• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

#10
#11
#12
#13
#14
#15

پناه

کاربر برتر ماه
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-29
نوشته‌ها
178
سکه
873
اپیزود دهم:
قرار بی قضاوت.

شب بود! از اون شبایی که نه باد داره، نه صدا، فقط سکوت می‌پیچه لابه‌لای ریگ‌ها،
و آسمون، پر از نقطه‌نقطه‌ی نوره، نه واسه روشن کردن راه، واسه یادآوریِ این‌که چه‌قدر «دیدن» مهمه.
روی شن‌ها نشستم. هیچ‌کس نبود. نه کسی که نگاه کنه، نه صدایی که حواس ببره. فقط من بودم و تو.
تو، که مدت‌هاست توی خودم جا گرفتی، اما من همیشه دیر می‌بینمت.
آروم گفتم:
- می‌دونم دیر اومدم. هی همیشه وقتی خراب بودم دنبالت گشتم. وقتی که سالم بودم، خوشحال بودم، یادم رفت صدات کنم، ولی امشب، نه خسته‌م، نه داغون. فقط دلم خواست بیام پیشت.
بی‌هیچ نقابی، بی‌هیچ نقشه‌ای.
تو سکوت کردی، ولی اون سکوتت از هزار تا حرف آشناتر بود.
ادامه دادم:
- می‌خوام باهات رفیق شم. نه فقط وقتی دنیا سخت می‌گذره، حتی وقتی همه‌چی خوبه هم می‌خوام تو کنارم باشی نه قهر کرده، نه قایم شده توی روحم.
صدای آسمون نمی‌اومد، ولی یه حس عمیق از حضور تو پخش شد توی دل کویر. انگار نشستی روبه‌روم!
نه جسم، نه سایه، فقط یه بودنِ واقعی.
تو گفتی:
- رفیق شدن با خودت، یعنی دیدن همه‌ی زخم‌هات، بدون این‌که بخوای پنهونشون کنی. یعنی نگاهم کنی وقتی ساکتم، نه فقط وقتی فریاد می‌زنم.
رفاقت یعنی بشینی، گوش بدی، نه واسه قضاوت، واسه بودن!
یه کم مکث کردم. بعد با لبخند گفتم:
- باشه... قبول. بیاین رفیق شیم. با همه‌ی ضعف‌هام، با همه‌ی کمبودهام ولی واقعی.
قول میدم دیگه ازت فرار نکنم، قول میدم نذارم توی تاریکی بمونی، می‌خوام با تو راه بیام، نه همیشه جلوتر، نه همیشه عقب‌تر...‌ کنارِ هم.
شب کویر، مهربون‌تر شد.
آسمون یه ذره نزدیک‌تر اومد.
و من حس کردم یه چیزی توی دلم جا افتاد.‌ نه آرامش کامل، ولی یه صمیمیت بی‌دروغ. شروع یه رفاقت با «روحی» که همیشه بود،
فقط دلم باید می‌خواست ببینتش.
این واقعیتیه که باید بپذیرم!
 
آخرین ویرایش:

پناه

کاربر برتر ماه
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-29
نوشته‌ها
178
سکه
873
اپیزود یازدهم:
کنج تنهایی.

ماشین رو بردم کنار جاده، یه گوشه‌ی خلوت، همین‌جا، وسط این راهِ طولانی. خسته نبودم. نه از رانندگی، نه از سفر.
خسته بودم از خودم، از این همه فکر، از این همه دویدن بی‌دلیل.
نشستم، زُل زدم به افق، اون‌جایی که کوه‌ها خودشون رو لای مه قایم کرده بودن و بعد یه صدای آشنا تو ذهنم پیچید. بازم اون بود. همونی که همیشه کنارمه ولی کم می‌شنومش.
گفت:
- تو یادت رفته چی بودی! اون دختری که دلش با یه فنجون چای تو حیاط می‌لرزید. اون که با بوی نون داغ، اشکش در می‌اومد. یادت رفته چه‌قدر ساده می‌تونستی خوشحال شی؟
یه لبخند اومد رو لبم. تلخ، ولی واقعی.
راست می‌گفت.
گفتم:
- می‌دونی! انگار هیچی ازم نمونده. یه مشت کار، یه عالمه «باید»، یه عالمه سکوت همراه با مسؤلیت.
جوابم رو نرم و خودمونی داد:
- نه عزیز دلم. تو هنوز همونی. فقط یه کم شلوغ شده دور و برت. یه کم فراموش کردی، ولی روحت هنوز همون روحه، یه روح زیبا! فقط باید بری جلو آینه‌ی دلت وایسی و خاکِ آشفتگی رو از روش پاک کنی.
یه نفس عمیق کشیدم. هوا خنک بود و بوی خاک می‌اومد. اون لحظه انگار همه‌چی وایستاد. من بودم و خودم و اون صدای صادقِ درونم.
دستم رفت سمت ضبط. آهنگ عوض شد. یه قطعه‌ی بی‌کلام پخش شد. از اونایی که با روحت بازی می‌کنه.
و من، بعد از مدت‌ها، آروم شدم.
گاهی آدم باید وسط راه بزنه کنار. بشینه و گوش بده به خودش تا یادش بیاد هنوز هم می‌تونه همون روح زیبا باشه.
فقط کافیه یادش بیاد.
 
آخرین ویرایش:

پناه

کاربر برتر ماه
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-29
نوشته‌ها
178
سکه
873
اپیزود دوازدهم:
هم‌قسم با آسمون

شب کوهستان عجیبه ،باد سردی می‌وزه و صدای خش‌خش برگ‌ها توی سکوت شب می‌پیچه. یه نفس عمیق می‌کشم و به آسمون پرستاره نگاه می‌کنم عجب شبیه امشب! انگار کل دنیا همین‌جاست، وسط این کوهستان ساکت. ولی راستشو بگم، دیگه اون‌قدرها هم تنها نیستم، نه؟
یه صدای آروم و آشنا توی گوشم می‌پیچه، انگار از ته دل خودم باشه.
باز هم صدای تو می پیچه توی عمق وجودم، گرم و مهربون:
- کی گفته تنهایی؟ من همیشه همین‌جام… کنارت، توی نفس‌هات، توی سکوتت. فقط خودت گاهی گمم می‌کنی!
لبخند می‌زنم:
- آره راست میگی. همیشه بودی، ولی من حواسم پرت دنیا بود. مثل کسی که دنبال یه دوست قدیمیه ولی خبر نداره اون دوست همیشه کنارش نشسته. الان این فقط یه سلام دوباره‌ست، یه سلام گرم و صمیمی.
- ما رفیقیم، هم‌قسم. یادته قسم خوردیم هیچ‌وقت دست همو ول نکنیم؟ حتی اگه همه‌ی این کوه خراب شه. همین کوهستانی که الان وایسادی، شاهد همون قسمه. تنهاییش، استقامتش، یعنی ما هم می‌تونیم همین‌قدر محکم باشیم.
چشام برق می‌زنه:
- دقیقاً همینه! کوه بهم یادآوری می‌کنه که تکیه‌گاه اصلی خودم، خودمم و تو، تو همیشه توی این تکیه‌گاه بودی. چه حس قشنگیه که خودمو گم کنم و بعد تو رو پیدا کنم. تو رو که همون خودِ منی. این تراژدیِ شیرین پیدا کردنه.
حضورت از همیشه پررنگ‌ترین:
- غصه‌ی گذشته رو نخور. خاطره‌های تلخ میان و میرن، مثل همین باد که می‌وزه و فقط ردش می‌مونه. مهم اینه که الان اینجاییم کنار هم. این رفاقت، با همه‌ی سختیاش ارزشش رو داره. ما از دلِ طوفان رد شدیم، قوی‌تر.
به دوردست نگاه می‌کنم، انگار دارم خاطره‌ای رو مرور می‌کنم:
- آره… همه‌ی اون لحظه‌هایی که فکر می‌کردم دارم می‌شکنم، تو بودی که یه جایی، یه جوری، آروم جمعم کردی. اون موقع اسمشو نمی‌دونستم… ولی الان می‌دونم. اسمش تویی.
لحن شیرین و حمایت‌گرت برام ارزشمندی:
- مهم نیست اسمش چیه. مهم اینه که وقتی با همیم، حتی تاریک‌ترین شب کوهستان هم روشن میشه. بیا… یه نفس عمیق بکش. این هوا مال ماست. این سکوت مال ماست. این دوستی مال ماست.
هر دو به سکوت شب و زیبایی کوهستان زیر نور ستاره‌ها لبخند می‌زنیم. باد هنوز می‌وزه، اما این بار، صدای دلنشینی داره.
 

پناه

کاربر برتر ماه
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-29
نوشته‌ها
178
سکه
873
اپیزود سیزدهم:
«کنج سکوت»

کنج خونه، ساعت نزدیک گرگ و میشه. نور کم‌رنگ صبح مثل پرتوهای نقره‌ای مهربون از پنجره می‌تابه. سکوت سنگینی مثل یه پتوی‌ نرم روی همه چیز کشیده.
چشمامو می‌بندم و نفس عمیقی می‌کشم، اینجا… توی همین گوشه‌ی تاریک و دنج، فقط منم و خودم. بقیه هر چه قدر هم باشن، یا تنهات می‌ذارن، یا تنهاترت می‌کنن. البته تقصیر خودشونم نیست، ذاتشونه… و من هم باید مثل سفالگر، خودمو از گل خام زندگی بسازم.
صدای نرم و آرامی مثل نسیمی از ته دل توی ذهنم می‌پیچه. لطیف و مهربونه:
- همیشه همین‌جام. همیشه باهاتم، حتی وقتی فکر می‌کنی هیچکی نیست. تو تنهاییِ واقعی، منو داری… من همون دوست همیشگی هستم، همون چراغ کوچیک وسط تاریکی.
لبخندی تلخ میشینه روی لبم:
- راست میگی… ولی حس می‌کنم هر روز یه صفحه‌ی سفید تازه‌ست. هر روز باید خودم بسازم… آدمای اطراف هرچقدر هم که مهربون باشن، هرچقدر هم که بخوان کنارت باشن، باز یه جایی باید خودشونو نجات بدن و منو رها می‌کنن. این طبیعیه، ولی دردناکه… مثل گل سرخ که توی باغ خشکه و عطری نداره.
صمیمی و راحت میگه:
- دردناکه چون تو هنوز دلت نمی‌خواد باور کنی که همه‌ی مسیرتو باید خودت بسازی. ولی خبر خوب اینه که همین مسیر، وقتی ما با همیم، اونقدرها هم تاریک نیست.
به دیوار کنج خونه نگاه می‌کنم، دستم روی قلبمه:
- می‌دونی… گاهی دلم می‌خواد فقط فریاد بزنم، ولی می‌فهمم هیچ صدایی از این کنج دیوارها فراتر نمیره. سکوت، همزمان تلخ و شیرینه؛ تلخه چون کسی نمی‌فهمه، شیرینه چون من خودم می‌فهمم. این سکوت مثل یه کتاب قدیمی و پر از راز، فقط برای من نوشته شده.
روح زیبا دست نمی‌ذاره وی شونه ام:
- آره… و همین فهمیدن خودت، ساختن خودت، یعنی آزادی. یعنی وقتی دنیا مثل دریایی طوفانی تنهات می‌کنه، تو هنوز مثل کشتی کوچیک اما محکمی، سر پا هستی. هیچ نیازی نیست از کسی توقع داشته باشی که تو رو نگه داره.
- پس یعنی باید بسازمش… خودم، با دست خودم، با سکوت خودم، با عشق خودم. هیچکی جز من نمی‌تونه. و تو، تو همیشه کنارمی، مثل سایه‌ای که حتی وقتی خورشید غروب می‌کنه، کشدارتر میشه، اما فراموش نه.
مادرانه کنارم میشینه:
- درست همینه… همین تنهایی، همین کنج، همین سکوت… همش برای اینه که ما قوی‌تر بشیم. تو از دل همین سکوت مثل گل کوچکی که بین سنگ‌ها روییده، رشد می‌کنی. و من، همیشه کنارتم، همیشه حواسم بهت هست.
نور کم‌رنگ صبح کم‌کم فضا رو روشن می‌کنه. سکوت هنوز حاکمه، اما دیگه تنها نیست. من و روح زیبای درونم با هم، مثل دو شاخه‌ی درخت که تو باد خم و راست میشن، آماده‌ایم برای شروع یه روز جدید و ساختن خودِ واقعی.
 

پناه

کاربر برتر ماه
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-29
نوشته‌ها
178
سکه
873
اپیزود چهاردهم:
«غربت‌زده در خانه»

خونه‌ام،‌ نور نارنجی کم‌رنگ از پنجره می‌تابه. تنهام از اون تنهایی‌هایی که خودتم نمیدونی چه‌طور داره غرقت می‌کنه.
ساکته خونه! اون‌قدر ساکت که حتی تیک‌تاک ساعت هم خسته شده. یه‌هو حس می‌کنم تو هستی، مثل یه نفس نرم، نشستی گوشه ذهنم. می‌دونم، همیشه اینجایی. ولی من… من هی فراموشت می‌کنم.
- آره، من همیشه همین‌جام. وقتی خسته‌ای، وقتی بی‌دلیل دلت گرفته، وقتی یههو ساکت میشی وسط جمع…اون لحظه‌ها، من دارم نگات می‌کنم، اما تو حواست نیست.
آروم نگاهم رو از خودم می‌دزدم، انگار که از تو، یعنی خودم خجالت‌زده باشم.
- می‌دونی… این روزا همه‌چی یه مزه‌ی تلخ گرفته. حتی لبخند. حتی خواب. یه وقتایی حس می‌کنم دارم راه میرم ولی تهش هیچی نیست. انگار که زندگی یه راه طولانیه که فقط باید بری… بدون مقصد. بدون رسیدن.
بازم دستت رو حس می‌کنم روی شونه‌م، رها، سبک و همدل:
- می‌فهمم... این خستگی رو با پوست و استخون حس می‌کنم... ولی باور کن، تو هنوز زنده‌ای... حتی وقتی بی‌حس شدی، باز تهِ دلت یه جرقه کوچیک روشنه… و اون منم.
آه می‌کشم، عمیق و جانسوز:
- می‌ترسم از این تکرار… از اینکه یه روز یادم بره چی باعث میشد بخندم، چی آرومم می‌کرد. می‌ترسم از اینکه یه روز خودم رو گم کنم، و حتی دلم برای خودم تنگ نشه.
صدات این‌بار نرم و لطیف، اما غم داره:
- تو گم نمی‌شی… فقط ساکت میشی... گاهی آدم باید گم بشه تا دوباره خودشو پیدا کنه... من کنارت بودم تو همه‌ی اون شب‌های بی‌خوابی،‌ تو همه‌ی خیره شدن‌هات به سقف، تو همه‌ی اون «هیچی»هایی که معنی‌ش «درد» بود.
بازم فقط تو کنارمی:
- چرا همیشه اینقدر صبوری؟ من بارها بی‌توجه ازت رد شدم، بهت پشت کردم، خودمو پرت کردم وسط آدمایی که حتی نمی‌فهمیدن دارم له میشم… اما تو… هنوز اینجایی.
این‌بار جای غم، از صدات لبخند می‌باره:
- چون من توام... و تو… ارزش موندن داری، حتی وقتی خودت یادت میره. من همیشه باهاتم نه از روی وظیفه، از روی عشق. یه عشق ساکت و بی‌توقع. همون‌قدر تلخ… همون‌قدر واقعی.
این دفعه منم که توی دلم زمزمه می‌کنم:
- کاش همیشه صداتو بشنوم. کاش یادم نره که تو هنوز اینجایی، حتی وقتی همه رفتن، حتی وقتی خودمم از خودم خسته‌ام.
سکوت هنوز توی فضا حاکمه. نور عصرگاهی داره کم‌کم جاش رو به ماه میده و من باید توی سکوت بیشتر خلوت کنم. با خودم، با تو، و یادمون نره که هیشکی جز خودمون، هوامون رو نداره.
 

پناه

کاربر برتر ماه
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-29
نوشته‌ها
178
سکه
873
اپیزود پانزدهم:
«قصه‌های مادربزرگ و سکوت امروز»

خانه مادربزرگ، عصر. نور خورشید کم‌رنگ از پنجره چوبی تابیده، بوی چای و عطر کهنه خونه حس میشه. سکوت مطلق، فقط صدای پاهای خودم روی کف چوبی به گوش می‌رسه.
با نفس آرام و کمی بغض با خودم زمزمه می‌کنم:
- اینجا… همه‌چی همونه… ولی هیچ‌کی نیست. می‌تونم حس کنم که یه زمانی، خنده‌ها پر می‌کردن این گوشه‌ها رو.
مادربزرگ هنوز جوان بود و می‌نشست کنار بخاری، یه دستش روی زانو، یه دستش روی کتاب شعر و ما بچه‌ها می‌چسبیدیم بهش… گوش می‌دادیم… به هر کلمه که می‌خوند، انگار دنیا کوچیک و امن میشد برامون.
بازم حسن می‌کنم که کنارمی، مهربان، مثل همون لحظه‌ها:
- می‌بینمت… داری به خاطراتت نگاه می‌کنی. من همیشه اینجام… همون‌قدر که مادربزرگت با هر بیت شعرش، تو رو توی دنیای خودش نگه می‌داشت.
لبخند تلخی، بی‌اجازه نشست کنج لبم:
- حسش عجیبه. همون خونه، همون دیوارها، ولی صداها رفتن… فقط سکوت مونده. می‌تونم ببینمشون، می‌تونم بشنوم خنده‌هاشونو تو ذهنم، ولی دستم بهشون نمی‌رسه… و تو… تو تنها کسی هستی که اینجا با منی.
نشستی روبه‌روم، مثل نسیم آروم و زلال:
- آره… من همون صدای کوچیک توام که هنوز دنبال گرما و حضور می‌گرده. من اینجام تا یادآوری کنم که حتی وقتی تنها هستی، هنوز کسی هست که باهات بمونه، که باهات حرف بزنه، که بخنده و بغلت کنه.
یاد خاطرات کهنه میوفتم و چشمام رو می‌بندم. یادمه مادربزرگ می‌خوند:
- «جان وئرمه غم عشقه کی عشق آفت جاندیر
عشق افت جان اولدوغی مشهور جهاندیر
سور ایستمه سودای غم عشقده هرگز
کیم حاصل سودای غم عشق زیاندیر»*
و ما می‌خندیدیم و فکر می‌کردیم دنیا فقط همون خونه‌ی گرم و امنه. حالا که خودم اینجام، بدون هیچ‌کس، حس می‌کنم دنیا خیلی بزرگ و ساکته.
- ولی هنوز خونه‌ی تو همون خونه‌ست. هنوز می‌تونی با خاطراتت بازی کنی، می‌تونی با من قدم بزنی توی اتاق‌ها، بشینی روی همون صندلی‌ها و حس کنی که هنوز کودکی و گرمای دستای مادربزرگ رو داری. حتی اگه کسی غیر از ما نیست، من باهاتم.
دوست دارم آروم باشم، اما تلخم، تلخِ تلخ.
- می‌خوام باهات بمونم… می‌خوام گوش کنم به سکوت و در عین حال به خنده‌های بچگیم، به شعرهای مادربزرگم، به حضور همیشگی تو. این خونه، با همه‌ی تنهاییش، هنوز یه جایی برای زندگی و حس کردن داره.
بودنت رو با تمام وجودم حس می‌کنم و باور دارم:
- دقیقاً. حتی تنهایی هم می‌تونه پر از خاطره و عشق باشه… تو اینجا با من، با خاطراتت، با خودت، هنوز زنده‌ای.
و هر بار که نفس می‌کشی، هر بار که نگاه می‌کنی… یه بخش کوچیک از اون خنده‌ها و شعرها دوباره زنده میشه.
سکوت ادامه داره. نور عصر کم‌کم یه نارنجی عمیقی میشه و من هنوز تلخک، اما آروم، آرومِ آروم.

*زندگی و انرژی‌ت رو برای غصه‌ی عشق هدر نده، چون عشق گاهی مثل آفت می‌تونه جان آدم رو بسوزونه.
همه می‌دونن که عشق می‌تونه دردسرساز باشه.
دنبال غصه و نگرانی عاشقانه نرو، چون آخرش فقط ضرر و درد داره.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 3) مشاهده جزئیات

  • کپی پیوند
  • بالا