What's new

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | بوکینو | بهترین انجمن فرهنگی و هنری

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

سارابـهار❁

[مدیر تالار رمان]
Staff member
LV
0
 
Joined
Feb 16, 2025
Messages
238
Reaction score
1,282
Time online
1d 13h 17m
Points
138
Age
24
Location
Afghanistan
سکه
1,219
  • #21
بدنش سردِ سرد بود. خونی غلیظ دورش را گرفته بود.
منشاء خون احتمالاً زخمِ شکمش بود چون ردای خاکستری‌اش از آن قسمت، با خون رنگی شده بود.
داشتم با خودم فکر می‌کردم که اگه این پیرزن غرق در خون، جانش از دماغش در رفته، پس صدای چه کسی بود که کمک می‌خواست؟ که در یک لحظه‌آنی گلویم اسیر شد توسط دست‌های کریه‌ی پیرزنِ گوربه‌گور شده که تازه متوجه سوخته بودن تمام پوست دست‌هایش شدم. به شّدت به گلویم فشار می‌آورد و هم‌زمان خُرخُری ناهماهنگ با ظاهرش، از حنجره‌اش خارج میشد. نفسم چیزی با بند آمدن فاصله نداشت. دُرست است که کارم طوری بود که ترس در آن جایی ندارد؛ ولی خوب می‌دانستم این تو بمیری از اون تو بمیری‌ها نبود! درحالی‌که بدنم به طرز عجیبی تمام قدرتش را از دست داده و قفل کرده بود و من توسط پیرزن داشتم خفه می‌شدم، خیره به قیافه‌ی کریه‌اش که از مردمک‌های چشم‌هایش خون می‌چکید همین‌طور از دهن و بینی و گوش‌هایش خون فواره می‌زد، آن‌قدر زیاد که لحظه‌ای بعد تا گلویم، دقیقاً تا جایی که دست‌های سوخته‌ی زنیکه‌‌ی پیری که نمی‌دانم چه پدر گشتگی‌ای با من فلک‌زده داشت، گلویم را اسیر کرده بودند، رسید. پیری گردنم را ول کرد؛ ولی من همچنان بدنم قفل بود و بی‌حرکت. درحالی‌که داشت ازم فاصله می‌گرفت و دور می‌شد هم‌زمان زمزمه کرد:
- اون میمیره... اون میمیره و تو هیچ‌وقت به هویتت نمی‌رسی!
توانی برای فکر کردن برایم نمانده بود و همه دنیا مقابل دیدگانم تاریک شد.
***
- آندرا... باز کن چشمات رو دیگه. هوی خر کلنگی!
با صدای رابینِ بیشعور که باز داشت مرا فحش‌کش می‌کرد چشم‌هایم را باز کردم. توی خانه‌مان بودیم و نفس راحتی کشیدم بابت این‌که روی تخت گرم و نرم هستم و دیگر در یک خروار خون درحال گوربه‌گور شدن نیستم.
- چرا حرف نمی‌زنی نکنه لال شدی به سلامتی؟
با حرصی که از پیرزن داشتم خطاب به رابین غریدم:
- توأم که منتظری من لال شم تا فقط لیچار بارم کنی!
زد زیر خنده و درحالی‌که جفت دست‌هایش که توی جیب‌های شلوار مشکی‌اش بودند را کشید بیرون و یک صندلی کشید کنار تختم و نشست، از او پرسیدم:
- چطوری اومدیم خونه؟
چینی به بینی قلمی‌اش داد خونسرد گفت:
- وقتی رفتی تا مشکل اتوبان رو آنالیز کنی، کمی بعدترش بی‌هوش شدی و افتادی. البته بهتره بگم مثل همیشه غشیدی!
و پشت بند این حرفش، زد زیر خنده و تا خواستم چیزی بارش کنم ادامه داد:
- بعدشم من یکی از اون ماشین‌هایی که به فنا رفته بود رو دو دره کردم، انداختمت صندلی عقب و دِ برو که رفتیم!
از این‌که ماشین را کش رفته بود اعصابم قاطی‌تر شد؛ ولی بیشتر نگران وضع اتوبانی بودم که سرتاسر توسط موجودات تاریکی احاطه شده بود و خدا می‌دانست چه بلایی قرار بود سر مردم بی‌گناه بیاورد، که در همین حین صدای رابین مرا از نگرانی‌ام نجات داد:
- نگران وضع اتوبان هم نباش، قبل این‌که برت دارم و بزنم به‌چاک، طلسم‌ پاکسازی زدم روی اتوبان.
 

سارابـهار❁

[مدیر تالار رمان]
Staff member
LV
0
 
Joined
Feb 16, 2025
Messages
238
Reaction score
1,282
Time online
1d 13h 17m
Points
138
Age
24
Location
Afghanistan
سکه
1,219
  • #22
تقریباً نفس راحتی کشیدم که پرسید:
- خب رفتی اون‌ور، چیزیم بارت شد؟
درحالی‌که داشتم از جایم بلند می‌شدم و می‌رفتم سمت کمد تا کوله پشتی‌ام را از وسایل مورد نیاز سفر پر کنم با اخمی آشکار غریدم:
- اولاً خنگ خودتی! دوماً جمع کن باس بریم دنبال جواب.
اومد کنارم ایستاد و با حیرت پرسید:
- جواب؟!
کوله‌ام را انداختم روی شونه‌ام و درحالی‌که از درب اتاق خارج می‌شدم گفتم:
- فکر کنم یه موقعیت واسه تپوندن توی گونی، گیرت اومده!
پیش از آن‌که فرصت کند پاسخ دهد، زنگ موبایلش بلند شد و سریعاً تماس را متصل کرد و موبایل را به گوشش چسباند و گفت:
- بله؟ اوه البته... کجا بیاییم؟ موضوع چیه؟ خب باشه، اوکی شب اون‌جاییم.
تماس را قطع کرد و درحالی‌که خیره به موبایلش بود، یک پس گردنی جانانه نثارش کردم و غریدم:
- باز کجا هماهنگ کردی؟ کار مهم داریم باید بریم می‌فهمی؟
چشم‌هایش را روی هم فشرد و با حالتی که سعی داشت آرامم کند گفت:
- باشه آندرای عزیزم، همین یه کار رو هم حل کنیم بعدش می‌ریم.
***
«مولیا سانچز»
ظرف مخصوص پیتزای مولیا پز را از فر بیرون کشیدم و گذاشتم روی اُپن. این پیتزا فقط اسمش پیتزاست و در اصل شبیه هیچ نوع غذایی نیست که بتوانم مثال بزنم. عاشق درست کردن غذاها و فست‌فودهایی‌ام که وجود ندارند. با لبخند مشغول کارم می‌شوم. رمانم را تا جایی پیش بردم و دیدم دیگر شب شده است و آمدم که به فکر شکمم باشم! موبایلم را از روی میز آشپزخانه برداشتم و خواستم عکس بگیرم از غذایم که ناگهان ظرف از دستم سُر خورد و غذای من‌درآوردی‌ام کف آشپزخانه از حال رفت! لعنتی نثار خود کردم و خم شدم تا گندی که به بار آمده بود را جمع کنم که پایم لیز خورد و با شکم افتادم روی غذای واژگون و طفلکم.
در همین حین صدای زنگ درب خانه‌ام به صدا در آمد.
بی‌توجه به سر و وضعم، به ناچار از بین بدبختی‌ام بلند شدم و به سمت درب رفتم. طبق عادتم از چشمی بیرون را نگاه کردم و چشمم به تریسی افتاد.
سریعاً در را گشودم و با تریسی، برادر بزرگش وِست، مردی ناشناس کت و شلواری، دختری مو مشکی‌طلایی و پسری بور رو به رو شدم.
تریسی با نگاهی مهربون و نگران نزدیکم شد و درحالی‌که نمی‌دانستم چرا یک جوری ناجور نگاهم می‌کند بغلم کرد و دم گوشم ل*ب‌زد:
- مولی جونم چه بلایی سرخودت آوردی؟
 

سارابـهار❁

[مدیر تالار رمان]
Staff member
LV
0
 
Joined
Feb 16, 2025
Messages
238
Reaction score
1,282
Time online
1d 13h 17m
Points
138
Age
24
Location
Afghanistan
سکه
1,219
  • #23
از بغلش خودم را بیرون کشیدم و خواستم بپرسم منظورت چیست که با صدای شخص کت و شلواریِ همراه‌شان رشته حرفم شروع نشده بریده شد.
- قراره دم در بمونیم؟!
قبل از من وِست دستش را گذاشت روی بازوی مرد ناشناس و گفت:
- اوه، نه رفیق!
سعی کردم طبیعی و خونسرد برخورد کنم:
- ببخشید... بفرمایید توی خونه.
در همین حین لحظه‌ای چشمم افتاد به چشم‌های مردِ ناشناس که یه «خیلی زود نگفتیِ؟!» خاصی توی چشم‌هایش موج می‌زد.
از جلوی در کنار رفتم تا وارد بشن. همگی به ترتیب وارد شدند و به سمت هال کوچکم رفتند و بی‌تعارف نشستند. بیشتر از حضور ناگهانی‌شان و این‌که چرا آمده اند، ذهنم را مرد ناشناس به خود درگیر کرده بود. لحظه‌ای به او خیره شدم، قد و هیکلی دُرشت و روی فُرم، موهای کوتاه ولی به هم ریخته‌ای داشت که اصلاً هارمونی جالبی با کت و شلوار و پیراهن سفیدی که دوتا از دکمه‌های بالایش باز بودند، نداشت! ته‌ریش جذاب و پوستی برنزه با بینیِ قلمی و چشم‌هایش... چشم‌های اقیانوسی‌فامش، گویا آدم را دعوت به غرق شدن می‌کرد. آهی از بی‌فکری‌ام کشیدم و سریع درب را بستم و وقتی از جلوی آینه دیواری بزرگِ توی راهرو رد می‌شدم تازه متوجه ظاهرم شدم. تاپ سفیدم کاملاً لکه‌لکه شده بود از برخوردم با محتویاتِ غذای عزیزم که خوراک زمین شد. حتی به موهای فرفری و قرمزفامم ذراتی از غذا چسبیده بود. حالا تریس و وِست هیچی، فکر این‌که جلوی سه نفر آدم غریبه این‌شکلی ظاهر شدم دیوانه‌ام می‌کرد.
نفس عمیقی کشیدم، دیگر کار از کار گذشته بود.
از راهروی هال و دقیقاً از مقابلشان رد شدم و برای تریسی سر تکان دادم که بیاید. سریع وارد اتاقم شدم و به سمت کمدم یورش بردم و تاپم را با تیشرتی هم‌فام با چشم‌های جنگلی‌ام عوض کردم. تریسی وارد اتاق شد و گفت:
- جانم مولیا؟
به او نزدیک شدم و پرسیدم:
- تریس... این‌جا چه خبره؟
صدایش را پایین‌تر آورد و گفت:
- احضار دیگه!
چشم‌هایم را عصبی در حدقه چرخاندم و گفتم:
- عالی شد. حداقل کاش خبر می‌دادی... حالا کدومشون مدیومه؟
باز هم صدایش را پایین آورد و گفت:
- مدیوم اونیه که کت و شلوار تنش بود دوریانِ رفیق وِست و اون دو دختر و پسر هم نمی‌دونم شاید همکاراش اند.
سری برای تریسی تکان دادم و وارد حمام شدم.
نیم‌نگاهی به موهایم توی آیینه انداختم و ذرات غذای چسبیده به موهایم را از بین بردم و بلافاصله آب را باز کردم تا دست و صورت چرب و به گند کشیده شده‌ام را تمیز کنم و هم‌زمان به این فکر کردم که خوب شد با هیچ‌کدامشان لازم نشد دست بدهم وگرنه بیشتر آبرویم می‌رفت. دست و صورتم را شستم و از حمام خارج شدم. تریسی وسط اتاقم ایستاده بود و داشت با دکمه‌های پالتوی زرشکی‌‌رنگی که روی تاپ آبی‌یخی که با شلوار لی یخیش هارمونی خاصی داشت، پوشیده بود بازی می‌کرد.
 

سارابـهار❁

[مدیر تالار رمان]
Staff member
LV
0
 
Joined
Feb 16, 2025
Messages
238
Reaction score
1,282
Time online
1d 13h 17m
Points
138
Age
24
Location
Afghanistan
سکه
1,219
  • #24
با دیدنم سریع گفت:
- بریم که انجامش بدیم.
- صبر کن تریس... هنوز حتی پزیرایی نکردم ازتون که.
تریسی قدمی به طرفم برداشت و موهای فرفری و پریشانم را کنار گوشم فرستاد و گفت:
- گفتن دوست های دوریان عجله دارن، پس سریع باید انجامش بدیم که برن.
لحظه‌ای به این فکر کردم که عجله آدم‌های کلاهبردار مگر برای چیست جز این‌که کلاه یک بدبخت دیگر را هم بردارند! به هال که رسیدیم، تریسی رفت نشست روی کاناپه کنار وِست. منم سریع رفتم توی آشپزخونه و سعی کردم نه نگاه کنم به غذای بیچاره و آش و لاش روی زمین و نه برخوردی داشته باشم با آن‌ها که دوباره سر و وضعم به گند کشیده نشود.
سریع پنج لیوان بلوری بزرگ از داخل کابینت برداشتم و از توی یخچال پارچ پر از آب آناناس را بیرون کشیدم. هر پنج لیوان را پر کردم، پارچ را گذاشتم توی یخچال و لیوان‌ها را در یک سینی بلوری چیدم و برداشتم و راه افتادم سمت هال، جایی که بقیه بودند.
اولین نفر که با دیدنم به حرف اومد وِست بود:
- مولیا! نیاز نبود زحمت بکشی... نیومدیم مهمونی که.
همین‌طور که بهشون نزدیک می‌شدم بهش لبخند زدم.
وِست برادر بزرگ‌تر تریسی که دقیقاً از لحاظ ظاهری کپی خودش بود و دانشجوی مهندسی بود.
تریسی لیوان آب میوه‌اش را کمی مزه‌مزه کرد و نگاهی به جمع انداخت و خطاب به من گفت:
- مولی می‌دونی که امشب برای چی این‌جا جمع شدیم دیگه؟
- آره می‌دونم به‌خاطر...
زبانم نمی‌چرخید بگویم احضار! چرا؟ چون قبول نداشتم این خزعبلات و خرافات را.
- شما انگار با این کار مخالفید، درسته؟
صدای مردکِ کلاهبردارِ چشم اقیانوسی، رشته افکارم را جوری برید که دلم می‌خواست بلند شوم، مقابلش بایستم و توی صورتش فریاد بزنم: «معلومه که مخالفم!» ولی باز عقل و منطقم صدایش در آمد که او چه تقصیری دارد؟ کلافه پوفی کشیدم. چاره‌ای نبود، به‌خاطر آرام شدن تریسی مجبور بودم موافق باشم. آن هم به چی؟ احضار؟! چطور با یک مرده میشد ارتباط برقرار کرد؟ خواستم جوابش را بدم که تریسی بلند شد و آمد کنارم نشست. موهای بلوندش را دم اسبی بسته بود و یک کمی از آن‌ها را روی صورتش رها کرده بود و چشم‌های عسلیِ نابش ذوق زده بود برای برقراری ارتباط با رفیق از دست رفته‌یمان.
در کنار ذوقش دردی عمیق توی چشم‌هایش دیده می‌شد و این درد، وادارم می‌کرد به هر دری بزنم برای کم شدن درد و غم نهفته در چشم‌های تنها دوستم.
نباید تریسی را ناراحت می‌کردم. ل*ب‌هایم را تر کردم و گفتم:
- بگذریم... برای احضار چی نیازه؟
دختر مو طلایی‌مشکی با لحنی آرام و مرموز گفت:
- چیز زیادی نیاز نیست فقط یه جسم نیازه که روحِ احضار شده واردش بشه و باهامون حرف بزنه!
 

Who has read this thread (Total: 3) View details

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
Top Bottom