What's new

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | بوکینو | بهترین انجمن فرهنگی و هنری

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

سارابـهار❁

[مدیر تالار رمان]
Staff member
LV
0
 
Joined
Feb 16, 2025
Messages
238
Reaction score
1,282
Time online
1d 13h 17m
Points
138
Age
24
Location
Afghanistan
سکه
1,219
  • #11
با این حرفش دلم می‌خواست بغلش کنم و همان‌جا بنشینم زار بزنم؛ ولی این راهش نبود. دست‌هایش را می‌گیرم و باز مهربان می‌شوم و می‌گویم:
- تریس... قشنگِ‌دلم؛ فکر می‌کنی ماریان می‌خواد تو به‌خاطر مرگش از پیشرفتت بزنی؟
پاسخم را نداد هیچ که حتی خودش را کمی روی میز کشید جلوتر و سرش را گذاشت روی دست‌هایم و زد زیر گریه. آه لعنتی! خودم هم دست کمی از حال او نداشتم و می‌خواستم همراهی‌اش کنم؛ ولی تمام تلاشم روی این بود که محکم باشم و حتی قطره‌ای اشک در چشم‌هایم حلقه نزند. کلافه و با تحکم گفتم:
- تریسی! گوش کن تریسی! روحِ ماری با دیدن این حالت خیلی اذیت می‌شه، تو که این رو نمی‌خوای؟
سرش را بلند می‌کند و با دست‌های خوش‌فرمش اشک‌هایش را پاک می‌کند و با چشم‌های غرق در اشکش به من خیره می‌شود. نگاهش که می‌کنم، برای چهره معصوم و مظلومش دلم ضعف می‌رود. دست‌هایش را دوباره در دستم می‌گیرم و می‌گویم:
- لطفاً به خودت بیا.
معصومانه می‌گوید:
- می‌دونی چند روزه ندیدمش... چه‌قدر دلم براش تنگ شده، وای خدای من... من چطور بدونِ ماری زندگی... .
ناامیدی در صدایش داشت دیوانه‌ام می‌کرد، اجازه ندادم حرفش را تکمیل کند و گفتم:
- دل منم براش تنگ شده خب... ولی نمی‌شه که کاری بکنیم جز این‌که بریم کلیسا شمع روشن کنیم و براش دعا کنیم.
درحالی‌که داشت اشک‌هایش را از روی صورت قشنگش پاک می‌کرد نالید:
- آره فکر خوبیه؛ ولی کاش می‌شد باهاش حرف بزنیم.
با مهربانی به چشم‌های قشنگش لبخند زدم:
- عالی می‌شد، ولی راهی نیست تریسی.
یک لحظه احساس کردم تمام حال بدش از بین رفت و ذوق و شوق از چشمانش فوران کرد و گفت:
- فکر کنم یه راهی باشه!
با تعجب پرسیدم:
- منظورت چیه تریس؟
هم‌چون یک بچه کوچک با ذوقی توصیف نشدنی ل*ب زد:
- آره‌آره، خودشه!
یک تای ابرویم را بالا دادم و منتظر به او زل زدم که گفت:
- احضارش می‌کنیم!
ناخودآگاه پوزخندی روی ل*ب‌هایم نقش بست و گفتم:
- چی؟ خل شدی؟
اخمی کرد و گفت:
- مسخره‌‌ام نکن مولی، جدی میگم.
این‌بار بی‌تعارف خندیدم و گفتم:
- احضار فقط توی فیلماست دیوونه!
ل*ب‌هایش را جمع کرد و با لجاجت در پاسخم گفت:
- نخیر مولی خانم، احضار واقعیه!
خدای من! درست مانند دختربچه‌های کوچک شده بود که هرچه به آن‌ها می‌گفتی، باز حرف خودشان را می‌زدند. نفسم را با حرص بیرون دادم و گفتم:
- ببین تریسیِ قشنگم... اینا هیچی جز زاده‌ی تخیلِ نویسنده‌های ژانرِ وحشت نیست، ببین من خودم نویسنده‌م می‌دون...
موهایش را از روی صورتش کنار زد و حرفم را برید و گفت:
- نه مولی، این‌طور نیست، بهت ثابت می‌کنم.
سرم را به نشانه منفی تکان دادم و با حرصی ناشی از کج‌خلقی‌ها و بچه‌ بازی‌هایش غریدم:
- چرا نمی‌فهمی رفیق من... اینا همش دسیسه‌های فانتزیِ ذهن نویسنده‌هاست واسه هیجان‌زده کردنِ مخاطب‌!
چپ‌چپ نگاهم کرد و گفت:
- نُچ‌نُچ کاملاً واقعیه. فقط به یه مدیوم نیاز داریم.
 

سارابـهار❁

[مدیر تالار رمان]
Staff member
LV
0
 
Joined
Feb 16, 2025
Messages
238
Reaction score
1,282
Time online
1d 13h 17m
Points
138
Age
24
Location
Afghanistan
سکه
1,219
  • #12
آهی می‌کشم و چشم‌هایم را ثانیه‌ای می‌بندم.
فهمیدن این‌که یک دنده‌گی به جانش افتاده، اصلاً کار سختی نیست. اگر این راهش باشد که آرام بگیرد و با واقعیت کنار بیاد و روند زندگی‌اش را به درستی ادامه دهد، پس چاره‌ای جز همراهی کردنش در این راه برایم نمی‌ماند. گرچه اعتقادی به روح و احضارش نداشتم و از دیدگاه من اشخاصی که به خودشان مدیوم می‌گویند، یک مُشت کلاش و کلاهبردار بیشتر نیستند.
به صندلی تکیه دادم و با حرص و بی‌چاره‌گی نالیدم:
- مدیوم از کجا بیاریم؟
چشم‌هایش برقی زد:
- من یکی رو می‌شناسم.
بازم با حرص نالیدم:
- از کجا؟ آخه تو مدیوم از کجا می‌شناسی دختر؟
مشغول بازی با موهایش شد و گفت:
- دوست داداشمه.
اخم کردم و گفتم:
- داداشت که خیلی سرش توی درس و دانشگاهه. فکر نمی‌کردم با همچین خرافاتی‌هایی در ارتباط باشه. بعدشم مطمئنی کار دوست داداشت درسته؟
ل*ب و لوچه‌‌اش را آویزان کرد و گفت:
- آره مطمئنم.
با اعصاب‌خوردی گفتم:
- ولی من مطمئن نیستم.
- آه مولیا! خب حالا تکلیف چیه؟
برای همین حرفی که در ذهنم بود را به زبان آوردم:
- باشه تریس، می‌ریم برای احضار.
با حرفم چشم‌هایش برقی می‌زند که سریع می‌گویم:
- اما نه پیش اون مدیوم.
تکه‌ای از سالادی که در بشقابی پر نقش و نگار، روی میز قرار دارد، می‌کند و در دهانش می‌چپاند. سپس با دهن پر می‌پرسد:
- آخه کی جز مدیوم می‌تونه کمکمون کنه؟
خلاصه‌وار می‌گویم:
- کشیش.
تریسی خواست حرفی بزند ولی با دیدن تحکمِ در صدا و چشم‌هایم، حرفش را خورد و سکوت کرد. دستش را نرم نوازش کردم و گفتم:
- می‌ریم کلیسا، از کشیش کمک می‌خواهیم. فقط بعدش باید بچسبی به زندگیت، مفهومه؟
دست‌هایم را محکم می‌گیرد و با لحنی آمیخته با درد و ذوقی نو شکفته می‌گوید:
- کاملاً خیالت راحت.
***
به کلیسای بزرگی که در مرکز شهر نیویورک واقع شده بود، رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم. چشم‌هایم را محکم روی هم فشردم و باز کردم. لعنتی خوابم می‌آمد. دیشب تا دیر وقت مشغول نوشتن رمان جدیدم بودم و نفهمیدم چگونه خوابم برد. صبح هم پیش از طلوع خورشید، سر و کله پیام تریسی پیدا شد و مرا ابتدا به کافی‌شاپ همیشگی و سپس با خودش به کلیسا کشاند. افکار مسخره‌ای در ذهن داشت، می‌خواست راهی بیابد تا روح ماری را احضار کند و از او بپرسد برای چه تنهایمان گذاشت؟! نمی‌دانم چطور؛ ولی دوست دیوانه‌ام گمان می‌کرد با این کار احمقانه دلمان آرام می‌گیرد و با مرگ ماریان راحت‌تر کنار می‌آییم. من نیز با آن‌که کاملا با این حرکت مخالف بودم، ناچاراً همراهش شدم. تریسی که کیف مجلسی آلبالویی‌اش که کاملاً متناقض با لباس آبی‌اش بود را در دست داشت، کنارم ایستاد، نگاهی به اطراف انداخت و سپس پرسید:
- قبلاً هم این‌جا اومدی؟
درحالی‌که پایم که خارش به جانش افتاده بود را در نیم‌بوت کوفتی‌ام تکان می‌دادم، آرام سری تکان دادم و گفتم:
- آره یکی دو بار، برای دعا.
با آرنجش در پهلویم می‌کوبد و می‌گوید:
- تو که از خرافات خوشت نمیاد... آهان، حتماً کلیسا خرافات نیست!
سرم را بی معنی برایش تکان می‌دهم و دستش را می‌گیرم. هم‌زمان که به طرف کلیسا می‌رویم می‌گویم:
- راه بیُفت تریسی، کمتر حرف بزن!
 

سارابـهار❁

[مدیر تالار رمان]
Staff member
LV
0
 
Joined
Feb 16, 2025
Messages
238
Reaction score
1,282
Time online
1d 13h 17m
Points
138
Age
24
Location
Afghanistan
سکه
1,219
  • #13
به جای گوش دادن به حرفم، نامم را نجوا می‌کند:
- مولـی؟
درحالی‌که راه می‌افتم، آرام و صمیمانه ل*ب می‌زنم:
- جونم؟
دستی لای موهای پریشان بلوندش می‌برد و آهی می‌کشد و می‌پرسد:
- میگم کتابِ رمانت چی‌شد؟ نشد ازت بپرسم چاپ شد یانه؟
همان‌طور که از خیابان و بینِ عابران و ماشین‌ها رد می‌شدیم؛ با دردی که از یادآوری آن اتفاقی که برای ماریان افتاد مصادف شد با روز چاپِ کتابم، فقط زیر ل*ب گفتم:
- چاپ شده.
به درب کلیسا رسیده بودیم. دستش را از دستم بیرون کشید و با خوشحالی بغلم کرد.
- وای جدی؟ این عالیه!
از بغلم خارج شد و این‌بار با صدایی که کمی بغض هم میانش بود گفت:
- خوشحالم که کتابت چاپ شد و نیاز نیست تو رو هم مثل ماری از دست بدم... .
صدایش می‌لرزید. نگاهش نمی‌کردم مبادا چشمم به اشک‌هایش بیفتد و نتوانم طاقت بیاورم. خودم هم متلاشی بودم و با یادآوری این‌که ماری بخاطر رد شدن رمانش توسط انتشارات، خودکشی کرده بود، قلبم مچاله می‌شد. برای بار هزارم در این مدت، آرزو کردم که هی کاش رمان من رد و رمان ماریان چاپ می‌شد؛ ولی فقط ماریان اکنون کنارمان می‌بود. افکارم را کنار می‌زنم و بی‌ معطلی دوباره دستش را می‌گیرم و دست‌گیره فلزی درب اصلی کلیسا را می‌فشارم و واردش می‌شوم. تریسی هم مانند کودکی که دستش در دست مادرش است، دنبالم کشیده می‌شود و بی‌هیچ حرف و اعتراضی با من می‌آید. کسی در کلیسا نیست و کشیش هم در دید نیست! صدا می‌زنم:
- پدر... .
به اطراف کلیسا و صندلی‌های خالی‌اش نیم نگاهی می‌اندازم و صدایم را بالاتر می‌برم:
- پدر روحانی!
مردی بلند قامت با لباسی مشکی‌فام و بلند که طرحی خاکستری و نامفهوم روی خود دارد به طرف‌مان می‌آید. همان‌طور که به ما نزدیک می‌شود می‌گوید:
- درود روح‌القدوس به شما فرزندان.
با لبخند به او خیره شدم و گفتم:
- روزتون به‌خیر پدر.
با لبخند جوابم را داد:
- روز شما هم بخیر فرزند. برای دعا تشریف آوردین؟
سرم را به علامت منفی تکان دادم.
- یا اعتراف؟
پیش از این‌که حدس دیگری بزند گفتم:
- اوه نه پدر... ما به کمک‌تون نیاز داریم.
لبخند صورت سفیدش را می‌پوشاند و می‌گوید:
- درخدمتم فرزندم.
قبل از من، تریسی شتاب‌زده می‌گوید:
- ما می‌خواهیم روحِ دوست‌مون رو احضار کنید!
خواسته‌ی تریسی، آن‌قدر دور از ذهنم است که ناخودآگاه پوزخندی روی لبم ظاهر می‌شود و برای این‌که پوزخندم از چشم تریسی دور بماند رویم را برمی‌گردانم و چشم می‌چرخانم در فضای سالن کلیسا که نمایی سلطنتی و سنگین دارد. مانده‌ام مردم چگونه به آن فضای سرد و سنگین پناه می‌آورند و از صمیم قلب، به گناهان کرده و نکرده‌یشان اعتراف می‌کنند؟ صورتم را طرفشان برمی‌گردانم که کشیش نگاهی به جفتمان می‌اندازد و لبخندی تبسم‌وار تحویلمان می‌دهد و سپس خطاب به تریسی می‌گوید:
- فرزندم... تقاضایی که دارین یه مسئله معمولی نیست.
تریسی درحالی‌که مصمم بودن در چشم‌هایش برق انداخته بود، بلافاصله می‌گوید:
- خب بله پدر. من خیلی خوب می‌دونم که احضار روح از دنیای مردگان مسلماً یه مسئله ساده نیست؛ ولی لطفاً این کار رو برامون انجام بدین... ازتون خواهش می‌کنم.
 

سارابـهار❁

[مدیر تالار رمان]
Staff member
LV
0
 
Joined
Feb 16, 2025
Messages
238
Reaction score
1,282
Time online
1d 13h 17m
Points
138
Age
24
Location
Afghanistan
سکه
1,219
  • #14
کشیش که تردید در لحنش بی‌داد می‌کند می‌گوید:
- فرزندان! تقاضای شما خلاف قوانین کتاب مقدسه.
موقعی که کشیش می‌گوید خلاف قوانین کتاب مقدس است، واقعاً یک لحظه کم می‌ماند شاخ در بیاورم.
انتظار داشتم کشیش به تریسی بگوید اصلاً هم‌چون چیزی به نام «احضار روح» واقعی نیست، تا تریسی از خواسته‌ی نامعقولش دست بکشد؛ ولی اکنون همه چیز بدتر شده است. خوب می‌دانم اگر پدر روحانی کمک‌مان نکند، مسلماً تریسی باز هم پای رفیق خرافاتیِ برادرش را وسط می‌کشد. فکری که در سرم آمده بود هم‌زمان از دهن تریسی هم خارج شد:
- مولیا، بهت گفتم که بیا بریم پیش مدیوم.
به طرز غریبی می‌خواستم طبق عقیده‌ام انجام شدنی نباشد و اگر هم انجام شدنی‌ است به دست یک کشیش انجام بشود نه یک مدیوم کلاهبردار. با دهنی باز اول به تریسی و سپس به کشیش نگاه کردم و خطاب به کشیش گفتم:
- لطفاً پدر... راهی نداره برامون انجامش بدید؟
چشم‌های قهوه‌ای‌اش را که به پوست صورت سفید و کمی چروک شده‌اش می‌آیند را با حالتی آرام باز و بسته می‌کند و می‌گوید:
- خیر فرزندم.
پیش از آن‌که فرصتی برای پاسخ بیابم این‌بار تریسی بود که برای خروج سریع‌تر از کلیسا دستم را گرفته بود و مرا به دنبال خود می‌کشید که با صدای پدر روحانی متوقف شدیم.
- فرزندان! پیش هیچ مدیومی برای هیچ احضاری نرید، این کار به نفع هیچ‌کدوم‌تون نیست.
خواستم چیزی بگویم که تریسی دستم را بیشتر کشید و مرا به سمت درب اصلی کلیسا برد و خارج شدیم.
آسمان ابرهای سیاهی را مهمان خود کرده بود. به طرز غریب‌تری احساس بدی داشتم، احساسی که نمی‌دانستم از چه سرچشمه گرفته است. تریسی ول‌کُنِ دستم نبود و مرا تا ماشین کشید. کنار ماشین دستم را رها کرد و بدون این‌که منتظر من بماند سوار ماشین شد. من هم ناچاراً سوار شدم و ماشین را روشن کردم و راه افتادم. کمی که گذشت و دیدم تریسی هیچ حرفی نمی‌زند به سمتش چرخیدم و دیدم دارد هم‌چون ابر بهار، بی صدا اشک می‌ریزد. یک دستم به فرمان و دست دیگرم را گذاشتم روی دستش و سعی کردم هم‌زمان هم حواسم را به جاده مقابلم بدهم و هم به تریسی. نگران صدایش زدم:
- تریس!
فین‌فین‌کنان نالید:
- جونِ تریس؟
نگاهی به جاده خلوت و نگاهی به تریسی انداختم و مهربان گفتم:
- آروم باش قشنگ‌ِدلم گریه نکن.
دستش را گرم‌تر فشردم و گفتم:
- دیدی که! حتی کشیش هم گفت کار درستی نیست. گرچه من معتقد بودم اصلا شدنی نیست؛ ولی خب... .
چشمانم را دادم به اتوبانی که واردش شدم و گوش‌هایم را دادم به تریسی که صدای بغض آلودش پیچید:
- مولی... بریم پیش مدیوم، باشه؟
طوری با بغض و معصومیت این حرف را زد که به گوش سنگ می‌رسید آب میشد، چه برسد به دل من که می‌دانستم این موضوع چه قدر برایش اهمیت دارد و تریسی تنها دوستی بود که برایم باقی مانده بود. به‌ همین دلیل این‌بار از ته دل گفتم:
- باشه می‌ریم پیشش، همین الآن اصلاً... .
پرید وسط حرفم و مانع ادامه حرفم شد و گفت:
- الآن نه... خیلی سرم درد می‌کنه، بعداً بریم که وِست هم همراه‌مون بیاد، آخه من نمی‌دونم آدرسش کجاست.
 

سارابـهار❁

[مدیر تالار رمان]
Staff member
LV
0
 
Joined
Feb 16, 2025
Messages
238
Reaction score
1,282
Time online
1d 13h 17m
Points
138
Age
24
Location
Afghanistan
سکه
1,219
  • #15
چشمم به اتوبان مقابلم بود که چندتا ماشین متوقف و له شده بودند، هم‌زمان گفتم:
- باشه هروقت که تو بگی.
به نزدیک ماشین‌های تصادفی که رسیدیم جز دو نفر که یکی دختر بود و دیگری پسر، شخص دیگری به چشم نمی‌خورد. پسرِ ایستاده بود و داشت با اعصاب خوردی به ماشین‌های له شده و همین‌طور ماشین من نگاه می‌کرد و دخترِ روی یک پا نشسته بود روی آسفالت و کف دستش را بی معنی چسبانده بود به کف آسفالت اتوبان!
- وای مولی! این‌جا چه اتفاقی افتاده؟
صدای تریسی مرا از حیرت بیرون کشید و گفتم:
- نمی‌دونم مثل این‌که تصادفه؛ ولی با همون هم جور در نمیاد. اصلاً این دختره چرا اون مدلی نشسته رو آسفالت آخه؟
تریسی صورتش را آن‌طرف چرخاند و با دیدن آن پسر جوان، گفت:
- از این پسره بپرسیم؟
سرعت ماشین را بالاتر بردم و از کنارشان گذشتم.
- لازم نکرده تریسی...نباید دنبال دردسر بگردیم.
بین راه تریس ساکت بود و من مُدام تصویر ماشین‌های له شده‌ی در اتوبان در ذهنم تکرار می‌شدند.. احساس می‌کردم این صحنه را یک جایی دیده‌ام!
تا وقتی تریسی را رساندم و با او خداحافظی کردم و دوباره سوار ماشین شدم هنوز هم ذهنم درگیر صحنه‌ی تصادف بود. سعی کردم افکار بی‌سر و تهم را پس بزنم و بروم خرید برای خانه‌ام. دیشب که بعد از نوشتن یک فصل کامل از رمان جدیدم به آشپزخانه هجوم بردم متوجه شدم در یخچال کپک هم برای خوردن گیرم نمی‌آید. سوپرمارکتی همان نزدیکی پیدا کردم و مواد خوراکی مورد نیازم را برداشتم؛ بعد از حساب کردن از سوپرمارکت خارج شدم. سوار ماشینم شدم و خریدها را روی صندلی عقب گذاشتم. اوه! یک فروشگاه را بار زده‌ام رسماً. چاره‌ای هم نبود، شکم خرج دارد.
مقابل پارکینگ ساختمان هشت طبقه‌ای که خانه‌ی من طبقه هشتمش قرار دارد، متوقف شدم. کیف و خریدها را برداشتم و درب ماشین را قفل کردم و به سمت ورودی ساختمون راه افتادم. وارد آسانسور شدم و طبقه هشت را انتخاب کردم. درحالی‌که خریدها دستم بود و به شدت خسته و منتظر باز شدن درب آسانسور بودم، یک آن آسانسور روی طبقه شیش متوقف شد.
- اوه نه!
همین را کم داشتم که آسانسور خراب شود خریدها از دستم به کف آسانسور سقوط می‌کنند و من سریعاً موبایلم را از کیفم در می‌آورم تا تماسی بگیرم؛ ولی احساس خفگی و تنگیِ نفس امانم نمی‌دهد و به شّدت به سرفه می‌افتم و زانو می‌زنم کف آسانسور.
لعنتی! همیشه با مکان‌های بسته مشکل داشتم و
تنگیِ نفس در همچین مواقعی جانم را به لبم می‌رساند.
احساس می‌کردم آخرین ذرات اکسیژن معلق در هوای بسته‌ی آسانسور تمام شده که یک آن آسانسور به کار افتاد و من حالم جا آمد. لحظه‌ای بعد روی طبقه هشتم درب آسانسور باز شد و من خریدهایم را در دست‌هایم گرفتم و به سمت خانه‌ام راه افتادم.
 

سارابـهار❁

[مدیر تالار رمان]
Staff member
LV
0
 
Joined
Feb 16, 2025
Messages
238
Reaction score
1,282
Time online
1d 13h 17m
Points
138
Age
24
Location
Afghanistan
سکه
1,219
  • #16
نیم‌نگاهی به درب قهوه‌ای فام خانه‌ام انداختم و خریدهایم را در یک دست جا دادم و کلید را با هزار بدبختی از کیفم در آوردم و در را باز کرد و وارد شدم.
خانه من متشکل از یک اتاق خواب کوچک یک خوابه که در انتهای راهرو قرار داشت و یک آشپزخانه اُپن در اوایل راهرو و یک هال کوچیک که مخلوط بود با راهرو.
در هال یک کاناپه و یک مبل نیلی‌فام و یک میز شیشه‌ای متوسط که وسط میز یک گلدون بلوری آناناس مانند قرار داشت. این گلدان را خیلی دوست داشتم. همیشه وقتی راهم می‌افتاد به گل‌فروشی، گل‌های تر و تازه از هر نوعی می‌خریدم و می‌آوردم توی گلدان بلوری‌ام می‌چیدم و گل‌های خشک شده قبلی را هم توی یک جعبه جمع می‌کردم، نمی‌دتنم چرا؛ ولی دلم نمی‌آمد دورشان بیندازم حتی وقتی دیگر هیچ استفاده‌ای از آن‌ها نمی‌شود کرد. هیچ‌وقت هم گل خاصی مد نظرم نبوده و کلاً عاشق همه‌یشان هستم. و به علاوه این‌ها یک ال‌سی‌دی روی دیوار مقابل میز و کاناپه نصب شده بود. وارد آشپزخانه می‌شوم و خرید‌ها را می‌گذارم روی میز چوبیِ قهوه‌ای‌فامِ غذاخوری که سه تا صندلی اطرافش گذاشته بودم، برای وقت‌هایی‌که ماریان و تریسی پیشم می‌آمدند. روی در یخچال عکسی سه‌ نفره از ما بود و در یک لحظه‌آنی تصمیم گرفتم آن عکس را از جلوی چشم بردارم تا با دیدنش یاد جای خالی ماری نیُفتم؛ ولی با بقیه خاطراتش می‌خواستم چی‌کار کنم؟ چاره‌ای نبود باید با رفتن ماریان کنار می‌آمدم و باید تلاش می‌کردم که تریسی هم با نبودنش کنار بیایید. خسته و بی‌حال وارد اتاق خوابم می‌شوم که چشمم می‌افتد به میز مطالعه و لپ‌تاپم. ناگهان تمام حس و حال خوبم برمی‌گردند و سریع به سمت میز مطالعه‌ام می‌روم و روی صندلی دوست داشتنی‌ام می‌نشینم و لپ‌تاپ را برای ادامه تایپ رمانم، روشن می‌کنم.
***
«آندرا جانسون»
چشم‌هایم را که باز کردم، اولین چیزی که چشمم به آن خورد، سقف سفید بود. باید خیلی احمق باشم که نتوانم در همان ثانیه‌ اول تشخیص دهم آن‌جا بیمارستان است؛ ولی من چطور آن‌جا هستم؟! لحظه‌ای به مغزم فشار می‌آورم. آهان! از بهت و تعجبِ آشکاری که در چشم‌هایشان موج می‌زد استفاده و شروع به شلیک کردن کردیم. از افرادی که وارد اتاق شده بودند ثانیه‌ای بعد فقط چند تا جسدِ آبکش شده باقی مانده بود. با صدای آژیر ماشین پلیس، نفسی راحت و پر از دردی کشیدم و غـش... اوه نه! گذاشتم تاریکی مرا ببلعد! بله دیگر من که غش نمی‌کنم. آه لعنتی بله! غش می‌کنم! همیشه، دقیقاً وسط عملیات‌ها! خودم هم از دست خود، شاکی‌ هستم واقعاً. دهان می‌گشایم و روی خودم غر می‌زنم:
- حالا زخمی‌ای باش خو! مگه دفعه اولته زخمی می‌شی؟ غشت چیه این وسط؟!
 

سارابـهار❁

[مدیر تالار رمان]
Staff member
LV
0
 
Joined
Feb 16, 2025
Messages
238
Reaction score
1,282
Time online
1d 13h 17m
Points
138
Age
24
Location
Afghanistan
سکه
1,219
  • #17
درحالی‌که داشتم خرخره‌ی خودم را می‌جویدم، صدای درب آمد. سرم را چرخاندم و دیدم رابین با یک خانم دکتر، وارد اتاق شدند. رابین با دیدن چشم‌های بازم، با ذوق خرکی‌اش می‌گوید:
- به‌ هوش اومدی پهلوون؟
چشم‌غره‌ای نثارش کردم و با ابرو به دکتر اشاره کردم.
خانم دکتر سریع بالای سرم آمد. شروع کرد به معاینه، نگاه، لمس، دستگاه، بوق. من چه می‌دانم دقیقاً چه‌کار می‌کرد. هرکسی فقط از تخصص خودش سر درمی‌آورد. تخصص او پزشکی بود، تخصص من شکار ماورایی. و خب… یک مقدار درگیری و کتک خوردن هم جزو مهارت‌های جانبی‌ام محسوب می‌شد.
رابین که بسیار سعی می‌کرد ادب را در کلامش حفظ کند از دکتر پرسید:
- خانم دکتر، حالش خوب می‌شه؟
دکتر که یک خانم بلوندی تُپل مُپل است. اول نگاه پر از فحشی به رابین می‌اندازد و سپس می‌پرسد:
- شما شوهرش هستید؟
رابین با چشم‌های برقلمبیده اول به منِ زخمیِ فلک‌زده و سپس به دکتر نگاه می‌کند و در جوابش می‌گوید:
- نه! خدا نکنه! چرا این فکر رو کردین؟
خانم دکتر با تعجب اخم می‌کند که رابین سریع برای جمع کردن چرندی که گفته است، دهان باز می‌کند و می‌گوید:
- آها حتماً چون این مدت هی بالا سرش بودم و مثل پروانه دورش می‌چرخیدم، فکر کردین ما... خیر خانم دکتر، بنده رفیقشم.
دکتر که مشخص است از وراجی‌های رابین خسته است، سرش را بی معنی تکان می‌دهد و می‌گوید:
- خب دسترسی به خانوادشون دارین؟ باید باهاشون صحبت کنم.
قبل از آن‌که رابین به خودش زحمت بدهد که گند دیگری بالا بیاورد، توجه دکتر را به خودم جلب می‌کنم و می‌گویم:
- ببخشید خانم دکتر. خانواده‌ی من، رفیق من، همراه من، همه کس‌وکار من رابینه. هرچی لازمه ایناهاش، این‌جا مثل میخ کج وایستاده، باهاش صحبت کنید.
رابین چپ‌چپ نگاهم کرد. می‌دانستم بعداً حالم را سر این‌که به میخ کج تشبیه‌اش کرده‌ام می‌گیرد.
خانم دکتر با کمی اخم و ذره‌ای مهربانی خطاب به من می‌گوید:
- ببین دختر جان، این موضوع خیلی مهمه، باید حتماً با خانوادت حرف بزنم.
لحظه‌ای مکث کرد و سپس با تردید گفت:
- توی بدنت به‌جز این گلوله‌ای که به بازوت خورده، کلی کبودی و زخم‌های کهنه دیگه هم دیده میشه.
یا خودِ خدا! گاومان زایید! بی‌شمار قلو زایید! حالا اگر بگویم کارِ موجودات اهریمنی و ماورائی است مگر باور می‌کند؟ احتمال باورش زیر صفر درصد است. حق دارد، در دنیایی که هیچ‌کس جادو را باور ندارد چه کسی باور می‌کند ما شکارچی ماورائی هستیم؟ برای همین هم لال می‌شوم و مثل بز نگاهش می‌کنم که می‌پرسد:
- نکنه کار این آقاست؟
پیش از آن‌که بخواهم تلاشی برای دادن جواب به خانم دکتر و قانع کردنش انجام دهم که رابین فلک‌زده‌تر و گردن‌ شکسته‌تر از من است و هیچ تقصیری ندارد، خود رابین دهن باز می‌کند و می‌گوید:
- حرف‌ها می‌زنید دکتر جان! مگه من جرأت می‌کنم این آتیش‌پاره رو سیاه و کبودش کنم؟
خانم دکتر با تعجب به رابین خیره شده بود که رابین ادامه داد:
- باور کنید عین‌ چـی راست میگم! زیادی هم پاپیچش نشین ها... یهو دیدین شما رو هم گرفت به باد کتک.
چشم‌هایم کم مانده بود از کاسه در بیاید!
 

سارابـهار❁

[مدیر تالار رمان]
Staff member
LV
0
 
Joined
Feb 16, 2025
Messages
238
Reaction score
1,282
Time online
1d 13h 17m
Points
138
Age
24
Location
Afghanistan
سکه
1,219
  • #18
رابین همچنان به سخنرانی‌‌اش ادامه داد:
- همه این بلاها رو، توجه کنید تک‌تک این بلاها و کبودی‌هایی که روی بدنش مشاهده نمودید، کارِ خودشه... از خدا که پنهون نیست خانم دکتر از شما چه پنهون، یه نمه روانیه!
نمی‌دانم خانم دکتر فهمید داریم اسکلش می‌کنیم یا باور کرد روانی هستم که سری به نشانه تأسف برای جفت‌مان تکان داد و از اتاق خارج شد. سریع خطاب به رابین غریدم:
- حالا من روانیم آره؟ حسابت رو می‌رسم.
سرخوشانه خندید! انگار نه انگار من زخمی‌ام چون اطلاعات غلط به‌دست‌مان رسیده بود و رکب خورده بودیم. با نیش باز گفت:
- اولأ این‌که این بابت اون میخ کجی بود که بارم کردی... بعدشم تنها راه نجات‌مون همیشه همین دیوونه جلوه دادن توئه خب!
با چشم‌هایم برایش خط و نشان کشیدم و گفتم:
- عرعر... زود باش، درد دارم.
سریع آمد طرفم و کف دستش را گذاشت روی بازوی زخمی‌ام و شروع کرد به خواندن وردی. لحظه کوتاهی بعد، هیچ دردی در بازویم نبود. اگر به ما بود که هیچ‌وقت پا‌یمان به بیمارستان باز نمی‌شد، چون رابین قدرت درمان‌گری داشت و می‌توانست هر زخمی را ترمیم کند. این مدت هم که بیمارستان بوده‌ام برای بی‌هوش بودنم بوده است، وگرنه اگر به‌ هوش می‌بودم این‌ همه وقتمان این‌جا تلف نمی‌شد. اعصابم از یادآوری آخرین باری که رفته بودیم شکار و آن‌جا به‌جای موجودات غیرارگانیک، با یک سری از دشمن‌های بشر که خودشان را انسان تلقی می‌کنند و همیشه هم درحالِ سنگ انداختن جلوی پای ما هستند، روبه‌رو شدیم که برایمان تله گذاشته بودند، بهم می‌ریزد. باز هم خوب بود ما همیشه هرنوع سلاحی با خودمان داریم وگرنه کارمان تقریباً تمام بود! بعدش هم که پلیس آمد و خیال کرد ما گروگان بوده‌ایم و آن‌ها نیز با خود درگیر شده بودند و هم‌دیگر را به قتل رسانده بودند. اورژانس ما را با نهایت احترام رساندند به بیمارستان و این شد که من شدم روانی و رابین شد میخ کج! رابین درحالی‌که با نوک انگشت موهای بهم ریخته‌‌ی کوتاهش را می‌خاراند گفت:
- وقتشه از این‌جا، جیم بزنیم آندرا.
با حرص غریدم:
- می‌دونی که بدون اجازه دکتر، فقط به عنوان میت، به مقصد سردخونه می‌تونیم بریم!
نیش‌خندی مهمانم کرد و گفت:
- واسه همینه که توقع دارم یه پورتال خوشگل ترتیب بدی، به مقصد شکار بعدی!
از جایم بلند می‌شوم و غرغرکنان می‌گویم:
- باشه بزن بریم... فقط دعا کن این‌بار سر و کارمون با خودشون باشه نه حامیانِ انسان‌ِ ناانسان‌شون!
بدون این‌که منتظر جوابش باشم، با حرکت دستم پورتالی آتشین ظاهر می‌کنم و هر دو هم‌زمان از آن رد می‌شویم و پایمان را می‌گذاریم وسط... اوه خدای من، وسط اتوبان! درحالی‌که از چپ و راست ماشین رد می‌شود و هر آن امکان داشت فکمان پایین بیاید.
 

سارابـهار❁

[مدیر تالار رمان]
Staff member
LV
0
 
Joined
Feb 16, 2025
Messages
238
Reaction score
1,282
Time online
1d 13h 17m
Points
138
Age
24
Location
Afghanistan
سکه
1,219
  • #19
ماشین از چپ. ماشین از راست. فک‌مان شُل! رابین نچ‌نچی کرد و گفت:
- اوه! این‌جا دیگه کجاست؟
خیره به ماشین‌های درحالِ عبور، گفتم:
- وسط اتوبان.
درحالی‌که با جان‌کندن خودمان را به آن‌طرف اتوبان می‌رساندیم، رابین غر زد:
- اتوبان براش کمه، بگو محل سلاخی... حتی از اونم بدتر!
رسیدیم به آن سمت و از سرویس شدن دهن‌مان نجات یافتیم. در همین حین رابین پرسید:
- شکار بعدی این‌جاست؟
اطراف اتوبان هر دو طرفش بیابان بود. از این‌که پورتال ما را آورده وسط اتوبان، واقعاً تعجب کرده بودم چون این‌جا خالی از سکنه‌ است. همیشه پورتال ما را جایی راهنمایی می‌کند و می‌رساند که بشر آن‌جا زندگی می‌کند و موجودات غیرارگانیک به آن‌ها آسیب می‌زنند. خواستم دهن باز کنم و به رابین بگویم خودم هم نمی‌دانم قصد پورتال چه بوده، که با صدای برخوردی در اتوبان، برگشتیم ببینیم چه اتفاقی افتاده است. اوه خدای من! یک ماشین تصادف کرده بود.
- هی آندرا! اون ماشین به چی برخورد کرد؟
با یک نگاهِ سرسری به اتوبان و ماشینِ نابود شده می‌شود خیلی راحت فهمید که سوال رابین کاملاً به جا بوده است، چون آن ماشین نه به ماشین دیگری و نه به اطراف اتوبان، نخورده بود؛ اما جلو و عقب ماشین حتی، خُرد و خاکشیر هم برای توصیفش کم بود!
نفسم را با حرص بیرون دادم و گفتم:
- احتمالاً اونا این‌جا هستن، باید عجله کنیم.
سعی کردیم دوباره خودمان را برسانیم آن سمت اتوبان و با سرعت خودمان را به ماشین له شده برسانیم.
ساعت حوالیِ چهار عصر بود ولی گویا آسمان هم با آن‌ها دستش در یک کاسه‌ است؛ چون فضایش را ابرهای سیاه‌تر از سیاه، پوشانده بودند. صدای رابین مرا از آسمانِ تیره جدا کرد.
- کسی توی ماشین نیست!
متعجب جلو رفتم و گفتم:
- چی میگی رابین؟ پس این ماشین از کجا سبز شد یهو؟
تمام فضا و اطراف سنگینی بدی داشت، آن‌قدر که نفس کشیدن آن لحظه برایم سخت‌تر از شکستنِ شاخ غول بود. در فکر سنگینی هوا بودم که جلوی چشم‌های جفتمان، ماشین دیگری که به طرفمان می آمد با حرکتِ ماشین خالی و له شده، خورد به آن و تصادف دیگری صورت گرفت.
- به خشکی این شانس... توی دفتر اعمال‌مون فقط یه ماشین تسخیر شده کم داشتیم!
قبل از آن‌که فرصت کنم جواب رابین را بدهم، دو ماشین دیگر که در حال حرکت در اتوبان بودند بدون هیچ‌ نوع تماس و برخوردی با ماشین اول، تصادف کردند و بدون این‌که برخورد شدیدی داشته باشند، له شدند! با حرص به رابین خیره شدم و غریدم:
- توام به همون چیزی فکر می‌کنی که من بهش فکر می‌کنم؟
سرش را به نشانه‌ مثبت تکان داد و نالید:
- ماشین تسخیر شده نیست، اتوبان تسخیر شده‌ست!
نفس عمیقی کشیدم. برای درست فکر کردن نیاز به آرامش داشتم و آن لحظه حتی یک درصد هم آرامشی در چنته نداشتم. رابین هم که بیشتر رشته افکارم را با چرندیاتش برید:
- بیا بریم خراب شیم روی سرش!
پایم را محکم روی کف آسفالت کوبیدم و عصبی گفتم:
- خفه شو رابین.
غرغرکنان گفت:
- چی چیو خفه شم؟ وایستادیم نگاه می‌کنیم داره میزنه ملت رو می‌ترکونه.
 

سارابـهار❁

[مدیر تالار رمان]
Staff member
LV
0
 
Joined
Feb 16, 2025
Messages
238
Reaction score
1,282
Time online
1d 13h 17m
Points
138
Age
24
Location
Afghanistan
سکه
1,219
  • #20
دستم را بردم لای موهای طلایی و مشکی‌ام و به هم ریختم‌شان، در عین حال با خونسردی که به شدت سعی می‌کردم داشته باشمش، خطاب به رابین گفتم:
- خب میگی چی‌کار کنیم؟ اول باید آروم باشیم و یه نقشه بکشیم.
چپ‌چپ نگاهم کرد و غرزد:
- خب بعدش؟
قدمی برداشتم و به ماشین‌های له شده و اتوبان نگاهی دوباره انداختم و گفتم:
- بعدش آروم و سنجیده، طبق نقشه پیش می‌ریم.
جفت دست‌هایش را محکم کشید روی صورت سفید ولی از خشم سرخ شده‌اش و قاطی‌وار گفت:
- نقشه نمی‌خواد که!
با حرص پرسیدم:
- اگه نقشه نمی‌خواد پس چی‌ می‌خواد؟
با صدایی که حرص و خشم هم‌ز‌مان در آن موج می‌زد غرید:
- گـونی!
حیرت و تعجبم افزایش یافت و باز پرسیدم:
- گونی؟! منظورت چیه؟
دوباره غرغر کرد:
- میگم نقشه نمی‌خواد گونی می‌خواد! دِ یالا بریم بتپونیمش توی گـونی!
نمی‌دانستم در این شرایط بخندم یا گریه کنم. با حالی زار گفتم:
- یعنی چی نقشه نمی‌خواد؟ مگه ما، مافیاییم؟
این حرفم همانا و برخورد ماشین دیگری به ماشین‌های قبلی و له شدنش همانا. این‌بار رابین عربده کشید:
- خُـب نقشه چیه خانم مارپل؟
کفش‌های چلسی‌ام از پایم شل شده بودند؛ ولی وقت محکم کردن‌شان را نداشتم، باید در بیمارستان محکمشان می‌کردم که نکردم. بدون جواب دادن به رابین، کنار اتوبان روی یک پایم نشستم و کف دستم را روی آسفالتِ اتوبان گذاشتم و چشم‌هایم را بستم. ورد مخصوص را زمزمه کردم. مانند همیشه و طبق معمول، جریان برقی شدید از مغزم گذشت و چشم‌هایم باز شدند. صحنه‌هایی جلوی چشم‌هایم ظاهر شدند.
- کمک... کمکم کن... .
صدای کمک خواستن زنی باعث شد به اطرافم دقیق‌تر نگاه کنم. در یک جنگل درن‌دشت بودم. جنگلی که درخت‌های بلند و تنومندش مانعِ دیدن آسمانش میشد.
جوری همه فضای بالایی با شاخ‌ و‌ برگ درخت‌ها پوشیده بود گویا آسمانی در کار نبود و فقط یک سقف درختی بود.
- کمک...کن...کمک... .
دوباره صدای زن تکرار شد و این‌بار توانستم تشخیص بدهم صدا از کدام سمت می‌آید. خواستم به سمت صدا حرکت کنم که... خدای من! پاهایم! پاهایم از زمین دوسه وجب فاصله داشتن و من متعادل معلق ایستاده بودم و چون اراده رفتن پیش زنی که صدای کمک خواستنش می‌آمد را کردم، روی هوا با تعادل کامل در حین تعجب، شناور شدم. نه شبیه راه رفتن بود و نه شبیه پرواز. چشمم افتاد به پیرزنی با موهای نقره‌فام که ردایی بلند و خاکستری به تن داشت. پیرزن روی زمین بین علف‌زارها افتاده بود و باز هم صدایش بلند شد:
- کمک...
بی‌توجه به پاهایم که از زمین فاصله داشتند، خودم را به پیرزن رساندم و بالای سرش معلق ایستادم. مردمک‌های چشم‌هایش کاملاً سفید بودند. نفسم را حبس کردم، خم شدم و دستم را جلو بردم گذاشتم روی شاهرگ گردنش، نفس نداشت.
 

Who has read this thread (Total: 3) View details

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
Top Bottom