• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار

آینازاولادی

[گرافیست و کیدرامر+مدیرتالارمینیمال+کتابخوان]
Staff member
LV
1
 
Joined
Sep 24, 2024
Messages
195
Awards
1
سکه
1,086
اورال فنجان قهوه‌اش را پایین گذاشت و به چشمان دختر نگاهی عمیق انداخت.
در این حالت از نظر دخترجوان اورال از همیشه هم زیباتر شده است.
پسرجوان درحالی که موهای مشکی رنگش را به طور کامل بسته، همانند قرص ماه است.
چشمان عسلی رنگش هدیه‌ی خورشید است یا ماه؟ قطعا خورشید.
یونا محو او شده، هیچ کسی نمی‌تواند او را از تماشا کردن اورال منصرف کند.
اورال پایش را بر روی زانواش انداخت و با سرفه‌ای بحث را آغاز کرد.
- چی‌شد که انقدر آسون ازم‌‌ متنفر شدی؟
یونا از افکارش بیرون آمد.
- خب... فکر می‌کنم کریستین شستشوی شخصیتی برای من انجام داده بود؛ توی این‌ حالت، زمانی که از نقطه ضعف فرد استفاده و آسیب پذیرترش کنی بعد از شکسته و خرد شدن کامل شخصیت قبلیش می‌تونی شخصیتی جدید براش درست کنی. چرا این‌جوری نگاهم می‌کنی؟
پسرجوان بسیار پر جذبه به او نگاه می‌کرد.
- مگه چطور نگاهت می‌کنم؟
- احساس می‌کنم طلبکاری!
به طرف میز خم شد و دستانش را بهم گره داد.
- طلب‌هم که ازت دارم، من قلبم رو از تو و قلبت رو از این دنیا طلب دارم!
انگار که قند را در دل دخترجوان آب کرده باشند.
یونا صدای ریزش قلبش را شنید.
اورال عوض شده یا دختر احساس می‌کرد که تغییر کرده است؟
انگار تبدیل به یک موجودی جدید شده است.
عاشق‌تر، متعهدتر...
یونا لحظه‌ای به خودش آمد؛ از جایش بلند شد و به سمت اورال رفت.
دستان پسر را گرفت و با نگاهی التماس‌آمیز به او گفت:
- بهم قول بده سراغش نمیری اورال.
پسرجوان به صورت دختر نزدیک شد و خنده‌ای دیوانه‌ وارانه به او تحویل داد.
- اتفاقا کادویی براش دارم که هیچ‌وقت مثل این زخم توی صورتم ازش جدا نشه!
دختر لحظه‌ای چیزی عجیب در چشمان اورال دید، چشمان معصوم و عسلی رنگ پسر، رنگ و بوی شیطانی گرفته بودند.
اما انگار فراموش کرده که اورال یک الهه‌ و شیطان انتقام جوینده است؛ نه یک آدمیزاد.
اورال تا زمانی که کینه‌ی خودش را دفع نکند هنوز زخمی است؛ اما نه زخم صورتش، بلکه زخمی بر روح‌اش‌ باقی مانده.
حال وقت رساندن یونا به خانه‌اش است.
تلفن‌ یونا زنگ خورد.
- جین!‌... بله؟
- باید همین‌ الان برگردی روسیه.
- ببخشید! متوجه نشدم؛ چی‌گفتی جین؟
- منو ببخش اما مجبوری! پدر از کانادا برگشته و آپارتمان تو رو پیدا کرده، فهمیده که توی شرکت تازه تاسیس منو استیون مشغول شدی.
یونا آهی کشید و دستش را به پیشانی‌اش کشید.
- خدای من! نگران من نباش من جام امنه.
- کجایی؟ نکنه پیش کریستین هستی؟
- نه!
جین سکوتی عمیق را فرا گرفت.
- اجازه بده خودم از این به بعد برای زندگیم تصمیم بگیرم برادر.
سپس تلفن را روی برادرش قطع کرد؛ جین نگاهی به تلفنش کرده و آن‌ را زمین‌ انداخت.
اورال نگران و متعجب کنار یونا روبه‌روی شومینه نشست.
-یونا چیزی شده؟
چشمان نگران و ترسیده‌‌ی یونا به چشمان پسر خیره گشت.
ترس در صورتش موج میزد.
- پدرم برگشته تا منو پیدا کنه اورال! حالا باید چی‌کار کنم؟ من دیگه نمی‌تونم به اون خونه برگردم، طاقتشو ندارم اورال.
- خب من چه‌کاری می‌تونم برات انجام بدم؟ تو کافیه فقط بهم اشاره کنی.
یونا دستان اورال را فشرد.
- لطفا منو خانم خونه‌ات بدون!
کلمات و لغات برای اورال گنگ و گیج کننده بودند، او حتی نمی‌تواند تصورش را کند که یونا این خواسته را از او دارد.
- یونا، تو همین الانم خانم این خونه‌ هستی!
یونا نمی‌توانست باور کند که اورال او را خانم عمارت بزرگ‌ و جادویی خودش خطاب کرده است.
- درو دیوار رو نگاه کن! همش بخاطر توئه، بخاطر برگشت تو این‌طوری قد کشیدن!
یونا اورال را در آغوش کشید.
- ازت ممنونم اورال.
- به کاترین میگم اتاقت رو آماده کنه.
حال کریستین پا به جنگل مرگ گذاشته و به دنبال چیزی است که بتواند درد عشق او را کمی تسکین دهد.
اما او هنوز هم برگ‌برنده‌ای در دستانش دارد.
یونا نمی‌دانست قرار است بعد از هشت سال با پدرش ملاقات کند.
از هر منطقی که بهره برداری کنیم، دلیلی نیست که این دیدار او را خوشحال کند.
حسرت‌ها در دل یونا باقی مانده‌اند.
او در تمام دوران زندگی‌اش به عنوان یک دختر هیچ‌وقت محبت پدری را دریافت نکرده است.
گاهی با خود فکر می‌کرد اگر دختر یک کارمند ساده و یا یک کارگر بود، شاید الان انقدر مشکلات نداشت.
چه روزهایی را با گریه و تمسخر دوستانش در مدرسه می‌گذراند؛ هربار که پدر ثروتمند و م*س*ت شده‌اش را جلوی درب مدرسه می‌دید از فرط خجالت پا به فرار می‌گذاشت.
همیشه آرزوی مرگ را در سینه‌ی خود پرورش می‌داد.
یونا در اتاق تاریک و سرد، کاخ پدرش هیچ‌چیز جز دلتنگی نداشت.
تنها قهرمان زندگی او تنها برادر بزرگترش جین بوده.
یونا به‌ اورال پناه آورد، اما با رفتن به خارج احساس پوچی کرد؛ او هرگز یادش نمی‌رود که در دبیرستان و دانشگاه هنگام فارغ‌التحصیل شدن زیر باران با چتر، تنهایی به همکلاسی‌هایش خیره میشد.
همکلاسی‌هایی که پدر و مادرهایشان را با عشق در آغوش می‌کشیدند.
همیشه آن روزهای سرد را تنهایی می‌گذراند.
پدرش نه تنها مادرش را محکوم به مرگی ابدی کرده است، بلکه خودش‌هم برایش وجود خارجی نداشت.
#آنتروس
#آینازاولادی
 
Last edited:
امضا : آینازاولادی

آینازاولادی

[گرافیست و کیدرامر+مدیرتالارمینیمال+کتابخوان]
Staff member
LV
1
 
Joined
Sep 24, 2024
Messages
195
Awards
1
سکه
1,086
حال که اورال را دارد، احساس می‌کند جا‌ی خالی یک پدر مقبول را برایش پر کرده است.
او دیگر نیاز به هیچ‌کس نداشت، حتی برادرانش. حتی کریستین که همیشه در آن روزهای سرد به دنبالش می‌آمد، اما اثری از دختر یافت نمی‌کرد.
یونا به اتاق خوابش رفت و لباس‌هایش را عوض کرد، در کمد مقداری از لباس‌های قدیمی‌اش هنوز باقی مانده.
یک دست خوب و تمیزش را بر تن کرد و آماده‌ی خواب شد.
کریستین به سراغ پدر یونا رفت، او باید پیدایش می‌کرد.
تنها کسی که می‌توانست یونا را به زور از چنگال رغیب عشقی‌اش بیرون بکشد، از نظر کریستین پدر یوناست.
با جین تماس گرفت؛ ماجرا را ریز به ریز شرح داد.
- یعنی داری میگی خواهر من الان پیش اون پسرست؟
- درسته! یونا عاشقشه.
جین نمی‌توانست باور کند، اما سعی به احترام گذاشتن به تصمیم خواهرش کرد.
اگر دوستش دارد اشکالی ندارد؛ حداقل دیگر خیالش راحت است که خواهر کچولویش دیگر تنها و پر از حسرت نیست.
جین لبخندی با بغض و اشک زد، سپس گوشی را قطع کرد و نشست روی کاناپه‌ی سورمه‌ای رنگش تا بتواند در تاریکی خانه‌ی خود برای خوشحالی و خوشبختی خواهرش از ته‌ دل گریه کند.
زخم روی صورت اورال نه‌تنها او را هرگز نترستاند، بلکه عاشق‌تراش کرد‌.
عاشق قلبی که بخاطر او زخمی شده است.
زخم جسم می‌ماند و درمان می‌شود؛ حتی اگر جایش برای سالها به یادگاری باقی بماند.
اما زخم روح هرگز ترمیم نمی‌شود.
یونا تنها عشق و آرامش می‌خواهد؛ مردی که تکیه‌گاه و دلیل آرامش او باشد.
دلیل نترسیدن‌ها و قوی بودن‌هایش.
نه مثل پدری که قاتل مادرش بوده و هرگز نتوانسته برایش این‌گونه باشد.
اشک‌هایی در چشمانش حبس شده‌اند و بغض‌هایی در سینه‌اش سرکوب شده‌اند که اورال هرگز نمی‌توانست تصورش را بکند.
یونا چه نیمه شب‌ها در تاریکی بدون صدا گریه کرده‌ است؛ بدون این‌که دیگران بفهمند چه چیزی در سینه‌ی او مبحوس شده است.
او خودش را یک دختر قوی نشان داد و از خودش یک جنگجو ساخت؛ اما بازهم کینه و نفرت درونش را مثل خوره سیاه و سرد کرد تا جایی که تبدیل به یک اهریمن شد.
دخترها ذاتاً بد نیستند، تنها کمبودها و خلع‌های عاطفی آن‌ها را به یک اهریمن تبدیل خواهد کرد.
دروغ، ضربه زدن و شکستن دل آن‌ها منجر به ترسناک شدنشان خواهد شد.
یونا متولد ماه فوریه و به شدت کینه‌ای و مغرور است.
تا آن‌جا که توان داشته باشد از عشق خود مایه می‌گذارد، اما اگر احساس کند اضافه و یا عشقش یک طرفه است، آرام کنار کشیده و از زندگی طرف مقابلش محو می‌شود.
می‌بخشد اما هرگز فراموش نمی‌کند، انتقام نمی‌گیرد ولی ترجیح می‌دهد موفقیتش را به رخ بکشد تا بالا بماند.
عشق را همانند رویاهای ساخته‌ی ذهنش می‌بیند؛ زیبا، بی نقص و رمانتیک.
او فرشته‌ای هدیه داده شده توسط خداوند برای ماه است.
اگر بشکند نفرین خواهد کرد؛ نفرینی از وجود ماه!
دختر اسفند ماه‌ خود را متعلق به دنیای آدم‌ها نمی‌داند؛ بلکه خود را صاحب مکان‌های درون رویاهاش می‌بیند.
او رام شونده‌ی محبت صادقانه و از دروغ متنفر است.
معمولا چشم‌هایشان عسلی رنگ است، اما یونا به طور خاصی رنگ آبی جولانی را درون هسته‌ی شیرین چشم‌هایش، همانند اشک خدواند دارا است.
مرد مورد پسند آن‌ها قدبلند، موهای مشکی رنگ و عاشق است.
رفتار خوب به آن‌ها دلگرمی و رفتار بد حتی ذره‌ای، تخم کینه را در دلشان می‌کارد.
یونا به شدت از پدرش متنفر است، هرگز نمی‌خواهد او را ببیند.
از فکر کردن به این‌که روزی با فردی مثل اورال آشنا شود، شب‌ها خوابش نمی‌برد.
چه چیزی بدتر از این است که با این‌که بزرگ شده‌ای، حالاهم عروسک بازی را تا شب مشغله‌ی خود ببینی؟
یونا بزرگ نشده! او درون کودکی‌اش گیر کرده‌ است؛ جایی که خنده‌های از ته‌ دل برایش رقم نخورد.
او هرگز فراموش نمی‌کند در چشمان کریستین عاشق و ترسیده چه چیزی دیده است؛ هیچ‌وقت کسی متوجه نخواهد شد.
یونا در قلب خود هیچ گرما و نوری یافت نکرد.
او دارد تبدیل به یک اهریمن بزرگ می‌شود؛ اهریمنی که قدرت نابود کردن شهر را دارد.
#آنتروس
#آینازاولادی
 
Last edited:

آینازاولادی

[گرافیست و کیدرامر+مدیرتالارمینیمال+کتابخوان]
Staff member
LV
1
 
Joined
Sep 24, 2024
Messages
195
Awards
1
سکه
1,086
هیچ‌وقت اورال برایش درست توضیح نداده که پشت آن دروازه‌‌ی بزرگ درون باغ چه چیزی قرار دارد که قفلش کرده است.
رازهای زیادی هنوزهم برای یونا با تابلوی ابهام وجود دارند؛ که می‌تواند یک به یک کشفشان کند.
*** ۱۷ ژانویه ۲۰۲۹ ***
یونا از اتاقش بیرون آمد تا با پسر راجب مراسم ازدواجشان صحبت کند؛ کماکان احساس می‌کرد چیزی را فراموش کرده است.
دختر تماس‌های جین را پاسخ داد و با او تماس گرفت.
- جواب بده دیگه!
جین تلفن همراهش را جواب نمی‌داد.
در همین لحظه کریستین روبه‌روی او قرار دارد.
- از من انتظار داری چی‌کار کنم؟ وقتی حتی نتونستی توی این هشت سال دلش رو به دست بیاری چه انتظاری از من داری؟
کریستین سری کج کرد و کلافه روی مبل مشکی رنگ دفتر جین نشست.
- آقای دکتر! تو نمی‌دونی من چی هستم؟
جین اخم‌هایش درهم گره خورد.
- منظور؟
- منم یک هیولاام، دقیقا شبیه یا میشه گفت بدتر از اون موجودی که یونا الان داره باهاش زندگی می‌کنه!
دندان‌های نیش خودش را به رخ کشید؛ چشمانش سرخ رنگ شده.
جین یک قدمی به عقب بر داشت و دستش را از پشت سر به زیر میزش برد تا بتواند اسلحه‌ای که مخفی کرده است را در صورت لزوم به دست بیاورد.
- داری ازم می‌ترسی، نه؟
- باورم نمی‌شه که بهت اعتماد کردم!
محکم خندید و دستانش را برهم کوبید؛ بلند شد و آن‌ها را در جیب‌هایش فرو کرد.
با جین رخ تو رخ شد.
- اگه کمکم نکنی عشقم رو به دست بیارم سراغ پدرت میرم؛ شاید اون بهتر بتونه کمکم کنه، نه؟
سپس با دستانش سرشانه‌ی کت جین را تکاند و کمی دور شد، به سمت درب خروج رفت.
- آها راستی، فقط سه روز وقت داری! سه روز.
جین می‌دانست اگر پدرش متوجه‌ی مکان زندگی یونا بشود، همه چیز را برهم خواهد زد.
پشت میزش نشست و تلفن همراهش را روشن کرد؛ تعداد بیست و چهار تا تماس از یونا دریافت کرده است.
با او تماس حاصل کرد.
- اوه خدای‌ من! تاحالا کدوم گوری بودی جین داشتم از نگرانی سکته می‌کردم.
- ببخشید، من فقط کمی درگیر بودم؛ یونا تصمیمت درباره‌ی اورال چیه؟
- چی؟
- من می‌دونم تو الان پیش اورال هستی!
تلفن همراه را از خود دور کرد و ل*ب‌هایش را گزید‌‌.
- ببخشید که بهت نگفتم.
- فقط می‌خوام به یک سوال من جوابی راست و صادقانه بدی.
- قول میدم چیزی بجز حقیقت رو نگم.
- تصمیمت رو گرفتی که برای همیشه توی دنیای موازی زندگی کنی؟ دوستش داری؟ اون همون مردی هست که می‌دونی باهاش خوشبخت میشی؟
کلمات را درحالی که در چشمانش اشک‌های شورین رنگ حلقه زده است بیان می‌کند.
نمی‌توانست از خواهرش پنهان کند که برایش به اندازه‌‌ی دنیایی که هنوز در هردو در آن نفس می‌کشند دلتنگ خواهد شد.
یونا با بغضی ترکیده پاسخش را کوتاه داد.
- آره! درسته من انتخابم رو کردم.
جین تلفنش را دور کرد و با خیره شدن به سقف سعی کرد اشک‌هایش را جمع و جور کند.
- پس همه‌ی تلاشت رو براش بکن؛ من شاهد بودم که بخاطرت همه کاری کرد.
- باشه جین! قول میدم دختر خوبی باشم. برای جشن عروسی میام تا بهت کارت بدم، دوست دارم تو و استیون کنارم باشین.
- حتما، منتظرتم یونا؛ داداشت خیلی دلش برات تنگ میشه.
سپس گوشی را قطع کرد.
- چرا قطع کرد؟
صدای تق تق آمد.
اورال وارد اتاق یونا شد.
- اومدم پایین ولی کسی نبود، انگار بیرون بودی.
- گریه می‌کردی؟
یونا با فین فین کردن به سرعت اشک‌هایش را پاک کرد.
اورال کنار او بر روی کاناپه نشست.
- به من بگو چی‌شده عزیز کرده؟
دستی بر اشک‌های مرواریدی معشوقش کشید.
- دلم براشون تنگ میشه‌ اورال! برای جین، استیون و شرکتمون.
#آنتروس
#آینازاولادی
 

آینازاولادی

[گرافیست و کیدرامر+مدیرتالارمینیمال+کتابخوان]
Staff member
LV
1
 
Joined
Sep 24, 2024
Messages
195
Awards
1
سکه
1,086
- برای مردم سرد و بی‌حس خیابون‌ها، گربه‌های توی پارک‌ها و تمام خوراکی‌هایی که از خوردنشون لذت می‌بردم.
- من همیشه تو رو برای گردش به این‌جا میارم و به دیدن برادرهات می‌برم! از این موضوع انقدر ترسیده بودی؟
خیال یونا با حرف‌های اورال راحت شد.
- می‌خوام یسر برم دیدن کریستین.
اورال متعجب شد.
- چه دلیلی داره که تو دوباره اون گرگینه‌‌ی بدجنس رو ببینی؟
- خب... من باید یک چیز رو که متعلق به منِ رو ازش پس بگیرم!
- چی؟
**فلش بک**
- تولدت مبارک یونا.
چشم‌های درخشان و گون‌های سرخ کریستین زیر نور مهتاب، لبخند مهربانش را از همیشه بیشتر گرم می‌کرد.
هم دانشگاهی‌های یونا دور و برش را پر کرده‌اند اما این کریستین است که با کیک و شمع‌هایی که روشن کرده است جلو می‌آید‌.
کا*فه‌ی چوبی و گرمی که روبه‌روی ماه قرار داشت به علاوه‌ی بادکنک‌های بنفش رنگش باعث شدند که یونا برای لحظه‌ای تمام غصه‌هایش را فراموش کند.
با فوت کردن شمع، کریستین را دید که جلویش زانو زده، جعبه‌ای را باز کرده و به سمت او گرفته است.
همه دست زدند و تشویق کردند.
- این چیه کریستین؟
- ازت می‌خوام که همیشه در کنارم باشی یونا! قبول می‌کنی
صدای میهمان‌ها می‌آمد که اورا تشویق به قبول کردن خواستگاری کریستین می‌کردند.
یونا لبخندی زد و انگشتر مردانه را برداشته تا به دست کریستین کند.
پسرجوان انگشتر یونا را در دستان سفید رنگش جای داد.
دختر دست او را گرفت و تصمیم گرفت تا در کنار او همه‌چیز را فراموش کند.
در شب تولد بیست و شش سالگی‌اش با کریستین رسماً قرار عاشقانه‌ای را شروع کرد.
حال بایستی خودش به این قرار نیمه تمام، پایان می‌داد.
تقریبا بعد از سه روز، صبحی بهاری را با قصد دیدار کریستین شروع کرد.
یک پیراهن مشکی و بلند به همراه کفش‌های پاشنه‌دارش را به صورت کاملا آراسته باهم سِت کرده است.
تلفن‌ همراهش را برداشته و به‌ همراه کمی تردید شماره‌ی کریستین را با فشردن آیکون سبز رنگ گرفت.
بوق می‌خور، بازهم بوق و در آخر بوق آزاد.
کلافه تلفنش را درون کیفش گذاشته و از پله‌های عمارت پایین رفت تا بتواند زودتر سوار ماشین اورال بشود.
سوئیچ را از دیوار آویز قدیمی و فرسوده‌ی کنار درب ورودی برداشته و سوار ماشین می‌شود.
جلوی درب خانه‌ی کریستین ترمز گرفت و سرش را از درون ماشین بیرون آورده تا بتواند فریادی بلند بزند.
- آهای کریستین!
صدایش آن‌قدر بلند است که از لایه‌های اوزون هم رد می‌شود.
کریستین با شنیدن صدای یونا به سرعت به سمت پنجره‌ی پانسیون آمد.
یک بافت یاسی رنگ به تن داشت و موهای طلایی گون‌اش به همراه نسیمی که درونشان پیچ و تاب می‌خورد، نشان از خویی به اسم فریب درون خودش داشت.
- یونا؟ چطور شده که این‌طرف‌ها پیدات شده؟
- میشه زودتر بیای پایین؟
کریستین با تفکر این‌که بالاخره یونا سرش به سنگ خورده و به سوی او باز گشته سریعا کت و شلوار یاسی رنگش را به تن کرده و به پایین ساختمان خودش را رساند.
یونا را آن‌طرف خیابان می‌دید که به ماشین اورال تکیه داده.
کریستین چشمانش را ریز کرده و طوری نگاه می‌کرد که انگار به یونا مشکوک است.
- نمی‌خوای بیای این‌طرف؟
- چی‌شده که می‌خوای منو ببینی؟
یونا کلافه سری کج کرد.
او دلش به حال گرگینه‌ی بینوای خود می‌سوخت؛ حال باید نامزدی‌اش را با او بهم می‌زد.
کریستین غرورش را زیر پا گذاشته و به سمت یونا حرکت کرد.
رخ در رخ یونا ایستاد؛ قد بلند کریستین همانند اورال باعث می‌شد از بالا به یونا نگاه کند.
دخترجوان سکوت را شکست.
- سوار شو بریم تا جایی!
کریستین تحت امر معشوقش سوار شده و با او همراه گشت.
#آنتروس
#آینازاولادی
 

آینازاولادی

[گرافیست و کیدرامر+مدیرتالارمینیمال+کتابخوان]
Staff member
LV
1
 
Joined
Sep 24, 2024
Messages
195
Awards
1
سکه
1,086
- هنوزهم بعد از اون‌ ماجرا، نمی‌خوای قبول کنی که تو توی مرگ من مقصر بودی؟
کریستین از پنجره‌ی ماشین با سکوت به بیرون خیره است.
یونا متوقف شد.
کریستین برگشت تا علت توقف را جویا شود.
- کریستین... همین حالا پیاده شو!
- چرا سراغ قاتل خودت اومدی؟ نکنه می‌خوای انتقام خودتو ازم بگیری؟ خب بگیر، من سرمو بخاطرت می‌دم!
یونا چشمانش را در حدقه چرخاند و از ماشین پیاده شد.
درب را برای کریستین باز کرد.
پسر جوان با دیدن منظره‌ی جنگل و باران احساس آزادی می‌کرد.
باران نم‌نم، گونه‌های گلگون رنگ دخترجوان را خیس می‌کرد.
یونا جلو آمد تا بتواند زخم‌هایی که به کریستین زده را درمان کند.
- به من نگاه کن کريستين، تو بهترین دوست من بودی و همیشه ‌سعی کردی جای همه رو برام پر کنی؛ تو یک شیطان قابل ستایش هستی!هیچ‌وقت فراموش نکن که سرنوشت نه پیوند من، نه دخترای قبیله‌ام و نه دختربچه‌های آینده‌ام‌ رو از آنتروس‌ها جدا نکرده و توام نمی‌تونی جلوش رو بگیری. زمانی که یک آنالیا مثل مادرم با موجودی به غیر از آنتروس ازدواج کنه و صاحب بچه بشه اون بچه‌ها دورگه متولد میشن اما اگر با یک نژاد آنتروس ازدواج کنه بچه‌های دختر آنالیا و پسرها با جنس و نژاد پدر به دنیا میان و عضوی از نرهای قبلیه‌ی آنتروس میشن، من متعلق به اورال هستم، لطفا اینو قبول کن کریستین! دلم نمی‌خواد بلایی که سر من و برادرام اومد برای نسل بعدیم تکرار بشه.
اشک در چشمان خاص و آبی رنگ کریستین حلقه‌ زد، از گونه‌هایش به همراه باران مهربان سرازیر شده و آن‌ها را نوازش می‌کرد.
یونا دستش را جلو برد تا اشک‌های پسر را پاک کند.
پسر با غرور دست یونا را پس زد.
- انتخابت همینه؟
دختر انگشترش را درآورد و به کریستین داد.
- اینم از امانتت.
دست کریستین را گرفته و انگشتر را از دستانش جدا کرده تا نیمه‌ی خویش را با خود ببرد.
در همین حال کریستین بغضش را شکست و نتوانست خودش را مهار کند.
- خداحافظ کریستین!
دخترجوان پسر را زیر باران در جاده‌ی جنگلی تنها گذاشت‌ و با ماشین اورال از آن‌جا دور و دورتر می‌شد.
دنیا بر سر کریستین خراب شده، تمام افکارش در مورد بازگشت دوباره‌ی یونا از جلوی چشمانش محو شدند.
یونا با گریه‌هایی نه از سر عشق بلکه از سر دلسوزی دوستانه و خواهرانه به سمت عمارت رانندگی می‌کرد.
حال آن دو دیگر باهم نسبتی نداشتند.
- پس انگار یا دلتو خیلی زود زدم، یا قلبت از سنگ بود!
جای خالی انگشتر دختر را بر دستش نگاه و فشرد.
دخترجوان به خانه‌ی پدری‌اش رفت.
حال وقت انتقام است.
از ماشین پیاده شده و از جلوی سرایدار عمارت بزرگ پدری‌اش رد شد.
- یونا خانم؟ کجا دارید می‌ری*د؟ آقا الان...
یونا بدون توجه با خنجری که در دست داشت در حال حرکت به سمت درب ورودی و بزرگ و چوبی خانه‌ای بود که مادرش را در آن‌ کشتند.
از پله‌های رو‌به روی درب اصلی بالا رفت، پیش خدمت‌ها او را صدا می‌زدند اما او چیزی نمی‌شنید.
بال‌های سیاهش نمایان شدند؛ نیرویی تاریک تمام وجودش را فرا گرفته، آتش در چشمانش به وضوح می‌درخشید.
با لگدی محکم درب چوبی را شکست.
تمام تکه‌های درب به داخل سالن پذیرایی پرتاب شدند.
مهمان‌های آقای کیم بزرگ در سالن داشتند توسط پیش خدمت‌ها پذیرایی می‌شدند اما با دیدن یونا و صحنه‌ای که با ورودش به ارمغان آورده از جایشان پریدند و فریاد سر دادند.
پدر یونا ترسیده و با کمی دقت به او خیره شد.
- یونا؟
دختر سرش را بالا آورد، اطراف را نگاه کرد، زنان زیادی که مشغول رقص و عیش و نوش‌اند در صحنه‌ حاضر بودند.
او با به سخره گرفتن پدرش زمزمه کرد:
- کدومشون قراره این دفعه کشته بشه؟
زنان متعجب شدند.
- چی داری برای خودت بلغور می‌کنی؟ دختره‌ی به‌ درد نخور!
یونا پوزخندی شیطانی به جمع تحویل داد.
در یک صدم ثانیه خودش را پشت سر پدرش رساند و خنجر را لبه‌ی شاهرگش قرار داد.
فریاد زد:
- بهشون نگفتی که مادرم برای چی کشته شد؟ کدوم یکی از اینا از جنس من هستن؟ کدومشون آنالیا هستن؟
زنان جمع شده در سالن به همراه مرد‌انی که همکار‌ان پدرش بودند از سالن خارج شده و ظرف‌های میوه را رها کردند تا جانشان خویش را نجات دهند.
#آنتروس
#آینازاولادی
 

آینازاولادی

[گرافیست و کیدرامر+مدیرتالارمینیمال+کتابخوان]
Staff member
LV
1
 
Joined
Sep 24, 2024
Messages
195
Awards
1
سکه
1,086
پدر یونا سعی کرد از چنگال‌های سیاه رنگ یونا فرار کند اما نتوانست.
دختر با خنجر لبه‌ی گردن پدرش را خراشید.
پدرش در حد مرگ ترسیده و هراسان شده است.
- حالا زمانیه که صدای ضربان قلبت رو می‌تونم با شدت بشنوم! وقتشه تاوان تموم بلا‌هایی که سر من و خانوادم آوردی پس بدی.
- نه یونا، لطفا پدرت رو نکش!
یونا به دنبال پدرش افتاد که روی زمین دست و پا میزد.
روی دوپایش خم شد.
- نه، تو قوانین رو شکستی و یک آنالیا رو به اسارت کشیدی! تو دو فرزند پسر حاصل از خودت به اون هدیه دادی که خلاف قوانین خلقت بود. مادر من کسی بود که باید با یک آنتروس ازدواج می‌کرد، اما تو نذاشتی! تو مادر منو از چرخه‌ی زندگیش بیرون کشیدی و بعد ادعا کردی که نمی‌دونستی اون چه موجودیه، اینا خودش از هر دردی دردناک تره پدر.
- بهت توضیح می‌دم دخترم.
- دخترم؟ اوه خدای‌ آسمان‌ها... من دختر تو نیستم آشغال عوضی! تو وقتی که مثل‌ همه‌ی موجودات قصد داشتی قلبش رو بخوری تا جاودانه بمونی از شرش خلاص شدی.
استیون و جین در همین حین، در ورودی سالن داشتند به مکالمه‌ی آن دو گوش می‌دادند و صحنه‌ی جالب اعترافات پدرشان را تماشا می‌کردند.
پدرشان آن دو را دید.
استیون و جین باورشان نمی‌شد که یونا می‌تواند به یک اهریمن تبدیل شود.
- جین، پسرم کمکم کن!
یونا برگشت و جین را به همراه استیون پشت سر خودش دید.
هوا طوفانی است و باد برگ‌ درختان را با خودش به داخل سالن می‌آورد.
جین نزدیکشان شد و جلوی کشته شدن پدرشان توسط خنجری که در دستان یونا بود را گرفت.
- این کار رو نکن خواهر.
آقای کیم بزرگ داشت از پرت شدن حواس یونا به برادرش سو استفاده می‌کرد.
او به سمت اسلحه‌ی شکاری‌اش که در کنار شومینه است خزید؛ جین برای این‌که نقشه‌ی شوم پدرشان را برهم زند به سمت پدرش دوید.
کیم بزرگ، یونا را هدف گرفته و به سمت لوستر بالاسرش که به عظمت یک سالن بسیار بزرگ بود شلیک کرد.
یونا به بالا‌ی سرش نگاه کرد؛ جین خواست به کمک خواهرش برود تا نجاتش دهد اما فاصله‌ی زیادی بین آن دو وجود داشت.
- یونا مراقب باش!
اورال ظاهر شد و در یک پلک بهم زدن یونا را قبل از به زمین رسیدن لوستر در آغوش کشیده و نجات داد.
او بال‌های مشکی رنگ و عظیم خودش را بر سر یونا همانند چتری محکم و محافظ قرار داد.
لوستر با تمام عظمتش بر سر بال‌های اورال افتاده و از آسیب دیدن یونا جلوگیری شد.
همه در شوک بودند.
یونا خود را در آغوش معشوقش یافت.
خنجر از دستانش افتاد و بال‌هایش ناپدید شدند.
دیگر اثری از چنگال‌های مشکی رنگش نبود؛ حال تنها ناخن‌های محافظش برای او باقی مانده است.
اورال در گوش یونا زمزمه کرد:
- باز هم ناخن‌هات منو به موقع رسوند، نه؟
جین و استیون به سمت آن‌ها دویدند.
پدر یونا از ترس دیدن یک آنتروس واقعی که به همراه دخترش است، پا به فرار گذاشت.
اورال بلند شده و دختر را زمین گذاشت.
جین فورا خواهرش را در آغوش کشید.
استیون از اورال تشکر کرد.
- ازت ممنونم! تو یونا رو نجات دادی.
- تشکر لازم نیست؛ اون معشوق منه.
- جین من بچه نیستم؛ درضمن هنوز زوده که بمیرم!
- یونا مگه قرار نبود به دیدن کریستین بری؟
- منو ببخش! ولی باید انتظار رو به پایان می‌رسوندم.
یونا دوباره به حالت اهریمنی‌اش درآمد.
- دنبالم نیا اورال.
او در یک ثانیه غیب شد.
تمام جنگل‌های اطراف عمارت را به دنبال پدرش دوید، با سرعتی که هیچ‌وقت نمی‌توانید تصورش را کنید، خودش را به او رساند و جلویش را گرفت.
چنگال‌هایش را آماده کرد.
- اوه خدای‌ من! تو دیگه چه موجودی هستی؟ مادرت یک فرشته بود.
- من؟ من حاصل توی عوضی هستم، یک شیطان مثل خودت!
خنده‌های شیطانی‌اش را به رخ کیم بزرگ کشید.
#آنتروس
#آینازاولادی
 

آینازاولادی

[گرافیست و کیدرامر+مدیرتالارمینیمال+کتابخوان]
Staff member
LV
1
 
Joined
Sep 24, 2024
Messages
195
Awards
1
سکه
1,086
پشت سر پدرش ظاهر شد و در گوشش آرام زمزمه کرد:
- می‌شنوی؟ آخرین ضربان‌های قلبت خیلی لذت بخشه، نه؟
خنجر ماه‌ را که از اتاق اورال بدون اجازه کش رفته است، دوباره از قلاف بیرون می‌کشد.
فریاد زد:
- وقت مردنت رسیده...
سریعا روبه‌رویش ظاهر شده و به سمت پدرش دویده تا خجنر ماه را درون قلبش فرو کند.
اورال دست جین و استیون را گرفت و با خودش به مکانی که یونا آن‌جاست برد.
آن دو برادر همچنان شگفت زده بودند.
اورال به سمت یونا دوید تا جلوی‌ او را بگیرد اما
دیگر دیر شده.
دختر خنجر را جلوی اورال و برادرانش درون قلب پدرش محکم و با تمام قدرتش فرو کرد.
خون بر سر و صورت یونا پاشید.
خندید، خندید، بلند بلند قهقه زد و به دستان خونی‌اش نگاه کرد.
خنجر را از درون قلبش بیرون کشید‌.
اورال شانه‌های یونا را گرفت.
- بسه یونا، آروم باش!
یونا دستان اورال را پس زد؛ خشم تمام وجودش را شعله‌ور کرده است.
- این کارو با من نکن دخترم...
یونا چنگال‌هایش را با چشمانی اشک آلود به یاد کشته شدن مادرش‌جلوی چشمانش، در قلب او فرو کرد.
خون از دهان پدرش بیرون می‌زد.
فریاد کشید:
- بخاطر مادرم، همین الان ازش عذرخواهی کن!
پدرش در حالت نیمه‌جان زمزمه کرد:
- متاسفم!
- دیگه دیره، کریستین بهم یاد داد که ببخشم اما هرگز فراموش نکنم!
یونا با تمام قدرتش قلب پدرش را از قفسه‌ی سینه‌اش بیرون کشیده و درون دستانش فشرده و لهش کرد.
پدرش درجا تمام کرد و جان بر کف نهاد‌.
جین جلو آمد.
- نمی‌دونستم کریستین انقدر حرفای خوبی می‌زنه.
یونا لاشه‌ی قلب پدرش را پرتاب کرد و دستانش را با پیراهن مشکی رنگش پاک کرد.
از جایش بلند شد و روبه‌روی جین، استیون و اورال ایستاد.
دختر جوان بالاخره دوباره به حالت عادی بازگشت.
- درسته، آدما توانایی این رو دارن که حرفای خوبی بزنن؛ اما به این معنی نیست که آدمای خوبی‌هم هستن! می تونن آدم خوبی نباشن.
هیچ‌کدام از آن سه‌ نفر نتوانستند رفتار آن روز و تناقض حرف‌های دخترجوان را درک کنند.
اورال یونا را به ماشینش رساند بعد از سوار شدن یونا و بستن درب ماشین به سمت جین و استیون رفت.
- قول می‌دم تا حالش خوب بشه نزارم بیرون بیاد.
- ازت ممنونیم اورال.
- حالا چطور می‌خوای از دست جنازه راحت بشی؟
جین آه عمیقی کشید و شانه‌هایش را بالا داد.
- نگران نباش، بسپرش به ما؛ خودمون درستش می‌کنیم.
اورال به نشانه‌ی تایید سرش را تکان داد.
قبل از رفتن، جین او را دوباره صدا زد.
- اورال!
پسرجوان به سمت او باز گشت.
- چیزی شده؟
- نه، فقط می‌خواستم بهت بگم که دلیلی وجود نداشت برای پنهان کردن صورتت. تو همه جوره بی‌نقص هستی!
اورال لبخندی زد و سرش را پایین انداخت، دستانش را در جیب‌های بارانی کرمی رنگش فرو کرد.
یادش رفته‌ بود که موهایش را دیگر بر روی صورتش نریخته و همه را بسته‌‌است.
نفسی در سینه‌اش رها کرد.
- نظرت برای من مهم نیست! اونی که نباید ازش می‌ترسید مهمه.
جین پوز خندی زد و درحالی که دستانش درون جیب‌های شلوارش فرو رفته‌اند، دیگری را بیرون آورده تا بینی‌اش را بخاراند.
اورال بدون این‌که به پشت سرش نگاه کند، سوار ماشینش شده و آن‌جا را با یونا ترک کرد.
جین سیگار برگش را روشن کرد.
- استیون! همین الان زنگ بزن به افرادمون بیان جمع کنن این مسئله رو.
- باشه چشم اما...
- سه میلیارد وون برای یکیشون چک بکش و بگو داوطلبانه خودشو مجرم و قاتل پدرمون جا بزنه و همه چیز رو گردن بگیره.
#آنتروس
#آینازاولادی
 

آینازاولادی

[گرافیست و کیدرامر+مدیرتالارمینیمال+کتابخوان]
Staff member
LV
1
 
Joined
Sep 24, 2024
Messages
195
Awards
1
سکه
1,086
- بعد از چندسال حبس با اون سرمایه می‌تونه زندگیشو بسازه.
آخرین پُک سیگارش را هم به آسمان سپرده و آن را بر زمین رها ساخت تا برود.
کرواتش را سفت کرد و سوار ماشین شد.
- اون تنها کسی هست که می‌تونه بدون شک از خواهر من محافظت کنه! حرکت کن.
راننده او را به مقصدش رساند؛ اورال و یونا هم به عمارت رسیدند.
- خب وقت پیاده شدنه یونا.
- من احساس خوبی دارم...
- چی؟
- احساس می‌کنم قدرتمند ترین زن تاریخ هستم!
- خب این احساس خوبیِ اما نباید تو رو به یک اهریمن تبدیل کنه.
- تو برای چی نمی‌خوای دیگه آنتروس بمونی؟
- من همچین چیزی بهت گفتم؟
- نه!‌ اما می‌تونم از توی چشمات بخونمش.
- از چشمای من؟
- چشمای تو می‌تونن خاطرات گذشته رو برام زنده کنن.
- پرت و پلا نگو یونا!
- اورال من‌نمی‌خوام این محبت رو از دست بدم.
- دیگه این حرفو نزن، تو همین الانم آلوده‌ی گناه بزرگ قتل شدی! دیگه نمی‌خوام چیزی راجب این موضوع بشنوم؛ بهتره بری داخل.
- من امروز همه چیز رو با کریستین تموم کردم.
- مگه چیزی‌هم بینتون بود؟
- نه، فقط اون خیال می‌کرد من واقعا عاشقشم.
- یونا تو کی انقدر بد شدی؟
- وقتی که منو توی تاریکی مدفون کردی!
- می‌دونم حالت بده، بهتره بری و استراحت کنی.
دختر از ماشین اورال پیاده شد و با او خداحافظی کرد؛ پسر آن‌جا را به قصد انجام کاری ترک کرد.
دختر آهی سرد در جنگل کشید.
اورال درست می‌گفت.
در لحظه‌ای که او شانه‌هایش را گرفته بود، همانند یک شیطان و اهریمن واقعی رفتار می‌کرد.
حتی ممکن بود او را هم از سر راهش بردارد‌.
چقدر ترسناک شده است.
برادرانش حتی نزدیک‌ا‌ش هم نشدند، او بسیار قدرتمند شده بود.
پا به فرار در جنگل گذاشت و خودش را آن‌جا گم کرد.
موهایش را چنگ می‌زد و گریه‌ می‌کرد.
جیغ می‌زد و فریاد می‌کشید.
می‌دوید و در تاریکی جنگل فرو می‌رفت.
در کنار رودخانه‌ای که پیدا کرد نشست و درون آب زلالش خودش را مشاهده کرد.
زیر چشمان گود رفته؛ موهایش پریشان و چنگال‌هایش سیاه و بلند.
چشمانش دیگر عادی نبودند، قرنیه‌ی آبی رنگ آن‌ها همچون شبتاب می درخشیدند.
دستی بر صورت خود کشید.
آیا او دارد نابود می‌شود؟
حال‌ توانایی آسیب زدن به همه از جمله اورال را دارد.
یاد زمانی افتاد که اورال هنگامی که برادرانش از ترس حتی به او نزدیک هم نشدند، دوید و بال‌هایش را چتری بر سر او قرار داد؛ او را در آغوشش جای داد و وزن سنگین لوستر را بخاطر آسیب ندیدن او تحمل کرد.
فقط بخاطر معشوقش؛ یونا باید با اورال ازدواج می‌کرد، چون تنها کسی است که می‌تواند او را تحمل و از او محافظت کند.
در همین حین فردی را بالاسر خود دید.
پسری با لباس‌های سفید و موهای طلایی... کریستین است.
- کریستین؟
- تو منو صدا زدی یونا؟
- نه، من چرا باید وقتی که همین چند ساعت پیش پست زده‌ام صدات کنم؟
پسر لبخندی زد و بر دوپایش نشست.
انگشت اشاره‌اش را زیر چا‌نه‌ی یونا گذاشت و بالایش داد.
- من تا ابد عاشقتم دختر خانم! تا ابد...
یونا محو چشمان آبی رنگ پسر شد.
- اما من بهت دروغ گفته بودم.
- اصلا مهم نیست! تو تموم اون چیزی هستی که قلب من بهش نیاز داره.
دختر دست پسر را پس زده و رو‌به‌رویش ایستاد.
- می‌شنوی؟‌ این‌همون صدای زمزمه‌های داستان غم‌انگیز منه‌! داستانی که هیچ‌وقت قرار نیست بِهِم برسی.
- بیا بدون اورال از این سرزمین منفور با من فرار کن.
- منو ببخش، نه قلبم می‌تونه و نه من ‌می‌خوام که آدم یا اهریمن دیگه‌ای رو مثل اون دوست داشته باشم!
پسر خندید و با سرازیر شدن اشک‌هایش سرش را پایین انداخت.
#آنتروس
#آینازاولادی
 

آینازاولادی

[گرافیست و کیدرامر+مدیرتالارمینیمال+کتابخوان]
Staff member
LV
1
 
Joined
Sep 24, 2024
Messages
195
Awards
1
سکه
1,086
- شب زیباست، مگه نه؟
- شب؟
- من تو رو وقتی دیدم که دنبال هیچ عشقی نبودم، و تو وقتی رفتی که بیشتر از هرچیزی دوستت داشتم! هیچ جایی برای من ساخته نشده بود؛ هرجا که پا گذاشتم یا زیادی بودم یا اضافی، دقیقا مثل قلب تو.
- بزار یک خواهش ازت بکنم کریستین، من رو بکش...
- چی؟
- من رو بکش و گرنه من تو رو یک روز به کام مرگ می‌کشونم! چون خیلی خطرناک شدم و هر لحظه ممکنه به یک نفر آسیب بزنم، توام زیادی دوروبر من هستی.
پسر اشک‌هایش را پاک کرد، به آسمان و سپس به یونا خیره گشت.
نزدیک‌اش شد و دست دختر را گرفت؛ به قفسه‌ی سینه‌اش چسبانده و آرام زمزمه کرد:
- اگر قرار باشه یک‌نفر به دست تو کشته بشه من می‌خوام اولین نفر باشم؛ بخند و از زندگیت لذت ببر، بهتره که من کشته بشم و برات بمیرم!
- چی داری برای خودت میگی؟
- زمین و زمان قشنگه، مگه نه یونا؟‌ گل‌ها چی؟‌ اوناهم زیادی قشنگن، مگه نه؟
- اینا چه سوالاتی هستن که توی این موقعیت داری می‌پرسی؟
- من تو رو آرزو کردم یونا و بالاخره‌هم فکر کردم به‌دستت آوردمت، اما نمی‌دونستم آرزو‌هاهم تاریخ انقضا دارن! قلب اون رو مثل مال من هیچ‌وقت خورد نکن، باشه؟
- چرا داری جوری حرف می‌زنی انگار واقعا می‌خوای بری بمیری؟
کریستین می‌گریست و بررصورت یونا دست‌می‌کشید.
- دیگه نگاهم نکن، باشه؟
کریستین یونا را بوسید و آرام آرام از او جدا شد.
- به من نگاه می‌کردی ولی داشتی توی وجود من دنبال اورال می‌گشتی، اگر تفاوت می‌دیدی ناراحت می‌شدی و اگر شباهتی پیدا می‌کردی خوشحال؛ تو هیچ‌وقت من واقعی رو ندیدی!
برگشت تا او را ترک کند.
یونا آستینش را کشید.
- چی‌ می‌خوای یونا؟
- چرا من؟
- می‌دونی... سخت ترین عشق اون عشقیه که بهت الهام شده هیچ‌وقت بهش نمی‌رسی اما بازهم نمی‌تونی از دوست داشتنش دست بکشی، من این‌طور گرفتار تو شدم. وقت خداحافظی شده ماه قشنگم، از این به بعد دیگه شبی وجود نداره که ماه من برای روشن کردنش بدرخشه. شاید توی زندگی‌های بعدیم حداقل متعلق به آسمون شب من باشی و برام زیباتر از همیشه بدرخشی ماه من!
دختر نتوانست جلوی اشک‌هایش را بگیرد؛ کریستین واقعا داشت او را برای همیشه ترک می‌کرد.
- اما اینو یادت نره یونا، من کسی رو از دست دادم که هیچ‌وقت منو دوست نداشت و تو کسی رو از دست دادی که همیشه عاشقت بود.
- لطفا نرو کریستین! تو خیلی جوونی که بخاطر یه دختری مثل من بمیری...
- فقط قول بده که فراموشم نمی‌کنی، حتی با این‌که از خاطراتت پاک میشم می‌خوام به یاد من باشی، اگه تو به یاد من باشی عین خیالمم نیست که همه فراموشم کنن!
کریستین درون دروازه‌‌ی تو‌خالی هاله‌‌ای ساخت، به آن نزدیک شد‌.
- من هرگز نمی‌میرم اما برای همیشه از زندگی و خاطرات تو میرم؛ برای همیشه!
کریستین درون هاله رفت و برای همیشه یونا را در آن‌جا تنها گذاشت‌.
یونا قبل از بسته شدن هاله دوید و سریعا فریاد زد:
- تو بهترین دوست من بودی کریستین؛ تو بهترین گرگینه‌‌ی دنیا هستی، من ابد تو رو به عنوان بهترین دوست و شریک روزهای سخت خودم می‌دونم.
کریستین تا برگشت پشت سرش را نگاه کند، درحالی که اشک‌هایش می‌ریختند دروازه نیز بسته گشت.
حال دختر ماند و دنیایی وحشتناک که تنها پناهش اورال است.
او دیگر کسی را نداشت که مزاحم خودش و تحدیدی برای معشوقش باشد.
کریستین دیگر یونا را ترک کرده و نیازی به او ندارد.
او را برای همیشه فراموشش خواهد کرد.
در دنیای ماورا، هنگامی اهریمنی که عاشق انسانی می‌شود، اگر رهایش کند و برای همیشه از رویا و خاطرات او محو شود با مردن و نابودی او یکسان است.
پس کریستین دیگر در دنیای محدود به قدرت ذهن و مادی او نابود شده و وجود ندارد.
یونا زمانی که توانست انتقام بگیرد و پدرش را با دستان خودش به قتل برساند، ثابت کرد که دیگر به کریستین و شخصیت او نیازی ندارد.
خودش او را در ذهنش نابود کرد و کریستین با متوجه شدن این موضوع برای همیشه او را ترک کرد.
او دیگر در دنیای یونا وجود خارجی نخواهد داشت؛ هرگز!
اما گرگینه‌جوان تا ابد منتظر باز گشت قلب یونا خواهد ماند.
( ادامه در پارت بعد)
#آنتروس
#آینازاولادی
 
Last edited:

آینازاولادی

[گرافیست و کیدرامر+مدیرتالارمینیمال+کتابخوان]
Staff member
LV
1
 
Joined
Sep 24, 2024
Messages
195
Awards
1
سکه
1,086
اورال به محضر زئوس احضار گشت؛ قرار است درمورد یونا با او بحث کند؟
ابرهای سفید، انوار خورشید در اطراف کاخ زئوس آن‌جا را نورانی و تاج و تخت چوبی‌اش را گرم کرده‌اند.
زئوس نشسته تا اورال از راه برسد.
پسرجوان وارد و ادای احترام کرد.
- قرار بود یونا رو با خنجری که بهت دادم بکشی، نه؟
اورال اخم‌هایش را درهم گره زد و لبانش را زیر زیرکی گزید.
- پس چرا هنوز زندست و داره به اهریمنی غیرقابل کنترل تبدیل میشه اورال؟ همین امروز پدرشو کشت، فردا تو رو می‌کشه و بعدش‌هم گزینه‌ی بعدیش مردم بی‌گناهه!
پسر ل*ب به سخن گشود.
- من براش راه حل پیدا کردم.
زئوس کمی جلو تر خم شد و ردای سفید رنگش را کنار زد؛ ریش‌های سفید و بلندش را دستی کشید.
- راه حل؟‌ یادت رفته که چرا این همه سال توی اون عمارت تاریک و سرد وسط دل دنیای آدما حبس و زندانی شدی؟ شایدم فراموشی گرفتی.
- نه یادم نرفته.
- پس چه مرگته؟ یونا رو بکش و دنیا رو نجات بده و به تخت جانشینی‌ات بشین! تختی که متعلق به توعه تا بتونی به قلمرو آنتروس‌ها و آنالیاها حکومت کنی. پسره‌ی احمق! اون‌جا کلی دختر زیبا وجود داره که از نژاد آنالیای کامل هستن، چرا دنبال یک آنالیای دو رگه هستی؟ اون و برادراش هیچ‌وقت نمی‌تونن به قلمرو الهه‌ها برگردن!
- مطمئن شدی که به دردت نمی‌خوره بعد رهاش کردی؟ اون خلقتی از طرف تو بوده.
- حالا طرد شده، یادت باشه که خداهم می‌تونه ساخته‌ دستش رو دور بندازه!
- اما تو که خدا نیستی!
زئوس با خشم ظرف انگورهای سرخ و سبز را رها ساخت و از جایش بلند شد؛ به سمت اورال از پله‌ها پایین آمد و رو‌به‌روی او ایستاد؛ با او چشم در چشم گشت.
- من خدا نیستم؟
اورال نزدیک تر شد و با اطمینان به او خیره گشت.
- یک عمر تمام الهه‌ها رو فریب دادی، فکر می‌کنی منم مثل اونا گاوم؟

زئوس حرفی برای گفتن نداشت، ترجیح داد هنگام ورود خدمت گذارش سکوت را پیشه کند.
دو قدم به عقب رفت؛ خدمت گذار به سمت ظرف میوه‌ی ریخته شده رفت و آن را با تمام دقت جمع کرد و سپس از آن‌ اتاق خارج شد.
- از مردن یونا چی بهت می‌رسه؟
- از زندگی عاشقانه با یونا به تو پی می‌رسه؟
- سوالم رو با سوال جواب نده! تو خودت هم یک مخلوق بی ارزش هستی، پس بهم دروغ و مزخرف نگو.
- خب حالا می‌خوای چی‌کار کنی؟
- هرکاری که از نظر خودم درسته!
با گفتن این جمله سالن بزرگ‌ را به قصد ترک طی می‌کرد.
- من این رو هزار بار بهت گفتم، اون‌ هیچ‌وقت سهم‌ تو نمیشه!
اورال با عصبانیت برگشته و به او نگاهش را دوخته است.
- حقیقت نباید باعث بشه ناامید بشی، مگه نه اورال؟
خندهایش رسما پسرجوان را به سخره گرفته‌اند.
اورال پشتش را کرد و از آن‌جا خارج شد.
در حین طی کردن مسیر با خود صحبت می‌کرد.
- من رو مسخره‌ی خودش می‌دونه؟ اون فکر کرده که خیلی زرنگه و با نشستن به جای خدا خودش رو رئیس همه‌چیز جا بزنه، کورخونده! من بلاخره خود خدا رو ملاقات می‌کنم.
یونا پرسون پرسون به سمت عمارت رفته و با چشمانی پف کرده زنگ درب عمارت را به صدا در آورد.
کاترین از این‌که برای اولین بار یک نفر دستش را بر روی زنگ عمارت چنان قرار داده که انگار قصد سوزاندن آن را دارد بسیار تعجب کرده و شال غلاب بافی شده‌ی سفیدش را بر روی شانه‌های ظریفش انداخته و پیش بند سفید رنگی که بر دامنش بسته بود را باز کرده و بر روی کابینت گذاشته و به سمت درب ورودی دوید.
درب را با استرس باز کرد.
- اوه خدای‌ من! دختر جون چرا این شکلی شدی؟
دخترک با موهای ژولیده‌ و ریمل‌های ریخته شده‌اش بغضش را ترکانده و اعتراف به ماجرا کرد.
- کاترین، همش تقصیر منه! من از کریستین استفاده کردم تا بتونم از اورال انتقام بگیرم اما نمی‌دونستم اونم واقعا عاشق منه! به جون خودم قسم می‌خورم. حالاهم جلوی چشم برادرام و اورال، پدرم رو کشتم و قلبش رو مچاله کردم؛ من یک قاتلم؟
کاترین یونا را روی کاناپه‌ی کنار شومینه نشاند و شالش را بر شانه‌های یونا انداخته، سپس به آشپزخانه رفته و یک فنجان دمنوش بابونه‌ی گرم برای یونا آماده و سرو کرد.
آن را روی میز جلوی یونا گذاشت.
با لبخندی مهربان گفت:
- بخور دخترخانم!
یونا لیوان را برداشته و درون آن صورت و ظاهر خودش را نگاه کرد.
- تو اصلا گناه‌کار نیستی، فقط تقدیر خواسته که انتقام خانواده و مادرتو پس بگیری! زمانی بخاطر دلخوریت از اورال با کریستین همدست شدی اما حالا که اون رفته احساس عذاب وجدان داری!
شاید در این مورد یکم، یک کوچولو مقصر هستی دخترخانم.
- آخيش گرم شدم، واقعا؟ حالا چطور باید جبرانش کنم؟

- فقط فراموشش کن! بزار با آرامش به زندگیش توی قبلیه‌ی خودش برسه، اون ناسلامتی قبلیه‌ی بزرگی داره.
- قبیله؟ یعنی گرگینه‌های بیشتری هم وجود دارن؟ اما فکر می‌کردم اونا یک نژاد روسیه‌ای هستن!
- درسته، اما محل زندگی تمام خدایان و الهه‌های آسمانی و زمینی آسیا و خاورمیانه یک‌جا هست.
- آها... از اون نظر.
#آنتروس
#آینازاولادی
 
Last edited:

Who has read this thread (Total: 13) View details

Top Bottom