جدیدترین‌ها

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | انجمن رمان نویسی بوکینو

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

آینازفرزندماه

مدیر آزمایشی تالار گویا + طراح آزمایشی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-24
نوشته‌ها
48
پسندها
148
زمان آنلاین بودن
19h 40m
امتیازها
58
سن
19
محل سکونت
ناکجا آباد (:
سکه
241
  • #11
دو پسر جوان همراه پدرشان که انگار هر سه پزشک بودند، از بیمارستانی بزرگ خارج‌ شدند و شروع به گپ و گفت کردند.
پسر، آن‌ها را با دقت نگاه می‌کرد، که گلبرگ‌ها درون دستانش ظاهر شدند.
- پس بالاخره آرزو کردی! می‌دونستم به حرفم گوش میدی.
پسر، تبسمی زیبا بر گونه‌هایش نمایان شد و آن‌جا را به سمت خانه ترک کرد.
صبح زود، دختر از خواب بیدار شد.
صبحانه‌اش را میل کرد و سپس دوباره به اتاقش برگشت.
پسر جوان، کاترین را احضار کرد.
او خودش را به پسر رساند.
درحالی که طبق معمول در کتابخانه بود‌.
- آقا، مطمئن هستی که خودشه؟
- شکی ندارم که خودشه! وگرنه چرا اینا ظاهر شدن؟
پسر، دستانش را بالا برد و ناخن‌های سیاه شده‌اش را نشان داد.
- بله، یونا هم برام تعریف کرد، اما به‌ نظرم باید بهش بگی که چه اتفاقی افتاده.
پسر، کتابش را بست و روی میز گذاشت؛ سپس از جایش بلند شد و عینکش را برداشت.
- نه، فعلاً نمیشه؛ باید بیشتر آماده‌اش کنم!
یونا، کلنگ سنگینی را از باغ به اتاقش آورده بود و یکی از کلاه‌ های کاترین را به سر کرده تا گرد و خاک موهایش را کثیف نکند.
- خب امروز می‌فهمیم این‌جا چه‌ خبره!
دختر جوان این دفعه درب اتاقش را برای جلوگیری از مزاحمت، قفل کرده است.
او شروع به کلنگ زدن به دیوار کرد؛ سپس آیینه را از جلوی آن برداشت‌.
آن‌قدر محکم به دیوار کوبید تا این‌که کاغذ دیواری پاره شد و درب چوبی قدیمی بیرون افتاد.
دختر با دست، عرقش را پاک کرد و به عقب قدم برداشت‌.
دربی به بزرگی یک درخت روبه‌روی او قرار داشت.
- اوه خدای‌ من! پس تو این‌جا قایم شده بودی؛ نه؟ باید بازت کنم تا بفهمم چی اون پشت قایم شده!
- هی کاترین! توام این صداها رو می‌شنوی؟ این اطراف دارن خونه می‌سازن؟
- نه آقا! صدا از بالا میاد!
- چی؟ یونا داره چی‌کار می‌کنه؟
پسر، سراسیمه به طبقه بالا به سمت اتاق یونا رفت‌.
دیگر دیر شده بود؛ نمی‌توانست جلوی سرنوشت را بگیرد.
یونا دستش را دراز کرد، درب را باز کرد و با صح*نه‌ای مواجه شد که حتی نمی‌توانست تصورش را کند!
گلدانی با گل‌هایی همانند گل‌های رز باغچه در آن اتاقک قرار داشت که هر گلبرگ آن به رنگی متفاوت آغشته شده بود.
پسرجوان دستگیره‌ی درب را می‌چرخاند و محکم درب را تکان می‌داد.
- یونا! اگه اون در رو پیدا کردی و بازش کردی اشکالی نداره!
فقط دستت رو سمتش نبر، باشه؟
یونا، صدای پسر را می‌شنید؛ اما تکان نمی‌خورد و با خودش فکر می‌کرد که این درب را چرا از او پنهان کرده.
دستش را به سمت گل‌ها برد، اما خارهای گل، دست او را گزید.
پسر ناگهان در اتاق ظاهر شد.
یونا با دیدن او گیج شده بود؛ فریاد کشید.
- همین الان بهم بگید این‌جا چه خبره؟
صدایی از بوته‌های گل بیرون آمد.
- بهش گفتی که یک هیولا هستی؟ اورال!
- چی‌شد؟ این صدا از کجا بود؟
پسر چشمانش را بست و لبانش را گ*از گرفت.
#آنتروس
#آینازفرزندماه
#آینازاولادی
 
آخرین ویرایش:

آینازفرزندماه

مدیر آزمایشی تالار گویا + طراح آزمایشی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-24
نوشته‌ها
48
پسندها
148
زمان آنلاین بودن
19h 40m
امتیازها
58
سن
19
محل سکونت
ناکجا آباد (:
سکه
241
  • #12
- اورال اسمته؟
پسر جوابی به یونا نداد و این او را بیشتر کلافه می کرد؛ فریاد زد.
- جواب منو بده! تو چی هستی؟
پسر جوان کلافه جواب یونا را داد‌.
- بله اورال اسم منه! من یک الهه آنتروس هستم. یک شیطان انتقام گیرنده! اگه بهت می‌گفتم اینجا می‌موندی؟
این گل‌رز سخنگو مثل شیشه عمر من میمونه، اگه یک گل ازش چیده بشه از عمر من کم میشه و درنهایت نابود می‌شم‌!
یونا نمی‌توانست این موضوع را حضم کند که اورال یک شیطان است.
اورال جلو رفت و درب را محکم بست‌.
سریعاً درب را مهر و موم کرد؛ سپس کلیدش را درون دستش پودر کرد و به یونا نزدیک شد.
یونا به چشم‌های او نگاه نمی‌کرد.
- ازم میترسی؟
- نه، نه! فقط یکم شوکه‌ام. لطفاً به کاترین بگو بیاد کمکم بکنه اینجا رو مثل اولش درست کنیم!
- دیگه نمی‌خوام توی این اتاق بمونی! ترتیبی میدم که یک اتاق جدید برات آماده کنه.
- باشه! ممنونم و معذرت می‌خوام که به حرفات گوش نکردم.
- اشکالی نداره. من فقط نمی‌خواستم ازم بترسی!
- می‌تونم از این به بعد اسمت رو صدا بزنم؟
- خب حالا که فهمیدی اشکالی نداره، اما حد خودت رو حفظ کن. من امسال هزار ساله میشم!
- پس بابابزرگی!
- بعداً می‌بینمت!
اورال اتاق یونا را ترک کرد و به شوخی‌های او توجهی نکرد.
جین رو به روی پدرش نشست و پاهایش را روی میز انداخت.
- این دیگه چه رفتار زشتیه؟
- دلم می‌خواد، عشق می‌کنم! خیلی خوشحال هستم که یونا بالاخره از دست توی روانی فرار کرد. کاش ماهم شهامت اون رو داشتیم؛ اما متاسفانه پیش تو اسیر شدیم! تو لایق این زندگی و ما نیستی. لایق مادرهم نبودی!
بعد از تمام این حرف‌ها از جایش بلند شد و از اتاق خارج شد.
او به سمت اتاق استیون برادرش رفت.
جین از همه بزرگ‌تر بود.
قدو قامتش همچون سرو بلند، شانه‌هایش پهن و مردانه.
استیون هم قد بلندی‌ داشت.
او فرزند دوم خانواده‌ به‌ حساب‌ می‌آمد.
به اصطلاح نابغه خانواده نامیده میشد.
- هی! استیون، تونستی چیزی پیدا کنی؟
استیون از روی صندلی‌اش بلند شد و لپتاپش را بست.
- حالت چطوره برادر! نه، هرچی دنبال سیگنال‌های گوشیش می‌گردم چیزی نمی‌تونم پیدا کنم. ثابت نیست مکان مشخصی نداره!
آخرین بار مرکز سئول گزارش شده و بعد قطع شده!
- مگه میشه؟ از این دنیا خارج نشده که‌!
- شایدم شده.
- شوخی میکنی؟ بهتره دست از شوخی برداری و به دنبال خواهرمون بگردی؛ دارم از نگرانی دق می‌کنم.
- فهمیدم، فهمیدم. نگران نباش! بهتره بری یکم استراحت کنی.
#آنتروس
#آینازفرزندماه
#آینازاولادی
 
آخرین ویرایش:

آینازفرزندماه

مدیر آزمایشی تالار گویا + طراح آزمایشی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-24
نوشته‌ها
48
پسندها
148
زمان آنلاین بودن
19h 40m
امتیازها
58
سن
19
محل سکونت
ناکجا آباد (:
سکه
241
  • #13
یونا انگار از اتاق جدیدش راضیست، زیرا تمیز و دست نخورده است.
برای تشکر و قدردانی، زمان شام سر میز حاظر شد.
- سلام اورال!
پسرجوان نگاهی به او نکرد و به غذا خوردن ادامه داد.
- می‌خواستم ازت تشکر کنم و بگم که من اصلا ازت نمی‌ترسم!

لحظه‌ای غذا خوردن اورال متوقف شد و به یونا نگاه کرد.
- می‌شه بهم درباره‌ اون پیمان توضیح بدی؟
- فعلاً زوده بخوای برای این چیزا کنجکاوی کنی.
- تو متوجه حس من هستی؟
اورال بشقاب خالی‌اش را روی میز گذاشت و صندلی را عقب کشید و بلند شد.
- احساسات یک دختر بچه دبیرستانی برام اهمیتی نداره! من یک شیطانم، بهتره فاصله‌‌ات رو با من حفظ کنی.
دختر دستانش را گره و پشتش قایم کرد.
- خب شاید من اشتباه می‌کردم که روت حساب کردم!
ممنونم کاترین ولی من باید برم بخوابم.
یونا سریع از اونجا دور شد و پسر همچنان نگاهش می‌کرد.
کاترین به اورال نزدیک شد.
- آقا، چرا اونو از خودت دور می‌کنی؟

- بهتره دخالت نکنی کاترین! خودت می‌دونی که این دختر اگر همون شخصی باشه که ما بهش نیاز داریم، نباید از اینجا فراری بشه؛ متوجه‌ای؟

-اون شخص؟ اما خیلی وقته که ازش خبری نشده.
- گفتم که! هنوزهم مطمعن نیستم خودش باشه.
یونا با تلفن‌ همراهی که در دستش داشت از پله‌ها پایین آمد.
امروز، بافت یقه‌اسکی سفید رنگی را با شلوار جین مدل راسته پوشیده و به تن کرده بود.
اورال درحالی که در نشیمنگاه خانه، با لباس‌های بیرونش نشسته بود.
نشان می‌داد که می‌خواهد به بیرون برود.
درکنار شومینه، درحال صرف چای، متوجه کلافگی یونا و ور رفتنش با تلفنش شد.
- هی! یونا چیزی شده؟
- من یک بسته سفارش دادم، اما هرچی می‌گردم مبدا رو روی نقشه نمی‌تونم پیدا کنم! واقعا عجیبه.
- عجیب نیست! اینجا توی دنیای انسان‌ها وجود خارجی نداره؛ پس تلاش نکن! آدرس اداره پست شهر رو بده می‌برمت اونجا بسته رو تحویل بگیری.
یونا نگاهی به اورال کرد.
موهای افشان دختر او را بامزه کرده بود.
- اوه که اینطور...باشه. آها یه چیزی، میشه موهاتو کنار بزنی؟
چای در گلوی اورال شکست و اخم‌هایش درهم رفت.
- نه نمیشه! هیچوقت به سرت نزنه به موهای من حتی دست بزنی!
سپس پسر بلند شد و به بیرون از خانه رفت.
- وا، این چِش بود؟
یونا کت کرمی‌اش را از رخت‌آویز برداشت و پوشید سپس از خانه بیرون رفت.
#آنتروس
#آینازفرزندماه
#آینازاولادی
 
آخرین ویرایش:

آینازفرزندماه

مدیر آزمایشی تالار گویا + طراح آزمایشی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-24
نوشته‌ها
48
پسندها
148
زمان آنلاین بودن
19h 40m
امتیازها
58
سن
19
محل سکونت
ناکجا آباد (:
سکه
241
  • #14
از روی پله‌ها نگاهی به پسرجوان کرد.
او به طور خیره کننده‌ای چشم گیر و زیباست.
یک شیطان! شاید اگر یک شیطان معشوقه‌ای داشته باشد؛ دیگر انسان‌ها را به انتقام و کارهای زشت و ناپسند وادار نکند.
دانه‌های برف بر روی موهای اورال نشسته بود و متعجب به یونا نگاه می‌کرد.
نزدیک است که عصبی بشود، زیرا او بسیار عجول و از وقت کشی متنفر است.
- تو هنوزهم بهم نگفتی که این لاک‌ها نشونه‌ چی هستن!
پسر کلافه از سوال‌های تکراری یونا سری کج کرد و چشمانش را در حدقه چرخاند.
- سوار شو! من‌ هنوز هم مطمئن نیستم که واقعا تو همون فردی هستی که منتظرش هستم یا نه؟
پس لطفا انقدر روی مخ من راه نرو؛ می‌خوام اول یقین پیدا کنم، اونوقت همه چیز رو بهت میگم.
سوار ماشین شدند.
پسر جوان صدای ضبط را بلند کرد و یک موزیک ملایم را برای یونا انتخاب کرد.
- نمی‌دونستم که یک شیطان‌ هم موزیک گوش میده!
- حالا مونده تا راجب شیطان‌ها یادبگیری.
دختر با شنیدن این حرف خنده‌ای بر لبانش نشست و سکوت کرد. تلفنش را دید که زنگ می‌خورد.
- الو! بفرمایید.
- هی یونا! خواهر کوچولوی من، تو الان کجا هستی؟
اشک‌ در چشمان یونا حلقه زد.
برادرش جین با او تماس گرفته، بلکه بتواند خواهرش را پیدا کند.
- برادر! من جام خوبه، یک‌ نفر اینجاست که از من به خوبی نگهداری می‌کنه، ازت‌ خواهش می‌کنم! یکم دیگه صبر کن، ترتیبی میدم که باهم دیدار داشته باشیم؛ برای دیدن تو نمیدونی دلم چه شوقی داره!
جین به گریه افتاد.
- منو ببخش خواهرم! من‌ نتونستم نجاتت بدم یا ازت محافظت کنم.
- نه اینطور نیست! تو همیشه برای من بهترین حامی بودی جین.
لطفا گریه نکن، باشه؟
پسر جوان درحال رانندگیست، اما تماماً چشمانش به یوناست.
آیا او واقعا دختری بود که به او نیاز داشت، یا فقط داشت وقتش تلف می‌شد؟
یونا بالاخره گوشی‌اش را قطع کرد و به اورال نگاه کرد.
- من دوتا برادر دارم که از خودم بزرگ تر هستن. جین رو خیلی دوست دارم، اون همیشه از من محافظت می‌کرد.
- رسیدیم! میتونی پیاده شی و بری بسته‌ات رو تحویل بگیری. فقط زود باش چون باید تو رو به خونه برسونم و بعد خودم به جایی برم؛ کاری دارم که باید بهش رسیدگی کنم.
- باشه باشه انقدر غر نزن، آتیشت رو خاموش کن یذره.
دختر به سمت اداره پست رفت، پسر آهی کشید و سرش را روی فرمون گذاشت و بعد نگاهی به آسمون کرد.
- خدایا چرا من انقدر بدبخت هستم؟
یونا به اداره پست وارد شد و ادای احترام کرد.
مادام که به دنبال مسئول آنجا سرک می‌کشید، تصمیم به موکول کردن تحویل بسته را به زمانی دیگر گرفت.
برگشت و با سر به هوا بودنش محکم به مردی قد بلند برخورد کرد.
- اوه خدای من! آقا لطفاً منو ببخشید، من خیلی حواس پرت هستم.
مرد با دو دستش شانه‌های یونا را گرفت.
یونا از شدت تعجب به صورت مرد جوان خیره شد.
لبخندی زیبا بر لبانش داشت.
- لطفاً ناراحت نباش خانم! مشکلی نیست، اتفاقی نیوفتاده که بخوای براش ناراحت باشی.
#آنتروس‌
#آینازفرزندماه
#آینازاولادی
 
آخرین ویرایش:

آینازفرزندماه

مدیر آزمایشی تالار گویا + طراح آزمایشی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-24
نوشته‌ها
48
پسندها
148
زمان آنلاین بودن
19h 40m
امتیازها
58
سن
19
محل سکونت
ناکجا آباد (:
سکه
241
  • #15
پسر کت و شلواری براق، همراه پالتویی خز دار و گران قیمت که به رنگ مشکی آراسته شده بودند به تن داشت و ثروتمند بودنش را به تصویر عامه می‌کشید.
چهره‌اش نشان نمی‌داد که کره‌ای باشد، اما چگونه می‌توانست به زبا آنها صحبت کند؟
این سوال‌ها در ذهن دختر جوان گنگ شده بودند.
- آه ببخشید! اما یک فرد خارجی مثل شما اینجا توی این منطقه دور افتاده، اونم توی سئول چیکار می‌کنه؟ بهت می‌خوره که اهل روسیه باشی!
پسر دستانش را که با دستکش چرم پوشانده بود در جیب هایش قرار داد.
- خب خودت اینجا چیکار داری؟ توام کره‌ای نیستی، نه؟
دختر چشمانش گشاد شد و بلند بلند خندید.
- نه آقای محترم! نژاد مادری من برای روسیه به حساب میاد؛ اما پدرم کره‌ایه و خودم هم اینجا به دنیا اومدم.
مرد جوان اول از روسیه‌ای بودن ریشه مادری یونا خوشحال شد؛ اما بعد از فهمیدن کره‌ای بودن پدرش لبخندش محو شد.
- پس اینجا زندگی می‌کنی؟ حیف شد!
- ببخشید چیزی گفتین؟
مسئول پست سر رسید و پشت میز کارش حاضر شد.
- خب کارتون رو بهم بگید خانم!
دختر در گوشی‌اش فاکتور بسته‌اش را نشان داد و منتظر پیدا کردن آن توسط مسئول آنجا ماند.
- ببخشید! دختر خانم می‌تونم اسمتون رو بپرسم؟
- یونا! اسم‌‌ من یونا هست و شما؟
- کریستین هستم، از آشنایی با خانمی مثل شما خوشبختم!
مرد جوان دستش را برای آشنایی بیشتر به سمت یونا به نیت دست دادن به او جلو برد.
یونا هم به او دست دوستی داد.
- من عجله دارم و‌ باید به جایی برم، می‌تونم ازت بخوام که شمار‌ه‌ات رو بهم بدی؟
- آه بله حتما! اما میتونم دلیلش رو بپرسم‌ که به شماره‌ی من چه نیازی دارین؟
- خب صرفا جهت آشنایی بیشتر!
پسر کارت دفترش را به دست دختر داد.
در آن شماره‌های پسر و آدرس محل‌کارش ثبت شده بود.
- اوه! پس تو اینجا شرکت تجاری داری؟
- درسته! ازت ممنون میشم یک روز بیای و مهمون من باشی تا بتونم زیبایی‌های اونجا رو نشونت بدم. این برای من افتخاره!
دختر جوان شماره‌اش را به پسر داد و با او خداحافظی کرد.
دختر بسته‌اش را تحویل گرفت و پشت سر کریستین از آن‌جا خارج شد که متوجه چیز عجیبی شد.
کریستین درحالی که سیگارش را زیر برف روشن کرده بود به نقطه‌ای خیره شده بود؛ آن نقط ماشین اورال است که اوهم به آن تکیه داده و به چشمان کریستین زل زده بود.
دختر برای اورال دست‌تکان داد که توجه کریستین را به خود جلب کرد.
- اورال! بالاخره برام پیداش کرد.
اورال درب ماشین را برای دختر جوان باز کرد و زمانی که از سوار شدنش مطمئن شد نگاهی خشمگین به کریستین انداخت.
پسر سوار شد و از آن‌جا دور شدند.
- این دیگه کی‌ بود؟ برادرشه؟ اصلا شباهتی بهم نداشتن نکنه نامزد داره؟ ولی چهره پسره برام خیلی آشنا بود!
کریستین در آن روز از آن‌جا رفت و اورال یونا را به خانه رساند.
- ازت ممنونم که منو به اونجا بردی اورال!
- کاری نکردم، هوا سرده و کاترین هم تنهاست. برو داخل تا سرما نخوردی! من زود برمی‌گردم.
دختر با لبخندش به نشانه تایید سرش را تکان داد و بعد از رفتن‌ اورال به نشانه خداحافظی برایش دست تکان داد.
می‌خواست زنگ در را بزند که موبایلش دوباره زنگ‌خورد.
جواب تلفنش را داد.
- جین! چیزی شده؟
- فردا باید ببینمت! می‌تونی بیای به جایی که بهت میگم؟
- انقدر واجبه؟ باشه برام پیامکش کن، خداحافظ.
برادر یونا سریعا آدرس و ساعت محل قرار را در اختیار او قرار داد.
یونا به تلفن همراهش نگاه کرد و پیامک جین را مرور کرد‌.
هوا سرد بود پس تصمیم گرفت داخل برود.
اورال به کوهستانی قدیمی اطراف جزیره ججو سفری را در پیش گرفت‌.
دختر وقتی که داخل شد این قضیه را از دهن کاترین شنید.
- چی؟ سفر رفته! ولی اون به من گفته بود که میره تا یه جایی و زود برمی‌گرده.
- نه دختر جون! آقا هرساله به اون مکان میره! این کاریه که قلب اونو تسکین میده.
- آها متوجه‌ام، حتما براش سخته که خاطرات گذشته‌اش رو فراموش کنه.
#آنتروس
#آینازفرزندماه
#آینازاولادی
 
آخرین ویرایش:

آینازفرزندماه

مدیر آزمایشی تالار گویا + طراح آزمایشی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-24
نوشته‌ها
48
پسندها
148
زمان آنلاین بودن
19h 40m
امتیازها
58
سن
19
محل سکونت
ناکجا آباد (:
سکه
241
  • #16
- درسته چیزی برات تعریف نکرده، اما قلب خیلی خسته‌ای داره؛ اگه بخوای میتونی رامش کنی!
چشمان دختر گرد شد و خنده‌ای تحویل کاترین داد‌.
- من؟ اون سایه‌‌ی منو با تیر میزنه! هیچ‌ وقت نمی‌تونم بهش نزدیک بشم، لطفا بیخیالش شو.
- می‌تونی! اما شهامتش رو نداری‌، من می‌دونم بهش حس داری! سعی کن یاد بگیری چطور دل یه شیطان زخم خورده و نفرین شده رو به دست بیاری.
سپس کاترین دختر را با افکار درهم پیچیده‌اش تنها گذاشت‌ و به آشپزخانه رفت.
یونا در ذهن خودش به این می‌انديشيد که در قلب او خواستن و در افکار اورال فاصله وجود دارد.
به هیزم‌های سرخ رنگ درون شومینه خیره شده بود؛ اما فکر کریستین هم از ذهنش خارج نمی‌شد.
عجیب بود او نمی‌توانست چهره‌اش را به یاد بیاورد و این موضوع اورا کلافه کرد، به طوری که کلا فکر اورال از سرش پرید.
پسر جوان قصه‌ی ما خودش را به جزیره ججو رسانده و از منظره دریای آنجا لذت می‌برد.
باد کت و موهایش را نوازش می‌کرد.
این وظیفه‌ی دیرینه‌ی او بود تا در آن مکان برای بخشیده شدن دعا کند و طلب آمرزش فردی را کند که روزی او را در بند خودش کشیده بوده.
اما این وظیفه بعد از هزاران سال برایش خسته کننده و سنگین شده و دیگر توان آن را نداشت که با سفر به آن مکان در این روز به خصوص خاطرات گذشته و زادگاهش برایش تداعی شوند.
سرنوشت شومی که اورال را درگیر خودش کرده همچنان هم داشت او را بازی می‌داد، یک بازی همراه با خون!
وقت دیدار اورال با فرشتگان محافظش فرا رسیده، طبق روال هرساله.
یونا روز بعد به محل قرارش با برادرش رفت.
جین یونا را با لباس‌های صورتی رنگ و پشمالو دید که در کنار خیابان منتظر او ایستاده.
از ماشین پیاده و به سمت یونا دوید.
او یک هودی به رنگ سورمه‌ای و شال گردنی سفید همراه با شلوار جین پوشیده بود.
گونه‌هایش از سرما گلگون شده بود؛ کتونی‌های سفید رنگش با برف‌های زمین یک‌ رنگ بودند.
- یونا!
دختر جوان با صدای برادرش، همانند فردی که به او برق وصل کرده‌اند؛ زوق زده و پر انرژی به سمت او دوید و محکم خود را در آغوشش جا کرد.
جین با خنده‌ای گشاده او را محکم تر از خواهرش درآغوشش پذیرفت.
چند ثانیه بعد یونا کمی عقب رفت و دستان برادرش را در دست گرفت.
به آن‌ها که از سرمای هوا قرمز شده بودند با نفس گرمش دمید و گرمشان کرد.
- جین...چقدر لاغر شدی!
- بهتره بریم تو کافه، هوا سرده.
یونا دست برادرش را گرفت و به داخل کافه‌ای درکنار خیابان رفتند.
فضای کافه دل‌انگیز و کلاسیک است‌‌.
گارسون برای آنها دو فنجان قهوه‌ی لاته آورد و سپس از آنجا فاصله گرفت و آن دو را تنها گذاشت‌.
- برادر چرا انقدر لاغر شدی؟
جین خند‌ه‌ای زد که یونا متوجه‌ی وضعیت نابسامان او و استیون در خانه نشود.
- خب خیلی نگرانت بودم؛ همش به این فکر بودم که شب کجا می‌خوابی؟ چی‌می‌خوری؟ کی بهت نزدیک شده؟ چه بلایی سرت میاد؟ پول از کجا میاری؟ اینا همه‌ی افکاری بودن که توی این دوماه مغز من رو می‌خوردن!
- خب نگران نباش! یک مرد مهربون همون شب که توی راه فرار بودم از دست مزاحم‌ها نجاتم داد و به خانه‌اش برد.
#آنتروس
#آینازفرزندماه
#آینازاولادی
 
آخرین ویرایش:

آینازفرزندماه

مدیر آزمایشی تالار گویا + طراح آزمایشی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-24
نوشته‌ها
48
پسندها
148
زمان آنلاین بودن
19h 40m
امتیازها
58
سن
19
محل سکونت
ناکجا آباد (:
سکه
241
  • #17
- اسمش چیه؟ آیا بهت دست درازی کرده؟ اذیتت که نمی‌کنه؟
چندسالشه؟‌ خونه‌اش کجاست؟
- آه...صبر کن جین! دونه دونه بپرس.
- شرمنده! من برادرتم درک کن که راجب فردی که داری همین‌طوری باهاش زندگی می‌کنی کنجکاوی کنم.
- خب تقریبا همسن خودته؛ شاید بین بیست و پنج یا بیست و شیش. تاحالا منو اذیت نکرده، همیشه مراقب منه و فاصله یک متری رو باهام حفظ کرده؛ انگار که خودش‌هم خیلی محجوبه!
- آها... که اینطور! اینطور که بنظر می‌رسه حالت خوبه و جات امنه؛
خیالم راحت شد.
دختر فنجان قهوه را برداشت و دو دستی در دستانش رو به روی صورتش نگه داشت.
بو‌ی معطر آن را در مشامش احساس می‌کرد.
- خواهر تصمیمت برای آینده چیه؟
یونا فنجان را زمین گذاشت و در فکر اورال به شیشه پنجره خیره ماند.
- راستش نمی‌دونم چی درسته و چی غلط!
اورال به غاری در دل جنگل‌های ججو رفت و شروع کرد با قدرتش به باز کردن پرتالی به مکانی ناشناخته.
همه چیز آماده بود تا او بعد از ادای احترام به آن‌ مکان مقدس وارد دنیایی شود که طبق معمول باید به الهه‌های دیگر جواب‌ و سوال پس می‌داد؛ شاید بتواند آنها را راضی به سخن گفتن درباره‌ی راز آزاد شدنش از بند آن عمارت کند‌.
- همیشه باید به این‌ مکان نکبت بیام! واقعا دیگه خسته کننده شده.

دنیایی پشت سنگ‌های غار که همانند بهشت زیباست.
اورال با فرشتگانی سفید پوش همراه شد‌ تا به کاخ خدایان برود. دو فرشته با رداهای سفیدی که برتن برهنه‌ی خود داشتند، اورال را بر قایقی از جنس شاخ گوزن سوار و به آن‌جا بردند.
دریایی زیر آسمان سفید، صورتی با ابرهای پنبه‌ای و پرستوهای رنگی رنگی.
الهه‌هایی به زیبایی رویاهای انسان‌ها در آن‌جا زندگی می‌کردند. دیدار با آنها اورال را یاد گذشته‌ها انداخت؛ زمانی که خودش هم جزوی از آن‌ها بود.
تا اینکه دست بر قضا دل باخته‌ی کسی می‌شود که نباید!
اورال به کاخ رسید و از پله‌های عظیم‌الجسته آن‌جا بدون اینکه به خود زحمت بدهد، با استفاده از بال‌های سیاهش بالا می‌رود و جلوی زئوس که آن‌جا ایستاده بود زانو می‌زند.
- سروقت برگشتی اورال!
- من آماده هستم‌ تا به همه‌ی وظایفم عمل کنم.
زئوس بازوهای اورال را گرفت و از جایش بلندش کرد.
-‌به من نگاه کن پسرم! تو دیگه بخشیده شدی.
اورال شوکه شد و با تعجب به پیرمرد مهربان خیره شد.
- ببخشید اما چه زمانی این‌ تصمیم رو گرفتید؟
- دنبال‌ چی‌ هستی پسر؟ آنالیا؟
زئوس با عصای بزرگی که در دست داشت وارد سالن کاخ شد و به سمت تخت حکومتی‌اش رفت.
اورال سعی می‌کرد همگام با او شود.
- شما الان گفتید آنالیا؟ از اون‌ خبری رسیده؟
فرشته‌ای برای زئوس و اورال، درحالی که دو زانو جلوی تخت زئوس بر زمین‌ نشسته بود؛ دو جام شر*اب انگور آورده و اول به زئوس سپس به اورال داد.
- خب، خیلی دلم میخواد بهت بگم؛ اما خدای‌ احد و واحد این‌ اجازه رو بهم نمیده!
- ببینید! من فقط می‌خوام بفهمم چطور اونو پیدا کنم؟
- اون همین الانم کنارته اورال؛ یکم بگردی پیداش می‌کنی!
زئوس دست اورال را گرفت و جلوی چشم‌های اورال به انگشت‌هایش اشاره کرد.
- تو این طلسم رو اول باید بشکنی و معماش رو حل کنی تا بتونی آنالیا رو برگردونی!
- یعنی باید دقیقا با اون دختر چیکار کنم؟
- عاشقش کن، بعد این‌ خنجر رو توی قلبش فرو کن.
زئوس خنجر ماه درخشان را از درون آستین‌هایش بیرون آورد و به اورال داد.
اورال با تردید به آن خنجر نگاه کرد، نمی‌توانست قبولش کند.
- اگه قبولش نکنم چی؟
- یا میمیری یا باید بیخیال آنالیا بشی پسرم، انتخاب با خودته!
اما یادت نره اورال! اون دختر اگر عاشقت بشه و تو از بین نبریش نمی‌تونی جلوی سرنوشت رو بگیری؛ می‌فهمی که چی می‌گم؟
دیگه نمی‌تونی به آنالیا فکر کنی.
اورال با ادای احترام آن‌جا را با خنجر ترک کرد؛ اما مداوم درون مغزش صدای زئوس بود که درمورد آنالیا با او صحبت می‌کرد.
آیا راهی بود که بتواند آنالیا را درون یونا بیدار کند؟ بدون اینکه قربانی‌اش کند؟‌
#آنتروس
#آینازفرزندماه
#آینازاولادی
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 18) مشاهده جزئیات

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
بالا پایین