جدیدترین‌ها

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | انجمن رمان نویسی بوکینو

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

نیهان

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-06
نوشته‌ها
213
پسندها
765
زمان آنلاین بودن
1d 16h 15m
امتیازها
73
سن
19
محل سکونت
چند کیلومتر اونور‌تر
سکه
1,059
  • #21
آه کشید؛ خستگی‌‌ تن و روحش در طبیعی‌ترین حالت ممکن بود و به خودش خرده‌ای نمی‌گرفت. از درون احساس مرد کهنسالی را داشت که نیاز شدید به استراحت مطلق دارد و از طرفی شور و التهاب فقدان سهرابش تا لبه‌ی راه تنفسی‌اش رسیده و از سویی غم سنگینش به دیواره‌های قلبش چنگ میزد.
خسته میشد از زندگی، تبدیل به کسی شده بود که فکر می‌کرد جسم و روحش با هم اختلاف سنی داشته باشند.
با این وجود حتی اگر هر روز می‌مرد، هر روز می‌شکست، هر روز می‌گریست و روزها و افعالش هم مدام تکراری میشد دست بردار نبود که نبود!
برای برداشتن حوله‌اش به سمت رختکن رفت؛ در کمد مخصوصش را که باز کرد صدای ضعیف موبایلش از داخل ساک ورزشی‌اش به گوشش خورد. بی‌توجه اول حوله‌اش را برداشت و روی سر و عضلات بازویش کشید و بعد روی پهنی شانه‌اش انداخت و موبایل را با بطری مخصوص آبش از جلوی ساک بیرون آورد.
همچنان بی‌توجه به مخاطبی که پشت‌خط به نحوی داشت خودش را می‌کشت بطری آب را پر شتاب سر کشید که قطرات آب از کناره‌ی لبش راه گرفتند و از زیر تیغه‌ی چانه‌اش تا گردنش نفوذ پیدا کردند.
درب بطری را با خونسردی بست و بدنه‌ی خنکش را روی پیشانی‌اش قرار داد و روی صندلی مدیریت که جای همیشگی مازیار و برادرش زانیار که مدیر اصلی باشگاه بود نشست؛ پاهای بلندش را روی میز دراز کرد و کلافه از موهای آشفته و رها شده روی پیشانی‌اش دوباره تِل‌کشی‌اش را به تارهای سرخود مویش بند زد.
تازه فرصت کرد به صفحه‌ی موبایلش که دیگر زنگ هم نمی‌خورد نگاهی بیاندازد.
شماره‌ی ریحانه بود؛ آن هم نه یک‌بار، بلکه دوازده‌بار تماس گرفته بود.
یک ابرویش بالا پرید، خال‌خالی خانم چه کاری می‌توانست با او داشته باشد که به خاطرش دوازده‌بار تماس بگیرد؟!
لحظه‌ای حس نگرانی‌‌اش از بابت هورادی که صبح به ریحانه سپرده بود رگ‌به‌رگ شد‌. حوله‌اش را از سرشانه‌اش برداشت و همان‌طور که دوباره مشغول خشک کردن سر و عضلات پیشانی و گردنش بود؛ شماره‌اش را گرفت.
 
آخرین ویرایش:

نیهان

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-06
نوشته‌ها
213
پسندها
765
زمان آنلاین بودن
1d 16h 15m
امتیازها
73
سن
19
محل سکونت
چند کیلومتر اونور‌تر
سکه
1,059
  • #22
بوق دوم کامل نخورده بود که صدای نازکش در گوشی پخش شد.
- الو داراب؟ چه عجب چشمم به تلفن خشک شد.
خیالش از بابت لحن آرام و خونسردش راحت شد و دستی پشت گردنش کشید.
- گوشی همراهم نبود، هوراد چطوره؟
صدای ریحانه بالا و پایینی شد و با نوای آرام‌تری نجوا کرد:
- از صبح که آوردیش نشسته جلوی تلوزیون تکونم نمی‌خوره، خوراکی براش بردم نخورد. گفتم پیتزا سفارش بدیم هیچی نگفت آخر‌ سر از بس پاپیچش شدم داد زد گفت تنهام بذار خال‌خالی خانم!
لبش را زیر دندان کشید؛ پسربچه‌ی تخسش حال و احوال خوبی نداشت و حق هم داشت دیگر نه؟
داراب کمی صاف‌تر نشست و ل*ب زد:
- بذار تو حال خودش باشه. حالا چیکار داشتی؟
نفس‌عمیق ریحانه را شنید؛ انگار داشت خودش را پیدا می‌کرد اما هنوز پاسخ درستی نداده بود که با صدای آخ بلند یکی از بچه‌های سالن نگاهش چرخید طرف پسر جوانی که گویی به تازگی درون باشگاه ثبت‌نام کرده بود و پایش را محکم چسبیده بود و روی زمین نشسته از درد به خودش می‌پیچید.
اخمی کرد و درون گوشی غرید:
- تماس می‌گیرم باهات، هوای هوراد منو داشته باش‌.
موبایلش را روی میز گذاشت و با قدم‌های بلند همان‌طور که برای مازیار و مرتضی پزشک باشگاه سوت میزد به طرف مرد جوان رفت.
جلوی پای پسر که نشست، نفسش با شدت از سینه‌اش خارج شد. مچ پایش در رفته بود و بقیه‌ی بچه‌ها بالای سرش جمع شده بودند. آن‌قدر در این سال‌ها تجربه جمع کرده بود که با یک نگاه بتواند تشخیص دهد وضعیت طرف چگونه است.
سرش را با افسوس تکان داد و نگاه سنگینش را به چهره‌ی درهم و جمع شده از درد پسر جوان دوخت و همزمان که جایش را به هیکل لاغر و کشیده‌ی مرتضی می‌داد ل*ب زد:
- در رفته.
صدای زنگ موبایلش دومرتبه توجهش را جلب کرد که بیخیال جو و تنش پیش آمده به سمت جای قبلی‌اش رفت و موبایلش را از روی میز برداشت و بدون نگاه به نام چشمک‌زن رویش جواب داد:
- بله؟
صدای بم و آشنای فردین را به خوبی تشخیص داد.
- دیر جواب دادی گفتم لابد پشیمون شدی.
 
آخرین ویرایش:

نیهان

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-06
نوشته‌ها
213
پسندها
765
زمان آنلاین بودن
1d 16h 15m
امتیازها
73
سن
19
محل سکونت
چند کیلومتر اونور‌تر
سکه
1,059
  • #23
پوزخندی روی لبش جای گرفت؛ نگاهش را به جماعتی که دور پسر و نوای آخ و ناله‌های پر دردش حلقه زده بودند چرخاند و ل*ب زد:
- می‌خوای بگی هنوز منو نشناختی؟
این‌بار صدای فردین را با مکث و جدیت بیشتری شنید:
- آخر هفته یکی از بَزم و سورهای فرداده، عادتشه هر هفته محفل می‌گیره.
جفت قیرگون چشمان داراب برقی زد و لبخند محوی کنج لبش نشست.
- منم که از ضیافت بدم نمیاد... .
فردین انگار که می‌دانست چه جوابی قرار است بشنود که مسلط به خود ادامه داد:
- پس بگم بچه‌ها برنامه‌شو بریزن. بی‌دغدغه برو جلو، هواتو داریم.

***

دو جام عسلی چشمانش به سختی از هم باز شدند؛ پشت پلک‌های سرخ و متورمش سوزش و سنگینی عظیمی را حس می‌کرد.
غنچه‌‌ی ترک خورده و بی‌رنگ و روی ل*ب‌های خشکش را روی هم فشرد و بی‌جان سرش را چرخاند.
محیط نا‌آشنا باعث شد حلقه‌ی بزرگ چشمانش تنگ شوند اما صدای آشنای برکه نگذاشت خیلی به ذهنش فشار بیاورد.
- پروا خوبی؟ ببین منو، دختر آخه این چه کاریه دست خودت میدی؟
سر سنگینش را به طرف صدایش چرخاند؛ زرق و برق مانتوی سیاهش چشمش را زد، شال سراسر سفیدی روی موهای لَخت و طلایی‌اش انداخته بود و هنوز هم معتقد بود به‌خاطر احترامش از رنگ‌های تیره استفاده می‌کند؟! به راستی خنده‌دار بود‌‌. آخ که خدا می‌دانست ظرفیت کاسه‌ی صبرش کی لبریز می‌شود!
نگاهش را که دید نیش باز کرد و دندان‌‌های یک‌دست یخچالی و براقش را به نمایش گذاشت و دستانش را روی سینه جمع کرد.
- حالا که بیدار شدی، میشه خواهش کنم کمتر با خودت و ماها لج کنی؟
دو طرف شقیقه‌اش نبض میزد و سرش بی‌نهایت درد می‌کرد اما نسبتاً هوشیاری‌اش سر جایش بود.
- این‌جا کجاست؟
برکه چینی به بینی چسب زده‌اش داد و نفسش را بیرون فرستاد.
- کجا می‌خواستی باشه؟ درمونگاه، از شدت تب روی پاهات بند نبودی شب و روز هذیون می‌گفتی و اسم اون خدابیامرز...
 

نیهان

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-06
نوشته‌ها
213
پسندها
765
زمان آنلاین بودن
1d 16h 15m
امتیازها
73
سن
19
محل سکونت
چند کیلومتر اونور‌تر
سکه
1,059
  • #24
برکه بی‌حواس مکثی کرد و مردمک‌های جنگلی‌‌اش را در کاسه‌‌ی چشمان کشیده‌اش چرخاند.
- منم که از محیط و بوی تلخ اینجا بیزارم.
دلزده رویش را از چهره‌ای مهتابی دخترعمویش گرفت و با وسواس خاصی سر انگشتش را به نوک بینی‌اش زد.
پروا دست بی‌جانش را بلند کرد و گردن خشک و دردناکش را فشرد؛ هیچ از حرف‌های بی‌سر و ته برکه سر در نمی‌آورد؛ درد ناخوشایند گلویش را به جان خرید و بزاق دردناکش را فرو فرستاد و ل*ب جنباند:
- هیچی یادم نیست.
انگار خیالش از بابت حالش راحت شده بود که فوراً اخم کرد و گفت:
- نبایدم یادت باشه، تو حال خودت نبودی. برسام طفلی نبود مگه کاری از دستم ساخته بود؟ بهت میگم بریم دکتر لج می‌کنی، میگم این‌قدر خودتو عذاب نده بدتر لج می‌کنی، حتما باید این‌طوری بشه آبرومون تو در و همسایه بره؟
امان از آدم‌های تازه به دوران رسیده! نتوانست خود را کنترل کند؛ شانه‌های ظریفش ریز‌ تکان خوردند و خنده‌ای تلخ که بیشتر به پوزخند شباهت داشت غنچه‌‌ی کوچک ل*ب‌های خشک و ترک خورده‌اش را از هم باز کرد:
- آبرو؟ آبروتون قبل از این دو سال کذایی مهم نبود دخترعمو؟
تک سرفه‌ای پشت‌بندش کرد و با همان لحن سرد و خشک ادامه داد:
- معلومه ارث و میراث مادریتون خوب مزه کرده وگرنه از گذشته و دَر و همسایه‌ای که میگی من چیزهای خوبی یادم نمیاد.
انزجار درون چهره‌‌ی آرایش کرده‌‌ و فشرده‌اش کامل مشهود بود؛ قلوه‌‌ی ل*ب‌های برکه روی همدیگر فشرده شد و با حرص ل*ب زد:
- هرکاری دلت می‌خواد بکن. اصلاً می‌دونی چیه؟ مشکل از تو نیست، عقل برادر من کمه که بین این همه دختر دست گذاشته روی تویی که هیچ‌جوره با دلش راه نمیای! لقمه باید اندازه‌ی دهن آدم باشه. بسه دیگه هر چی مراعاتتو کردم!
حرفش را زد و با یک حرکت تند پرده‌ی کنار تخت را کنار زد و از نظر پنهان شد؛ صدای تَق‌تَقی که پاشنه‌ی بلند کفش‌هایش روی سرامیک کف سالن راه انداخته بود ندای رفتنش را می‌داد.
پروا نگاه لبریز از اشک و تارش را به پرده‌ای که همچنان تکان‌ می‌خورد دوخت و ل*ب پایینش را گزید.
- برنا... آخ برنا.
دلش می‌خواست خاطرات را یک‌جا بالا بیاورد و هرچه را که هست و نیست رها کند، می‌دانست دلش دست بردار نیست، یکه‌تازی و لجبازی‌های خودش را خوب از حفظ بود.
 

نیهان

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-06
نوشته‌ها
213
پسندها
765
زمان آنلاین بودن
1d 16h 15m
امتیازها
73
سن
19
محل سکونت
چند کیلومتر اونور‌تر
سکه
1,059
  • #25
ناتوان از ضعف بیش از اندازه‌ی جسم و روحش، دستانش را روی دیدگانش گذاشت و با حالی که تن ظریف و اندام عروسکی‌اش را به خلسه می‌برد زمزمه کرد:
- آخه بی تو چجوری سر کنم؟
بغضش هرآن ممکن بود منفجر شود! پلک‌های متورمش لرزید و از گوشه‌ی پلک بسته‌اش یک قطره اشک شفاف روان شد.
- همیشه می‌گفتی سوزنت گیر نکنه روی آدما، روی حرفا، روی اتفاق‌ها، گفتی فقط رها کنم؛ نیازی نیست دنبال تحلیل هرچیزی باشم... حالا سوزنم روی خودت گیر کرده و نبودنت داره کل این زندگی کوفتی رو تحلیل می‌کنه؛ که اصلاً چرا باید منی بعد از تو بمونه؟!
اشک‌های بی‌صدایش جاری شدند، ریه‌ی بی‌جان دخترک که در همسایگی قلب افسرده‌اش داشت دِق می‌‌کرد انگار نمی‌توانست دی‌اکسید‌کربن را به بیرون پس بفرستد! کل وجودش را می‌خواست پر کند از این زهر، زهری که نرم‌نرمک کل جان نصفه‌اش را گرفته بود و حتی یک قطره اشک هم در چشمان تارش باقی نگذاشته بود.
برنا نبود؛ تنها ساکن قلبش نبود و آن‌ها در قید و بند لجبازی‌هایش لنگ می‌زدند. چشمانش را با درد بست و با بغضی که رَد خَش به صدای خوش‌آهنگش انداخته بود، زمزمه کرد:
- بسه، بسه دیگه نمی‌تونم خدایا... .
پرده دومرتبه تکان خورد و هیبت آشنایی جلوی چشمانش سبز شد؛ پوزخندی میان بغض کشنده‌ی گلویش زد، لابد فکر می‌کرد هنوز مثل یک مرده خوابیده است.
چمن نگاه خسته‌ی برسام در چشمان سرخ و بیدار پروا نشست و با درد پلک‌هایش را روی هم قرار داد. گویی ناجی بیچاره‌ی دخترک خودش خسته‌ترین بود.
باز هم آمده بود تا مثلاً امانت عموجانش را نجات دهد؛ آمده بود تا پا‌به‌پایش درد بکشد و دم نزند. چنگی میان موهای تازه اصلاح شده و کوتاهش زد و پلک گشود، چقدر خسته و درمانده بود، همانند دخترک بروبه‌رویش که با مردمک‌های غرق در اشک خیره نگاهش می‌کرد، ناتوان جلوه می‌کرد.
پروا بغض سنگینش را قورت داد؛ در نظرش خیلی شبیه به‌ همدیگر بودند و دردهایشان به خودیه خود زیادی مشترک بود. او دلش برای تنی که بی‌گناه بالای دار رفت پَر میزد و این جفت نگاه چمنی که دلخور به او چشم دوخته بود؛ خواهان تنی بود که گویی تنها و بی‌رمق همچون انسانی در اغما نفس می‌کشید.
 
آخرین ویرایش:

نیهان

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-06
نوشته‌ها
213
پسندها
765
زمان آنلاین بودن
1d 16h 15m
امتیازها
73
سن
19
محل سکونت
چند کیلومتر اونور‌تر
سکه
1,059
  • #26
برسام پرده‌‌ی کنار تخت را سراسر کشید و به انتهای تخت تکیه زد؛ چهره‌اش درد را فریاد میزد؛ نه از جنس دردهای جسمی بلکه دردش روحی بود، از آن دردهایی که درمانی ندارد و یک برچسب لاعلاج رویش می‌خورد‌.
هم‌جنس درد پروا، صدایش پر بود از زخم، زخم‌های کهنه و عفونت کرده، زخم‌های چرک کرده. صدایش را خش‌دار و گرفته شنید:
- تا منو نکشی بی‌خیال نمیشی نه؟
جمله‌ی معروف سه ماه اَخیر را تکرار کرده بود؛ همان جمله‌ای که از وقتی تن برناجانش را به خاک سپرده بودند و هربار که او را نالان و شکسته می‌دید می‌گفت. می‌دانست دردش خانواده‌اش را هم درگیر کرده و در آخر می‌کشد؛ او که به‌جزٔ همین خواهر و برادر چشم چمنی کسی را نداشت، به جزٔ مادری که در آن سر دنیا حتی روحش از احوالات یکدانه دخترش خبر نداشت و به جزٔ تن از دست رفته‌ی معشوقش! تمام این‌ها را می‌دانست و باز خودخواهانه کار خودش را می‌کرد.
این‌بار پروا چشمانش را با درد بست. شب بود؛ از همان شب‌های لعنتی اَخیرش، تنها یک فرق داشت؛ آن هم این بود که با کمی هوشیاری داغ دلش تازه شده بود.
دلخور چانه لرزاند و بدون نگاه به چهره‌‌ی خسته و آویزان برسام ل*ب زد:
- چرا زودتر بهم نگفتی؟ چرا نگفتی تو اون دادگاه کوفتی چی دیدی و شنیدی؟! مگه من آدم نبودم؟ خودت نذاشتی بیام! گفتی من حلش می‌کنم. این بود حل کردن؟!
تخت تکان خورد، برسام کنارش نشسته بود، مثل تمام سال‌های کودکی و نوجوانی‌اش کنارش بود.
- می‌گفتم که زودتر به این حال بیفتی؟!
با انگشت شَست و اشاره چشمانش را محکم فشرد و آهی کشید.
- پروا اون پسر به احمقانه‌ترین شکل با تو بازی کرده؛ می‌فهمی؟
ابروهای کشیده و دخترانه‌اش درهم گره خوردند؛ این‌که تا کی می‌خواست دست از هجی کردن این جملات تکراری و مزخرف بَرندارد را فقط خدا می‌دانست. چقدر حرف زدن با آن بغض کهنه سخت بود، جنس بغضش با بغض‌های دیگر فرق داشت، این بغض را هرچقدر می‌باریدی کم که نمی‌شد هیچ، بیشتر هم میشد. انگار که این بغض سه ماهه را به توان ده رسانده باشند. انگار که یک دنیا اشک و آه و غم را یک‌جا در سینه‌اش تلنبار کرده باشد. آه از نهادش بلند شد؛ آخ که چه درد عظیمی داشت؛ این حجم با این چگالی در گلویش بی‌شک کشنده بود.
مظلومانه چانه‌ لرزاند و به تندی گفت:
- حرف مفته!
 

نیهان

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-06
نوشته‌ها
213
پسندها
765
زمان آنلاین بودن
1d 16h 15m
امتیازها
73
سن
19
محل سکونت
چند کیلومتر اونور‌تر
سکه
1,059
  • #27
اخم کرد؛ عصبی و خسته بود و در نظرش جلوی شخصی که نباید بی‌نهایت درمانده جلوه می‌کرد. محرم اسرار بود و پا‌به‌پایش درد کشیده بود؛ برای این دختر به چه کارها که دست نزده بود! به‌خاطر نگاه عسلی و شادش چه راه‌ها که نرفته بود و او غرق در لجبازی و اندوهش حالاحالاها گوشش بدهکار نبود که نبود.
- پروا... .
در دو جام عسلی چشمانش خیره شد. با آن لایه‌ی اشک لعنتی مگر می‌توانست چهره‌اش را خوب ببیند؟ قلبش مدام تیر می‌کشید، انگار می‌خواست اظهار وجود کند. صدای لطیفش ناله‌ای محض بیش نبود:
- من در قبال اون آدم بیشتر از کل دنیا محقم و می‌دونم که بی‌گناه بود و تو هم اینو بهتر از من می‌دونی.
برسام با تأسف سرش را به چپ و راست تکان داد و دستی به صورت شش‌تیغ کرده‌اش کشید؛ با جفت چشمانش دخترکی زخمی می‌دید؛ زخمی‌‌ای که تمام جانش را زخم‌های سطحی برداشته باشد، مثل زخم‌هایی که با کاغذ روی دست به‌وجود می‌آید، عمیق نیستند اما بی‌نهایت می‌سوزند. حال تصور این‌که کسی تمام جانش بسوزد و نخواهد آه بکشد، نخواهد بشکند و فقط کنار چشمانش از درد چین بخورد. چهره‌ی معصوم پروا مثل همان آدم‌ها بود.
محق بود؟! برای آن تنی که دیگر حتی زنده هم نبود خود را مسئول می‌دانست؟ مشت دستش را چندبار به روی پایش کوبید؛ تمام توانش را به کار گرفت و سعی کرد اعصاب متشنجش را کنترل کند.
- دیگه برنایی وجود نداره.
چطور با آسودگی محض این‌چنین بدبختی و بی‌کسی‌اش را در صورتش می‌کوبید؟ دخترک لرزان و ناراحت از لفظ بی‌رحمانه‌ و سرد کلامش دو دستش را در دو طرف سرش به روی گوش‌هایش گذاشت و از بین دندان‌های کلید شده‌اش ل*ب زد:
- دوست داری عذابم بدی؟ باشه! این‌قدر به این کارت ادامه بده تا خودمو خلاص کنم.
تُن صدای برسام در لحظه بالا رفت و با لحنی کوبنده در صورت ماتم‌زده‌ی دخترک غرید:
- تمومش کن! اگه نرسیده بودم بالا سرت مرده بودی، می‌فهمی؟! دِ آخه نفهم از تب بالا مرز تشنجم رد کرده بودی! گفتی خودتو خلاص می‌کنی؟
با تأمل و فشار زیادی که خود را با برجستگی رگ کنار شقیقه‌اش نشان می‌داد؛ به آرامی و چند ضربه‌ی کم‌ جان مشت دستش را به روی سینه‌اش کوباند و گفت:
- مگه من مرده باشم.
 
آخرین ویرایش:

نیهان

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-06
نوشته‌ها
213
پسندها
765
زمان آنلاین بودن
1d 16h 15m
امتیازها
73
سن
19
محل سکونت
چند کیلومتر اونور‌تر
سکه
1,059
  • #28
نگاه آشفته‌اش روی چانه‌ی لرزان پروا لغزید و به یک‌باره تمام های و هوی اعصاب داغانش فروکش کرد. صدایش آرام شد؛ پلکی محکم زد و هذیان‌وار زمزمه کرد:
- می‌فهمی داشتم سکته می‌کردم با دیدنت؟ شانس آوردی به موقع بهت رسیدم وگرنه اگه یه تار مو از سرت کم میشد بلایی سرت میاوردم تا بار آخرت باشه با خودت همچین تا می‌کنی!
بی‌قرار شروع کرد پایش را تکان دادن و روی زمین ضرب گرفت و در نهایت با بند ساعت چرمش درگیر شد؛ نیشخند تلخ گوشه‌ی لبش گویای خیلی چیزها بود.
- تو اصلاً منو می‌بینی؟ می‌بینی دارم جلوت پَرپَر میشم؟ فکر می‌کنی روح عمو راضیه اینجوری خودتو به کشتن بدی؟ هیچ می‌فهمی وقتی گفتی دوستش داری همه‌ی وجودم رفت زیره سوال... اول از همه به من گفتی! به منی که می‌دونی چقدر... .
بغض مردانه‌اش سر باز زد و میان آه کشیده و پُر دردش نامش را مدام هجی می‌کرد.
- بس کن دیگه ان‌قدر با خودتو من لج نکن! کم بودم برات؟ کم بالا سرت بودم که می‌خوای وجود خودتو ازم دریغ کنی؟ دِ نکن با من اینکارو... نکن.
نفسش را بیرون فرستاد؛ روی تن رنجورش خم شد و کلافه و مستأصل دستانش را از پشتش رد کرد و آن تن ظریف و لاغر شده‌ی محبوب دلش را به آغو*ش مردانه‌اش کشید.
صدایش بغض‌دار بود؛ مردانه و فرو خورده می‌مانست.
- به خودت بیا دخترعمو، محض رضای خدا به خودت بیا!
گریه‌اش شدت گرفت و باز او بود که آغوشش را برای آرام ساختنش گهواره‌ای کرد.
کاش میشد واقعاً به خودش بیاید و این عذاب زجر‌آور و سنگین را تمام کند اما نمیشد. حالا که نبود و نفسش در هوای این شهر پخش نمیشد، حال که بیشتر از هر وقتی از او دور بود؛ به خود آمدن بی‌معنی بود.
دستش روی سینه‌اش مشت شد و برسام صبورانه مرهم زخم‌هایش شد؛ مرهم میشد و خودش از لرز تن بی‌کَس و داغ دیده‌‌ی پروا زخم برمی‌داشت.
لحظه‌ای با سوزش پوست روی دستش ل*ب گزید؛ گویی آنژیوکت فرو شده در رگش کج شده بود که آن‌طور تا مغز استخوانش را می‌سوزاند.
برسام کمی فاصله گرفت و با دیدن چهره‌‌ی پر دردش ابرو بالا پراند و با تعجب و نگرانی مشهودی پرسید:
- چی شده؟
 

نیهان

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-06
نوشته‌ها
213
پسندها
765
زمان آنلاین بودن
1d 16h 15m
امتیازها
73
سن
19
محل سکونت
چند کیلومتر اونور‌تر
سکه
1,059
  • #29
پروا مظلومانه دستش را بالا آورد و ل*ب زد:
- دستم، خیلی درد می‌کنه! بگو بیان این کوفتی رو عوض کنن.
برسام تند از جایش بلند شد؛ دستی به صورتش کشید و با نفس‌عمیقی گفت:
- الان میگم سه‌سوته ردیفش کنن.
پلک‌هایش را با درد روی همدیگر فشرد؛ هنوز هم ادبیات کوچه‌بازاری و قدیمی‌اش را حفظ کرده بود.
ل*ب‌های خشکش را با زبان تَر کرد و به آرامی در جایش نیم‌خیز شد. صدایش محتاج خواب بود و خستگی را داد میزد.
- می‌خوام برم خونه.
برسام قدمی سمتش آمد و دستش را لبه‌ی تخت گرفت.
- می‌ریم خونمون. حالت خوبه؟
صبر می‌خواست؛ صبری از جنس صبر ایوب. چشمانش مدام پر میشد و لحظاتی بعد خالی. تنها به تکان دادن سرش اکتفا کرد و کاش برسام سوزش جان ‌فرسای آنژیوکت کج شده‌ی دستش را جدی می‌گرفت تا دردی به دردهایش اضافه نشده بود.

***

درحالی که گوشه‌ترین پوست ناخن شستش را به دندان می‌کشید؛ نگاهی به دور و اطرافش انداخت و چشمان ملتهب و سرخش به روی چرا‌غ‌خواب طرح هِلال ماهش ثابت شد. به درستی صحنه‌‌های برگشتش از بیمارستان و حضورش در اتاق را به یاد نداشت، اما در حقیقت از این‌که برسام حرفش را جدی گرفته و جای آن ویلای پر زرق و برق در‌اندشتِ عموی مریض حالش، او را به خانه‌ی پدری‌اش رسانده بود احساس رضایت می‌کرد.
با ضعف بسیار مشهودی پاهای خوش‌تراش و برفینش را از تخت آویزان کرد و روی موکت‌های طرح برگ کف اتاق گذاشت‌؛ از روی تخت بلند شد و بعد از نیم‌نگاهی به ساعت‌دیواری که چهار بامداد را نشان می‌داد، طبق رسم هر شبش به تندی مسیر همیشگی را در پیش گرفت و به سراغ جعبه‌ی ممنوعه‌‌اش رفت.
می‌دانست در این مدت بارها راحیل، قصد گَم و گور کردنش را داشته و او هربار با زرنگی در جایی پنهانش کرده تا حداقل کمی از داغ دل و دلتنگی‌اش را کم کند.
برجستگی لبش را گزید و همچون کودکی خطاکار پای جعبه‌ی کوچکش نشست؛ موهای موج‌دار آشفته‌ و بلوطی‌اش را عقب راند و در جعبه را با دستان لرزانش باز کرد.
بی‌نگاه به محتویات خانه خراب کنش، فلش کوچک و سیاه‌رنگی را از گوشه‌ی جعبه و میان گل‌های رز خشک شده و خرس‌های کوچک کادویی برداشت.
فلش را به لپ‌تابی که روی میز چوبی‌‌ و ساده‌اش بود وصل کرد و خودش با بی‌حسی به روی صندلی و پشت میز نشست و با نفسی که سنگین و پر بغض بیرون می‌آمد، بازش کرد.
 

نیهان

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-06
نوشته‌ها
213
پسندها
765
زمان آنلاین بودن
1d 16h 15m
امتیازها
73
سن
19
محل سکونت
چند کیلومتر اونور‌تر
سکه
1,059
  • #30
پوشه‌ی فیلم‌ها را رها کرد و پوشه‌ی عکس‌ها را باز کرد؛ با دیدن اولین عکس تمام جانش پُر شد از زهر، یک زهر کشنده و دردناک! دلش را به اویی که دیگر نبود بسته بود؛ نمی‌دانست که روزی خاطراتش زهر می‌شود، اما در عین حال نوش‌داریش بود!
دست لرزانش را جلوی دهان و چانه‌ی بی‌قرارش قرار داد و با خفگی گریست و بی‌صدا هِق‌هِق کرد؛ ظرافت شانه‌هایش مدام تکان ‌می‌خوردند و گریه‌ای بی‌صدا سر داد؛ اگر این گریه‌های شبانه را نداشت بدون شک دِق کردن روی شاخش بود.
عکس دو نفره‌شان بود؛ عکس‌هایی پر خطر و خاطره، نه این‌که فقط خودت هستی و او، به‌خاطر همین تا عمق جانت را می‌سوزاند.
نگاه پر بغض پروا به نگاه شاد و خندان هردوی‌شان در عکس خیره شد. به دستان او که عین یک پیچک دور حلقه‌ی کمر خوش‌تراشش پیچیده شده بود.
برنا این عکس را قاب کرده بود و گفته بود زمانی به دیوار خانه‌اش می‌زند. یادش بود که می‌گفت در این عکس عشق آشکارش کم مانده هوار‌هوار راه بیاندازد از بس که قابل دیدن است.
دستش را جلوی دهان مشت کرد تا صدای گریه‌اش را بیش از پیش خفه کند. مثل یک اسلحه که قبل از شلیک صدا خفه‌کن به آن نصب شده باشد.
انگشتش روی موس لمسی لغزید و تصویر عوض شد و قلبش بیشتر تیر کشید.
در آغوشش بود، درست در مرکز آغو*ش نه‌چندان پهن و استخوانی‌اش. هنوز یادش بود وقتی این عکس را می‌گرفتند چطور صدای قلب بیخیال و آرام برنا بی‌تابش کرده بود. از آن سلفی‌هایی بود که جانش در آمد تا گرفته شد.
برنای از دست رفته‌اش خودش هم می‌دانست چطور دست و دل دخترک جلوی عطر تنش و شانه‌هایش می‌لرزد. می‌دانست و می‌خواست شیطنت کند‌. لرزش دستش این‌بار آن‌قدر عیان بود که خودش را هم ترساند.
ناخودآگاه با تمام توان ل*ب زد:
- تنها کسی که واقعا می‌تونم آزارش بدم، خودمم... باید تحمل کنم. باید زجر کشیدن خودمو تحمل کنم.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 7) مشاهده جزئیات

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
بالا پایین