• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار

~Cheat~

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Sep 17, 2023
Messages
128
سکه
644
لیلین و ویوین عقیده داشتند احساساتم به آن‌ها واقعی نیست. احساسات دقیقاً چه بود؟ به نظرم نمی‌آید انسان‌ها آن‌قدر قدرت اختیار داشته باشند که بازیگری کنند! آن‌هاییشان که بازیگری می‌کنند نمایشنامه را بر حسب نیازهایشان می‌نویسند. در نهایت آن نیازها واقعی است، نیست؟ اگر زمان این نیاز و احساسات به حد نصاب حقیقی بودن نرسیده پس اسمش را چه می‌گذارند؟ لیلین می‌گوید من به ماندنش نیازی ندارم. من به شکلات‌فروشی رفته‌ام. با آن‌که میلی به شکلات ندارم شکلات والرهونا می‌خرم و گویا از روی دورویی و دغل‌بازی آن را می‌خورم. پس احتمالاً من به فرمی از رنج نیاز داشته‌ام. بازی می‌کنم برای هدفی دیگر. بازی می‌کنم تا تماشاچیان روی صحنه گل بریزند. بازی می‌کنم تا لیلین کنارم بماند. بازی می‌کنم تا انگشت سبابه‌ام را را بین ابروهایش بچرخانم. بازی می‌کنم تا از صحبت‌های ژان بوسوعه رنج بکشم. در اواخر نوجوانی عاشق ویوین شدم‌. آن لحظه‌ای بوده که تصمیم گرفتم وجود داشته باشد و از وجودش لذت بردم. این نیاز را احساس کردم. بابا هم می‌گفت احساساتی که به او دارم واقعی نیست. پخته نیست. زود از سرم می‌پرد. مگر کبریتی که بر سمباده می‌زنیم؛ اما پس از پنج ثانیه خاموشش می‌کنیم آتش نگرفته است؟ مگر او در همان چند دقیقه دود کردن‌ها احساس لذت نمی‌کرد؟ اگر واقعاً به آن چند دقیقه‌ی به حد نصاب نرسیده نیازی نداشت چرا از باقی زندگی‌اش می‌گذشت؟ ما کمابیش احساس می‌کردیم. همه‌چیز را. ترس برای چیزی که هرگز اتفاق نمی‌افتاد را. عشقی که حاضر نیستیم برایش خود را شرحه شرحه کنیم را. نیازی که ممکن است دقیقه‌ی بعد دوام نداشته باشد را. امروز کیش لورن می‌خوریم و فردا ذائقه‌ی دیگری داریم. اما اگر کیش لورن دوست نداشتیم برای چه آن را خورده‌ایم؟ اگر می‌خواستیم خود را با خوردن چیزی که دوست نداریم زجر بدهیم پس به آن زجر نیاز داشته‌ایم. بعضی‌هایشان لقمه را دور سرشان می‌چرخانند. لیلین می‌گفت غم‌هایشان واقعی نیست. آن‌ها جداً افسرده نیستند. همچنان به شکلی از غم غیرواقعی نیاز دارند، ندارند؟
 

~Cheat~

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Sep 17, 2023
Messages
128
سکه
644
***
رشته‌ای محو از خاطره‌ای جالب یادم آمده؛ اما نمی‌توانم آن را بگیرم. نمی‌دانم دلیلش نازک بودن رشته است یا دوباره آن‌که من دیگر انگشت سبابه ندارم. انگار طعمی نامانوس و در عین حال رهنما در دهانم پیچیده و حال باید به یاد بیاورم از صبح چه خورده‌ام. اگر این خاطره را به یاد بیاورم احساس تعلق می‌کنم. همان‌طور که در دوست داشتن ویوین احساس تعلق می‌کردم. همان‌طور که خبری از دستکش ظرفشویی نبود. برای هراری سوال شده منی که همه‌چیز را به نحوی به طعم و غذا و عطر و آشپزخانه ربط می‌دهم چگونه با وعده‌های روزانه‌ام قهر کرده‌ام. راستی اعتصاب هم طعم ندارد. اما غذا؟ مسلماً دارد. به طرزی ناعادلانه فقط طعم اسپاگتی می‌دهد. اگر جای باقی غذاها بودم علیه آن نوار طلایی کودن کودتا می‌کردم و می‌کشتمش. نه برای تبعیض. برای آن‌که دیگر چیزی نباشد تا ایتالیایی‌ها برای شکستنش قرارداد وضع کنند. چیزی مانند انگشت سبابه‌ام. تهش هم به جایی نمی‌رسد. مادام بوسوعه همچنان قاشق را با دست راستش می‌گیرد و احتمالاً انگلیسی‌ها را باکلاس می‌پندارد. ژاک بوسوعه. مطمئنم او چیزهایی که به ذهنم می‌رسد را می‌دزد‌. کیش لورنم را می‌دزدد. انگشت سبابه‌ام را هم او دزدیده. خاک را کنار می‌زند. چاله‌ای که می‌اندیشیدم هیچ‌کس از آن خبر نداشته را حفر می‌کند. انگشتانم را برمی‌دارد و به جایش دستکش ظرفشویی می‌گذارد تا خفه‌ام کند‌. صدای جارویی که می‌کشد را می‌شنوم‌. جواب سوال هراری را گرفتم. او وعده‌های غذایی‌ روزانه‌ام را دزدیده. شرط می‌بندم فرزند خانواده‌ی بوسوعه هم نیست. بله، یقین دارم آمده تا جوراب شلواری زرد و پیراهن صورتی ژربرا را بدزدد. کاش حرفم را باور می‌کردند. کاش دستگیرش می‌کردند. بعد هم به من نشان لژیون دونور اعطا می‌کردند. این کمترین کاری بود که می‌توانستند برای جبران لطفم انجام دهند. تازه بابا هم در جنگ جهانی دوم خدمت کرده بود. همیشه می‌گفت کفایت ندارم. شاید از همان روزها بود که معمار شدم.
 

~Cheat~

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Sep 17, 2023
Messages
128
سکه
644
بابا همیشه می‌خواست سرگرمش کنم. اگر سرگرمش نمی‌کردم بی‌اعتنایی می‌کرد. حتی برای یک لحظه. اوقاتی که چیزی جز ایده‌های نخ‌نما، حرف‌های کسالت‌بار و جوک‌های نچسب به ذهنم نمی‌رسید، انگشتم را روی شعله‌ی کبریتی می‌گرفتم تا بالاخره از یک جایی بجوشد. سلول‌هایم پوششی‌ام قلقل می‌کردند. بابا از سر میز بلند نمی‌شد و همین کافی بود. ولو تحمل زیادی هم به درد و رنج داشتم. نه آن‌که احساسش نکنم؛ اما آن احساس اولیه چندان اهمیتی برایم نداشت. آن احساسی اثرگذار بود که من گذرنامه‌اش را چک می‌کردم و اجازه می‌دادم رد شود. درکل همان‌طور که پیش‌تر گفتم بر پایه‌ی آنچه طلب داشتم بازی می‌کردم. البته به معنای واقعی کلمه بازی نمی‌کردم. تنها آگاهانه تصمیم می‌گرفتم چه چیزی را نشان بدهم یا ندهم. این بازی نبود، بود؟
***
اعداد تعریف‌نشده را دوست دارم. آزادند. نه کامل، اما بیشتر از هراری. گویا در نقش همان دایره‌های در شرف چند ضلعی شدن مانده‌اند‌. نه سالمند و نه خودسوزی می‌کنند. به عبارت بهتر، آزادند چون تعریف نمی‌شوند. به محض تعریف شدن یا باید در جای خود باقی بمانیم یا مسئله را از بیخ و بن نقض کنیم. دو قسمت از صفر را در نظر می‌گیرم، همان مخرج صفر که در هستی و درک ما وجود ندارد؛ لیکن می‌تواند داشته باشد و اگر نه اصلاً از همان اول بحثش مطرح نبود. این آن قسمت از تکبر انسانی‌ست که حالم را به هم می‌زند. انسانی که نمی‌تواند دو هیچ‌ام را تصور کند و حذفش می‌کند. من نیز گاهی مانند هراری، هراریِ آزاد، به تردید می‌افتم‌. ممکن است روزی دو هیچ‌‌امی از کنار این جویبار رد شده باشد و ما با تعریف کردنش به عنوان یک ناهنجاری کلکش را کنده باشیم؟ طردش کرده باشیم یا به آن اعتنایی نکرده باشیم؟ ولی نه. اگر این‌گونه بود دو هیچ‌ام نبود. دو هیچ‌ام‌ها تعریف نمی‌شوند، پس از کنار جویبار هم رد نمی‌شوند؛ در واقع در صورتی که این‌گونه نبود آزاد نبودند. با این حال همچنان عقیده دارم ممکن است دو هیچ‌امی را در نطفه خفه کرده باشیم، حتی پیش از آن‌که دو هیچ‌ام شده باشد.
 

~Cheat~

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Sep 17, 2023
Messages
128
سکه
644
بگذریم، اخیراً چندان به این موضوع نمی‌پردازم‌. راستش را بخواهید به من ربطی ندارد. چیزی که باعث می‌شود عمیقاً باور داشته باشم اعداد تعریف نشده به طور نسبی آزادند این است که نیازی به اتخاذ تصمیمات ندارند. تصمیم اتخاذ کردن، جبر وجودی‌‌ای است که آزادی را مثل خوره می‌خورد. دایره بودن یا چند ضلعی بودن. خودسوزی یا لذت. وجودیت یا مرگ‌. استفاده نکردن از کلمات پوچ یا مردک لال ماندن. همه‌اش همین است. چیزی هم به من ندا می‌دهد که این اعداد تعریف نشده به طور تمام و کمال آزاد نیستند و دلیلش دقیقاً همین اسم مضحکشان است. گویا مهاجمانی هستیم که به قلعه‌ی رهایی‌شان هجوم آورده‌ایم و ناگهان سرنیزه‌ی تعریف و شناخت را به سمتشان می‌گیریم. به آن‌ها اندیشیده‌ایم و هر چند با عنوان تعریف نشده اما تعریفشان کرده‌ایم؛ بنابراین آن‌ها هم کمابیش آزاد نیستند. پس آن‌چه به شکلی حقیقی آزاد است، عدد تعریف‌نشده‌ای ناشناخته به شمار می‌آید. به همین سادگی این هم دیگر آزاد نیست چون به شخصه با همین سه کلمه‌ی موذیانه یک‌تنه گند زدم به تمام آنچه از آزادی در چنته داشت. چه بسا کسی پیش از من، هزار سال یا دو سال پیش این کار را انجام داده بوده و من تازه به این نتایج مبارک رسیده‌ام. "تصور" به واقع هیولایی توتالیتر و بسیار وحشتناک‌تر از استالین‌هاست که این آزادی‌های لعنتی را می‌مکد و احتمالاً لاورنتی بریایی به نام "تعریف" هم در کنار خود دارد تا بتواند جامه‌ی عمل به جنایاتش بپوشاند. آن‌چه آزاد است که ورای تصور است و به محض آن‌که من این جمله را می‌گویم همان هم آزادی‌اش را از دست می‌دهد. چه تجربه‌ی هیجان‌انگیزی! هرگز فکر نمی‌کردم روزی به دولت‌مردان خون‌خوار شوروی دست همکاری بدهم! آن هم در چه حال؟ در بحبوحه‌ی خیال‌بافی راجع به ریاضیات. گرچه این مسئله به خودی خود رنگ و لعابی ندارد. موضوع آن‌جا جذاب می‌شود که انسان‌ها آزادی را همین اتخاذ تصمیمی می‌دانند‌ که آزادی اصیل ما را نابود می‌کند. گمان نمی‌کنم این هم یکی از جبرهای وجودی باشد؛ ولی احتمالش مطرح است.
 
Top Bottom