What's new

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | بوکینو | بهترین انجمن فرهنگی و هنری

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار

سارابـهار❁

نویسنده بـــرتر
LV
0
 
Joined
Feb 16, 2025
Messages
224
Reaction score
1,260
Time online
1d 8h 4m
Points
138
Age
24
Location
Afghanistan
سکه
1,107
  • #1
«یا ارحم الراحمین»
عنوان: رمان دروازه لورال
ژانر: فانتزی
نویسنده: سارابهار
z926256_Negar_1745974645861.jpg

خلاصه:
مولیا سانچز بعد از چاپ اولین کتابش انتظار هیچ چیز جز موفقیت و آرامش نداشت؛ اما زندگی‌اش درست از همان روز انتشار، به کابوسی بیدار تبدیل شد. اتفاقاتی از کتابش آن‌قدر دقیق و تکان دهنده در دنیای اطرافش درحال وقوع بودند که فقط خود او که نویسنده‌شان بود می‌توانست آن‌ها را بشناسد...

*پ.ن: «لورال» به معنی درخت گیلاس یا برگ‌های همیشه سبز است.
 
Last edited:

mahban

کاربر افتخاری
LV
3
 
Joined
Jul 4, 2024
Messages
2,053
Reaction score
14,915
Points
468
Awards
7
Location
کوچه‌ی اقاقیا
سکه
34,189
  • #2
1681550318664-2_sfmn.jpg

نویسنده‌ی گرامی، از شما متشکریم که انجمن رمان نویسی بوکینو را جهت انتشار رمان خود انتخاب کرده‌اید!


از شما می‌خواهیم قبل از تایپ آثرتان، قوانین را مطالعه کنید:
‌‌‌


‌‌‌
برای بی‌جواب نماندن سوالات و مشکلات‌ خود، به تایپک زیر مراجعه فرمایید:
‌‌


‌‌
بعد از قرار دادن ۱۰ پست در این تایپک درخواست دهید:




برای بهتر شدن و بالا بردن کیفیت آثارتان و تگ‌دهی به آن، بعد از قرار دادن ۲۰ پست، به تالار نقد مراجعه کنید:




بعد از قرار دادن ۱۰ پست، برای کاور تبلیغاتی در تایپک زیر اقدام فرمایید:



برای درخواست تیزر، می‌توانید بعد از ۲۰ پست در تایپک زیر درخواست دهید:


‌‌
پست‌های اثرتان به تعداد منصوب رسیده و پایان یافته؟!
پس در تایپک زیر اعلام کنید:




برای انتقال اثر خود به متروکه و یا بازگردانی آن، وارد تایپک زیر شوید:



و برای آموزش‌های بیشتر درباره‌ی نویسندگی به تالار آموزشگاه مراجعه نمایید.



با آرزوی موفقیت برای شما!

[کادر مدیریت تالار کتاب]
 

سارابـهار❁

نویسنده بـــرتر
LV
0
 
Joined
Feb 16, 2025
Messages
224
Reaction score
1,260
Time online
1d 8h 4m
Points
138
Age
24
Location
Afghanistan
سکه
1,107
  • #3
مقدمه:
او درمانده و بی‌پناه، چشم‌هایش را بست.
حقیقت را ندید یا شاید جرأت دیدنش را نداشت.
او هم‌چون دخترکی گمشده در جنگل، با ترسی کورکننده، به دل همان چیزی قدم گذاشت که از آن می‌ترسید: «تاریکی». و وقتی تاریکی را یافت، آن را محکم در آغوش گرفت؛ چون باور داشت هر چه بیرون از آن است، پلیدتر و خطرناک‌تر است؛ اما حقیقت این بود که بیرون، با تمام زشتی و بی‌رحمی‌اش، هنوز هم امن‌تر از دامان تاریکی بود.
 
Last edited:

سارابـهار❁

نویسنده بـــرتر
LV
0
 
Joined
Feb 16, 2025
Messages
224
Reaction score
1,260
Time online
1d 8h 4m
Points
138
Age
24
Location
Afghanistan
سکه
1,107
  • #4
با ذوقی که از صورت و صدای قدم‌هایم بیرون می‌پاشید، از در شیشه‌ای و قدیِ معتبرترین انتشارات نیویورک بیرون آمدم. هوای سرد زمستان، درست مانند بیدارباشی ملایم، روی پوست صورتم نشست؛ اما حال خوبم آن‌قدر پررنگ بود که سرمای شهر هم نمی‌توانست ذره‌ای کم‌رنگش کند. نیم‌بوت‌های پاشنه‌دار قهوه‌ای‌ام روی سنگ‌فرش خیابان ریتمی می‌ساختند که با ضربان تندِ هیجانم هماهنگ بود. سرم را بالا گرفتم و بی‌آن‌که بخواهم، لبخندی از گوشه لبم رها شد. کتابم چاپ شده بود و این بهترین اتفاق تمام بیست‌وپنج سال عمرم بود. یک رؤیای قدیمی که بالآخره لمسش می‌کردم. دلم می‌خواست همین حالا به همه خبر بدهم. خانواده‌ام، و البته ماریان و تریسی… دو نفری که همیشه بیشتر از هرکسی پر و بال تخیلم را گرفته بودند. اگر حمایت آن‌ها نبود، شاید هیچ‌وقت جرأت نمی‌کردم حتی رمانم را برای انتشارات بفرستم.
خیابان خلوت بود و نور خورشیدِ کمرنگ زمستانی روی آسفالت برق می‌زد. در همین لحظه، زنی از روبه‌رو آمد؛ موهای بور و بلندش با باد تکانی خورد و چشمان عسلی‌اش با تیپ یک‌دست شیرکاکائویی‌اش هارمونی دلنشینی داشت. پیراهن بلند و گرمش چنان با چشم‌هایش می‌خواند که انگار از دل یک کاتالوگ مد بیرون آمده باشد. کالسکه‌ای را هُل می‌داد و وقتی از کنار هم عبور کردیم، لبخند کوتاهی میانمان رد و بدل شد. یک لحظه ایستادم. نمی‌شد رد شوم.
به سمت کالسکه خم شدم و قلبم همان‌جا نرم شد.
یک نی‌نی کوچک، تپل، شبیه یک تکه پنبه‌ی گرم و نرم. گونه‌هایش مثل دو حبه‌ی سیب صورتی، پف‌پفی و دوست‌داشتنی بود. به مادرش نگاه کردم و با اجازه‌ی او، با کوچولوی پنبه‌ای سلفی گرفتم. سلفی‌ای که مطمئن بودم بعدها بارها و بارها نگاه قلبم را قندپاشی خواهد کرد. دلم همیشه با چیزهای پاک و معصوم گره می‌خورد بچه‌ها، حیوان‌های کوچک، طبیعت آرام… چیزهایی که دنیا را روشن‌تر می‌کنند. با خداحافظی کوتاهی از آن‌ها فاصله گرفتم و خودم را روی صندلی ماشین انداختم. کیف چرم قهوه‌ای‌فامم را طبق عادت روی صندلی عقب پرت کردم و استارت زدم. هنوز برق هیجان از انگشتانم نرفته بود. موبایل جدید و دوست داشتنی‌ام که برای تولدم از مادر و پدرم هدیه گرفته بودم و هنوز هم مانند اولین روز ذوقش را داشتم روی صندلی کناری افتاده بود. برداشتمش و عکس‌های نی‌نی را همان‌جا، سرخوش و بی‌صبر، در اینستاگرام پست کردم؛ با هشتگ نی‌نی برفی. چشم‌های کهربایی و لباس ساده‌ی سفید و مشکی‌اش کنار پوست برفی‌اش، ترکیبی می‌ساخت که نمی‌شد دوستش نداشت.
 
Last edited:

سارابـهار❁

نویسنده بـــرتر
LV
0
 
Joined
Feb 16, 2025
Messages
224
Reaction score
1,260
Time online
1d 8h 4m
Points
138
Age
24
Location
Afghanistan
سکه
1,107
  • #5
برای این‌که حواسم به نوتیف‌ها پرت نشود، برنامه را بستم و شماره‌ی ماریان را گرفتم. دست راستم روی فرمان بود و با دست چپم موبایل را کنار گوشم نگه داشته بودم. باید می‌فهمیدم انتشارات در جواب چاپ کتاب او چه گفته است. امیدوار بودم کتاب او هم تأیید شده باشد تا جشن گرفتنمان دو برابر قشنگ‌تر شود. یک بوق… دو بوق… سه بوق… هیچ! قطع کردم و دوباره تماس گرفتم. باز هم بوق خورد، باز هم پاسخی نیامد. آه. ماریان همیشه یا آنلاین است، یا آماده‌ی حمله به موبایلش… به‌جز اوقاتی که من کارش دارم. زیر ل*ب غر زدم:
- گندت بزنن دختره مخ‌گچی!
خُب اگر جواب نمی‌داد، مجبور بودم بروم خانه‌اش. البته امیدوار بودم آن‌جا باشد؛ وگرنه… خونت پای خودت ماریان! بس که آدم را معطل می‌کنی.
در طول مسیر گیر ترافیک بد کیفیتِ نیویورک افتادم و کلافه نفسی عمیق کشیدم. دستم هنوز روی فرمان بود که چشمم به نوتیفیکیشنی روشن روی صفحه موبایل افتاد. شماره‌ای ناشناس تماس گرفته بود. همان لحظه دوباره زنگ زد. سریع موبایلم را چنگ زدم و تماس را متصل کردم و جواب دادم:
- بله؟
صدای زنانه‌ای آن‌طرف خط پیچید؛ آرام، اما لرزان و جدی.
- سلام… شما خانم مولیا سانچز هستید؟
گلویی که تا همین چند دقیقه قبل از ذوق خنده می‌زد، ناگهان خشک شد.
- بله خودم هستم بفرمایید... شما؟
چند لحظه سکوت. آن‌قدر طولانی که انگار زمان لبه‌هایش را گم کرده بود. انگار دنیا مکث کرده بود فقط برای این‌که جمله‌ی بعدی را با ضربه‌ی تمام‌عیار بزند.
- بنده از بیمارستان مرکزی نیویورک تماس می‌گیرم…
شما با خانم ماریان رُرِل نسبتی دارین؟
چشم‌هایم گرد شد، قلبم یک‌باره به گلویم کوبید.
از بیمارستان تماس گرفته است؟ اصلاً دنبال چه نسبتی می‌گردد؟ منظورش چیست؟ دست‌هایم طبق عادت همیشه‌ام موقع استرس و اضطراب شدید، شروع به لرزیدن کردند و به سختی ل*ب زدم:
- ماریان؟ بله من نزدیک‌ترین دوستش هستم... چی‌ شده؟ چه اتفاقی افتاده خانم؟ حالش خوب نیست؟ مریض شده؟ تصادف کرده؟
مسلسل‌وار سؤال می‌پرسیدم و او فقط یک کلمه گفت:
- متأسفم... .
همین یک جمله کافی بود. لحنش… شکستن کلماتش… یعنی «امید نداشته باش!».
انگار نفس‌هایم یکی‌یکی لیز خوردند و از میان دنده‌هایم فرار کردند. با لحنی وحشت‌زده التماسش کردم:
- تو رو خدا واضح بگید چی شده؟
صدا آرام‌تر شد، مهربان اما خالی از امید:
- ایشون امروز… با وضعیت بسیار بدی به بیمارستان منتقل شدند. ظاهراً اقدام به خودکشی کردند و... .
آسمان دور سرم چرخید… خیابان، نور چراغ‌ها، ماشین‌ها، صدای موتورهای دور… همه با هم مثل یک تابلو از هم پاشیدند و صدا از آن‌طرف خط ادامه داد:
- و متأسفانه… نتونستیم ایشون رو نجات بدیم.
 
Last edited:

سارابـهار❁

نویسنده بـــرتر
LV
0
 
Joined
Feb 16, 2025
Messages
224
Reaction score
1,260
Time online
1d 8h 4m
Points
138
Age
24
Location
Afghanistan
سکه
1,107
  • #6
یک لحظه هیچ صدایی نشنیدم. انگار دنیا صدایش را خاموش کرده باشد. تنها چیزی که مانده بود تپش تند و سنگین قلبم بود که انگار می‌کوشید از قفسه‌ی سینه‌ام بیرون بزند.
- نه… نه نه!
زیر ل*ب تکرار می‌کردم، به‌قدری بی‌جان که حتی صدای خودم هم برایم غریبه بود. فرمان زیر دستم لرزید، یا شاید این من بودم که می‌لرزیدم. ناخودآگاه با هر دو دست کوبیدم روی فرمان. چشم‌هایم روی نقطه‌ای نامعلوم قفل شده بود. هوا سرد بود؛ ولی یک گرمای وحشتناک و سنگین روی گردنم نشست، شبیه تب… شبیه ترس… شبیه حقیقتی که نمی‌خواستم باورش کنم.
- خانم سانچز؟ صدای منو دارید؟ شما می‌تونید تشریف بیارید… باید یکی بیاد برای... .
دیگر چیزی نشنیدم. فقط یک جمله در سرم می‌کوبید:
«ماریان مُرد… ماریان خودش را کشت…»
چشم‌هایم پر شد. نه از اشک… از ناباوری. از آن دردهای بی‌شکل که هنوز شکل گریه نگرفته‌اند. نفسم می‌لرزید. انگار کسی مشت محکمی وسط قفسه‌ی سینه‌ام زده بود. دستم لرزان گوشی را قطع کرد. ترافیک هم‌چون ابرهایی که کم‌کم دست از سر آسمان برمی‌دارند، دست از سر خیابان برداشته بود. ماشین را روشن کردم. جاده تار شده بود، شاید از قطره‌هایی که هنوز جرأت پایین آمدن نداشتند. به سمت بیمارستان راندم. با سرعت، با قلبی تکه‌تکه… با ذهنی پر از سؤال:
چرا؟ چطور؟ مگر دیشب باهم حرف نزدیم؟ مگر نخندیدیم؟ مگر نگفت منتظر جواب چاپ کتاب‌هایمان هستیم؟ چطور ممکن است کسی که در پیام آخرش شکلک قلب و خنده می‌فرستد… صبحش تصمیم به مرگ بگیرد؟ فرمان را محکم گرفتم. انگار اگر رهایش می‌کردم، من هم از هم می‌پاشیدم. هوای بیرون برفی و سرد بود؛ اما هوای داخل ماشین… مانند اتاقی خفه، سنگین و پر از خاکستر. زیر ل*ب زمزمه کردم:
- ماری… چرا به من نگفتی دردت چیه؟
اشک بالآخره آمد. لرزان، داغ و آرام؛ هم‌چون اعترافی دیر هنگام. یکی از دو، دوست صمیمی‌ام مرده بود و هیچ‌چیز در جهان، دیگر شبیه پنج دقیقه قبل نبود.
***
سه روز از مرگ ماریان گذشته بود. سه روزی که برایم نه شب داشت، نه روز… فقط یک تاریکی ممتد بود که هر لحظه‌اش مانند وزنه‌ای سرد روی سینه‌ام می‌نشست. خانه‌ام ساکت بود. ساکت‌تر از چیزی که اعصابم توان تحملش را داشته باشد. حتی صدای تیک‌تاک ساعت هم اعصابم را می‌خورد، انگار هر لحظه می‌گفت: «باز هم یک دقیقه گذشت و او برنگشت!» پتو را دور خودم پیچیده بودم و روی مبل نشسته بودم.
نگاه خیره‌ام روی نقطه‌ای از دیوار مانده بود، بدون آن‌که معنای خاصی داشته باشد. خاطره‌ی صدای خنده‌ی ماریان… پیام‌های نیمه‌کاره‌اش… آخرین تماس جواب‌نداده‌اش… مثل یک فیلم تکراری در ذهنم پخش می‌شد. گاهی گریه‌ام می‌گرفت، گاهی خشم… گاهی فقط یک خالی بزرگ که حتی اسمش را نمی‌دانستم. روی میز کنارم، نسخه‌ی چاپ‌شده‌ی کتاب رمانم بود. همان رمانی که قرار بود با ماریان جشنش را بگیریم؛ اما حالا نگاه کردن به جلدش هم قلبم را مچاله می‌کرد. انگار هر حرفش، هر صفحه‌اش، یادآوری می‌کرد که او دیگر نیست. نفسی سنگین کشیدم و چشم‌هایم را بستم. اگر ماریان بود، حالا به من چه می‌گفت؟ با فکر به او این بار نفس عمیقی کشیدم. قطعاً نمی‌گذاشت این‌طور در پوچی فرو بروم. او همیشه می‌گفت: «مولی، درد آدم‌ها رو له می‌کنه، مگر اینکه خودت یه شکل دیگه‌اش کنی.»
 
Last edited:

سارابـهار❁

نویسنده بـــرتر
LV
0
 
Joined
Feb 16, 2025
Messages
224
Reaction score
1,260
Time online
1d 8h 4m
Points
138
Age
24
Location
Afghanistan
سکه
1,107
  • #7
4

آهی کشیدم و خواستم کامل به زیر پتو به‌خزم که صدای زنگ موبایلم به صدا در آمد. نیم‌خیز شدم موبایلم را از روی میز کوچک چنگ زدم، تریسی پشت خط بود. حال صحبت نداشتم؛ ولی نمی‌خواستم حال تریسی بد شود. می‌دانستم او هم حال خوشی در نبود ماریان ندارد. ما سه دوست عمیقاً صمیمی بودیم که نمی‌دانم چرا ماریان تصمیم گرفت رهایمان کند. تماس را متصل می‌کنم که صدای تریسی در گوشم می‌پیچد:
- سلام مولیا...
لحظه‌ای مکث می‌کند و سپس ادامه می‌دهد:
- نمی‌پرسم خوبی یانه... چون می‌دونم خوب نیستی.
دلم بیشتر از قبل می‌گیرد و آرام می‌گویم:
- هیچ‌کدوم‌مون خوب نیستیم.
سکوت آن‌طرف خط، مرا که نمی‌خواهم کلمه‌ای صحبت کنم به حرف وامی‌دارد.
- ولی مجبوریم تلاش کنیم خوب باشیم مگه نه تریس؟
صدای بالا کشیدن آب بینی‌اش از آن‌طرف خط پیش از صدای خودش، به گوشم می‌رسد و سپس می‌گوید:
- حق با توئه مولی... ولی آخه... سخته، می‌دونی این... .
نه نمی‌خواستم بدانم؛ نمی‌خواستم صحبت کنم. هیچ‌گاه در طول عمرم از صحبت کردن درباره مشکل و اتفاقات ناگوار خوشم نمی‌آمد. می‌دانستم تریسی به من نیاز دارد تا حالش در نبود ماریان بهتر شود؛ ولی حالا، این لحظه، به هیچ وجه وقتش نبود. پس به او گفتم:
- تریسی! لطفاً الآن نه. ما فردا هم‌دیگه رو توی پاتوق همیشگی می‌بینیم و صحبت می‌کنیم، باشه؟
صدایش غم‌زده است وقتی می‌گوید:
- باشه فقط... فقط کاش یکم از این پوسته‌ی درونگرات می‌اومدی بیرون.
چشم‌هایم را محکم روی هم فشار می‌دهم و زیر ل*ب زمزمه می‌کنم:
- فعلاً روز بخیر تریسی.
و بدون این‌که منتظر پاسخی از جانب او بمانم، تماس را قطع می‌کنم. چشم‌هایم درد می‌کنند. پلک‌هایم آرام بالا رفتند. نگاهم روی میز کارم افتاد؛ جایی که همیشه کلمه‌ها جان می‌گرفتند. جایی که ماریان بارها کنارم نشسته بود و درباره‌ی ایده‌هایمان قهوه‌ می‌خوردیم و حرف می‌زدیم. پتو را کنار زدم. پاهایم هنوز سست بودند، اما بلند شدم و آرام به سمت میز رفتم. صندلی را عقب کشیدم و نشستم. انگشتانم روی سطح چوبی میز ضرب گرفتند، ضربه‌هایی بی‌هدف اما آشنا، مثل کوبیدن یک در از اعماق ذهنم. لپ‌تاپ را باز کردم. نور سفید صفحه چشمم را زد، اما خاموش نشدم. یک صفحه‌ی خالی مقابلم بود. خالی… اما آماده.
بغض در گلویم بزرگ شد؛ اما عقبشان زدم. صدای درونی‌ام آرام گفت: «تو باید بنویسی… وگرنه این غم تو رر می‌بلعه.» انگشت‌هایم لرزان روی کیبورد نشستند.
چیزی نوشتم، چیزی ساده، بی‌نظم و شاید بی‌معنی:
«می‌نویسم تا زنده بمونم...» اشک داغ روی گونه‌ام چکید؛ اما این‌بار اشکِ شکست نبود؛ مانند این‌که روانم بعد از روزها، یک مسیر باریک برای خودش باز کرده بود. کلمات بعدی کم‌کم از ذهنم سرازیر شدند. ایده‌ی رمانی که هیچ‌وقت به آن فکر نکرده بودم. داستان آندرا جانسون، دختری که به دنبال هویت خودش بود.
هر جمله که نوشته می‌شد، انگار کمی از گره سینه‌ام باز می‌شد. نه زیادی… فقط کمی. اما همان «کمی» ممکن بود برای زنده ماندن کافی باشد. ساعت‌ها گذشته بود و من هنوز می‌نوشتم. چشم‌هایم خسته بودند، اما قلبم… قلبم برای اولین بار بعد از سه روز، کمی گرم شده بود. نه از شادی، بلکه از حس ادامه دادن.
مانیتور روشن بود، اتاق نیمه‌تاریک و من… من میان انبوهی از درد، داشتم چیزی می‌ساختم. چیزی که شاید تنها طناب نجاتم بود. رمان جدیدم آغاز شده بود.
و شاید زندگی‌ جدیدم... .
 
Last edited:

سارابـهار❁

نویسنده بـــرتر
LV
0
 
Joined
Feb 16, 2025
Messages
224
Reaction score
1,260
Time online
1d 8h 4m
Points
138
Age
24
Location
Afghanistan
سکه
1,107
  • #8
***
«آندرا جانسون»
صدای گلوله به شدت روی اعصابم بود حتی بیشتر از گلوله‌ای که خوراکِ بازویم شده بود!
رابین گفته بود چون زخمی شده‌ام از جایی که هستم تکان نخورم.
ولی مگر من حالی‌ام میشد؟ آن هم زمانی‌که خودش، فقط و فقط کمی با گیر افتادن فاصله داشت.
تک نفره در مقابلِ تعدادی نامشخص!
درحالی‌که قیافه‌ام از شدت درد مُدام مچاله میشد، عزمم را جزم کردم و هفت‌تیرم رو با دست راستم چنگ زدم.
نگاهی به تیشرت قرمزِ خون‌آلود و شلوار جینِ مشکیِ خاک‌آلودم انداختم، بازوی چپم به طرز وحشتناکی خون‌ریزی داشت.
بی‌خیال زخمم، سری به نشانه تأسف برای لباس‌های خاکی‌ام تکان دادم و از پشت دیوار خرابه‌ای که قایم، هان؟ نه! منو قایم شدن؟ منظورم این است که سنگر گرفته بودم، خارج شدم.
بازویم از درد داشت جیغ و ویغ می‌کرد طفلکم.
برایش زمزمه کردم:
- بازوی قشنگم، قشنگِ بازوم؛ چاره‌ای نیست باید بریم عموت رو نجات بدیم!
همان‌طور که به سمت ساختمان نیمه‌کاره جلویم که رابین داخلش درحال مقاومت بود قدم برمی‌داشتم نفس راحتی کشیدم از این‌که بازوی راستم زخمی است و نمی‌تواند بزند فکم را بیاورد پایین و بگوید از کی تا به حال، رابین شده عموی من؟!
پووفی کشیدم از دست خودم و خود درگیری‌های همیشگی‌‌ام.
آرام‌آرام وارد ساختمان نیمه‌کاره شدم.
اسلحه به‌دست، جلوتر رفتم.
می‌خواستم کاملاً نامحسوس پیش بروم تا کسی خِرم رو نگیرد و ناک‌اوت نشوم.
از پروازِ گلوله‌های بی‌شمار به سمت مقابل، متوجه شدم رابین در آن سمت قرار دارد.
کمی بیشتر به آن سمت نزدیک شدم و با همون بازوی زخمی، پُشتک‌زنان خودم را از بین بارشِ گلوله‌ها رد کردم و خودم را انداختم در اتاقی نیمه‌کاره، بی‌در و پیکر و گور به گور شده‌ای که رابین داخلش درحال تیراندازی بود.
- به‌به چه پهلوونیم من!
صدای رابین در جوابم، زد توی برجکم:
- پهلوونی بخوره تو سرت، مگه بهت نگفتم بمون تو همون جهنم؟
سرخوشانه خندیدم و گفتم:
- آهان، بمونم تو جهنم که تو این‌جا از بهشت لذت ببری؟
او هم خندید و گفت:
- اوه آره اونم چه بهشتی؛ بهشتی که حور‌هاش گلوله‌‌ان.
کنارهم پایینِ پنجره‌ای که رابین ازش شلیک می‌کرد نشستیم.
از قیافه‌اش عرق و خستگی می‌بارید.
با درد نالیدم:
- چطور از این‌جا خارج بشیم؟
خیره به اسلحه‌ی یوزیِ در دستش، گفت:
- نیاز به یه نقشه داریم.
- من یه نقشه دارم.
با ذوق برگشت طرفم که بلافاصله گفتم:
- شوخی کردم.
بی توجه به زخمم، یک پس‌گردنی نثارم کرد و زیر ل*ب غرغر کرد.
قبل از آن‌که دهن باز کنم صدای چندنفری که داشتند وارد اطاقی که ما در آن بودیم می‌شدند ما را به خودمان آورد:
- بلند شید دست، هاتون رو ببرید بالا!
متعجب ولی بی‌خیال بلند شدیم و خیره شدیم به آن‌ها، دوازده‌نفر بودند و همه‌شان تا دندان مسلح!
- گورتون رو کندید! دِ یالا اسلحه‌هاتون رو بندازین زمین و دست‌هاتون رو ببرید بالا.
من و رابین طبق روال همیشگی، آخرین نگاه را به هم انداختیم و رابین با لحن و نیش‌خند خاص خودش رو به آن‌ها گفت:
- باشه‌باشه دست‌هامون رو می‌بریم بالا، ولی شرمنده رُفقا، دست‌های ما، فقط واسه شلیک کردن میره بالا!
 

سارابـهار❁

نویسنده بـــرتر
LV
0
 
Joined
Feb 16, 2025
Messages
224
Reaction score
1,260
Time online
1d 8h 4m
Points
138
Age
24
Location
Afghanistan
سکه
1,107
  • #9
***
«مولی سانچز»
دست راستم را از لای پتو بیرون می‌آورم و هشدار ساعت را که روی میز کوچک کنار تختم است، خاموش می‌کنم.
چشمانم را باز می‌کنم و با آرامش پلک می‌زنم.
سعی می‌کنم روی برخورد پلک بالایی به پلک پایینی تمرکز کنم. چند بار این حرکت را تکرار می‌کنم.
این حرکت همیشه به من حس خوبی می‌دهد و تا حدودی باعث می‌شود این لحظه فقط به برخورد پلک‌هایم به‌ هم فکر کنم نه چیز دیگری هم‌چون تلخیِ رفتن ماریان و نبودنش را برای لحظه کوتاهی در حدِ چند ثانیه به فراموشی‌ بسپارم.
چند روزی که حسابش را دقیق ندارم، از مرگ ماریان گذشته است.
در این مدت کاری جز اشک‌ ریختن و تلخ کردن کل زندگی‌ام نکرده‌ام؛ اما از دیشب تصمیم گرفته بودم که دیگر قوی باشم و نباید جا بزنم.
اگر ماریان به هر دلیلی رفتن را انتخاب کرده است، این نباید باعث شود شخص دیگری نیز به همان حال دچار شود.
من همیشه یک احساساتیِ با منطق بوده‌ام.
همیشه در هر شرایطی، احساساتی می‌شدم و اشک‌هایم را می‌ریختم، بی‌خوابی می‌کشیدم، از خورد و خوراک می‌افتادم و با همه ارتباطم را محدود می‌کردم؛ ولی بعدش هرچند دیر، عزمم را برای قوی بودن جزم می‌کردم. چاره‌ای هم جز آن نبود و این یک اصل مهم بود برایم در زندگی. نباید می‌گذاشتم بیشتر از این خودم و یا تریسی، درد بکشیم.
از روی تخت تک‌نفره اتاق سابقم بلند می‌شوم و بعد کش و قوس دادن به عضلاتم، با برداشتن حوله، وارد حمامی که سمت چپِ اتاقم قرار داشت می‌شوم.
بعد از یک دوش گرفتن کوتاه و رسیدگی به دندون‌های سفید و ردیفم، از حمام خارج می‌شوم و همان‌طور که با سشوار مشغول خشک کردن موهایم هستم به خودم در آینه زل می‌زنم. ان‌قدر که این مدت را با گریه گذراندم؛ رگه‌های قرمزی دورِ مردمک‌های یشمی‌فامِ چشمانم ظاهر شدند.
آه بلندی می‌کشم و سشوار را می‌گذارم روی میز آرایش مشکی اتاقم و به طرف کمد لباس‌هایم می‌روم و درش را باز می‌کنم.
بلوز کرمی‌فامی با شلوار لی مشکی، بیرون می‌کشم و بدون لحظه‌ای از دست دادنِ وقت، می‌پوشمشان.
جلوی آینه قدی اتاقم می‌ایستم و دستی به موهای بلند و قرمزفامم که فرهای ریز و دُرشت آن‌ها را در بر گرفتند، می‌کشم.
موهای بلند و تقریباً صد سانتی‌ام کاملاً صاف اند، فقط این خودم هستم که درگیر حال بدم بوده‌ام و به موهای بیچاره‌ام بی‌توجهی کرده‌ام و گذاشته‌ام به این حال دچار شوند.
به انواع لوازم آرایشی روی میز خیره می‌شوم که البته بیشترشان هم متعلق به تریسی و ماریان هستند، برای وقت‌هایی که این‌جا چتر می‌شدند.
و باز یادِ رفتنِ ماریان و خاطراتش چنگ می‌اندازد روی قلبم.
 

سارابـهار❁

نویسنده بـــرتر
LV
0
 
Joined
Feb 16, 2025
Messages
224
Reaction score
1,260
Time online
1d 8h 4m
Points
138
Age
24
Location
Afghanistan
سکه
1,107
  • #10
سال‌ها رفاقت و حالا این‌طور رفتنش خودِ دردِ بی درمان بود برایم، دردی که باید با او کنار می‌آمدم و می‌ساختم وگرنه مرا از پا در می‌آورد و من هرگز آدمِ از پا در آمدن نبودم. یعنی به خودم این اجازه را نمی‌دادم که باشم.
ولی کاش بهم می‌گفت برای چی می‌خواد همچین کاری بکنه، مگر چه کم داشت؟! حسرتش همیشه روی دلم می‌ماند می‌دانم، حسرت این‌که ان‌قدر برایش غریبه بودم که... با بغض آهی می‌کشم.
از ماریان قوی و محکم و منطقی هیچ‌وقت انتظار خودکشی نداشتم.
اقدام به قتل خود، آخرین چیزی بود که درمورد ماریان می‌توانستم به آن فکر کنم.
آخز چرا؟ چطور توانست؟ برای چه؟!
از او سوالات بی‌شماری داشتم. دوباره آهی می‌کشم و بغضم را قورت می‌دهم.
نه من و نه تریسی، حال خوبی نداشتیم؛ اما حس می‌کردم چاره‌ای جز قوی بودن ندارم، حداقل بخاطر تریسی، تو الآن جز من هیچ دوستی ندارد و من مجبورم بخاطرش قوی باشم.
تریس خیلی دختر ضعیف و شکننده‌‌ای هست و می‌ترسم سال‌ها نتواند با این موضوع کنار بیاید.
از آخرین تماس تلفنی که با مادرش داشتم، او می‌گفت تریس یک هفته‌ هست که دُرست و حسابی غذا نخورده است.
باید بخاطر تریسی سرپا باشم و تلاش کنم برای خوب نگه‌داشتنِ همین یک رفیقی که برایم مانده است و حس می‌کنم اگه ماری هم جای من می‌بود همین‌کار را می‌کرد.
گوشی‌ام را برمی‌دارم و برای تریسی تایپ می‌کنم:
«قرارمون یک‌ساعت دیگه، کافی‌شاپ همیشگی... یادت نره تریس خوشگلم رو بیاری!»
با لبخند پیام را سند می‌کنم.
امیدوارم با بیرون رفتنمان حالش کمی بهتر شود.
نیم‌بوت‌های کرمی‌فامم را با بلوزم ست می‌کنم و کیف هلالی مشکی‌ام را با شلوار لی‌ام.
از اتاقم خارج می‌شوم و برای این‌که به خانواده‌ام نشان دهم حالم خوب هست و قرار نیست افسردگی بگیرم و کور و کچل شوم، جیغ‌جیغ کنان از پله‌های طبقه بالا سُر می‌خورم پایین!
- یـوهو! صبح بخیر اهل خونه.
مادرم قبل از همه با ذوق می‌‌گوید:
- ای جانِ دلم دخترم، صبح توام بخیر.
می‌روم به‌ طرفش و خودم را کمی روی پنجه‌هایم که اسیر نیم‌بوت‌هایم هستند بلند می‌کنم و بالا می‌کشم تا بتوانم لُپش را ببوسم. آخر من قدم 170 و مامان قدش 180 و هم‌ قد پدرم هست و این‌طوری می‌شود که من وقتی می‌خواهم ببوسمشان به گوششان هم نمی‌رسم.
 

Who has read this thread (Total: 0) View details

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
Top Bottom