• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار

gece ayı

[مدیر تالار ادبیات + ناظر+مترجم+ویراستار آزمایشی]
Staff member
LV
2
 
Joined
Aug 12, 2023
Messages
527
Awards
4
سکه
2,425
دیگر نفس کم آورده بودم، نایی برایم نمانده بود، صدایم ضعیف‌تر شده بود. دیگر نمی‌توانستم فریاد بزنم، دیگر نایی برای حرف زدن نداشتم. بر روی صندلی نشستم و پرستار را دیدم که لیوان آبی را به سمتم گرفت، لیوان را از دستش گرفتم و جرعه‌ای نوشیدم تا کمی از نفس رفته‌ام برگردد. به چشم‌هایش نگاهی انداختم و ل*ب‌زدم:
- بیست و پنج سال تمام کابوس دیدم، بیست و پنج سال تمام ترسیدم، بیست و پنج سال تمام حسرت خوردم برای داشتن پدر و مادر! نبودی، تو هیچ جای زندگیم نبود و نیستی! ازت متنفر نیستم.
از جای خود بلند شدم و کیفم را که همانند وزنه‌ای صد کیلویی بر روی شانه‌ام سنگینی می‌کرد را محکم گرفتم و کمی سمتش خم شدم و ل*ب‌زدم:
- تو لیاقت نفرت منم نداری، با خیال راحت بمیر، چون همون‌جوری که تو من رو از خونه پرت کردی بیرون منم تو رو از قلبم و زندگیم پرتت کردم بیرون، فقط اینم بدون بخشیدمت.
به سمت در قدمی گذاشتم و نفسی عمیق کشیدم. مانیار به سمتم آمد و بازویم را فشرد و ل*ب‌زد:
- کجا میری؟ این چه طرز رفتار با مادرته؟
تلخندی زدم و به رُخسارش خیره شدم و ل*ب زدم:
- مادر؟ حیفه اسم مادر رو گذاشت ‌رو این زنیکه!
مانیار دستش را بلند کرد تا سیلی در گوشم بخواباند، بُغض گلویم را چنگ زد، او برادر من نبود؟ چطور می‌تواند؟ اخمی کردم و لبخندی به ل*ب زدم.
- مردونگیت همین‌قدره؟ برادریت در حق خواهرت زدن سیلی در گوش خواهرته؟
بازویم را از چنگالش بیرون کشیدم به سمت در خروجی قدم گذاشتم. بُغض گلویم را از قفس فولادی که ساخته بودم آزاد کردم تا قطرات راه خود را پیدا کنند و بریزند. با اولین ماشینی که ایستاد به سمت خانه رفتم. هیچ را نداشتم، تنها برادرم نیز اینک با من دشمن شده است، نمی‌داند چه می‌کند! مادر بی‌خیال از دنیای من او را به سمت من شورانده است مگر می‌شود؟ یک خانواده تا چه حد می‌تواند ظالم باشند؟ خانواده مگر از جان و خون هم نیستند؟ پس چرا برای من این‌گونه نیست؟ مگر قرار نبود مرحم دردهایم باشند؟ مگر قرار نبود مرحم دردهایم باشند؟ پس چه شد؟ شکایت خود را پیش چه کسی ببرم؟ بی‌خیال افکارم شدم و موبایل خود را در دست گرفتم و شماره رعنا را گرفتم، بعد از خوردن سه بوق صدایش پخش شد:
- سلام خانم دکتر.
با ‌پشت دستم اشک‌هایم‌ را پاک کردم و ل*ب‌زدم:
- سلام رعنا جان، امروز حالم مساعد نیست، وقتی به کسی داده نشه، ان‌شاءاللّه فردا جایگزین بشه.
چشمی گفت و ارتباط را قطع کردم. جلوی آپارتمان ایستاد، کرایه را حساب کردم و از ماشین پیاده شدم. آقای مش‌‌قاسم جلوی در آپارتمان نشسته بود وطبق معمول ذکر می‌گفت، به سمتش قدمی گذاشتم و سلامی کردم. سرش را بلند کرد لبخندی مهربان نثارم کرد.
 

gece ayı

[مدیر تالار ادبیات + ناظر+مترجم+ویراستار آزمایشی]
Staff member
LV
2
 
Joined
Aug 12, 2023
Messages
527
Awards
4
سکه
2,425
کیف خود را از دست راست به چپ منتقل کردم و کنارش نشستم. با مهربانی کامل نگاهم می‌کرد، چشم‌هایش برق عجیبی داشت، لبخندی زدم و گفتم:
- بهتری مش‌قاسم؟
به آسمان خیره شد و با صدای آرام بخشش گفت:
- خوبم هانیه جان، مهم این نیست ظاهرم خوب باشه، مهم اینه آدم باطنش خوب باشه.
سرش را به سمتم چرخاند و به چشم‌هایم خیره شد و گفت:
- تو باطنت ناراحته و حالش خوب نیست بگو ببینم چی شده؟ این وقت روز باید سرکار باشی چرا خونه‌‌ای؟
نمی‌دانم چه چیزی در چشم‌هایش نهفته بود اما می‌خواستم حقیقت بگویم و حرف دلم را بزنم. به نوک کفش‌هایم خیره شدم و گفتم:
- اره مش‌قاسم حالم خوب نیست، رفته بودم مادرم رو ببینم!
سنگینی نگاه مهربانش را به خوبی حس می‌کردم. سرم را بلند کردم و به رُخسارش خیره شدم. چقدر زیبا بود، با این‌که پیرمردی بیش نبود اما از جوانان خیلی زیباتر بود. لبخندی زد و دستش را بر روی سرم کشید و گفت:
- می‌دونم اون‌قدر دختر خوبی هستی که تونستی مادرت رو ببخشی!
تلخندی زدم و دست چروک و لطیفش را در دست گرفتم و ل*ب‌زدم:
- آره مش‌قاسم بخشیدم.
از جای خود بلند شدم و به سمت آسانسور قدمی گذاشتم، وارد آسانسور شدم و طبقه‌ی دوم را با انگشت لمس کردم. صدای بد و روی مخ زن بلند شد. به طبقه‌ی دوم رسیدم، آسانسور ایستاد و از آسانسور خارج شدم. جلوی درب اتاق ایستادم، کلید را بی‌رمق از کیف خارج کردم و به سمت در بردم. باچرخاندن کلید در باز شد. بدون هیچ کاری مستقیم به سمت اتاقم قدم گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم.
سرد نبود اما بدنم می‌لرزید. کابوس‌های شبانه‌ام همه در افکارم مرور شد، تمامی ساعتی که در زیرزمین خانه‌ی کوچک خاله‌ام اشک ریختم برایم مرور شد، تمامی ساعتی که به خدا التماس کردم به آغوش پدرم برگردم برایم مرور شد. اشک‌هایم دیگر تمام شده بود و ترسیده بودم، دیگر دلم نمی‌خواست اشک بریزم، دیگر بغضی نداشتم! چرا؟ عروسک خود را که روی تخت افتاده بود را در آغوش کشیدم و صورت کبود و سرخ سیلی خورده خود را به خاطر آوردم. صدای خاله‌ام در گوش‌هایم پیچید:
- «نزنش، اون بچه‌اس، برای چی داری می‌زنیش؟».
و بلند‌تر از آن صدای شوهرش مهرداد در گوش‌هایم اکو شد:
- «امروز کم کار کرده باید کتک بخوره».
و در تمامی این لحظات ناجی که شاید اصلاً منتظرش نبودم رسید. آقای مش‌قاسم، مرا از آن دردهای پی‌درپی نجات داد.
برایم پدری کرد و برایش کودکی کردم، پدری بود که در حسرتش سوختم، فاطمه خانم برایم مادری کرد، مادری که فرزندش را به دلیل دختر بودن نمی‌خواست! چقدر درد دارد؟ مادرت تو را همانند یک تکه آشغال از خانه بیرون راند. گناهم چه بود؟ چرا همچین سرنوشتی را برایم نوشته است؟ نمی‌دانم چند ساعت بود که غرق افکارم شده بودم. صدای تقه‌های پی‌درپی در همانند گچی بود بر روی تخته که کنار گوشم می‌کشیدند و افکارم را خسته‌تر می‌کرد و عصبی‌تر می‌شدم. از جای خود بلند شدم و در آینه‌ی قدی به خود نگاهی انداختم. زیر چشمانم سیاه شده بود، این یک چیز عادی بود حداقل برای من، موهایم ژولیده شده بود.
 

gece ayı

[مدیر تالار ادبیات + ناظر+مترجم+ویراستار آزمایشی]
Staff member
LV
2
 
Joined
Aug 12, 2023
Messages
527
Awards
4
سکه
2,425
به سمت در قدمی گذاشتم و در را باز کردم. رُخسار مانیار روبه‌رویم پدیدار شد، پوف کلافه‌ای کشیدم، سیلی که می‌خواست در گوشم بخواباند را به‌خاطر آوردم و قلبم در این همه دردی که کشیده بودم فشرده‌تر شد. نفس کم آوردم، از جلوی در کنار رفتم تا وارد شود. نمی‌خواستم دوباره دعوا را شروع کنم و سکوت کردم تا شاید او نیز حرفی نزند، سکوت کردم تا شاید او نیز سکوت کند. وارد خانه شد، سنگینی نگاهش را به خوبی حس می‌کردم.
وارد اتاق شدم، موهایم را بافتم احساس می‌کردم موهای سرم تک‌به‌تک کشیده می‌شود. وقتی حالم بد می‌شود نیز بافت را ترجیح می‌دهم، تیشرتی را که برایم خیلی بزرگ است را به تن می‌کنم و به خود در آینه نگاهی می‌اندازم، در لباس خود گم شده‌ام همانند زندگی‌ام که درونش گم شده‌ام! به شلوارک سفیدی نگاه می‌اندازم و به تن می‌کنم. از اتاق خارج می‌شوم و به سمت آشپزخانه قدم می‌گذارم. مانیار بر روی کاناپه نشسته‌ است و به دیوار خیره شده است. برای خود یک لیوان چای گرم می‌ریزم و به سمت مبل می‌روم. سکوت را ترجیح می‌دادم اما مگر می‌شد؟ کنترل را از روی عسلی برداشتم و کانال‌ها را یکی پس از دیگری کنار می‌زدم. چیزی برای دیدن پیدا نمی‌شد، مانیار با یک لیوان چای به سمتم آمد و کنارم نشست. نگاهش را به خوبی حس می‌کردم. نمی‌خواستم نگاهش کنم و بُغض گلویم را بیش از این چنگ بزند. پوفی کشید و ل*ب‌زد:
- می‌شه حرف بزنیم؟
من روانشناس بودم اما او درمان روانم می‌شد. من همان روانشناسی هستم که مداوایی بر دل دیگران است و دوایی بر دل خود ندارد. به سمتش برگشتم و به چشم‌‌های عسلی‌اش نگاهی انداختم. کاش دستش را بلند نمی‌کرد، کاش دستش را به سمتم برای آغوش کشیدن بلند می‌کرد نه برای سیلی زدن و سرخ کردن. تلخندی زد و جرعه‌ای از چای خود را نوشید. دستش را در لابه‌لای موهای خوش فرمش که فرمی برایش نمانده بود انداخت و گفت:
- ببین هانیه من، من می‌خواستم معذرت خواهی کنم ازت، خوب راستش می‌دونی.
برای گفتن این‌ دیر نشده بود؟ مگر می‌شود کسی را به قتل برسانی و بعد از آن مُرده طلب بخشش کنی؟ دیگر برای این حرف دیر شده بود اما می‌خواستم ببینم مادرش چگونه او را تربیت کرده است. برایم سؤال‌های زیادی پیش آمده بود. مغزم را این سؤالات بلعیده بودند. نگاهم را بر روی دستش که می‌لرزید انداختم. سرش را بلند کرد و به چشم‌هایم خیره شد و گفت:
- موهات رو وقتی می‌بافی که ناراحت و عصبی باشی هانیه، می‌دونم از دست من عصبی هستی اما می‌خوام حرف‌هایی که مامان زد رو از دهن تو هم بشنوم.
 

gece ayı

[مدیر تالار ادبیات + ناظر+مترجم+ویراستار آزمایشی]
Staff member
LV
2
 
Joined
Aug 12, 2023
Messages
527
Awards
4
سکه
2,425
تکرار گذشته برایم سخت و دشوار بود، به مبل تکیه دادم و به دیوار خیره شدم. نفسی کشیدم و ل*ب‌زدم:
- مامانت چی گفته بهت؟
پای خود را روی پای دیگرش انداخت و گفت:
- مامان گفت که بابا می‌خواست تو رو بفروشه، بابا چون دختر بودی دوست نداشت و می‌خواست ببره بذاره پرورشگاه… .
حرفش را نصفه گذاشت و تکانی خورد و به سمتم برگشت. سرم را به سمتش چرخاندم و به چشم‌هایش خیره شدم. با صدای آرامی گفت:
- اصلاً بی‌خیال این‌که مامان چی گفته تو بگو انگار چیزی نمی‌دونم.
چایی را روی عسلی گذاشتم و به مانیار خیره شدم. آب دهانم را قورت دادم و با صدای آرامی ل*ب‌زدم:
- تو هشت سالت بود، خوب یادمه رفته بودی مدرسه اون روزها وابستگی تو به من خیلی زیاد بود، وقتی می‌رفتی مدرسه می‌گفتی می‌خوام پریناز رو هم باخودم ببرم و مامان نمی‌ذاشت. روز تولدم بود، منتظر بودم بابا مثل شش سال با کیک بیاد خونه و بگه تولدت مبارک دختر گلم.
بُغض گلویم را چنگ می‌زد و اشک‌هایم را در زندانی فولادی زندانی کرده بودم و حق آزادی نداشتند. نگاهم را بر روی انگشت‌هایم متمرکز کردم و با صدایی که قصد کنترل لرزش صدای درونش را داشتم ل*ب‌زدم:
- بابا اومد ولی کیک نیاورد، یادته؟ رفتی یک کلوچه از یخچال آوردی تو اتاقم و کبریت گذاشتی روی اون کلوچه و بهم گفتی که فوت کنم؟ اون روزمی‌خواستم هفت ساله بشم، می‌خواستم وارد سن جدیدی بشم، می‌خواستم آرزو کنم، می‌خواستم از خدا بخوام بابام همیشه کنارم باشه؛ ولی آرزوهام مثل کیکم نیومد و نصفه موند. تبعیض زیادی بینمون قائل بودن، همیشه وقتی می‌رفتیم بیرون بهترین برای تو بود و بدترین برای من! یادته رفتیم پارک؟ تو سرماخورده بودی و بابا برات پفک و خوراکی خرید گفتم منم می‌خوام گفت داداشت سرما خورده براش خریدم که گریه نکنه.
نفسی عمیق کشیدم، هوایی برای نفس کشیدن نبود و احساس خفگی می‌کردم. قطره اشکی کوچک بر روی گونه‌ام سرازیر شد، مانیار تکانی خورد و دستانم را گرفت، سرم را بلند کردم و به چشم‌هایی که گواهی می‌داد کنارم است خیره شدم. لبخندی به ل*ب زدم و ادامه دادم:
- فردای روز تولدم بود، تو رفتی مدرسه و منم نشسته بودم روی مبل که مثلاً منتظر تو باشم که بیای و بازی کنیم؛ یادم نمیاد چند ساعتی بود از روی مبل تکون نخورده بودم فقط یادمه شب شده بود. باورت میشه اون روز مامان حتی من رو برای ناهار هم دعوت نکرد، نگفت پاشو بیا ناهار بخور، نگفت گشنه‌ای،هیچی… هیچی نگفت دیگه از منتظر بودن خسته شدم و رفتم پیش مامان، گفتم مامان داداش کی میاد؟ برگشت بهم نگاه کرد و گفت برو حاضر شو بریم پیش داداش.
قطره‌های اشک یکی بعد از دیگری بر روی گونه‌ام سرازیر می‌شدن. مانیار با دست مردانه‌ی خود اشک‌هایم را پاک کرد و دستانم را گرفت. با صدایی که لرزش شدیدی در آن وجود داشت ادامه دادم:
- با خوشحالی حاضر شدم، وقتی اومدم پایین مامانم دستم رو گرفت و باهم رفتیم حیاط، گفت بشین اینجا خاله میاد دنبالت که تو رو ببره، بهم گفت یادت باشه دیگه مامانی نداری و مامان تو از این به بعد خاله‌اس، بابای تو هم از این به بعد عمو مهرداده، باشه؟
 

gece ayı

[مدیر تالار ادبیات + ناظر+مترجم+ویراستار آزمایشی]
Staff member
LV
2
 
Joined
Aug 12, 2023
Messages
527
Awards
4
سکه
2,425
قلبم به درد آمده بود، به سرفه افتاده بودم، نفس کم آورده بودم، صدای مانیار در گوش‌هایم اکو می‌شد. باید تمامش می‌کردم، وقتی برای استراحت یا نگفتن نداشتم. با همان لحن ادامه دادم:
- گفتم مامان داریم بازی می‌کنیم؟ خندید و گفت نه پریناز تو میری خونه خاله دیگه هم نمیای اینجا!
دستم را از میان دست‌های مانیار بیرون کشیدم و در لابه‌لای موهای خود فرو کردم. خسته شده بودم و نفس‌نفس می‌زدم گویا کیلومترها دویده باشم. ل*ب‌هایم را با زبان تر کردم و گفتم:
- شبیه ابر بهاری اشک می‌ریختم و در می‌زدم ولی مامان بی‌اعتناتر بود، نمی‌دونم چند ساعت بود که داشتم در می‌زدم فقط یادم میاد از خستگی چشمام بسته شد و وقتی بیدار شدم دیدم خونه‌ی خاله هانام.
سرم را بر روی شانه‌ی مانیار گذاشتم و آرام اشک ریختم. قدرت تکلم را از دست داده بودم و نمی‌توانستم درست سخن بگویم، کلمات بر سرم آوار شده بودند و سنگینی که در وجودم بود آزارم می‌داد. مانیار دست نوازشگر خود را به سرم می‌کشید، حرفی نمی‌زد شاید برای این بود که کمی آرام شوم! نمی‌دانم این درد از کجا بر سرم آوار شد اما خوب می‌دانم سقف خانه‌ام بر سرم فرو ریخت و من در آن خانه مُردم و جان دادم. با دستم اشک‌هایم را پاک کردم و ل*ب‌زدم:
- اون روزها خاله باهام خوب بود ولی شوهرش نه، من رو با خودش می‌برد سرکارش و مجبورم می‌کرد میوه‌ها رو به مغازه ببرم و کل مغازه رو با جارو تمیز کنم. هفته‌ای سه بار آب و دستمال می‌داد بهم می‌گفت کف زمین رو پاک کن، وقتی می‌رفتیم خونه هم اگه اون روز خوب کار کرده بودم که هیچ اگه نکرده بودم تا خود صبح کتکم می‌زد؛ فردا هم با همون بدن کوفته و خسته می‌رفتم سرکار.
صدایم دیگر در نمی‌آمد، دیگر نفس کشیدن در خانه برایم سخت بود، دست‌های حامی برادرم همانند زندان بود. سرم را از شانه‌اش برداشتم و از جای خود بلند شدم. به سمت پنجره قدم گذاشتم و بر روی لبه‌ی پنجره نشستم، هوا خیابان‌ها بدتر از هوای خانه گرم‌تر بود. نفسی عمیق کشیدم، دست مانیار برروی شانه‌ام نشست و بی‌قرار خود را به آغوش مردانه‌ی او پرت کردم. دست‌هایش را محکم دورم قفل کرد و در آغوش کشید. امنیتی که در آغوشش داشتم را با هیچ حسی عوض نمی‌کردم.
 

gece ayı

[مدیر تالار ادبیات + ناظر+مترجم+ویراستار آزمایشی]
Staff member
LV
2
 
Joined
Aug 12, 2023
Messages
527
Awards
4
سکه
2,425
دستم را گرفت و به سمت اتاقم قدم گذاشتیم. اشک‌هایم مگر تمامی داشتند؟ گویا همانند آن دخترکی شده بودم که عروسکش را گرفته باشند و به پدرش گلگی و شکایتش را برده باشد. سرم را بر روی متکای خود گذاشتم و لبخندی به ل*ب زدم، پتو را آرام کشید و کنارم نشست. دستش را بر روی موهایم می‌کشید، عادت بچگی‌ام بود، اگر کسی دست به موهایم بکشد برایم همانند لالایی می‌ماند و خوابم می‌گیرد. چشم‌هایم را آرام بستم و بوسه‌ی گرم برادرم را بر روی پیشانی‌ام احساس کردم. می‌خواستم آرام بخوابم و آرام‌تر شوم ولی مگر می‌شد؟ اینک تنها یک خاطره‌ی بد در ذهنم مرور می‌شود و جز این چیز دیگری در افکارم نمی‌گنجد. نگاهم به اطرافم سرد و خشک شده بود، همانند جنینی خود را آغوش کشیدم و کمی از این حال و هوای دگرگون خارج شدم.
***
نور خورشید مستقیم با چشم‌هایم برخورد می‌کرد، چشم‌هایم را آرام باز کردم. چشم‌هایم به مانیار سوق خورد، سرش را به تخته‌ی تخت تکیه داده بود وخوابش برده بود. لبخندی به ل*ب زدم و پتو را مرتب کردم، پیراهن سفیدی پوشیدم، مانتوی سفیدم را به تن کردم. شلوار جین مشکی‌ام را پوشیدم. کمد کفش‌هایم را باز کردم و به کفش‌های داخل کمد نگاهی انداختم. کتونی سفید را از کمد بیرون کشیدم و پوشیدم، موهایم را بستم و مقنعه را به سر کردم و از اتاق خارج شدم. میز صبحانه را حاضر کردم و به سمت مانیار قدم گذاشتم. دستم را بر روی بازویش گذاشتم و آرام صدایش کردم. چشم‌هایش را آرام باز کرد و نگاهی انداخت و ل*ب‌زد:
- صبح بخیر، بهتری؟
لبخندی به اجبار که حالش را خوب کند به ل*ب زدم و گفتم:
- صبح بخیر، آره بهترم پاشو بریم صبحانه بخوریم.
از جای خود بلند شد و از اتاق خارج شد. به سمت اتاق خود قدم گذاشت، روی صندلی نشستم و برای خود لقمه‌ای گرفتم. مانیار از اتاق خود خارج شد، پیراهن مشکی آستین بلندی پوشیده بود، شلوار پارچه‌ای مشکی همراه کالج را به پا کرده بود. آستین‌های پیراهن خود را تا می‌کرد و به سمتم قدم می‌گذاشت.
دستش را به موهایش کشید و چشمکی زد و گفت:
- چطور شدم؟
 

gece ayı

[مدیر تالار ادبیات + ناظر+مترجم+ویراستار آزمایشی]
Staff member
LV
2
 
Joined
Aug 12, 2023
Messages
527
Awards
4
سکه
2,425
اخلاقش درست همانند مادرم بود، چیز زیادی از مادرم به‌خاطر ندارم، چقدر کنارم ماند؟ چقدر توانستم مادر صدایش بزنم؟ لقمه را در دهانم جای دادم و گفتم:
- کجا ان‌شاءالله؟
صندلی را کنار کشید و نشست، لبخندش را دوست داشتم اما مشخص بود وجودش را غم گرفته است. درست یادم نیست آخرین باری که خندیدم کی بود؟ کجا بود؟ آدم‌هایی اشتباهی پدر و مادر می‌شوند و این‌گونه جان فرزند خود را در دست می‌گیرند. هنوز پاسخ سؤالم را نگرفته بودم و به رُخسارش خیره بودم. دوباره سؤالم را پرسیدم، این‌ دفعه سرش را بلند کرد و به چشم‌هایم خیره شد. آرنج‌هایش را بر روی میز گذاشت و به هم چسباند، گفت:
- با خواهرم میرم همسر آینده‌م رو ببینم.
لبخندی به ل*ب چسباندم، خود او‌ نیز می‌دانست که این لبخند به تظاهر است. جرعه‌ای از قهوه نوشیدم و به صندلی تکیه دادم، ل*ب‌زدم:
- باشه بریم، اسمش چیه؟
لقمه را جویید و سیبک گلویش از قورت دادن آن لقمه بالا و پایین رفت و گفت:
- اسمش لیناس.
اخمی کردم و به رُخسارش خیره شدم، اگر واقعا آخر و عاقبت او همانند من شود چه؟ اخمم خنثی شد و گفتم:
- اسم خوبی داره، باشه صبحانه خوردی تموم شد، جمع کن تمیز کن بریم.
بدون این‌که ادامه صبحانه‌اش را بخورد از جای خود بلند شد. خنده‌ام گرفته بود، این ذوقش نکند کور شود؟ نکند عاشق آدمی شود که عاشقش نباشد؟ از جای خود بلند شدم و با هم از خانه خارج شدیم. وارد آسانسور شدیم و خود را در آینه‌ی کوچک کثیف آسانسور برانداز کردم. چشم‌هایم دیگر سو نداشت، خود را دیگر نمی‌دیدیم. با صدای مانیار حواس پرت شده‌ام‌ برگشت، از آسانسور خارج شدیم و به سمت ماشین مانیار قدم گذاشتیم.
قدم‌هایم سست و ناامید بود، من همان روانشناسی هستم که خود روانی‌‌ست. سوار ماشین شدم، صندلی را تا آخر عقب کشیدم و نفسی عمیقی کشیدم، صدای آهنگی که آرامش را به شریان‌هایم تزریق می‌کرد را با جان و دل گوش ‌می‌دادم. نمی‌خواستم حال بدم بر جان و تن عزیزجانم تأثیر بگذارد. اگر روزی دلش بشکند چه؟ چه خواهم کرد؟ اصلاً فرض بر این بگذارم که عاشق شده است، اگر عشق دخترک قصه‌اش دروغ باشد چه؟ از این بگذریم اگر عشق خود نیز یک دروغ محض باشد چه؟ با این افکار خسته چه کنم؟ ماشین ایستاد و صندلی را به حالت اول خود برگرداندم. از ماشین پیاده شد و به کافه‌ نگاهی انداختم. از ماشین پیاده شدم و به سمت مانیار که منتظر من بود رفتم. دستم را گرفت و همانند جوجه اردک‌هایی که به دنبال مادرشان می‌افتند به دنبالش افتادم.
 

gece ayı

[مدیر تالار ادبیات + ناظر+مترجم+ویراستار آزمایشی]
Staff member
LV
2
 
Joined
Aug 12, 2023
Messages
527
Awards
4
سکه
2,425
نگاهم را به دست‌هایش انداختم، او برادرم بود، او یک امید برای ادامه زندگی‌ام است اگر نباشد خاک کدام شهر را به سرم خواهم ریخت؟ وارد کافه که شدیم صداها مُبهم و گنگ بودم. مانیار بعد از مکثی کوتاه دوباره حرکت کرد، به سمت دو دختری که کنار هم نشسته بودند رفت. با دیدن مانیار از جای خود بلند شد، دخترک زیبایی بود، البته نمی‌دانم کدام یک قلب برادرم را ربوده است. لبخندی به ل*ب زدم، مانیار صندلی را عقب کشید و نشستم. کنارم نشست و به دخترک جوان زیبا اشاره کرد و گفت:
- این لیناس، لینا عزیزم اینم خواهرم هانیه.
دستم را به سمتم دراز کردم و با او صمیمانه دست دادم، لبخندم پُر رنگ‌تر شد و گفتم:
- از آشنایی باهات خوش‌وقتم عزیزم، از اونی که مانیار ازت تعریف می‌کرد هم سرتری.
کدام تعریف؟ این یک نقطه قوت برای مانیار است و یک نقطه ضعف برای آن دختر و اما البته یک نقطه قوت برای ادامه را*ب*طه‌ی این دو! سرم را به سمت دخترک کناری او چرخاندم و گفتم:
- همراهتون رو معرفی نمی‌کنید؟
لینا به دخترک کناری خود نگاهی انداخت و لبخندی زد، دستش را بر روی شانه‌ی او گذاشت و گفت:
- این خواهرم نیلاس، اونم خیلی دوست داشت مانیار رو ببینه.
به مانیار نگاهی انداختم، نگاهم به دستانش سوق خورد، استرس عجیبی در وجودش رخنه کرده بود. نگاهش را به من دوخته بود و هیچ‌گونه حرکتی در رُخسارش دیده نمی‌شد.
می‌ترسید، می‌ترسید چیزی بگویم که عشقش را از دست بدهد. می‌ترسید سخن بگویم و دیگر لینا کنارش نباشد. لبخندی زدم و به لینا خیره شدم، دفترچه کوچکی که مخصوص سفارش بود را به سمت لینا سوق دادم و گفتم:
- بهتر نیست چیزی سفارش بدیم؟
لینا از لبخندی که بر روی لبانم دید دندان‌های سفید خود را به رُخ کشید. دست مانیار به عقب کشیده شد و بر روی شلوارش کشید. قصد پنهان کردم عرق دستش را داشت؟ عرقی که از نگرانی و استرس زیاد بر روی دست‌هایش نقش بسته بود. لینا لبخند خود را کمی جمع کرد و گفت:
- خب فرقی نمی‌کنه.
یعنی چه؟ این اوایل این‌گونه است؟ نمی‌شود، خود واقعی‌اش را نشان نمی‌دهد، اخم را مهار کردم و جایش را لبخندی ملیح گرفت و با صدای آرامی و ملایمی گفتم:
- باشه پس، مانی عزیزم برو چهار‌تا قهوه بیار.
مانیار از‌ جای خود بلند شد. دستش را بر روی شانه‌ام قرار داد و لبخندی از روی رضایت زد و رفت. من یک دکترم، چرا الان نمی‌توانم درست تصمیم بگیرم؟ صدای لینا حواسم را بهم ریخت و گفت:
- مانیار جان گفتن که دکتر هستین، درسته؟
لبخندی زدم و به لینا خیره شدم، دست‌هایش را به هم قفل کرده بود و با انگشت شصت خود دست دیگرش را ماساژ می‌داد. چه چیزی را مخفی کرده است؟ این کار از استرس یا نگرانی؟ به چشم‌هایش خیره شدم و چشم‌هایش دودو میزد، مانیار صندلی را کشید و نشست. با لبخند و مهربانی گفت:
- خب از چی حرف می‌زنید؟
 

gece ayı

[مدیر تالار ادبیات + ناظر+مترجم+ویراستار آزمایشی]
Staff member
LV
2
 
Joined
Aug 12, 2023
Messages
527
Awards
4
سکه
2,425
به برادرم خیره شدم، خب شاید انتخابش درست بوده باشد نمی‌توانم مانع شوم. زشت و زیبایی او به من چه؟ خوب و بد بودن او به من چه مربوط است؟ قهوه‌های روی میز قراره گرفته توجهم را جلب کرد، یکی از فنجان‌ها را برداشتم و با یک لبخند به او خیره شدم و گفتم:
- داشتیم با هم صحبت می‌کردیم عزیزم.
بعد از گذشت چند دقایقی بدون هیچ‌گونه مشکلی، با خوشی قهوه‌ام را تمام کردم و از جای خود بلند شدم، رو به مانیار کردم و گفتم:
- خب داداش من برم!
مانیار از جای خود بلند شد و مرا در آغوش کشید، با یک لبخند که آرامم می‌کرد گفت:
- می‌خوای برسونمت؟
دستم را بر روی شانه‌اش گذاشتم و گفتم:
- نه خوش بگذره عزیزم.
با یک خداحافظی ساده از لینا و نیلا از کافه خارج شدم. به فکر فرو رفته بودم، خب من یک بار اشتباه کردم این دلیل نیست تا فکر کنم برادرم نیز اشتباه می‌کند. با یک تاکسی به سمت مطب رفتم، تمامی افکارم نزد او بود، او همانند من محکم و قوی نیست، اگر بشکند دکتر بودن من نیز به هیچ درد او نمی‌خورد. ماشین جلوی ساختمان بزرگ ایستاد، بعد از حساب کردن کرایه از ماشین پیاده شدم. با دیدن در ورودی لبخندی به لبانم نشست و با قدم‌های تند به سمت در رفتم. وارد مطب که شدم، رنگ‌های سرخ جای‌جای مطب آرامم کرد. به رعنا خیره شدم، از جای خود بلند شده بود و سلامی کرد. به سمتش قدم گذاشتم، خوشحال بود چه چیزی او را این‌گونه خوشحال کرده بود؟ لبخندی زدم و گفتم:
- سلام خانم، چی شده شادی؟
لبخندش پُررنگ‌تر شد و گفت:
- مرسی دکتر، خیلی کمکم کردید، مادرم اول کمک خدا دوم شما، حالش الان خوبه.
لبخندی بر روی لبانم نقش بست، شاید این‌جا دومین جایی باشد که آرامم می‌کند. آغوش برادرم و خانه‌ی امنم اولی و آرامش ابدی هم این‌جاست. لبخندی به ل*ب زدم و دستم را بر روی شانه‌اش گذاشتم و گفتم:
- خوبه عزیزم شکر، کسی نوبت نداره؟
رعنا دفتر را برداشت، جلد قرمزش لبخند رضایت بخشی بر رُخسارم پدید آورد، خطوطی که با رنگِ طلایی روی دفتر نوشته شده بود «دیوانه‌ باش اما در اوج عاقلی» لبخندی به ل*ب زدم و منتظر ماندم تا بگوید امروز قرار است چه کسی را به دیدار دعوت کنیم! رعنا سرش را بلند کرد و عینک خود را زد و گفت:
- آره دکتر یک نفر هست فقط!
لبخندی زدم، با یک باشه حرف را به اتمام رساندم و به سمت پله‌ها رفتم، با قدم‌های آرامی بالا رفتم، در اتاق را باز کردم، بوی گل‌ها را نفس کشید.
 

gece ayı

[مدیر تالار ادبیات + ناظر+مترجم+ویراستار آزمایشی]
Staff member
LV
2
 
Joined
Aug 12, 2023
Messages
527
Awards
4
سکه
2,425
کمی هوای خوب اتاق را به ریه‌هایم هدیه دادم. به سمت صندلی قدم گذاشتم و به خودکاری که چند سانتی از دفتر فاصله داشت خیره شدم. خودکار را در دست گرفتم و بر روی صندلی نشستم. دفتر را باز کردم، برگ سفید را یافتم و خودکار را بر روی دفتر راندم.
«شروع دوباره شاید سخت باشد، اما بهم ریختن آن سختی آسان است. قدم‌ گذاشتن به خانه‌ای که ویران شده است باعث خاکی شدن و زخمی شدن خودمان می‌شود، می‌خواهم گذشته را فراموش کنم، می‌خواهم مادرم… مادرم را دیگر بخشیده‌ام دیگر نمی‌خواهم در گذشته زندگی کنم، می‌خواهم نفس بکشم.
می‌خواهم این طنابی را که مرا به سمت گذشته می‌کشد را پاره کنم و خرابش کنم. می‌خواهم آینده را جایگزین گذشته کنم، من بیست و پنج سال از عمرم را در گذشته زندگی کردم، می‌خواهم از این بعدم را به خوبی زندگی کنم» .
تقه‌ای به در خورد، رعنا وارد اتاق شد، سرم را بلند کردم و به رعنا خیره شدم. خودکار را در دستم تکانی دادم و جانمی گفتم، رعنا دستش را بر روی دستگیره‌ی در گذاشت و گفت:
- آقای ملکی تشریف آوردن!
مغزم دیگر کلمات را آنالیز نمی‌کرد، ولی این ملکی را چرا! چگونه می‌شود کسی تشابه اسمی و فامیلی داشته باشد؟ شاید برادرم است، نه رعنا او را برادر صدا می‌زند نه آقای ملکی. بعد از بهم ریختگی افکارم ل*ب‌زدم:
- راهنماییشون کنید.
خودکار را کنار گذاشتم و از جای خود بلند شدم، به سمت تراس قدم گذاشتم. بوی گل‌ها را به ریه‌ام کشیدم. لاله‌هایم پژمرده شده‌ اند. باور کنید حالم خوب است، فقط کمی نگران هستم. صدای باز شدن در حواسم را پرت کرد. به سمت در برگشتم، چیزی را که می‌دیدم چشم‌هایم باور نمی‌کرد. مگر می‌شود؟ او‌ نه تنها فامیلی‌اش بلکه رُخسارش نیز همانند پدرم است! او چگونه مرا یافته است؟ دستم را بر روی میله‌های آهنگی سرد گذاشتم. لبخندش هنوز برلبانش بود، این یعنی توانسته بود قدمی بگذارد و مرا مجدداً بشکند؟ یک آدم چقدر می‌تواند پست و حقیر باشد؟ خود را جمع و جور کرد، مگر می‌شود این نفرت را کنترل کنم؟ سلامی کرد، جوابم را نمی‌توانستم بدهم، آخر چرا؟ به سمتش قدم گذاشتم. در صندلی چرمی قرمزرنگ نشست.
 
Top Bottom