What's new
انجمن رمان نویسی بوکینو
مهمانِ گرامی! برای استفاده از امکانات انجمن روی دکمه‌ی ثبت نام کلیک کنید و کاربر بوکینو شوید. در صورتِ داشتنِ کاربری در انجمن؛ گزینه ورود را انتخاب و واردِ اکانت خود شوید.
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار

داستان کوتاه آونگ‌های تب‌دار| پرتوِماه کاربر انجمن بوکینو

Status
Not open for further replies.

پرتوِماه

بنفشک*-*
LV
0
 
سکه
730
  • #11
آشفته‌ای و وجودت به لرزه درآمده. نگاه گریانت صورتش را هدف می‌گیرد. انگار که هوا غبار گرفته باشد، انگار که شب باشد و نور ماه به صورتش بتابد، چشم‌هایت جز او هیچ نمی‌بیند. افکار زهرماری‌ات عین خوره به جانت افتاده‌اند. در این لحظات جز مرگ به چه می‌توانی بی‌اندیشی؟! روح ناآرامِ وجودت در حوالی گورستان پرسه می‌زند. گورهای خالی، سنگ قبرهای یخ‌زده، جنازه‌ای کفن پوش، خاکی که روی جسمش ریخته خواهد شد از این سوی مغزت به آن‌سو تاب می‌خورد. روی زمین آوار می‌شوی. توهماتت صحنه‌ی فرو ریختنت روی گور را تداعی می‌کند. به گوشه‌ی مانتویت چنگ می‌زنی. به خاک گور تازه پر شده می‌ماند.
به خس‌خس افتاده‌ای. شالت را شل می‌کنی و دست به گلویت می‌کشی. این بغض کجا و آن کجا؟ هنوز نفس می‌کشد هرچند با درد. آخ، امان از نبودنش. ل*ب‌هایت جمع شده و می‌لرزد. پیشانی‌ات نبض می‌زند. این اشک‌های لعنتی چرا بند نمی‌آیند؟! دستت را محکم روی پلک‌هایت می‌فشاری. اشک‌ها را پس می‌زنی. یک‌بار، دوبار. بی‌فایده‌ست. عین سرطان که به جان بیوفتد رهایت نمی‌کند. دستت مشت می‌شود و بر سرت فرود می‌آید. درد می‌پیچد. به درک! این درد قلبت هست که امانت را بریده. کاش میشد ناخن‌های نیم جویده‌ات سینه‌ات را بشکافند و آن توده‌ی خونین را بیرون کشند. حالت تهوع به حال بدت دامن می‌زند. از زور بغض می‌خواهی تمام آدم‌ها را بالا بیاوری.
پاهای لرزانش روی چهارپایه می‌رود. طناب که بر گلویش می‌نشیند نفست می‌گیرد. سرباز به سمت چهارپایه می‌رود تا آن را بردارد و نفس عزیزترینت را بِبُرّد، روحت دارد از حلقت بیرون می‌پرد. که ناگاه زنی فریاد می‌زند:
- دست نگه‌دارید!
کورسوی امید در چشمانت هویدا می‌شود و به سمت صدا می‌چرخی، مادر مقتول را می‌بینی که چشم‌های طوسی‌اش می‌درخشد. از خودت می‌پرسی ممکن است این چشم‌هایِ درخشان ذره‌ای رحم پیدا کرده باشد؟!
شوهرش با موهای جوگندمی و سبیلی کم پشت دست زن را گرفته و می‌فشارد. دخترش لحظه‌ای رخ گندم‌گونش را به سمت تو می‌چرخاند، عجیب است که قطره اشکی از چشمش فرو می‌ریزد! او هم به سمت مادرش می‌رود و سعی دارد از کاری باز داردش! زن دستش را می‌کشد و به سمت جایگاه اعدام قدمی برمی‌دارد. درست نزدیک چهارپایه می‌ایستد و دستش را از درون جیب مانتوی زمستانه‌ی خردلی رنگش بیرون می‌آورد. برق نگاهش می‌ترسانَدَت. پوزخندی روی لبان برجسته و قهوه‌ایش می‌نشیند و رو به مأمور اعدام می‌گوید:
- خودم می‌خوام چهارپایه رو بکشم!
کورسوی امید ناگهان فرو می‌ریزد و ماتِ این صحنه می‌مانی. مگر یک‌نفر چه‌قدر می‌تواند بی‌رحم باشد! وجود لرزان شهیاد را نمی‌بیند مگر؟ یا جان دادن تو را؟ گرفتن جان عزیزترینت کافی نیست که می‌خواهد خود چهارپایه را بکشد؟! زن به سوی شهیاد می‌رود و تو هق می‌زنی. شهیاد با بغض نگاهش می‌کند. برای آخرین بار حرف می‌زند:
- ازم قول گرفته بود قبل عمل، که بذارم همه‌چی تموم شه. می‌دونست موندنی نیست، حدأقل نه سالم. نتونستم. نشد. بعد عمل اما عجز نگاهش نذاشت. نشد دردش رو ببینم و پشت پا بزنم به قولم. من شرمنده‌ی شمام.
باز غرق افسوس می‌شوی. درد دارد که مقتول خودخواسته به قتل برسد و قانون عزیزترینت را قاتل می‌داند و مستحق اعدام. درد دارد که نگاه بی‌صدایش دل عزیزترینت را به درد آورده و زیر قولش نزده و حال مجبوری از عزیزترینت بگذری. نفرینش می‌کنی. مگر مرده را نفرین می‌کنند؟ نفرینش می‌کنی که از شهیاد چنین قولی گرفته‌ست. نفرینش می‌کنی که آن‌قدر خودخواه بوده که خود رها شود و دیگری زجر کشد. نفرینش می‌کنی که مادرش را خوب نشناخته و گمان برده بعد مرگش مادرش قاتل پسرش را می‌بخشد.
دست زن می‌لرزد و تمامت فرو می‌ریزد. نگاهش بغض دارد و تو زجه می‌زنی. زنی چهارپایه به دست در نگاهت نقش می‌بندد و نگاهی بی‌رمق و ل*ب‌هایی که نفس می‌طلبد. دار در میان ذهنت تکرار می‌شود. بلند است به بلندای درخت خشکیده‌ی کارگاه چوب بری‌ات. یخ‌زده، تن داری که بی‌شمار جانِ معلق را ستانده! لایه‌ای یخ به شفافیت پاهای آویزان روی گرمای قلبت خزیده. نگاه تارت از پایین به بالا کشیده می‌شود‌ چشم‌های بی‌فروغِ بازمانده چون طنابی کشنده تو را می‌نگرد. مردمک‌هایت همچون دارکوب می‌شود و به سینه‌اش نوک می‌زند بلکه تپش قلبش را ببیند! آه بی‌چاره تو! دار، کوبش قلبش را به یغما برده. برقِ چشمانت اشک می‌شود و فرو می‌ریزد و غمی به بلندای دار میان قهوه‌ایِ چشمانت نقش می‌بندد تا ابدیت. تمام وجودت ذوب می‌شود از قطره اشک فرو چکیده‌اش! امروز جانِ جانت را گرفته‌اند. دار بالا بود؛ اما هر بالایی بلند نیست. چاهی معلق که خوشبختی با نگاهی یخ‌زده میانش آویزان مانده و تویی که چشمانت برهم می‌افتد.
 
Last edited by a moderator:

پرتوِماه

بنفشک*-*
LV
0
 
سکه
730
  • #12
به هوش که می‌آیی، خود را در ماشین درحال رسیدن به خانه می‌یابی. همه چیز گنگ است. صحنه‌هایی از بیمارستان و سرم میان ذهنت جان می‌گیرد. درون ذهنت به دنبال شهیاد می‌گردی. پیدایش می‌کنی در حالی که از طناب آویزان است. بغضت سر باز می‌کند. باید برای تحویل جنازه‌اش نیز صبر کنید. زمان را نمی‌فهمی. همه‌چیز در نگاهت رنگ باخته. گل سرخی که در زمستان میان باغچه‌ی زندگی‌ات رویید به یک‌باره خشک شده و تو مانده‌ای و جسم مرده و یخ زده‌ی چندین غنچه‌ی شکفته نشده و گلبرگ‌های خونین پر- پر شده! لحظه‌ای شهیاد میان ذهنت در آغوشت می‌کشد و لحظه‌ای طناب دار وجودت را می‌لرزاند.
به خانه رسیده‌اید. از ماشین پایین می‌آیی. اولین برف زمستان با طنازی می‌رقصد و روی موهای قهوه‌ای‌ات فرود می‌آید؛ اما به جای خنده‌ی از ته دل هر سالت با چشمان سرخ و گریانت رو به رو و از غمت آب می‌شود!
درد از نوک انگشتان پایت تا فرق سرت جریان دارد. قلبت گوشه‌ی قفسه‌ سینه‌ات مچاله گشته و خودش را بی‌رمق اما ناآرام به دیوار می‌کوبد. ستون فقراتت انگار زیر سنگینی درد خم شده! شقیقه‌هایت تیر می‌کشد و دنیا دور سرت می‌چرخد. آن‌قدر باریده‌ای که چشمانت تار می‌بیند. کی پدرجان در را گشوده و کی داخل شده‌اید را نمی‌فهمی. دستت را به دیوار آبی رنگ بند می‌کنی و به کمکش کشان‌کشان به داخل اتاق می‌روی.
باز هم او را می‌بینی، درون آینه ایستاده و تو را می‌نگرد. قطره‌های بلورین اشک از قهوه‌ی چشمانش سرازیر است. نگاه غم‌بارت را روی مانتوی سپید و شال شیری‌اش می‌گردانی. با صدایی که از زور گریه خش برداشته و کلفت شده می‌گوید:
- امشب… .
می‌گویی:
- بی‌ او… .
در حالی که رنگش بیش از پیش پریده کلمات لرزان از میان لبان گوشت‌آلود ترک خورده‌اش خارج می‌شوند:
- سالگرد ازدواجمون رو... باید جشن بگیرم!
دست لرزانت را مشت می‌کنی و ادامه می‌دهی:
- چه جشن غیر قابل باوری! کادوی امسالم... بدترین کادوی کل دنیاست!
دماغ کوچک گوشتی‌اش را بالا می‌کشد و زمزمه می‌کند:
- تا به حال جنازه‌ی عزیزترینش رو... کسی هدیه نگرفته بود!
چشمانت را از خودِ درون آیینه‌ می‌گیری و به شیشه‌ی مکعبی ادکلن روی میز می‌دوزی. امشب می‌خواهی میان تنهایی‌ات به حال خود زار بزنی. حتی تحمل تصویر لرزان خودت را نداری. ادکلن را با دست لرزانت برمی‌داری و با تمام توان به سمت آینه پرتش می‌کنی. شبح درون آینه درهم فرو می‌ریزد. معلوم نیست صدای شکستن آینه وجودت را می‌لرزاند یا هدیه‌ی امسالت! بی‌‌توجه به خونی که از گوشه‌ی پیشانی‌ کوتاهت می‌چکد و تکه‌های شکسته‌ی آینه خودت را روی تخت پرت می‌کنی. امشب باید برخلاف هر سال، خودت خودت را ب*غل بگیری.

شب که شکسته شود
خزه‌ی گیسوان زنی به رنگ همه‌ی درهای بسته جهان
جوی را به سیل هراس
پلک می‌زند
امشب صدای تاریک صبح را از شاخه‌های زخمی سکوت دیرتر از فریاد می‌گریم
فریاد آتش را وقتی درخت می‌شنود که خشکیده است
ولی تو وقتی شنیدی که تازه سبز شده بودی
 
Last edited by a moderator:

پرتوِماه

بنفشک*-*
LV
0
 
سکه
730
  • #13
دلت می‌‌خواهد صدایش کنی:
- شهیاد؟
و او بگوید:
- جانم شیرینکم؟
و تو بگویی:
- تو شاه تمام خاطرات خوب منی.
او برایت بخندد و بوسه برموهایت نشاند. همان موها که همیشه می‌گفت:
- بوی شیرین خوشبختی می‌دهد.
کدام خوشبختی؟ خوشبختی در نگاهت شکل یک سرنگ می‌شود. تیز است و برق می‌زند. ماده‌ی درونش پیچ‌ و‌ تاب می‌خورد و معده‌ی تو نیز. می‌کشد و می‌کشاند. می‌خواهی جیغ بزنی؛ ولی چیزی چوب‌های خشکیده‌ی مغزت را مثل موریانه می‌جود و غیژ- غیژ صدا می‌دهد. اره در نگاهت جان می‌گیرد و بوی خوش تراشه‌ی چوب زیر بینی‌ات می‌زند. بر می‌گردی به همان سالی که اولین‌بار به او گفتی:
- تو تمام خاطرات خوش را در قلبم زنده می‌کنی شاهِ من.
آن روز چه شکلی بود؟ بوی چوب. چشمان قهوه‌ای سرشار از زندگی‌اش برق می‌زند، به براقی اره‌ی خوش دست و محبوبت. پایش روی تراشه‌های چوب خش خش می‌کند، با همان کفش مشکی که تو برایش خریده‌ای.
در آغوشی فرو می‌روی. چه‌قدر واقعی‌ست. گرم است ولی نه، صبر کن! بوی او را نمی‌دهد. چشمانت را باز می‌کنی. تب داری و می‌لرزی. کسی که تو را در آغوش کشیده او نیست. پدرجان با نگاهی گریان تو را می‌نگرد. واقعیت به صورتت کوبیده می‌شود. می‌لرزی اما از درون. جسمت سرما نخورده بلکه روحت دارد از بیماری جان می‌دهد.
با صدای گرفته‌ات ناباورانه زمزمه می‌کنی:
- شهیاد!
ولی جانمی تو را پاسخ نمی‌گوید. باز میان افکارت فرو می‌روی. در پستوی مغز نیم خورده شده‌ات به دنبال خاطره‌ی خوش می‌گردی. نیست، دود شده و به هوا رفته. همان نیمِ موریانه خورده بوده است. موریانه تمام خاطرات خوش را یک‌جا بلعیده. تنها چیزی که دورت می‌چرخد سایه‌ی نحس خاطره‌ی تلخی‌ست که حضور شاهت در میانش قلبت را به درد می‌آورد. از تمام طناب‌ها متنفر می‌شوی. گره‌ها وجودت را آشفته‌ می‌سازند. پایی در هوا مانده درون چشمانت فرو می‌رود و دمپایی پلاستیکی آبی رنگی که با تمام شدن تقلاها فرو می‌افتد از چشم‌هایت فرو می‌ریزد.
دلت می‌خواهد دست‌های بسته‌اش هنوز گرم باشند. چه آرزوی ناممکنی! کاش قاصدک‌های براورنده‌ی آرزوهای کودکی را می‌یافتی. کاش زندگی مانند تصورات کودکی راحت بود. کاش آرزوها آن‌قدر کوچک بودند که قاصدکی را پِیِشان روانه کنی. چه خوب که در آخرین لحظه‌ها چشمانش بسته بود و آوار شدن تو و پوزخند مردمی که هیچ از آن‌ها به یاد نداری و برق چشمان زن را ندید. چه بد که از آخرین نگاه‌هایش خط خوردی. چه خوب که نگاه پر بغضش را ندیدی. می‌لرزی و پر صدا زجه می‌زنی.
با دست پتو را چنگ می‌زنی. از آغوش پدرجان بیرون می‌خزی. گوشه‌ی تخت گلوله می‌شوی و زیر پتو سر می‌خوری. اتاق می‌چرخد. تو می‌چرخی، شاید هم دنیا می‌چرخد. گرده‌های چوب راه نفست را مسموم می‌کند. اره میان چشم‌هایت فرو می‌رود. سرنگ و محتوای حراس انگیزش درون قلبت جا خوش می‌کند و یاد او گوشه‌ای میان موریانه‌ها وول می‌خورد. سرت به درد می‌آید. جای گاز موریانه‌هاست که می‌سوزد؟ دستت را گوشه‌ی پیشانی‌ات می‌کشی. چسب زخمی حس می‌کنی. سیاهی محض همه چیز را می‌بلعد و پلک‌هایت روی هم می‌افتد.

به آغوشی که نیست
تکیه کرده‌ام
دور تا دورم هزاران پنجره‌ی دَوار
نبودنت را به رُخم‌ می‌کشند
روبه‌روی هر پنجره
نیامدنت را به تماشا نشسته‌ام
خانه دور سرم پِچ‌پِچ‌ می‌کند
و شیشه‌خرده‌های پنجره‌های دق کرده
از نبودنت
درون رگ‌هام
هِلهِله
به کنار هر پنجره که می‌روم نیامدنت
فریاد می‌کشد:
پرگار، پرگار، پرگار
غم‌، امشب
سودای من را در سر دارد
در رسیدن
به آغوشِ پرگاری که نمی‌رسد
روبه‌روی هر پنجره
نیامدنت را به انتظار نشسته‌ام.
 
Last edited by a moderator:

پرتوِماه

بنفشک*-*
LV
0
 
سکه
730
  • #14
باید برای تحویل جنازه بروید. جنازه؟ به راستی دست‌های گرمش دیگر تو را در آغوش نخواهند کشید. جسمش را با تمام نگاه‌های دلربا و ل*ب‌های خوش به دل نشسته و موهای رقصنده و آغوش ذوب کننده‌اش را باید تحویل خاک دهی. جنون زده به خاک حسودی می‌کنی که او را تا ابد در خود جای می‌دهد. قطرات اشک باز فرو می‌چکند. دیگر حتی نای هق‌هق نداری. گریه‌هایت بی‌صدا تر از واژه‌ی سکوت فرو می‌ریزند.
زندگی کالت نرسیده به زمین افتاده. بادِ وحشی درخت زندگی را بدجور تکانده که از تو اسکلتی باقی مانده که رویش گوشت و پوست کشیده باشند. همان‌قدر مرده و بی‌لبخند. موریانه‌ها مغزت را می‌بلعند تو لا‌به‌لای دندان‌های تیزشان شاه یادت را پیدا می‌کنی. لا‌به‌لای درخت شب بو ایستاده و تو را با لبخند می‌نگرد. تارهای لبخند به هم می‌پیچند و دور هم گره می‌خورند. از لبخند طنابی می‌روید و از نگاه براق او چشم بسته‌ای آوار وسط زمین و آسمان.
نه از مسیر می‌فهمی و نه چیز دیگر. به خود که می‌آیی، تک و تنها همراه پدرجان و گورکنی نا آشنا میان قبرستان ایستاده‌ای. چه غم‌انگیز که همه رهایش کرده‌اند. نه مراسمی نه گریه‌ای نه حیف شد جوانی‌اش گفتنی و نه نور به قبرش بباردی و نه چه انسان خوبی بود گفتنی. هیچ و هیچ و هیچ. روی زانوانت تا می‌خوری. زمان برایت گم شده. تیغه‌ی خورشید به بینی‌ات می‌تابد اما لمسش نمی‌کنی.
گور کن می‌خواهد جنازه را درون گور بگذارد اما تو زجه می‌زنی. دو دستی چسبیده‌ای و رهایش نمی‌کنی. چه‌طور می‌توانی میان حجوم دلتنگی برای آخرین‌بار روی ماهش را نبوسی. روی جنازه را که وا می‌کنی زجه‌هایت اوج می‌گیرد. چشمانت تار می‌بیند اما آن‌قدری نیست که کبودی دور گردنش را نبینی و تاب آوری. انگار گلوی تو باشد، درد میان نفس‌هایت می‌پیچد. در و دیوار دلت کبود می‌شود. ل*ب‌های کبودش بغض رونده را میان وجودت سراسری می‌کند. پلک‌های بسته‌اش جانت را تا انتها آتش می‌زند. وجب به وجبش را انگشتان داغ دارت لمس می‌کند. روی سینه‌اش مکث می‌کنی. تپش ندارد و تو بار دیگر میان دردهای جنون آسا جان می‌سپاری. به دست‌هایش چنگ می‌زنی و سرت را درون سینه‌ای که دیگر نمی‌تپد پنهان می‌کنی. بوی مرگ می‌دهد. بوی نبودن. های‌هایِ گریه‌هایت اوج می‌گیرد. شاید آن‌قدر بگریی که میان اشک‌هایت غرق و به او بپیوندی.
پدرجان در حالی که گریه می‌کند به سختی تو و دستان نوازش‌گرت را جدا می‌کند. میان دل خاک به خود می‌پیچی. جنازه را درون گور می‌گذارند. نبودنش را طاقت نمی‌آوری. تمام وجودت می‌گرید. گورکن را می‌فرستی پی کارش. با نگاه خیست به خاک زل می‌زنی. می‌خواهی خودت کار را تمام کنی تا باورت شود نبودنش را.
خاک از لابه‌لای مشت‌هایت فرو می‌ریزد‌. مشت‌هایت مکرر پر و خالی می‌شوند. با ریزش هر مشت خاک زجه می‌زنی و بی‌رمق‌تر از پیش، جان می‌کنی تا انتهایش. لباس مشکینت از خجالت به خود رنگ گِل می‌گیرد. تمام خوشبختی‌ات میان گور چکه می‌کند و فرو می‌رود. انگشتانت دیگر جانی برایشان نمانده. با کدام رو خاک می‌پاشند به دل نوازش کننده‌‌یشان! لا‌به‌لای دانه‌های خاک جان می‌دهی ولی مجالی نیست. خاک از میان انگشتانت فرو می‌چکد و عزیزترینت را می‌بلعد. چه سخت که کمک کننده‌ی نشخوارهای خاک تویی! انگار کسی گلویت را چنگ می‌زند. چشمانت را خراش می‌دهد و به قفسه سینه‌ات لگد حواله می‌کند. با عجز به خاک‌ میان دستت زل می‌زنی. کاش می‌شد فرو نریزد. کاش عزیزترینت را هورت نکشد. ناله‌هایت گوش اهل قبور را پر کرده. شاید سنگ قبرها خیلی محکم‌اند که از غمت نمی‌شکافند. خاک چه‌قدر می‌تواند بی‌رحم باشد و تو چه‌قدر بی‌رحم‌تر که هی خاک می‌ریزی و هی خاک می‌ریزی و هی خاک می‌ریزی. انگشتانت با هر چنگی که به خاک می‌زنند جان می‌سپارند. هر بار که خاک را روی وجودش می‌ریزی وجودت میان آتش زنده زنده گُر می‌گیرد. میان گریه‌هایت به جنازه‌ای که بیش از نیم آن در دل خاک فرو رفته می‌گویی:
- کاش اون روز نمی‌ذاشتم اون عمل لعنتی رو قبول کنی. کاش اون روزی که مادرش، همونی که چهارپای رو از زیر پات کشید رو میگم، کاش اون روز که به پات افتاده بود و التماست می‌کرد عملش کنی در رو تو صورتش می‌کوبیدم و بهش می‌گفتم از خونه‌م گمشو بیرون. درست مثل برخورد خودش با من.
چرا فواره‌ی اشک‌هایت خشک نمی‌شوند؟ مگر میان وجود یک آدم چه‌قدر آب جا می‌گیرد؟ گم می‌شوی. شاید میان انگشتان خاکی‌ات و شاید میان فرو ریزش ذرات خاک. شاید هم میان آغوشی که نیست. پلک‌هایت فرو می‌افتد و بار دیگر جهان سیاه می‌شود، انگار که او هم عزادار عزایت باشد.
 
Last edited by a moderator:

پرتوِماه

بنفشک*-*
LV
0
 
سکه
730
  • #15
به خود که می‌آیی میان اتاق ایستاده‌ای. موریانه‌ها این‌بار برایت فیلم سینمایی خاطرات را پخش می‌کنند. چه‌قدر دوست داری به آن زمان بازگردی.
از گوشه‌ی چشم می‌بینی که نگاهش را به دانه‌های شیشه‌ای برف آویزان از سقف می‌دوزد و می‌گوید:
- بلد نیستم مقدمه بچینم پس یه راست میرم سر اصل مطلب، مشکلی که نداری؟
نگاه خیره‌ات را از روی گل‌های بنفش فرش کرم رنگ گرفتی و در حالی که حس می‌کردی حرارت وجودت را دستپاچه گفتی:
- من؟ چیزه یعنی من، نه مشکلی ندارم!
و باز هم نگاهت را به زیر کشیدی. این‌بار مستقیم به تو زل زد. سنگینی نگاهش ذوب می‌کرد وجودت را. میان لذت و خجالت غلط می‌خوردی که ناگاه بلند شد و در چند سانتی تخت روی زانوانش خم شد و دستش را کنار تو به لبه‌ی تخت بند کرد. همچنان نگاه خیره‌اش روی تو در گردش بود. متعجب و ترسیده در حالی که گُر می‌گرفتی آوایی شبیه «هه» از دهانت بیرون پرید و صورتت را عقب کشیدی. بهت‌زده به اویی خیره شدی که لبخند ملایمی بابت عکس‌العمل تو روی لبان باریکش جای گرفته بود. پاهایت را بالا آوردی و روی تخت عقب خزیدی و در خود جمع شدی. دستمال کاغذی میان دست‌های عرق کرده‌ات هی مچاله‌تر از پیش می‌شد. میان کلنجارهایت با دستمال زمزمه کردی:
- این... آخه این چه کاری بود... آقای شادان؟!
به لبخندش وسعت بخشید. صورتش را نزدیک‌تر آورد و با صدایی که برایت از مخمل نرم‌تر بود و خش‌های اکلیلی میانش می‌درخشید گفت:
- خب به گل‌های قالی حسودیم شد!
شانه‌هایت بالا پرید. دانه‌های عرق راه گرفته بر تیغه کمرت را حس می‌کردی. نگاه گیجت را درون چشمان قهوه‌ایش دوختی و ناباورانه زمزمه کردی:
- چی؟!
لبخندش به خنده‌ی کوتاهی بدل شد. دستش را درون موهای قهوه‌ای مواجش فرو کرد. انگار چیزی میان دلت فرو بریزد از صورتت حرارت بیرون میزد. کلمات همچون موسیقی دلنشینی از دهانش بیرون پرید:
- از وقتی اومدیم داخل اتاق حرف بزنیم زل زدی به گل‌های قالی! بهم حق بده حسودی کنم خب. یعنی اون‌ها بیشتر از من جلب توجه می‌کنن؟
چشمک خندانی برایت زد و ذوب شدی میان جملاتش. ادامه داد:
- یه گل واقعی جلو روت نشسته، نمی‌فهمم چه‌جوری دلت میاد به نقاشی گل‌ها زل بزنی به جای من!
میان خجالت‌هایت مبهوت ماندی. لبخند نم‌نمک در وجودت جا خوش کرد و ریز به خنده افتادی. سردرگم نگاهش کردی. گویی کودکی باشد محتاج توجه برایت سر تکان داد و لبخندش را عمق بخشید. قیافه‌اش منتظر پاسخ بود. چه باید می‌گفتی وقتی همچنان خجالت‌زده بودی؟
دست عرق کرده‌ات را از شر دستمال رهانیدی و تکانی دادی. چشمانت را به زیر کشاندی و تته‌پته‌کنان گفتی:
- ولی آخه... این‌جوری که... .
بار دیگر چشم به نگاه مشتاقش دوختی. دلت می‌خواست انگشتانت ماهی‌های سرگردانی باشند که میان موهای مواجش تاب می‌خورند.
همچنان دنبال جمله‌ای می‌گشتی که با لبخند و چشمانی براق گفت:
- نتیجه رضایت بخش بود!
احساسات میان وجودت به تقلا افتاده بودند. تو اما مثل همیشه توان بروزشان را نداشتی. برای رهایی از این بحث ل*ب‌هایت را گاز گرفتی و گفتی:
- بهتر نیست از بحث اصلی دور نشیم و حرفاتون رو بزنید آقای شادان؟ خانواده‌ها اون بیرون منتظر ما هستن.
بار دیگر کلافه انگشتانت را درهم پیچاندی و در حالی که گر می‌گرفتی زمزمه کردی:
- وجهه‌ی خوبی نداره این‌همه وقت تنها توی اتاق باشیم!
نیشخند شیطانی زد و گفت:
- به هرحال تو تهش مال خودمی.
کمی دیگر طول می‌کشید از خجالت به جنون می‌رسیدی. عقب رفت و حالت چهارزانو جلویت نشست. در حالی که دستش را زیر چانه‌اش می‌گذاشت گفت:
- تو جدا میزان حسودی من رو درک نمی‌کنی نه؟! باور کن اسم من خیلی قشنگ‌ میشه وقتی از زبون تو بیرون بیاد!
عین بچه‌ها لج کرده بود. میان خنده‌ی ملایمت به او زل زدی. دو جفت تیله‌ی براق قهوه‌ای جای‌جای صورتت را می‌کاوید‌. با وجود خجالت شیرینی این نگاه را به جان می‌خریدی. نگاهش میان چشمانت ایستاد و او ادامه داد:
- تو شیرینی؛ ولی من بلد نیستم واسه‌ت فرهاد بشم و تیشه به ریشه‌ی کوه بزنم. اگه باشم هم چنین کاری نمی‌کنم چون از فرهاد بودن متنفرم!
ابروهایت بالا پرید و دلت از خوشی هُری بیرون افتاد. منظورش چه بود؟ ناخوداگاه اخم درهم کشیدی و جمله‌ی پس «این‌جا چی می‌خوای» از دهانت بیرون پرید.
چشمک دلربایی زد و در حالی که دست لرزانت را میان انگشتانش حبس می‌کرد برایت زمزمه کرد:
- من تو رو می‌خوام. خیلی هم می‌خوام؛ ولی حاضر نیستم فرهاد بشم مبادا از دستت بدم. من توی دوست داشتنم خودخواهم. اگه به کسی جز من دل ببندی نمیرم کوه‌کن بشم، اون کسی که می‌خواد تو رو از من بگیره رو از کوه می‌ندازم پایین!
شیرینی کلامش و ناز نگاهت و دلبری خنده‌ات را هیچ کارخانه قندی نمی‌توانست تخمین بزند.
موریانه‌ها دستگاه پخش را خاموش کردند و تو حیران و دلتنگ میان اتاق خیره به دانه‌های شیشه‌ای برف ایستادی. بالاخره سرمای زمستان گرمای زندگی‌ات را با خود برد. با دست برف‌ها را کندی و به گوشه اتاق پرت کردی. با گریه فریاد کشیدی:
- پس چرا من رو تو یه غار زنجیر کردی و خودت از کوه پریدی لعنتی!
در خودت جمع شدی و خودت را مظلومانه در آغوش کشیدی. میان هق‌هایت ل*ب زدی:
- این‌جا سرده، خیلی سرده. تو رو خدا برگرد!
او برایت خورشید بود و تو عطارد‌وار دورش می‌گشتی. بر مدارش می‌چرخیدی و حرارت و گرمای بی‌حد و اندازه‌اش آزارت نمی‌داد و حتی مواد مذابی که درون جانت پخش می‌شد برایت شیرین‌تر از شیرین بود. حال خورشیدت خامش گشته و وجودت از این سرمای ناگهانی می‌لرزید. یخ بسته بودی. گیج و سردرگم دور خود می‌چرخیدی و می‌چرخیدی تا شاید خورشیدت را بیابی. صد حیف که هرچه بیشتر می‌گشتی کمتر نشانه‌ای از حضورش می‌یافتی. سرمایی اندوه‌ناک میان وجودت ریشه می‌دوانَد و میان بغض‌هایت فرو می‌روی.

آمبولانس سیاه از چه سمتی وزید که ناگهان
آن جنازه‌ی بادکرده از قلب توفان رویید
داشتم ریشه‌های دو عدد هفت و پنج را می‌بافتم
که کسی تقویم چروکیده‌ام را مثل گوشت بوییده‌ی سگی قفل کرده
چرخ کرد و مرا به آن داشت تا الگوی مصرفم را بر آن قرار دهم
 
Last edited by a moderator:

پرتوِماه

بنفشک*-*
LV
0
 
سکه
730
  • #16
دل گداخته‌ات تاب دوری نیاورده و چندی‌ست به گورستان رسیده‌ای. نفس‌های مُرده‌ی گورها را نفس می‌کشی. هر قدم که برمی‌داری انگار گورها ریشخندت کنند. کاش قلبت این‌قدر بی‌تابی نکند. نه می‌توانی ببینی‌اش نه ببویی و نه ببوسی‌اش‌. اشک‌هایت مسیر هر روزه‌شان را قدم‌رو می‌پیمایند. به نزدیکی‌اش که می‌رسی مات می‌مانی. زنی پای قبر نشسته و می‌گرید. همان زنی که خود جواز مرگش را صادر نموده و بر آن مهر ابدیت نشانده. بغض را بی‌صدا فرو می‌فرستی و همه گوش می‌شوی. زن میان هق‌هایش می‌گوید:
- اگه رضایت می‌دادم به زنده بودنت دلم آروم نمی‌گرفت؛ ولی به خاطر کشتنت عذاب‌وجدان تا آخرین لحظه همراهم نفس می‌کشه. تو خودت خوب می‌دونستی تمام زندگیم پسرم بود. تنها یادگاری عشق مرحومم.
کنار گور فرو می‌ریزد و سرش را روی آن می‌گذارد. همچنان حرف می‌زند:
- حاضر بودم نفس بکشه، حتی اگه شده یه تیکه گوشت روی تخت بیمارستان. رضا نمی‌داد به عمل، یادته؟ چه‌قدر التماست کردم تا قبول کردی؟ بچه‌م خودش می‌دونست سالم نمی‌مونه.
با دست اشک‌های ریخته روی بینی قلمی‌اش را زدود و باز گفت:
- گفتی خودش خواسته، باورت کردم. اسم تو ورد زبونش بود همیشه، از خواهرش بیشتر دوست داشت. از خوبیات می‌گفت، از کمک کردن به مریض‌هایی که پول عمل ندارن. باورت کردم؛ ولی من یه مادرم، یه مادر که تموم زندگیش خلاصه میشه توی پاره‌های تنش. می‌دونم راحتش کردی. می‌دونم اون زندگی واسه‌ش عذاب بود ولی من یه مادرم.
از جای بلند می‌شود و آخرین حرف‌هایش را زمزمه می‌کند:
- کوه عذاب‌وجدانی که روی دوشمه سبک نمیشه تا روزی که بمیرم؛ ولی تو ببخش. من نبخشیدم ولی ازت می‌خوام ببخشی. به حرمت تموم سال‌هایی که مادر نداشتی و مادر صدام کردی ببخش.
میان گریه می‌خندی. به قهقهه می‌افتی. شانه‌اش بالا می‌پرد. رویش را برمی‌گرداند و به تو نگاه می‌کند. لحظه‌ای گریه می‌کنی و لحظه‌ای چون جنون زده‌ها به خنده‌ میفتی. قدمی نزدیک می‌آید و بعد مکث می‌کند. با صدای وحشتناکت می‌غری:
- چرت‌وپرت‌هات تموم شد؟
روی زمین میفتی و به خود می‌پیچی. هذیان‌گونه زمزمه می‌کنی:
- می‌گفت قطع نخاع شده، می‌گفت لال شده، با گریه می‌گفت. می‌گفت قسمم داده. می‌گفت دردش رو ببینم و دم نزنم؟! آخ خدا! آخ!
میان گریه نگاهش می‌کنی. سرش را پایین انداخته و او نیز پابه‌پایت می‌گرید. می‌گویی:
- نامروت تو که خودت داغ دیده بودی دلت واسه من نسوخت؟ واسه منی که تموم زندگیم بود؟ برو و نباش. فقط از جلو چشمام دور شو.
خودت را روی زمین تا قبر می‌کشی. مگر اهمیتی دارد که دستت خراش برمی‌دارد یا لباس‌هایت سرتاپا گل‌آلود؟
انگار که غم در مردمک سیاه عنکبوت نشسته باشد و وجودت گسلی درهم خمیده مواد مذاب میان وجودت فوران می‌کنند و عنکبوت توی پیچیده در تار چسبنده‌ی مرگ را بالا می‌کشد. انگشتانت نوازش‌وار گور را وجب می‌کنند. سردی‌ گور می‌لرزاندت یا حال خرابت نمی‌دانی. زمستان است اما تنت مثل کوره می‌سوزد. دلت خنده‌هایش را می‌خواهد. همان خنده‌ها که اگر رو به مرگ هم بودی، جان دوباره می‌داد وجودت را. اما خنده‌هایش زیر خاک می‌پوسند و دمی نخواهی دیدشان. جسد محبوس میان خاکِ عزیزترینت را کرم‌ها می‌بلعند و تو از خاک و کرم‌ها و موریانه‌هایش را برای بار هزارم متنفر می‌شوی. باز حروف را گم کرده‌ای. چیزی برای گفتن نداری‌. خودش همیشه شکایت‌هایت را از چشم‌هایت می‌خواند. تویی و خاکی سرد و داغی که سوزاننده‌تر از آتش وجودت را می‌بلعد. دستت نامش روی سنگ سرد را لمس می‌کند و تو درون خاطره‌های نیم خورده فرو می‌غلتی.

در خلوت نمور پوست
دندان‌های تو آیا هنوز سپید می‌خندد
چهان پُر است از رویاهای گوشتی زنانی که فردایشان را
در صدای نفس‌های شب مانده جا گذاشته‌اند
خیابان‌های سرد دلهره
از فرازِ شکسته‌ی نردبام غروب
شهر را به مرگ بسته‌اند
در کوچه‌های تاریکِ وحش
بشکه بشکه صداهای سر بریده را
به سمت کامیون‌های حمل زباله می‌غلتانند
~غلامحسین نصیری پور~
 
Last edited by a moderator:

پرتوِماه

بنفشک*-*
LV
0
 
سکه
730
  • #17
در راهروی بیمارستان ایستاده‌ بودید. برایت چشمکی زد و با نیشی کش آمده گفت:
- خب به نظرت چه‌طورم من؟
لبخندت را گشاد کردی و قد و بالایش را با لذت در روپوش سپید تماشا.
ل*ب زدی:
- مثل همیشه محشر!
آرام کنار هم قدم برداشتید که کسی از پشت به تو برخورد کرد. پایت پیچ ‌خورد و به زمین افتادی. گونه‌ات به صندلی‌های انتظار برخورد کرد و خراش برداشت. از سوزشش بغض به گلویت نشست. خودت را کنترل کردی که عین بچه‌ها اشک نریزی. اما ل*ب‌های جلو آمده‌ات از کنترل تو خارج‌ بود. شهیاد با نگرانی کنارت زانو زد و کوچک‌ترین اهمیتی به کثیف شدت روپوش یا به هم خوردن خط اتوی شلوارش نداشت. انگار که با نگاه به چشم‌هایت تا ته خط را خوانده باشد، دستت را گرفت و بلند کرد. مانتوی خاکی شده‌ات را ‌تکاند. تو را به خودش تکیه داد و به پرستاری که به تو برخورد کرده بود با خشم نگریست. مشت شدن‌ دست‌هایش را دیدی و درد یادت رفت. نمی‌خواستی به خاطر تو اتفاقی در محل کارش رخ دهد. برخوردی ساده که دعوا نداشت! مشتش را در دست گرفتی. اندکی خودت را بالا کشیدی و در گوشش زمزمه کردی:
- من خوبم، چیزی نیست شهیاد. آروم باش.
شهیاد عصبی پلک‌هایش را بست. پرستار با لبخندی نیم‌بند و چشمانی گشاد تو را نگاه و بی‌میل عذرخواهی کرد. شهیاد اما تاب نیاورد و رو به سویش گفت:
- خانم معروفی بهتره به جای زل زدن به بنده تو راهروها جلوی پاتون رو نگاه کنید!
نیشخند بدجنسی ‌زد و با لحنی آرام و جدی گفت:
- برید خدا رو شکر کنید اتفاقی واسه خانومم نیوفتاد و فقط یه خراشه، وگرنه خوب می‌دونستم چه‌جوری تلافی کنم!
لبخند دخترک روی لبانش ماسید و شهیاد تو را به سمت اتاقش ‌برد. روی صندلی نشاندت و با اخم نگاهت کرد. به سمت کمد سپید گوشه‌ی اتاق رفت. چیزی از توی کمد بیرون کشید و سمتت آمد.
چانه‌ات را در دست گرفت و با پنبه آغشته به مواد گونه‌ات را ضدعفونی کرد. تقلایت یک‌باره فرو ریخت و دستش را محکم فشردی‌. قطره اشک از شدت سوزش از چشمانت فرو افتاد. عصبی پنبه را به سویی پرت کرد و ناسزایی زیر ل*ب حواله‌ی پرستار. بغضت تشدید شد که گفت:
- باید می‌ذاشتی همون‌جا حقش رو بزارم کف دستش، با خودش فکر کرده کیه؟
کنارت نشست و دستت را در دست گرفت و زمزمه کرد:
- نچ یعنی تو واقعاً فرق برخورد عمد و غیر عمد رو نمی‌فهمی؟
بغض کرده نگاهت را به دیوار سپید روبه‌رویت دوختی و زمزمه کردی:
- از کجا معلوم عمدی بود؟ شاید بنده خدا عینکیه، عینکش رو یادش رفته.
اخم‌هایش گشوده ‌شد و نیمچه لبخندی بر لبش نشست. سرش را تکان داد و گفت:
- من با این نگاه تو چی‌کار کنم آخه؟ یعنی تو واقعاً نمی‌بینی ذات کثیف آدم‌ها رو؟ اشکال ندارم خانومم مغز من جای تو هم کار می‌کنه!
مشت آرامی به بازویش ‌کوبیدی. زمزمه ‌کردی:
- بد نشو دیگه! نگاه تو هم که همه‌ش منفیه. موضوع رو جنایی نکن شهیاد.
پوزخندی ‌زد و پاسخت را ‌داد:
- یه ماهه هی چپ و راست بهم نخ میده. کجای کاری شیرین؟!
حسودی‌ات تحریک شد. اخم درهم ‌کشیدی و به شهیاد چشم غره ‌رفتی. نگاهت کرد و ملایم خندید.
- بابا اخماتو وا کن. من که می‌خواستم حسابش رو برسم، خودت نذاشتی! حالا واسه‌ی من حسودی هم می‌کنه خانوم. کی می‌خواد بفهمه به دنیا نمیدمش رو نمی‌فهمم!
گوشه‌ی دماغ استخوانی‌اش را ‌خواراند. انگار که یاد چیزی بیوفتد اخم کرد. عصبی به تو زل ‌زد و گفت:
- اصلاً یعنی چی که لبخندت رو جمع می‌کنی؟
گیج ‌شدی و منظورش را ‌نفهمیدی. سردرگم سرت را به سمتش کج ‌کردی که غر‌غر کرد:
- عه عه عه! آدم ای‌نقدر هیز؟ ندیدی چه‌طور بهت زل زده بود؟ دیگه نبینم وقتی بقیه نگاهت می‌کنن لبخند نزنی‌ ها! وقتی لبخند نمی‌زنی قیافه‌ت یه طوری معصوم میشه آدم هی می‌خواد بهت زل بزنه.
از تعجب ابروهای هلالی‌ات بالا ‌پرید. چه کسی را می‌گفت؟ چندین نفر درون راهرو بودند. نمی‌دانستی کدامشان را گفت. گیج ل*ب ‌زدی:
- فکر می‌کردم وقتی لبخند نمی‌زنم قیافه‌م خیلی زشت میشه!
نگاهش برق شیطنت ‌گرفت و تو میان چال گونه‌اش غرق شدی. درحالی که به ل*ب‌هایت زل زده بود گفت:
- هی این‌جوری میگی بهم بر می‌خوره‌ ها! یعنی میگی من این‌قدر بد سلیقه‌ام زن کج‌و‌کوله بگیرم؟ نچ سلیقه من محشره واسه همینه تو این‌قدر خوشگلی! اصلاً اگه دفعه‌ی دیگه همچین مظلوم و بانمک بشی قول نمیدم رعایت نگاه مردم رو بکنما!
لبت را گزیدی و هینی از دهانت بیرون پرید. با اخم نگاهش کردی. از آن خنده‌هایی که تو را به دل ضعفه وا می‌داشت روی لبش ‌نشاند. می‌خواستی تشر بزنی که در اتاق به صدا در ‌آمد.
قیافه شهیاد جدی شد و بفرماییدی بر ل*ب راند. مردی با قیافه‌ی‌ مهربان و موهای جوگندمی وارد شد. پراهنش اندکی شلخته‌ بود و نگاهش غم داشت. تو را که درون اتاق دید جا خورد. خواستی بیرون بروی که شهیاد دستش را روی شانه‌ات گذاشت و زمزمه کرد:
- خانومم هستن آقای معتمد. بفرمایید داخل.
مرد دل‌دل کرد. می‌فهمیدی که راحت نیست. به سمت پنجره رفتی و حواست را به فضای بیرون پرت کردی تا راحت تر باشد. از شیشه دیدی که نگاهی به تو انداخت و بعد رو به شهیاد با استیصال زمزمه کرد:
- خدا شاهده وام جور نشد دکتر. نمی‌دونم باید چی‌کار کنم. به هر دری زدم نتونستم بیشتر از نصف پول رو جور کنم. حتی کارگاه رو خالی کردم و پول پیشش رو گرفتم.
از شیشه دست مشت شده‌اش دور دسته‌ی صندلی را دیدی و غمت گرفت. مرد با رنگی پریده ادامه داد:
- شرمنده‌ی‌ شمام! می‌دونم نوبت عمل واسه امروزه؛ ولی اگه میشه یکم عقب بندازیدش.
و صدای شهیادی که با متانت پاسخ می‌داد را شنیدی:
- هزینه‌ی‌ بیمارستان که با همین مقداری که جور کردید ردیف میشه‌. می‌مونه هزینه عمل. شما نجار بودید درسته؟
با غصه به تصویر مرد نگاه ‌دوختی که ناراحت تایید ‌کرد حرف شهیاد را. شهیاد با همان آرامش گفت:
- خانوم من عاشق چوب و نجاریه. می‌خواستم واسه‌ی تولدش یه کارگاه جمع‌و‌جور درست کنم، خوشحال میشم اگه منت بزارید تشریف بیارید اون‌جا و به خانم من هم فوت‌و‌فن کار رو یاد بدید به جای هزینه عمل، مگه نه شیرین جان؟
از پنجره و صندلی‌های کنارش عبور کردی و به سمت‌شان رفتی. با نگاهی براق رو به مرد گفتی:
- وای واقعاً میشه قبول کنید؟ من خیلی خوشحال میشم.
مرد به گریه افتاد. می‌خواست تعارف کند که شهیاد با لبخند کمرنگی قاطع گفت:
- خب پس منتظر چی هستید؟ دو ساعت دیگه نوبت عمل گل پسرتونه. بهتره برید بیاریدش بیمارستان.
مرد میان اشک لبخند زد و دست شهیاد را در دست ‌فشرد. کلی تشکر و پیر شوی جوان روانه‌ی شهیاد ‌کرد و گریان و خدا را شکر گویان از اتاق خارج ‌شد.
کنار شهیاد ایستادی. سرت را روی شانه‌اش ‌گذاشتی و با لبخند زمزمه کردی:
- کارت رو خیلی دوست داشتم. وای خدا! امروز چه روز قشنگیه. یه آدم دوباره به زندگی امیدوار شد. منم دارم به آرزوم می‌رسم.
دستش را دورت ‌پیچد. از این‌که تاییدش می‌کردی خوشحال بود. گونه‌ی خراشیده‌ات را ‌بوسید و ل*ب ‌زد:
- قول داده بودم کادوی تولدت خاص باشه شیرینکم.
توجهی به سوزش گونه‌ات نکردی و میان شیرینی این روز محو گشتی.
به خود که می‌آیی میان تپش‌های مرگ خاطراتی خاک خورده را برای بار هزارم دوره کرده‌ای. سرت را روی گور می‌گذاری و با بغض می‌گویی:
- کجایی ببینی سرتاپا خاکی شدم ولی نه کسی هست لباسمو تمیز کنه، نه بلندم کنه، نه واسه‌م نگران بشه. کجایی حسود بشی و یه بار دیگه بگی باید جلو بقیه فقط لبخند بزنی.
بغضت می‌ترکاند و باز می‌گویی:
- انگار تو راست می‌گفتی! همه قشنگی من به خاطر حال خوبم کنار تو بود. از وقتی رفتی اون‌قدر گریه کردم و اون‌قدر قیافم زشت شده که هیچکی نگاهم نکنه.
 
Last edited by a moderator:

پرتوِماه

بنفشک*-*
LV
0
 
سکه
730
  • #18
هفت روز گذشته؛ اما کسی این‌سو نیامده. انگار که همه شهیاد را از خانه‌ی ذهن بیرون رانده باشند. کلمه‌ی قاتل به راحتی می‌تواند تمام خوبی‌ها را یک‌جا ببلعد. هفت روز را بی‌حس کردن نفس‌هایش نفس کشیده‌ای. هفت روز است چشمانش تا ابد به رویت بسته شده. میان افکار تلخت پدرجان در نگاهت سر باز می‌کند. غمگین تو را می‌نگرد و می‌گوید:
- دلم هزار راه رفت. اول یه خبر بده بعد از خونه بزن بیرون!
و تویی که کاسه‌ی بغض‌هایت را که پر شده از سکه‌های نارس تاریک جمع می‌کنی. سوییچ ماشین را از پدرجان می‌گیری و از گورستان می‌گریزی تا این پیرمرد غم‌دیده نیز دردهایش را برای فرزندی که نیست بگشاید.
چندی بعد پدرجان چشم‌هایش را پاک می‌کند و سمت تو می‌آید. در طول مسیر سکوتی غم‌‌زده میانتان حکمرانی می‌کند. به خانه که می‌رسید، در سکوت به درون اتاق می‌خزی. گوشه‌ی تخت زیر پتو مچاله می‌شوی و به مرگ فکر می‌کنی. این روزها افکارت تار و تیره‌اند. او که نباشد زندگی به چه کارت می‌آید؟ چرا مغز چنین دستورهایی را به طور سریع اجرا نمی‌کند؟ مثلاً سکته قلبی یا مغزی! چشم‌هایت ورم کرده و به شدت می‌سوزد. درست مثل دانه‌ی برنجی که درون آب‌جوش غلتیده باشد. دیدت چنان تار است که با کمک دیوار راه می‌روی. الآن که پدر جان فکر می‌کند خوابی و درون اتاقش خلوت کرده بهترین زمان برای تنفس مرگ است.
به سمت آشپزخانه می‌روی. دستانت می‌لرزد. تمام وجودت درد می‌کند. چون ساعتی می‌مانی که باتریش جان می‌کند و هرلحظه به مرگ نزدیک‌تر می‌شود؛ اما بی‌مروت‌ها هی باتری مجددی درون حلقت فرو می‌ریزند و نمی‌گذارند این جان کندن پایان یابد. به سختی در کابینت را باز می‌کنی. جعبه قرص‌ها را میان انگشتان لرزانت می‌فشری. درش را با مکث باز می‌کنی. بسته‌های قرص را روی کابینت سفید با خطوط طلایی می‌چینی. اشک بار دیگر چشم‌های سوزانت را از آن خود می‌کند.
اولین قرص را با تردید می‌بلعی. دومی را میان هق‌های بی‌صدایت مصمم‌تر فرو می‌بری. سومین قرص میان انگشت‌های لرزانت جا خوش می‌کند که صدای گریه‌های سوزناک مردانه‌ای گوشت را پر می‌کند. به سمت صدا می‌روی. قرص به دست پشت در اتاق پدرجان می‌ایستی. گریه‌هایش جان خراش است. این روزها او هم زیاد می‌گرید. بغض علاوه‌بر گلویت سرت را نیز می‌دَرَد. میان گریه انگار دارد حرف می‌زند. صدای خراشیده‌اش را می‌شنوی. گله و شکایت‌هایش را برای خدایی که انگار آب شده و درون زمین فرو رفته از بری. می‌گوید تمام زندگیش را از دست داده و تپش قلب دردناکت تأیید می‌کند. می‌گوید فرزندش پاره‌ی تنش، تویی که روز‌به‌روز گوشت تنت آب می‌شود را به او سپرده. می‌گوید اگر تو هم تنهایش بگذاری دوام نمی‌آورد. قرص از دستت رها می‌شود. هق‌هق صدایت را آزاد می‌کنی. جا می‌زنی و چند صباحی دیگر مردگی کردن را به جان می‌خری.
 
Last edited by a moderator:

پرتوِماه

بنفشک*-*
LV
0
 
سکه
730
  • #19
گوشه‌ی اتاق میان کمد و تخت درون خودت جمع شده و خیره‌ی گلدان‌های خشک شده‌ی درون طاقچه‌ای. صدای زنگ در روی مغزت خش می‌اندازد. اعصابت کشش یک دعوای دیگر با صاحبخانه‌ای که لج کرده بیرونتان کند را، ندارد. از جایت جم نمی‌خوری؛ اما هرکه هست بس اصرار می‌ورزد. با بی‌میلی دستت را بند پایه‌ی تخت می‌کنی و از جای برمی‌خیزی. حتی حوصله‌ی دیدن آیفون را نداری. به سمت در واحد می‌روی و می‌گشایی‌اش.
نگاهت از روی دو جفت کفش زنانه و مردانه به بالا کشیده می‌شود. نگاه قهوه‌ای مرد را که می‌بینی دلت هری می‌ریزد. نگاه می‌گیری و به زن می‌دوزی. ماتت می‌برد و سردرگم به زن زل می‌زنی. دستت می‌لرزد و خاطرات آن روز لعنتی درون ذهنت جا خوش می‌کند. چرا این مادر و دختر رهایت نمی‌کنند تا در درد خود بمیری! دلت می‌خواهد فریاد بزنی. اما همچنان مبهوت به او می‌نگری. او نیز جا خورده و متعجب نگاهت می‌کند. لبش را گاز می‌گیرد و زمزمه می‌کند:
- وای نه! خدای من!
خیره‌خیره نگاهش می‌کنی که پدرجان از اتاقش بیرون می‌آید و سؤال می‌کند:
- شیرین بابا چرا دم در وایستادی؟
و به سمت تو و این مهمان‌های ناخوانده می‌آید. تو به زن زل زده‌ای و پدرجان مات برده مرد را می‌نگرد. مرد لبخند می‌زند و پدرجان ناباور زمزمه می‌کند:
- شاهد؟
مرد سر تکان می‌دهد و پدرجان در آغوشش می‌کشد. کنار می‌روی و پدرجان رو به داخل دعوت‌شان می‌کند. میان اتاق نشیمن بر روی مبل‌های سرمه‌ایِ نیم‌دایره‌وار می‌نشینید. پدرجان می‌خواهد بداند چه‌طور بعد مدت‌ها مرد شاهد نام سروقتش آمده. بغض دارد؛ ولی برای چه؟ شاهد توضیح می‌دهد:
- اون موقع که شما و مامان از هم جدا شدین مامان من رو با خودش از ایران برد. من سه سال بعد برگشتم دنبالتون؛ اما آدرس خونه عوض شده بود.
مادر؟ پدر؟ یعنی شاهد برادر شهیاد توست؟ همان برادر دوقلویی که شهیاد همیشه با حسرت یادش می‌کرد. مرد دستش را روی دسته‌ی مبل می‌گذارد و ادامه می‌دهد:
- خیلی دنبالتون گشتم ولی می‌گفتن از اون شهر رفتید. هرچی گشتم پیداتون نکردم تا این‌که یه مدت پیش تو پارک این خانوم رو دیدم.
با لبخندی گشاد می‌گوید:
- زنِ شهیاده درسته؟ وای خدا دلم پر می‌زنه واسه‌ی دیدنش!
باز لبریز اشک‌هایت فرو می‌ریزند. انگار که تازه متوجه قیافه‌ی پف کرده و چشمان سرخ و لباس مشکینتان شده باشد، لبخند بر لبش می‌ماسد. گنگ زمزمه می‌کند:
- چیزی شده؟!
و تو در حالی که از روی مبل بلند می‌شوی، با طعنه می‌گویی:
- خانمتون می‌دونه چه‌خبره!
نیم نگاهی به زن که در خود مچاله است و از اول سرش را بالا نیاورده می‌اندازی و به سوی آشپزخانه فرار می‌کنی. گریان به بدنه‌ی یخچال سپید تکیه می‌دهی و به شهیادی فکر می‌کنی که اگر بود چه‌قدر خوشحال می‌شد. صدای شاهد را می‌شنوی که گیج می‌گوید:
- پری موضوع چیه؟
و زن که با صدایی لرزان زمزمه می‌کند:
- موضوع ق... .
مکثی می‌کند و واژه را تغییر می‌دهد:
- موضوع فوت داداش رو که می‌دونی؟
شاهد با لحنی تاسف‌بار می‌گوید:
- پیمان حیف شد به خدا!
و تو باز می‌گریی بابت شهیادی که هیچ‌کس نگفت حیف شد!
صدای زن پری نام می‌آید که آهسته و مقطع می‌گوید:
- شهیاد همونی بود که اعدام شد!
نفست میان واژه اعدام جا می‌ماند و تکیه به در یخچال روی زمین سر می‌خوری. سرامیک‌های کرم رنگ یخ بسته‌اند یا تو می‌لرزی؟
صدای ناباور شاهد که امکان نداردی پی‌در‌پی را تکرار می‌کند چون تبر به ریشه‌ات می‌افتد. هق می‌زنی و سرت را به در یخچال می‌کوبی. جان می‌دهی تا بروند و از کنج آشپزخانه بیرون بیایی. چهره‌ی گرفته‌ی پدرجان نیز می‌گوید حالی بهتر از تو ندارد. دست برشانه‌اش می‌گذاری. می‌خواهی چیزی بگویی اما پشیمان می‌شوی و باز درون غم‌کده‌ی هر روزه‌ات فرو می‌روی.
 
Last edited by a moderator:

پرتوِماه

بنفشک*-*
LV
0
 
سکه
730
  • #20
•فصل سوم، لحظه‌های تب‌زده•


با صدای داد از خواب می‌پری. به زور خوراندن چندین قرص به خودت خواب رفته‌ بودی. با پشت دست چشمانت را می‌مالی و از جا بلند می‌شوی. شالی روی سرت می‌اندازی و به بیرون می‌روی. ماتِ مرد هیکلی چوب به دست وسط نشیمن می‌مانی. صاحب خانه چوب را در هوا می‌چرخاند و فریاد می‌زند:
- به چه زبونی بهتون بگم گم شید بیرون؟ ها؟!
جلو می‌روی تا شاید با حرف ماجرا ختم بخیر شود، که چوب را روی گلدان گوشه نشیمن می‌کوبد و خرده سفال روی زمین پخش می‌شود. همچنان صدایش را روی سرش انداخته و هوار می‌کشد:
- نمی‌خوام خانواده یه عوضیِ قاتل تو خونه زندگیم جولون بدن.‌ تف به من که این‌همه سال این‌جا بودید و نفهمیدم چه ماری تو آستینم رشد کرده! تف به من که گول ظاهر موجه اون حروم لقمه رو خوردم!
از توهین‌هایش بغضت می‌گیرد. فریاد می‌کشی:
- خفه شو! خفه شو! خفه شو!
سه دور پشت سرهم تکرار می‌کنی؛ اما دلت خنک نمی‌شود. پدرجان گوشه‌ای کز کرده و پای چشمش کبود است. سیبیل‌های تاب‌دار صاحب‌خانه از خشم می‌لرزد و میان جملاتش تف سرازیر می‌شود. ناسزاهایش یکی پس از دیگری روانه شهیاد می‌شود. هیکل گنده‌اش مانع تو نخواهد بود. تاب توهین به عزیزترینت را نخواهی آورد. جلو می‌روی و لگدی روانه ساق پایش می‌کنی. طرف دیگر چوب را می‌گیری و می‌کشی. اندکی عقب می‌رود و پایش را تکان می‌دهد. وحشی نگاهت می‌کند و تو می‌غری:
- هرچی گفتی خودتی و هفت جد و آبادت مردک!
پدرجان سعی می‌کند جلویت را بگیرد؛ اما ول کن ماجرا نیستی. مرد نگاه دریده‌اش را به تو می‌دوزد. ابروان کلفتش درهم پیچیده. زور تو در مقابل او مگر قد می‌دهد؟ چوب را از دستت می‌کشد و ضربه‌ای نصیب شانه‌ی بی‌نوایت می‌شود و گوشه‌ی چوب به سرت برخورد می‌کند. از درد به خود می‌پیچی و روی زمین آوار می‌شوی. پدرجان تند به سمتت می‌آید.
مرد از تویی که حال غریبی داری و به خود می‌پیچی ترسیده. خون از گوشه‌ی پیشانی‌ات روی زمین می‌چکد. چند وسیله دیگر خرد می‌کند و بیرون می‌رود. پدرجان با هول و ولا به آمبولانس زنگ می‌زند. اما گویا تا ساعتی دیگر ماشین ندارند. انگار که قیر داغ روی مغزت ریخته باشند. حتی توان گریه نداری. جلوی چشمانت سیاه می‌شود و از حال می‌روی.
 
Last edited by a moderator:
Status
Not open for further replies.

Who has read this thread (Total: 0) View details

Top