• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

سارابـهار❁

[نویسنده برتر بوکینو]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-02-16
نوشته‌ها
244
سکه
1,253
***
با قدم‌های بلند و محکم وارد اداره پلیس شدم. همگی برایم سر و دستی تکان دادند و پاتر سریعاً خود را به من رساند.
- هی سرسی! چطور مطوری؟
سری به نشانه تأسف تکان دادم و گفتم:
- مرتیکه! چطور مطوری چیه؟ مثلاً منو تو کارآگاهیم.
نیشش را تا بناگوش برایم باز کرد و گفت:
- مثلاً چیه باو! واقعاً کارآگاهیم دیگه!
بازویش را گرفتم و به طرف اتاق کار هلش دادم و غریدم:
- پس طوری رفتار نکن که انگار به جای کارآگاه، خنگ‌ و خنگ‌تریم!
تا پایمان به اتاق کار رسید، زویی از پشت سر صدایمان کرد:
- بچه‌ها، توی منطقه بلک‌اورن یه قتل اتفاق افتاده.
***
با دقتی عمیق به اطراف نگاه می‌کردم و به توضیحات افسر حاضر در آن‌جا گوش می‌دادم.
- مقتول چشماش از کاسه در اومده و یکی از چشماش کنارش افتاده و چشم دیگه‌اش انگار ربوده شده... ممکنه توسط قاتل!
بالای سر مقتول به جسم بی جانش و اطرافش خیره شدم. امیلی آنتون یک دختر 28 ساله هست که به تازگی پدر و مادرش را از دست داده و ترک تحصیل کرده است. پاتر که قرار بود با همسایگانش صحبتی داشته باشد، به سمتم می‌آید. به او نزدیک می‌شوم و سریعاً می‌پرسم:
- چیزی دست‌گیرت شد؟
آهی می‌کشد و می‌گوید:
- اوه چیز زیادی نه! امیلی آنتون دختر آروم و بی آزاری بوده که همسایه‌ها به سختی می‌شناسنش. اجتماعی نبوده و بیشتر اهل ورزش‌های انفرادی بوده و دوتا از همسایه‌هاش گفتن شنیدن بعد ترک تحصیلش توی یه شرکت مشغول کار شده و رفت آمد مشکوکی هم به خونه‌ش دیده نشده.
سرم را تکان دادم و پرسیدم:
- چه شرکتی؟
پاتر ل*ب‌هایش شبیه به یک خط صاف شد و گفت:
- یادم رفت بپرسم!
چشم‌هایم را جدی به او دوختم که سریعاً نیشش شُل شد و گفت:
- باشه باشه اژدها نشو، پرسیدم. اتفاقاً از اون همسایه مو بلونده‌ش که یه گربه تپل و ترسناک تو بغلش بود پرسیدم، گفت اطلاعاتی در این مورد نداره!
بی‌توجه به پاتر و پرحرفی‌هایش نگاهی به دختر مو بلوندی که پاتر به آن اشاره کرده بود می‌اندازم. با فاصله‌ای کوتاه از آن‌طرف خیابان، مقابل خانه‌‌ی ویلایی کوچکش، با گربه‌ای خپل و پشمالو در بغلش ایستاده و هم خودش و هم گربه‌اش با حالتی بی‌حس به من خیره شده بودند. رویم را برگرداندم به سمت ماشینم قدم برداشتم.
***
بعد از سر و کله زدن با پرونده‌هایی که از طرف رئیس رویم تلنبار شده بودند بالآخره فرصت کردم از جایم بلند شوم. از اتاقم خارج شدم و می‌خواستم بروم خودم را به قهوه‌ای داغ و تلخ مهمان کنم که وسط اداره پاول و پاتر هم‌زمان جلویم سبز شدند. پاتر گفت:
- پاول تازه از پزشکی قانونی برگشته. فکر نکنم از شنیدن چیزی که توی دهن جسد امیلی آنتون پیدا شده، خوشحال بشی!
با تعجب به او خیره می‌شوم که پاول گزارش را به طرفم می‌گیرد. بدون اتلاف وقت برگه‌ها را ورق می‌زنم و با چیزی که می‌بینم ابروهای درهمم، بالا می‌پرند! سعی می‌کنم نفس عمیقی بکشم و خونسردی‌ام را حفظ کنم. آرام پلک می‌زنم و دوباره به گزارش خیره می‌شوم و زیر ل*ب می‌گویم:
- این دیگه چه جورشه؟
در گزارش پزشکی قانونی نوشته بود که چشم گمشده‌اش در دهان جسد و لای دندان‌هایش یافت شده!
پیش از آن‌که پاتر یا پاول چیزی بگویند و یا من از شوک گزارش بیرون بیاییم زویی خبر از یک قتل دیگر داد و من و پاتر سریعاً به آن‌جا رفتیم.
 
آخرین ویرایش:

سارابـهار❁

[نویسنده برتر بوکینو]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-02-16
نوشته‌ها
244
سکه
1,253
همه صحنه جرم را بوی تعفنی که از ناکجا می‌آمد گرفته بود. به سمت مقتول که پسر جوانی بود قدم برداشتم. پاتر کنارم ایستاد که خطاب به او گفتم:
- باز هم مثل همون قتل قبلیه.
پاتر سرش را آرام تکان دادم و گفت:
- درسته. باز هم چشماش در آورده شده و یکی از چشماش کنارش افتاده و یکی هم توی دهنش، لای دندون‌هاشه.
سپس صورتش را به معنی حالت تهوع مچاله کرد. بی‌توجه به او، ریز به تمام جزئیات موجود در صحنه جرم خیره شده بودم. آرام گفتم:
- یعنی ممکنه قاتل‌شون یه نفر باشه؟
پاتر بی‌خیال چینی به بینی‌اش داد و گفت:
- از من سؤال‌های جدی نپرس!
با عصبانیت به او نگاه کردم که گفت:
- آه خب نمی‌دونم سرسی! این بوی گند نمی‌ذاره تمرکز کنم.
دلم می‌خواست تنش را به اندازه یک سر سبک کنم. به‌جای تفکر درباره قاتل و مقتول، حواسش به بوی تعفن بود. چشم غره‌ای به او رفتم و گفتم:
- اگه این دو قتل به هم ربط داشته باشن، هم می‌تونه کمک کننده باشه برای پیدا کردن هرچه سریع‌تر قاتل و هم...
مکثی کردم که پاتر با تمام سر به هوایی‌اش حرفم را کامل کرد و گفت:
- می‌تونه زنجیره شروع قتل‌ها باشه و ادامه‌دار بشه!
از فکر این‌که با یک قاتل و یک سری قتل‌های زنجیره‌ای طرف باشیم و شهر در خطر باشد، اعصابم بهم ریخت. سعی کردم فکرم را از این موضوع رها کنم پس با تحکم گفتم:
- ممکنه هم این‌طور نباشه.
صدای پاول از آن‌طرف، تمام تلاشم برای رها شدن ذهنم از این موضوع را از بین برد.
- فکر کنم هر دو قتل، به هم ربط دارن!
من و پاتر هر دو به سمتش جایی که کنار یک آینه قدی بزرگ ایستاده بود رفتیم و من پرسیدم:
- و چطور به این نتیجه رسیدی؟
به آینه اشاره کرد و گفت:
- با دیدن این!
به طرف آینه چشم چرخاندم و دیدم که با قطرات خونی خشک‌شده روی آینه حرف L رسم شده بود.
ابروهایم درهم رفت و پرسیدم:
- پل چرا این حرف L که با خون روی آینه درج شده، تو رو به این فکر انداخته که این دو قتل حتماً به هم ربط دارن؟
و به پاول منتظر خیره ماندم تا توضیحش را کامل کند که گفت:
- چون قتل قبلی هم روی آینه یه حرفی با خون درج شده بود.
اخم‌هایم بیشتر درهم می‌روند و می‌خواهم سر هردویشان فریاد بکشم که چرا جزئیات قتل قبلی را کامل به من نداده‌اند که یادم آمد اصلاً فرصتی پیش نیامد جزئیات را بخوانم. سعی کردم خونسرد باشم و رو به هردویشان که واقعاً روی اعصابم بودند پرسیدم:
- روی آینه اتاق مقتول قبلی هم همین حرف با خون درج شده بود؟
 

سارابـهار❁

[نویسنده برتر بوکینو]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-02-16
نوشته‌ها
244
سکه
1,253
پل سرش را به حالت منفی تکان داد و دستش را ثانیه‌ای گذرا بین موهای لخت و مشکی‌اش که هم‌فام با چشم‌ و ابرویش بودند فرو برد و گفت:
- نه. روی آینه قبلی حرف B درج شده بود.
پاتر سریعاً پا برهنه وارد بحث شد و گفت:
- یعنی ممکنه هر حرف ابتدای اسم قربانی‌ها باشه؟
پاول سریع و منطقی در جوابش گفت:
- معلومه که نه؛ چون قربانی اول اسمش امیلی بود و قربانی دوم اسمش ریون.
پاتر دوباره سؤالی روی هوا رها کرد:
- یعنی قاتل می‌خواد بهمون پیامی بده با این حروف؟
چشم‌هایم را ریز کردم و لحظه‌ای متفکر به هردو قتل دقیق شدم. B و L‌. دو حرفی که مشخص نبود چه چیزی را می‌خواهند به ما برسانند. به اطراف چشم چرخاندم. می‌دانستم با آن دو نفر، چیز دیگری آن‌جا گیرم نمی‌آید. حسابی خسته بودم بیشتر از 72 ساعت بود که نخوابیده بودم. برای تمرکز بیشتر به اندکی استراحت و خواب نیاز داشتم، پس به طرف خروجی حرکت کردم و در لحظه آخر گفتم:
- جزئیات هردو پرونده رو برام بفرستین.
***
با صدای ترق تروقی چشم‌هایم را می‌گشایم. همه جا تاریک است. کرختی بدنم به خاطر خوابیدن روی مبل، روی اعصابم است. اصلاً نمی‌دانم با آن همه اعصاب خوردی چطور خواب رفتم؟ صدای ترق تروق بیشتر می‌شود. سریعاً از جایم بلند می‌شوم. آن‌قدر سریع که صدای جیغ استخوان‌هایم در می‌آید.
صدا از طبقه بالاست. حواسم جمع است و لامپ‌ها را روشن نمی‌کنم. پله‌ها را بی‌صدا دوتا یکی بالا می‌روم. صدا از اتاق خوابم می‌آید. نوری از لای در نیمه باز اتاقم به بیرون چشمک می‌زند. آرام قدم برمی‌دارم. به در نزدیک می‌شوم و پیش از آن‌که دستم را روی دست‌گیره قرار دهم درب اتاق به صورت خودکار باز می‌شود. سایه‌ای در روشنایی‌ای که از نور درب باز شده به راهروی طبقه بالا افتاده است نمایان می‌شود. هیکلش دُرشت است. یعنی دزد آمده؟ لحظه‌ای وحشت می‌کنم و در عین حال به خودم نهیب می‌زنم که آرام باشم. من یک کارآگاه هستم و حالا از آمدن یک دزد به خانه‌ام وحشت کرده‌ام! دستم را به کمرم می‌برم که خوشبختانه مثل همیشه کلتم همراهم نیست و کلافه نفسم را روی هوا رها می‌کنم و کپسول آتش نشانی را از روی دیوار برمی‌دارم. درحالی‌که در حالت آماده باش قدم روی سایه می‌گذارم و رو در روی درب اتاقم می‌ایستم، ابروهایم از خالی بودن اتاقم درهم می‌روند!
چطور ممکن است؟ سریع وارد اتاقم می‌شوم. اتاقم درب دیگری ندارد. پنجره‌ها آن‌چنان با ضخامت پوشانده شده اند که پشه نمی‌تواند عبور کند. حتی اتاقم به سرویس راهی ندارد، کمد برای هیکلی که سایه‌اش را دیدم زیادی کوچک و تخت زیادی در چشم است. پس آن شخص کجا غیب شده است؟ نه، محال است که بتواند غیب شده باشد!
 

سارابـهار❁

[نویسنده برتر بوکینو]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-02-16
نوشته‌ها
244
سکه
1,253
من دیدمش، مطمئنم که سایه‌ای درشت هیکل در قاب درب اتاق با همین چشم‌های لعنتی‌ام دیدم. هنوز از تعجبی که مغزم را به چالش کشیده بود بیرون نیامده بودم که صدای زنگ موبایلم از طبقه پایین گوشم را خراشید. با قدم‌های سریع خودم را از پله‌ها به پایین رساندم و بی آن‌که نگاهی به شماه بیندازم تماس را متصل کردم و موبایل را دم گوشم قرار دادم که صدای نیکول در گوشم پیچید:
- وای سرسی! کجایی تو؟ چرا ان‌قدر دیر گوشیت رو برداشتی؟
گلوی خشکم را با سرفه‌ای صاف کردم و گفتم:
- سلام نیکی!
صدای جیغش بلند شد و گفت:
- سلام سرسی جون؛ ولی از سلام بگذریم چون داره دیر میشه!
خود را به آشپزخانه می‌رسانم بطری آب را از یخچال بیرون می‌کشم و جرعه‌ای از آن می‌نوشم. قهوه‌ساز را روشن می‌کنم و سپس از نیکی که آن‌طرف خط جیغ می‌کشد می‌پرسم:
- چی دیر میشه؟
لحظه‌ای صدایش قطع شد و گویا سؤالم را نشنیده پرسید:
- هی سرسی! هنوز پشت خطی؟
در جوابش فقط اهومی گفتم. سرم گیج می‌رفت و باید سریع‌تر چیزی می‌خوردم پیش از آن‌که پخش زمین شوم. نیکی باز جیغ‌جیغ کنان سوال دیگری مطرح کرد:
- میگم تو جیسون موموا رو می‌شناسی؟
با سرگیجه روی مبلی که نمی‌دانم دیشب چطور بعد از آمدن از صحنه جرم، رویش خواب رفته‌ام فرود می‌آیم و می‌نالم:
- معلومه که می‌شناسم.
این‌بار چنان جیغی کشید که گوشم کر که هیچ، کور شد!
- چـی؟ جدی می‌شناسیش؟!
نفسم را کلافه بیرون دادم و گفتم:
- آره یه چند باری باهاش بیرون رفتم!
این دفعه جیغش غیرقابل توصیف بود و مجبور شدم لحظه‌ای موبایل را از گوشم فاصله دهم.
آه فقط در این وضع، نیکول را کم داشتم که با من تماس بگیرد و ظرف یک مکالمه چند دقیقه‌ای، مغزم را دو لُپی بجود، قورتش دهد و سریعاً هضمش کند!
- وای سرسی واقعاً؟!
دستم را لای موهای پرکلاغی‌ام که از بدو تولد رنگشان تغییری نکرده است فرو بردم و این‌بار غریدم:
- نه احمق!
از صدای نفس‌هایش مشخص بود که بادش خوابیده است و پرسید:
- پس از کجا می‌شناسیش؟
با صدای بلندی که همسایه‌ها هم شنیدند گفتم:
- خب موموا یه بازیگر معروفه، همه می‌شناسنش نیکی عزیزم!
و پیش از آن‌که چیزی بگوید با حرص گفتم:
- خب حالا که چی؟
در همین حین زنگ خانه‌ام به صدا در آمد.
به سمت در رفتم و بی هیچ مکثی در را گشودم و با دیدن نیکی پشت در، چشم‌هایم را عصبی در حدقه چرخاندم. نیشش باز شد و گفت:
- خوش اومدم!
سپس بدون آن‌که بغلم کند از کنارم گذشت و وارد خانه شد. کلافه نفسم را بیرون دادم و موبایل را قطع کردم. به سمت اتاق نشیمن رفت و من هم دنبالش به راه افتادم. روی کاناپه‌ای نشست و من موبایلم را به سمت مبلی پرت کردم تا سریع‌تر به آشپزخانه بروم؛ چون صدای سوت قهوه‌ساز بیشتر از آمدن یک‌دفعه‌ایِ نیکی روی اعصابم خط می‌انداخت و دلم می‌خواست دق و دلی‌ام را روی نیکی خالی کنم، که با فرود آمدن موبایلم در پارچ پر از آب روی میز نشیمن، شدت اعصاب خوردی‌ام روی هزار رفت.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 1) مشاهده جزئیات

بالا