تونم ببینم که داره به موضوع فکر می‌کنه. هر دومون لحظه‌ای ساکت می‌مونیم و به قراری که همین الان گذاشتیم فکر می‌کنیم. اما بعد به ماشین کنارم تکیه می‌ده و می‌گه:
ـ باید حسابی دربارهٔ رمان‌های عاشقانه مطالعه کنم. تو هم باید چندتا بهم پیشنهاد بدی.
ـ حتماً می‌تونم این کار رو بکنم. شاید سال بعد بتونی نمرهٔ بوسه‌ت رو از هفت به ده برسونی.
می‌خنده و درحالی‌که رو به من می‌ایسته، آرنجش رو روی سقف ماشین می‌ذاره.
ـ خب، فقط برای اینکه خیالم راحت بشه، اگه صحنه‌های بوسه چیزین که بیشتر از همه توی کتاب‌ها دوست داری، از همه کمتر از چی خوشت میاد؟ باید بدونم تا داستانمون رو خراب نکنم.
ـ پایان‌های معلق و عشق در نگاه اول.
با شنیدن این حرف، قیافه‌ش رو تغییر می‌ده.
ـ عشق در نگاه اول؟
سرم رو تکون می‌دم.
ـ وقتی دو تا شخصیت با هم آشنا می‌شن و ظاهراً از همون لحظهٔ اول ارتباط فوق‌العاده‌ای با هم برقرار می‌کنن.
یکی از ابروهاش رو بالا می‌بره.
ـ فالون، فکر کنم اگه این یکی از چیزهاییه که از همه کمتر دوست داری، ما همین الان هم به دردسر افتادیم.
لحظه‌ای به حرفش فکر می‌کنم. شاید حق با اون باشه. امروز اتفاقاتی که بین ما افتاده، واقعاً باورنکردنی بوده. اگه اتفاقات امروز رو می‌نوشت، احتمالاً چشم‌هام رو می‌چرخوندم و می‌گفتم زیادی آبکی و غیرواقعیه.
ـ فقط قبل از پروازم ازم خواستگاری نکن، فکر کنم همه‌چی خوب پیش بره.
می‌خنده.
ـ تقریباً مطمئنم همین امروز، وقتی روی تختت بودیم، ازت خواستم باهام ازدواج کنی. ولی سعی می‌کنم تا قبل پرواز کاری باهات نداشته باشم.
 

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
400
سکه
2,307
وقتی دستش رو دراز می‌کنه و در رو برام باز می‌کنه و اشاره می‌کنه سوار ماشین بشم، هردومون لبخند می‌زنیم. وقتی راه می‌افتیم، کیفم رو باز می‌کنم و یه ورق و خودکار درمیارم.
ـ داری چیکار می‌کنی؟
ـ بهت تکلیف می‌دم. برای این‌که شروع کنی، برات پنج‌تا از رمان‌های مورد علاقه‌م رو می‌نویسم.
فکر این‌که بن داستانمون رو به یه داستان تخیلی تبدیل می‌کنه، باعث می‌شه بخندم؛ اما در عین حال امیدوارم واقعاً این کار رو بکنه. هر روز پیش نمیاد که دختری بتونه بگه را*ب*طه‌ش با نویسنده، الهام‌بخش یه داستان تخیلی واقعی بوده؛ اون هم داستانی که فقط تا حدودی بر اساس را*ب*طه‌شون نوشته شده.
ـ بهتره منو بامزه‌تر نشون بدی و اندام ورزیده‌تری می‌خوام و چربی کمتر.
ـ بدنت عالیه. شوخ‌طبعیت هم همین‌طور.
نمی‌دونم چرا داخل گونه‌م رو گاز می‌گیرم، انگار که خجالت می‌کشم لبخند بزنم. از کی تا حالا تعریف و تمجید باعث خجالت شده؟ شاید همیشه همین‌طور بوده، اما فقط اون‌قدر ازم تعریف نشده که بفهمم.
بالای فهرست کتاب‌ها، اسم رستوران و تاریخ امروز رو می‌نویسم، که اگه یادش رفت، یادش بیاد. بعد کاغذ رو تا می‌زنم و می‌ذارمش توی محفظهٔ داشبورد ماشینش.
ـ ایناهاش.
ـ یه تیکه کاغذ دیگه بردار. منم برات تکلیف دارم.
یه لحظه توی سکوت فکر می‌کنه و بعد می‌گه:
ـ چندتا چیز هست. شمارهٔ یک... .
عدد یک رو می‌نویسم.
ـ مطمئن شو که حداقل هفته‌ای یه بار مردم بهت می‌خندن.
با ناباوری پوزخند می‌زنم.
ـ انتظار داری هر هفته برم تست بازیگری بدم؟
سرش رو تکون می‌ده.
ـ آره، تا وقتی نقشی رو که می‌خوای به دست بیاری. شمارهٔ دو، باید بری سر قرارهای عاشقانه. همین چند لحظه پیش گفتی من اولین پسری بودم که به آپارتمانت بردی. این برای دختری هم‌سن تو تجربهٔ کافیی نیست، مخصوصاً اگه قرار باشه من یه رمان عاشقانه بر اساس را*ب*طه‌مون بنویسم. به کمی کشمکش عاطفی بیشتر نیاز داریم. تا وقتی دوباره ببینمت، حداقل با پنج نفر قرار بذار.
ـ پنج‌تا؟
بن دیوونه‌ست! این پنج تا بیشتر از تعداد قرارهاییه که قصد داشتم برم.
ـ و می‌خوام حداقل دوتاشون رو ببوسی.
ناباورانه بهش خیره می‌شم. با سر به برگهٔ توی دستم اشاره می‌کنه.
ـ بنویسش فالن. این تکلیف شمارهٔ سه‌ست. دو تا پسر رو ببوس.
ـ نکنه می‌خوای بگی مأموریت شمارهٔ چهار اینه که یه آدم ناجور پیدا کنم؟
 

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
400
سکه
2,307
می‌خنده.
ـ نه. فقط سه تا تکلیف. هفته‌ای یه بار کاری کن که بقیه بهت بخندن، پنج تا قرار عاشقانه برو و حداقل دوتاشون رو ببوس. مثل آب خوردنه.
ـ شاید برای تو.
تکلیف‌های احمقانه‌ش رو می‌نویسم، بعد کاغذ رو تا می‌کنم و توی کیفم می‌ذارم.
ـ شبکه‌های اجتماعی چی؟ اجازه داریم توی فیس‌بوک پروفایل همدیگه رو زیر نظر بگیریم؟
لعنتی! اصلاً به این فکر نکرده بودم، با اینکه توی دو سال گذشته خیلی از شبکه‌های اجتماعی استفاده نکرده بودم. دستم رو دراز می‌کنم و گوشی بن رو برمی‌دارم.
ـ همدیگه رو مسدود می‌کنیم. این‌طوری نمی‌تونیم تقلب کنیم.
ناله‌ای می‌کنه، انگار همین الان نقشه‌هاش رو نقش بر آب کرده باشم. گوشی هر دومون رو برمی‌دارم و پروفایل‌هامون رو جست‌وجو می‌کنم و توی هر شبکهٔ اجتماعیی که به ذهنم می‌رسه، همدیگه رو مسدود می‌کنم. وقتی کارم تموم می‌شه، گوشیش رو بهش برمی‌گردونم و با گوشی خودم به مامانم زنگ می‌زنم.
امروز قبل از اینکه مامانم بره سر کار، صبح خیلی زود باهاش صبحانه خوردم. اون صبحانه درواقع حکم خداحافظیمون رو هم داشت. مامانم قراره دو روز توی سانتا باربارا باشه و برای همین بود که امبر قرار بود من رو به فرودگاه برسونه.
وقتی جواب می‌ده، می‌گم:
ـ سلام.
ـ سلام عزیزم. رسیدی فرودگاه؟
ـ تقریباً. وقتی توی نیویورک فرود اومدم بهت پیام می‌دم، ولی اون موقع تو خوابی.
می‌خنده.
ـ فالن، مادرها وقتی بچه‌هاشون با سرعت پونصد مایل در ساعت توی آسمون پرواز می‌کنن، نمی‌خوابن. گوشیم رو روشن می‌ذارم، پس بهتره همین که فرود اومدی بهم پیام بدی.
ـ حتماً پیام می‌دم. قول می‌دم.
بن از گوشهٔ چشم نگاهی بهم می‌ندازه و احتمالاً کنجکاوه بدونه دارم با کی حرف می‌زنم.
مامانم می‌گه:
ـ فالن، واقعاً خوشحالم که داری این کار رو انجام می‌دی. ولی بذار یه چیزی رو بهت بگم؛ ممکنه خیلی دلم برات تنگ بشه و وقتی زنگ می‌زنی، ناراحت به نظر برسم، اما نذار دلتنگی بهت غلبه کنه. من خوب می‌شم. قول می‌دم. ناراحتم که دیگه نمی‌تونم به‌اندازهٔ قبل ببینمت، اما از اینکه داری این قدم رو برمی‌داری، حتی خوشحال‌ترم. و قول می‌دم دیگه چیزی درباره‌ش نگم. دوستت دارم، بهت افتخار می‌کنم و فردا باهات حرف می‌زنم.
ـ منم دوستت دارم، مامان.
وقتی تماس رو قطع می‌کنم، متوجه می‌شم بن دوباره داره بهم خیره می‌شه.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 11) مشاهده جزئیات

بالا