• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

#20
#21
#22
#23
#24
#25
#26
#27
#28
#29

آینازاولادی

[مدیرارشد عمومینو+مدیر مینیمال]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-24
نوشته‌ها
416
مدال‌ها
6
سکه
2,274
- همین امروز؟ حسم میگه قراره با یک چیز متفاوت روبه‌رو بشم؛ و می‌دونم که این تازه اولشه! آماده شو بریم.
دختر اصلا از حرفای قلمبه سلمبه‌ی پسر سر در نمی‌آورد، تنها کاری که می‌توانست در مقابل او انجام دهد گوش به فرمان بودن بود.
پسرجوان ظاهر خود را با یک پیراهن کرمی، شلوار پارچه‌ای مشکی به همراه کتونی‌های سفیدش آراست؛ گیسوان موج دارش را باز کرده و حالت داد.
الان دیگر کاملا شبیه انسان‌های عادی شده بود.
اتاق خوابش بسیار تاریک است.
توجه او را لحظه‌ای آیینه‌ی رو‌به‌‌رویش جلب کرد.
برگشت تا با دقت نگاه کند.
نیمه‌ی چپ صورتش را انگار فراموش کرده‌ است.
سریعا نیمی از موهایش را بر سمت چپ صورتش پراکنده کرد.
صدای در زدن آمد.
با استرس صدایش را صاف کرد و پاسخ داد:
- بیا تو!
یونا آرام از لابه‌لای درب اتاق به داخل نگاه کرد و وارد شد.
- ببینمت!
پسر صدایش را دوباره صاف کرد و آرام در تاریکی اتاقش به سمت یونا برگشت؛ یونا چراغ را روشن کرده و متعجب با دهانی نیمه باز به او زل زد.
- چیزی شده یونا؟ بد شدم؟
بیشتر دهانش باز شد.
- چرا نمی‌خوای بگی چه مشکلی دارم؟
- مشکل؟
یونا قهقه زد.
خدای من باورم نمیشه که اون داره به این ظاهر میگه مشکل! صبر کن ببینم تو الان منو یونا صدا زدی؟
پسر گوش‌هایش سرخ شد، سرفه‌ای زد و سرش را پایین انداخت.
یونا نزدیک شد و به دست بیونگ اشاره کرد.
- الان فقط یک چیز کم داری، میشه دستت رو به من بدی؟
پسر دستش را به دختر جوان داد.
یونا ساعتی گران قیمت به رنگ طلا به دست بیونگ‌هو بست.
- این چیه یونا؟
- هم بابت تشکر، هم نکته‌ای که یون‌هو با نگاه اول حتما بهش دقت می‌کنه.
پسر خنده‌ای ریز درحالی که سرش را پایین انداخته بود زد.
- میشه زودتر بریم؟ باور کن تو الان از همه‌ی پسرای دنیا خوشگل تری!
این اولین باری بود که یک دختر با چنین لحنی با او صحبت می‌کرد.
او در یک لحظه محو لبخند یونا گشت.
- داره دیر میشه، من بیر‌ون منتظرت می‌مونم.
یونا به سرعت اتاق را ترک کرد و بیونگ‌ را با افکارش تنها گذاشت‌.
- من آنالیا رو توی چشماش دیدم، مطعنم!
همه‌چیز برایش لحظه‌ای بین عشق و ترس قرار گرفت.
آن‌ها از عمارت خارج شدند.
یونا بایک کت و شلوار ست کرمی رنگ که پوشیده بود، خودش را سرتا پا بدون آلایش خاصی راحت کرده بود.
بیونگ‌هو درب ماشین را برای یونا باز کرد و لبخندی خاص به او تحویل داد.
به سمت کافه حرکت کردند؛ یون‌هو کت شلواری کلاسیک به تن کرده و با کرواتی قرمز آن را زینت داده است.
پاهایش را روی هم انداخته و به پنجره‌ی مشرف به خیابان خیره گشته.
آن دو از راه می‌رسند؛ یونا از ماشین پیاده و برای یون‌هو دست تکان می‌داد.
یون‌هو با لبخندی ملایم برایش دست تکان داد.
آن‌ها وارد شدند و به سمت میزی که یون‌هو پشت آن نشسته بود رفتند.
بیونگ روبه‌روی یون‌هو ایستاد و به نشانه احترام خم شد.
یون‌هو نیز بلند شد و خوب به چهره‌ی نصفه نیمه‌ی او نگاه کرد.
- خوشبختم! پس بیونگ‌هو تویی؟ لطفا بشین.
آن‌ دو روبه‌روی یون‌هو نشستند‌.
- شنیدم خیلی ساکت و کم حرف هستی.
برادر بزرگ‌تر یونا، نگاهش پر از دقت بود.
- از آشنایی با شما خوشبختم آقا.
این همه ادب و وقار برادر یونا را متعجب کرد.
انگار که او حتی از یون‌هو هم بزرگتر است؛ فعلا که این‌طور به نظرش می‌رسید.
- هی برادر! چرا می‌خواستی ما رو این‌جا ببینی؟
برادرش گارسون را صدا زده و برگه‌ای به داد که شامل سفارشاتش برای میزشان بود.
گارسون پس از گرفتن برگه آن‌جا را ترک کرد.
- آه... خب من حق داشتم با ایشون آشنا بشم، نه؟
یون‌هو هرچقدر نگاهش می‌کرد نمی‌توانست چهره‌اش را تشخیص دهد، موهایی که بیونگ‌هو با آن‌ها نیمی بیشتر از صورتش را پوشانده بود این امکان را از یون‌هو گرفته بودند.
- می‌بخشید که همچین چیزی می‌گم! اما میشه چند لحظه موهاتون رو کنار بزنید؟
پسر نگاهی عصبی به یون‌هو انداخت.

#آنتروس
#آینازاولادی
 
آخرین ویرایش:

آینازاولادی

[مدیرارشد عمومینو+مدیر مینیمال]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-24
نوشته‌ها
416
مدال‌ها
6
سکه
2,274
- نه، اصلا!
اخم‌های برادرش درهم رفت.
- چرا نمی‌تونم ببینمت؟ هی یونا... پس تو چی؟ چهره‌ی کامل این مرد رو دیدی؟
یونا سکوت را پیشه گرفت زیرا نمی‌توانست به دروغ بگوید که دیده.
او تنها نیمه‌ی راست صورت پسر را دیده بود.
قهوه‌ و کیک‌ها را از گارسون گرفت و تشکر کرد.
سکوت عمیقی بین آن سه شکل گرفته بود.
- چرا چیزی نمیگی یونا؟‌
چشمان یون‌هو به ناخن‌های پسرجوان افتاد، دقیقا همانند دستان خواهرش بودند.
- حالا می‌خوام بهم توضیح بدین چرا ناخن‌هاتون این‌شکلی شده؟
دختر از جایش بلند شد.
- یون‌هو، من باید برم دستشویی!
یونا آن دو را تنها گذاشت‌.
می‌دانست اگر بیشتر از این بین آن‌ها بماند گند خواهد زد.
- خب حالا فقط ما دونفر این‌جاییم، من می‌دونم تو چی هستی.
پسر‌جوان سرش را بالا آورد و به برادر یونا خیره شد.
مردم از کنار آن‌ها عبور می‌کردند و همین مسئله سخنان یون‌هو را کمی به تاخیر انداخت.
- چی از جون خواهر من می‌خوای؟ می‌خوای بکشیش؟
بیونگ‌هو نمی‌توانست حضم کند که برادرش چطور از این ماجرا باخبر شده.
هرچقدر سرش را می‌گرداند خبری از یونا نبود.
- خواهر من بازیچه‌ی تو نیست! چون توی زندگی قبلیش عشق تو بوده دلیل نمیشه الانم باشه. بیخیالش شو؛ پول، ماشین، خونه، ثروت، هرچیزی که بخوای بهت میدم. فقط دست از سر خواهرم بردار و تنهاش بزار؛ نمی‌خوام آسیب ببینه.
بالا خره بیونگ‌هو هم تصمیم گرفت از خودش دفاع کند.
کلافه‌وارانه فنجانش را زمین گذاشت.
- من هیچ‌وقت به هیچ موجودی آسیب نمی‌زنم!
- خدایی چجوری روت میشه اینو بگی؟ خودت همون کسی نبودی که اولین بار نابودش کردی و جونش رو گرفتی؟ توکشتیش! تو یک هیولایی.
یون‌هو از جایش بلند شد، کرواتش را سفت کرد و زحمت را کم کرد.
بیونگ نفسش بالا نمی‌آمد؛ هیولا؟ با خود فکر کرد که شاید او راست می‌گفت.
اگر بازهم مجبور به استفاده از آنالیا بشود، دیگر هرگز نمی‌تواند گناهش را جبران کند.
باید قبل از این‌که دخترجوان به او دلبسته شود فکری کند.
یونا برگشت و با صحنه‌ای مواجه شد که در آن یون‌هو سالن کافه را ترک و بیونگ تنها مانده بود.
- بیونگ، چی‌شده؟ چرا انقدر رنگت پریده؟
یونا خواست به صورت پسر دست بزند اما او دستش را پس زد.
- چیزی شده؟
- بریم خونه!
- باشه بریم، اما لطفا بهم بگو چه اتفاقی افتاده.
- گفتم که بریم خونه‌... چرا حالیت نمیشه؟
لحن گفتارش دل یونا را شکست؛ آن دو در سکوت کامل به عمارت بازگشتند.
کاترین رفتار آن‌ها را تماشا کرد.
دخترجوان پاهایش را می‌کوبید و از پله‌ها بالا می‌رفت؛ بیونگ‌ هم با سرعت به زیرزمین رفت و درب اتاقش را محکم کوبید بهم.
- واقعا نمی‌دونم چرا این دوتا انقدر باهم درگیر هستن!
کاترین به آشپزخانه بازگشت و آن‌جا را ترجیح داد.
یونا خودش را بر روی تخت ولو کرد و به سقف خیره گشت.
فضای این اتاق تنها فرقش با اتاق قبلی کاغذ دیواری‌های صورتی رنگش است که با شکوفه‌های قرمز پر شده.
- نمی‌دونم یون‌هو چی بهش گفته که انقدر باهام لج کرده.
برگشت و تلفنش را روشن کرد.
با برادرش تماس گرفت.
- چی‌شده یونا؟
- الهی من بمیرم که توام راحت بشی!
- چی داری برای خودت بلغور می‌کنی؟
- چی به این بی‌چاره گفتی؟
- چیزی که باید می‌گفتم.
- متوجه‌ی حرفات نمیشم.
- فردا میام می‌برمت بیرون و برات توضیح میدم چی‌شده.
یونا نباید می‌گذاشت یون‌هو به سراغش بیاید و چیزی از عمارت بفهمد.
- آه...نه! خودم میام می‌خوام صبحانه رو باهم بخوریم. میام به کافه‌‌‌ای که امروز باهم دیدار داشتیم؛ بعد از صرف چای‌ می‌ریم به رستوران، خوبه؟
- آره، پس فردا ساعت هفت کافه باش.
- باشه خیالت راحت باشه، فعلا!
*** ۲ ساعت بعد***
یونا از پله‌ها پایین رفت.
موهایش را پشت گوشش داد و به پسرجوان که کنار شومینه نشسته و در افکار خود غرق شده بود نگاه می‌کرد.
او باید از دختر محافظت کند.
- بیونگ‌هو...
پسر به یونا خیره شد؛ دختر قدم به قدم نزدیک شد و جلوی او ایستاد.
- چرا با من این‌طوری رفتار می‌کنی؟
بیونگ بی حوصله سرش را کج کرد و چشمانش را در حدقه چرخاند.
- حداقل می‌تونی که بهم بگی یون‌هو چی بهت گفت، نه؟
- برو تنهام بزار.
- تا جواب منو ندی هیچ‌وقت تنهات نمی زارم!
پسر متعجب به چشمان دختر خیره گشت.
انگار که مردمک آبی رنگ چشمانش لرزان و پریشان است.
زبانش دوباره گرفته و نفسش بالا نمی‌آید.
- لطفا برو... من اصلا حوصله‌ی بحث ندارم.
یونا صدایش را کم کم بالا می‌برد.
- نه، بهم بگو!
پسر سعی در کنترل خشم خود داشت.
- یونا تمومش کن! وقتی یک‌نفر بهت میگه تنهاش بزار، نباید به خواسته‌اش احترام بزاری؟
دختر چیزی نگفت.
- از اول‌ هم نباید مسئولیت یک دختر بچه‌ی فراری رو قبول می‌کردم.
یونا صدای شکسته شدن قلبش را بلند در گوش‌هایش شنید.
- دختر‌ بچه‌ی فراری؟
پسرجوان بلند شد و به یونا نزدیک شد.
با قد بلندی که داشت از بالا به دختر نگاه می‌کرد.
نگاه‌هایش سرد و پر از خشم و نفرت بود؛ نهایتا این چیزی است که یونا احساس می‌کرد‌.
- درسته! دختربچه‌ی فراری، دور برت داشته بهت جا و مکان دادم تا از گرگ‌ها در امان باشی؟
دختر باورش نمی‌شد این حرف‌ها را دارد از زبان بیونگ‌هو می‌شنود.
#آنتروس
#آینازاولادی
 
آخرین ویرایش:

آینازاولادی

[مدیرارشد عمومینو+مدیر مینیمال]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-24
نوشته‌ها
416
مدال‌ها
6
سکه
2,274
با بغض درون گلویش و چشمانی که به اندازه‌‌ی دریا در آن‌ها اشک حلقه‌زده، با صدای بلند گفت:
- من برای تو چی بودم بیونگ؟
دختر کلماتش را در حالی به زبان‌ می‌آورد که حتی نمی‌توانست جلوی سرازیر شدن اشک‌هایش را بگیرد.
- جواب بده بیونگ‌هو!
فریاد زد:
- من برای تو چی بودم؟
دستش را بالا آورد و انگشتانش را به او نشان داد.
- می‌خوای برم؟ اول بهم بگو پس چرا همچین چیزی رو به جون ناخن‌های خوشگلم انداختی؟
بیونگ دست یونا را پایین آورد‌.
- فردا زنگ بزن به برادرت، تحویلت میدم بهش تا با خودش ببرتت.
- چی؟
- همین که گفتم، این خونه‌ رو برای همیشه فراموش کن!
دختر چنگی به موهای خودش زد و سینه‌اش را سپر کرد، با صدای رسا و محکم گفت:
- باشه، اما یادت باشه چرخ گردون می‌چرخه بیونگ، از اولشم تصور من از یک را*ب*طه‌‌ی عاشقانه‌ بین ما دو نفر درست نبود.
پسر دست‌هایش را مشت گره کرده و پشت خود قایم کرد.
- تو هیچ‌وقت نمی‌تونی این‌جا زندگی کنی، اینو یادت نره که تو یک انسانی!
هرچه‌ بیونگ‌هو بیشتر سخن بر زبان می‌آورد یونا بیشتر رنجانده می‌شد، اشک‌هایش سرازیر و چشمانش همانند دریایی طوفانی خیس می‌شد.
او نمی‌توانست اجازه دهد، دختر هویت اصلی خودش را متوجه بشود و با درگیر شدن درون گذشته‌، بیشتر از این در زندگی یونا آسیبی وارد کند.
فضا را ترک و از پله‌ها دوان دوان بالا رفت.
کاترین شاهد ماجرا بود اما ترجیح داد دخالت نکند.
بیونگ به اتاقش رفت و غرق در تاریکی گشت؛ جلوی آیینه رفت و با دیدن چهره‌ی کامل خود، چند قدمی عقب رفت و با خود کلماتی را تکرار کرد.
- من یک شیطان هستم، یک هیولا!
صبح الطلوع یونا چمدان‌هایش را برداشت و بدون اجازه سوار ماشین پسرجوان شد تا به سمت کافه حرکت کند.
پسرجوان بیدار شد اما از حرف‌های دیشب خود نادم بود.
به سمت اتاق یونا رفت بلکه بتواند همه چیز را توضیح دهد، اما او زودتر آن‌جا را ترک کرده بود‌‌.
سراسیمه بیرون رفت.
ماشین را با خود برده است.
پیامکی برایش ارسال شد؛ آن را باز کرد و خواند.
- به‌ خواسته‌ات رسیدی،‌ ماشینت رو جلوی همون کافه‌ پارک می‌کنم.‌ شب بیا ببرش؛ سوئیچ هم میدم به مسئول کافه.
بیونگ‌هو عینکش را برداشت و آهی عمیق کشید.
- من چی‌کار کردم‌...
یونا به کافه رسید، پیاده شد و به سمت یون‌هو که به همراه یون‌سو منتظرش بود رفت.
یون‌هو از چشم‌های یونا همه‌‌ چیز را خواند.
- بشین خواهر.
یونا سریعا نشست.
- یونا ما می‌دونیم که اون پسره آدمیزاد نیست، اون یک شیطانه! اینم باید بگیم که اون به دنبال از بین بردن روحته؛ لطفا درک کن. توی زندگی گذشته‌ات یه ارتباطی با این آقا داشتی، اما بیا نگذریم که همین آقا باعث مرگ تو شده بوده.
یونا حتی یک کلمه از حرف‌های یون‌هو را نمی‌توانست در ذهنش هجی کند.
انگار اصلا چیزی نمی‌شنید؛ شاید هم نمی‌فهمید.
یون‌سو متوجه‌ی بهت زده شدن یونا شد‌.
دستش را بر شانه‌های یونا گذاشت و به آرامی صدایش زد.
- هی یونا... صدای منو می‌شنوی؟
یونا جا خورد.
- آه، بله می‌شنوم.
یون‌هو به صحبت‌هایش ادامه داد‌.
- تو فقط یک قربانی هستی خواهر، ما تصمیم گرفتیم برات یک خونه‌ی‌ جداگونه و مخفی محیا کنیم؛ فقط اونو ترک کن.
- من همین الانم اون‌جا رو ترک‌ کردم.
یون‌هو و یون‌سو هردو شوکه شدند.
- خب چه بهتر! یونا، من و یون‌سو به تازگی مخفیانه بیمارستانی رو خریداری کردیم؛ چه کسی بهتر از تو برای اداره‌ی اون‌جا؟ فقط کافیه برگردی به دبیرستان و مدرکتو بگیری، بعدش هم می‌تونی بری دانشگاه و پزشکی بخونی.
- خب راستش یون‌هو، بیونگ به من گفت که من یک انسان هستم اما...
- اما چی یونا؟
#آنتروس
#آینازاولادی
 
آخرین ویرایش:

آینازاولادی

[مدیرارشد عمومینو+مدیر مینیمال]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-24
نوشته‌ها
416
مدال‌ها
6
سکه
2,274
- طبق گفته‌های تو و این طلسم هک‌ شده روی ناخن‌هام، فکر نکنم من انسانی عادی باشم!
- این مزخرفات چیه یونا؟
یونا کج‌‌ خنده‌ای زد.
- بی‌خیالش، بهتره ‌هرچه زودتر بریم از این‌جا.
برادرانش هردو سکوت کردن.
- زودتر منو ببرین؛ من نیاز دارم مدتی از اون‌ دور باشم!
یون‌سو خنده‌ای زد و دست یونا را گرفت.
- مدتی؟ بهتره‌ برای همیشه اون مرتیکه‌ی عوضی رو فراموش کنی‌.
یونا آن‌قدر عصبی و سِر بود که تیغ‌هم شاهرگش‌ را نمی‌توانست پاره کند.
حرف‌های بیونگ‌هو همانند تیغی تیز و برنده بر گلویش خراش‌های عمیق انداخته بود.
دخترجوان دست برادرانش را در دستانش فشرد و لبخندی ملیح همانند گل‌های داوودی به آن‌دو تحویل داد.
در همین حال دل پسرجوان همانند سیر و سرکه می‌جوشید. سوال‌هایی در ذهن او ایجاد شده که برای خودش‌هم عجیب است‌.
- چرا این‌قدر دلتنگ دختری شدم که همه‌چیزش با اون شخص متفاوته؟ به چه علت اصلا باید دوباره سر راه من پیداش بشه؟ اونم زمانی که من تازه به زندگی به عنوان یک شیطان تاریک عادت کرده بودم. لبخندش، موهاش، گونه‌های سرخ و چشمای آبی‌رنگش، اگه اون آنالیا نباشه چی؟ شاید تصمیم درست اینه که بدون تکرار گذشته اونو نه به چشم آنالیا، بلکه به چشم یک دختر معصوم که دل به من شیطان داده ببینم!‌ زمانی که من یونا رو پیدا کردم قرار نبود آنالیای من باشه.
اون دختری تنها و بی‌کس وسط جاده توی دل تاریکی شب بود. حالا که فکرشو می‌کنم انگار اون پیوند منو به یونا وصل کرده، نه آنالیا! اما، اما اگه با دیدن نیمه‌ی پنهان صورتم به دنبال گرفتن انتقام من بره و درگیر یک نفرین بزرگ بشه چی؟ من از این عواقب که اونو تحت تاثیر قرار بدن می‌ترسم! تا آخر عمرش بخاطر عشقی که بهم داره درگیر یک ماجرای قدیمی بین من و اون فرد میشه! اما این حسی که نسبت بهش دارم و توی قلب منه از کجا نشات می‌گیره؟
بیونگ‌هو درحالی‌که در کتاب‌خانه قدم میزد کتابی را روی میزش دید. کتاب را برداشت و گلبرگ‌های گل‌سرخی را بر روی آن پیدا کرد.
آن‌ها را در مشتش گرفت و فشرد؛ حالا دیگر می‌دانست جواب سؤالش را از کجا پیدا کند.
پسر دوان‌دوان از پله‌ها بالا رفت و به سمت ایوان عمارت دوید؛ از پله‌ها پایین رفت و در میان برف‌های زمین نشسته و گل‌های رُز را آرام لمس کرد.
گوشش را کنار ساقه‌ای گذاشت که گلی از آن برای یونا چیده.
- بهم بگو! بگو که اون از تو چی خواسته؟
گل تصویر یونا را که درحال آرزو کردن بود را به پسر نشان داد‌.
یونا از گل خواسته بود که ملکه‌ی شیطان این عمارت شود‌.
بیونگ بُهت زده قدمی به عقب برداشت، گلبرگ‌ها از درون دستانش روی برف‌ها رها گشت.
یونا در عین بی‌رحم بودن بیونگ‌هو، عاشق او شده بوده.
همان‌طور که انتظار داشت، یونا درگیر عواقب این عشق خواهد شد.
در این لحظه یونا در خانه‌ی جدیدش که یون‌هو و یون‌سو برایش محیا کرده بودند کنار پنجره نشسته و به آسمان خیره شده؛ درحالی‌که از غم فراق عشق بیونگ دانه‌دانه اشک‌هایش رها می‌شوند.
پسرجوان با ریختن اولین قطره‌ی اشک او بر زمین افتاد؛ درد عجیبی در انگشتان دستش پیچیده است. دستانش را نگاه می‌کرد که از درد می‌لرزیدند.
این درد فقط زیان به قلب او می‌زند نه به ماهیت وجودش.
ناگهان خون زیادی از ناخن‌هایش روان شد.
سرش تیر می‌کشید، چشمانش دو دو می‌زدند، توان بلند شدن نداشت.
اشک از چشمان بیونگ جاری گشت.
این تاوانی است که باید برای شکستن دل دختری بی‌گناه، مخصوصا آنالیا‌ی خود پس بدهد.
آن‌هم آنالیایی که دوباره متولد شده و در گذشته بخاطر او، نه طبق زمزمه‌های مردم توسط خودش کشته شده است.
حال نیز با عاشق کردنش ناخواسته او را درگیر مسئله‌ای خطرناک خواهد کرد.
آیا این حقیقت دارد؟
- اگه دیگه اون چشم‌ها رو نبینم چی؟ باید برم سراغش!
یونا به دستشویی رفت.
روبه‌روی آیینه ایستاد و به خود خیره گشت.
مردمک چشمانش می‌لرزید، موهای مشکی‌ بلندش را با دستانش جدا و با قیچی شروع به کوتاه کردن آن‌ها کرد.
هر تاری که از موهایش بر زمین می‌ریخت سردرد عجیبی پسرجوان را تحت فشار قرار می‌داد و درون گوش‌هایش صدای سوت کشیده می‌شد. یونا موهایش را ساده کوتاه کرد؛ به ناخن‌هایش نگاه کرد.
سوال یونا از خودش این هاست:
چه موجودی درون او نهفته که بیونگ‌هو از نزدیک شدن به او امتناع می‌کند؟‌ آیا سایه‌ی موجودی به اسم بدشانسی بر او چیره گشته؟
و اما سوال‌های ما نیز باید در نظر گرفته شود، نه؟ شماهم به دنبال پاسخ این سوالات هستید؟
چرا بیونگ روزگاری مجبور به کشتن او شده است؟ آن فرد و عواقبش که در گذشته بیونگ‌هو و یونا بوده‌اند کیست؟ نفرینی که می‌گوید چه معنایی دارد؟
به هرحال واقعیت کشته شدن یونا چیزی دیگری است.
پسرجوان در میان گل‌های رز یخ زده‌ی باغچه‌ داشت درد می‌کشید.
ناگهان فردی را بالا سرخودش یافت که خم شد و در صورت او چیزی گفت؛ او زئوس بود.
- باور کن که هرگز اون دختر آنالیا نیست بیونگ‌هو!
زئوس آن‌جا را ترک کرد.
پسر کلماتی را در قلب خود خطاب به زئوس زمزمه کرد:
#آنتروس
#آینازاولادی
 
آخرین ویرایش:

آینازاولادی

[مدیرارشد عمومینو+مدیر مینیمال]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-24
نوشته‌ها
416
مدال‌ها
6
سکه
2,274
- کورخوندی! من یونا رو صاحب قلبم و سرنوشت رو تعویض می‌کنم؛ سرنوشت رو خودم می‌نویسم. یونا همون دختریه که سعی کردید منو گول بزنید تا ازم قایمش کنید.
گفتنی‌است، دختر در بازه‌ای قرار گرفته که می‌تواند به یک هیولا و یا شاید یک فرد شرور شبیه به شیطان تبدیل شود.
حال قرار است او برای تحصیل توسط برادرانش به خارج از کشور برود؛ بدون این‌که کسی متوجه بشود.
او باید از حالا قدم‌هایی محکم بر‌ می‌داشت؛ بلکه آماده شود برای مدیریت بیمارستانی که قرارست یون‌هو و یون‌سو به او واگذار کنند.
اما پس تکلیف کریستین چه می‌شود؟
بهتر است کمی هم به او بپردازیم.
کریستین به دنبال قلب آنالیاست.
شاید در این لحظه فکر کنید منظور این است که می‌‌خواهد معشوقش باشد، ولیکن سخت در اشتباه هستید.
کریستین می‌خواهد قلب یونا را از سینه‌اش بیرون بکشد و همراه با عصاره‌ی گل درخشان ماه، درون سرزمینش دفن کند.
او خیلی وقت است که برای پیدا کردن یک آنالیا( الهه‌ی ماه)، تلاش می‌کند تا بتواند طلسم‌خانوادگی‌اش را بکشند؛ طلسمی که باعث شده تمام قبیله‌اش تحت تاثیر این نفرین قرار بگیرند.
او می‌خواهد برای همیشه به سایه شوم بالای سر مردمش پایان بدهد.
یونا را از طریق طلسمی که بر ناخن‌هایش رنگ داده بودند تشخیص داده.
حال سرنوشت می‌تواند عوض شود.
ممکن است پسرجوان ما قلب خودش را تقدیم به یونا کند؛ شایدهم قلب دختر را از سینه‌اش بیرون بکشد.
آیا آغوش او می‌تواند یونا را از عواقب و آن فرد ناشناس دور کند؟ می‌تواند یونا را از سرنوشت بیونگ‌هو جدا و با سرنوشت خود پیچ و تابش دهد؟
کریستین تصمیم می‌گیرد تا دوباره با یونا ارتباط برقرار کند.
تلفن دختر زنگ خورد.
به سمت موبایلش رفت، نام کریستین توجه‌اش را جلب کرد.
یون‌هو پشت‌سر یونا ظاهر شد و به گوشی خواهرش خیره شد.
آرام و یک‌ دفعه‌ای زمزمه کرد:
- کریستین دیگه کیه؟
یونا هول کرده و از جایش پرید؛ به صورت برادرش نگاه کرد و تلفنش را پشتش قایم کرد.
دوباره زبانش بند آمد.
- به نفعته همین الان گوشیتو بهم تحویل بدی
یونا!
- هِم... برادر میشه بزاری اول توضیح بدم؟
یون‌هو اخم‌هایش را درهم گره زد.
دستش را جلو برد.
- بدش بهم یونا...
یونا تلفنش را در دست برادر گذاشت.
یون‌هو تلفن را خاموش کرده و آن را از پنجره پایین انداخت، تبدیل به صد تکه شد.
- هی، چرا این‌جوری کردی؟ من بدون گوشی چی‌کار کنم؟
- یکی برات می‌خرم، فقط الان باید روی رفتنت به روسیه تمرکز کنی.
- روسیه؟ مگه قراره برم اون‌جا؟
- بهتره بیخیال این بشی که چی هستی و چی بودی، تو یک انسان هستی، اینو یادت نره! مدتی اون‌جا دوره‌ی دبیرستان رو تموم می‌کنی، دوره‌ی چهار ساله‌ی دانشگاه رو که به پایان رسوندی برمی‌گردی، اون موقع می‌تونم مدیریت یک بیمارستان بزرگ رو به تو بسپرم.
دختر متعجب پاسخ داد:
- بیمارستان بزرگ؟ مگه بیمارستان خریدی؟
یون‌هو جلو رفت و دستش را بر شانه‌ی یونا گذاشت.
- دختری بشو که خودش همه‌ چیز رو مدیریت می‌کنه و بزرگ‌ترین جراح کشور میشه؛ می‌تونی اینو یک کادو از طرف بردار بزرگترت بدونی!
سپس خانه‌ی یونا را ترک کرد‌.
دخترجوان خیلی به این جمله فکر کرد.
شاید او راست می‌گفت، اما پس بیونگ چی؟
بیونگ‌هو سه‌روز است که از اتاقش بیرون نیامده و ل*ب به غذا نزده.
چندباری با یونا تماس گرفته اما با خاموش بودن تلفنش مواجه شده.
دستی دستی خودش همه‌چیز را خراب کرد.
یونا حالا باید به مدت شش سال بیونگ را فراموش کرده و به ساخت شخصیتی جدید برای خودش تمرکز می‌کرد.
اما نمی‌توانست دوری بیونگ‌هو را تحمل کند.
او باید برای آخرین بارهم که شده با پسرجوان ملاقات می‌کرد؛ پس سوئیچ ماشینش را برداشته و به سمت عمارت حرکت کرد.
به سرعت از ماشین پیاده شد و به سمت عمارت دوید‌.
زنگ درب خانه را زد.
‌کاترین درب را باز کرد.
- اوه خدای‌ من، یونا!
یونا سریع به داخل دوید، درون سالن شروع کرد به صدا زدن بیونگ‌هو.
- بیونگ، بیونگ! کجایی؟
پسرجوان صدای یونا را شنید اما از جایش تکان نخورد.
- بیونگ‌هو، اومدم ببینمت! لطفا یک‌بارهم که شده به این فکر کن که همین دختر فراری می‌تونه همه‌چیزش یک مرد باشه، اون مرد تویی!
بیونگ‌هو متعجب شد، از جایش بلند شد و از اتاقش بیرون آمد‌.
از بالای پله‌ها صدایش زد.
- چه‌خبرته این همه داد می‌زنی؟
یونا لبخندی از ته دلش زد.
بیونگ در شیروانی خلوت کرده بود.
#آنتروس
#آینازاولادی
 
آخرین ویرایش:

آینازاولادی

[مدیرارشد عمومینو+مدیر مینیمال]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-24
نوشته‌ها
416
مدال‌ها
6
سکه
2,274
- بیونگ، بیا پایین صحبت کنیم، لطفا!
پسر از پله‌ها پایین آمد و رو‌به‌روی یونا قرار گرفت.
دستانش را در جیب‌هایش فرو کرد تا مبادا زخم‌هایش را ببیند.
او تمام شب گذشته را با ضربه زدن به دیوارها گذرانده است.
بخاطر ترسش از درگیر شدن یونا در یک خطر بزرگ نتوانست بر خلاف میلش با او مهربان باشد.
از بالا با غرور به یونا نگاه می‌کرد.
- آه... پس این‌جوریاست؟ شایدم اشتباه از من بود که اومدم دنبالت تا قلبم زیر پاهات خورد بشه!
- چرا ول کردی رفتی؟
- مهمه برات؟ مگه خودت نبودی که گفتی نمی‌خوای دیگه منو ببینی؟
- تا وقتی جلوی چشمامی می‌تونی معشوق من باشی، اما وقتی ناپدید بشی دیگه اسمت هم به یاد نمیارم. اینو یادت باشه، من یک شیطان هستم و توام از دست من راه فرار نداری، اگه کنارم باشی من تو رو طلسم می‌کنم؛ از این‌جا برو تا برای ابد درگیر اسیر من نشدی!
- خیلی بدجنسی بیونگ.
پسر فریاد زد:
- اگه‌ بد بودم حتما دلیل داشته‌؛ اما قطعا بدون میل خودم بوده!
این جمله‌ی بیونگ‌هو تا ته، ریشه‌ی عشق او در قلب یونا را با تبر قطع کرد.
- عه! می‌دونستی با این حرفات و کارات علاقم بهت ممکنه نابود بشه؟ دلم می‌خواد برای همیشه ترکت کنم.
دختر در ادامه خنده‌ای ریز زد و ادامه داد:
- متاسفانه یه وقت‌هایی‌ افکار مغزم مداوم پر از وجود تو، عطر تو و حتی تصور دستای دوست داشتنیت میشه، اما این بار قول میدم که دیگه منو نمی‌بینی؛ دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونی فراموش کنی که امروز باعث شدی منی که با اون همه تحقیر اومدم دیدنت رو از این‌جا هم فراری کنی! این‌جا خونه‌ی من بود بیونگ!
بیونگ‌هو هیچ‌وقت حتی نمی‌توانست تصورش را کند که روزی یونای عاشق‌ پیشه، حرفی می‌زند آن را عملی خواهد کرد.
او را کمی به سخره گرفت.
نهایت تفکرش، دور شدن دختر از خانه‌ی او بود.
- باشه هرچی که تو میگی! تو نمی‌تونی از من دل بکنی درسته؟ اما هنوز نمی‌دونم می‌تونم عاشق تو باشم یا نه، زیاد بهم فشار نیار؛ لطفا...
یونا با عصبانیت دندان‌هایش را بر سرهم فشار داد و با گریه به سرعت از عمارت خارج شد.
پشت درب فریاد زد:
- یادت نره... تا فرصت داری می‌تونی ابراز پشیمونی کنی، اما اگه دیر کنی دیگه باید انتظار هر اتفاقی رو داشته باشی بیونگ، هر عملی یک عکس‌العملی‌هم داره.
دختر آن‌جا را ترک کرد و بیونگ‌هو که به تمام تهدیدهای یونا گوش سپرده بود، حال همانند یک ناخدای غرق شده بود.
سرش را چرخاند و متوجه‌ی عکسی شد که یونا روی زمین رها کرده بود.
جلو رفت وخم شد، با دستانش عکس را برداشته و به آن خیره گشت.
یک ماه پیش زیر اولین برف سئول، یک عکاس در خیابان، هنگامی که آن دو دستان هم را گرفته بودند و درباره‌ی طلسم صحبت می‌کردند به دلیل این‌که احساس کرده بود زوج زیبایی هستند آن عکس را گرفت و به یونا داد.
عشق را باید بدون درگیر کردن یونا پرورش و از او محافظت کند؟
اشک در چشمان پسر حلقه زد این اولین باری است که می‌خواهد به‌خاطر یک دختر دیگر در زندگی‌اش گریه کند.
یونا همراه با اشک و هق هق کنان رانندگی می‌کرد.
او نمی‌توانست حتی تصور کند که اولین معشوقه‌ی زندگی‌اش دست رد به سینه‌اش زده، همین امشب باید به روسیه می‌رفت.
کاترین به بیونگ نزدیک شد.
- چرا نمیری سراغش؟
پسرجوان بلند شد و اشک‌هایش را پاک کرد.
سریعا کتش را پوشید، عکس را در جیبش گذاشته و سوار ماشینش شد.
پایش را روی پدال گاز گذاشت و سعی کرد از طریق طلسم خانه‌‌ یونا را پیدا کند.
به سمت خانه‌‌اش حرکت کرد.
یونا حدود‌ یک ساعت است که به خانه رسیده و وسایل‌هایش را جمع کرده.
خانه‌ی دختر یک‌ آپارتمان نقلی و کوچک در منطقه گانگنام سئول است که وسایل زیادی ندارد.
با یون‌هو تماس گرفت تا بلیط امشب را برایش هرطور شده رزرو کند.
- ولی یونا تو که می‌دونی من سرکار هستم و امشب‌هم شیفتمه. من نمی‌خوام بدون خداحافظی بری!
- هوف... یون‌هو، لطفا بخاطر من مرخصی بگیر.
- ولی پدر شک می‌کنه.
- لطفا یون‌هو!
پسر نتوانست این موقعیت را از دست بدهد؛ هرطور شده باید از دست بیونگ‌هو برای همیشه رهایش می‌کرد.
- باشه منتظر باش بلیط رو که تهیه کردم بهت زنگ می‌زنم.
- ممنونم برادر.
گوشی را قطع کرد.
بیونگ‌هو در ترافیک گیر کرده و حسابی کلافه شده، شاید بهتر است با یونا تماس بگیرد.
تلفن یونا زنگ خورد.
#آنتروس
#آینازاولادی
 
آخرین ویرایش:

آینازاولادی

[مدیرارشد عمومینو+مدیر مینیمال]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-24
نوشته‌ها
416
مدال‌ها
6
سکه
2,274
متاسفانه در حمام است.
- آه... لعنت بهش.
کریستین طبق قراری که پنهانی با یونا گذاشته به خانه‌ی دختر آمد تا قبل از رفتن ملاقاتی کوتاه داشته باشند.
یونا از حمام که بیرون آمد، برای او شامی دل‌انگیز آماده کرد.
صدای درب آمد.
یونا به طرف درب ورودی رفته و آن را برای کریستین باز کرد.
پسر را به پذیرایی راهنمایی کرد؛ او بر روی مبل‌های طوسی رنگ جلوی تلوزیون لم داد.
- چقدر خوشحال شدم اومدی دیدنم.
کریستین خنده‌ای زد و پاهایش را روی هم انداخت.
- از دیدنت لذت می‌برم یونا!
یونا متعجب شد؛ با خنده گفت:
- جان! ببخشید ولی درست متوجه نشدم.
- یونا تو هنوز هم با اون پسره قرار میزاری؟
اخم‌های یونا درهم گره خورد.
- نه! من با اون هیچ نسبتی ندارم.
- خوبه منم همینو می‌خوام.
- ولی من... .
- ولی تو چی یونا؟ اون همین الانم رهات کرده، چرا نمی‌خوای قبولش کنی؟ اون هیچ احساسی به تو نداره! من از همه‌چیز خبر دارم.
- تو چی؟ تو منتظر من می‌مونی؟
- من دنبال این نیستم که تو رو عاشق بکنم، می‌خوام قلبتو از سنگ بسازم‌.
- آدما همیشه اون چیزی نمی‌شن که انتطار داری کریستین!
کریستین جام نوشیدنی‌اش را کنار گذاشت.
- ولی دخترا زمانی عوض میشن که به یک عوضی برخورد کنن. وقتشه توام عوض بشی یونا!
یونا کنار شیشه‌ی پنت‌هاوس به منظره‌ی شب سئول، با جام نوشیدنی در دستش برای آخرین بار خیره شده که کریستین به او نزدیک و کتش را روی شانه‌های نحیف دختر انداخت.
بیونگ نتوانست مکان دقیق یونا را پیدا کند.
اما هنگامی که کریستین کتش را بر شانه‌های یونا انداخت قلبش سخت تیر کشید و چشمانش سیاهی رفت.
دستان او تا مچ سیاه شده است.
این درد است یا نفرین؟
- به زمان نیاز دارم کریستین؛ به مدت زمانی که به روسیه میرم. لطفاً بذار فراموشش کنم!
- باشه، من هرچقدر لازم باشه صبر می‌کنم‌. اجازه بده برسونمت فرودگاه، وقتشه منو به برادرات معرفی کنی.
- فقط قول بده نگی که از قضیه‌ی بیونگ‌هو باخبری.
- بهت قول میدم.
بیونگ پس از به هوش آمدن به راهش ادامه داد و بالاخره خانه‌ی یونا را پیدا کرد.
او دید که دختر جوان سوار ماشین شده و حرکت کرد.
پشت سر دختر به راه‌ افتاد.
قلب سنگی یک آنتروس بالاخره به تپش افتاده، این یک معجزه‌ی الهی است.
کریستین قلب یونا را طمع کرده بود تا خود را از طلسم رها سازد.
حال خود گرفتار طلسم عشق یونا گشته است.
- حالا چرا روسیه؟
- می‌خوام برم یه‌جایی که از غم گذشته چیزی وجود نداشته باشه؛نه خاطره، نه آشنا، جایی که زندگی منو از فکر بیونگ‌هو خلاص کنه.
کریستین سکوت کرد و به راهش ادامه داد.
یونا به پنجره‌ی ماشین سرش را تیکه داده و با خیابان‌های سئول برای آخرین بار وداع کرد.
جلوی فرودگاه توقف کردند؛ بیونگ نیز هم‌زمان آن‌جا رسیده و پیاده شد.
او با فاصله‌ی صد متری سعی در به صدا زدن یونا داشت.
کریستین درب ماشین را برای دختر باز و چمدان‌هایش را به داخل برد.
بیونگ‌هو وارد فرودگاه شده و خواست که به یونا نزدیک شود، ناگهان بیون‌هو را دید؛ خودش را پشت ستونی قایم کرد.
- آه... یونا معرفی نمی‌کنی؟
- سلام آقا از آشنایی با شما خوشبختم! من کریستین هستم دوست صمیمی یونا.
یون‌هو تبسمی ملیح زد و به یونا نگاه کرد.
او با کریستین دست دوستی داد.
انگار که بیون‌هو هم از بودن کریستین در کنار خواهرش بدش نیامده است.
- خب خواهر، بریم که دیرت میشه.
پسر جوان آن‌ها را از دور تماشا می‌کرد.
کریستین دسته‌ای گل به یونا هدیه کرد‌.
بیونگ خنده‌های یونا را با کریستین دید؛ خنده‌هایی که از ته‌ دلش بودند.
با دختر تماس گرفت و به او خیره گشت بلکه واکنشش را بسنجد.
یونا تلفنش را بیرون آورد و به آن خیره نگاهی سرسری انداخت؛ لبخندش محو و اخم‌هایش بهم گره خورد.
او بدون توجه تلفنش را خاموش و در جیبش گذاشت.
#آنتروس
#آینازاولادی
 
آخرین ویرایش:

آینازاولادی

[مدیرارشد عمومینو+مدیر مینیمال]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-24
نوشته‌ها
416
مدال‌ها
6
سکه
2,274
.
 
آخرین ویرایش:

آینازاولادی

[مدیرارشد عمومینو+مدیر مینیمال]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-24
نوشته‌ها
416
مدال‌ها
6
سکه
2,274
.
 
آخرین ویرایش:

آینازاولادی

[مدیرارشد عمومینو+مدیر مینیمال]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-24
نوشته‌ها
416
مدال‌ها
6
سکه
2,274
-
 
آخرین ویرایش:

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

  • کپی پیوند
  • بالا