جدیدترین‌ها

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | انجمن رمان نویسی بوکینو

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

Blueberry

[مدیریت ارشد صوتینو - مدیر تالار نظارت]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-04
نوشته‌ها
596
پسندها
2,706
زمان آنلاین بودن
15d 4h 42m
امتیازها
183
محل سکونت
بیرجند
سکه
4,039
  • #11
•9•
ساعتی بود که روی تخته‌سنگی در درون غار نشسته بودم و بی‌اختیار به آن دخترک خیره شده بودم. چشم‌هایش مانند دو ستاره‌ی درخشان در تاریکی غار می‌درخشیدند، چشمانی که گویی رازهای بی‌پایانی در خود پنهان کرده بودند. ناگهان صدای قاروقور شکمش، سکوت سنگین فضا را شکست و مرا از ژرفای افکارم به واقعیت بازگرداند. به چشمانش خیره شدم؛ چشمانی که حالا از خجالت برق می‌زدند. خنده‌ای آرام سر دادم و بی‌اختیار از جا برخاستم. دخترک با صدایی لرزان پرسید:
- کجا؟
با نرمی پاسخ دادم:
- الان میام.
***
با ولع عجیبی شروع به خوردن گوشت تازه پخته شده کرد، گویی روزها بود که چیزی نخورده بود. سعی کردم نگاهم را از او بدزدم تا آزرده‌اش نکنم؛ اما چه سخت بود مقاومت در برابر آن جاذبه‌ی اسرارآمیز. هر بار که چشم‌هایم به او می‌افتاد، گویی دنیا برای لحظه‌ای متوقف می‌شد.
خورشید‌ها همچون نگهبانان صبور، از افق سر برآورده بودند و نور طلایی‌شان به آرامی بر دیواره‌های غار می‌رقصید. دخترک، از فرط خستگی مفرط همچون پرنده‌ای شکسته‌بال در گوشه‌ی غار خود را جمع کرده بود گویی جنینی که در آغوش تاریکی آرام گرفته است. موهای ژولیده‌اش همچون پرده‌ای سیاه صورت زیبا اما زخمی‌اش را پوشانده بودند. آرام از جایم برخاستم، انگار زمین مرا به سوی او می‌کشید. دستم را به نرمی جلو بردم تا موهایش را کنار بزنم، اما ناگهان دخترک همچون گوزنی وحشت‌زده از جا پرید و به عقب خزید. چشمانش، پر از اشک و بغض، به من خیره شدند، آرام، با صدایی که بیشتر به نجوا شبیه بود، گفتم:
- آروم باش، کاریت نداشتم.
دست‌های زخمی‌اش را به زمین تکیه داده بود و زبانش از ترس بند آمده بود. گویی کلمات در گلویش یخ زده بودند.
با دیدن دست‌هایش دوباره به او نزدیک شدم، این بار با احتیاط بیشتر تا زخم‌هایش را وارسی کنم. اما صدایی از بیرون همانند زنگ خطر مرا از این کار بازداشت. با سرعت به سمت بیرون دویدم؛ اما هیچ‌چیز جز سکوت سنگین طبیعت به چشم نمی‌خورد. ناگهان، صدایی در ذهنم طنین انداخت گویی فریادی از اعماق وجودم:
- به قصر بیا، خدایان جمع شدند.
الهه بود. باید بی‌درنگ می‌رفتم!
خود را با تمام توان به قصر رساندم. الهه، با دیدنم، چشمانش از وحشت گشاد شد و فریاد زد:
- این چه وضعیه؟!
به سر تا پایم اشاره کرد. با تعجب به شلوارم نگاه کردم؛ گِل و کثیفی، همچون ردپای جنگلی وحشی، از پایین تا بالا آن را پوشانده بود. چکمه‌هایم به قدری در گل فرو رفته بودند که کف این قصر مقدس به لجن‌زاری بدل شده بود!
الهه با خشم چشمانش را به من دوخت، گویی می‌خواست با نگاهش مرا ذوب کند. رز با چالاکی همیشگی‌اش، سریع گفت:
- سرورم، من تمیز می‌کنم. شما برید لباس‌هاتون رو عوض کنید.
لبخندی از سر تشکر بر چهره‌ی بامزه‌ی رز زدم و وقتی از کنار الهه رد شدم، سرم را به نشانه‌ی احترام، کمی پایین آوردم.
 
آخرین ویرایش:

Blueberry

[مدیریت ارشد صوتینو - مدیر تالار نظارت]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-04
نوشته‌ها
596
پسندها
2,706
زمان آنلاین بودن
15d 4h 42m
امتیازها
183
محل سکونت
بیرجند
سکه
4,039
  • #12
•10•
جلسه خدایان، مثل همیشه، به مسائلی می‌گذشت که به من مربوط نبود. مانند تندیسی بیجان بر جایگاهم نشسته بودم، صدایشان را می‌شنیدم بیآنکه بشنوم. تنها تصویر آن دختر با موهای ابریشمی و پوستی سپیدتر از برفهای المپوس در ذهنم میچرخید، زیبایی که آفرودیته را به چالش میکشید.
ناگهان صدای زئوس مثل رعدی در سکوت سالن طنین انداخت:
- وضعیت آرس چرا اینطوریه؟ شبحوار این طرف و اون طرف می‌گرده، انگار اصلاً در این قصر زندگی نمی‌کنه!
با تعجب به پدری که هر سه سال یکبار به ما لطف می‌کرد و به دیدن ما می‌آمد خیره شدم. در تمام این سالها، مجموع حضور او به زحمت به چند ماه می‌رسید. این نگرانی ناگهانی‌اش مسخره بود!
به پشتی صندلی تکیه دادم و هر دو شکلات روی میز را یکجا در دهان انداختم. زئوس با آن نگاه معروفش به من خیره شد و با لبخندی مصنوعی به سمتم آمد تا مرا در آغوش بگیرد. پوزخندم عمیق‌تر شد، واقعاً انتظار داشت با آغوش باز استقبالش کنم؟
مثل مردی که دارد وظیفهای ناخوشایند را انجام می‌دهد، از جا برخاستم و او را ب*غل کردو.
- چطوری پسرم؟
- می‌گذره سرورم.
با تکان سری از سالن خارج شد. هرا با اخم همیشگی‌اش غر زد:
- اخلاقت رو اصلاح کن! اون پدرته.
پوزخندم تبدیل به خندهای تلخ شد:
- پس باید برای افتخار "تنها فرزند مشروع" زئوس بزرگ سجده شکر بجا بیارم؟
بی‌آنکه منتظر پاسخ بمانم، از سالن خارج شدم و به سوی تنهایی اتاقم گریختم.
 
آخرین ویرایش:

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 12) مشاهده جزئیات

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
بالا پایین