What's new

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | بوکینو | بهترین انجمن فرهنگی و هنری

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار

در حال تایپ رمان تیمارگر جنون | ستایش محمدی _ کاربر انجمن فرهنگی و هنری بوکینو

KHUSHE

[مدیریت ارشد بخش خدماتینو]
Staff member
LV
0
 
Joined
Mar 14, 2023
Messages
227
Reaction score
894
Time online
6d 15h 29m
Points
273
Location
تــهــران
سکه
1,505
  • #11
سرش را جلو می‌کشد نطقش کور می‌شود، مردمک چشمانش خشک می‌شوند با دیدن مرد قد بلند و لاغری که با تندی از پله‌های کوچک روبروی بیمارستان بالا می‌آید. ابروهای جوگندمی‌اش درهم تنیده شدند و خطی عمیق را بر روی پوست سفید پیشانی‌اش حکاکی کرده‌اند. شورش دندان‌های سفیدش را به نمایش می‌گذارد و کلافه می‌گوید:
ـ مریض هر ثانیه داره صاحب جدید پیدا می‌کنه، حالا باس به یکی دیگه هم چهار ساعت توضیح و جواب بدیم.
فشار انگشتان شورش کاسته می‌شوند و چند زن در دل مرهم می‌نشینند و در تشت‌هایشان رخت می‌شورند. محکم دست اسیر شده‌ش را می‌کشد و مانند کودک خطاکار پشت هیکل چهارشانه‌ و بزرگ شورش پنهان می‌شود. مطمئن است که عمویش می‌داند چه کرده. پالتوی شورش را در میان انگشتانِ کشیده‌اش مچاله می‌شود و صدای پرتشویش مرد را می‌شنود که شورش را خطاب قرار داده:
- چی‌شده شورش؟ از پیش داداشم میای؟ حالش چطوره؟
ل*ب زیر دندان می‌گیرد دستان یخ کرده‌اش را به سختی کنترل می‌کند. شورش کلمات را در کمال خونسردی بیان می‌کند و چشم‌های خاکستری‌اش، به پاهای لرزانِ دخترک می‌افتد.
- چیزی نشده نمی‌خواد نگران باشی عادل، انگاری یکم حالش بد شده عمو. مرهم آوردتش بیمارستان و الانم بردنش برای آنژیو.
مرهم از پشتِ بازوی شورش سرک می‌کشد و زیرچشمی نگاه عمو می‌کند. موهای پرپشت جوگندمی ریخته شده برروی پیشانی‌اش را بالا می‌زند و کروات سورمه‌ای‌اش را بر روی گردنش مرتب می‌کند و مضطرب می‌گوید:
ـ آنژیو برای چی؟ مگه خدایی نکرده قلبش طوریش شده؟
نیم رخ مردانه‌اش را از مرهم می‌گیرد و نگاهش را به عادل می‌دهد. ابرویی بالا می‌اندازد و می‌گوید:
ـ رگ قلبش گرفته واس خاطر همون بردنش برای آنژیو.
مرهم سرکی می‌کشد سر پایین می‌اندازد و زیرلب می‌گوید:
ـ سلام.
چشم‌های کشیده‌ی مرد به سمتش کشیده می‌شود چشمان پر شرم مرهم را که می‌بیند حساب کار دستش می‌آید و می‌گوید:
ـ سلام علیک.
با آن کت و شلوار سورمه‌ای و پیراهن سفید، انگار همین حالا از مراسم عروسی بیرون آمده.
سری تکان می‌دهد، آبی‌های نگران و مشوشش را به در می‌دوزد.
زیرلب زمزمه می‌کند:
- پس کار مرهم خانوم بوده آوردنش به بیمارستان.
 
Last edited by a moderator:

KHUSHE

[مدیریت ارشد بخش خدماتینو]
Staff member
LV
0
 
Joined
Mar 14, 2023
Messages
227
Reaction score
894
Time online
6d 15h 29m
Points
273
Location
تــهــران
سکه
1,505
  • #12
شورش سری تکان می‌دهد و می‌گوید:
ـ باس بری بخش قلب الآنم تو اتاق عمل دارن آنژیوش می‌کنن.
دستی به شانه‌ی شورش می‌کشد و تند قدم برمی‌دارد و وارد بیمارستان می‌شود و بدونه آنکه ذره‌ای توجه به مرهم کند.
شورش چرخی می‌زند و مقابلش می‌ایستد، نقره‌فام‌های چشمانش در گوی‌های کاراملی‌اش می‌دوند.
مرهم نفس آسوده‌اش را از عطر باران می‌گیرد.
ـ سر بلند کن ببینم مرهم.
طره‌ای از موهایش از جلوی چشمش کنار می‌روند و آوای آرام، اما خشمگین شورش در گوش‌هایش چرخ می‌خورد چشمانِ کشیده‌اش این‌بار پر از تهدید است!
- خطا رفتی که اینجوری پشتم قایم میشی؛ خطا رفتی مرهم که با عادل روبرو نشدی و عینه بچه گربه از پشت سرم سرک می‌کشی. خطا رفتی دختر حاج اصلان!
نگاه مرهم گویا می‌خواهد بافت به بافت پیراهن کرمی رنگی که شورش به تن دارد را بشکافد. دل در دلش نیست و تا گلویش آمده بود.
برای رهایی، پلک‌هایش را روی هم می‌گذارد زبان باز می‌کند.
- خطا نرفتم، به جون مرهم خطا نرفتم.
چشم باز می‌کند، در چشمان شورش خیره می‌شود و چیزی در پس نگاه سرد مَرد نیست. دستی بر ته ریش‌های آنکارد شده‌اش می‌کشد؛ کمی شانه‌هایش خم می‌شوند و در مقابل گوی‌های عسلی و هراسان مرهم، گردن جلو می‌کشد و کنار گوشش پچ می‌زند:
- دعا کن خودم نفهمم مرهم؛ چون بدجوری کلاهمون میره تو هم. خصوصاً که این‌سری جونتم قسم خوردی. می‌دونی که من اصلا اهل شوخی کردن نیستم، مخصوصاً اگه پای جونت بیاد وسط.
حرفش را باید یک تهدید حساب کند، می‌داند اگر بفهمد، تکه بزرگه‌اش دم گوشش است؛ اما حرفی نمی‌زند. دمی عمیق می‌گیرد و بوی عطر ملایم قهوه، مشام مرهم را پر می‌کند. مستأصل می‌گوید:
ـ دروغ نمی‌گم بخدا.
دستانش از جیب پالتویش خارج می‌شوند و همین کافی‌ست تا انگشتان یخ زده از فرط استرسی که در جانش رخنه کرده، محبوس در میان دستان شورش شود.
ـ معلوم میشه دروغ میگی یا نه، فقط خدا خدا کن که نفهمم چه کاسه‌ای زیر نیم کاسه‌ت که اونوقت مثل الان باهات راه نمیام و واینمیسم تا بلبل زبونی کنی برام.
ل*ب بی‌رنگش را زیر دندان می‌برد. از پله‌های لیز باران خورده پایین می‌روند. گلدان‌های سنگی مستطیل شکل بزرگی که در کنار پله‌ها قرار دارند، بوی خاک باران خورده می‌دهند. هوس می‌کند تا عمیق‌تر بو بکشد. هر که از دور دستان پیوند خوردیشان را ببیند با خود فکر می‌کند «چه زوج خوشبختی!»؛ تنها مرهم است که می‌داند که اگر در کنارش راه می‌رود، بخاطر خواسته و هراسی‌ست که از او در دلش به جا مانده. چند قدم از بیمارستان دور می‌شوند، چراغ‌های اوپتیمای سفیدی که کنار جدول پارک شده در تاریکی روشن و خاموش می‌شود.
 
Last edited by a moderator:

Who has read this thread (Total: 3) View details

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
Top Bottom