• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار

کدوم اثر برات جذاب تر بود؟

  • قمر در ارض

  • ایلیون

  • آخرین زمزمه‌های اژدها


Results are only viewable after voting.

آینازاولادی

[گرافیست و کیدرامر+مدیرتالارمینیمال+کتابخوان]
Staff member
LV
1
 
Joined
Sep 24, 2024
Messages
195
Awards
1
سکه
1,086
مفتخر هستیم شما را به خواندن آثار زیبای مسابقه دعوت کنیم.
آثار زیر شرکت کننده در مسابقه بوده و پس از اعلام برنده هرکدام تایپک جدا دارا خواهند شد.
لطفا برای انتخاب اثر برتر در نظر سنجی بالای صفحه شرکت کنید.
 
امضا : آینازاولادی

آینازاولادی

[گرافیست و کیدرامر+مدیرتالارمینیمال+کتابخوان]
Staff member
LV
1
 
Joined
Sep 24, 2024
Messages
195
Awards
1
سکه
1,086
08670601-1BAD-4394-8733-E43141310693.png
نویسنده‌ی گرامی، از شما متشکریم که انجمن رمان نویسی بوکینو را جهت انتشار رمان خود انتخاب کرده‌اید!
از شما می‌خواهیم قبل از تایپ آثرتان، قوانین را مطالعه کنید:


برای آگاهی از قوانین تایپ داستانک به لینک زیر مراجعه کنید:




‌برای بی‌جواب نماندن سوالات و مشکلات‌ خود، به تایپک زیر مراجعه فرمایید:
‌‌




بعد از قرار دادن ۱۰ پست در این تایپک درخواست دهید:


برای بهتر شدن و بالا بردن کیفیت آثارتان و تگ‌دهی به آن، بعد از قرار دادن ۲۰ پست، به تالار نقد مراجعه کنید:


بعد از قرار دادن ۱۰ پست، برای کاور تبلیغاتی در تایپک زیر اقدام فرمایید:


برای درخواست تیزر، می‌توانید بعد از ۲۰ پست در تایپک زیر درخواست دهید:


پست‌های اثرتان به تعداد منصوب رسیده و پایان یافته؟!
پس در تایپک زیر اعلام کنید:


برای انتقال اثر خود به متروکه و یا بازگردانی آن، وارد تایپک زیر شوید:


‌و برای آموزش‌های بیشتر درباره‌ی نویسندگی به تالار آموزشگاه مراجعه نمایید.


با آرزوی موفقیت برای شما!

[کادر مدیریت تالار کتاب]
 

آینازاولادی

[گرافیست و کیدرامر+مدیرتالارمینیمال+کتابخوان]
Staff member
LV
1
 
Joined
Sep 24, 2024
Messages
195
Awards
1
سکه
1,086
شرکت کننده‌ی شماره ۱.
نام اثر: آخرین زمزمه‌های اژدها
نویسنده: یسنا نهتانی @YAS
ژانر: فانتزی، عاشقانه
خلاصه:
در سرزمینی که ابرها از جادو می‌بارند، آیرین، شکارچی قلب‌های گمشده، با یک انتخاب غیرممکن روبرو می‌شود: یا قلب خود را از سینه‌ی آخرین اژدهای انسان‌نما بیرون بکشد و او را بکشد، یا بگذارد نفرین عشق هر دوی آن‌ها را به هیولا تبدیل کند.

مقدمه:
استخوان‌های اژدهایان مرده زیر پای آیرین ترک خورد. بوی گندیده‌ی گل‌های جادویی که فقط در خاکستر عاشقان می‌رویند، در هوا پیچیده بود. تیغه‌اش را بالا گرفت، نه برای جنگ، بلکه برای شکافتن سینه‌ی کالیان. اما وقتی چشمان طلایی او را دید، دست‌هایش لرزید.
"چطور ممکن است قلب گمشده‌ی من، آخرین تپش‌های تو باشد؟"
پشت سرشان، آینه‌های شکسته یکی پس از دیگری می‌شکستند. چیزی در تاریکی می‌خندید.




"قسمت اول - شکارچی در سرزمین فراموشی"

آیرین با گام‌های سنگین از میان ویرانه‌های استخوانی گذشت.

مه غلیظی تمام گورستان اژدهایان را پوشانده بود، گویی خود زمین نمی‌خواست اسرارش فاش شود. پنجه‌هایش را محکم به قبضه خنجر استخوانی‌اش فشرد، همان سلاحی که از استخوان آخرین اژدهای کشته شده توسط پدرش ساخته شده بود.

بوی گندیده گل‌های سیاه جادویی که فقط در این خاکسترها رشد می‌کردند، بینی‌اش را می‌سوزاند.

ناگهان، صدای زنجیرهایی که به آرامی تکان می‌خوردند توجه‌اش را جلب کرد. از میان مه، سایه‌ای انسانی‌ اما نه کاملاً انسانی پدیدار شد. موجودی با موهای سفید یخی که تا کمرش می‌رسید، و پوستی رنگ‌پریده که زیر نور مه به رنگ آبی می‌زد.



"قسمت دوم - قلب دوپاره"

آیرین خنجر را روی گلوی موجود گذاشت.

- تو را می‌شناسم... صدایت را پنج سال است در خواب می‌شنوم.

چشمان طلایی موجود که مردمک‌هایی عمودی مانند گربه‌سانان داشتند، باز شدند.

- آیرین... بالاخره.

صدایش مانند صدای یخ‌های در حال ترک خوردن بود.

با حرکتی سریع، آیرین زره سینه او را کنار زد. زیر آن، چیزی غیرمنتظره دید!

قلبی طلایی‌رنگ که با ریتمی نامنظم می‌تپید. طرح آن دقیقاً مانند علامتی بود که از هجده سالگی روی سینه خودش ظاهر شده بود.

- این... مال منه.

دست‌هایش شروع به لرزش کرد.

کالیان با دردی آشکار گفت:

- اگر آن را برداری، هر دو خواهیم مرد. اگر نبری... نفرین سوم ما را به چیزی بدتر از مرگ تبدیل خواهد کرد.



"قسمت سوم - رقص سایه‌ها"

سایه‌ای از آینه‌های شکسته اطراف شروع به حرکت کرد. بازتاب‌ها تغییر شکل می‌دادند، گویی چیزی می‌خواست از دنیای دیگر وارد شود. موجودی با چهره‌ای دائماً در حال تغییر از آینه بیرون خزید.

- آه... چه صحنه دل‌انگیزی.

صدایش مانند صدای شکستن شیشه بود.

- شکارچی و قربانی، در یک حلقه بسته گرفتار شده‌اند.

آیرین خنجر را به سمتش پرتاب کرد، اما سلاح مستقیماً از بدن مهاجم گذشت.

- من سوم هستم... نگهبان عشق‌های نفرین شده. و شما دو عزیز، آخرین قطعه‌های پازل من هستید.



"قسمت چهارم - اتحاد تقدیرها"

کالیان ناگهان فریاد وحشتناکی سر داد. زنجیرهای یخی با صدایی مهیب شکستند. پوستش شروع به ترک خوردن کرد و از زیر آن پولک‌های درخشان نمایان شد. آیرین به عقب پرید، اما چیزی در چشمان نیمه‌اژدهایی او توجه‌اش را جلب کرد، دردی که بی‌نظیر بود.

ناگهان خاطراتی به ذهنش هجوم آورد:

کودکی در برف، دست‌های کوچکی که دور گردنش حلقه شده بود، و قولی که داده بود اما فراموش کرده بود.

- تو... تو آن بچه اژدهایی بودی! آن شب که... .

سایه خندید:

- آهان! حالا یادت آمد. چگونه یک شکارچی کوچک، با اژدهای یخ‌زده دوست شد... و چگونه پدرش این دوستی را به خون آلود.



"قسمت پنجم - زمزمه‌های جاودان"

کالیان-اژدها با حرکتی سریع به سمت سایه حمله کرد. آیرین خود را به آنها رساند و خنجر استخوانی را عمیق‌تر از همیشه در قلب سایه فرو برد. نور سفیدی همه جا را فرا گرفت.

وقتی نور محو شد، قلب طلایی در هوا شناور بود. سپس با ملایمت به دو نیم تقسیم شد. نیمه اول به سینه آیرین بازگشت و او برای اولین بار در زندگی‌اش احساس کامل بودن کرد. نیمه دوم به سینه کالیان بازگشت و پولک‌های اژدهایی‌اش یکی پس از دیگری محو شدند.

در سکوت گورستان، کالیان در شکل انسانی‌اش، مردی جوان با موهای سفید و چشمان طلایی، دست آیرین را گرفت.

پرسید:

- یادت می‌آید؟

پس از کمی مکث ادامه داد:

- قول داده بودیم اگر روزی جدا شدیم... .

آیرین تکمیل کرد:

- با آخرین زمزمه‌های اژدها همدیگر را پیدا خواهیم کرد.

در دوردست، روی خاکستری که قرن‌ها بی‌حاصل مانده بود، جوانه‌های سبز رنگی ظاهر شدند. و باد که این بار ملایم و گرم بود، آوازی قدیمی را با خود می‌آورد، آوازی که فقط آنها می‌توانستند بشنوند.
 
Last edited by a moderator:

آینازاولادی

[گرافیست و کیدرامر+مدیرتالارمینیمال+کتابخوان]
Staff member
LV
1
 
Joined
Sep 24, 2024
Messages
195
Awards
1
سکه
1,086
شرکت کننده شماره ۲.
نام اثر: قمر در ارض
نویسنده: @Dark dreamer
خلاصه
افسانه ها میگن خدا گنجینه‌ای داشت که در بهشت که حتی بزرگترین فرشته ها حق نگاه کردن به او رو نداشتن اسم اون گنجینه عشق بود انسان به واسطه اون عشق چنان به مقامی دست پیدا کرد که فرشتگان در برابر اون به سجده افتادند هیچ موجودی جز انسان از این نعمت برخوردار نبود تا اینکه ماه به خواسته رسول خدا ص خودش رو از وسط به دو نیم کرد و درد متلاشی شدن را به جان خرید برای همین خدا مقداری از این گنجینه رو درون ماه گذاشت تا اون هم این حس شیرین رو تجربه کنه .
مقدمه
هزار بار مرگ شیرین در زندان خواندم صد هزار بار آوارگی لیلی را خواندم
اما همان دم که تو را دیدم وارد عقل و قلبم شدی.
حتی می‌دانستم آخر جز چند خاطره خوش از تو برایم نمی‌ماند اما همین هم از جانب او برایم کافیست.




سیارات زیر ل*ب آواز می‌خوانند و دور خورشید می‌چرخیدند، زحل با کمربند زیبایش درحال فخر فروشی بود و قمر های دو قلوی مریخ درحال جر بحث بودند که کی بیشتر دو مریخ چرخیده است مشتری نفس زنان هیبت خودش را به سختی تکان می‌داد زهره و عطارد درحال لذت بردن از گرمایی جانب خورشید بودند.

خورشید نیز با تمام توان می‌سوخت و با دست و دلبازی نور و گرما به سیارات خود هدیه می‌کرد.

موکل بعداز یک درگیری با چند پاره سنگ سرگردان خسته و کوفته روی سطح قمرش دراز کشید چند تکه سنگ به بدنه قمرش برخورد کرده بود و چند حفره جدید میان باقی حفره ها بریدگی‌ها باز شده بود.

درحالی که از شدت خستگی به نفس نفس افتاده بود روی سطح ماه دراز کشید و مشغول تماشای آسمانش شد.

آسمانی زینت بخش آن سیاره زمین بود چنان خوش رنگ لعاب بود که صورت فلکی ها ستارگان حتی خورشید نیز در نظرش محو بودند و او فقط به زمین خیره مانده بود.

هنوز نفسش چاق نشده بود که ناگهان متوجه نزدیک شدن چند شهاب سنگ سرگردان به سمت سیاره‌اش شد.

جهید و با تله پورت جلوی آنان را سد و کرد و گفت:

- کجا کجا مگه نمی‌دونید فقط شهاب سنگ های کوچیک اجازه دارن رد بشن دور بزن از همون مداری که اومدی برگرد.

یک شهاب سنگ بزرگ به شکل هرم بود و از همه بزرگتر بود و پیشتاز باقی شهاب سنگ ها بود گفت:

- هی موکل قمری بکش کنار واگر نه بد می‌بینی.

او نیزه بهشتی‌اش را نمایان کرد و با نیشخندی که روی ل*ب زخمی‌اش بود گفت:

- اونی که بد می‌بینه تویی حالا برگرد به همون کهکشونی که ازش اومدی.

نیزه‌اش را محکم به دست گرفت یکی از شهاب سنگ ها به سمتش حمله ور شد او محکم به سرش زد و ان را به هزار تکه کرد و چرخشی زد ضربه به شهاب سنگی که در سمت چپش بود زد آن را دو نیم کرد و سپس با نوک نیزه‌اش ضربه‌ای به شهاب سنگی که بالای سرش بود زد و آن را به چند تکه کرد و سپس نوک نیزه سفید نورانی‌اش را داخل شهاب سنگ پیشتار فرو برد.

آن شهاب سنگ پیشتاز گفت:

- تمام قدرت همین بود؟ از قمری که شامل لطف الهی شده انتظار زیادی داشتم اما انگار همش پرت و پلا بود‌.

موکل ماه تلاش کرد کرد نیزه اش را بیرون بیاورد اما آن شهاب سنگ پیشتاز قهقه زنان به سمت عقب رفت و خواست حرکت کند یک تکه سنگ از سمت راست به سرش خورد از شدت درد یک ناله خفیفی کرد، سنگ ها با شکستن نابود نشده بودند فقط تعدادشان زیاد شده بود.

همه به سمت موکل قمری که سلاحش را از دست داده بود حمله ور شدن محکم خودشان را به او کوبیدند از شدت درد فریادی کشید‌.

سلاحش را از دست داده بود و نمی‌توانست بجنگد، جنگیدن به کنار حتی نمی‌توانست یک حرکت کوچک انجام بدهد بی وقفه آن سنگ ها خودشان را به تن زخمی او می‌کوبیدند.

به سختی خودش را به سمت کشید و همراه باقی سنگ ها خود را به جاذبه زمین سپرد و سنگ ها از شدت سرعت آتش گرفتند اما همچنان ول کن او نبودند محکم خودشان را به او می‌کوبیدند او درد را همراه سوزش حس می‌کرد.

طولی نکشید که آب او را در آغوش گرفت و شهاب سنگ های یاغی که او را زخمی کرده بودند کنترلشان را از دست دادند به اعماق تاریک آب کشیده شدند.

درحالی که جسم نیمه‌جانش روی آب شناور بود و از هوش رفته بود زخمی که روی صورتش بود از بالای پیشانی‌اش اغاز شده بود و چشم چپش را درگیر کرده بود و کمی پایین بینی اش را گرفته بود و لبش را پاره کرد بود و تا انتهای چانه‌اش حرکت کرده بود غرق نور شد. زخمی عمیقی که روی صورتش بود کل اقیانوس را غرق نور کرد.

در همین حین دختر جوانی که لبه صغره نشسته بود و پاهایش را آویزان کرده بود و درحال تماشای امواج خروشان خزر بود.

غرق و فکر و خیال بود پزشکان از درمانش قطع امید کرده بودند و چند هفته بیشتر وقت نداشت.

گمان نمی‌کرد با این آرزوهای بزرگی که در ذهن داشت اینگونه در خلوت و تنهایی بمیرد بدون آنکه چیزی از خودش جای بگذارد شاید بعداز مرگ همانند تمام نویسندگان دیگر کتاب‌هایش به فروش نجومی خواهد رسید شاید مرگ راه حلش بود در همین حین که او مشغول اندیشیدن بود با دیدن چیزی که از آسمان افتاد رشته افکارش پاره شد همزمان با سقوط آن شیئ آسمانی انفجار نور شدیدی رخ داد

با دیدن انفجار نور ساعدش را جلوی چشمانش گذاشت و بعداز آنکه شدت نور کم شد دستش را کمی پایین آورد نور از درون دریا بود. نور سفیدی از دریا بیرون می‌زد .

آرام آرام آن نور قطع شد و او چند لحظه ای به سمت ساحل سمت چپش خیره شد.

چندین سال بود که کنار دریا زندگی می‌کرد خوب با جریان آب آشنا بود اما به طرز عجیبی آب آرام و معمولی بود با آنکه چند لحظه پیش شاهد یک انفجار نور میان دریا بود اما عادی بودن جریان آب برایش خیلی عجیب بود‌.

از صغره ها پایین آمد با تمام سرعت خودش را به ساحل رساند دستش را داخل آب کرد دمای معتدل بود هیچ تغییر دمای خاصی نداشت‌.

به شدت کنجکاو بود چیزی که دیده بود چی بود اما آب هیچ نشانی به او نمی‌داد درحالی که غرق فکر کردن و مشغول امواج ریز و کوچک دریا بود با دیدن یک شیی تمام سفید عجیب نورانی که درحال نزدیک شدن به ساحل بود تعجب کرد.

وارد آب شد و کمی که چشمامش رو تیز کرد متوجه شد یک انسان نورانی داخل آب افتاده.

به قدم هاش سرعت بخشید و خودشو به اون آدم عجیب و نورانی رسود.

اون رو از آب بیرون کشید و روی شن های ساحل گذاشت و نگاهی به صورت زخمی‌اش انداخت هیچ خون یا علائمی از برش نبود انگار پوستش از هم جدا شده بود و صورتش را به دو نیم تقسیم کرده بود

موهای نقره‌ای رنگ زیبایی داشت و اجزای صورتش به قدری زیبا و هماهنگ بود که آن زخم بزرگ نیز حتی چیزی از زیبایی‌اش کم نکرده بود.

او را بلند کرد برخلاف چیزی که فکر می‌کرد این پسر عجیب و مرموز سبک بود او را سوار ماشینش کرد و به سمت ویلا حرکت کرد.

موکل قمری وقتی به هوش آمد خودش را تخت خوابی انسانی دید با تعجب به ملافه و پیراهن صورتی که به تن کرده بود خیره شد زخم هایش باند پیچی شده بود از همه عجیب تر صورتش دور زخمی که حین شق القمر به وجود آمده بود گزگز می‌کرد این زخم یک زخم عادی نبود زخمی بود که توسط نیروی الهی به وجود آمده بود و پر از انرژی مثبت بود و به او قدرت می‌داد و اکنون به اوج قدرت رسیده بود.

درحالی که بدنش درد میکرد و پر از زخم بود اما جای بریدگی روی صورتش قدرت گرفته بود.

در همین حین دخترک جوان در را باز کرد و به سمت تخت آمد و با ذوق زدگی گفت:

- تو بهوش اومدی؟

با دیدن چهره آن دختر هدیه الهی که درون قلبش بود دچار دگرگونی شد وقتی صورتش را می‌دید چیزی عجیب از آن عضله سرخ رنگ عجیب به بدن تزریق می‌شد.

موهبت شناسایی ویژه موکل ها را روشن کرد همان چیزی که به او کمک می‌کرد تا موکلین سیارات و قمر و ستاره ها را از هم تشخیص دهد اما به طرز عجیبی روی یک انسان کار کرد شاید به خاطر این بود این دختر یک مسافر فرا بعدی بود و تا هفته آینده روحش جسم خاکی را ترک می‌کرد و به بعد دیگری سفر می‌کرد.

با قدم های آهسته به سمت او آمد و درحالی که تلاش میکرد فاصله اش را با او حفظ کند

به موکل که خیره شده بود گفت:

- تو تو چی هستی؟

موکل ملافه را کنار زد و روی زمین ایستاد و گفت:

- من موکل قمری هستم انسان، ممنونم که من رو نجات دادی حالا اونی که پشتت قایم کردی رو بده.

ملاغه چوبی که اسلحه دخترک بود را گرفت و گاز زد و گفت:

- خوشمزه هست مزه چوب و کمی روغن مونده می‌ده ولی یکم سفته مرغ سوخاری که این همه تعریفش می‌کنند اینه؟

آن دختر درحالی که تلاش میکرد ترسش را کنترل کند گفت:

- نه

موکل قمری عاشق آن ملاغه چوبی شده بود گفت:

- ولی هرچی هست خیلی خوشمزه هست فک کنم مرغ بریانه.

در همین حین زلزله‌ای رخ داد دخترک از ترس جیغی کشید و تلاش کرد فرار کند اما موکل کلاه هودی او را گرفت و گفت:

- وایسا آیسان از چی می‌ترسی این خونه تا پنجاه سال دیگه تخریب نمیشه اونم آدما خراب می‌کنند یه چیز دیگه بسازن.

او وحشت زده رو به موکل قمری گفت:

- چی تو از کجا فهمیدی وایسا ببینم اسمم رو از کجا می‌دونی.

موکل قمری پاسخ داد:

- چشمای موکل می‌تونه همه چیز رو تجزیه تحلیل کنه.

با اندکی مکث گفت:

- ممنونم بابت کمک و غذا باید زودتر برگردم سر پستم.

سپس به سمت پنجره رفت و در آن را باز کرد و خواست بپرد آیسان لباس موکل را گرفت:

- وایسا وایسا داری چی کار می‌کنی

موکل رو به او کرد و گفت:

- شرمنده بیشتر از این نمی‌تونم پیشت بمونم امیدوارم در آینده جبران کنم.

آیسان جواب داد:

- منظورم جبران کردن...

سخنش نا تمام ماند چون موکل قمری خودش را پنجره پرت کرد و به جای آنکه اوج بگیرد سقوط کرد آیسان هینی کشید و از پله ها پایین آمد و به سمت موکل رفت و گفت:

- آقا حالتون خوبه؟ چیزیت که نشده.

موکل درحالی که از شدت درد سرش را می‌مالید با اندوه گفت:

- انگار نیروهام رو از دست دادم.

آیسان با خجالت گفت:

- اگه بخوای چند روزی می‌تونی اینجا بمونی و نیروهات رو به دست بیاری حقیقتش من خیلی تنهام.

- ممنون بابت پیشنهادت ولی من باید هرچه زودتر برگردم سر پستم فک نکنم شما آدما از لرزیدن صفحاتتون خوشتون بیاد.

با اتمام جمله‌اش دوباره زمین لرزه‌ای دیگر رخ داد و آیسان از شدت ترس خودش را در آغوش موکل قمری انداخت و گفت:

- چرا هی زلزله میاد.

موکل قمری توضیح داد:

- چون من سر پستم نیستم این سیاره مورد حمله شهاب سنگی قرار گرفته باید زودتر خودمو برسونم به جایگاهم تا تموم بشه می‌تونی کمکم کنی.

آیسان با تعجب گفت:

- چطوری؟

موکل قمری گفت:

- من موکل قمری ام به نیروم رو از ستاره خورشید میگیرم من رو ببر جایی که پر از اشعه ستاره‌ای باشه اینجا ابرها اجازه نمی‌دن.

آیسان از وضعیت ریه‌اش خبر داشت و می‌دانست که به زودی دیگر نفس کشیدن برایش غیرممکن بود، برای همین از خانه فرار کرده بود و به این ویلای جنگلی آمده بود اصلأ با خود گمان نمی‌کرد که در روزهای آخر عمرش بتواند با یک فضایی برخورد کند و به او کمک کند این همان چیزی که بود او می‌خواست ماجراجویی و عملیات نجات.

ل*ب هایش کش آمد و گفت:

- من میتونم تو رو ببرم جایی که پر نور باشه فقط نیم ساعت وقت لازم دارم تا آماده بشم.

موکل قمری گفت:

- باشه مشکلی نیست می‌تونم منتظر بمونم.

او لبخندی زد به سمت در ویلا حرکت کرد در همین حین موکل قمری چیز عجیبی درونش حس کرد بعداز شق القمر پروردگار به او هدیه ای داده بود که مختص انسان ها بود اما نمی‌دانست کاربردش چیست و درونش بلا استفاده مانده بود یک عضله عجیب سرخ رنگ بود که اکنون به لرزه در آمده بود.

به او گفته شده بود که اگر عشق را حس کند قلبش هشدار میدهد اما آیسان درحال رفتن به بعد دیگر بود و اکنون فقط قصد داشت کمک کند عشق این وسط چه می‌کرد.

بعداز نیم ساعت هر دو سوار بر ماشین سمند مشکی شدند و آیسان پا به پدال گذاشت و به سمت جنوب حرکت کرد.

بدش نمی‌آمد دم مرگ کمی ماجراجویی کند از شدت خوشحالی و هیجان اوضاع تنفسش بهبود پیدا کرده بود.

با آنکه در سقوط هر دو به جاده جنگلی خیره شده بودند درون قلب موکل غوغا بود آن عضله به حرکت افتاده بود این دختر مسافر همان چیزی که بود دنبالش بود فردی که از او حمایت کند و به او کمک کند نزدیک هزاران سال به تنهایی جنگیده بود و اکنون یک همراه نیاز داشت به خاطر قلب که عشق و محبت را حس می‌کرد نیاز داشت در این کهکشان بزرگ کسی باشد که کنارش باشد هنوز عقلش نمی‌توانست باور کند که نیمه گمشده‌اش را پیدا کرده بود اما قلبش به خوبی حس می‌کرد.

در همین حین که آنان مشغول رانندگی بودند آیسان با دیدن زنی که وسط جاده ایستاده است شوکه شد.

در همان لحظه که در موکل قمری باز شد و او بهت زده پایین آمد به سمت آن زن مرموز رفت و گفت:

- ارضی خودتی

آن زن نیز با بغض گفت:

- قمری خودتی چه بلایی سرت اومده.

آیسان که بهت زده به این دو خیره شده بود گفت:

- شما همدیگه رو میشناسید

آن زن مرموز که ردای تماما سبز با رگه های آبی داشت و رنگ چشمش لنگه به لنگه آبی و سبز بود.

نگاهی بهت زده به آیسان انداخت و گفت:

- تو من رو می‌بینی چشم سومت که باز نیست.

موکل قمری گفت:

- به خاطر چشم سوم نیست اون مسافر فرا بعدی هست.

آیسان بیشتر از قبل شوکه شد و گفت:

- میشه به زبون آدمیزاد بگی تو چطور همه چیز رو از من می‌دونی اصلا مسافر فرا بعدی یعنی چی؟

موکل ارض گفت:

- به زبان ساده تو قراره بمیری برای همین توان دیدن ما موکلین رو داری.

دستش را گرفت و گفت:

- تو با نجات موکل قمری که کارش محافظت از سیاره هست تونسته توشه خوبی برای خودت جمع کنی دیگه لازم نیست همراهمون بیای برگرد استراحت کن این سفر خیلی خطرناکه.

آیسان خواست چیزی بگوید که موکل قمری به سمت آن آیسان آمد و صحبتش را قطع کرد و گفت:

- متاسفم که نمی‌تونم توی بعد بعدی جبران کنم پس همین جا مجبورم ازت خداحافظی کنم.

محکم او را در آغوش گرفت و اختیارش را به آن عضله مرموز داد ل*ب‌هایش را روی پیشانی‌ سفید و رنگ پریده آیسان گذاشت و بوسه‌ای زد.

اشک شوق از چشمانش جاری شد دوباره مرگ برایش دردناک شد دوباره نعمت های فریبنده زندگی این دنیا خودشان را نشان دادن.

موکل قمری به او یادآوری کرد که او قرار است بدون اینکه عشقی را حس کند از دنیا برود.

از او جدا شد به سختی جلوی اشک هایش را گرفته بود موکلین هر دو دست یک‌دیگر را گرفتند و به گرم ترین نکته زمین تله پورت کردن.

با رفتن آن دو نفر او روی زمین افتاد نفسش بیرون نمی‌آمد و دیگر هیچ هوایی درون قفسه‌ سینه‌اش حس نمی‌کرد اسپری درون جیب هودی صورتی رنگش بود اما دستش نای حرکت کردن نداشت از شدت ناراحتی روی زمین افتاد با صدایی گرفته گفت:

- چرا مرگم باید اینقدر دردناک باشه.

سپس چشمانش سیاهی رفت و جسم نیمه جانش کنار جاده روی زمین افتاد.

مار سرخی روی کمرش نشست و به آرامی دم گوشش زمزمه کرد:

- نه عزیزم تو قرار نیست الان بمیری تو می‌تونی مفیدتر از این واقع باشی قند عسل.

سپس دور کمرش پیچید و تمام بدنش را در حصار خودش در آورد.

بیابانی سوزان و داغ که خورشید همیشه مزاحم این سرزمین بود اکنون مهمان دو موجود ماورایی بودند.

اشعه ستاره‌ای خورشید همه جا بود و خورشید همه جا را پر از انرژی خودش کرده بود

موکل قمری پولیور بافتنی صورتی رنگش را در آورد و نگاهی دوباره به آن انداخت این لباسی بود که انرژی آیسان درونش جریان داشت چون او با دستان خودش این را بافته بود، و وقتی آن را تن موکل قمری کرده بود انرژی عشق بیش از انرژی خورشیدی درون تار پودش بود با آنکه حجمش بسیار کم بود اما پر از انرژی بود ولی او نمی‌دانست چگونه از آن استفاده‌ کند برای همین آن را کنار بگذارد شکوه قدرت عشق را حس می‌کرد اما احساس ضعف و ناتوانی داشت نمی‌دانست کاربردش چیست آن را در آورد تن زخمی‌اش زیر نور آفتاب نمایان شد

زیر آفتاب نشست و شروع به جذب قدرت کرد.

قدرت خورشید چندبرابر قوی تر از ماه بود حتی انرژی خورشیدی درون ذره ذره شن های این کویر نیز انرژی بسیار زیادی داشتند.

بعداز چند دقیقه چشمانش را باز کرد و درحالی که زخم هایش درحال درخشش بود گفت:

- به اندازه کافی انرژی جمع کردم حالا بهم بگو می‌دونی اون سنگ آواره مثلثی کجا خورده؟

موکل ارض گفت:

- داخل جنگل های میانی که تراکم جمعیت کمه

سپس با نگرانی گفت:

- اما می‌تونی بدون نیزه‌ بجنگی؟

او نیش خندی زد درحالی که پولیورش را به تن می‌کرد پاسخ داد:

- ندارمش اما نمی‌تونم اجازه بدم همچین چیزی شیطانی توی زمین بمونه باید هر طور که شده شکستش بدم.

از روی زمین بلند شد و دست موکل ارض را گرفت و هر دو به جنگل های آمازون جلوی جنگ که داخل آبشار سقوط کرده بود رسیدند‌.

با دیدن جسم نیمه جان آیسان که کنار آبشار آویزان شده بود و مار دور پایش پیچیده بود.

چند سرفه عمیقی کرد زمزمه وارگفت:

- موکل تو اینجا چی کار می‌کنی ؟

در همین حین مار پایین تر آمد و دور گردنش پیچید و در حالی که آیسان را اذیت می‌کرد و گفت:

- به ببین کی این‌جاست عجب تیپ کیوتی حتی با این زخم هم چهره دوست داشتنی داری.

او به سمت مار رفت و با دستانی گره کرده گفت:

- تو دیگر چه جونوری هستی؟

مار جواب داد:

- همون اژدهایی که له خاطر چاپلوسیت جلوی خدا به این روز افتادم..‌

موکل قمری خواست چیزی بگوید اما موکل ارض دستش را گرفت و گفت:

- ولش کن اون مسافر فرا بعدی هست به زودی میمیره انرژیت رو الکی برای اون هدر نده به هرحال به زودی می‌میره. ما یه مشکل جدی تر داریم.

او نگاهی به آیسان انداخت اویزان شده بود در حصار آن مار سیاه شاخدار چند متری بود و به سختی نفس می‌کشید و درد و وحشت شدیدی را حس می‌کرد.

دستش را از درون دست موکل ارض بیرون کشید و گفت:

- درسته اما می‌تونه توی آرامش بمیره اون یه بار نجاتم داده اگه بزارم مرگش این طوری باشه انتقالش هم به مشکل بر می‌خوره.

سپس او را رها کرد با

با نیشخندی که بر ل*ب داشت به سمت آن درخت که کنار دریاچه‌ بود:

- آهان می‌خواستی سطح قمر رو قورت بدی اما لقمه گنده تر از دهنت بودم توی همون شرایط وقتی لای دندونت بودم زدم و چپ راستت کردم چرا فکر کردی دوباره با اینکه ضعیف شدی نمی‌تونم بزنمت لهت کنم. ولش کن بره

ماری که سابقا اژدها بود غرید:

- این بار همه چی فرق می‌کنه من اول کار این رو می‌سازم بعد تو رو تیکه تیکه می‌کنم ‌.

خواست صورت آیسان را نیش بزند که او سریعا تله پورت کرد و دستش را لای دهان مار گذاشت و نیش زهراگین مار درون دستش شد با آنکه درد شدیدی حس می‌کرد رگ های سفیدش به خاطر سم کاملا سیاه شدند اما او با تمام قدرت دهان آن مار را به سمت طرفین کشید و دهانش را کاملا پاره کرد و آن مار درجا جان داد.

جسم نیمه جان آیسان همراه مار روی زمین افتاد موکل قمری او را از میان مار بیرون کشید و آیسان وحشت زده خودش را درون آغوش موکل قمری انداخت و گفت:

- میترسم خیلی می‌ترسم.

او نیز با دستانش که پر از رگ های سیاه بود و درحال حرکت کردن بود او را در آغوش کشید و گفت:

- متاسفانم که تنهات گذاشتم لطفا نترس من تا آخرین لحظه پیشتم.

اما با پایان یافتن جمله‌اش سم وارد قلبش شد و درحالی که روی زمین افتاد.

موکل ارضی گفت:

- به فنا رفتیم رفت این عشق آخر و عاقبت نداشت.

اما زخم روی صورت موکل قمری دوباره غرق نور شد خدا دست رحمت بر این زخم کشیده بود و اکنون رحمت الهی با محبت انسانی تلفیق شده بود و به اوج قدرت رسیده بود ‌

نوری که از آن باریکه بیرون آمد برای لحظه‌ای قدرت نورش از خورشید جلو شد و از آن قوی تر شد‌‌.

آن سنگ جادویی و شیطانی که درون آب بود و مشغول پخش جادوی شیطانی بود کاملا زیر نور الهی موکل قمری پودر شد و در هوا پخش شد و از بین رفت

شفاعت الهی به تمام گلهای پژمرده اطراف جان بخشید و بوی عطر گل ها همه جا پر شد.

ریه درگیر سرطان آیسان چنان پاک شد که انگار یک نوجوان ورزشکار است نه یک دختر رو به موت چشمانش را باز کرد با دیدن صورت زخمی معشوقش رو به شد رگه های سیاه کاملا محو شد و او نیز چشمان آبی روشنش مهتابی‌اش را گشود‌.

دیگر سایه مرگ در اطراف آیسان نبود با خوشحالی او را در آغوش گرفت و گفت:

- دیگه تنهات نمیزارم عروس ماه
 
Last edited by a moderator:

آینازاولادی

[گرافیست و کیدرامر+مدیرتالارمینیمال+کتابخوان]
Staff member
LV
1
 
Joined
Sep 24, 2024
Messages
195
Awards
1
سکه
1,086
شرکت کننده شماره ۳.
عنوان اثر: ایلیون
نویسنده: ملینا نامور @Melina.N
ژانر: فانتزی_عاشقانه
خلاصه: در شانزدهمین سالگرد تولد یک ملکه، اتفاقی عجیب رخ می‌دهد. ملکه کوچک سرزمین ماهون به اشتباه در سوگندش به جای نور به تاریکی قسم می‌خورد و حالا نفرینی تا ابد بر روی او می‌ماند. نفرینی که قصد دارد هرگاه دخترک کوچک عاشق شد از قلب او به بیرون ریشه بزند و زخمی عمیق بر دلش بگذارد؛ اما ریشه گل خونین وقتی متوجه عشق ملکه به هیروان، محافظ قصر می‌شود چه انتقامی را شایسته می‌داند؟



تاریکی هم می‌تواند عاشق بشود!
آخرین جمله‌ای بود که شایلی در گوش هیروان زمزمه کرد.
صباحی نگذشته که ریشه‌ای تیره رنگ و با خار‌های تیز و برنده وجود دخترک را می‌شکافد به بیرون می‌جهد و تکه‌ای از قلبش را نابود می‌کند!
موهای پیچ‌دار و قهوه‌ای‌اش از خون جهیده قلبش به سرخی درآمده؛ اما هیروان دلش نمی‌آید دیگر ملکه‌اش را این‌گونه ببیند. آن‌چنان عاشق پیشه او! می‌دانست تا وقتی شایلی به عاشقی با او ادامه بدهد آن‌گاه که نفرین تا آخرین تکه قلبش را نابود کند دست بردار نیست! این را نمی‌خواست نه تا وقتی که دلش با ملکه چشم بنفشش که هم‌چون پرتالی از نور را درون خودش داشت نبود!
او ملکه‌اش را مانند یک رهبر برای ادامه دوست داشت نه معشوقی برای عاشقی!
دخترک چشم بنفش هم‌زمان که دستان باریک و سفیدش را روی قلبش فشار می‌دهد ل*ب می‌زند:
- من...ان‌قدر... تو... رو... دو...ست دارم که... .
ل*ب‌هایش را بهم فشار می‌دهد، شاید اگر در شانزدهمین سالگرد تولدش به جای نور به تاریکی قسمی اشتباه نمی‌خواند حالا این‌گونه در تب و تاب عشق نمی‌سوخت. بغض درون چشم‌هایش مانند دریایی می‌شود که ماهی بنفش، در آسمانش نور می‌دهد! برخلاف آن تیله‌ها، او هیچ نوری نداشت همه چیزش با آن قسم تاریک نابود گشته بود.
- هیچ‌وقت من و تنها نذار، قول بده! حتی اگه از عشقت نزار و رنجور شدم.
هیروان تنها یک نگهبان بود، یک حافظ قصر که تاکنون هزاران گرخا و خون‌آشام را کشته است! تا تمام جانش همیشه برای محافظت از قصر و سرزمینش تلاش کرده؛ اما حالا حس می‌کرد در مراقبت از شایلی ناتوان است. ملکه زیبایش به اویی دل داده بود که هرکار هم می‌کرد به جز حس محافظت به او حس دیگری نمی‌توانست داشته باشد! هیروان از زمان شروع نفرین به او چندین بار عدم علاقه‌اش را گفته بود و حالا ملکه جلوی چشمان خودش در حال دست و پنجه با مرگ بود.
- اون‌... جوری نگاهم نکن! من... از علاقه‌ام... دست نمی‌کشم‌؛ تو مثل یه جوونه توی دلم ریشه کردی.
لباس خوابی سفید تن ملکه‌اش است، لباس خوابی که روی تورهای بالاتنه آن گل‌های خونی روی سینه‌اش به بیرون راه پیدا کرده‌اند. گل‌هایی که از خون قلبش آغشته بودند و از دور او را ملکه‌ای با شکوه و زیبا با گل‌های سرخ روی سینه‌اش نشان می‌دادند! گل‌ها آنقدر رشد کرده‌اند که تمام بالاتنه دخترک را می‌پوشانند و هیچ‌گاه تا زمانی که خود شایلی از عشقش پشیمان نشود از ریشه زدن و رشد کردن دست نمی‌کشند.
- ملکه می‌دونید که من علاقه به دختری دیگه دارم.
قلبش تیر می‌کشد! جمله‌اش خبری بود. او به دختر دیگری علاقه داشت؟
- تو... تو... .
جمله‌اش را ادامه نمی‌دهد؛ چون می‌داند مرد روبه‌رویش چه او را بخواهد و چه نخواهد همیشه عاشقش خواهد ماند. با شیفتگی به صورت کشیده و استخوانی هیروان نگاه می‌کند. ل*ب‌هایش زیادی سرخ است؟ نمی‌داند! چشم‌هایش هم انگاری زیادی جذاب است. موهای کوتاه و مشکی‌اش هم زیادی نرم؟ نمی‌داند؛ اما تمام وجودش می‌سوزد.
آتش می‌گیرد که هیروان تنها چند قدم با او فاصله دارد و نمی‌تواند در آغوش بگیرتش! نمی‌تواند ل*ب‌های بی‌تابش را بر روی سطح صاف صورت و ل*ب‌هایش بگذارد، نمی‌تواند ببوسد!
- تو یه مجسمه‌ی جذابی! یه چیزی که تا آخر عمرم می‌تونم ببینمش و از هر ثانیه دیدنش لذت ببرم‌.
مرد کلافه از دخترک ایستاده در آن اتاق مجلل و تخت سفیدش چشم می‌گیرد! کاش تمامش کند، کاش بفهمد او فقط یک محافظ است؛ اما دخترک ادامه می‌دهد:
- من تا آخرین لحظه مرگم دوستت دارم! تا وقتی این نفرین لعنتی تموم کنه، تا وقتی با عشقت بمیرم!
نمی‌داند یک شاخه پر خار از کجا این همه شتابان است؛ اما انگار آخرین تکه قلب دخترک هم با ریشه خار نابود می‌شود و خون به هر طرف می‌جهد! دخترک با خودش چه کرده بود؟ او با عشق به یک محافظ خودش را نابود کرد؟
 
Last edited by a moderator:

آینازاولادی

[گرافیست و کیدرامر+مدیرتالارمینیمال+کتابخوان]
Staff member
LV
1
 
Joined
Sep 24, 2024
Messages
195
Awards
1
سکه
1,086
ممنون میشم اثر محبوبتون رو لایک و حمایت کنید تا بتونید من و داوران رو در تصمیم گیری صحیح تر یاری فرمایید.
با تشکر مدیریت تالار مینیمال.
 

آینازاولادی

[گرافیست و کیدرامر+مدیرتالارمینیمال+کتابخوان]
Staff member
LV
1
 
Joined
Sep 24, 2024
Messages
195
Awards
1
سکه
1,086

آینازاولادی

[گرافیست و کیدرامر+مدیرتالارمینیمال+کتابخوان]
Staff member
LV
1
 
Joined
Sep 24, 2024
Messages
195
Awards
1
سکه
1,086
Top Bottom