جدیدترین‌ها

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | انجمن رمان نویسی بوکینو

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

Atrisa1235

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-09
نوشته‌ها
313
پسندها
810
امتیازها
123
سکه
1,770
  • #1
عنوان اثر:محله زود پزی ها
نام نویسنده:آتریساپردیس نگار
ژانر:طنز، اجتماعی
ناظر: @Narin ✿
خلاصه:
در محله‌ی زودپزی‌ها زندگی به سبک خاصی می‌گذرد؛ جایی که همه به ظاهر شاد و بی‌خیال‌اند؛ اما در دلشان مثل زودپز درحال جوشیدنند! هر روز، سوت‌های بی‌خیالی می‌کشند و در عین حال، از درون به مشکلات و چالش‌های زندگی خود می‌سوزند.

مقدمه:
به نام خداوند جان آفرین وخرد
کزاوکَس ندارم باوفای بی منت

«محله‌ی زودپزی‌ها» داستانی است درباره‌ی زندگی، عشق، تنش‌ها و خنده‌ها؛ داستانی که در آن، هر شخصیت نماینده‌ای از جامعه‌ای است که در تلاش برای یافتن تعادل میان شادی‌های ظاهری و دردهای درونی خود است. بیایید با هم به این محله سفر کنیم و با ساکنان آن آشنا شویم؛ جایی که زندگی، هر روز داستانی جدید برای گفتن دارد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

mahban

[مدیریت ارشد کتابینو]
کادر مدیریت بوکینو
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-07-04
نوشته‌ها
5,391
پسندها
9,430
امتیازها
418
سکه
32,878
  • #2
1681550318664-2_sfmn.jpg

نویسنده‌ی گرامی، از شما متشکریم که انجمن رمان نویسی بوکینو را جهت انتشار رمان خود انتخاب کرده‌اید!
از شما می‌خواهیم قبل از تایپ آثرتان، قوانین را مطالعه کنید:



‌برای بی‌جواب نماندن سوالات و مشکلات‌ خود، به تایپک زیر مراجعه فرمایید:
‌‌




بعد از قرار دادن ۱۰ پست در این تایپک درخواست دهید:​


برای بهتر شدن و بالا بردن کیفیت آثارتان و تگ‌دهی به آن، بعد از قرار دادن ۲۰ پست، به تالار نقد مراجعه کنید:​


بعد از قرار دادن ۱۰ پست، برای کاور تبلیغاتی در تایپک زیر اقدام فرمایید:



برای درخواست تیزر، می‌توانید بعد از ۲۰ پست در تایپک زیر درخواست دهید:



پست‌های اثرتان به تعداد منصوب رسیده و پایان یافته؟!
پس در تایپک زیر اعلام کنید:​


برای انتقال اثر خود به متروکه و یا بازگردانی آن، وارد تایپک زیر شوید:



‌و برای آموزش‌های بیشتر درباره‌ی نویسندگی به تالار آموزشگاه مراجعه نمایید.​


با آرزوی موفقیت برای شما!

[کادر مدیریت تالار کتاب]​
 

Atrisa1235

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-09
نوشته‌ها
313
پسندها
810
امتیازها
123
سکه
1,770
  • #3
(ساعت هشت و سی شب. طبقه اول، ساختمان سه طبقه، محله‌ی زودپزی‌ها)
صدای آمنه مثل زنگ خطر در فضا پیچید. او زنی میان‌سال و عصبی بود که همیشه در حال سرزنش کردن پسرش، مهدی، بود. آمنه، با چشمانی که همچون دو چراغ خطر در شب می‌درخشید، به مهدی که در حال تماشای تلویزیون دراز کشیده‌بود، گفت:
- مهدی! پاشو این نایلون سیاه آشغال‌ها رو بذار دم در، الان آشغال‌ جمع‌ کن میاد!
مهدی، پسر جوانی که در رشته وکالت تحصیل کرده بود، با تونبون گورخری و لباسی سوراخ‌سوراخ که به نظر می‌رسید از یک جنگل وحشی به اینجا آمده، با نارضایتی جواب داد:
- مامان، ولم کن! یکی می‌بینه، حیثیت من به باد میره!
آمنه، با لحن پر از عصبانیت و تنش، تهدید کرد:
- تا سه می‌شمرم! بلند شدی، شدی! نشدی، همین آشغال رو خالی می‌کنم تو سرت تا ببینی حیثیت چه‌جوری می‌ره!
او دمپایی آشپزخانه‌اش را درآورد، دمپایی‌ای که به نظر می‌رسید در جنگ‌های داخلی آشپزخانه بارها و بارها به میدان رفته و در نبرد با کثیفی‌ها پیروز شده بودرا به سمت مهدی که در حال بالا و پایین کردن کانال‌ها بود، نشانه گرفت. دمپایی، همچون تیرکمان‌دار زبده‌ای که شکارش را در تیررس دارد، پرتاب شد و با صدای «بوم!» به سر مهدی برخورد کرد.
مهدی، با فریاد و درد، گفت:
- آخ! چی بود؟
او به سرعت متوجه شد که دمپایی مادرش به طرز عجیبی در ظرف تخمه جا خوش کرده‌است. این لحظه، مثل یک علامت روشن برای او بود که نشان می‌داد سیم‌پیچ‌های مادرش دوباره به هم پیچیده و او را به حالت یوزپلنگی درآورده‌است. مهدی، با سرعتی که می‌توانست به یک قهرمان فیلم‌های اکشن بدهد، به پشت کاناپه جهید و سنگر گرفت؛ درست مثل سربازانی که در میدان جنگ به دنبال پناهگاه می‌گردند.
آمنه، با چهره‌ای که به رنگ گوجه‌فرنگی درآمده‌بود، به مهدی نزدیک شد و گفت:‌‌
- ببین، این دمپایی جادویی نیست! این فقط یک دمپایی ساده‌ست که تو رو به یاد وظایف پسرانه‌‌ت می‌ندازه!
مهدی، با چشمانی که حالا به اندازه دو بشقاب بزرگ شده‌بودند، گفت:
- مامان، من فکر می‌کنم این دمپایی از یک سیاره دیگه اومده!
آمنه، در‌حالی‌که دمپایی را از ظرف تخمه بیرون می‌آورد، با خنده‌ای که به نظر می‌رسید بیشتر از عصبانیتش باشد، گفت:
- خوب، حالا که فهمیدی، پاشو و این آشغال‌ها رو ببر بیرون!
در این میان، فریدون، پدر مهدی، که راننده تریلی بود و بیشتر اوقاتش را در سفر حمل بار سپری می‌کرد، در ذهن مهدی به عنوان یک قهرمان دور از خانه باقی مانده‌بود. او همیشه در سفر بود و به همین دلیل، مهدی احساس می‌کرد که در دنیای پر از تنش و دعواهای مادرش، به تنهایی با مشکلاتش دست و پنجه نرم می‌کند.
 

Atrisa1235

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-09
نوشته‌ها
313
پسندها
810
امتیازها
123
سکه
1,770
  • #4
مهدی با شلوغی و بی‌حالی به‌سمت مادرش که کیسه زباله را به‌طرفش گرفته بود، رفت. با حرص، کیسه را از دست او قاپید و به سمت در خروجی راه افتاد. راه رفتنش شبیه اردکی بود که بی‌میل و با دمپایی لایی انگشتی کفش پاشنه‌بلند مادرش، پاهایش را کج و کوله کرده‌بود.اگر کسی از دور می‌دید، احتمالاً فکر می‌کرد که مهدی در حال تمرین برای نقش یک تئاتر کمدی است. در را باز کرد و سرش را با احتیاط بیرون آورد، درست مثل یک دزد که می‌خواست قبل از‌‌‌‌‌‌‌ سرقت هدفش، دقت کند کسی حواسش نباشد. وقتی مطمئن شد کسی نیست، آرام بیرون آمد و در را بست، اما صدای آن شدیدتر از آنچه فکر می‌کرد بود و انگار در را گلوله ای کرده است که به سمت گوش‌های همسایه‌ها شلیک کرده است! مادرش که از پشت سرش رفتار او را زیر نظر داشت، سری تکان داد و گفت:
- تازه‌‌ عروس، این‌قدر ناز نداره که تو داری دلقک بی‌سر و پای من.
همین که مهدی چرخید تا به سمت در خروجی ساختمان برود، اسماعیل، معروف به پسره لات و علاف محله، مثل جن‌ بوداده که تازه از خواب بیدار شده‌، ناگهان از گوشه‌ای پدیدار شد‌ و با حالتی خماری گفت:
- داداش، چند صد هزار تومان پول دستی داری قرض بدی؟ پول لازمم.
مهدی که به شدت ترسیده‌‌بود و مثل این بود که ناگهان در وسط یک نمایش کمدی ناامیدکننده وارد شده باشد، با تمسخر جواب داد:
- یکی از دوستان پیش پای شما پیامک داد، یه میلیون به عنوان قرض بفرستم براش!
اسماعیل چشمانش را ریز کرد و مثل بز کوهی به مهدی زل زد و گفت:
- خب چی شد؟ پول دادی بهش؟ الان نداری به من بدی؟
مهدی با ژست یک کارآگاه گریزان گفت:
- حدس بزن چی شد! من حتی پول شارژ نداشتم که بهش بگم ندارم. حالا تا اون روی سگم بالا نیومده، بکش کنار کار دارم.
اسماعیل که به عنوان دست انداز محله مشهور بود، نه از آن نوع دست اندازهایی که در خیابان‌ها می‌بینی، بلکه یک دست‌انداز آدم‌ها و سوژه خنده آن‌ها، گفت:
- حدس بزن کی از جنگل فرار کرده؟ حین فرار پیراهنش هم جرواجر شده و تازه عجله کرده کفش مجلسی ننش رو پا کرده! حالا دیگه مستند (کفش‌جات) رو با دست خودت دارم می‌سازم!
مهدی که دیگر مثل یک شیرغرّان به شدت عصبی شده بود، با ناامیدی برگشت و گفت:
- یک کلمه دیگه زر‌ اضافه بزنی، همین کیسه زباله رو خالی می‌کنم روی سرت، نچسبت خوشمزه خان!
اسماعیل با چاشنی شیطنت گفت:
- یک کلمه زر ؟ وقتی میشه عکس یهویی که الان ازت گرفتم رو تو‌ی گروه محله منتشر کنم، کیسه زباله چرا؟ هان داداش؟ شاید در زدنی مهارتی برای جشنواره(بزرگترین دلقک محله) باشی
 

Atrisa1235

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-09
نوشته‌ها
313
پسندها
810
امتیازها
123
سکه
1,770
  • #5
در همان زمان، سارا و شادی، پیردختران ۲۸ تا ۳۰ ساله، که به ترتیب در طبقه دوم و سوم یک ساختمان قدیمی و پر از داستان زندگی می‌کردند، از محل کارشان که یکی آرایشگاه و دیگری کارگاه خیاطی بود، به خانه برمی‌گشتند. وقتی وارد محله زودپزی‌ها شدند، شادی با صدای شاداب و پرانرژی خطاب به سارا گفت:
- سارا جان، ببین! این صفتر پسرعموی من تو رو دیده و پسندیده. بهش فرصت بده ببین چی میشه! شاید با یه نیم نگاهی، دلت رو ببره!
سارا با ابروهای درهم تنیده و چهره‌ای که به وضوح از این پیشنهاد خوشش نیامده بود، جواب داد:
- بس کن شادی! منظورت همون صفتر آچار به دسته‌ی شاگرد مکانیکی سر چهارراهه؟ یعنی با یک نگاه، دلش رو ببرم یا آچارهاش رو؟
شادی با چشمان درخشان و نگاهی کنجکاو پاسخ داد:
- مگه می‌شناسیش بلای‌‌ ناقلا؟
سارا با لحن تمسخرآمیز گفت:
- مگه می‌شه نشناخت! پسره سیاه سوخته، دائم با روغن موتور حموم می‌گیره! از فاصله دومتری با چشمای جغدیش رو صندلی جلومکانیکی می‌شینه و من هر وقت رد می‌شم، به تماشام می‌شینه. انگار در حال پخش فیلم جنگیم!
شادی، با نگاهی شیطنت‌آمیز گفت:
- خوب، خوب! دیدیش، به سلامتی بگو یس تا خبر کنم بیاد! شاید یه موزی شیرینی دور هم بخورین مصاحبه خواستگاری باهات انتخاب بشه
سارا با حرص ادامه داد:
- نخیرم، شادی‌خانوم! من فقط مهدی و والسلام! او حداقل تروتمیزه و بوگلاب میده نه روغن موتور، مهدی مثل یک گل ناز توی باغچه‌مونه، در حالی که اون صفتر، مثل یک کدو تنبل توی یک بیشه‌زار!
شادی با لحن شوخی و طعنه‌آمیز گفت:
- مهدیو زهرمار! مهدیو درد و مرض‌!‌‌ من موندم تو اون پسره لاغر مردنی با کت شلوار زرورقی بابابزرگی و عطر مشهدیش چی دیدی؟ علاف بیکارم هست، صبح معلوم نیست اصلاً میره تو کانون وکلا چی کار می‌کنه ?!مگس‌کش می‌بره مگس بکشه!
سارا با حرص گفت:
- بسه دیگه! نمی‌خوام صداتو بشنوم! شعار من یه جملست؛ نه صفتر، نه کفتر، فقط مهدی، نره خر!
شادی با نگاهی جدی‌تر و لحنی کمی ملایم‌تر ادامه داد:
- حقیقت تلخه! به خدا ‌آبجی! از دور که بوی عطر مشهدیش میاد، یاد جانماز مرحوم مامان بزرگم میفتم.هی خدارحمتش کنه.
بعدم شادی پیس‌پیس کنان حمد و سوره برای مادربزرگش خوند.
سارا جواب داد:
- مگه بده، شب چهارشنبه سوپرایزش کنی!یادش بیفتی وبراش صلوات بخونی؟!
در همین حین، مهدی با عصبانیت به‌سمت اسماعیل هجوم برد تا با کیسه زباله بهش ضربه بزنه
- اماخودش مثله مارمولک عقب کشید و گفت:
- نیا جلو وگرنه جیغ می‌زنم ها!
درست زمانی که مهدی کیسه زباله را بالاگرفت، ناگهان گره کیسه‌ش باز شد و سرتاپاش پرازآشغالشد. شبیه کپه آشغال شد و خشکش زد. انگاربرای جشن هالووین لباس سطل آشغالی پوشیده‌بود.
اسماعیل که با دیدن مهدی غش‌غش می‌خندید، ناگهان سارا و شادی بحث‌کنان از در ورودی ساختمان وارد شدند و آن‌ها را در آن حال تماشا کردند. شادی و سارا با چشمان گرد شده و دهان باز‌ شده، عین غار علیصدر، چند دقیقه‌ای خیره شدند و بعد دماغشان به نشانه آمدن بوی بد،چین خوردوشروع پیف پیف کردند.
شادی درهمون لحظه با لبخند به شونه سارا زد و گفت:
- که بوی گلاب میده ها! انگار اینجا یک جنگلی با رایحه گلاب داریم!
سارا ل*ب و لوچش آویزون شد و روبرگردوند. شادی گفت:
- آقای گربه سطل آشغال!اون بیرونه مگه تابلو ورود حیوانات ممنوع رو ندیدی؟ جمع کن برو بیرون، تا مدیر ساختمان خبر نکردم!
اسماعیل که شادی را دیده‌بود، خوشحال و خندان و شلنگ تخته زنان به سمتش رفت و گفت:
- آبجی شادی! ای گربه‌های کوچه، مثله این به فدات! پول دستی داری بدی؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 7) مشاهده جزئیات

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
بالا پایین