• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار

pegah.r8

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Apr 8, 2025
Messages
74
سکه
367
فصل ششم
«طوفان»

*شاهیار*

بی‌توجه به سوزش ریه‌هایش، سیگار را مابین ل*ب‌هایش قرار داد و پوک عمیقی زد. خیره به درختان درهم تنیده و سکوت باغ، تکیه‌اش را از میز گرفت و خاکستر سیگارش را در جا سیگاری تکاند. با یادآوری اتفاقات ساعات پیش، پیشانی‌اش دوباره تیر کشید. آنتوان امشب خودسرانه عمل کرده بود. هر چند می‌دانست که این اتفاق دیر یا زود خواهد افتاد اما هنوز آمادگی مواجه شدن با آن را نداشت. با این که جسمش در این اتاق حضور داشت، اما تمام فکر و ذکرش جایی در یکی از اتاق های این عمارت که با عطر پرتقال پر شده ، جا مانده بود. صدای پایین کشیده شدن دستگیره‌ی اتاق باعث نشد به طرف صدا برگردد. تنها اخمی بین ابروهایش نشست و دوباره دود در ریه‌‌هایش پیچید. ندید می‌دانست چه کسی وارد اتاق شده است. تنها یک نفر در این عمارت قانون شکنی می‌کرد. یک نفر به حریم او نزدیک می‌شد. یک نفر قلبش را به تپش های غیر قابل کنترل وادار می‌کرد. درب بسته شد و حدس می‌زد او تکیه به درب اتاق، تماشاگر او باشد.
- چرا بیداری؟
منتظر ماند تا پاسخی دریافت کند.
- پ..پس تصمیمت قطعیه!
این جواب سوالش نبود. لرزش صدای دخترک قلبش را فشرد اما، حس حسادتی که از حرف‌هایش نشان داده می‌شد باعث شد گوشه‌ی لبش بالا برود. سکوت را ترجیح داد. هیچ‌کس او را درک نمی‌کرد، زیرا کسی از درد دلش خبر نداشت! به سرفه افتاد اما، سیگار را از لبانش فاصله نداد. با چه کسی لج کرده بود؟ با خودش! صدای قدم‌های پر حرص او به سمتش شنیده شد. با چشمام وحشی و بی‌پروایش مقابلش قرار گرفت.
- با تو دارم حرف می‌زنم!
نوک سیگار سرخ شد.
- باور کن ظرفیتم برای امشب پره.
قفسه‌ی سینه‌اش تیر کشید و سرفه‌ای دیگر. سیگارش توسط او از بین انگشتانش کشیده شد. صدای دخترک بالا گرفت.
- اگه ظرفیت تو پره، ظرفیت من سر ریز شده! من دیگه نمی‌تونم با سکوت تو کنار بیام. حرف بزن! به جای کشیدن این سیگارای لعنتی باهام حرف بزن!
برای حفظ خونسردی‌اش نفس عمیقی کشید. سینه‌ی دخترک از حرص بالا و پایین می‌شد. او از کودکی یاد گرفته بود درد‌هایش را درون خودش دفن کند. با چشمانی باریک شده قدمی به سمتش برداشت.
- واقعا می‌خوای بدونی؟!
تکان خوردن گلوی نفس، نشان داد آب دهانش را به سختی قورت داده. با مکث سر تکان داد.
- من باید با راشل ازدواج کنم چون اگه این اتفاق نیفته، شهاب به جای من باید این کارو انجام بده!
بهت به صورتش دوید. شاهیار با صدایی که خش افتاده بود ادامه داد:
- و من، اجازه نمیدم زندگی شهاب مثل من، مثل شاهین... تباه بشه! همون جوری که شاهین برای من فداکاری کرد، منم زندگیم‌و فدای شهاب می‌کنم! این قانونِ برادری ماست! مردمک‌های چشمان نفس لرزیدند. با دهانی نیمه باز و چشمانی که هوای باریدن داشتند به او خیره بود. شاهیار پوزخندی به حال خودش زد. وضعیتش ترحم آمیز بود... نفسش را به سختی فوت کرد و آهسته پچ زد:
- اگه سوال دیگه‌ای نیست، می‌خوام تنها باشم. نگاه از چشمان خیس او گرفت. هنوز اولین قدمش را به سمت تخت برنداشته بود که انگشتان ظریف نفس به دور مچش حلقه شد.
- ص..صبر کن!
قلبش به تقلا افتاد. نگاهش را بالا آورد و وقتی نفس فاصله‌ی بین‌شان را پر کرد و نزدیک‌تر شد، یک تای ابرویش بالا پرید. کاش انگشتانش را به دور مچش باز می‌کرد. هوا چرا گرم‌تر شده بود؟! دید که دخترک با مکث سر بالا آورد. دست دیگر او بالا آمد و روی پیراهنش، جایی در نزدیکی قلبش قرار گرفت. قد بلندش باعث می‌شد برای رصد چشمان نفس کمی خم شود. وقتی دخترک در کمترین فاصله از صورتش پچ زد، احساسی شبیه به رها شدن ضامن اسلحه داشت.
- اگه قراره راشل تو رو برای همیشه داشته باشه، پس... پس یه امشب‌و بذار برای من باشی شاهیار!
با حیرت به چشمان روشنش نگریست. ضربان قلبش روی هزار رفته بود. امشب دیوانه می‌شد. شک نداشت! سیبک گلویش تکان خورد. حرکت بعدی‌اش، تیر آخر بود. روی پنجه‌ی پا ایستاد و دستانش را به دور گردنش حلقه کرد. قلبش تپیدن را فراموش کرد. پلک‌های شوکه‌اش روی هم افتاد و دستان خشک‌شده‌اش را دو طرف پهلوی دخترک قرار داد. همه‌چیز شاید در حد پنج ثانیه بود. اما آن طعم شیرین پرتقال؛ خلسه‌ی دیوانه‌کننده‌ای را رقم زده بود. دخترک فاصله گرفت و چشمان خمارش را به او دوخت. شاهیار در چندین حس دست و پا می‌زد. حس‌هایی که هیچ‌گاه تجربه نکرده بود. نفس عقب رفت اما شاهیار حصار دستانش را محکم تر کرد. دخترک با ترس ل*ب زد:
- ش..شاهیار...
گوشه‌ی لبش بالا رفت. ترسیده بود؟! دیگر برای ترس و پشیمانی خیلی دیر بود. انگشت اشاره‌اش را روی لبان تر و نیمه‌باز او قرار داد و لبخند زد.
- این منم که تصمیم می‌گیرم قلبم متعلق به کی باشه!
با دستانش صورت گر گرفته‌ی او را قاب گرفت و سرش را خم کرد. با بی‌تابی همان نیم میلی متر فاصله را پر کرد و حالا نفس‌هایشان در هم آمیخته می‌شد. انگشتان نفس که روی دکمه های پیراهنش نشست، بی صدا خندید. شجاعتش را دوست داشت...

***
 

pegah.r8

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Apr 8, 2025
Messages
74
سکه
367
* نفس *

در جایم تکان خوردم و همین باعث شد حصار دستان کسی به دورم محکم‌ تر شود. با باز کردن چشمانم، نگاهم روی دستان حلقه شده‌ی شاهیار به دورم افتاد. صدای نفس‌های آرام او از جایی کنار گوشم شنیده می‌شد. با یادآوری اتفاقات شب گذشته، تمام تنم گر گرفت. حیران و سرگردان خودم را به اتاق او رسانده بودم و کاری را انجام دادم که دست خودم نبودم. دیشب گویا جادو شده بودم. از اعماق قلبم حسی تروایده می‌شد. حسی که دوستش داشتم... نفس حبس شده ام را به سختی رها کردم و با قلبی به طلاطم افتاده قفل دستان او را باز کردم. نیم خیز شدم و به پشت سرم نگاه کردم. بهپا دیدن او که در خواب آرامی فرو رفته بود، لبخند کمرنگی روی لبانم نشست. تمام اتفاقات دیشب تنها به همان بوسه ختم شده بود. شاهیار با مهربانی دستم را گرفته بود و در آغوش او راحت ترین خواب عمرم را تجربه کردم. دستم بی‌هوا به سمت صورتش رفت. دلم ضعف می‌رفت از جزئیات صورتش... مژه‌های مشکی و بلند، فک مربعی، ته‌ریش های زبر... حتی در خواب نیز اخم به چهره داشت. به نرمی دستم را روی ته ریشش کشیدم. قلبم با یادآوری تصمیمی که گرفته بودم تکان خورد. چگونه او رها می‌کردم و با سروش می‌رفتم؟ قلبم این‌جا بود! در این عمارت، در این اتاق... برای مردی به نام«شاهیار»می‌تپید. قطره‌ی اشکی که از چشمم سر خورده بود را با پشت دست پاک کردم. به سختی از روی تخت بلند شدم و با قدم هایی نامطمئن به سمت درب رفتم. دستم بند دستگیره شد اما، لحظه‌ی آخر دوباره نگاهم روی او برگشت.
«لعنت بهت نفس! الان وقتش بود این دلدادگی؟! »
از اتاق او خارج شدم و دقایقی بعد، خودم را به کیوسک انتهای باغ رساندم. جایی که نگهبانان استراحت می‌کردند. نفسم را فوت کردم و با مکث، تقه‌ای به درب زدم. لحظه ای بعد سیاوش با نگاهی متعجب مقابلم ظاهر شد.
- نفس؟
نگاهی به اطراف انداختم و نزدیکش شدم. خیره در چشمانش آهسته گفتم:
- سیاوش، امروز می‌تونی من‌و بیرون ببری؟ ابروهایش بالا پرید.
- چیزی می‌خوای بگو خودم میرم برات تهیه می‌کنم!
نچی کردم و موهایم را پشت گوشم فرستادم.
- سوال نپرس سیاوش فقط بگو می‌بری یا نه! دستی به ته ریشش کشید و با مکث گفت:
- خب... اول باید با شاهیار حرف بزنم! می‌دونی که...
به میان حرفش پریدم و سریع گفتم:
- شاهیار نباید بفهمه!
حالا مبهوت نگاهم می‌کرد. در نگاهش سوالات زیادی چرخ می‌خورد. با کلافگی چنگی در موهایش زد و نفسش را فوت کرد. لحظه‌ای پشیمان شدم. داشتم او را به دردسر می‌انداختم. شاید بهتر بود از شهاب کمک بگیرم... قدمی به عقب برداشتم و با دلخوری ل*ب زدم:
- عیبی نداره اگه...
ناراحت نگاهم کرد. عقب گرد کردم و صدایش را از پشت سرم شنیدم:
- ساعت چند؟
با خوشحالی به طرفش برگشتم و به او که دست به سینه مهربان نگاهم می‌کرد زل زدم. چه قدر خوب بود که او را داشتم. چه قدر خوب بود که او و شهاب حمایتم می‌کردند.
«ببخشید سیاوش، من همیشه برات دردسرم»

***

نفس نفس زنان دستانم را روی زانوهایم قرار دادم و خم شدم. سینه‌ام با شدت بالا و پایین می شد. موهای پریشانم را از مقابل صورتم کنار زدم و پشت سرم را نگاه کردم. می‌ترسیدم هر لحظه از بین جمعیت او را ببینم. همراه با کشیدن نفسی عمیقی کمرم را صاف کردم. سرم را بالا گرفتم و به آسمان خاکستری و ابری پاریس زل زدم. دقایقی پیش، از بی‌حواسی سیاوش استفاده کرده بودم و با تمام وجود دویدم. بین جمعیت می‌دویدم و او مدام صدایم می‌‌کرد. در آن بین به پیرزنی برخورد کردم و پلاستیک میوه‌هایی که در دست داشت از دستش افتاد. میوه ها کف خیابان قل خوردند و بد و بیراه‌هایی که آن پیرزن با لهجه‌ی غلیظ فرانسوی حواله‌ام کرده بود را هنوز به یاد دارم. کاغذ تا خورده را از جیب شلوار جینم بیرون کشیدم و به کلماتی که روی آن نوشته شده بود نگاه کردم. آخ از دست تو سروش! یه کلمه فرانسوی بلد نبودم و حالا چه طور خودم را به این آدرس می‌رساندم! نگاهم روی مردی که با کمی فاصله از من، روی سکو نشسته بود نشست. یک دستش را در بغلش جمع کرده بود و با دست دیگرش به آرامی سیگار می‌کشید. به یاد شاهیار و ژست‌هایش هنگام سیگار کشیدن افتادم. با یادآوری او، تپش های قلبم بالا گرفت. مرد کلاه شاپویش را آن قدر پایین کشیده بود که چشمانش دیده نمی‌شد. با تردید قدمی به سمتش برداشتم و کنارش ایستادم. در دل دعا می‌کردم انگلیسی بلد باشد. صدایش زدم اما حتی سرش را بالا نگرفت تا نگاهم کند. پوف کلافه‌ای کشیدم و با مکث، دستم را روی شانه‌اش گذاشتم. انگشتانم با لمس مخمل کتش مور مور شد.
- Excuse me, sir, can you help me؟ (ببخشید آقا، می‌تونید کمکم کنید؟)
مرد بالاخره سرش را بالا گرفت و با دیدنم، چشمان آبی رنگش را باریک کرد. کاغذ را به سمتش گرفتم و ل*ب زدم:
- I need to go to this address ( من باید به این آدرس بروم.)
نگاهش را از چشمانم گرفت و به تکه کاغذ داد.
 

Who has read this thread (Total: 2) View details

Top Bottom