• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

Rezi

☻︎رضا [ناظر ارشد]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-11-24
نوشته‌ها
1,245
مدال‌ها
1
سکه
7,057
پارت هشتم:
ویکی همان‌طور که لباس‌های بیرون را عوض می‌کرد و لباس درون شهری را می‌پوشید، با آرامش گفت:
- نه اصلا، تا وقتی صاعقه همراه منه از هیچ چیزی نمی‌ترسم.
سوزی ابرویی بالا انداخت و با کنایه گفت:
- تو خیلی به خودت مطمئنی، من رو راه دادی به قلب شهر موش‌ها. خبر داری که می‌تونم تو یک چشم به هم زدن کل شهر رو از پا در بیارم؟
ویکتوریا تاپ سبز رنگ خود را پوشید و رو به سوزان کرد تا پاسخی بدهد ولی سوزی ناخن تیزش را به سوی او نشانه رفته بود و گرسنگی امانش بریده بود.
سوزی با قدرت نمایی گفت:
- اوه، می‌بینم که با رنگ چشمات ست کردی! سبز خزه‌ای...
ویکی بدونه لحظه‌ای تردید، دکمه قرمز رنگ زیر میز را زد و سوزان به داخل قفسی کوچک در زیر پایش افتاد، سپس از پله‌ها پایین رفت و در دالانی کنار سوزان شروع به حرکت کرد.
سوزان با داد و فریاد گفت:
- اگه این میله‌های آهنی بین ما نبود تکه و پاره‌ات می‌کردم!
ویکی بی آن که چیزی بگوید، با لبخند به راهش ادامه می‌داد و در راه با سایر عابران خوش و بش می‌کرد. دالانی که سوزی در آن افتاده بود دالانی مخصوص برای تردد موجوداتی بود که جان موش‌ها را به خطر می‌انداختند و مقصد آن سالن هماهنگی‌ها بود.
سوزی از میان میله‌ها، سازه‌های شهر را می‌دید که از گِل یا زباله‌های شهری مانند جعبه پیتزا درست شده بودند و اصلا مشخص نبود که چگونه چنین تشکیلاتی این‌جا زیر زمین به وجود آمده است.
بوی پنیر دائماً به مشام می‌رسید و خشکبار فروشی‌ها رونق بسیار زیادی داشتند. آن‌ها حتی موفق شده بودند فضای سبزی متشکل از گندم‌های کوچک برای شهروندان تدارک ببیند و موش‌ها با حیوانات خانگی که سوسک‌ها و مگس‌ها بودند به آن جا می‌آمدند وقت گذرانی می‌کردند.
صدای معده سوزی دیگر بلند شده بود و چشم‌هایش سیاهی می‌رفت، در همان حال به سالن هماهنگی‌ها رسیدند و ویکی صحبت‌های لازم را برای ورود سوزی با نگهبان سالن انجام داد. نگهبان دکمه آسانسور را برای سوزی زد و در عرض چند ثانیه او را به قفسی در میان حضار منتقل کرد. سالنی در مقیاس موش‌ها با صندلی‌های فراوان برای گردهمایی‌هایشان.
قفس سوزی در وسط سالن بود و روی آن پرده‌ای انداخته بودند. صندلی‌ها به صورت دایره‌وار به دور او چیده شده بودند و موش‌ها با کت و شلوار و کلاه‌های سیلندری در مقابل او بودند.
در رأس موش‌ها،‌ موش‌ شهردار بود که پدر ویکی نیز بود. او بالاتر از همه مثل یک قاضی نشسته بود و چکش عدالت در دست داشت، در کنار او ویکی نیز حضور داشت و با نگاهی معنادار به سوزی می‌نگریست.
شهردار با چکش روی سندان کوبید و نظم جلسه را برقرار کرد، سپس با صدای رسا سخنرانی را آغاز کرد:
- وزیران و سایر حضار محترم، امروز این‌جا جمع شده‌ایم تا همان‌طور که قول داده بودم، راهکار بنده را برای مشکلات اخیر به شما نشان دهم. این شما و این سوزیِ چابک!
پرده‌ها کنار رفت و همه موش‌ها متحیر و وحشت زده شده بوند، چنان‌که زبانشان بند آمده بود. حتی خود سوزان هم چیزی که می‌دید را باور نداشت، زندانی شدن توسط طعمه‌های خویش.
 
  • قلب
واکنش‌ها[ی پسندها]: SABA

Rezi

☻︎رضا [ناظر ارشد]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-11-24
نوشته‌ها
1,245
مدال‌ها
1
سکه
7,057
پارت نهم:
شهردار که متوجّه وحشت موش‌ها شده بود، برای این که آن‌ها را آرام کند با ملایمت ادامه داد:
- نترسیدنترسید، این گربه قبول کرده که در ازای غذا، به دستورات ما عمل کنه و ما هم در عوض از او حمایت کنیم.
وزیر جنگ محکم گفت:
- عالیه! حتی می‌تونیم در نبرد با دشمنانی که در مجاورت ما زندگی می‌کنند هم از این گربه استفاده کنیم.
وزیر اقتصاد با خوشحالی گفت:
- موافقم! می‌تونیم برای نقد کردن طلب‌هایمان از دولت‌های مجاور نیز از او بهره بگیریم.
وزیر راه و شهرسازی هم بسیار خوشنود بود و نظرش را گفت:
- من هم موافقم! با بستن گاوآهن به دم او می‌توانیم مناطق صعب العبور را هموار کنیم و سپس کارگران امر جاده سازی را شروع کنند.
همه موش‌ها سرگرم صحبت کردن در مورد این نوآوری شهردار بودند که وی با کوبیدن چکش روی سندان سکوت را برقرار کرد و مجدد با اعتماد به نفس سخنش را از سر گرفت:
- از نظراتی که دادی بسیار خرسند شدم؛ اما وقت این است که قبل انجام دادن به آن‌ها امر مهم‌تری مانند نجات پسرم را شروع کنیم و فکر می‌کنم منطقی‌تر نیز همین باشد.
حضار آرام و درگوشی صحبت می‌کردند و پس از چندی، وزیر جنگ به نمایندگی از سایرین، ایستاد و اعلام کرد که پیشنهاد شهردار را می‌پذیرند و از وی می‌خواهند که هرچه سریع‌تر مأموریت را از سر بگیرد. شهردار که از این اتفاق خوش‌حال شده بود دوباره چکش را کوبید و ختم‌ جلسه را اعلام‌ کرد.
بعد از این که حضار سالن را ترک کردند، شهردار با نگرانی رو به دخترش کرد و گفت:
- خوش‌حالم که هیچکدوم نپرسیدن چه طور می‌خوایم به این گربه گرسنه اعتماد کنیم.
ویکی با اعتماد به نفس جواب داد:
- بسپارش به من پدر، قول میدم این نقشه جواب بده.
پدر که اعتماد زیادی به دخترش داشت او را با گربه تنها گذاشت و سالن را ترک کرد.
ویکتوریا به نزدیک سوزان رفت و دید که او به خواب فرو رفته و جوابی نمی‌دهد. ویکی با شیطنت گفت:
- هی! بیدار شو! وقت غذاست!
ناگهان سوزی چشمانش را باز کرد و همه جا را به دنبال غذا از زیر نظر گذراند؛ امّا چیزی ندید.
با عصبانیت پنجه‌اش را به سمت ویکی‌ انداخت؛ ولی او که چابک‌تر بود جاخالی داد و جستی به عقب زد، سپس با همان لحن به او پاسخ داد:
- باور کن این بار دیگه قراره بریم یه غذای درست حسابی بخوریم، باور کن!
سوزی با کلافگی گفت:
- باور کن اگه به شکار گاو رفته بودم تا حالا حداقل کمی شیر نسیبم شده بود؛ ولی حالا روزگارم رو‌ ببین! کدوم گربه‌ای رو دیدی که برای موش‌ها کار کنه؟ اصلاً چطور دم و دستگاهی درست کردید؟
ویکی خندید و گفت:
- انقدر غر نزن حالا، آماده باش می‌خوام دکمه آسانسور رو بزنم.
سپس دکمه آسانسور را فشرد و یکدیگر را در دالان قبلی دیدار کردند؛ ولی این بار به سمتی دیگر پیچیدند یعنی زندان موش‌ها!
سوزی صدای موش‌ها را می‌شنید که شکجنه می‌شدند و صداهای مهیبی که انگار پتکی بزرگ به دیواره دالان کوبیده می‌شد.
سوزی با نگرانی به ویکی‌ گفت:
- فکر‌کردم به غذاخوری می‌ریم... ولی این صداها شباهتی به غذاخوری ندارن...
ویکی سری تکان داد و بی‌حوصلگی پاسخ داد:
خودت می‌بینی، انقد عجله نداشته باش.
 
آخرین ویرایش:
بالا