• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار

titi

Tiam [طراح آزمایشی]
Top Poster Of Month
LV
0
 
Joined
Jul 29, 2025
Messages
455
سکه
2,274
نام‌ رمان: داراب
ژانر: عاشقانه
نویسنده: تیام رستا
ناظر: @Reyhane
خلاصه:
موج موهای بیرون از پوشیه
یعنی جزر و مد دریای تکفیر
فردا تو بازار یه جنجال خون
راه افتاده بود تو چنگال شوم
خبر بی عفتی دختر صحرا
پیچید بین مردم داراب​
 
Last edited by a moderator:

Ayli🌙

[مدیریت تالار رمان+کتابخوان انجمن]
Staff member
LV
0
 
Joined
Apr 22, 2025
Messages
49
سکه
219


IMG_20250725_202236_092.png

نویسنده‌ی گرامی، از شما متشکریم که انجمن رمان نویسی بوکینو را جهت انتشار رمان خود انتخاب کرده‌اید!


از شما می‌خواهیم قبل از تایپ آثرتان، قوانین را مطالعه کنید:
‌‌‌


‌‌‌
برای بی‌جواب نماندن سوالات و مشکلات‌ خود، به تایپک زیر مراجعه فرمایید:
‌‌


‌‌
بعد از قرار دادن ۱۰ پست در این تایپک درخواست دهید:




برای بهتر شدن و بالا بردن کیفیت آثارتان و تگ‌دهی به آن، بعد از قرار دادن ۲۰ پست، به تالار نقد مراجعه کنید:




بعد از قرار دادن ۱۰ پست، برای کاور تبلیغاتی در تایپک زیر اقدام فرمایید:



برای درخواست تیزر، می‌توانید بعد از ۲۰ پست در تایپک زیر درخواست دهید:


‌‌
پست‌های اثرتان به تعداد منصوب رسیده و پایان یافته؟!
پس در تایپک زیر اعلام کنید:




برای انتقال اثر خود به متروکه و یا بازگردانی آن، وارد تایپک زیر شوید:



و برای آموزش‌های بیشتر درباره‌ی نویسندگی به تالار آموزشگاه مراجعه نمایید.



با آرزوی موفقیت برای شما!

[کادر مدیریت تالار کتاب]
 
Last edited:
امضا : Ayli🌙

titi

Tiam [طراح آزمایشی]
Top Poster Of Month
LV
0
 
Joined
Jul 29, 2025
Messages
455
سکه
2,274
مقدمه:

داراب کجاست؟
تو اون سالها، بیابونی بود تو خاکه های داراب
بیابونی بی آب و علف
تموم چشمه های جوشان آب تلف شد
جوونه ها قبل رسیدن به باغ
آروم می رفتن توی قصه خواب
کسی نموند جز چند خانوار
که بعد کلی کار، کندن چند چاه آب
در کنار هم زندگی رو کردن آغاز
صبح کار و شخم، شب دعا و آواز
بعد مدتی کارگر شد، دعاها و زمینشون بارور شد
خرما، سیب، بادامِ کوچک
شدن آغاز بازار کوچک
کشت پنبه نخ، ریسندگی
روسری، پوشیه، تا شال کوچک....
«داستان مریم: سورنا​
 

titi

Tiam [طراح آزمایشی]
Top Poster Of Month
LV
0
 
Joined
Jul 29, 2025
Messages
455
سکه
2,274
یک سال از مردن خان گذشته و پسرش بعد از آن امور را به دست گرفته بود.
چند روز پیش از دهان حاجر خانم شنیدم بودم پسر خان دستور داده است درهای روستار را باز کنند؛ گفته بود هرکس که می‌خواهد می‌تواند محصول‌های خود را به میدان شهر ببرد و آن‌ جا به فروش بگذارد. برای اولین بار قرار بود مردمانی غیر از دارابی‌ها در روستا قدم بگذارن و قرار بود آدم‌های غیر از مردم روستا ببینم. برای آن روز لحظه شماری می‌کردم. این خبر کل مردم روستا را به شور انداخته بود؛ همه سعی داشتن محصول‌هایشان را به بهترین وجه آماده کنند. خوشه‌های طلایی گندم مانند زر می‌درخشیدن و در دست باد تکان می‌خوردن. کشاورزها با اشتیاق به این منظره نگاه می‌کردن و بابت پر بار بودن محصول‌شان خدا را شکر می‌کردن. باغدارها میوه‌های رنگارنگ باغشان را چیده و در سبد‌ها بسته بندی می‌کردند. در خانه‌ها زن‌ها و دخترها مشغول نخ ریسی و قالی بافی بودن با عشق و آوازی که مخصوص خودشان بود می‌خواندن و رج‌ها قالی رد می‌کردند و از پشم دام‌هایشان نخ تولید می‌کردند.
نگاهی به اطرافم کردم هوا در حال تاریکی شدن بود. باید هرچه سریع‌تر به خانه می‌رفتم واگرنه‌ ننه صحرا دل‌واپسم میشد. زنبیل کوچکم را از روی زمین برداشتم و به سمت خانه حرکت کرد. در میان راه کارگرانی را دیدم که در حال ساخت خانه بودن. حتم داشتم این خانه‌ها برای افراد جدیدیست که قرار است به این جا سفر کنند. با شوق دیدن افراد جدید قدم‌هایم را تند کردم تا هرچه سریع‌تر به خانه برسم. به ‌خانه که رسیدم گیاهانی را که جنگل جمع کرده بودم در مطبخ گذاشتم و دست‌هایم را در حوض کوچک وسط حیاط شستم به سمت اتاق رفتم. ننه صحرا در‌ حال بافتن قالی بود و زیر ل*ب زمزمه‌هایی آرام می‌کرد و سرش را تکان می‌داد. با سلام بلند من در جاش پرید با اخم ریز گفت:
ـ چیه مادر آروم‌تر، چرا داد میزنی؟
با دستم دامنم را مرتب کردم به سمت رفتم و کنارش نشستم و آرام پرسید:
ـ حالا که قرار درهای روستا باز بشه ماهم می‌تونیم بریم یه روستای دیگه یا اصلا یه شهر ...
ننه صحرا تند وسط حرف پرید با اخمی غلیظ دستش را تکان داد و گفت:
ـ مریم دیگه نمی‌بینم از این حرف‌ها زدی‌ها! این خیال‌ها رو بریز دور. می‌خوای بری بیرون روستا چی‌کار؟
با بغضی سنگین و نگاهی اشک آلود مادرم را نگاه کردم و با حسرتی که از کودکی در دلم داشتم گفتم:
ـ من می‌خوام ببینم پشت این کو‌ه‌ها بلند چیه؟ می‌خوام ببینم مردم دیگه چجوری زندگی می‌کنن؟ اصلا دنیای بیرون داراب چه شکلیه؟
مادر دوباره با همان اخمی که به ندرت روی صورتش نمایان میشد پاسخ من را داد:
ـ همه‌ جا مثل دارابه، مردم دیگه هم مثل مردم داراب هستن، دنیا یعنی داراب. این رو یادت باشه؛ داراب به ما زندگی بخشیده، ما نمی‌تونیم این جا رو ول کنیم بریم.
حرف زدن با مادرم بی‌فایده بود. نفس عمیقی کشیدم و سری تکان دادم و از سر جایم بلند شدم و به داخل حیاط رفتم و لبه‌ی حوض نشستم.
من این جا را دوست داشتم چشمه‌ها، دشت‌ها، کوه‌هایش را عاشقانه می‌پرستیدم، مردمانش را مانند خانوادم می‌پنداشتم.
اما فکر دنیای بیرون حسی را درونم بیدار می‌کرد که می‌توانستم چشمم را روی همه‌ی این‌ها ببندم.
آن قدر در افکارم غرق بودم که متوجه آمدن پدرم نشدم. با این‌ که خستگی از چشمانش می‌بارید اما باز هم مانند همیشه لبخند به ل*ب داشت.
 
Last edited:

titi

Tiam [طراح آزمایشی]
Top Poster Of Month
LV
0
 
Joined
Jul 29, 2025
Messages
455
سکه
2,274
به هم به تبعیت از آن لبخندی زدم و سلام کردم. جوراب سلام را داد همان‌طور که دست هایش را می‌شست گفت:
ـ چرا باز زانوی غم بقل گرفتی و ل*ب حوض نشستی؟
به چهره‌ی شکسته و مو‌های سفیدش نگاه کردم. تا کنون دقت نکرده بودم؛ ردهاسفید چه زود روی موهای پیرم جا خوش کرد بود. کی قامتش خمیده شده بود؟
قطره اشکی از میان چشم‌هایم به پایین افتاد. پدر نگران به سمتم آمد و گفتم:
ـ دونه برفم چرا گربه می‌کنی؟
در داراب به ندرت برف می‌بارید و از این روی پدر من را دانه برف صدا میزد و می‌گفت« تو مانند دانه‌های برف در داراب کمیابی»
راست هم می‌گفت تعداد دختران داراب به پنج هم نمی‌رسید در حالی که درهر خانوار سه پسر وجود داشت.
نگاهم را به پدر دوختم و گفتم:
ـ بابا کی درهای روستا باز میشه؟
پدر با تعجب نگاهم کرد و گفت:
ـ آخر این هفته؛ برای این گریه می‌کنی؟
سرم را به نشانه نه تکان دادم و گفتم:
ـ بابا من دلم می‌خواد از داراب برم.
سرش را تکان داد گفت:
ـ دخترم، داراب یک سریع قانون‌ها داره که مال خود مردم و هیچ خان و خان‌زاده‌ای هم نمی‌تونه عوضش کنه. شاید با باز شدن درها خیلی چیزها عوض بشه اما قوانین سر جاش می‌مونه و ما باید به قوانین احترام بزاریم.
کلافه سرم را تکان دادم و گفتم:
ـ آقاجون مگه رفت و اومد به داراب هم ممنوع نبود؛ مگه اونم قانون نبود؟
نگاه کن الان داره درهای داراب باز میشه؛ هر کس بخواد میاد و هرکس بخواد میره.
پدر دستش را به سرم کشید، لبخند زد و پاسخم را داد:
ـ درهای روستارو پدر، پدر بزرگ خان مرحم بست بود و حالا خان جدید صلاح دونسته که اون‌ها رو باز کنه. اما این قانینی که من میگم رو کد خدا و بزرگان روستا گذاشتن و هیچ کس نمی‌تون تغییر بده.
 

Who has read this thread (Total: 11) View details

Top Bottom