What's new

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | بوکینو | بهترین انجمن فرهنگی و هنری

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

سارابـهار❁

[مدیر تالار رمان]
Staff member
LV
0
 
Joined
Feb 16, 2025
Messages
238
Reaction score
1,282
Time online
1d 13h 17m
Points
138
Age
24
Location
Afghanistan
سکه
1,219
  • #1
«یا ارحم الراحمین»
عنوان: رمان دروازه لورال
ژانر: فانتزی، طنز
نویسنده: سارابهار
z926256_Negar_1745974645861.jpg

خلاصه:
داستانی در پسِ یک داستان؛ مولیا سانچز بعد از چاپ اولین کتابش انتظار هیچ چیز جز موفقیت و آرامش را نداشت؛ اما زندگی‌اش درست از همان روز انتشار، به کابوسی بیدار تبدیل شد. آندرا جانسون از لا‌به‌لای خطوط پا به مسیری گذاشت که پایانش در رویا نیز باور پذیر نبود.

*پ.ن: «لورال» به معنی درخت گیلاس یا برگ‌های همیشه سبز است.
 
Last edited:

mahban

کاربر افتخاری
LV
3
 
Joined
Jul 4, 2024
Messages
2,053
Reaction score
14,917
Points
468
Awards
7
Location
کوچه‌ی اقاقیا
سکه
34,189
  • #2
1681550318664-2_sfmn.jpg

نویسنده‌ی گرامی، از شما متشکریم که انجمن رمان نویسی بوکینو را جهت انتشار رمان خود انتخاب کرده‌اید!


از شما می‌خواهیم قبل از تایپ آثرتان، قوانین را مطالعه کنید:
‌‌‌


‌‌‌
برای بی‌جواب نماندن سوالات و مشکلات‌ خود، به تایپک زیر مراجعه فرمایید:
‌‌


‌‌
بعد از قرار دادن ۱۰ پست در این تایپک درخواست دهید:




برای بهتر شدن و بالا بردن کیفیت آثارتان و تگ‌دهی به آن، بعد از قرار دادن ۲۰ پست، به تالار نقد مراجعه کنید:




بعد از قرار دادن ۱۰ پست، برای کاور تبلیغاتی در تایپک زیر اقدام فرمایید:



برای درخواست تیزر، می‌توانید بعد از ۲۰ پست در تایپک زیر درخواست دهید:


‌‌
پست‌های اثرتان به تعداد منصوب رسیده و پایان یافته؟!
پس در تایپک زیر اعلام کنید:




برای انتقال اثر خود به متروکه و یا بازگردانی آن، وارد تایپک زیر شوید:



و برای آموزش‌های بیشتر درباره‌ی نویسندگی به تالار آموزشگاه مراجعه نمایید.



با آرزوی موفقیت برای شما!

[کادر مدیریت تالار کتاب]
 

سارابـهار❁

[مدیر تالار رمان]
Staff member
LV
0
 
Joined
Feb 16, 2025
Messages
238
Reaction score
1,282
Time online
1d 13h 17m
Points
138
Age
24
Location
Afghanistan
سکه
1,219
  • #3
مقدمه:
او درمانده و بی‌پناه، چشم‌هایش را بست.
حقیقت را ندید یا شاید جرأت دیدنش را نداشت.
هم‌چون دخترکی گمشده در جنگل، با ترسی کورکننده، به دل همان چیزی قدم گذاشت که از آن می‌ترسید: «تاریکی». و وقتی تاریکی را یافت، آن را محکم در آغوش گرفت؛ چون باور داشت هر چه بیرون از آن است، پلیدتر و خطرناک‌تر است؛ اما حقیقت این بود که بیرون، با تمام زشتی و بی‌رحمی‌اش، هنوز هم امن‌تر از دامان تاریکی بود.
 

سارابـهار❁

[مدیر تالار رمان]
Staff member
LV
0
 
Joined
Feb 16, 2025
Messages
238
Reaction score
1,282
Time online
1d 13h 17m
Points
138
Age
24
Location
Afghanistan
سکه
1,219
  • #4
با ذوقی که از صورت و صدای قدم‌هایم بیرون می‌پاشید، از در شیشه‌ای و قدیِ معتبرترین انتشارات نیویورک بیرون آمدم. هوای سرد زمستان، درست مانند بیدارباشی ملایم، روی پوست صورتم نشست؛ اما حال خوبم آن‌قدر پررنگ بود که سرمای شهر هم نمی‌توانست ذره‌ای کم‌رنگش کند. نیم‌بوت‌های پاشنه‌دار قهوه‌ای‌ام روی سنگ‌فرش خیابان ریتمی می‌ساختند که با ضربان تندِ هیجانم هماهنگ بود. سرم را بالا گرفتم و بی‌آن‌که بخواهم، لبخندی از گوشه لبم رها شد. کتابم چاپ شده بود و این بهترین اتفاق تمام بیست‌وپنج سال عمرم بود. یک رؤیای قدیمی که بالآخره لمسش می‌کردم. دلم می‌خواست همین حالا به همه خبر بدهم. البته بیشتر ماریان و تریسی… دو نفری که همیشه بیشتر از هرکسی پر و بال تخیلم را گرفته بودند. اگر حمایت آن‌ها نبود، شاید هیچ‌وقت جرأت نمی‌کردم حتی رمانم را برای انتشارات بفرستم.
خیابان خلوت بود و نور خورشیدِ کمرنگ زمستانی روی آسفالت برق می‌زد. در همین لحظه، زنی از روبه‌رو آمد؛ موهای بور و بلندش با باد تکانی خورد و چشمان عسلی‌اش با تیپ یک‌دست شیرکاکائویی‌اش هارمونی دلنشینی داشت. پیراهن بلند و گرمش چنان با چشم‌هایش می‌خواند که انگار از دل یک کاتالوگ مد بیرون آمده باشد. کالسکه‌ای را هُل می‌داد و وقتی از کنار هم عبور کردیم، لبخند کوتاهی میانمان رد و بدل شد. یک لحظه ایستادم. نمی‌شد رد شوم.
به سمت کالسکه خم شدم و قلبم همان‌جا نرم شد.
یک نی‌نی کوچک، تپل، شبیه یک تکه پنبه‌ی گرم و نرم. گونه‌هایش مثل دو حبه‌ی سیب صورتی، پف‌پفی و دوست‌داشتنی بود. به مادرش نگاه کردم و با اجازه‌ی او، با کوچولوی پنبه‌ای سلفی گرفتم. سلفی‌ای که مطمئن بودم بعدها بارها و بارها نگاه قلبم را قندپاشی خواهد کرد. دلم همیشه با چیزهای پاک و معصوم گره می‌خورد. بچه‌ها، حیوان‌های کوچک، طبیعتِ آرام… چیزهایی که دنیا را روشن‌تر می‌کردند و دنیا بدون آن‌ها رو به خاموشی می‌رفت. با خداحافظی کوتاهی از آن‌ها فاصله گرفتم و خودم را روی صندلی ماشین انداختم. کیف چرم قهوه‌ای‌فامم را طبق عادت روی صندلی عقب پرت کردم و استارت زدم. هنوز برق هیجان از انگشت‌هایم نرفته بود. موبایل جدید و دوست داشتنی‌ام که ماه پیش برای تولدم از ماریان و تریسی هدیه گرفته بودم و هنوز هم مانند اولین روز ذوقش را داشتم روی صندلی کناری افتاده بود. برداشتمش و عکس‌های نی‌نی را همان‌جا، سرخوش و بی‌صبر، در اینستاگرام پست کردم؛ با هشتگ نی‌نی برفی. چشم‌های کهربایی و لباس ساده‌ی سفید و مشکی‌اش کنار پوست برفی‌اش، ترکیبی می‌ساخت که نمی‌شد دوستش نداشت.
 

سارابـهار❁

[مدیر تالار رمان]
Staff member
LV
0
 
Joined
Feb 16, 2025
Messages
238
Reaction score
1,282
Time online
1d 13h 17m
Points
138
Age
24
Location
Afghanistan
سکه
1,219
  • #5
برای این‌که حواسم به نوتیف‌ها پرت نشود، برنامه را بستم و شماره‌ی ماریان را گرفتم. دست راستم روی فرمان بود و با دست چپم موبایل را کنار گوشم نگه داشته بودم. باید می‌فهمیدم انتشارات در جواب چاپ کتاب او چه گفته است. امیدوار بودم کتاب او هم تأیید شده باشد تا جشن گرفتنمان دو برابر قشنگ‌تر شود. یک بوق، دو بوق، سه بوق… هیچ! قطع کردم و دوباره تماس گرفتم. باز هم بوق خورد، باز هم پاسخی نیامد. آه ماریان همیشه یا آنلاین است، یا آماده‌ی حمله به موبایلش… به‌جز اوقاتی که من کارش دارم. زیر ل*ب غر زدم:
- گندت بزنن دختره مخ‌ گچی!
خُب اگر جواب نمی‌داد، مجبور بودم بروم خانه‌اش. البته امیدوار بودم آن‌جا باشد؛ وگرنه… خونت پای خودت ماریان! بس که آدم را معطل می‌کنی.
در طول مسیر گیر ترافیک بد کیفیتِ نیویورک افتادم و کلافه نفسی عمیق کشیدم. دستم هنوز روی فرمان بود که چشمم به نوتیفیکیشنی روشن روی صفحه موبایل افتاد. شماره‌ای ناشناس تماس گرفته بود. همان لحظه دوباره زنگ زد. سریع موبایلم را چنگ زدم و تماس را متصل کردم و جواب دادم:
- بله؟
صدای زنانه‌ای آن‌طرف خط پیچید؛ آرام، اما لرزان و جدی.
- سلام… شما خانم مولیا سانچز هستید؟
گلویی که تا همین چند دقیقه قبل از شدت خنده پر ذوق بود، ناگهان خشک شد.
- بله، خودم هستم بفرمایید... شما؟
چند لحظه سکوت. آن‌قدر طولانی که انگار زمان لبه‌هایش را گم کرده بود. انگار دنیا مکث کرده بود فقط برای این‌که جمله‌ی بعدی را با ضربه‌ی تمام‌عیار بزند.
- بنده از بیمارستان مرکزی نیویورک تماس می‌گیرم…
شما با خانم ماریان رُرِل نسبتی دارین؟
چشم‌هایم گرد شد، قلبم یک‌باره به گلویم کوبید.
از بیمارستان تماس گرفته است؟ اصلاً دنبال چه نسبتی می‌گردد؟ منظورش چیست؟ دست‌هایم طبق عادت همیشه‌ام موقع استرس و اضطراب شدید، شروع به لرزیدن کردند و به سختی ل*ب زدم:
- ماریان؟ بله من نزدیک‌ترین دوستش هستم... چی‌ شده؟ چه اتفاقی افتاده خانم؟ حالش خوب نیست؟ مریض شده؟ تصادف کرده؟
مسلسل‌وار سؤال می‌پرسیدم و او فقط یک کلمه گفت:
- متأسفم... .
همین یک جمله کافی بود. لحنش… شکستن کلماتش… یعنی «امید نداشته باش!».
انگار نفس‌هایم یکی‌یکی لیز خوردند و از میان دنده‌هایم فرار کردند. با لحنی وحشت‌زده التماسش کردم:
- تو رو خدا واضح بگید چی شده؟
صدا آرام‌تر شد، مهربان اما خالی از امید:
- ایشون امروز… با وضعیت بسیار بدی به بیمارستان منتقل شدند. ظاهراً اقدام به خودکشی کردند و... .
آسمان دور سرم چرخید… خیابان، نور چراغ‌ها، ماشین‌ها، صدای موتورهای دور… همه با هم مثل یک تابلو از هم پاشیدند و صدا از آن‌طرف خط ادامه داد:
- و متأسفانه… نتونستیم ایشون رو نجات بدیم.
 

سارابـهار❁

[مدیر تالار رمان]
Staff member
LV
0
 
Joined
Feb 16, 2025
Messages
238
Reaction score
1,282
Time online
1d 13h 17m
Points
138
Age
24
Location
Afghanistan
سکه
1,219
  • #6
یک لحظه هیچ صدایی نشنیدم. انگار دنیا صدایش را خاموش کرده باشد. تنها چیزی که مانده بود تپش تند و سنگین قلبم بود که انگار می‌کوشید از قفسه‌ی سینه‌ام بیرون بزند.
- نه… نه، نه!
زیر ل*ب تکرار می‌کردم، به‌قدری بی‌جان که حتی صدای خودم هم برایم غریبه بود. فرمان زیر دستم لرزید، یا شاید این من بودم که می‌لرزیدم. ناخودآگاه با هر دو دست کوبیدم روی فرمان. چشم‌هایم روی نقطه‌ای نامعلوم قفل شده بود. هوا سرد بود؛ ولی یک گرمای وحشتناک و سنگین روی گردنم نشست، شبیه تب… شبیه ترس… شبیه حقیقتی که نمی‌خواستم باورش کنم.
- خانم سانچز؟ صدای منو دارید؟ شما می‌تونید تشریف بیارید… باید یکی بیاد برای... .
دیگر چیزی نشنیدم. فقط یک جمله در سرم می‌کوبید:
«ماریان مُرد… ماریان خودش را کشت…»
چشم‌هایم پر شد. نه از اشک… از ناباوری. از آن دردهای بی‌شکل که هنوز شکل گریه نگرفته‌اند. نفسم می‌لرزید. انگار کسی مشت محکمی وسط قفسه‌ی سینه‌ام زده بود. دستم لرزان گوشی را قطع کرد. ترافیک هم‌چون ابرهایی که کم‌کم دست از سر آسمان برمی‌دارند، دست از سر خیابان برداشته بود. ماشین را روشن کردم. جاده تار شده بود، شاید از قطره‌هایی که هنوز جرأت پایین آمدن نداشتند. به سمت بیمارستان راندم. با سرعت، با قلبی تکه‌تکه… با ذهنی پر از سؤال:
چرا؟ چطور؟ مگر دیشب باهم حرف نزدیم؟ مگر نخندیدیم؟ مگر نگفت منتظر جواب چاپ کتاب‌هایمان هستیم؟ چطور ممکن است کسی که در پیام آخرش شکلک قلب و خنده می‌فرستد… صبحش تصمیم به مرگ بگیرد؟ فرمان را محکم گرفتم. انگار اگر رهایش می‌کردم، من هم از هم می‌پاشیدم. هوای بیرون برفی و سرد بود؛ اما هوای داخل ماشین… مانند اتاقی خفه، سنگین و پر از خاکستر. زیر ل*ب زمزمه کردم:
- ماری… چرا به من نگفتی دردت چیه؟
اشک بالآخره آمد. لرزان، داغ و آرام؛ هم‌چون اعترافی دیر هنگام. یکی از دو، دوست صمیمی‌ام مرده بود و هیچ‌چیز در جهان، دیگر شبیه پنج دقیقه قبل نبود.
***
سه روز از مرگ ماریان گذشته بود. سه روزی که برایم نه شب داشت، نه روز… فقط یک تاریکی ممتد بود که هر لحظه‌اش مانند وزنه‌ای سرد روی سینه‌ام می‌نشست. خانه‌ام ساکت بود. ساکت‌تر از چیزی که اعصابم توان تحملش را داشته باشد. حتی صدای تیک‌تاک ساعت هم اعصابم را می‌خورد، انگار هر لحظه می‌گفت: «باز هم یک دقیقه گذشت و او برنگشت!» پتو را دور خودم پیچیده بودم و روی مبل نشسته بودم.
نگاه خیره‌ام روی نقطه‌ای از دیوار مانده بود، بدون آن‌که معنای خاصی داشته باشد. خاطره‌ی صدای خنده‌ی ماریان… پیام‌های نیمه‌کاره‌اش… آخرین تماس جواب‌نداده‌اش… مثل یک فیلم تکراری در ذهنم پخش می‌شد. گاهی گریه‌ام می‌گرفت، گاهی خشم… گاهی فقط یک خالی بزرگ که حتی اسمش را نمی‌دانستم. روی میز کنارم، نسخه‌ی چاپ‌شده‌ی کتاب رمانم بود. همان رمانی که قرار بود با ماریان جشنش را بگیریم؛ اما حالا نگاه کردن به جلدش هم قلبم را مچاله می‌کرد. انگار هر حرفش، هر صفحه‌اش، یادآوری می‌کرد که او دیگر نیست. نفسی سنگین کشیدم و چشم‌هایم را بستم. اگر ماریان بود، حالا به من چه می‌گفت؟ با فکر به او این بار نفس عمیقی کشیدم. قطعاً نمی‌گذاشت این‌طور در پوچی فرو بروم. او همیشه می‌گفت: «مولی، درد آدم‌ها رو له می‌کنه، مگر اینکه خودت یه شکل دیگه‌اش کنی.»
 

سارابـهار❁

[مدیر تالار رمان]
Staff member
LV
0
 
Joined
Feb 16, 2025
Messages
238
Reaction score
1,282
Time online
1d 13h 17m
Points
138
Age
24
Location
Afghanistan
سکه
1,219
  • #7
آهی کشیدم و خواستم کامل به زیر پتو به‌خزم که صدای زنگ موبایلم به صدا در آمد. نیم‌خیز شدم موبایلم را از روی میز کوچک چنگ زدم، تریسی پشت خط بود. حال صحبت نداشتم؛ ولی نمی‌خواستم حال تریسی بد شود. می‌دانستم او هم حال خوشی در نبود ماریان ندارد. ما سه دوست عمیقاً صمیمی بودیم که نمی‌دانم چرا ماریان تصمیم گرفت رهایمان کند. تماس را متصل می‌کنم که صدای تریسی در گوشم می‌پیچد:
- سلام مولیا...
لحظه‌ای مکث می‌کند و سپس ادامه می‌دهد:
- نمی‌پرسم خوبی یانه... چون می‌دونم خوب نیستی.
دلم بیشتر از قبل می‌گیرد و آرام می‌گویم:
- هیچ‌کدوم‌مون خوب نیستیم.
سکوت آن‌طرف خط، مرا که نمی‌خواهم کلمه‌ای صحبت کنم به حرف وامی‌دارد.
- ولی مجبوریم تلاش کنیم خوب باشیم مگه نه تریس؟
صدای بالا کشیدن آب بینی‌اش از آن‌طرف خط پیش از صدای خودش، به گوشم می‌رسد و سپس می‌گوید:
- حق با توئه مولی... ولی آخه... سخته، می‌دونی این... .
نه نمی‌خواستم بدانم؛ نمی‌خواستم صحبت کنم. هیچ‌گاه در طول عمرم از صحبت کردن درباره مشکل و اتفاقات ناگوار خوشم نمی‌آمد. می‌دانستم تریسی به من نیاز دارد تا حالش در نبود ماریان بهتر شود؛ ولی حالا، این لحظه، به هیچ وجه وقتش نبود. پس به او گفتم:
- تریسی! لطفاً الآن نه. ما فردا هم‌دیگه رو توی پاتوق همیشگی می‌بینیم و صحبت می‌کنیم، باشه؟
صدایش غم‌زده است وقتی می‌گوید:
- باشه فقط... فقط کاش یکم از این پوسته‌ی درونگرات می‌اومدی بیرون.
چشم‌هایم را محکم روی هم فشار می‌دهم و زیر ل*ب زمزمه می‌کنم:
- فعلاً روز به‌خیر تریسی.
و بدون این‌که منتظر پاسخی از جانب او بمانم، تماس را قطع می‌کنم. چشم‌هایم درد می‌کنند. پلک‌هایم آرام بالا رفتند. نگاهم روی میز کارم افتاد؛ جایی که همیشه کلمه‌ها جان می‌گرفتند. جایی که ماریان بارها کنارم نشسته بود و درباره‌ی ایده‌هایمان قهوه‌ می‌خوردیم و حرف می‌زدیم. پتو را کنار زدم. پاهایم هنوز سست بودند، اما بلند شدم و آرام به سمت میز رفتم. صندلی را عقب کشیدم و نشستم. انگشتانم روی سطح چوبی میز ضرب گرفتند، ضربه‌هایی بی‌هدف اما آشنا، مثل کوبیدن یک در از اعماق ذهنم. لپ‌تاپ را باز کردم. نور سفید صفحه چشمم را زد، اما خاموش نشدم. یک صفحه‌ی خالی مقابلم بود. خالی… اما آماده.
بغض در گلویم بزرگ شد؛ اما عقبشان زدم. صدای درونی‌ام آرام گفت: «تو باید بنویسی… وگرنه این غم تو رو می‌بلعه.» انگشت‌هایم لرزان روی کیبورد نشستند.
چیزی نوشتم، چیزی ساده، بی‌نظم و شاید بی‌معنی:
«می‌نویسم تا زنده بمونم...» اشک داغ روی گونه‌ام چکید؛ اما این‌بار اشکِ شکست نبود؛ مانند این‌که روانم بعد از روزها، یک مسیر باریک برای خودش باز کرده بود. کلمات بعدی کم‌کم از ذهنم سرازیر شدند. ایده‌ی رمانی که هیچ‌وقت به آن فکر نکرده بودم. داستان آندرا جانسون، دختری که به دنبال هویت خودش بود.
هر جمله که نوشته می‌شد، انگار کمی از گره سینه‌ام باز می‌شد. نه زیادی… فقط کمی. اما همان «کمی» ممکن بود برای زنده ماندن کافی باشد. ساعت‌ها گذشته بود و من هنوز می‌نوشتم. چشم‌هایم خسته بودند، اما قلبم… قلبم برای اولین بار بعد از سه روز، کمی گرم شده بود. نه از شادی، بلکه از حس ادامه دادن.
مانیتور روشن بود، اتاق نیمه‌تاریک و من… من میان انبوهی از درد، داشتم چیزی می‌ساختم. چیزی که شاید تنها طناب نجاتم بود. رمان جدیدم آغاز شده بود.
و شاید زندگی‌ جدیدم... .
 

سارابـهار❁

[مدیر تالار رمان]
Staff member
LV
0
 
Joined
Feb 16, 2025
Messages
238
Reaction score
1,282
Time online
1d 13h 17m
Points
138
Age
24
Location
Afghanistan
سکه
1,219
  • #8
***
«آندرا جانسون»

صدای گلوله همیشه روی اعصابم بوده، نه از آن اعصاب‌خوردی‌های معمولی، از آن‌هایی که انگار یکی دارد با ناخن روی مغزت می‌کشد. حالا تصور کن همان صدا، با هر شلیک، یادآوری کند که یک گلوله هم قبلاً سهمِ بازوی چپت شده، عالی نیست؟
رابین گفته بود تکان نخورم. گفته بود: «زخمی‌ای، همون‌جا بمون.» انگار من گوش شنوا داشتم.
آن هم وقتی خودش، فقط و فقط به اندازه‌ی چند مترِ لعنتی، با گیر افتادن فاصله داشت. تک‌نفره، وسط یک جهنم نیمه‌ساز، مقابل تعدادی نامشخص از آدم‌هایی که معلوم نبود آدم‌اند یا چیز بدتری. درد، صورتم را مثل کاغذ مچاله می‌کرد. دندان‌هایم را روی هم ساییدم، عزمم را جمع کردم و هفت‌تیر را با دست راستم، تنها دستی که هنوز با من قهر نکرده بود، چنگ زدم.
نگاهم لغزید روی تیشرت قرمزِ حالا دیگر خیلی قرمزتر و شلوار جین مشکی‌ای که به شکل توهین‌آمیزی خاک‌آلود شده بود. بازوی چپم؟ خب… بازوی چپم داشت به طرز نمایشی و اغراق‌آمیز خون‌ریزی می‌کرد. انگار دلش می‌خواست نقش اول این صحنه باشد.
ل*ب‌هایم را فشردم، بی‌خیال زخم، سری به نشانه‌ی تأسف برای لباس‌هایم تکان دادم؛ چون بعضی اولویت‌ها همیشه سر جایشان‌اند و از پشت دیوار خرابه‌ای که سنگرم شده بود، بیرون زدم.
بازوی طفلکم از درد جیغ و ویغ می‌کرد. خم شدم سمتش و زیر ل*ب زمزمه کردم:
- بازوی قشنگم… قشنگِ بازوم… چاره‌ای نیست. باید بریم عموت رو نجات بدیم.
در حالی‌که به سمت ساختمان نیمه‌کاره‌ای که رابین داخلش مقاومت می‌کرد قدم برمی‌داشتم، نفس راحتی کشیدم از این‌که بازویم از خودش اختیاری ندارد و نمی‌تواند فکم را بیاورد پایین و بپرسد: «از کی تا حالا رابین شده عموی من؟!»
آهی کشیدم؛ از دست خودم و این خوددرگیری‌های همیشگی‌ای که حتی وسط تیراندازی و در فاصله یک سانتیِ مرگ هم دست از سرم برنمی‌داشتند. اسلحه به دست، آرام‌آرام وارد ساختمان شدم. بوی باروت، گرد سیمان، و چیزی شبیه ترسِ مانده در هوا، ریه‌هایم را پر کرد. می‌خواستم نامحسوس پیش بروم؛ طوری که کسی خِرم را نگیرد و با یک ضربه‌ی ضد قهرمانانه ناک‌اوت نشوم. از بارش دیوانه‌وار گلوله‌ها فهمیدم رابین همان‌طرف است. هیچ‌کس مثل او شلیک نمی‌کرد، انگار داشت با اسلحه حرصش را سر دنیا خالی می‌کرد. کمی جلوتر رفتم و بعد با همان بازوی زخمی پُشتک‌زنان خودم را از میان باران گلوله‌ها رد کردم. حرکتی که اگر زنده می‌ماندم، قطعاً بعدها بابتش پشیمان می‌شدم. خودم را پرت کردم داخل اتاقی نیمه‌کاره، بی‌در و پیکر، گوربه‌گور شده، جایی که رابین مثل یک دیوانه‌ی دوست‌داشتنی در حال تیراندازی بود.
- به‌به... چه پهلوونیم من!
رابین فقط یک نگاه به من انداخت؛ از آن نگاه‌هایی که دقیقاً می‌گفت: «باز تو خر شدی؟»
 

سارابـهار❁

[مدیر تالار رمان]
Staff member
LV
0
 
Joined
Feb 16, 2025
Messages
238
Reaction score
1,282
Time online
1d 13h 17m
Points
138
Age
24
Location
Afghanistan
سکه
1,219
  • #9
سپس با صدای بلند غر زد:
- پهلوونی بخوره تو سرت! مگه بهت نگفتم بمون تو همون جهنم؟
سرخوشانه خندیدم. درد را قورت دادم و گفتم:
- آهان، بمونم تو جهنم که تو این‌جا از بهشت لذت ببری؟
او هم خندید؛ خنده‌ای کوتاه، وسط نفس‌نفس زدن.
- اوه آره! اون هم چه بهشتی… بهشتی که حورهاش گلوله‌ان!
کنار هم، پایین پنجره‌ای که رابین از آن شلیک می‌کرد، سنگر گرفتیم. عرق و خستگی از قیافه‌اش می‌بارید. من اما بیشتر شبیه جنازه‌ای بودم که هنوز یادش نرفته نفس بکشد. با درد نالیدم:
- حالا بگو ببینم… چطور قراره از این‌جا بریم بیرون؟
نگاهش خیره ماند به اسلحه یوزی در دستش.
- نیاز به یه نقشه داریم.
سریع گفتم:
- من یه نقشه دارم.
با ذوق به طرفم برگشت. یک ثانیه سکوت کردم، بعد اضافه کردم:
- شوخی کردم.
بی‌توجه به زخمم، یک پس‌گردنی جانانه نثارم کرد و زیر ل*ب غرغر کرد. می‌خواستم دهان باز کنم که صدای چند نفر، درست پشت سرمان، ما را به زمان حال کوبید.
- بلند شید! دست‌هاتون رو ببرید بالا!
متعجب، ولی بی‌خیال، بلند شدیم. دوازده نفر بودند.
دوازده نفرِ تا دندان مسلح. و من با بازویی که هنوز داشت خون‌دل می‌خورد. یکی از آن جانی‌ها نطق کرد:
- گورتون رو کندین! یالا، اسلحه‌هاتون رو بندازین زمین و دست‌هاتون رو ببرین بالا!
من و رابین، طبق روال همیشگی، آخرین نگاه را به هم انداختیم. از آن نگاه‌ها که یعنی «یا می‌میریم، یا خیلی بد می‌زنیم به دل خطر.»
رابین با همان نیش‌خند لعنتیِ مخصوص خودش گفت:
- باشه باشه… دست‌هامون رو می‌بریم بالا.
مکثی کرد و ادامه داد:
- ولی شرمنده رفقا… دست‌های ما فقط واسه شلیک کردن می‌ره بالا.

***
«مولیا سانچز»
دست راستم را از لای پتو بیرون می‌آورم و هشدار ساعت را که روی میز کوچک کنار تختم است، خاموش می‌کنم. چشمانم را باز می‌کنم و با آرامش پلک می‌زنم.
سعی می‌کنم روی برخورد پلک بالایی به پلک پایینی‌ام تمرکز کنم. چند بار این حرکت را تکرار می‌کنم. این حرکت همیشه به من حس خوبی می‌دهد و تا حدودی باعث می‌شود این لحظه فقط به برخورد پلک‌هایم به‌ هم فکر کنم نه چیز دیگری هم‌چون تلخیِ زندگی.
موبایلم را از روی پاتختی چنگ می‌زنم و با پیام کوتاهِ تریسی رو به رو می‌شوم: « خیلی سریع بیا پاتوقمون». موبایلم را روی تخت پرت می‌کنم و
بعد از یک دوش گرفتن کوتاه از حمام خارج می‌شوم و همان‌طور که با سشوار مشغول خشک کردن موهایم هستم، به خودم در آینه زل می‌زنم. آن‌قدر که این مدت را با گریه و حال بد گذرانده‌ام، رگه‌های قرمزی دورِ مردمک‌های یشمی‌فامِ چشم‌هایم ظاهر شده‌اند. آه بلندی می‌کشم و سشوار را می‌گذارم روی میز آرایش مشکی اتاقم و به طرف کمد لباس‌هایم می‌روم و دربش را باز می‌کنم. بلوز کرمی‌فام گشادی با شلوار جین مشکی، بیرون می‌کشم و بدون لحظه‌ای از دست دادنِ وقت، می‌پوشمشان. جلوی آینه قدی اتاقم می‌ایستم و دستی به موهای بلند و قرمزفامم که فرهای ریز و دُرشت آن‌ها را در بر گرفته‌اند، می‌کشم. نیم‌بوت‌های کرمی‌فامم را با بلوزم ست می‌کنم و کیف هلالی مشکی‌ام را با شلوار جینم. سپس سریع از خانه خارج می‌شوم.
 

سارابـهار❁

[مدیر تالار رمان]
Staff member
LV
0
 
Joined
Feb 16, 2025
Messages
238
Reaction score
1,282
Time online
1d 13h 17m
Points
138
Age
24
Location
Afghanistan
سکه
1,219
  • #10
***
وارد کافی شاپ می‌شوم و اول از همه چشمم می‌افتد به دختر کوچولویی که پیراهن پرنسسیِ صورتی تنش است و موهایش به طرز زیبا و ملوسی با گیره‌های آبی به فامِ چشمانش، خرگوشکی بسته شده‌اند. به او لبخند می‌زنم و او هم لبخندم را با لبخندی عمیق‌تر و پاک‌تر جواب می‌دهد. با دیدن لبخندش احساس می‌کنم دنیایی از انرژی مثبت به قلبم سرازیر می‌شود.
آرام رو برمی‌گردانم و به دنبالش می‌گردم. می‌بینمش که دورتر از جایگاه همیشگی‌مان با حالتی آرام و مظلوم نشسته است. تاپ و شلوار جینِ رنگ و رو رفته‌ی آبی‌فامش با موهایش که به طرز بی‌پروایی دورش ریخته‌اند، بدونِ هیچ نوع آرایشی، این را نشان می‌دهد که هنوز هم با زندگی سر جنگ دارد و با نبود ماریان حتی یک درصد هم کنار نیامده و این کارم را برای بهتر کردن حالش سخت‌تر می‌کند، خیلی سخت‌تر. سریع به طرفش قدم برمی‌دارم. نزدیکش که می‌رسم با صدایی بلند که سعی می‌کنم سرحال باشد می‌گویم:
- اوه‌اوه! ببین این‌جا چی داریم... یه گاوِ خوشگل!
با دیدنم از جایش بلند می‌شود و خودش را در آغوشم جا می‌دهد. لحظه‌ای بعد هردو می‌‌نشینیم مقابل هم و تریسی می‌گوید:
- مولی! تو خیلی بیشعوری، می‌دونستی؟
با لبخند یک تای ابرویم را بالا می‌دهم و با کمال پر رویی می‌گویم:
- آره درجریانم، خب بعدش؟
اخم‌های ظریفش را درهم می‌کشد و می‌گوید:
- دو ساعته منو کاشتی این‌جا، زیر پام علف سبز شد.
با خنده گفتم:
- خب خداروشکر، اصلاً خیالم راحت شد. گاوم علف داشته بخوره!
غرغر می‌کند:
- گور به‌ گور شده!
لبخندم را حفظ می‌کنم و می‌گویم:
- اوه انگار خیلی دلت پره‌ ها!
باز هم ل*ب‌هایش را غنچه می‌کند و اخم‌هایش را درهم می‌کشد و غرغرکنان می‌گوید:
- همینه که هست... حالا گدا گشنه بازی درنیار، یه‌ چیزی سفارش بده بیارن گلوم خشک‌سالی گرفت!
دستم را برای گارسون بالا می‌برم و خطاب به تریسی می‌گویم:
- باشه تریسی جونم، من سفارش میدم ولی دُنگت رو باید بدی ها!
چشم‌هایش گشاد می‌شود و باز غر می‌زند:
- جون به جونت کنن، خسیسی!
نیشم را برایش باز می‌کنم و می‌گویم:
- همینه که هست... این به اون در!
سرش را با تأسف برایم تکان می‌دهد و به گارسونی که رسیده کنار میز‌مان سفارش یک عالم خوراکی می‌دهد.
باز چشم‌هایش نمناک است و نامم را نجوا می‌کند:
- مولی...
با مهربانی به او خیره می‌شوم و پاسخ می‌دهم:
- جانِ مولی؟
درحالی‌که دست‌هایش را بی‌هدف بین موهای قشنگش حرکت می‌دهد می‌گوید:
- من... من می‌خوام دانشگاه رو ول کنم.
مهربانی چشم‌هایم، جایش را به حیرت و تعجب می‌دهد و می‌‌پرسم:
- چی؟ زده به سرت؟
تریسی آهی می‌کشد و می‌گوید:
- من نمی‌تونم از پس درس و دانشگاه بر بیام، می‌فهمی؟
با حرص می‌گویم:
- نه نمی‌فهمم! چطور قبلاً می‌تونستی الآن نمی... . وسط حرفم می‌پرد و با چشم‌های اشک‌آلودش می‌نالد:
- قبلاً ماریان زنده بود.
 

Who has read this thread (Total: 3) View details

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
Top Bottom