جدیدترین‌ها

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | انجمن رمان نویسی بوکینو

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

Dark dreamer

نویسنده از تبریز
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-14
نوشته‌ها
98
پسندها
329
زمان آنلاین بودن
19h 41m
امتیازها
123
سن
20
محل سکونت
عمارت امپراطور اگوست دی اعظم پادشاه بر حق نارنگیان
سکه
715
  • #31
پارت ۲۹
دازای درحالی که سرش را می‌مالید، کنایه‌آمیز گفت:
- خیلی خوش شانسی که توی هوشیاری کامل موهبتش رو ندیدی!
دنیا مصرانه ادامه داد :
- اما فک نکنم موهبت یوسانو چندان ترسناک باشه! بار اول هم وقتی من رو درمان کرد، توی خواب و بیداری کلی پروانه طلایی دیدم، که دورم می‌چرخیدند.
از روی تخت پایین آمد، دستی به موهای دازای کشید و آن را کنار زد گفت:
- حالت خوبه؟ سر گیجه که نداری؟ بد زدت! چرا جا خالی ندادی؟
دازای با ناراحتی پاسخ داد:
- اخیرأ نوع عصبانیتش دیگه به جوش خوردن ختم نمی‌شه، روم دست بلند می‌کنه، باید یک فکری کنم.
دنیا برخواست به سمت کمد کناری تخت بود رفت، مقداری پماد آورد و آن را روی سر ژولیده دازای زد.
صورت دازای به خاطر درد مچاله شد و گفت:
- آی! درد داره!
دنیا با تعجب گفت:
- بچه که نیستی تحمل کن!
دازای با خشم غرید:
- تو داشتی با تانیزاکی خودکشی می‌کردی! به نظرت این قابل بخشش است؟
دنیا با لحنی پر از خشم گفت:
- می‌خوای یکی دیگه بزنم این ور کلت متقارن بشه؟
تمام وجودش پر از خشم شده بود، دوباره آن جنون به او دست داده بود، از عشق شدید ناگهان به غضب شدید تغییر یافت، البته این بار خود دازای هم بی تقصیر نبود.
دازای پاسخ داد:
- نه ممنون میشم بزاری همین طوری بمونه این طوری بهتره.
دازای که متوجه شد خشم دنیا شد گفت:
- خب من می‌رم راحت استراحت کنی، امیدوارم زود خوب بشی.
فردا
دنیادرحالی که مشغول انجام کارهای دفتری بود دازای به سمت او اومد و گفت:
- می‌گم دنیا میایی امشب صد شمع بازی کنیم؟
دنیا بدون آنکه سرش را بالا بیاورد گفت:
- صد شمع چیه نکنه می‌خوای خودتو با شمعا بکشی؟
دازای خندید و گفت:
- نه این جور نیست.
سپس با لحن متفکرانه‌ای گفت:
- ولی ایده بدی نیست، فقط اگه دردش زیاد نبود حتما امتحان می‌کردم، ولی خیلی خلاقانه بود،خوشم اومد.
دنیا نگاهی به صورت دازای که غرق خوشی بود انداخت و نچ نچی کرد
دازای خودش را جمع کرد و نفسی گرفت، توضیح داد:
- در واقع صد شمع یه بازیه چند نفر دور هم جمع می‌شن و داستانای ترسناک تعریف می‌کنند، بعد یکی یکی از شمعا رو خاموش کنند.
سپس لبخندی شرورانه روی لبش نشست، با لحن مرموزی ادامه داد:
- می‌گن بعداز خاموش شدن آخرین شمع اتفاق شومی می‌افته.
ل*ب های دنیا از شدت هیجان کش آمدن، او شنیده بود ژاپنی‌ها داستان‌های ترسناک زیادی در مورد ارواح و شیاطین برای گفتن دارن، مطمئن بود که شب ترسناک به یاد ماندنی خواهد بود.
برای همین با همان لبخندی که بر ل*ب داشت پرسید:
- دیگه کیا هستند؟
دازای پاسخ داد:
- دفعه قبل من بودم کونیکیدا و آتسوشی و کیوکا ولی کیوکا و آتسوشی این‌قدر ترسیدن که ترجیح دادن این دفعه رو نیان.( یکی از قسمت های بانگو ون این چهار نفر بازی کردن و توصیه می‌کنم حتما اون قسمت رو تماشا کنید)
 
  • خنده
واکنش‌ها[ی پسندها]: mahban

Dark dreamer

نویسنده از تبریز
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-14
نوشته‌ها
98
پسندها
329
زمان آنلاین بودن
19h 41m
امتیازها
123
سن
20
محل سکونت
عمارت امپراطور اگوست دی اعظم پادشاه بر حق نارنگیان
سکه
715
  • #32
پارت ۳۰
دنیا با شنیدن این سخن بیشتر برای انجام این بازی شوم و شیطانی مشتاق شد.
دازای نفسی گرفت و ادامه داد:
- الان منم و کونیکیدا و یوسانو و اگه تو باشی می‌شیم چهار نفر
دنیا نگاهی شیطنت آمیزی به دازای انداخت و گفت:
- باشه قبوله هر وقت بازی رو شروع کردید بهم خبر بده.
خورشید پایین آمد پتو را بالای سرش کشید، خوابید ماه بالا رفت و رفت و رفت از نفس افتاد نتوانست، زیاد اوج بگیرد همین تصمیم گرفت سرجایش باقی بماند.
اکنون زمان توی داستان در سه چهار خط گذشت و شب فرا رسید،ولی برای کسی که مشتاقانه افتادن یک اتفاق هیجان انگیز است زمان مثل یک حلزون حامله حرکت می‌کند. این برای دنیا که کاراکتر اصلی داستانمان هم صدق می‌کند.
در همان لحظه که عقربه ساعت بر روی عدد دوازده ایستاد صدای گوشی دنیا که روی میز بود بلند شد.
او نگاهی به گوشی اش انداخت با دیدن ایموجی شمعی که از طرف دازای فرستاده شده بود، لبخند شیطانی بر لبانش نشست.
کاغذها را مرتب کرد و از روی صندلی‌ بلند شد به قدری خوشحال بود، که به زور جلوی فریادش را گرفته بود
حس فردی را داشت که به او حکم حبس داده بودند که ناگهان شامل عفو رهبری شده بود.
همین که از جایش بلند شد ناگهان یاد تصادف چند روز پیش افتاد.
تمام ذوق و شوقی که داشت ناگهانی تبدیل به یک ترس و وحشت شد بازی هنوز شروع نشده بود، اما او می‌ترسید.
دو دستش را بالا برد، و به سرش کوبید و گفت:
- خاک تو سرت با این قبول کردنت، تو هیچی نشده همچین توهمی وسط جاده می‌زنی! فک می‌کنی روح بابات رو دیدی، بعد همچین مراسمی رو قبول کردی؟ می‌ری یه چیزی می‌شنوی این بار می‌فرستند تیمارستان.
درحالی که از شدت استرس دست و پایش به لرزه در آمده بود و ناخن به دندان کنار میزش ایستاده بود با لحنی پر از وحشت به خود گفت :
- اشکالی نداره! اشکالی نداره! دختر خودتو کنترل کن. یوسانو سمت توعه بقیه هم زن ذلیلن ازش می‌ترسن اگه اشاره کنی می‌تونی فرار کنی، خب بزن بریم.
نگاهی به دستانش انداخت خون از بانداژ می‌چکید سابقه نداشت که همچین اتفاقی برایش رخ دهد، شاید به خاطر استرس و ترس ناخودآگاه موهبتش فعال شده است، برای همین با خود تصمیم گرفت بیشتر مراقب این موهبت باشد.
کشوی کنار میز را بیرون کشید و دو بسته بانداژ بیرون آورد و راهی سرویس بهداشتی شد.
چراغ را روشن کرد در همان لحظه که صورت رنگ پریده و بدون آرایش و وحشتناک خود را در آینه دید از شدت جیغی کشید و روی زمین افتاد.
درحالی که سرش را می‌مالید از روی زمین بلند شد و گفت:
- من با این قیافه از چی می‌ترسم جن باید وقتی من رو ببینه بسم الله گویان فرار کنه.
بانداژ دستش را باز کرد و دستش را با آب تمیز شست و سپس درحالی که دستش را با لباسش تمیز می‌کرد با کنایه گفت:
- خدا رو شکر عادت صحبت کردن با خودمم اضافه شده، دیگه نمی‌تونم جلوشو بگیرم، هرکی ببینه دیگه واقعاً باور می‌کنه من تیمارستانی‌ام.
بعداز آن‌که دستانش را دوباره بانداژ پیچی کرد، دوباره از سرویس بهداشتی بیرون آمد و به سراغ میز خودش رفت با رژ ل*ب و کرم پودر کمی صورتش را آرایش کرد، زیبایی به جهنم حداقل حالت انسانی صورتش برگردد.
 
  • خنده
واکنش‌ها[ی پسندها]: mahban

Dark dreamer

نویسنده از تبریز
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-14
نوشته‌ها
98
پسندها
329
زمان آنلاین بودن
19h 41m
امتیازها
123
سن
20
محل سکونت
عمارت امپراطور اگوست دی اعظم پادشاه بر حق نارنگیان
سکه
715
  • #33
پارت ۳۱
به سمت اتاقک‌هایی کوچکی که با شیشه‌های رنگارنگ ساخته شده بود، در داخل آژانس بود حرکت کرد، وارد یکی از آنان شد و کنار یوسانو نشست.
روی میز مقداری شمع بود و به راحتی می‌توانست بفهمد تعداد شمع ها کمتر از بیست است. حدس می‌زد که آژانس از لحاظ مالی توانایی خرید صد عدد شمع را ندارند.
همه جا تاریک بود و پرده کنار اتاقک هم پایین کشیده شده بود، و فضای تاریک خوفناکی ایجاد شده بود.
کونیکیدا با لحن جدی گفت:
- همگی خوش اومدید، امیدوارم کنار هم شب وحشتناکی داشته باشیم، اون هم به صورت ایده‌ال ترین حد ممکن.
لحن جدی و تند کونیکیدا، به دنیا نشان می‌داد که قرار است امشب از او حسابی بترسد. برای همین ناخواسته دستانش به لرزه در آمده بود، هنوز شروع نشده او در شرف سکته بود.
یوسانو یکی شمع‌های روی میز را برداشت، آن را به دنیا داد و گفت:
- راستش برای شنیدن داستان‌های ترسناک ایرانی نمی‌تونم صبر کنم.
دنیا شمع رو گرفت و گفت:
- باشه، من بازی رو شروع می‌کنم، امیدوارم که زیاد نترسید.
کمی آرام گرفته بود، مطمئنا از داستان‌های ترسناک خودش نخواهد ترسید، سپس نفسی گرفت و شروع به تعریف داستانی که قبلاً از دوستش شنیده بود کرد:
- توی ایران و بیشتر کشورهای اسلامی مردم بیشتر از همه چیز از جن وحشت دارند.
سپس با لحن ترسناکی شروع به توضیح دادن در مورد اجنه کرد:
- طبق روایات اسلامی انسان از خاک و جن از آتش خلق شده، اونا چهره‌ای ترسناک و زشت دارند می‌تونند، مثل شیاطین انسان‌ها رو تسخیر کنند و تا حد مرگ عذابش بدن، یا گاها عاشق یک دختر می‌شن و پدر اون دختر رو در میارن.
درحالی که دنیا سخن می‌گفت چهره‌اش زیر نور کم سوی شمع به شدت ترسناک و شیطانی به نظر می‌آمد.
نفسی گرفت و با همان لحن خوفناکش ادامه داد:
- حتی می‌گن خود ابلیس که شما بهش لوسیفر می‌گید، فرشته نبود و جن بود، هرکسی جن رو احضار کرده بعدش یا دیوونه شده یا از ترس سکته کرده مرده، گاها هم این اجنه خودشون مرز میان انسان و اجنه رو می‌شکنند, وارد می‌شوند.
دازای کلامش را قطع کرد و گفت:
- ببخشید، پریدم وسط حرفت گفتی جن‌ها عاشق می‌شن، به نظرت یه جن عاشق بشه؛ قبول می‌کنه باهم دو نفری خودکشی کنیم؟
دنیا پوکر فیس پاسخ داد:
- نه تا به حال ندیدم.
نفسی گرفت و ادامه داد :
- یکی از این اجنه ها قصد تسخیر دوستم رو داشت‌.
تمام چشمان درشت شدند، آن لحظه‌ای برایش صبر کرده بودند رسید.
دنیا سرش را بالا آورد, نگاهی به صورت بقیه انداخت تا ببیند آنان چه واکنشی می‌دهند.
چشمان یوسانو از شدت ذوق برق می‌زد مشتاقانه در انتظار شنیدن ادامه داستان بود، کونیکیدا هم از شدت هیجان درحال جویدن ناخنش بود.
دازای هم با لبخند درشت منتظر او بود.
او با مکث کوتاهی ادامه داد:
- اون وقتی خواب بود یهو از بیدار میپشه و می‌بینه خود شیطان توی اتاقش هست، توی گوشه اتاقش روی هوا معلق ایستاده و لبخند درشتی بر روی ل*ب داره، قصد تسخیر اون رو داره. اون خودش بود همون شیطان کبیر کسی که از جهنم اومده بود، تا زندگی اون دوست بیچاره من رو تبدیل به جهنم کنه.
سپس با لحن آرومی گفت:
- اون درحالی که از شدت ترس می‌لرزید، سعی کرد که دعای به نام آیت الکرسی رو بخونه تا شیطان رو فراری بده، ولی اون از شدت ترس شروع به خواندن سرود ملی کرد.
سپس لحنش رو کمی طنز کرد و گفت:
- شیطان که متوجه شد این یارو نزده داره می‌رقصه بی‌خیال تسخیر اون شد و گذاشت رفت.( طبق چیزهایی که شنیدم گویا واقعا این اتفاق برای یه نفر توی ایران افتاده.)
 
  • خنده
واکنش‌ها[ی پسندها]: mahban

Dark dreamer

نویسنده از تبریز
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-14
نوشته‌ها
98
پسندها
329
زمان آنلاین بودن
19h 41m
امتیازها
123
سن
20
محل سکونت
عمارت امپراطور اگوست دی اعظم پادشاه بر حق نارنگیان
سکه
715
  • #34
پارت ۳۲
درحالی که افراد داخل اتاق درحال منفجر شدن از خنده بودند، او شمع را فوت کرد، و روی میز گذاشت.
یوسانو یکی از شمع ها رو برداشت و گفت:
- خب خب، حالا نوبت منه.
سپس نفسی گرفت و شروع به تعریف داستان کرد:
- راستش من هیچ‌وقت با روح و شیطان سر کله نزدم، اما یه اتفاقی برای من افتاد، که ضربه روحی بدی خوردم.
آهی کشید و با ناراحتی ادامه داد:
- یه روز شنیدم که پای آتسوشی حین مبارزه با مافیای بندر قطع شده، اما فرداش دیدم پاش سرجاشه و هیچ خراشی نداره‌.
سپس دستش را مشت کرد و روی میز کوبید و فریاد زد:
- پاش رو دقیقا چک کردم، هیچی نبود! حتی یه خراش کوچیک.
سپس شمع رو فوت کرد و ظرف اون رو روی میز گذاشت.
دنیا با تعجب پرسید:
- این کجاش ترسناک بود اخه؟
یوسانو در پاسخ به او گفت:
- واسه دکتری مثل من دیدن این صحنه برام از هر صحنه‌ای وحشتناکه، من نمی‌تونم تحمل کنم که یکی خود به خود حالش خوب بشه، خیلی دوست دارم صدای ضجه‌هاش رو بشنوم، خیلی دوست دارم بدونم یه ببر چطوری ناله می‌کنه، ولی فهمیدم خودش می‌تونه خودش و بازسازی کنه، و این برام غیر قابل تحمل بود.
دازای وسط بحث آنان پرید، گفت:
- خب کافیه حالا نوبت منه امیدوارم که شما خانوما بعداز شنیدنش وحشت نکنید.
تن بدن دنیا لرزید خودش را به سمت یوسانو کشاند و بازویش را ب*غل کرد، این جمله که از دهان دازای خارج شده بود، باعث شد که هنوز چیزی نشده عرق سرد روی پیشانی‌اش بشیند.
دازای شمع رو برداشت و شروع به تعریف داستان خودش کرد:
- حس خوبی داشتم، زیر آب غوطه‌ور بودم، هر لحظه که می‌گذشت بیشتر و بیشتر به پایین می‌رفتم. ریه‌هام اکسیژن تموم کرده بودند،من در شرف مرگ بودم، صدای لالایی فرشته مرگ رو می‌شنیدم.
ناخواسته گونه دنیا خیس اشک شد، نفسش بالا نمی‌آمد، تاب شنیدن ادامه داستان را نداشت که دازای این چنین ادامه داد:
- یهو از خواب پریدم و متوجه شدم که پتو رو کشیدم بالای سرم و دارم دارم زیر پتو خفه می‌شم و گوشیم داره، آلارام می‌زنه.
سپس شمع رو فوت کرد، دنیا نفسی بیرون داد و عرق پیشانی‌اش را پاک کرد و گفت:
- داستان بدی نبود، ولی خدا رو شکر که فقط کابوس بود.
دازای عصبانی شد و فریاد زد:
- چه کابوسی اون برام مثل رویا بود. بخش ترسناک داستانم اون‌جا بود که کن از خواب بیدار شدم و دیدم همش الکیه.
دنیا با خشم غرید :
- برا همینه دیگه برام جای تعجبه که چرا الان توی تیمارستان بستری نیستی؟
این بار کونیکیدا پا در میانی کرد و گفت:
- باشه دیگه کافیه دعواتون رو برای بعداز بازی نگهدارید، می‌خوام داستان ترسناک خودم رو بهتون بگم.
یک شمع برداشت و مشغول تعریف داستان خودش شد:
- عمرا اون روز رو فراموش کنم بدترین روز عمرم بود، تا به حال سابقه نداشت این همه از ایده ال هام دور بشم. من اون روز سه دقیقه و بیست و پنج صدم ثانیه دیر از خواب بیدار شدم. توی جمع کردن ملافه‌ها کمی عجله به خرج دادم و ده ثانیه جبران کردم.
لباس‌هام رو تا بخوام بپوشم؛ زمان هدر رفته من به چهار دقیقه بیست و یک و هفت صدم ثانیه تبدیل شد.
کونیکیدا درحالی که از شدت خشم دستانش مشت شده بود، با ناراحتی بیشتری ادامه داد:
- خیلی زود تاکسی گرفتم و راهی آژانس شدم، وقتی رسیدم دیگه نمی‌تونستم منتظر آسانسور بمونم، دوان دوان با تمام سرعت از پله‌ها بالا رفتم، ولی وقتی رسیدم متوجه شدم که من پنج دقیقه دقیقه و پنجاه هفت صدم ثانیه تاخیر داشتم.
 

Dark dreamer

نویسنده از تبریز
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-14
نوشته‌ها
98
پسندها
329
زمان آنلاین بودن
19h 41m
امتیازها
123
سن
20
محل سکونت
عمارت امپراطور اگوست دی اعظم پادشاه بر حق نارنگیان
سکه
715
  • #35
پارت ۳۳
درحالی دنیا با با بهت و دهانی به کونیکیدا خیره شده بود نوچ نوچی کرد.
در دلش به خود توپید:
- چی فحش بدم دلم خنک بشه! تو از چی وحشت کرده بودی، کنترل موهبتت رو از دست داده بودی، داستان دیر کردن کونیکیدا و پتو بالا کشیدن دازای داشتم برا چی سکته می‌کردم، من رو باش می‌خواستم فرار کنم.
در این گمان بود که چیز دیگری در ذهنش جرقه خورد، و تن بدنش به لرزه در اومد.
از لحاظ آن‌که رییسش همچین آدم منظم و دقیقی هست، دقتش از ساعت اتمی هم بیشتر است، در آینده ممکن است این موضوع برایش گران تمام شود.
از این آدما برایش به قول ایرانی‌ها آبی گرم نمی‌شد. از روی مبل برخواست و گفت:
- خیلی خوش گذشت ممنون و شب همگی بخیر، من فردا کار عقب مونده زیاد دارم باید صبح زود پاشم.
او دورغ گفته بود تا از دست داستان های آنان فرار کند، گمان نمی‌کرد او امشب یک داستان ترسناک که به جهنم؛ حداقل یک داستان منطقی بشنود.
از آن‌جا خارج شد و راهی خوابگاهش شد.
فردا صبح
همه طبق در آژانس مشغول کار بودند دازای غرق مطالعه کتابش بود و به همین علت امروز کونیکیدا از آرامش اعصاب بهره‌مند ، دنیا نیز مشغول کار کردن بود، سکوت دلنشینی در فضای آژانس برقرار بود که بسیار بی‌سابقه بود.
در همین حین آتسوشی که همراه کیوکا مشغول جا به جایی اسناد بود گفت:
- به به عجب روز آرومی هست مگه نه کیوکاچان؟
کیوکا که پشت سرش درحال راه رفتن بود گفت:
- آره مثل آسمون آروم قبل گردباد می‌مونه.
در همین حین که آنان در طول سالن حرکت می‌کردند، رامپو جلویشان سبز شد درحالی که آبنبات در دهان داشت با انرژی سلامی داد و گفت:
- آتسوشی‌*** برو به دنیا بگو که رییس باهاش کار داره
آتسوشی با جدیت پرسید:
- باشه الان میرم.
آتسوشی بعداز آنکه اسناد را داخل کمد بایگانی گذاشت به سمت سالن اصلی رفت و جلوی میز دنیا ایستاد و گفت:
- دنیاچان رییس کارت داره.
دنیا که پشت میز نشسته بود و با شنیدن نام رییس سرش را بالا آورد و پرسید:
- چه کاری؟
آتسوشی‌ پاسخ داد:
- نمی‌دونم
در همین حین جوانی که لباس پستچی به تن کرده بود کلاه آبی به سر داشت و یک کیف خاکستری روی دوشش انداخته بود وارد سالن اصلی شد و پرسید:
- این‌جا کسی به اسم اوسامو دازای هست ؟
دازای با شنیدن نامظ از پشت میز چنان پرشی کرد که جومونگ نصفش را نمی‌توانست انجام دهد جلوی پستچی فرود آمد و دستش را جلو آورد و گفت:
- بله خودمم بسته‌ام رو بدید.
پستچی که از کیفش بسته را بیرون آورد و سپس طبق خواسته پستچی چند کاغذ امضا کرد و به سمت میزش آمد.
دنیا رفتن به اتاق رییس را به تأخیر انداخته بود تا رفع کنجکاوی کند.
درحالی که دازای مشغول پاره کردن بسته بود دنیا پرسید:
- دازای چی خریدی
دازای پاسخ داد:
- یه آینه جادویی
سپس یک آینه که بدنه تماما سیاه داشت بیرون آورد و نگاهی به آینه مات آن انداخت و گفت:
- خودشه همونطور که انتظار داشتم خیلی سنگینه
دنیا با تعجب پرسید:
- مگه این آینه چی داره که اینقدر سنگین و جادویی.
دازای با ذوق و شوق وصف نشدنب پاسخ داد:
- دست هرکی بوده دو هفته بعدش جنازه اش رو توی خونه‌اش پیدا کردن، نفرین شده است تا الان سیزده زن رو کشته چقدر منحوس و زیبا!
 
  • و.د.ف
واکنش‌ها[ی پسندها]: mahban

Dark dreamer

نویسنده از تبریز
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-14
نوشته‌ها
98
پسندها
329
زمان آنلاین بودن
19h 41m
امتیازها
123
سن
20
محل سکونت
عمارت امپراطور اگوست دی اعظم پادشاه بر حق نارنگیان
سکه
715
  • #36
پارت ۳۴
با لبخند درشتی که بر ل*ب داشت رو به دنیا کرد و گفت:
- می‌خوای صورتت رو ببینی؟
دنیا صورتش را چرخواند تا چشمش به آن آینه نیوفتد و از روی صندلی برخواست و گفت:
- رییس باهام کار داره.
سپس با تمام سرعت از سالن اصلی خارج شد و راهی دفتر رییس شد.
همین که جلوی در ایستاد، یاد دوران مدرسه‌اش افتاد، کاش یکی کنارش بود تا باهم تقسیم کار کرده، یکی در بزند و آن یکی صحبت کند.
بعداز اندکی مکث و دعا به درگاه خدا و توکل به او بالاخره دستش را به سمت در دراز کرد و تقه‌ای به در زد.
- رییس، دنیا هستم براتون شیرینی آوردم اجازه هست که بیام تو.
فوکوزاوا با لحن آرامی گفت:
- می‌تونی بیای تو.
دنیا وارد شد و جلوی رییس ایستاد، فوکوزواسان به خاطر جذبه‌ای که داشت، دنیا گمان می‌کرد اکه اکنون در برابر یک سردار سامورایی نامدار ایستاده است، با لحنی آرام مودبانه ل*ب زد:
- کاری با من داشتید؟
فوکوزواسان با لحن همیشگی خود پرسید:
- دنیا کارهای مربوط به بیمه تموم شد؟
دنیا با لحن جدی گفت:
- بله.
فوکوزاوا با همان لحن سرد خاص خودش گفت:
- پس برام یه گزارش کامل از هرچی که در مورد انجمن موهبت داران مافیای وهاب می‌دونی هست برام بنویس.
با شنیدن این نام منفور دستش خیسی دستش را حس کرد، سریعا دستش را پشت سرش برد تا رییسش آن را نبیند، سرش را پایین انداخت و با لحنی که به سختی آن را کنترل می‌کرد پرسید:
- باشه، ولی ببخشید فضولی می‌کنم! مگه اونا دستگیر نشدن؟
فوکوزاوا در پاسخ به سوال او گفت:
- بله، اما فرار کردن! و ما احتمال می‌دم که اونا به یوکوهاما بیان.
سپس با جدیت تمام ادامه داد:
- ما به عنوان کارآگاهان این آژانس نمی‌تونیم اجازه بدیم اون موهبت داران توی شهر ما آشوب به پا کنند.
سپس جرعه‌ای از دمنوشش را نوشید و ادامه داد:
- البته یادت نره این تحقیق سری است، فقط اعضای آژانس باید ازش خبردار بشن نباید کسی خارج از آژانس بفهمه که اونا فرار کردن، باید امنیت روانی در جامعه براقرار باشه.
دنیا با گفتن کلمه چشم از اتاق رییس خارج شد و به سمت سرویس بهداشتی رفت.
دائما بین راه این جملات در ذهنش تکرار می‌شدند
- بله ولی فرار کردن!
_ فرار کردن!
_ دارن میان! بازم زندانیت کنند! شکنجه‌ات کنند،اما این بار بدتر!
- همش توهم بود! نه دازایی خواهد بود نه یوسانو سنسی! دلت برای غر زدنای کونیکیدا و دیوونه بازی دازای تنگ می‌شه!
سرش را تکان داد و گفت:
- خفه شو! ببند دهنتو!
صدای ذهنش با لجاجت ادامه داد:
- کارت تمومه این بار اونا موفق می شن تا ابد زندانیت کنند.
دوباره دنیا آن کلمات را با تکرار کرد که ناگهان متوجه شد کیوکا پشت سرش ایستاده است
بدون هیچ صدایی اشک چشمانش جاری می‌شد.
با شنیدن صدای کیوکا خودش را جمع و جور کرد:
- دنیاچان!حالت خوبه؟
دنیا سریعا اشک صورتش را پاک کرد، لبخند فیکش را روی لبش نشاند و رو به او کرد و گفت:
- خوبم، چیزیم نیست.
سپس وارد سرویس بهداشتی شد.
بانداژ دستش پاره شده بود، خون می‌چکید.
این بانداژ خونی و پاره، از هر چیزی برایش ترسناک‌تر بود. این موهبت به اندازه کافی برایش دردسر ساخته بود، اگر کنترلش را هم از دست می‌داد اوضاع بدتر می‌شد، مطمئن بود که دشمن بعدیش همین آژانس خواهد بود، همان کسانی که دنیا آنان را دوست خود می‌داند.
 
  • تشویق
واکنش‌ها[ی پسندها]: mahban

Dark dreamer

نویسنده از تبریز
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-14
نوشته‌ها
98
پسندها
329
زمان آنلاین بودن
19h 41m
امتیازها
123
سن
20
محل سکونت
عمارت امپراطور اگوست دی اعظم پادشاه بر حق نارنگیان
سکه
715
  • #37
پارت ۳۵
بانداژ را داخل سطل آشغال کنار در انداخت، به سمت شیر روشویی رفت، آب سرد را باز کرد، حالش شدیداً بد بود، هیچ کاری جز شستن صورتش با آب سرد به ذهنش نمی‌رسید.
آب سرد داخل دستش جمع کرد، خونی که از بریدگی های کف دستش بیرون زده بود با آب مخلوط شد.
وقتی دستش پر شد، خوناب را به صورتش خیس و اشک‌آلودش زد.
چندین بار این کار را تکرار کرد، تا آن‌که مقداری آرام شد.
رییس آژانس مسئولیت جدیدی به عهده او گذاشته بود، برای رییسش احترام بسیار زیادی قائل بود، عمویش که نزدیک‌ترین فردش بود او را این‌چنین طرد کرده، بود اما رییس او را از مهلکه بزرگی نجات داده بود. اگر هیچ پشتوانه‌ای نداشت، قطعا آن طوفان خون در کشتی پایان همه ماجرا نبود، قطعا دوباره در جایی بدتر زندانی می‌شد. نمی‌خواست او را از خودش نا امید کند.
از سرویس بهداشتی بیرون آمد
به سمت میزش رفت طبق معمول یک طرف میزش تبدیل باغ‌وحش کاغذی، طرف مملو دیگر نامه‌های عاشقانه بود.
اما این‌قدر آشفته بود که حال حوصله توجه به این صحنه را نداشت.
رو به کونیکیدا کرد و گفت:
- کونیکیدا سان می‌شه امروز مرخصی بگیرم!اصلا دست و دلم به کار نمیاد؟
کونیکیدا نگاهی به چشمان پر التماس او انداخت و گفت:
- مشکلی نیست!
دنیا با لحنی بی‌جان و پر از اندوه گفت:
- خیلی ممنون.
چند ساعت بعد
دنیا روی صندلی سه نفره یوسانو سنسی ولو افتاده تاب و توان حرکت را نداشت،با خود فکر می‌کرد، زمانی رویای این را داشت روانشناس بشود. روی افرادی که دچار بیماری روحی روانی شده‌است تحقیق کند. شناختش را از انسان ها بالا ببرد و علم روانشناسی را گسترش دهد.
باز هم دیر نشده است شاید نتواند روزی دکتر خوبی شود اما کیس مناسبی برای تحقیق و مطالعات روانی هست.
به سمت جعبه قرص های یوسانوسنسی رفت تا بتواند آرام‌بخشی چیزی پیدا کند. اما هرچقدر گشت چیزی پیدا نکرد چون یوسانوسنسی با موهبتی که دارد همه چیز را درمان می‌کند، نیازی به این وسایل ندارد.
دوباره رفت روی مبل ولو شد چند دقیقه بعد یوسانو سنسی همراه با تانیزاکی به درمانگاه برگشتند،هر دو سلامی دادند و دنیا به سختی لبانش را تکان داد و جوابش را داد نای صحبت کردن را نداشت بدنش به شدت کرخت شده بود
تانیزاکی وسایل را روی زمین گذاشت و گفت:
- اخ کمرم! پدرم در اومد!
یوسانو سنسی با شنیدن ناله تانیزاکی لبخند شیطانی زد و گفت:
- اخی عزیزم! کمرت درد می‌کنه؟ می‌خوای یه نگاهی بندازم؟
تانیزاکی با شنیدن این سخن دو پا داشت و دو پای دیگر قرض گرفت و فرار کرد.
دنیا که با تعجب به این صحنه خیره شده بود با خود با صدای آرامی گفت:
- ای بابا! چرا همه ازش می‌ترسن؟ یوسانو سنسی می‌خواد درمانت کنه؟ چقدر اینا ترسو هستند.
یوسانو درحالی که یونیفورم پزشکی‌اش را به تن می‌کرد گفت:
- دنیاچان چت شده؟ حالت خوبه؟
دنیا پاسخ داد:
- آره خوبم.
یک آهی از نهادش بیرون اومد و با اندوه ادامه داد:
- فقط بابت یه مسئله ای ناراحتم!
یوسانو سان به سمت او رفت و گفت:
- چی شده؟ کسی اذیتت کرده؟ بگو خودم دمار از روزگارش در میارم!
دنیا با ناراحتی بیشتری ادامه داد،گفت:
- راستش، مربوط به خیلی وقت پیشه.
سپس آهی کشید و گفت:
- وقتی انجمن بهم حمله کرد هدفشون کشتن من بود، ولی! ولی! اون عفریته اون دختر عفریته، مانع کشتنم شد، گفت می‌تونیم زندانیش کنم چرا دستمون رو به خون آلوده بشه.
 
  • تشویق
واکنش‌ها[ی پسندها]: mahban

Dark dreamer

نویسنده از تبریز
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-14
نوشته‌ها
98
پسندها
329
زمان آنلاین بودن
19h 41m
امتیازها
123
سن
20
محل سکونت
عمارت امپراطور اگوست دی اعظم پادشاه بر حق نارنگیان
سکه
715
  • #38
پارت ۳۶
دنیا بدون آن‌که بداند چه کار می‌کند، درحال کندن قبرش بود، طرف مقابلش دازای خودکش‌خواه نبود، دکتری بود که از کسایی خودکشی می‌کنند، متنفر است.
یوسانو سنسی درحالی که به سخنان او گوش می‌داد، به سمت در خروجی رفت و به آرامی آن را قفل کرد.
سپس درحالی که اشک می‌ریخت ادامه داد:
- ازش متنفرم کاش لال می‌شد! این رو نمی‌گفت، به خاطرش من این همه زجر کشیدم، اگه اون موقع می‌مردم، از این زندگی خلاص می‌شدم! من نباید زنده می‌موندم، هیچ قانونی نمی‌تونه جلوی ثروت مافیای عرب مقاومت کنه...
درحال غر زدن بود، که ناگهان با شنیدن صدای روشن شدن اره‌برقی از جا برخواست و گفت:
- یوسانو سنسی! داری چی کار می‌کنی؟
یوسانو رو به او کرد و با لبخند وحشتناکی که داشت:
- می‌خوام تو رو به آرزوت برسونم!
تا دنیا بداند چه شده‌است، چه اتفاقی درحال وقوع است، دیگر همه چیز دیر شده بود.
آره وارد شکمش شده بود و مبل را پاره کرده بود.
یوسانو سنسی بالای سرش ایستاد و با لحن ترسناکی گفت:
- تو مرگ می‌خوای مشکلی نیست من اون رو بهت میدم
یوسانو آن اره برقی را بیرون آورد اما چنان درد وجودش را گرفته بود که نتوانست جیغ بزند.
دنیا که مطمئن شده بود در شرف مرگ است با شنیدن نجوای تو حق نداری بمیری دوباره هوشیاری‌اش کامل برگشت
زخمش درمان شده بود پروانه‌های طلایی و درخشان دور سرش می‌چرخیدند.
از شدت ترس و شوک پاهایش را حس نمی‌کرد،به زور خودش را از روی مبل پایین انداخت. اکنون فهمید که چرا همه از موهبت یوسانو وحشت داشتند، درحالی که از ترس تن بدنش می‌لرزید، گفت:
- یوسانوسان غلط کردم!
یوسانو موهای دنیا را چنگ زد و گفت:
- مگه الان ناجیت رو نفرین نمی‌کردی؟ مگه می‌خواستی بمیری؟ پس بزار حالیت کنم بی‌ارزش شمردن زندگی چه عواقبی داره.
صدای جیغ و داد دنیا کل آژانس را فرا گرفته بود، آتسوشی‌ به سمت کونیکیدا رفت و گفت:
- می‌گم، کونیکیدا سان فک کنم دخترا دعواشون شده نظرت چیه بریم نجاتش بدیم.
کونیکیدا نگاهی به او انداخت و با وحشت گفت:
- جرعت داری خودت برو کمک کن چرا من رو می‌فرستی جلو.
در همین حین در درمانگاه دنیا در دست یوسانوسنسی گرفتار شده بود.
هر لحظه که می‌گذشت نفس کشیدن برایش سخت می‌شد و احساس خفگی داشت.
یوسانو سنسی کنارش روی زمین نشست و گفت:
- می‌دونی موهبت من یک ایراد بزرگ داره، من مریضای که خراش کوچیک دارن رو نمی‌تونم درمان کنم، باید یک زخم کاری و کشنده بهش وارد کنم تا زنده بمونند.
دوباره با گفتن جمله تو حق نداری بمیری موهبتش را فعال کرد و زخم دنیا بهبود یافت.
از شدت ترس فریاد، زد ولی صدایش زیر دست یوسانوسنسی خفه شد.
و آن روز هرچقد توانست دنیا را پاره کرد، خشمش را خالی کرد. بقیه نیز از ترس یوسانو جرعت نداشتند به او کمک کنند.

یک روز بعد
دنیا درحالی که لباس جدید خریده بود وارد سالن اصلی آژانس شد، شلوار بگ لی همراه با پیراهن مشکی ساده به تن داشت و یک گردبند پروانه دور گردنش انداخته بود.
این گردنبند در واقع هدیه‌ای از طرف یوسانو سنسی بود، تا کمی عذاب وجدانش را آرام کند.
وقتی پشت میز نشست کونیکیدا گفت:
- استایل عوض کردی.
دنیا که چندان حال خوشی نداشت فقط به یک اوهوم بسنده کرد.
کونیکیدا دوباره در تحسین او گفت:
- این لباس و این رنگ زیبایی تو رو ایده‌آل نشون می‌ده؟
با شنیدن این جمله لبخندی بر ل*ب دنیا مهمان شد، به خوبی می‌دانست که ایده‌آل برای کونیکیدا چه معنی دارد.
دستی را روی گونه بی‌گوشت استخوانی‌اش سرخ شده‌اش گذاشت و گفت:
 
  • خفن
واکنش‌ها[ی پسندها]: mahban

Dark dreamer

نویسنده از تبریز
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-14
نوشته‌ها
98
پسندها
329
زمان آنلاین بودن
19h 41m
امتیازها
123
سن
20
محل سکونت
عمارت امپراطور اگوست دی اعظم پادشاه بر حق نارنگیان
سکه
715
  • #39
پارت۳۷
- خجالتم ندید کونیکیداسان!
سپس مشغول کار شد، دنیا با کمک دانسته‌هایش و کمی تحقیق در اینترنت کار گزارشش به خوبی پیش می‌رفت‌.
حوالی ظهر کونیکیدا برای صرف ناهار از آژانس خارج شد.
کونیکیدا رفته بود، دنیا مانده بود و دازای که از بیکاری درحال دیوانه شدن بود. نگاهی به جای خالی کونیکیدا انداخت، زندان‌بان آژانس نبود، لبخندی زد و با ولع دستانش را بهم مالید.
او آتسوشی‌ را از راه به در کرده بود، چندین بار همراهش از زیر کار در رفته بودند و اکنون نوبت دنیا بود.
دازای صندلی‌اش را روی زمین لغزاند، خودش را کنار دنیا رساند و گفت:
- حیف نیست چشمای به این خوشگلی بخوان ضعیف بشن! یکم به چشمات استراحت بده.
- چی می‌خوای دازای؟
جواب سردتر از چیزی بود که دازای انتظارش را داشت.
دازای کم نیاورد و ادامه داد:
- یه دختر خوشگل که بیاد باهام قدم بزنه. البته فعلا قصد خودکشی ندارم.
دنیا که خودش به دنبال راهی فرار از این آژانس بود لبخندی ریزی زد، گفت:
- قبوله بریم.
کامپیوتر را خاموش کرد و دستش را دور بازوی دازای را حلقه کرد و همانند دو کفتر عاشق از آژانس خارج شدند.
درحالی که داخل پیاده رو پارک که دو طرفش پر از درختان با شکوفه‌های صورتی بود درحال قدم زدن بودند دازای پرسید:
- راستی تو در مورد کشورت چیزی زیادی بهمون نگفتی، ایران چه جور جایی هستش؟
دنیا کمی فکر کرد تا چیزهایی که در ایران با سلیقه دازای جور است را پیدا کند، بعداز مدتی فکر کردن، گفت:
- در مورد ایران می‌تونم بگم ما اونجا یه ماشین به اسم پراید داریم با اینکه این ماشین ماله کره جنوبی هستش، ولی ایرانی ها کاری باهاش کردن که خریدن اون یک جور خودکشی تدریجی هست. زحمت نیمی از تصادفات ایران رو این ماشین کوچولو می‌کشه.
لبخند شیطنت آمیزی بر روی لبهای دازای نشست و گفت:
- چه خوب گفتی از الان پولام رو پس انداز می‌کنم، تا بتونم یه روز پراید ایرانی بگیرم.
سپس با لحن شیطنت آمیزی پرسید:
- دیگه چی؟
دنیا شروع به توضیح دادن کرد:
- قلیان، اون یه جور وسیله تفریح هست زمانی همه اعضای خانواده ازش استفاده می‌کردند،اما الان استفاده از اون بنا به دلایلی کم شده، ولی چیزی که باعث می‌شه اون رو خاص کنه این هست که یه دونه قلیان به اندازه صد تا سیگار ضرر داره.
نفسی میگیرد و می‌گوید:
- اون کمکت می‌کنه زودتر از یک معتاد سیگاری سرطان ریه بگیری بمیری.
صورت دازای کمی جمع شد و گفت:
- راستش از قلیان خوشم اومد، نمی‌خوام زیادی درد بکشم ولی پراید به نظرم خوبه، مرگ حین مسافرت به نظرم خوب باشه.
سپس نفسی گرفت و گفت:
- راستی توی ایران چه جور خودکشی رواج داره؟
دنیا رو به او کرد و با عصبانیت گفت:
- آقا من غلط کردم هرچی از پراید و قلیان گفتم لطفاً از این بحث بکش بیرون.
سپس در دلش به خودش غرید:
- دازای دیوونه هست تو چی هستی که این‌ها رو بهش گفتی! محض رضای خدا قبل از این‌که عامل بلا رو تکون بده فک کن.
دازای با لبخند شیرینی که داشت، گفت:
- باشه ولش، بهم بگو از چه نوع گلی خوشت میاد.
گونه‌های لاغرش استخوانی‌اش کمی سرخ شد و با خجالت گفت:
- هرچی می‌خواد باشه فقط بوش غلیظ نباشه تا من حساسیت نگیرم.
سپس تمام جرعتش را جمع کرد و پرسید:
- تو خودت از چه نوع گلی خوشت میاد؟
دازای سریعاً پاسخ داد:
- از اون گل هایی که سر قبر میارن. گل های سمی هم بد نیستند.
دنیا با پوفی کشید و با ناراحتی گفت:
- بیشتر از این هم انتظار نمی‌رفت.
 
  • خنده
واکنش‌ها[ی پسندها]: mahban

Dark dreamer

نویسنده از تبریز
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-14
نوشته‌ها
98
پسندها
329
زمان آنلاین بودن
19h 41m
امتیازها
123
سن
20
محل سکونت
عمارت امپراطور اگوست دی اعظم پادشاه بر حق نارنگیان
سکه
715
  • #40
پارت ۳۸
دنیا که متوجه شد بحث دارد به جاهای باریکی کشیده می‌شود، پوفی کشید و از روی صندلی برخواست و گفت:
- می‌رم یه هوا...
جمله‌اش تمام نشده بود که آتسوشی سرتا پا خاک و خون وارد شد، با صدایی گرفته گفت:
- دازای سان!
سپس روی زمین افتاد دنیا به سمت او رفت. خواست دستش را بگیرد آتسوشی‌ گفت:
- چیزییم نیست! الان خوب می‌شم.
نیمی از پیراهنش به سرخی در آمده بود، موهای سفیدش نامتقارنش خاکی شده بود.
زخمی عمیقی که در شکمش بود، آهسته آهسته بسته شد و بعداز آن‌که کاملا درمان شد دازای پرسید:
- چی شده؟
آتسوشی‌ با خشم گفت:
- از پشت ناغافل بهم حمله کرد.
دنیا با نگرانی گفت:
- یا خدا کی بود؟ تیپش مثل عرب ها نبود؟
آتسوشی‌ با لحنی آرام گفت:
- نه بابا دوستم بود، از کمر راشامون رو وارد بدنم کرد، بعد از شکمم بیرون اومد، رفت تو گلوم اونجا رو جر داد.
دنیا تن و بدنش لرزید اصلا نمی‌توانست این صحنه خونین را تصور کند، واقعا وحشتناک بود، اما خدا رو شکر آتسوشی قدرت ترمیم داشت و اگر نه یک دور پارگی را باید با یوسانوسنسی تجربه می‌کرد.
دازای نچ نچی کرد و با اندوه گفت:
- به قول کونیکیدا این اصلا ایده‌آل نیست، من کجای تربیت بچه‌هام رو اشتباه کردم که آکوتاگاوا هنوزم که هنوزه نمی‌تونه قلب رو نشونه گیری کنه!
دنیا که هنوز در فکر آن صحنه خون آلود بود، با شنیدن این کلمات بیشتر وحشت کرد، کمی خودش را عقب‌تر کشید.
دازای با لحنی ناراحت گفت:
- حالا چش بود؟
آتسوشی‌ با ناراحتی‌گفت:
- نامه از طرف موری بهش داده بودند، تا به آژانس برسونه که به پست من بدبخت خورد.
در همین حین یوسانوسنسی فریاد زنان آمد و گفت:
- خون !خون! این همه خون تو راه‌پله هست، کی زخمی شده؟
خوشحالی و مسرت در لحنش هویدا بود، لبخند شیطانی بر ل*ب داشت. اما با دیدن لباس خونین آتسوشی‌ فهمید که خبری از جراحی نیست، چهره‌اش در هم آمیخته شد. گفت:
- ایش بازم تو
فحشی زیر ل*ب گفت، دوباره از پله ها پایین آمد و راهی کافه شد.
آتسوشی‌ پاکت سیاه نامه را بیرون آورد. گفت:
- این رو موری نوشته.
دنیا نامه را گرفت و گفت:
- اما رییس چند دقیقه پیش رفت بیرون، کل شب رو با فرماندار جلسه داره، چی کار کنیم؟
دازای پاکت را گرفت و گفت:
- این دیگه چی کار کنیم نداره، موری کیه نامه‌اش چی باشه، امروز نشد فردا بهش می‌دیم.
دنیا پاکت راگرفت و گفت:
- پس بهتره تا رییس برگرده دست یه آدم مطمئن باشه، می‌برم به کونیکیدا می‌دم.
سپس با لحنی کنایه‌آمیز گفت:
- می‌ترسم اگه دستت باشه یه راهی برای خودکشی با پاکت پیدا کنی.
چشمان دازای از شدت ذوق قلبی شد و درحالی که دستش را روی شانه‌های آتسوشی‌ گذاشته بود و او محکم را تکان می‌داد با ذوق گفت:
- می‌بینی آتسوشی‌ چه دختر خلاقی هست، این رو خدا برای من ساخته به مولا که دختر خودمی!
دنیا رو به او کرد و با بهت پرسید:
- تو به مولا گفتن رو از کجا یاد گرفتی؟
او با لحن بسیار جدی پاسخ داد:
- اخیراً از طریق اینستاگرام متوجه شدم آتئیست‌های ایرانی یعنی هموطن‌های تو وقتی بخواین که آتئیست بودن خودشون رو اثبات کنند، می‌گن من به مولا آتئیستم، اگه طرف قبول نکرد به ابلفضل و دستای بریده اون متوسل می‌شن.
 
  • لــاو
واکنش‌ها[ی پسندها]: mahban

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 4) مشاهده جزئیات

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
بالا پایین