What's new
انجمن رمان نویسی بوکینو
مهمانِ گرامی! برای استفاده از امکانات انجمن روی دکمه‌ی ثبت نام کلیک کنید و کاربر بوکینو شوید. در صورتِ داشتنِ کاربری در انجمن؛ گزینه ورود را انتخاب و واردِ اکانت خود شوید.
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار

داستان کوتاه آونگ‌های تب‌دار| پرتوِماه کاربر انجمن بوکینو

Status
Not open for further replies.

پرتوِماه

بنفشک*-*
LV
0
 
سکه
730
  • #21
پلک‌های بهم چسبیده‌ات را به سختی باز می‌کنی. با وجود این‌که دراز کشیده‌ای باز هم سرگیجه داری. خیره‌ی لوله‌ی سرم متصل به دستت می‌مانی. بوی بیمارستان زیر بینی‌ات پیچیده. هنوز کسی نفهمیده که به هوش آمده‌ای. پدرجان و دکتر زارع آن طرف تخت ایستاده‌اند. شاهد هم کنارشان است. دکتر توضیح می‌دهد:
- تقریباً حدود یک سال و نیم پیش این خانوم به این‌جا مراجعه کردن. سردردهای مداومی داشتن و گاهی جلو چشمشون سیاه می‌شد. بعد آزمایش مشخص شد که یه نوع تومور توی مغزشون وجود داره.
پدرجان جا می‌خورد و شاهد سر تکان می‌دهد. دکتر ادامه می‌دهد:
- نوبت عمل داشتن اما رفتن و برنگشتن! متاسفانه الآن اگه عمل بشه هم امید زیادی نیست.
نفس عمیقی می‌کشی و به قیافه‌ی دکتر زل می‌زنی که می‌گوید:
- شما پدرش هستید یا همسرش؟
پوزخند تلخی از بغض‌های مداومت می‌روید و روی لبت می‌نشیند. او خوب می‌داند که تو کیستی و چه بر سر شهیاد آمده. برای بار هزارم از مردم متنفر می‌شوی. دکتر تقلا می‌کند میان صحبت‌هایش هیچ آشنایی قبلی‌ای با قاتلی اعدام شده و خانواده‌اش وجود نداشته باشد. آخ شهیادت کجاست که ببیند همکارهایش او را حتی از میان خاطرات‌شان پس می‌زنند. می‌خواهی بگویی تو که خودت خبر داری؛ اما چه سود؟
بالأخره متوجه به هوش آمدنت می‌شوند. دکتر از اتاق و نگاه به تو می‌گریزد. پدرجان غمگین نگاهت می‌کند. زمزمه می‌کند:
- پس دلیل درخواست طلاقت این بود.
و تویی که چشم می‌بندی و قطره اشکی فرو می‌ریزد.
با رضایت خودت مرخص می‌شوی. تحمل فضای بیمارستان را نداری. با تعلل سوار ماشین شاهد می‌شوی. نگاه‌هایش تا انتهای جانت را می‌سوزاند. سر باند پیچی شده‌ات را به شیشه ماشین تکیه می‌دهی. بالاخره به خانه می‌رسید. می‌خواهی در ماشین را باز کنی که متوجه می‌شوی صاحب خانه وسایلتان را میان کوچه ریخته‌ است. از مردمی که ندانسته قضاوت می‌کنند متنفر می‌شوی. انگار که قوه‌ی درک‌ها میان گور دسته جمعی خفته باشند. یعنی زخم‌ها را نمی‌بینند که باز زخم می‌زنند؟ بی‌پناهی‌ات عذاب وجدان به جانشان نمی‌اندازد؟ دنیا بی‌رحم است و انسان‌ها با بی‌رحمی‌شان به دنیا پوزخند می‌زنند! شاهد متاسف سری تکان می‌دهد و رو به پدرجان می‌گوید:
- بهتر نیست بیاید خونه‌ی من بابا؟
اخم درهم می‌کشی. همین مانده که میان این خانواده جولان بدهی. در ماشین را چنگ می‌زنی و پیاده می‌شوی. اندکی سرگیجه داری. رو به پدرجان می‌گویی:
- می‌خوام یکم تنها باشم!
در را می‌بندی و آرام‌آرام از کوچه خارج می‌شوی. قدم‌های کوتاه و دردناکت تو را به کارگاه چوب بری‌ات می‌کشانند. در را باز می‌کنی و داخل می‌روی. این‌جا هم به ماتم‌کده می‌ماند. درخت خشک‌شده‌ی گوشه حیاط برایت مرثیه می‌خواند. در ساختمان را باز می‌کنی. بوی چوب توی بینی‌ات می‌پیچد. شهیاد میان نگاهت جان می‌گیرد.
در را با لبخند برایت گشود و با همان نگاه زیبایش گفت:
- خب چه‌طور شده؟
داخل خزیدی و با شادی دور خودت چرخ ‌خوردی. نگاهت را دور تا دور چرخاندی. انگشتانت روی چوب‌ها نوازش‌وار لغزیدند و برای ابزار برش لبخند زدی. نگاهت به ریسه‌های آویزان سقف قفل شد. بوسی توی هوا برایش فرستادی و گفتی:
- فوق‌العاده‌ست. انگار میون یه رویا گیر افتادم!
شهیاد در حالی که نزدیکت می‌شد در گوشت زمزمه کرد:
- با وجود داشتن من می‌تونه خیالت راحت باشه که تو یه رویای دائمی گیر کردی!
خاطره میان نگاهت می‌پوسد. رویای دائمی؟ برای شهیادی که نیست زمزمه می‌کنی:
- خیلی بدقولی شهیاد! پس چرا من تو یه کابوس دائمی گیر کردم؟ چرا کنارم نیستی؟
پایت را روی خرده چوب‌ها می‌گذاری و داخل می‌شوی. صورت خیست را پاک می‌کنی. انگار چوب‌ها چشمک می‌زنند. به چشمک‌شان پاسخ می‌دهی. چوب کلفت رنگ روشنی را برمی‌داری. پشت میز بُرش می‌نشینی و شروع به تراشش می‌کنی. شاید این فراموشی لحظه‌ای به اشک‌هایت خاتمه دهد. چوب میان دستت تراش می‌خورد. کوچک می‌شود. دور خود می‌پیچد. به خود که می‌آیی شکوفه‌ی زردآلویی میان طناب کلفت چوبی به دار آویخته شده و دستت را خراش داده‌ای. قطره‌های خون روی طناب پیچیده به گلوی شکوفه چکه می‌کند. به دستت نگاه می‌کنی. خراش نیست، بریدگی عمیقی‌ست که خونش بند نمی‌آید. خیره‌ی قطرات خون و شکوفه‌ی مرده‌ای که میان خون غرق می‌شود می‌مانی. باز سرت گیج می‌رود. بار چندم است؟ کاش بار آخر باشد!
دستت را به سر می‌گیری که خون روی صورتت می‌ریزد. انگار که دنیا گیج می‌رود. اتاق خاموش شده یا چشمان تو بسته می‌شود؟ اصلاً چند ساعت گذشته؟ میان درد و سیاهی صدای در را می‌شنوی. انگار کسی داخل می‌شود؛ اما تو دیگر توانی نداری. کنار شکوفه‌ی پژمرده میان خرده چوب‌ها روی زمین می‌افتی و از هوش می‌روی.

پلکت را که بگشایی
در ناگهانی یک لحظه بی‌قرار
مرگ را می‌بینی که در زیر پوست انگشتت تخم گذاشته
و تمام مردمکت را مخدوش کرده است
 
Last edited by a moderator:

پرتوِماه

بنفشک*-*
LV
0
 
سکه
730
  • #22
صداها را می‌شنوی، تصاویر را می‌بینی؛ اما از بدنت جدایی‌. نمی‌فهمی چه اتفاقی افتاده. آخرین تصویر معلق میان ذهنت کارگاه چوب بری‌ست.
صدای گریه‌ی پدرجان را می‌شنوی. صدای دکتر که می‌گوید:
- متاسفانه وقتی افتاده سرش به چیزی برخورد کرده و ضربه مغزی شده. الآن حتی عمل هم کمکی نمی‌کنه. متأسفم!
در گوشت اکو می‌شود. لبخند می‌زنی. پس بالأخره همه‌چیز تمام شد. صدای دکتر می‌پیچد که می‌گوید:
- قیم قانونی‌ای نداره، خودش هم فرم اهدای عضو رو امضا کرده بوده قبلاً. کاری از شما برنمیاد.
جسمت روی تخت آرام خوابیده. به صورت پف کرده‌اش لبخند می‌زنی و زمزمه می‌کنی:
- همه‌چیز تموم میشه، می‌تونی آروم بخوابی من!
معلقی و زمان را حس نمی‌کنی. انگار که یک روز گذشته باشد. غم‌ها کنار رفته. عطای دنیا را به لقایش بخشیده‌ای. دنیایی که مردمش زخم می‌زنند و زخم می‌خورند و هر بار بیش از پیش میان منجلاب زندگی فرو می‌روند به چه کارت می‌آید؟! پدرجان برای خداحافظی آمده. شاهد کنارش است. چه خوب که تنها نمی‌ماند.
پرستار جسمت را درون راهرو به جلو می‌برد. از درهای شیشه‌ای عبور می‌کنی. درون اتاق عمل می‌ایستی. همه‌چیز سریع اتفاق می‌افتد. مرگ از مُرده زندگی کردن راحت‌تر است. قلبت به زندگی دخترکی گره می‌خورد. نامش را میان گوشت صدایی زمزمه می‌کند. پانیا! همان دختر کوچک؟ دخترک شاهد. آ‌ن‌قدر میان ناامیدی رهایت کرده‌اند که دیگر امید را باور نداری. نمی‌دانی امضای فرم اهدای عضو درست بود یا نه؟ نمی‌دانی کسی که از زندگی می‌رهانی تو را خواهد بخشید؟ اما دوست داری بار دیگر میان تمام سیاهی‌ها به خوش باوری‌ات ایمان بیاوری و آرزو کنی زندگی دخترک چون تو قلبت را سرشار از غم نسازد. کنار تختش می‌روی و آرام زمزمه می‌کنی:
- مثل معنای اسمت نگهدارنده‌ی خاطرات‌مون باش پانیا! آخرین آرزوی من میون این دنیای لجن اینه که پشیمون نشی از این‌که قلبم قراره تو وجودت بتپه!
قلبت را از سینه بیرون می‌کشند. آخرین تپش‌هایش را نظاره گری. آخرین قطره خونی که می‌چکد. آخرین نفس و آخرین درد. همه‌چیز تمام می‌شود و تو محو می‌شوی.

پایان
پشت در
به انتظار تابوت
پشت خم کرده است
دو جنازه از شکاف دلهره به سمت دیروز می‌رفتند.
 
Last edited by a moderator:

پرتوِماه

بنفشک*-*
LV
0
 
سکه
730
  • #23
•فصل آخر، دو بعد زمان در یک قلب•


[آرزو می‌کردی کاش زمان به عقب بازگردد. زمانِ تو به عقب بازنگشت؛ اما تو به عقب بازگشتی. حال دو بعد زمان درون قلبت جای دارد. بُعد زمان خودت که گاهی طناب می‌شود و قلبت را دار می‌زند. این بعد را دوست نداری چون تو دیگر خودت نیستی! حال تو دختر نوجوانی هستی که حق خندیدن دارد. تو به عقب باز گشته و تویی دیگر شده‌ای! مثل کیلومتر شماری که قاطی کرده و از روی عدد بیست و نه به عدد پانزده بازگشته. بُد دوم زمان به شیرینی نام گذشته‌ی توست. زلال و قشنگ. به نوازش گل‌ها می‌ماند. پیچکی حریرگون دور قلبت تاب می‌خورد و از احساس نرمی‌اش به وجد می‌آیی.]

-هفت سال بعد-

باز مادربزرگ دعوایت می‌کند. باز همه از تو می‌خواهند که همراه پدربزرگت به گورستان نروی. دیوانه می‌شوی، فریاد می‌کشی. آن‌ها هیچ‌وقت تو را نمی‌فهمند. خودت هم درک نمی‌کنی چرا ناآرامی! چرا میان آن دو قبر که می‌ایستی انگار قرار پیدا می‌کنی! دست پدربزرگ را در دست می‌گیری و به سمت ماشین می‌روید.
تا به قبرستان بروید باز به آن دو قبر و جسم خفته میان‌شان می‌اندیشی. می‌دانی شهیاد عموی توست و شیرین همسرش؛ اما نمی‌فهمی چرا هروقت به آن دو می‌اندیشی؛ قلبت درد می‌گیرد. تاریخ فوت شیرین همیشه باعث می‌شود خاطرات مبهم و تلخی را در وجودت حس کنی. خاطراتی که انگار مال تو نیست؛ اما به تو وصل است. پایان خوشی در ذهنت برایشان نداری. یعنی شیرین آن‌قدر عاشق بوده که فقط چند روز بعد مرگ شهیاد از دنیا برود؟ آن‌دو چه‌گونه مرده‌اند؟ هروقت این سؤال را می‌پرسی یا بغض می‌کنند یا سرت داد می‌کشند. نمی‌فهمی چرا کسی جواب سوال‌هایت را نمی‌دهد. بالأخره به گورستان می‌رسید. زودتر از پدربزرگ از ماشین پایین می‌پری. تمام مسیر را از بَری. درون قطعه‌ی مورد نظر میان آن‌دو قبر می‌ایستی. باز قلبت آرام شده؛ اما غمگینی. روی زمین کنار قبرها می‌نشینی و زمزمه می‌کنی:
- من سؤالامو از کی بپرسم آخه؟!
پدربزرگ هم کنارت می‌نشیند. شیشه‌ی گلاب را روی قبرها خالی می‌کند. قطره اشکی از گوشه‌ی چشمش فرو می‌ریزد. گل‌ها را پر- پر و روی قبرها می‌ریزد. طاقت نمی‌آوری و باز می‌پرسی:
- بابابزرگ تو می‌دونی چرا هروقت میام این‌جا قلبم آروم میشه ولی غم‌باد می‌کنه؟
نگاه مظلومت را به صورت چروکش می‌دوزی. ل*ب‌هایت را جلو می‌دهی. قطره اشکی ناخوداگاه از چشمت فرو می‌ریزد. با مکث نگاهش را از تو می‌گیرد و به قبر زن‌عمویت زل می‌زند. با صدای بغض‌دارش می‌گوید:
- شاید وقتشه تو هم بدونی؟!
نگاهت رنگ تعجب به خود می‌گیرد. پدربزرگ ادامه می‌دهد:
- اینو می‌دونی که بچه که بودی مشکل قلبی داشتی، مگه نه باباجان؟
سرت را به تأیید تکان می‌دهی که نگاهت می‌کند و ادامه می‌دهد:
- شیرین مرگ مغزی شده بود و تو هم تو نوبت قلب بودی!
تا ته خط را می‌خوانی. بغض کرده به قبر شیرین زل می‌زنی. دستت را روی گور می‌گذاری. شاید آن خاطرات محو متعلق به شیرین باشد؟! حال حست را درک می‌کنی. حال می‌فهمی چرا این‌جا آرام اما غمگینی! باد ملایمی می‌وزد. انگار کسی نگاهت می‌کند از دور. ریتم کلماتی را که میان باد می‌لغزند و درون گوشت فوت می‌شوند را حس می‌کنی. انگار که کسی بگوید:
- مثل معنای اسمت نگهدارنده‌ی خاطرات‌مون باش پانیا!
و تو زمزمه می‌کنی:
- قلب‌ها فراموش نمی‌کنند.
هنوز سؤالات بی‌پاسخ زیادی داری. اما دستت را روی نام شیرین می‌کشی و می‌گویی:
- نمی‌دونم چرا هروقت به زندگی تو و عمو فکر می‌کنم قلبم درد می‌گیره. نمی‌دونم چه‌قدر غم میون قلبم، نه درواقع قلبت جا دادی که هنوز هم حس می‌کنه‌. نمی‌دونم پایانتون چه‌جوری رقم خورده و کسی جوابم رو نمیده!
از جا بلند می‌شوی و ادامه می‌دهی:
- خیلی چیزا نمی‌دونم ولی قول میدم به جای تک‌تک غم‌هات شادی ذخیره کنم تو قلبت و زندگی‌ای که بهم دادی.

پایان. اسفند ۱۴۰۱

پ.ن: اشعاری که لا‌به‌لای متن به کار رفتن متعلق به من نیستن هرکدوم شاعری دارن برا خودشون.
 
Last edited by a moderator:
Status
Not open for further replies.

Who has read this thread (Total: 0) View details

Top