• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

#20
#21
#22
#23
#24
#25
#26
#27
#28

MAHZAD.

[مدیریت آزمایشی تالار فیلم و سریال]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-11-13
نوشته‌ها
184
سکه
929
ل*ب‌های خشکم نیمه‌باز مانده بود، قلبم کند می‌زد؛ طوری که برای یک لحظه از ایستادنش ترسیدم.
او چه می‌گفت؟ یک بچه در میان این همه تاریکی و پلیدی؟!
چرا دنیا قصد جانم را کرده است؟ در شرایطی که زندگی من و مهراب با وصله‌پینه‌های سست هنوز پابرجاست، چگونه سنگینی یک کودک را تحمل کند؟
تصویر آن زن و مهراب برای بار هزارم پشت چشمم به تصویر درآمد. پوزخند زدم؛ با آن چیزی که من دیدم، گمان نمی‌کنم این موضوع اهمیت آن‌چنانی برای مهراب داشته باشد.
نه! نمی‌گذارم سارای دیگری متولد شود. این دنیای زشت با من چه کرد که با این بچه بکند.
آب دهانم را فرو خوردم تا گلوی خشکم کمی تر شود. رد قطره‌ی اشکی که از چشمم چکید و در میان تارهای مجعد شقیقه‌ام گم شد را با پشت دست پاک کرده و ل*ب زدم:
‌- سعیدم می‌دونه؟
چهره‌اش هنوز شرمندگی داشت؛ رفیق بی‌عقل من نگران است که یقه‌اش را برای این کودک ناخوانده بگیرم.
‌- نه هنوز، فرستادمش یه سری دارو بگیره. تا شهر فاصله زیاده، ولی فکر کنم تا یک ساعت دیگه برگرده.
چه عجب، دنیا ذره‌ای هم باب میل من چرخید. اگر سعید موضوع را می‌دانست، مطمئناً مهراب را خبر می‌کرد.
‌- فعلاً بهش نگو.
چشمش گشاد شد و با چهره‌ای متعجب نگاهم کرد. گویا انتظار داشت را*ب*طه‌ام را به خاطر این بچه حفظ کنم؛ فکر نمی‌کرد سر حرفم بمانم.
‌- خوب... باشه، اما چرا؟ بالاخره که مهراب باید بفهمه. نگو که می‌خوای ازش پنهون بکنی!
سرم را با کلافگی تکان دادم و با صدای آرام ل*ب زدم:
‌- این موضوع از نظر من تموم شده. حتی اگه بچه رو به دنیا بیارم، قصد ادامه‌دادن این را*ب*طه‌ی سمی رو ندارم.
با همان چهره‌ی گرفته سر تکان داد. پشت لرزش نامحسوس لبم، غمی عمیق لانه داشت. غمی که گلویم را هم‌چون ریسمان می‌فشرد. دستم را از روی ملحفه بر شکم تختم کشیدم؛ آه بلندم نشان از ضعف داشت. احساس می‌کردم در یک چهارراه تاریک گیر کرده‌ام و از هر طرف بدبختی و مشکلات به سمتم هجوم می‌آورند.
هنوز در فکر بودم؛ فکر به مهراب، به این مهمان ناخوانده و خیانتی که در حقم شده بود. درست میان تمام این بلاتکلیفی‌های قلب و مغزم، دخترک کوچک با تکان آرامی بیدار شد.
سر چرخاندم، مژگان فرخورده‌اش را گشود و چشمان رنگینش را در حدقه چرخاند.
هنوز ما را ندیده بود. ل*ب‌های خشک‌شده‌ی صورتی‌رنگش را با زبان تر کرد و نیم‌خیز شد.
موهای مشکینش را از صورت سپیدش کنار زد و نگاه سبزرنگش را چرخاند. نمی‌دانم چه بود! نمی‌دانم چه شد! نگاهمان که تلاقی کرد، تعجب کردم.
یک نیروی عجیب از عمق نگاهش تا وجودم حس کردم و او فقط با نگاه خیره چشمانم را می‌کاوید. نمی‌دانم چقدر، شاید فقط چند دقیقه بود، اما آن حس عجیبی که در درونم شکل گرفت، بیشتر شبیه یک ریسمان بود که وجودمان را به‌هم متصل می‌کرد.
افکارم را پس زدم و به صدای فرانک گوش سپردم. فرانک نزدیک دختر ایستاده بود و موهایش را نوازش می‌کرد، اما او تنها نگاه می‌کرد. با یک نگاه خیره و متعجب به من چشم دوخته بود.
آن نیروی عجیب توان حرف‌زدن را از من گرفته بود؛ و باز چه خوب که فرانک بود.
‌- سلام خانوم کوچولو، خوبی؟
از من چشم گرفت و این‌بار فرانک را نگاه کرد. نگاهش به فرانک عمیق نبود؛ تنها یک نگاه معمولی که بفهماند صدایش را شنیده است.
چند ثانیه گذشت، اما جوابی نشد. فرانک دوباره پرسید:
‌- عزیزم، خوبی؟ جاییت درد نمی‌کنه؟
هر دو منتظر جواب بودیم و دختر فقط نگاه می‌کرد. نگاهی زیبا، اما بسیار تلخ؛ شاید به تلخی زندگی من و شاید حتی بدتر. بالاخره ل*ب باز کرد، اما سخنی از میان لبش بیرون نیامد.
انگار وزنه‌ای سنگین به زبانش وصل بود که این‌قدر برای حرف‌زدن تقلا می‌کرد. از تخت پایین آمدم، کنارش روی تخت نشستم و او در تمام مدت نگاهش به من بود.
انگار می‌خواست حرفش را با نگاه منتقل کند. دستان ظریف و کوچکش را در دست گرفته و پرسیدم:
‌- خانوم خوشگل، می‌خوام بدونم حالت خوبه یا نه. با من حرف بزن.
دختر دوباره ل*ب باز کرد و این‌بار تنها صداهایی نامفهوم از دهانش خارج شد. فرانک لبخندش را حفظ کرد و با صدای آرام کنار گوشم نجوا کرد:
‌- فکر کنم نمی‌تونه حرف بزنه.
کمی فکر کردم؛ ممکن است شوکه شده باشد. با همان صدای آرام ل*ب زدم:
‌- به نظر نمیاد مشکلش مادرزادی باشه. شاید از ترس شوکه شده.
زیبایی نگاه رنگینش حتی با وجود کبودی‌های صورتش به‌سهولت قابل مشاهده بود و چشمانش مرا می‌کاوید.
موهای بلندش را نوازش کردم و گفتم:
‌- باید ببریمش روستا، حتماً اونجا زندگی می‌کرده. به نظرم گم شده و سر از کوهستان درآورده.
فرانک شانه بالا انداخت؛ دستش را با کلافگی بر روی پیشانی‌اش کشید و گفت:
‌- حتماً والدینش الان خیلی نگرانش.
به سمت پنجره‌ی آزمایشگاه رفت؛ بیرون را کاوید و با صدای کلافه ادامه داد:
‌- به محض اینکه سعید برگرده، می‌بریمش. فقط قبلش باید داروشو تزریق کنم وگرنه عفونت می‌کنه.
نمی‌دانم چه نیرویی من و آن کودک را به سمت هم کشاند، اما گاهی حس می‌کنم از مدت‌ها پیش صدایش را شنیده بودم. شاید در خواب یا در عالم خیال؛ فقط می‌دانم صدای کمک‌خواستنش از مدت‌ها پیش در ذهنم بود. قبل از آمدنم به اینجا، حتی قبل از ماجرای من و مهراب، شاید هم سال‌ها پیش؛ فقط نمی‌دانم چگونه و چرا!
دختر با معصومیت نگاه می‌کرد، کمی هم تعجب در چشمانش بود؛ طوری که انگار قبل از این اصلاً طعم محبت را نچشیده است.
در میان جدال افکارم و را*ب*طه‌ی من با این کودک، صدای موتور ماشین رشته‌ی افکارم را گسست. از جا بلند شدم؛ با نگاهی نافذ که مدام سرتاپایم را می‌کاوید، به سمت در رفتم.
با ورود سعید، راهم را به سمت آشپزخانه‌ی گوشه‌ی آزمایشگاه کج کردم و از درون فلاسک کمی چای برای خودم ریختم.
‌- بیدار شدی؟ حالت خوبه؟
ای کاش زیاد سؤال نکند، چراکه حتی خودم برای بیشترشان جوابی ندارم.
 

MAHZAD.

[مدیریت آزمایشی تالار فیلم و سریال]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-11-13
نوشته‌ها
184
سکه
929
لبخند بی‌جانی زدم و بی‌توجه به ضعف و سرگیجه، بوی چای را از درون فنجان به ریه‌ام کشاندم و گفتم:
‌- مرسی، بهترم.
نگاهم را دزدیدم؛ مطمئن بودم با همین جواب کوتاه قانع نخواهد شد. چه خوب که فرانک به سمتش رفت؛ کیسه‌ی داروها را از دستش گرفت و با شروع مکالمه‌شان، نگاه سنگین سعید هم از روی من برداشته شد.
فرانک آمپول را پر کرد، هوایش را گرفت و گفت:
‌- خداروشکر داروها رسیدن. خیلی نگران بودم.
با لبخند تأییدش کردم و او به سمت دختر رفت. صدای سعید کنار گوشم دوباره زنگ خورد؛ همان‌طور که به کودک خیره بودم، به صدایش گوش سپردم.
‌- می‌دونم حالت خوب نیست؛ می‌دونم مشکل داری، اما اینم بدون که من فقط می‌خوام حمایتت کنم. می‌خوام شاد باشی. مطمئن باش اگر روزی از سمت هر کسی ضرری بهت برسه، اولین کسی که به کمکت میاد منم.
به حرفش ایمان داشتم، اما اتفاقات شب گذشته و خبر این بارداری ناخواسته، نه‌تنها ذهن، بلکه روح و جسمم را نیز بیش از پیش به سوی درد و ناامیدی سوق می‌داد.
‌- تا قبل از شب گذشته فکر می‌کردم تمام دردم مهراب و خیانتشه، اما دیشب یه اتفاقی افتاد.
اخم‌هایش بیش از پیش درهم رفت، اما تا خواست سؤال کند، صدای دختربچه توجه هر دویمان را به سویش جلب کرد. فرانک آمپول به دست، نزدیک دختر ایستاده بود و او با نگاهی پر از ترس به عقب می‌رفت.
لبخند زدم و پیش رفتم؛ پیش رویش ایستادم و با نگاهم، چشمان پر از ترسش را نشانه گرفتم.
- از آمپول می‌ترسی؟
سرم را تکان دادم؛ ایمان داشتم که سخنانم را می‌فهمد.
‌- حق داری، خود منم می‌ترسم؛ چون خیلی درد داره.
لبخندم را حفظ کردم. دستم را نوازش‌وار روی موهایش کشیدم و ادامه دادم:
‌- اما می‌دونی اگر دارو مصرف نکنی چی می‌شه؟ ممکنه زخم‌هات بدتر بشه.
کمی آرام‌تر شده بود، اما همچنان با ترس نگاه می‌کرد. سرش را در آغوش گرفتم و فرانک با مهارت و سرعت آمپول را تزریق کرد. حق داشت؛ نباید این اتفاقات تلخ را تجربه می‌کرد. باید خیلی سریع به روستا سر می‌زدیم و خانواده‌اش را پیدا می‌کردیم.
قبل از آن‌که من بخواهم حرفی بزنم، صدای سعید که پیشنهاد رفتن به روستا را داد، نظرم را جلب کرد و همان لحظه به نشانه‌ی موافقت ایستادم تا حاضر شوم.
ربع‌ساعتی گذشته بود و من با همان ضعف و افکار درگیر، در حالی که دستم را دور بازوی کودک حلقه کرده بودم، جاده را می‌نگریستم؛ جاده‌ی اصلی که حکم شاهرگ روستا را داشت.
با ذهنی که درگیر جنین ناخواسته‌ای درون شکمم بود، خیابان را می‌کاویدم؛ خیابانی که در نظرم بسیار باریک و بی‌روح بود. آن حس زیبایی که به بناهای قدیمی داشتم، به ساختمان‌های یکی‌درمیانِ کاه‌گلی و سیمانی اطراف خیابان نداشتم.
تمام روستا در نظرم عجیب و بی‌آب‌وعلف بود. بسیار عجیب؛ انگار حتی درخت‌ها هم با زور اسیر آن پارک کوچک بی‌روح شده بودند.
موتورهای گازی و ماشین‌های قدیمی رنگ‌ورورفته، تصویر خیابان را به شکلی مضحک زشت کرده بودند. به‌راستی چرا این مکان این‌قدر زشت بود؟ در تمام لحظاتی که روستای خلوت و ساکنان عجیب‌وغریبش را که با نگاه خیره ماشین‌مان را دنبال می‌کردند تماشا می‌کردم، تصویر آن پاهای خونین و صورتی که پشت موهای بلند آن موجود پنهان شده بود، لحظه‌ای از پیش چشم‌هایم کنار نمی‌رفت. شک، احساس سردرگمی و ترس، شبیه نشخوار افکارم را می‌جوشاند.
کودک درون آن لباس‌های گشاد مشکی‌رنگ من، شبیه یک جوجه‌ی کوچک شده بود و با کنجکاوی اطراف را نگاه می‌کرد.
حرکاتش برایم عجیب بود. در رفتارش نشانی از تمدن و تربیت نبود. چیزی غریب را مدام حس می‌کردم و سعی داشتم نادیده‌اش بگیرم. از چشمانش نیرویی ترسناک حس می‌کردم؛ نیرویی که متعلق به خودش نبود، بیش‌تر شبیه ترسی بود که به نگاهش تحمیل شده بود.
در تمام مسیر، این حس را به آن موجود نزدیک یتیم‌خانه نسبت می‌دادم و فکر می‌کردم تمام این‌ها یک توهم است. همچنان نگاهم را به بناهای قدیمی ساختمان‌ها دوخته بودم و سعید خیابان سرد و بی‌روح روستا را بالا می‌رفت که فرانک گفت:
‌- الان چیکار کنیم؟ باید بریم پیش یه ریش‌سفید یا کدخدایی چیزی؟
سعید با همان چهره‌ای که مشخص بود پر از فکر و خیال است، به داخل یک کوچه‌ی خاکی پیچید و گفت:
- وقتی اومدم اون جوونو برای خون دادن به سارا بیارم، یه مرد میانسال میانجی‌گری کرد تا جوونو راضی کنه. فکر کنم الانم بتونه کمک کنه.
پس از ورود به یک کوچه‌ی عریض خاکی، ماشین شروع به تکان‌های شدید کرد. مسیر ناهموار، ماشین را تا چندین متر با لرزش همراهی کرد.
با توقف ماشین کنار یک درِ بزرگ سفیدرنگ، نگاهم را به خانه دوختم.
ساختمانی تک که تنها همسایه‌اش، خانه‌ای کهنه در پنجاه‌متری‌اش بود. دیوار کاه‌گلی خانه با زنگ‌زدگی‌های در، نشان از قدمت زیادش داشت.
این حس مسخره چه می‌گفت؟ چرا این‌قدر کلافه و درهمم؟ شاید به‌خاطر خبر بارداری، درونم این‌قدر آشفته است و قلبم می‌لرزد.
هم‌زمان با پیاده شدن ما از ماشین، درِ خانه با سروصدای زیادی باز شد؛ پرده‌ی گوشم از صدای جیغ‌مانند لولای در لرزید و چهره‌ام درهم کشید. دهانم خشک بود و معده‌ام دوباره سر ناسازگاری داشت که حالت تهوع به سراغم آمد.
پوزخند زدم؛ حداقل حالا می‌دانستم دلیل این ضعف و تهوع، آن موجود کوچک و بی‌گناهی‌ست که فارغ از تمام ماجراها در وجودم رشد می‌کند. گمان نمی‌کنم بتوانم تکه‌ای از وجودم را قربانی یک خیانت کنم.
با دیدن نوجوانی که در قاب در ظاهر شد، دست از افکارم برداشتم. نوجوان سوار بر موتور گازی کهنه‌اش بیرون آمد و بلافاصله سعید پیش رفت؛ انگار پسر را می‌شناخت که با لبخند از او خواست پدرش را صدا کند.
نگران سرمای هوا و زخم گردن دختربچه‌ای بودم که حتی نامش را نمی‌دانستم. اگر اهل این روستا باشد، حتماً نامی قدیمی دارد که به سنش نمی‌خورد.
بی‌هوا با نگاه کردن به نگاه کنجکاوش لبخند زدم؛ زیادی معصوم و بی‌آلایش بود. وجودش شبیه یک قصیده یا یک بیت غمگین بود. این کودک، مصداق بارز ظلم زمانه بود؛ مگر ممکن است کودکی این‌چنین مورد ستم روزگار قرار گیرد؟!
با رفتن پسر نوجوان، بادی سرد در کوچه‌ی بزرگ پیچید و گردوخاکی غلیظ را در هوا پراکنده کرد. دختربچه را به آغوشم فشردم و دستم را روی سرش کشیدم تا موهای بلندش به‌دست باد آشفته نشود.
دقیقه‌ای نگذشته بود که صدای مردانه‌ای سعید را فرا خواند. مرد با لهجه‌ی خاصی که حرف زدن به زبان فارسی را برایش سخت کرده بود، ما را به داخل دعوت می‌کرد.
مرد میانسال که حیاط بزرگ خانه را تا کنار در دویده بود، با نفس‌نفس زدن به سعید دست داد و با همان لبخند مهمان‌نوازانه با تک‌تک‌مان احوال‌پرسی کرد.
چقدر جالب که بالاخره بر ل*ب یکی از ساکنان این روستای مضحک لبخند دیدیم؛ اما درست در لحظه‌ای که می‌خواستیم وارد خانه شویم، ناگهان نگاه مرد با دختربچه تلاقی کرد و لبخند از لبش پر کشید.
چقدر ابلهانه فکر کرده بودم که بالاخره یکی از ساکنان، بویی از خلق‌وخوی خوش برده است.
چین ابروان جوگندمی‌اش مدام بیش‌تر می‌شد و نگاه مستقیمش هر لحظه عمیق‌تر، دختربچه‌ی بی‌گناه را می‌ترساند. همه با تعجب مرد را نگاه می‌کردیم. من حتی تا پشت لبم آمد که به آن نگاه پرغضب اعتراض کنم که نزدیک‌تر شد و پیش پای دختر نشست. نگاه مشکی‌رنگش که صورت دختر را با دقت می‌کاوید، بیش از چند دقیقه طول کشید.
به‌جای آن کودک بی‌گناه، من کلافه شده بودم و دندان‌هایم را روی هم می‌سابیدم. چگونه به خود اجازه می‌داد این‌گونه گستاخانه یک کودک خردسال را وارسی کند؟
دختر با خجالت و ترس از نگاه خیره‌ی مرد درشت‌هیکلی که پیش رویش نشسته بود، خودش را بیش‌تر به من چسباند و صداهای نامفهومی از میان لبانش خارج شد. به نظر ترسیده بود؛ طاقت نیاوردم و سعی کردم حداقل به حرمت سن‌وسالش مودبانه حرف بزنم:
‌- آقا مشکلتون چیه؟ به چی نگاه می‌کنین؟
بیش‌تر که توجه کردم، نگاه سوء نداشت؛ بیش‌تر یک ترس یا چیزی شبیه اضطراب در نگاهش بود. ایستاد، دستی به ریش‌های جوگندمی‌اش کشید و جواب داد:
‌- این خونه مهمان شیطان نمی‌پذیره. از این‌جا برین.
ابتدا معنای سخنش سخت بود، اما با کمی تأمل فهمیدم روی سخنش با این کودک است. ناگهان ترس و اضطراب، شبیه مایعی جوشان، از سر تا پا و حتی درون معده‌ام را سوزاند. با چهره‌ای که ترس و سردرگمی در آن بیداد می‌کرد، نزدیکش شدم.
‌- چی می‌گید آقا؟ ما فقط اومدیم دنبال پدر و مادر این بچه بگردیم. من اصلاً معنی حرفتونو متوجه نمی‌شم.
مرد در حالی که در آستانه‌ی در ایستاده بود، بسیار سریع حرفش را زد و سپس در را بست.
 

MAHZAD.

[مدیریت آزمایشی تالار فیلم و سریال]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-11-13
نوشته‌ها
184
سکه
929
- من بچه‌های یتیم‌خونه رو می‌شناسم، همون بچه‌های شوم که از دست ابلیس فرار می‌کنن. برین پیش ننه قمر. از من به شما نصیحت، زیاد پیگیر این ماجرا نشین؛ وگرنه چنان بلای شومی سرتون میاد که تا عمر دارین فراموش نکنین.
مرد رفت و من با همان نگاه خیره، درِ بسته را می‌نگریستم. تجزیه‌ی سخنانش برایم بسیار دشوار بود. مگر این کودک چه کاری کرده بود که مردی با این سن را این‌گونه ترسانده و پریشان کرده است؟
کودک سرش را بالا گرفته بود و با چشمان زیبایش صورتم را می‌کاوید. انگار سخنان مرد را متوجه نشده بود که این‌قدر گنگ نگاه می‌کرد.
لبم را گاز گرفتم تا از لرزش دندان‌هایم بکاهم. سخن مرد برایم شبیه یک سیلی محکم بود؛ نام یتیم‌خانه در ذهنم شبیه یک نوار خراب مدام تکرار می‌شد و حال خرابم را خراب‌تر می‌کرد.
سعید که مثل همیشه اخمی غلیظ بر پیشانی نشاند‌ه بود، پیش آمد و چند ثانیه در سکوت نگاهمان کرد؛ زیر نگاه خیره‌اش با اضطراب ل*ب زدم:
‌- م... من اصلاً متوجه نمی‌شم؛ ای... این حرفا یعنی چی؟
نگاهم بر روی صورت سعید و فرانک لغزید. یکی با اخم و دیگری با ترس، من و کودک لرزان از سرما را نگاه می‌کردند. کسی پاسخ‌گوی سوالم نبود؛ حتی کسی به اظهار ترسم نیز پاسخی نداد.
تنها نگاه خیره‌ی سعید بود که مدام از روی من، بر روی صورت دختر سر می‌خورد. با صدای لرزان دوباره گفتم:
‌- سعید، نمی‌خوای حرف بزنی؟ من دارم می‌ترسم.
انگار در ذهنش جدالی بر سر منطق و ترس برپا بود که سخن نمی‌گفت؛ داشت با نگاهش بررسی می‌کرد. بغضم را فرو خوردم. بی‌توجه به سیلیِ باد سرد که گونه‌هایم را به درد وا داشته بود، دختر را در آغوشم فشردم و گفتم:
‌- بچه‌ی به این معصومی چه ضرری می‌تونه بهمون برسونه؟
سخنم بیش‌تر از سر احساس بود، اما تصویر آن کودک نفرین‌شده‌ی نزدیک یتیم‌خانه دمی از خاطرم محو نمی‌شد. پریشان‌احوال و لرزان، به کودک معصوم پیش رویم چشم دوخته بودم. نه، این نمی‌توانست واقعیت داشته باشد! در نظرم حتی ابلیس هم نمی‌توانست این معصومیت را به تاریکی آغشته کند.
سعید که تاکنون در سکوت نگاه می‌کرد، دستم را کشید تا بایستم. انگار می‌خواست من و آن کودک بیچاره را از هم جدا کند که این‌قدر در کشیدنم مُصر بود. نه، نمی‌خواستم از آن کودک جدا شوم. آن موجود نزدیک یتیم‌خانه هیچ شباهتی با این کودک نداشت؛ باید کمکش می‌کردیم. هیچ‌کدام از این ماجراها نمی‌توانست عقلم را به بازی بگیرد و مانع کمک کردنم به این کودک بیچاره شود.
‌- عزیزم برین داخل ماشین بشینین، من و سارا یکم باید حرف بزنیم.
فرانک باشه‌ی آرامی گفت و کودک را از من جدا کرد. ترس و اضطرابش از دست‌های لرزان و جویدن لبش کاملاً مشهود بود.
با جدا شدن دستم از دستان کوچک کودک، بغض گلویم را به درد وا داشت. چه شده بود که در همین مدت کوتاه، به این کودک این‌قدر علاقه‌مند شده بودم؟ خودم هم نمی‌دانستم!
راه رفته‌شان را هنوز با نگاه دنبال می‌کردم؛ از همان جنس نگاه‌هایی که درد و ترس را فریاد می‌زد. با صدای سعید، نگاه از ماشین گرفتم و لبه‌های پالتوی خاکستری‌رنگم را به هم نزدیک کردم.
‌- این بچه رو از کجا پیدا کردی؟
چه باید می‌گفتم؟ خودم هم شک داشتم، اما اگر راستش را بگویم چه خواهد شد؟ نکند کودک بخت‌برگشته را به حال خود رها کنند؟
کمی فکر کردم؛ نه، نمی‌توانستم با چند خرافه‌ی یک پیرمرد روستایی و یک توهم حاصل از ناراحتی‌های مسخره، این کودک را قربانی کنم. بعد از مکثی کوتاه پاسخ دادم:
‌- نمی‌دونم، وسط ناکجاآباد یهو دیدم وسط جاده گرگا بهش حمله کردن.
دستانش را درون جیب شلوارش فرو برد و پس از مکث کوتاهی پاسخ داد:
‌- به نظرم حرفای این مرد یکم عجیب میان. من قبلاً اون یتیم‌خونه رو دیدم، چیزی جز یه ساختمون سوخته نیست. ولی به نظرم باید جانب احتیاطو نگه داریم. چی گفت؟ ننه قمر؟ به نظرم باید بیش‌تر راجع‌به این موضوع تحقیق کنیم. بریم خونه‌ی پیرزنو پیدا کنیم.
در میان یک دوراهی عجیب گیر کرده بودم. تصویر آن موجود مدام در پیش چشمم بود، اما رها کردن یک کودک معصوم و بی‌پناه، آن هم به خاطر یک سخن مسخره، اصلاً عقلانی به نظر نمی‌آمد. لرزش نفسم را نادیده گرفتم و بی‌توجه به باد سرد پاسخ دادم:
‌- ننه قمر کیه؟ می‌شناسیش؟
با پا لگدی به سنگ‌ریزه‌های کف زمین زد و گفت:
‌- از محلی‌ها آدرس خونشو می‌گیریم. این ماجرا به نظرم عجیبه؛ اصلاً با عقل و منطق جور درنمیاد. بیا بریم، الان سرما می‌خوری.
وقتی دوباره درون ماشین نشستم، نگاهم به کودک کمی تغییر کرده بود. من که به هیچ‌کس نگفته بودم! آن مرد از کجا فهمید این کودک را از نزدیک یتیم‌خانه پیدا کرده‌ام؟! اصلاً گیریم که این کودک بازیچه‌ی دست اهریمن باشد، نباید کمکش کرد؟
نگاه کودک در نظرم بسیار معصوم و پاک بود، اما در انتهای نگاهش چیزی عجیب بود. نمی‌توانستم روی آن حس عجیب اسمی بگذارم؛ هرچه که بود، نمی‌توانست شوم باشد. بیش‌تر شبیه درد یک زخم کهنه بود تا یک نیروی شیطانی.
ای کاش حداقل کودک می‌توانست حرف بزند.
نفسم را با بازدمی کوتاه بیرون دادم و با شک لبخند زدم. انگار منتظر همین لبخند کوتاه بود که رنگ نگاهش از ترس به آرامشی عمیق تغییر کند. بر روی صندلی دراز کشید و سرش را روی پایم گذاشت. نگاهش کردم؛ موجودی کوچک و معصوم که توانایی سخن گفتن نداشت. نکند این یک امتحان الهی برای سنجیدنم باشد؟
دقایق آرام می‌گذشت؛ کودک در خوابی عمیق بود. به گمانم افکار درون مغزم قصد جانم را کرده بودند. بغض خفه‌کننده‌ی در گلویم، حاصل احساسات غیرقابل فهم و ترسناک درونم بود. نفس‌های آرام کودک را نگاه کردم؛ با دقت و آرام.
نمی‌دانم پوزخندم صدا داشت یا نه، اما این جسم مشکی‌پوش کوچک زیادی در نظرم نیازمند و ناتوان بود؛ به‌قدری ناتوان که حتی نمی‌توانست یک مورچه‌آزاری برساند، چه برسد به سه انسان بالغ.
وقتی سعید بالاخره پس از چندین بار سؤال از اهالی روستا کنار درِ کوچک قهوه‌ای‌رنگی ایستاد، از میان سیل فکر و خیال بیرون جهیدم. نگاهم به کوچه‌ی باریک و تاریک بود که کودک از خواب بیدار شد؛ چشمانش را مالید و با کنجکاوی اطراف را نگاه کرد.
این‌بار ابتدا سعید پایین رفت. به نظر امیدی نداشت که پیرزن به خانه‌اش راهمان بدهد، اما در کمال تعجب، پس از چند دقیقه برگشت و گفت:
‌- می‌خواد بچه رو ببینه، پیاده شین.
هوای سرد شبیه زخم تیغ، تن نحیفم را می‌سوزاند. الان نباید به فکر زندگی تباه خودم باشم؟ در این وضع، در خانه‌ی یک پیرزن که می‌خواهد درباره‌ی یک موجود ماورایی برایمان حرف بزند، چه می‌کنم؟
با وجود آن همه ترس و اضطراب، واقعاً خنده‌ام گرفته بود. زندگی برایم شبیه یک درامِ ترسناکِ کمدی شده بود. شاید خدا می‌خواست با این ماجراها به من بفهماند بالاتر از سیاهی هم رنگ هست؛ شبیه اوضاع درهمِ الان که در مقایسه با چند روز گذشته بسیار بدتر و سخت‌تر بود.
نفسم را با صدا بیرون دادم؛ در حین گذر از راهروی باریک و بلند، به اتفاقات فکر می‌کردم. اتفاقاتی که نه‌تنها من، بلکه فرانک بی‌خیال را مجبور به ترس و لرز کرده بود.
بالاخره راهروی باریک به انتها رسید. پشت درِ فلزی سبزرنگ ورودی ایستاده بودیم که صدای پیرزن، با همان لهجه‌ی غلیظ و عجیب که بی‌شباهت به لهجه‌ی مرد میانسال نبود، بلند شد:
‌- بیاین تو.
با ورود به خانه، هاله‌ای گرم صورت گرگرفته‌ام را سوزاند و حسی شبیه سوزن شدنِ تمام سطح صورتم را دربرگرفت.
پیرزن ملحفه‌ی سفیدرنگ کرسی را که از کثیفی به خاکستری بدل شده بود، روی پایش مرتب کرد. چهره‌ام از دیدن آن همه کثیفی درهم رفت و پیرزن با همان صدای زمخت گفت:
‌- دختره رو بیار.
بلاتکلیف کنار درِ ورودی ایستاده بودیم؛ با تعجب از سقف تیرپوش اتاق کوچک که نام خانه را یدک می‌کشید، نگاه گرفتم و توجه‌ام به رفتار عجیب پیرزن جلب شد.
سعید دست دختر را کشید و پیش پای پیرزن نشستند. با هر تکان شدیدی که پیرزن به صورت و بدن کودک وارد می‌کرد تا وارسی‌اش کند، اخم روی صورتم غلیظ‌تر می‌شد.
نگران پانسمان‌های گردن کودک بودم که با حرف پیرزن، درجا خشک شدم.
‌- زبون نداره، هیچ‌کدوم ندارن. باید ولش کنین توی کوه تا خوراک گرگا بشه.
سعید که تا آن لحظه در سکوت نگاه می‌کرد، با سخن پیرزن اخم درهم کشید و کنار کودک نشست و پس از وارسی دهانش با چشم‌های گشادشده گفت:
‌- درست می‌گه، این... چطور ممکنه؟
با حرف سعید از کوره دررفتم و با پیکری لرزان خودم را به کودک رساندم.
آن‌چیز که می‌دیدم واقعیت داشت. در دهان دختربچه تکه‌گوشتِ برش‌خورده‌ای به‌عنوان زبان بود؛ چرا به ذهنمان نرسیده بود که معاینه‌اش کنیم؟
ملحفه را درون مشتم فشردم و با صدایی که کنترلی روی آن نداشتم به حرف پیرزن واکنش نشان دادم:
‌- خوب که چی؟ یکی زبون این بچه رو بریده، این یه جنایته، باید به پلیس خبر بدیم. می‌گی ولش کنیم تا بمیره؟
با تکان دست پیرزن که بیرون را نشان می‌داد ایستادم؛ با چهره‌ای درهم دست دختر را کشیدم و تا کنار در خروج بردم، اما در همان لحظه با صدای پیرزن متوقف شدم:
‌- هی، تو بمون.
مرا می‌گفت؟ این زن دیوانه چه کاری می‌توانست با من داشته باشد؟ چرا این کابوس تمام نمی‌شود؟!
سعید می‌خواست مانع شود، اما باید می‌ماندم. باید تهِ توی این قضیه را در می‌آوردم؛ سخنان آمیخته با جهلِ ساکنین این روستای دور نمی‌توانست عقلم را به بازی بگیرد.
 

MAHZAD.

[مدیریت آزمایشی تالار فیلم و سریال]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-11-13
نوشته‌ها
184
سکه
929
با چشم به سعید و فرانک که با نگرانی نگاهم می‌کردند اطمینان دادم که می‌توانم از خودم مراقبت کنم. پس از رفتن آن‌ها اخمم غلیظ‌تر از پیش شد؛ پیرزن دست‌های چروکش را روی هم کشید و با چشمان تنگ‌شده‌ای که نشان از ضعیف‌بودن چشمش داشت نگاهم کرد و گفت:
‌- تقدیر تو رو به اینجا کشونده. بشین... .
با آنکه اصلاً حس خوبی از آن زن و اتاق کوچکش نگرفته بودم، با فاصله کنارش نشستم و او شروع به زدن حرف‌هایی کرد که در تمام سی سال زندگی‌ام نه شنیده بودم، نه احتمال شنیدنش را می‌دادم؛ اما واقعی بود. این زن همه‌چیز را می‌دانست.
‌- یه سایه توی زندگیت هست؛ تقدیر، اون سایه رو توی زندگیت گذاشت. اون خیانت تو رو به اینجا کشوند. اون بچه‌ها واقعی نیستن؛ گاهی پیداشون می‌شه و بعد یه مدت دوباره ناپدید می‌شن.
چایِ درون نعلبکیِ کثیفش را بین ل*ب‌های پر از چروکش هورت کشید و ادامه داد:
‌- سال‌های زیادی گذشته، شاید ده، شاید دوازده، شاید هم پونزده سال پیش؛ در همچین شب شومی یتیم‌خانه‌ی نزدیک روستا مهمان گله‌ای از گرگ‌های وحشی شد. خیلی از بچه‌ها مردن، خیلی‌ها خورده شدن و هیچ‌وقت حتی جنازه‌شون پیدا نشد. فقط یه آشپز و دو تا نوزاد زنده موندن. بعدش پلیس یتیم‌خونه رو مهروموم کرد و درش تخته شد.
سوتِ قوریِ رنگ‌ورورفته‌ای که گوشه‌ی اتاق می‌جوشید بر اعصابم خط می‌انداخت. زن ادامه داد:
‌- بعد اون صداها اومدن؛ موجوداتی که بعضی شبا پیدا می‌شن. بعضی‌ها می‌گن اون گرگا به نفرین سیاهی مبتلا بودن. اهالی فکر کردن با سوزوندن ساختمون شاید خاطرات بچه‌هایی که دستشون از دنیا کوتاه شده هم نابود بشه، اما نشد و اون موجودات هنوز هم حوالی یتیم‌خونه با زبان‌های بریده‌شده پرسه می‌زنن.
خودش را بیشتر زیر ملحفه کشاند؛ زیر کرسی پشت به من دراز کشید، چشمانش را بست و گفت:
‌- بهتره با اون سایه و بچه‌ی توی شکمت کنار بیای و برگردی به شهرت. وقتی رفتی چراغو خاموش کن.
شبیه دیوانه‌ها خندیدم. یک خنده‌ی بی‌صدا و هیستریک. او چگونه از بارداری و خیانتی که دیده بودم باخبر بود؟ به نظرم آن کودک نه، این جماعت با نیروهای اهریمنی مراوده داشتند که همه‌چیز را می‌دانستند.
دیگر توان نداشتم، تهوع توانم را در یک لحظه برید و بی‌توجه به دستور آن پیرزن کریه بیرون دویدم. بیرون از خانه، کنار چرخِ لاستیک‌های کوهستان‌پیما روی زمین نشستم و برای چندمین بار در چند روز گذشته بالا آوردم.
تمام وجودم تمنا می‌کرد که بروم و از آن روستای کذایی بگریزم. نباید سخنانشان شبیه یک پازلِ چیده‌شده، این‌قدر دقیق و بی‌نقص باشد؛ این شدنی نیست.
بی‌توجه به صدای فرانک و سعید که بالای سرم ایستاده بودند و با نگرانی نگاهم می‌کردند ایستادم؛ دهانم را با آستین لباسم پاک کردم و گفتم:
‌- حالم از اینجا بهم می‌خوره. فقط بیاین برگردیم.
و سوار ماشین شدم. سرگیجه داشتم و معده‌ام مدام منقبض می‌شد.
بیشتر از تمام این‌ها، سؤال‌های فرانک و سعید آزارم می‌داد.
‌- چی شد قربونت برم؟ الان حالت خوبه؟ زنه چی گفت؟
بیش از آن، نگاه و سخنان سعید سوهان روحم بود.
‌- بهت گفتم نمون پیشش. اصلاً حالت عادی نداشت. الان چطوری؟
در میان تکان‌های سرسام‌آور ماشین، سؤال‌های فرانک و سعید، معده‌ی ناآرام و سرگیجه و حال خراب به سمت کودک نگاه انداختم.
خیره نگاهم می‌کرد؛ لبخند داشت. سرش آرام کج می‌شد و در تاریکیِ ماشین چشمان سبزش بیش از اندازه روشن بود. دستش آرام به سمت دستم می‌آمد؛ دیگر صدای فرانک و سعید را نمی‌شنیدم، شاید می‌شنیدم اما بسیار ضعیف. درست می‌دیدم؟ لبش تکان می‌خورد؟ بی‌صدا، فقط یک تکان آرام، انگار در همان حین که خیره‌ی من بود و دستش را برای گرفتن دستم پیش می‌آورد چیزی زمزمه می‌کرد.
ناگهان دستش متوقف شد. به فرانک و سعید نگاه کردم؛ هنوز حرف می‌زدند. متوجه نگاه و لبخند غیرعادی این کودک نبودند؟ لبخندش رفته‌رفته بیشتر و بیشتر می‌شد. دستانش را از هم باز کرد، انگار می‌خواست مرا به آغوشش بکشد، اما چرا به یک‌باره این‌قدر ترسناک شده بود؟
حالا سرگیجه بود، صداها درهم می‌لولیدند، کودک با یک لبخند غیرعادی که مدام بیشتر می‌شد نزدیک می‌شد، ماشین از میان چاله‌ها پرتاب می‌شد؛ و اما دوباره معده‌ام بود که یک‌بار دیگر به این وضعیت مضحک پایان داد. فریاد زدم:
‌- بسه... نگه‌دار، توروخدا وایسا.
 

MAHZAD.

[مدیریت آزمایشی تالار فیلم و سریال]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-11-13
نوشته‌ها
184
سکه
929
فریادم، حتی پرده‌ی گوش خودم را نیز لرزاند و سعید بلافاصله ترمز گرفت. ماشین با تکانی شدید کنار جاده‌ی خاکی ایستاد؛ در را باز کردم و تقریباً به بیرون افتادم.
هوای سرد مثل سیلی به صورتم خورد. چند قدم دور شدم و دستانم را روی زانوهایم گذاشتم. معده‌ام می‌سوخت؛ اما دیگر چیزی برای بالا آوردن نداشتم. فقط صدای نفس‌های بریده‌ام بود که در سکوت دشت می‌پیچید.
باد علف‌های اطراف را شبیه ذهن مغشوشم، با ضرب بهم می‌کوبید و صدایشان شبیه یک نغمه‌ی نفرین شده به گوشم می‌رسید. نمی‌دانم چرا همان صدا را شبیه حرف‌های ننه قمر می‌شنیدم.
‌- اون بچه‌ها واقعی نیستن.
پلک‌هایم را محکم روی هم فشار دادم و زمزمه کردم:
‌- نه، مزخرف بود. همشون مزخرف بود.
هیچ‌چیز از این حرف‌ها با عقل جور درنمی‌آمد. بچه‌ای با زبان بریده، فقط می‌توانست نتیجه‌ی یک اتفاق تلخ، یا حتی خشونت و جنایتی باشد که در حق آن بچه اتفاق افتاده بود. آن گرگ‌ها، فقط یک واقعه‌ی تلخ را رقم زده بودند، آن‌ها نمی‌توانستد اهریمنی باشند.
اما، آن لبخند چه بود؟! دست لرزانم را روی سینه‌ام گذاشتم. قلبم دیوانه‌وار می‌کوبید. تصویر چشمان سبزِ بیش‌ازحد روشنش در تاریکی ماشین، مثل لکه‌ای فسفری‌رنگ در ذهنم مانده بود. تمام این‌ها توهم است؛ باید باشد!
اشک بی‌اختیار از گوشه‌ی چشمم سرازیر شد. سریع پاکش کردم، اما قطره‌ی بعدی بی‌اجازه پایین آمد. بغضی که از خانه‌ی پیرزن در گلویم مانده بود، حالا راه خودش را باز کرده بود.
می‌ترسیدم. نه از کودک؛ از این‌که شاید برای یک لحظه باور کرده بودم حرف‌های آن زن می‌تواند راست باشد.
جدال خونینی در درونم، عقل و احساسم را چنان درهم مچاله کرده بود که دنیا دور سرم می‌چرخید.
اگر راست باشد چه؟ اگر آنچه دیده بودم، توهم نبود چه؟
باز به خودم توپیدم:
‌- نه. نه سارا، خودتو جمع کن.
لحظه‌ای ناخودآگاه دستم را روی شکمم گذاشتم. گرمای خفیفی زیر کف دستم حس می‌کردم. موجود کوچکی که درونم رشد می‌کرد، بی‌خبر از تمام این آشوب‌ها بود.
نفس عمیقی کشیدم و به تاریکی روبه‌رو خیره شدم. دلم می‌خواست عقل را سفت بچسم و از این باتلاق بیرون بکشم. من یک جانورشناس بودم. سال‌ها با آزمایش و منطق زندگی کرده بودم، نمی‌توانستم اجازه بدهم چند خرافه‌ی روستایی ذهنم را متلاشی کند.
اما چرا حس می‌کردم تکه‌ای از پازل گمشده و من آن را نمی‌بینم؟
صدای قدم‌های آهسته‌ای را پشت سرم حس کردم. آخ، سعید بود؛ حال به او چه بگویم؟ چطور به آن‌ها بفهمانم که دیوانه نشده‌ام؟ او مثل همیشه بود، نه صدایش را بالا برد، نه سؤال پرسید؛ فقط کنارم ایستاد و با همان حس برادرانه، مرا از آن باتلاق تنهایی مزخرفی که درونش گیر کرده بودم نجات داد.
‌- هوا سرده.
شانه‌هایم لرزید. نمی‌دانستم از سرماست یا از بغضی که دیگر، توان پنهان کردنش را نداشتم؛ اشک‌هایم حالا آزادانه می‌ریختند و چه خوب که سعی نکرد جلوی اشکم را بگیرد.
چند دقیقه گذشت. باد آرام‌تر شده بود یا من دیگر صدایش را نمی‌شنیدم.
بالاخره آهسته گفت:
‌- بیا برگردیم آزمایشگاه.
سرم را تکان دادم. توان حرف زدن نداشتم. شانه‌هایم، گرمای دستانش را حس کرد و تن لرزانم کشیده شد.
وقتی به سمت ماشین برگشتیم، فرانک بی‌صدا کنار در ایستاده بود. نگاهش پر از بغض و اضطراب و سوال بود، اما چیزی نپرسید. فقط پتوی مسافرتی کوچکی را از صندلی عقب برداشت و روی شانه‌هایم انداخت.
داخل ماشین نشستم. این‌بار عمداً نگاهم را از کودک گرفتم. جرأت نمی‌کردم دوباره به چشمانش خیره شوم؛ فقط صدای نفس‌های آرامش را می‌شنیدم.
سعید پشت فرمان نشست، موتور روشن شد و ماشین آرام در جاده‌ی خاکی به حرکت درآمد.
چراغ‌های جلو، تاریکی را می‌شکافتند و تاریکی را پشت سر می‌گذاشتند، اما نمی‌دانم، ما از تاریکی دور می‌شدیم، یا در آن فرو می‌رفتیم.
 
آخرین ویرایش:

MAHZAD.

[مدیریت آزمایشی تالار فیلم و سریال]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-11-13
نوشته‌ها
184
سکه
929
جاده در سیاهی فرو رفته بود و نور چراغ‌های ماشین، تنها نواری باریک از خاک و سنگ را پیشِ رویمان روشن می‌کرد. سرم را به شیشه تکیه داده بودم و تصویر لرزان خودم را در انعکاس آن می‌دیدم؛ صورتی رنگ‌پریده با چشمانی که انگار چند سال پیرتر شده بودند.
صدای پیرزن مثل سوزن، مغزم را به درد می‌آورد. هرچه بیش‌تر تلاش می‌کردم منطقی بیندیشم، جمله‌هایش سماجت‌آمیزتر برمی‌گشتند.
باید سعید و فرانک را از همه چیز آگاه کنم. آن چیز شبح مانند، حرف‌های پیرزن، حتی آن نگاه غیرمعمولی هم باید بررسی بشود.
نباید این‌قدر ساده‌لوحانه وجود یک موجود اهریمنی را باور کنم.
سکوت، همیشه دشمن من بوده است. سال‌ها آموخته‌ام هر پرسشی را باید روی میز گذاشت، زیر نور برد و کالبدشکافی کرد. اما این‌بار مسئله فقط یک پرسش نبود؛ پای ترس در میان بود. اعتراف به آن، یعنی پذیرفتن این‌که چیزی مرا به بازی گرفته است.
نگاهم به آینه‌ی جلو افتاد. سعید بی‌آنکه حرفی بزند رانندگی می‌کرد. خطوط صورتش آرام بود، اما سکوتش به نظر سنگین می‌آمد؛ انگار ذهنش بیشتر از من درگیر بود.
فرانک به تاریکی بیرون خیره شده بود؛ انگار عمداً حریم ذهنم را رعایت می‌کرد و نمی‌خواست آن فریاد و رفتار نامتعارفم را به رویم بیاورد.
دستم بی‌اختیار روی شکمم نشست. گرما هنوز زیر پوستم جریان داشت؛ یادآوریِ حیاتی که بی‌خبر از این آشوب در من رشد می‌کرد، انگار کمی احساس دوست داشتن را در من زنده می‌کرد.
جدا از مسئله‌ی من و مهراب، این گرمای کوچک؛ گویی آمده تا مرا از سرمای این اتفاقات مرموز بیرون بکشد.
الان وقت ضعف نیست. کودک، کنار من روی صندلی عقب خوابیده بود و نفس‌های آرامش در فضای ماشین پخش می‌شد. چهره‌اش در خواب ساده و بی‌آلایش بود؛ آن‌قدر ساده که می‌شد همه‌ی تردیدها را با دیدنش خاموش کرد.
اگر سکوت می‌کردم، این تردید در من ریشه می‌دواند؛ اگر می‌گفتم، دست‌کم تنها نبودم.
تصمیم آهسته و بی‌صدا در من شکل گرفت؛ همه‌چیز را خواهم گفت.‌ این مسئله باید یک توضیح منطقی داشته باشد.
با همین اندیشه، ضربان قلبم اندکی منظم‌تر شد.
دقایقی بعد، چراغ‌های آزمایشگاه از دور نمایان شدند؛ ساختمانی سرد و بی‌روح که در دل تاریکی روشنایی کم‌سویی داشت. وقتی ماشین متوقف شد، لحظه‌ای همان‌طور نشستم و هوای سرد از در نیمه‌باز به صورتم خورد.
سعید کودک را در آغوش گرفت. بدن کوچک و سبک او بی‌مقاومت بر شانه‌اش افتاده بود و من با غم نگاهش کردم و چیزی نگفتم.
سعید او را به اتاق کوچک من برد و روی تخت گذاشت و برگشت.
داخل آزمایشگاه نور سفید، بر میزهای فلزی می‌تابید و وسایل آزمایشگاه مثل همیشه، بانظم دورتادور آزمایشگاه را آذین کرده بود. لحظه‌ای پوزخند زدم، ما آمده بودیم که سمندر آسیایی را مورد پژوهش قرار دهیم؛ این اتفاقات ما را از هدف اصلی، چنان دور کرده بود که حالا سمندرها بی‌اهمیت‌ترین چیز بودند.
روی صندلی بلند کنار میز وسط آزمایشگاه نشستم. سنجابِ کوچکی که چند روز پیش از میان خون بیرون کشیده بودم، در قفس شیشه‌ای مشغول خوردن بود. دانه‌ها را با حرص می‌جوید و سبیل‌های ظریفش با هر حرکت می‌لرزید. بخیه‌ی پهلویش زیر نور برق می‌زد. زنده بود؛ چون من تصمیم گرفته بودم نجاتش دهم.
لحظه‌ای سر برداشت و نگاهم کرد، بعد بی‌دغدغه به خوردنش ادامه داد. لبخند زدم، حداقل در این هیاهو یک اتفاق مثبت افتاده بود. من یک زندگی کوچک را نجات داده بودم.
هنوز فکرم درگیر بود که صدای منظم خرد شدن پیاز فضا را پر کرد. فرانک با دقتی بیش‌ازحد مصنوعی مشغول کار بود.
سعید کتری را روی شعله گذاشت و در سکوت چای را درون فلاسک ریخت.
هیچ‌کس به آنچه که در ماشین گذشت، اشاره نکرد. سکوتشان از سر مهربانی بود، اما بیش از اندازه غیرواقعی می‌نمود. انگار می‌خواستند آن دیوانگی و رفتار غیرمعقولم را نادیده بگیرند تا اوضاع خودبه‌خود آرام بگیرد.
 

MAHZAD.

[مدیریت آزمایشی تالار فیلم و سریال]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-11-13
نوشته‌ها
184
سکه
929
دست‌هایم را روی زانوهایم گذاشتم. لرزششان فروکش کرده بود و نفس‌هایم آرام‌تر بود. اما ذهنم هنوز درگیر بود.
اگر این راز مسخره را در خودم نگه دارم شبیه یک کابوس، در ذهنم سایه می‌اندازد و سایه‌ها، با سکوت بیش از پیش رشد می‌کنند.
از صندلی پایین آمدم. قدم‌هایم آهسته بود، اما تردید نداشتم. کنارشان نشستم؛ گرمای اجاق به صورتم خورد و بوی تند پیاز چشم‌هایم را سوزاند.
به هر دو نگاه کردم، تصمیمم را گرفته بودم. عقلم، با همه‌ی سخت‌گیری‌اش، حکم داده بود که این مسائل را باید درست بررسی کرد.
‌- می‌خوام باهاتون حرف بزنم.
چاقو در دست فرانک خشک شد و سعید آرام استکان‌ها را کنار گذاشت.
هیچ‌کدام عجله نکردند؛ همین صبرشان، حرف زدن را سخت‌تر می‌کرد.
نفس عمیقی کشیدم.
‌- باید از اول بگم، از روزی که رفتم.
نگاهم را به سطح فلزی میز دوختم تا مجبور نباشم مستقیم در چشم‌هایشان نگاه کنم.
مخاطب سخنم سعید بود:
‌- بعد از اون بحثی که با تو کردم و رفتم، انقدر حس بد و کلافه کننده داشتم که اصلاً نفهمیدم کی گم شدم. هوا داشت تاریک می‌شد و من نفهمیدم کی از جاده‌ی اصلی دور شدم.
مکث کردم. تصویر آن شب بسیار محو و تاریک در ذهنم بازپخش میشد. تمام اتفاقات از پشت آن هاله‌ی اشک مزاحم در نظرم بسیار تار بود.
‌- فکر کنم نزدیک یتیم‌خونه رسیده بودم. همون ساختمون سوخته. درست نمی‌تونستم تشخیص بدم چون هم مه بود هم تاریک.
صدایم آرام‌تر شد.
‌- او... اون‌جا یه بچه دیدم.
فرانک بی‌اختیار پرسید:
‌‌- همین دختر؟
سرم را تکان دادم.
‌- ن... نه، نمی‌دونم؛ گمون نکنم، فکر کنم یکی دیگه بود.
سکوت سنگین شد.
‌- یه بچه که… طبیعی نبود. نمی‌دونم چطور توضیح بدم؛ شبیه شبح بود. بهم گفت… آرامششونو به هم نزنم و برم.
صدای خودم را می‌شنیدم، حتی صدای هین گفتن آرام فرانک را هم شنیدم. می‌دانستم حرف‌هایم چقدر غیرعادی به نظر می‌رسد. اما ادامه دادم.
‌- من فکر کردم دچار توهم شدم. خستگی، فشار عصبی. با ترس برگشتم سمت جاده. و درست چند دقیقه بعد این دختر رو دیدم. وسط جاده بود و گرگ‌ها بهش حمله کرده بودن.
نگاه کوتاهی به سعید انداختم. اخم عمیقی بین ابروهایش نشسته بود، اما هنوز چیزی نمی‌گفت.
‌- همه‌چیز پشت سر هم اتفاق افتاد. انگار یکی عمداً این دو صحنه رو کنار هم چیده بود.
حالا دیگر صدایم محکم‌تر شده بود.
‌- تا قبل از رفتن به روستا فکر می‌کردم همش توهم بوده. اما بعد از حرف‌های ننه قمر که درباره‌ی بچه‌های یتیم‌خونه زد.
نفسم را آهسته بیرون دادم.
‌- م... فقط ترسیده بودم. نمی‌دونم چی درسته و چی نه. می‌دونم با عقل جور درنمیاد ولی نمی‌تونم وانمود کنم چیزی ندیدم.
حقیقت دیگری در گلویم بالا آمد. می‌خواستم به حاملگی و حرف ننه قمر هم اشاره کنم که دستم ناخودآگاه مشت شد. نه، هنوز نه. این را نمی‌گویم. سعید حتما به مهراب خواهد گفت و این اصلاً چیزی نیست که می‌خواهم.
ادامه دادم:
‌- شاید همه‌ش فشار عصبی بوده. شاید ذهنم بازی درآورده. ولی این دخترو واقعاً پیدا کردم. اما اون شبح، نمی‌دونم؛ شاید اصلاً واقعی نبود.
چند لحظه سکوت حاکم شد. فقط صدای قل‌قل آرام کتری شنیده می‌شد.
سعید در جایش آرام جابه‌جا شد و صندلی زیر فشار وزنش صدا داد؛ سپس بالاخره سکوت را شکست:
‌- یعنی، فکر می‌کنی این دوتا به هم ربط دارن؟
‌- دقیقا این چیزیه که می‌خوام بفهمم.
فرانک آهسته گفت:
‌- خب حالا چیکار کنیم؟ نمی‌تونیم تا ابد این بچه رو پیش خودمون نگهش داریم.
می‌دانستم حق با اوست. هرچه هم که باشد، کودک بود. بی‌هویت و بی‌سرپرست بود و باید فکری می‌کردیم.
سعید با همان لحن قاطع پاسخ داد:
‌- منطقی‌ترین کار اینه فردا ببریمش کلانتری. گزارش بدیم کجا پیداش کردی. بعدش خودشون یا می‌سپارنش به پرورشگاه، یا خانواده‌ای چیزی براش پیدا می‌کنن.
کلمه‌ی «پرورشگاه» در دلم سنگین نشست، اما اعتراضی نکردم. این مسیر درست و قانونی بود.
سرم را تکان دادم.
‌- باشه. فردا می‌بریمش.
مکث کردم. بعد آرام‌تر گفتم:
‌- ولی قبلش… می‌خوام یه کم باهاش حرف بزنم.
هر دو نگاهم می‌کردند.
‌- می‌دونم نمی‌تونه جواب بده. می‌دونم زبون نداره. ولی… باید از خودش بپرسم. باید یه طوری باهاش ارتباط بگیرم. نه برای اینکه راز ماورایی کشف کنم، نه. فقط می‌خوام ذهن خودم آروم بگیره.
نگاهم را به زمین دوختم.
‌- نمی‌خوام فردا تحویلش بدم و بعد تا آخر عمرم با این سؤال زندگی کنم که حتی سعی نکردم بفهمم کیه.
سعید چند لحظه مرا نگاه کرد. بعد آهسته گفت:
‌- باشه، فردا رو پیشش باش. ولی هرچه سریع‌تر باید این موضوع حل بشه.
سر تکان دادم. این منطقی‌ترین تصمیم است. یک شبانه روز برای ارتباط گرفتن با او کافی خواهد بود.
 

MAHZAD.

[مدیریت آزمایشی تالار فیلم و سریال]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-11-13
نوشته‌ها
184
سکه
929
آن شب، تا دم طلوع افکار چون هرج‌ومرج سرم را به درد آورد؛ طوری که برای صبح و بیدار شدن دختربچه لحظه‌ شماری می‌کردم. باید سرمنشاء تمام این اتفاقات را می‌یافتم.
صبح روز بعد با سردرد از خواب بیدار شدم. هنوز کمی سرگیجه و ضعف داشتم.
در را که باز کردم، بوی نان برشته و چای تازه‌دم در راهرو پیچیده بود. صدای آهسته‌ی فرانک می‌آمد که چیزی می‌گفت و سعی می‌کرد لحنش شاد باشد. وارد آشپزخانه که شدم، هر سه‌شان را دیدم.
سعید پشت میز نشسته بود و لیوان چای در دست داشت. فرانک روبه‌رویش، با لبخندی که بیش از حد مصنوعی بود نگاهم می‌کرد. و دختر، آرام روی صندلی نشسته بود. پاهایش آویزانش را تکان می‌داد و تکه‌ای نان در دست داشت.
صدای سلامم آرام بود، اما جواب سلامی که گرفتم بسیار سرزنده بود.
چقدر خوب که دوستانی شبیه فرانک و سعید داشتم، اگر در این بلبشو تنها بودم حتما دیوانه می‌شدم.
لبخند بی‌جانی زدم و لحظه‌ای ایستادم؛ لحظه‌ای انگار پاهایم به زمین چسبید. نکند هنوز وقتش نرسیده باشد؟
نکند بهتر باشد بگذارم پلیس همه‌چیز را به عهده بگیرد؟ اگر اشتباه می‌کنم چه؟ اگر همه‌ی این ترس‌ها فقط زاییده‌ی ذهن خسته‌ی من باشد؟ گاهی ندانستن یک موهبت الهی است.
اما نه، اگر اصل ماجرا را نمی‌فهمیدم بی‌شک دیوانه می‌شدم. بی‌آنکه چیزی بگویم، به سمت روشویی رفتم و آب خنک را روی صورتم پاشیدم. دست‌هایم می‌لرزید. به آینه نگاه کردم، چهره‌ام خسته و پر از ضعف بود و چشمان مشکی‌ رنگم از بی‌حالی به قرمزی می‌زد.
به داخل آزمایشگاه برگشتم؛ با نشستن کنار دختر، صندلی از سنگینی وزنم صدا داد. دختر برای لحظه‌ای سرش را بالا آورد. نگاهش از روی من گذشت و لبخند زیبایی صورتش را آذین کرد.
و من باز به تمام دیده‌ها و شنیده‌هایم شک کردم. جواب لبخندش را با بستن آرام چشم و لبخند کوتاهی دادم. تکه‌ای از نان را برداشتم، اما اشتها نداشتم. لقمه‌ای گرفتم و همان‌طور در دست نگه داشتم. باز همان تهوع صبحگاهی اذیتم می‌کرد. حداقل حالا می‌دانستم دلیل این تهوع چیست.
با خود زمزمه می‌کردم که باید آرام باشم.
نباید عجله کنم، اگر بترسد همه‌چیز خراب می‌شود.
فرانک با نگرانی نگاهم کرد.
‌- چیزی نمی‌خوری سارا؟ این مربا رو امتحان کن، خیلی خوشمزست.
بی‌آنکه منتظر جوابم بماند، ظرف را جلویم هل داد.
لبخند زدم و با صدایی آرام ل*ب زدم:
‌- می‌خورم.
و گاز کوچکی به لقمه‌ی درون دستم زدم. هر ثانیه‌ای که می‌گذشت، بی‌قراری در سینه‌ام بیشتر می‌پیچید.
اگر این فرصت تنها فرصت باشد، باید از آن استفاده کنم. تا خواستم شروع به حرف زدن کنم سعید آرام گفت:
‌- سارا، عجله نکنیم. بعد صبحانه حرف می‌زنیم.
نمی‌دانم از کجا فهمید درونم چه غوغایی‌ست. شاید از لرزش انگشت‌هایم. شاید هم از سکوت بیش از حدّم.
صبحانه که تمام شد، سکوتی کوتاه بینمان افتاد؛ فرانک بشقاب‌ها را جمع کرد و سعید صندلی وسط اتاق را جلو کشید.
دست دختر را گرفتم و سعی کردم با نگاهم به او آرامش خاطر بدهم. هیچ‌کدام مستقیم به او خیره نبودیم، انگار می‌ترسیدیم با هر حرکت اشتباهی کودک بترسد و ما به جواب نرسیم. وقتی سعید کودک را روی صندلی نشاند، فرانک با لحنی نرم گفت:
‌- اینجا راحتی؟
دختر فقط نگاه کرد و جوابی نداد. شاید حتی متوجه حرف فرانک نشد.
آرام روبه‌رویش نشستم و لبخندم را حفظ کردم. دست‌هایم را روی زانوهایم گذاشتم تا لرزششان کمتر دیده شود. نفس عمیقی کشیدم.
باید مثل یک دوست حرف بزنم، نه مثل یک بازجو، باید آرام باشم و او را نترسانم.
گلویی صاف کردم. صدایم را عمداً پایین نگه داشتم.
‌- عزیزم، می‌تونی اسمتو بهم بگی؟
کلمات را شمرده ادا کردم، طوری که بتواند کلمات را تجزیه و تحلیل کند. دختر سرش را کمی کج کرد. چشم‌هایش روی صورتم ماند، اما نشانه‌ای از فهم نداشت، بیشتر با گیجی نگاه می‌کرد.
چند ثانیه گذشت و هیچ واکنشی جز نگاه خیره نداشت.
فرانک آرام گفت:
‌- فکر نکنم متوجه شده باشه.
نمی‌خواستم زود تسلیم شوم، نگاهم را مهربان‌تر از قبل کردم؛ باید راه ساده‌تری باشد.
اگر واژه‌ها را نمی‌فهمد، شاید اشاره را بفهمد. لحظه‌ای فکر کردم و بعد دستم را آهسته بالا آوردم و به سینه‌ام اشاره کردم.
‌- من.
مکث کردم، بعد واضح‌تر گفتم:
‌- اسمم ساراست.
انگشتم هنوز روی خودم بود. دوباره تکرار کردم، آهسته‌تر:
‌- سا... را.
بعد دستم را سمت فرانک چرخاندم.
‌- اسمش فرانکه.
فرانک با لبخند کوتاهی سر تکان داد.
بعد به سعید اشاره کردم.
‌- این اسمش، سعید.
سعید فقط در سکوت، موشکافانه نگاه می‌کرد.
دوباره دستم را به سمت دختر بردم. اشاره‌ام آرام بود.
‌- حالا بگو، اسم تو... چیه؟
چشم‌هایش این بار به انگشتم دوخته شد. نه به صورتم، این‌بار به حرکت دستم خیره بود. انگار تازه متوجه را*ب*طه‌ی بین اشاره و اسم شده باشد. نفس در سینه‌ام حبس شد.
ل*ب‌هایش تکان خورد، اما صدایی بیرون نیامد.
ابروهایش در هم رفت و پلک زد. دوباره تلاش کرد و صدایی شبیه د و ت از بین ل*ب‌هایش خارج شد.
 

MAHZAD.

[مدیریت آزمایشی تالار فیلم و سریال]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-11-13
نوشته‌ها
184
سکه
929
بیش از اندازه برای حرف زدن تقلا می‌کرد و کلافه شده بود.
دست‌های کوچکش روی میز قرار گرفت. انگشت اشاره‌اش را روی میز سرامیکی کشید و با کلافگی ابروهایش را درهم کشید. انگار می‌خواست کلمه‌ را بنویسد.
لحظه‌ای چهره‌اش سرخ شد و فکش لرزید. صدای خفه‌ای از گلویش بیرون آمد؛ صدایی که به هیچ حرف معناداری شبیه نبود.
دلم فرو ریخت، نباید اذیت میشد.
انگشتش هنوز با بی‌تابی روی میز کشیده می‌شد. چشم‌هایش کلافه بود؛ خشم نداشت، بیشتر کلافگیش از این بود که زبانش همراهی‌اش نمی‌کند.
سعید ناگهان دستش را بالا آورد و گفت:
‌- بسه، لازم نیست بگی. بهش فشار نیارین.
دختر لحظه‌ای ایستاد، نفس‌هایش هنوز نامنظم بود. سعید کمی به عقب رفت، انگار فکری به ذهنش رسیده باشد. زیر ل*ب گفت:
‌- یه لحظه صبر کنین.
به سمت اتاق رفت. صدای کشوی میزها و باز و بسته شدن در کمدها به گوشم رسید و سپس صدای قدم‌هایش روی سرامیک کف آزمایشگاه پیچید. من هنوز روبه‌روی دختر نشسته بودم و نگاهم به انگشت بی‌حرکتش بود.
با برگشتن سعید نگاهم به دستش افتاد که یک کاغذ سفید و یک خودکار درونش بود.
کاغذ را آرام روی میز، مقابل دختر قرار داد و خودکار را روی آن گذاشت.
بعد، بی‌هیچ توضیحی، کمی عقب کشید. هوای اتاق به نظر بسیار سنگین می‌آمد.
سعید روبه‌روی دختر نشست. کاغذ را جلو کشید، خودکار را برداشت و خطی کوتاه و بی‌معنا وسط صفحه کشید؛ انگار فقط می‌خواست نحوه‌ی استفاده از خودکار را نشانش بدهد.
بعد خودکار مشکی رنگ را آرام در دست دختر گذاشت.
‌- بکش، هر چی می‌خوای بکش.
همه یک قدم عقب رفتیم. اما من در سکوت، فقط کنار میز ایستادم. نزدیک‌تر از بقیه بودم، نمی‌خواستم لحظه‌ای را از دست بدهم.
دختر چند ثانیه به سفیدی کاغذ خیره ماند. بعد نوک خودکار را رویش گذاشت.
و یک خط خمیده وسط کاغذ کشید. نه انگار با کشیدن آشنا بود، چراکه با تسلط می‌کشید.
به نظرم خطوط بی‌هدف و بی‌معنی به نظر می‌رسید. من انتظار حرف را می‌کشیدم، اما او انگار در حال کشیدن یک نقاشی بود.
خط دیگری کنار خط قبل نشست و بعد سایه‌ای شروع به شکل گرفتن کرد.
هنوز نمی‌دانستم چیست. فقط می‌دیدم که دستش مکث ندارد. خطوط روی هم می‌نشستند، تیره‌تر و تیره‌تر می‌شدند. تصویر سایه مانند بزرگی، با خودکار سیاه می‌شد.
اخم‌هایم در هم رفت. شاید خانه‌ای می‌کشد؟ شاید درخت؟ شاید هم آدمی؟ هنوز مشخص نبود.
اما تناسب‌ها درست به نظر نمی‌رسید؛ شکل، آشنا نبود؛ بزرگ بود. بیش از حد بزرگ، طوری که تقریباً نیمی از صفحه را گرفته بود.
قلبم ناخودآگاه ضربان گرفت. این تصویر نامتعارف و حتی ترسناک به نظر می‌رسید.
شبیه یک سایه‌ی ایستاده با دو خط خمیده بالای سر و پاهای باریک بود.
بعد گوشه‌ی پایین صفحه، چیزی کوچک‌تر کشید. چند خط ساده. کوتاه. انگار پیکری نحیف را کنار پای آن سایه‌ی بزرگ کشید. طوری نقاشی را کشیده بود که انگار آن هیولا یا سایه‌ای که شاید کمی شبیه گاومیشی بود که روی دو پا ایستاده بود، به دنبال آن موجود نحیف درون نقاشی می‌دوید.
فاصله‌ی بین آن و آن توده‌ی تیره، کم بود. خیلی کم. حالا دیگر فهمیده بودم، جهت خطوط یکی‌‌ست، یکی به سوی دیگری.
نفس کشیدن برایم سخت شد. چرا این‌قدر بزرگ است؟ چرا هیچ چشم و یا دهان و بینی برای آن سایه نکشیده است؟ اصلاً این سایه چه ربطی به اسمش دارد؟
خطوط سایه‌ی گاو مانند، بلندتر شدند و امتداد پیدا کردند. از حد معمول بالاتر رفتند؛ انگار قرار نبود داخل کاغذ جا شوند. دختر بی‌وقفه می‌کشید؛ فشار دستش آن‌قدر زیاد بود که صدای خش‌خش در اتاق می‌پیچید.
فرانک آهسته نامم را صدا زد، اما من فقط خیره بودم. جوابش را ندادم، نمی‌توانستم حرف بزنم.
کم‌کم شکل کامل شد، قامتِ ایستاده‌ای سنگین و تیره که هیچ جزئیاتی در صورت نداشت. حالا دیگر می‌دیدم. با دیدن تصویر کامل شده چیزی در درونم فرو ریخت.
این یک نقاشی معمولی نبود. این یک تصویر کودکانه‌ی ساده هم نبود. این تعقیب و تهدید بود. حضوری که سایه‌اش بر آن پیکر کوچک افتاده بود.
لبم را گاز گرفتم. مزه‌ی خون می‌آمد، چرا این را کشیده؟ چه چیزی در ذهنش چنین شکلی دارد؟ دختر خودکار را آرام زمین گذاشت. همه با بهت سکوت کرده بودیم.
بعد انگشتش را بالا آورد و به آن پیکر کوچک روی کاغذ اشاره کرد.‌ مکثی کوتاه کرد و همان انگشت را بالا آورد و به سینه‌ی خودش زد.
جهان برای لحظه‌ای در مقابل چشمانم ایستاد. حیرت و ترس مثل موجی سرد، از تیره‌ی کمر تا مغزم را به درد آورد و بدنم مور‌مور شد.
او خودش را طعمه‌ی آن سایه معرفی کرده بود؟ ما از او اسم خواستیم، و او خودش را این‌گونه معرفی کرد.
من دیگر ظرفیت این همه معما را نداشتم. فرانک کاغذ را به دست گرفت و با همان صدایی که از ترس لرزان شده بود ل*ب زد:
‌- این چه معنی داره؟
سعید با حرکتی غیر ارادی و کلافه، کاغذ را از دست فرانک کشید و آن را مچاله کرد و گفت:
‌- ایده‌ی مسخره‌ای بود، اون نمی‌تونه حرف بزنه. اینم یه نقاشی سادست هیچ چیزی رو نمی‌تونه ثابت کنه. برمی‌گردیم سر همون نقشه‌ی قبل.
با ناباوری نگاه می‌کردم و هنوز آن تصویر پیش چشمانم موج می‌زد.
او داشت از دست آن موجود فرار می‌کرد. این بهترین و ساده‌ترین برداشت بود.
زبان سنگینم را آرام در دهان چرخانده و گفتم:
‌- اون داره فرار می‌کنه. اون... داره از یه چیزی فرار می‌کنه.
این‌بار حتی فرانک هم می‌لرزید. این پازل مرگ‌بار داشت ما را به سمت چه چیزی سوق می‌داد؟ طعم گس و تلخی در دهانم می‌پیچید و احساس می‌کردم مویرگ‌های مغزم شبیه سیم‌های سوزان تمام سرم را به درد آورده است.
فرانک دستم را گرفت و با همان دلسوزی خواهرانه ل*ب زد:
‌- آروم باش سارا، توروخدا بیخیال این قضیه شو.
سپس صدایش را طوری پایین آورد که سعید نشنود:
‌- این همه شوک واسه بچه‌ی توی شکمت اصلاً خوب نیست، فکر خودت نیستی فکر اون بچه باش.
دست خودم نبود. لرزش تنم نه از ترس، بلکه از به حقیقت پیوستن افکاری بود که در پس ذهنم قایمشان کرده بودم؛ که نشونم، که نبینم، که نفهمم.
گفته بودم که ندانستن، یک موهبت است، اما خوب که چه؟ در اصل ماجرا که تغییر ایجاد نمی‌کرد. این کودک به کمک نیاز داشت، بدبختی آنجا بود که ما حتی توان کمک کردن به او را نداشتیم.
آن چیزی که کودک کشیده بود، به نظر یک تهدید ساده نبود. آن سایه فراتر از تهدید بود.
لرزش پاهایم را نادیده گرفتم و سرم را بالا آوردم. چشمان اشک‌بار کودک شبیه یک سیلی به صورتم فرود آمد. او به کمک نیاز داشت. وقتی دستان کوچکش بر روی دستم نشست از سرمای پوستش بهت کردم. سعید در معرض دیدم بود، انگار از تماس فیزیکی که با من داشت خوشش نیامد که اخم درهم کشید و بلافاصله برای کنار کشیدن کودک اقدام کرد.
ای کاش ماجرا را نگفته بودم، حالا دیگر حتما کودک بیچاره‌ی بی‌پناه را از من دور خواهند کرد. نمی‌دانم چرا، اما نسبت به او حس مسئولیت می‌کردم. انگار تمام وجودم خواستار کمک به او بود. سعید کودک را عقب کشیده بود و با اخم او را به بیرون می‌کشید؛ به گمان خودش داشت از من در برابر یک نیرویی اهریمنی محافظت می‌کرد.
‌- سعید وایسا، نکن. سعید نبرش تو رو خدا.
اما او بی‌توجه به حرف من کودک را می‌کشید. کودک برای رسیدن به من تقلا می‌کرد و صورتش خیس از اشک بود. سعید چقدر سنگدل شده بود؛ آن دست‌های کوچک توان تحمل فشار دست‌های مردانه‌ی او را ندارد.
ضعف داشتم و پاهایم یاری نمی‌کرد وگرنه بلند می‌شدم و جلوی سعید را می‌گرفتم.
تصویر صورت خیس و تقلای دختر پیش چشمانم شبیه یک نوار خراب، تار بود و انگار مدام بازپخش میشد.
در آستانه‌ی در بودند، فرانک هم با گریه به سعید نگاه می‌کرد، انگار او هم با شوهرش هم عقیده بود و می‌خواست شر آن کودک از سرمان کم شود که از بلند شدنم جلوگیری می‌کرد.
هنوز از درب خارج نشده بودند؛ در میان تقلا‌های بی امان کودک و هق‌هق گریه‌اش ناگهان کودک روی دستان سعید بی‌جان افتاد.
لحظه‌ای بعد، ناگهان تکان‌های هیستریک و تندی تنش را بر لرز انداخت و از دهانش کف بیرون ریخت؛ او تشنج کرده بود.
حتی توان واکنش نداشتم و با لرز و اشک روی صندلی، به فرانک و سعید نگاه می‌کردم که با هراس کنار پیکر لرزان کودک نشسته بودند.
نمی‌دانستم چه می‌کردند، تصویر بسیار محو و صداها بسیار مبهم بود. تمام اتفاقات، شبیه یک سکانس فیلم از مقابل چشمانم می‌گذشت.
می‌خواستم از جایم بلند شوم و خودم را به کودک برسانم، اما انگار کسی دست و پاهایم را به آن صندلی فلزی زنجیر کرده بود. حتی توان چشم گرفتن هم نداشتم؛ انگار باید در سکوت، فقط نگاه می‌کردم؛ انگار، مجبور بودم که نگاه کنم.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 5) مشاهده جزئیات

  • کپی پیوند
  • بالا