What's new

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | بوکینو | بهترین انجمن فرهنگی و هنری

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار

آینازاولادی

[ارشد عمومینو+مدیر مینیمال+گرافیست+ناظر-آزمایشی]
Staff member
LV
3
 
Joined
Sep 24, 2024
Messages
394
Reaction score
1,251
Time online
6d 10h 35m
Points
208
Awards
6
Location
چادر فاطمه زهرا یک دختر مذهبی
سکه
2,147
  • #1
Negar_1762642646259.jpg
نام اثر: آنتروس
ژانر: عاشقانه فانتزی
نویسنده: @آینازاولادی . آینازاولادی
ناظر: @YAS
تگ داده شده به اثر: تگ فاخر☆
این اثر پیش تر با قلم اولیه و نصفه در انجمن همکار منتشر شده بود که حال با بازنگری و قلمی جدید ارائه می‌شود.

خلاصه:

این اولین بار است که فردی، برای عشق شیطانی‌اش با همگان می‌جنگد! داستان عشق‌ بین او و معشوقش شهره‌ی شهر گشته!
اهریمنان سدی برای آن دو ساخته‌اند!
اما خداوند هم می‌داند که شیطان‌هم روزی عاشق می‌شود.
سرانجام ستیز آن دو برای سرنوشت عشق بی پایانشان چه خواهد شد؟ زئوس همه چیز را می‌داند!
مقدمه:
همه‌چیز از آغاز با پایانی مشخص معین شده؛ هیچ چیز بدون محاسبه درون تقدیر ما گنجانده نمی‌شود.
نویسنده‌ی سرنوشت و تقدیر، خودمان هستیم.
تقدیم به مادرم و عزیزانم.
داستان تماما زاده ذهن نویسنده می‌باشد.
گالری شخصیت‌های آنتروس
کلیک کنید 👆
 
Last edited:

mahban

کاربر افتخاری
LV
3
 
Joined
Jul 4, 2024
Messages
2,053
Reaction score
14,915
Points
468
Awards
7
Location
کوچه‌ی اقاقیا
سکه
34,189
  • #2
1681550318664-2_sfmn.jpg
نویسنده‌ی گرامی، از شما متشکریم که انجمن رمان نویسی بوکینو را جهت انتشار رمان خود انتخاب کرده‌اید!


از شما می‌خواهیم قبل از تایپ آثرتان، قوانین را مطالعه کنید:
‌‌‌


‌‌‌
برای بی‌جواب نماندن سوالات و مشکلات‌ خود، به تایپک زیر مراجعه فرمایید:
‌‌


‌‌
بعد از قرار دادن ۱۰ پست در این تایپک درخواست دهید:




برای بهتر شدن و بالا بردن کیفیت آثارتان و تگ‌دهی به آن، بعد از قرار دادن ۲۰ پست، به تالار نقد مراجعه کنید:




بعد از قرار دادن ۱۰ پست، برای کاور تبلیغاتی در تایپک زیر اقدام فرمایید:



برای درخواست تیزر، می‌توانید بعد از ۲۰ پست در تایپک زیر درخواست دهید:


‌‌
پست‌های اثرتان به تعداد منصوب رسیده و پایان یافته؟!
پس در تایپک زیر اعلام کنید:




برای انتقال اثر خود به متروکه و یا بازگردانی آن، وارد تایپک زیر شوید:



و برای آموزش‌های بیشتر درباره‌ی نویسندگی به تالار آموزشگاه مراجعه نمایید.



با آرزوی موفقیت برای شما!

[کادر مدیریت تالار کتاب]
 
Last edited by a moderator:

آینازاولادی

[ارشد عمومینو+مدیر مینیمال+گرافیست+ناظر-آزمایشی]
Staff member
LV
3
 
Joined
Sep 24, 2024
Messages
394
Reaction score
1,251
Time online
6d 10h 35m
Points
208
Awards
6
Location
چادر فاطمه زهرا یک دختر مذهبی
سکه
2,147
  • #3
«7:30 دقیقه‌ی صبح، سال 2019 میلادی، سئول، منطقه گانگنام.»
دخترجوان درحالی که بر روی‌ نیمکت‌های زوار در رفته و سبز رنگ پارک‌‌ نشسته بود‌‌، دست‌هایش‌ را سایه‌‌بان‌ چشم‌های آبی‌ رنگش قرار داد.
به آسمان آبی خیره شد؛ آسمانی که زیر سقف نیلوفری آن، هرچیزی جای داشت، جز جایی برای پناه گرفتن دختر.
زیبا بود، لبخندی هم‌چون تبسم گل‌های لاله داشت.
گونه‌هایش به گلگونی‌گل‌های رز قرمز فرانسوی، چشم‌های درشت و کشیده و آبی‌ رنگش هم‌چون امواج دریا، سفیدی پوستش همانند برق درخشنده‌ی برف زمستان‌های سرد روسیه، قرمزی ل*ب‌هایش که سرخی دانه‌های انار را به سخره گرفته بودند، موهایش بلند و مشکی، همرنگ شب‌‌های‌ دلگیر مسکو.
نیم‌ ساعتی می‌شد که از خانه بیرون زده بود؛ دیگر برایش‌ عادی شده، هر روز و هر روز؛ این وضعیت تمامی نداشت.
خیلی وقت بود که می‌خواست خانه‌اش‌ را ترک کند؛ خانه‌ی بچگی‌اش را.
متاسفانه دست بر قضا دو برادر بزرگ‌تر از خودش داشت؛ اما در حال حاضر هر دو در آن خانه سکونت داشتند.
نفس‌هایش به نفس‌های‌ برادرهایش وصل است.
اگر آن خانه را ترک می‌کرد، به این معنا بود که نامردی را در حق برادرانش تمام کرده؛ موهای مشکی و چشم‌های‌ آبی‌ میان هر سه نفر آن‌ها ارثی‌ است؛ ارثی که از مادرشان به آن‌ها رسیده بود.
پدرشان صاحب کارخانه‌ی شیرینی و شکلات بزرگی در سئول بود؛ قد کوتاهی داشت و چهره‌ی‌ خشن و سردش‌ او را جدی‌تر می‌کرد.
مادرشان اهل روسیه بود، قاعدتاً عادی است که با پدرشان متفاوت هستند.
پدر آن‌ها اختلال‌ روانی داشت، کسی نمی‌دانست دقیقاً چه مشکلی.
زمانی که شروع به گاز گرفتن فردی می‌کرد، دیگر رهایش نمی‌کرد.
آن‌قدر که تمام بدنش را با دندان‌هایش تکه‌تکه می‌کرد.
هر زمان که از حالت عادی خارج می‌شد به سراغ پیش خدمت‌ها، دخترجوان و برادرهایش می‌رفت؛ هنگامی که آن‌ دو پسر نیز بزرگ شدند دیگر جلویش را می‌گرفتند و اجازه‌ی وحشی‌گری را به او نمی‌دادند.
او همانند یک حیوان درنده اطرافیانش را اغلب گزیده و تکه پاره می‌کرد.
حالا برادرهایش به نام‌های یون‌هو و یون‌سو، هرکدام بعد از تحصیلات در کالج پا به عرصه تجارت شیرینی‌جات گذاشتند؛ آن دو در این راه به نوبه‌ خودشان بهترین در کشور شده بودند.
اما دخترجوان در حال تحصیل در دبیرستان است.
یک دختر دبیرستانی هفده ساله، تصویر قشنگی از دنیا در‌ ذهنش‌ جای نداشت.
دیگر تصمیم خودش‌ را گرفته، امشب از آن جهنم نکبتی فرار می‌کرد؛ حالا هرطور که شده.
《ساعت دوازده شب》
چمدان‌هایش‌ را‌ در تاریکی اتاقش بسته بندی کرده.
آن‌ها را از پنجره پایین انداخت.
با ریسمانی که از ملافه‌های تخت درست کرده بود؛ از پنجره پایین رفت.
تا سرجاده تنهایی رفت، چند ساعتی‌ می‌شد که آن‌جا ایستاده بود.
ماشینی‌ نقره‌ای رنگی‌‌ جلوی او نگه داشت؛ شیشه‌ را پایین داد.
دختر به شیشه نزدیک شد.
پسر جوانی پشت‌ آن نشسته بود، به عقب ماشین نگاه کرد، چند نفری‌ هم عقب نشسته بودند؛ ترسید، عقب رفت.
دو نفر از آن‌ها پیاده شدند‌ تا او را به‌ زور سوار ماشین کنند.
دختر جوان آن‌قدر ترسیده بود‌ که حتی نمی‌توانست فریاد کمک سر دهد.

#آنتروس
#آینازاولادی
 
Last edited:

آینازاولادی

[ارشد عمومینو+مدیر مینیمال+گرافیست+ناظر-آزمایشی]
Staff member
LV
3
 
Joined
Sep 24, 2024
Messages
394
Reaction score
1,251
Time online
6d 10h 35m
Points
208
Awards
6
Location
چادر فاطمه زهرا یک دختر مذهبی
سکه
2,147
  • #4
نفسش بند آمده، از استرس نمی‌توانست صحبت کند.
چیزی از پشت سر با آن‌ دو پسر برخورد کرد.
پسری‌ قد بلند با موهای ‌مشکی بُلند، چشمان‌ عسلی رنگش همانند شیره‌‌‌‌ی طبیعی عسل بود؛ انگار خداوند ظرف عسل را در نرگس‌ چشم‌هایش سرازیر کرده؛ ل*ب‌هایش‌ نیلگون رنگ بود، دقیقاً برعکس دختر.
از کت بلندش گرفته تا بافت‌ یقه‌اسکی و شلوار پارچه‌ای‌اش را سراسر مشکی برگزیده بود‌‌.
چوب در دست‌های او قرار داشت؛ او از پشت بر سر آن دو پسر ضربه زده بود.
شاید با این نیت که‌ دخترجوان را نجات دهد.
راننده‌ی ماشین سریعاً گ*از داد و از آن‌جا دور شد.
پسر چوب را رها کرد و نزدیک شد.
- حالتون خوبه خانم؟
دختر مبهوت به چهره‌ی پسر مانده بود؛ او اولین کسی‌ است که ازش پرسیده‌ آیا حالش خوب است یا نه.
پسر جوان به دستان کبود و پر از جای دندان دختر، خیره گشت.
دختر هنوزهم نمی‌توانست روان صحبت کند؛ با لکنت و ترس جواب داد:
-درست نمی‌دونم؛ ولی ازت ممنونم!
پسر این‌بار نگاهی به چمدان‌های دخترجوان انداخت.
ساعت سه بامداد، یک دختر تنها کنار خیابان، با این دستان زخمی، عجیب‌ بود.
می‌شد فهمید فرار کرده.
- این‌جا، این وقت شب، تنها، یک دختر کم سن و سال، برای‌ چی‌ بیرونه؟
نمی‌دانست راستش را بگوید یا نه.
کمی نفس‌های عمیق کشید تا بتواند درست فکر کند و جواب مرد جوان را بدهد.
او باید راستش را می‌گفت، با دروغ نمی‌توانست از واقعیت فرار کند، شرمساری برایش دارد؛ اما صداقت از هرچیزی در دنیا قوی‌تر است.
- راستش از خونه‌ فرار کردم؛ جایی رو برای موندن ندارم.
حالت‌ چهره‌ی‌ پسر به فردی که ترحم به خرج می‌دهد تغییر کرد.
- حتماً خیلی‌ خسته‌ هستی‌؛ اگه این‌جا بمونی اتفاق‌های‌ جالبی‌ برات نمی‌افته! با من بیا، امشب رو می‌تونی‌ خونه‌ی من بمونی.
دختر تردید کرد، احساسش می‌گفت چطور باید به یک مرد غریبه اعتماد کند.
- نه! نمی‌تونم همراهت بیام.
پسر، سری کج کرد.
- گفتم که این‌جا موندن تو درست نیست! خطرناکه! برای خودت گفتم.
- مهم نیست، به هرحال من نمی‌تونم باهات بیام! من تو رو نمی‌شناسم، چطور بهت اعتماد کنم؟
- باشه هرطور راحتی! اگر نمی‌تونی بهم اعتماد کنی می‌تونی به غارهای جنگل بری، پس خدانگهدار.
دختر با دور شدن پسر هم‌چنان هم مصمم بود؛ تا این‌که ماشین دیگری با سرنشین‌های سرخوشش آن‌جا توقف کرد.
پسری از درون ماشین اورا صدا زد.
- هی دختر! تنهایی؟
دختر ترسید و از آن‌جا ماندن پشیمان شد؛ سریعا به دنبال پسر افتاد و آستین کتش را محکم گرفت و کشید.
- منم با خودت ببر؛ لطفاً!
پسر خنده‌ای زد و چمدان‌های‌ دختر را درون صندوق عقب ماشینش گذاشت.
دختر، عقب ماشین نشست و پسر شروع به رانندگی کرد.
چیزی توجه دخترجوان را به خود جلب کرده بود.
نیمی‌ از چهره‌ی‌ زیبای پسر با موهایش پوشانده شده است.
بالاخره بعد از یک ساعت رانندگی به خانه‌ی پسر رسیدند؛ دختر پیاده شد.
خانه‌ای بزرگ در جنگل‌های اطراف سئول.

#آنتروس
#آینازاولادی
 
Last edited:

آینازاولادی

[ارشد عمومینو+مدیر مینیمال+گرافیست+ناظر-آزمایشی]
Staff member
LV
3
 
Joined
Sep 24, 2024
Messages
394
Reaction score
1,251
Time online
6d 10h 35m
Points
208
Awards
6
Location
چادر فاطمه زهرا یک دختر مذهبی
سکه
2,147
  • #5
اطراف عمارت را مه غلیظی گرفته بود؛ ظاهر بیرونی عمارت به رنگ مشکی آراسته شده.
قلعه‌ای بزرگ، درون باغی که از بوته‌ها و درختان پر بار مملوع گشته.
حوضچه‌ای سفید و گچی درون محوطه‌ی باغ عمارت قرار داشت.
نور مهتاب توجه‌ دخترجوان را به خودش جلب کرد؛ همانند چراغی زیبا بر فراز قلعه‌ی مخوف می‌تابید.
- نمی‌خوای دعوتم رو قبول کنی؟
- ببخشید؟ یه‌ لحظه‌ حواسم پرت شد، اومدم!
دختر با چمدان‌هایش‌ پشت سر پسر داخل شد.
درون عمارت زیباتر از چیزی بود که فکرش‌ را می‌کرد.
فضای رمانتیکی داشت؛ از روی دیوارها گل‌های پیچک آويزان شده و وسایل چوبی زیادی‌ وجود داشت.
محوطه‌ی پذیرایی با شومینه و دو مبل چرم مشکی رنگی که فضا را برای گرم شدن محیا کرده بودند آراسته شده، دقیقا کنار آن از میز ناهارخوری بزرگ و چوبی رنگی که از جنس چوب گردو است استفاده شده، چیزی حدود دَه نفر را جای می‌داد.
کف پارکت و جنس دیواره‌ها از چوب است؛ راه‌روی درب ورودی به دو قسمت تقسیم می‌شود، درب جلویی از همان شیشه‌های درون آشپزخانه در حاشیه‌های درب چوبی استفاده شده و درب اصلی از جنس چوب راش است.
چوب لباسی چوبی و پایه‌بلندی جلوی درب داخلی قرار دارد.
پشت سر دیوار‌های شیشه‌ای ایجاد شده که با تکه‌ شیشه‌های مکعبی و مات حالتی خاص به آشپزخانه داده است.
دختر همه‌جای عمارت سرک کشید.
معلوم است‌ پسرجوان سلیقه‌ی خوبی در دیزاین خانه دارد.
- اتاق بالا فعلاً خالی و مناسبه! دنبالم بیا.
دختر جوان از پله‌ها به همراه او بالا رفت؛ اتاقش بسیار زیبا و رویایی بود.
- نمی‌دونم چطوری ازت تشکر کنم جناب!
- جناب؟ با منی؟
پسر جوان خنده‌ای زد و از اتاق خارج شد.
درحال پایین رفتن‌ بر روی پله‌ها ایستاد و مکثی کرد‌‌.
- آها درضمن! احتمالاً شام نخوردی‌ پس حتماً گرسنه‌‌ای‌، تا مستقر بشی شام آماده میشه.
سپس از پله‌ها پایین رفت و دخترجوان را تنها گذاشت‌.
دختر، دستی بر سر میز لوازم‌ آرایش چوبی و قهوه‌ای رنگ اتاق کشید؛ خاک خورده، قدیمی و کلاسیک به نظر‌ می‌رسید.
- احساسم میگه‌ این‌جا یک خونه‌ی‌ عادی نیست!
دختر چمدان‌هایش را باز کرد، سپس با یک دستمال کشو‌های کمد را تمیز و لباس‌هایش را مرتب در آن‌ها قرار داد.
خدمتکار به پسر نزدیک شد و کت او را از تنش درآورد و سپس بر رخت‌آویز آویزانش کرد.
- امشب شام چی داریم کاترین؟
او مقداری از سوپی‌ را که برایش آماده کرده را جلوی پسر روی میز شام که با سه عدد شمع قد و نیم قد در وسط آن روشن شده بود، قرار داد.
- آه! فکر‌ کنم‌ بهتره‌ برای‌ مهمونمون‌ یه‌ چیز‌ دیگه‌ بیاری‌ کاترین.
- خب پس غذای مخصوص میارم.
- ممنونم کاترین.
دخترجوان از پله‌ها پایین آمد و به طرف سالن پذیرایی رفت‌.
- بشین‌، می‌تونیم کمی صحبت کنیم؟
دختر صندلی را عقب کشید و آرام نشست؛ صندلی او آن سر میز، رو‌به‌روی پسر قرار داشت‌.
- خب کنجکاوم اسمت رو بدونم.
-اوه! بله، یادم رفت خودم رو معرفی کنم، من یونا هستم.‌ هفده سالمه و امسال سال دوم بودم و... ‌.

#آنتروس
#آینازاولادی
 
Last edited:

آینازاولادی

[ارشد عمومینو+مدیر مینیمال+گرافیست+ناظر-آزمایشی]
Staff member
LV
3
 
Joined
Sep 24, 2024
Messages
394
Reaction score
1,251
Time online
6d 10h 35m
Points
208
Awards
6
Location
چادر فاطمه زهرا یک دختر مذهبی
سکه
2,147
  • #6
به سرعت جمله‌ی او را کامل کرد:
- یونا! گفتی دبیرستانی‌ هستی‌؟ پس مشکلی با درس نخوندن‌ نداری؟ اگر بخوای این‌جا بمونی دیگه نمی‌تونی به مدرسه بری، تا وقتی که از من اجازه نگیری نمیشه بیرون بری!
یونا از شدت تعجب نمی‌توانست پلک بزند.
- نه ندارم! من از اون‌ خونه‌ و حتی آدم‌هاش‌ متنفرم، از مدرسه و هر خاطراتی که از اون‌جا دارم؛ نیازی‌هم به بیرون رفتن اضافه ندارم.
پسر نگاهی متعجب به او انداخت.
هنوز هم نیمی از موهایش‌ نیمه‌ی چپ صورتش را پوشانده بود.
- میشه‌ خواهشی از شما بکنم؟
- چه خواهشی؟ بستگی داره!
- می‌تونم این‌جا زندگی کنم؟
پسر متعجب شد؛ آیا این یک رویا بود؟
در حال حاظر او اولین دختری بود که می‌خواست در خانه‌ی او بماند.
شرایط را یعنی راحت پذیرفت؟
کاترین ظرف استیکِ‌ گوشت برّه را جلوی دختر گذاشت‌؛ یونا و پسر چشم در چشم مانده بودند.
- خب گفتنش سخته؛ اما می‌تونی تا وقتی که مستقل‌ بشی این‌جا بمونی! بعد از شام اجازه بده کاترین روی زخم‌هات مرحم دارویی بزاره.
یونا آن‌قدر ذوق زده شده بود که حتی متوجه نشد چه‌طور در عرض یک دقیقه غذایش را تمام کرد.
- می‌بخشید؛ اما میشه یه سوال دیگه هم ازتون بپرسم؟
پسر به نشانه تایید سرش را تکان داد.
- شما اسم من رو پرسیدید؛ ولی از خودتون چیزی نگفتین! من‌ حق‌ دارم اسم شما رو بدونم.
پسر جوان درحالی که آخرین قاشق سوپ را در دهانش گذاشت، با دستمال دور گ*ردنش، گوشه‌ی ل*ب‌هایش ‌را تمیز کرد‌.
- بذار مدّتی بگذره، به وقتش اسمم رو هم می‌فهمی!
پسر بلند شد، از کاترین تشکر کرد و به سالن رو‌به‌رو که محل اقامت خودش بود، رفت.
کاترین جلو آمد و ظرف‌ها را جمع کرد.
او یونا را با خود به آشپزخانه برده و بعد از تیمار کردن زخم‌های دستانش به او گفت:
- ببخشید دخترخانم؛ اما الان دیگه وقت خوابه!
- می‌بخشید، ممنون بابت غذا واقعاً خوشمزه‌ بود؛ و این‌ داروها، الان دستام بهترن، شب بخیر.
صبح روز بعد هم فرا رسید، پسر از خانه بیرون نرفته و در کتابخانه‌اش بر روی کاناپه‌‌ی چرم‌ نشسته است.
موهایش‌ را‌ بسته و نیمی از آن‌ها را بر سمت چپ‌ صورتش‌ ریخته.
عینک مطالعه زده و بر روی پیراهن سفیدی که برتن دارد یک جلیقه‌ی مشکی رنگ پوشیده که علاوه بر استایلش، رفتار و منش او را دقیقاً همانند پیرمردهای‌ سال‌های قبل‌ از استقلال‌ کره نشان‌ می‌داد.
بسیار باوقار دیده می‌شود؛ طوری کتاب می‌خواند که انگار دارد خودش آن‌ را می‌نویسد و درون متن آن زندگی می‌کند.
فنجان قهوه بر روی میز، کنار کاناپه‌اش‌ گذاشته شده است تا بتواند آن‌ را کم‌کم میل‌ کند.
پنجره‌ای بزرگ و شیشه‌ای کنار او قرار داشت؛ از سقف تا زمین.
قفسه‌های کتاب‌ها سرتاسری و بزرگ بودند، احساس حضور در کتاب‌خانه‌ی بزرگ سئول را داشتی با کمی تفاوت در اندازه‌ی فضا.
گل‌های پیچک از قفسه‌ها آويزان شده‌اند.
آرامش در عمارت موج می‌زد تا این‌که یک‌دفعه همه چیز به‌هم ریخت‌.
- کاترین، کاترین! کجایی؟
یونا دوان‌دوان و هراسان از پله‌ها پایین آمد.
- چیزی شده دخترخانم؟
-امروز ... ‌.
پسر با به‌هم‌ خوردن‌ آرامشش‌ دیگر نتوانست به کتاب‌ خواندن ادامه دهد‌، کتابش را محکم بست و به سمت سالن پذیرایی رفت‌.
- امروز چی دختر خانم؟
حالت چهره‌ی یونا عوض‌شد؛ متوجه شد این‌ موضوع برای کسی شاید ارزشی ندارد.
- خب راستش‌؛ بی‌خیالش.

#آنتروس
#آینازاولادی
 
Last edited:

آینازاولادی

[ارشد عمومینو+مدیر مینیمال+گرافیست+ناظر-آزمایشی]
Staff member
LV
3
 
Joined
Sep 24, 2024
Messages
394
Reaction score
1,251
Time online
6d 10h 35m
Points
208
Awards
6
Location
چادر فاطمه زهرا یک دختر مذهبی
سکه
2,147
  • #7
یونا با ذوق و دست‌های مشت کرده، جلوی قفسه س*ی*نه‌اش درحالی‌ که لبخندی گشاده داشت به چهره‌ی سرد پسر نگاه کرد.
- خب، بهم بگو! شاید برام مهم باشه.
- میشه‌ بریم‌ یک‌ جای دیگه حرف بزنیم؟
- دنبالم بیا!
پسر درحالی‌ که دست‌هایش را از پشت به‌هم‌ گره کرده بود، دختر را به باغی دیگر در پشت عمارت برد.
باغی زیبا و رویایی که حتی در سرما و برف سخت زمستان با گل‌های رز قرمز آراسته شده بود.
- خدای من! این‌جا فوق‌العاده‌ست.
از با‌لای سکوای که از دو طرف به درون باغ راهی با پله‌های سنگی داشت و نرده‌های فلزی‌اش سرتاسری پیچ دار و مشکی رنگ بودند، احساس پرنسس بودن را داشت.
- خب، می‌شنوم.
یونا نفس عمیقی کشید، چشم‌هایش را به پسر دوخت.
سخنانش را شروع کرد:
- امروز روز تولد منه! راستش فکر نمی‌کردم مهم باشه، برای‌ همین از گفتنش بهت پشیمون شدم.
- باید اول می‌گفتی، بعد می‌فهمیدی برای‌‌ من مهمه یا نه.
یونا با تعجب نگاهی به‌ صورت‌ آرام‌ پسر کرد.
- منو‌ ببخش! تو، هم نجاتم دادی، هم بهم سرپناه‌ دادی‌؛ تازه الانم دارم با این حرفای مسخره‌ام وقتت رو می‌گیرم.
- دنبالم بیا پایین.
یونا پشت‌سر پسر از پله‌های سکو پایین رفت؛ پسر او را به باغچه‌ی گل‌ رز نزدیک کرد.
دختر محو تماشای پسر قد بلند و چهارشانه گشت.
کفش‌های چرم مشکی رنگ و براقش در میان برف‌های سفید؛ استایل کلاسیکش در میان گل‌های سرخ‌گون و یخ زده‌ی باغ همانند یک‌ رویای نایاب است.
سکوتش را شکست:
- خیلی با وجود ریز دونه‌های سفید برف تازه و زیبا هستن.
پسر جوان یکی از آن‌ها را چید و به یونا تقدیم کرد.
- اوه خدای‌ من! این خیلی برام با ارزشه.
لبخندی‌ بر ل*ب‌های سرخ‌ رنگ دختر نشست.
شاعرانه‌ترین لحظه‌ی ممکن در رویاهای یک دختر.
مدت‌ها بود چنین لبخندی از ته‌ دلش نزده بود‌.
- برای‌ من مهمه دختری‌‌ که‌ نجات‌ دادم‌ بخنده‌!
-تو واقعاً مهربونی، راستی حالا که اسمت‌ رو بهم نمیگی‌ چی باید صدات کنم؟
پسر لبخندی زد و عینکش را عقب داد.

#آنتروس
#آینازاولادی
 
Last edited:

آینازاولادی

[ارشد عمومینو+مدیر مینیمال+گرافیست+ناظر-آزمایشی]
Staff member
LV
3
 
Joined
Sep 24, 2024
Messages
394
Reaction score
1,251
Time online
6d 10h 35m
Points
208
Awards
6
Location
چادر فاطمه زهرا یک دختر مذهبی
سکه
2,147
  • #8
- خب، فعلا‌ً من رو آقا صدا کن.
- آقا ! فیلمی‌ چیزیه؟
- نه‌! ولی‌ فکر کن زور می‌گم.
- لازم نیست فکر بکنم، داد می‌زنه.
لبخند پسر محو شد‌ و به‌ جای آن متعجب شد.
- الان چی گفتی؟
- بابت گُل ممنونم. فکر کنم باید اون‌طور که دلم‌ می‌خواد این‌جا رو تمیز کنم.
-هی! وایسا ببین چی‌میگم؛ آهای!
دختر جوان، بدون کوچک‌ترین توجهی به داخل عمارت رفت.
- آخ‌آخ... هی میگم‌ به‌ هیچ‌ دختری رو نده‌؛ آخه من از دست‌ این قلب مهربونم چی‌کار کنم؟
دخترجوان با خوش‌حالی از کادویی که گرفته بود، وارد عمارت شد. ان‌قدر ذوق زده شده که حتی متوجه‌ی پله‌ای کوچک مابین پذیرایی و راه ورودی به سمت درب کتاب‌خانه و درب باغ مخفی نشد.
تندتند راه می‌رفت.
پاهای یونا، به پله‌ای که با ارتفاع خیلی کم در وسط پذیرایی قرار داشت، گیر و محکم با صورت به زمین برخورد کرد؛ لحظه‌ای بعد، پسر را جلوی چشمان خود دید که روی دو پایش نشسته و به صورت او خیره شده.
- حالت خوبه؟
دختر مبهوت مانده، فاصله‌ای کم با صورت پسر داشت؛ خیره به چشمان عسلی رنگ او مانده بود که ناگهان اخم‌هایش درهم رفت و از جایش بلند شد.
- نه، خیلی دردم گرفت!
به پسرجوان برخورد؛ عصبانی شد و نگاهش را مستقیم به یونا دوخت‌.
یونا متوجه‌ی حرکت زشتش شد.
- شرمنده! من نمی‌خواستم ناراحتت کنم.
- دیگه توی خونه بالا و پایین نپر! آرامشم بهم می‌خوره.
پسر با گفتار سردش قلب شیشه‌ای دختر را مقداری شکست.
یونا از پله‌ها بالا و به سمت اتاقش رفت؛ در آن‌جا همه‌ چیز همان‌طور که حدس می‌زد عجیب بود.
کاغذ دیواری‌های سبز با شکوفه‌های صورتی و تختی که جیر جیر می‌کند.
خودش را بر روی تشک تخت پرت کرد و به کاغذ دیواری‌های پسته‌ای و گلدار دیوار خیره شد.
همان‌طور که چشم‌هایش را می‌چرخاند، چشمانش به برجستگی‌ای زیر کاغذ‌ دیواری پشت میز لوازم آرایشش افتاد؛ بلند شد و به آن نزدیک شد.
دستانش را بر روی برجستگی کشید، بلکه بتواند بفهمد چه چیزی زیر آن قرار دارد؛ اما درب اتاقش باز شد و سریع از جایش پرید.
کاترین بود.
- دختر‌خانم چطوره بری بیرون؟ آقا فقط یکم خسته‌ هست که بدخلقی می‌کنه؛ از دستش ناراحت نباش.
- چرا؟ اون که دائم توی خونه‌اش لم داده.
- خب‌‌... اون، شب‌ها نمی‌تونه بخوابه.
کاترین بعد از گفتن این جمله از اتاق خارج شد.
یونا یاد آن شب افتاد؛ سپس تصمیم گرفت برای گردش به بیرون برود.
پسرجوان مشکل کم‌خوابی داشت اما نه یک کم‌خوابی عادی، او نمی‌توانست دست از تفکر به گذشته بردارد؛ همین امر او را بیدار نگه می‌داشت.
همیشه تنها بود و اهل گذراندن اوقات خود با یک زن خاص نبود.
او اوقات خود را با کمک به لحظات عاشقانه‌ی مردم، برای بهم رسیدنشان بیرون از خانه می‌گذراند.
حس می‌کرد همانند آدم زنده‌ای است که در تابوت خوابیده‌ و دائما درحال تجربه‌ی تدریجی خفگی و مرگ است.

#آنتروس
#آینازاولادی
 
Last edited:

آینازاولادی

[ارشد عمومینو+مدیر مینیمال+گرافیست+ناظر-آزمایشی]
Staff member
LV
3
 
Joined
Sep 24, 2024
Messages
394
Reaction score
1,251
Time online
6d 10h 35m
Points
208
Awards
6
Location
چادر فاطمه زهرا یک دختر مذهبی
سکه
2,147
  • #9
.
 
Last edited:

آینازاولادی

[ارشد عمومینو+مدیر مینیمال+گرافیست+ناظر-آزمایشی]
Staff member
LV
3
 
Joined
Sep 24, 2024
Messages
394
Reaction score
1,251
Time online
6d 10h 35m
Points
208
Awards
6
Location
چادر فاطمه زهرا یک دختر مذهبی
سکه
2,147
  • #10
.
 
Last edited:

Who has read this thread (Total: 0) View details

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
Top Bottom