• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار
Status
Not open for further replies.

پرتوِماه

بنفشک*-*
LV
0
 
Joined
Jul 16, 2024
Messages
66
سکه
730
Negar_1724654815905.png
به نام خدا

نام داستان: آونگ‌های تب‌دار
ژانر: تراژدی- عاشقانه- اجتماعی
نویسنده: پرتوِماه
تقدیم به الهام جعفری عزیزم:>>>>>
خلاصه:
تمنای ماندن، تمنای رفتن، تمنای خواستن، تمنای نفس کشیدن، تمنای زندگی؛ یک چهارپایه خط می‌کشد تا نهایت تمناها را!
زندگی وارونه می‌شود و لیلی به دنبال یافتن مجنونش سر به بیابان شیدایی می‌گذارد. دریغ که این وارونگی هم بی‌فایده‌ است‌!
ناظر: @Aytak
تگ مربوطه: حرفه‌ای
ویراستار: @Aytak

 

worning.f

کاربر اخراجی
LV
0
 
Joined
Aug 16, 2023
Messages
978
سکه
6,045
1000001491.jpg
نویسنده‌ی گرامی، از شما متشکریم که انجمن رمان نویسی بوکینو را جهت انتشار رمان خود انتخاب کرده‌اید!

از شما می‌خواهیم قبل از تایپ آثرتان، قوانین را مطالعه کنید:
‌‌‌


‌‌‌
برای بی‌جواب نماندن سوالات و مشکلات‌ خود، به تایپک زیر مراجعه فرمایید:
‌‌


‌‌
بعد از قرار دادن ۱۰ پست در این تایپک درخواست دهید:




برای بهتر شدن و بالا بردن کیفیت آثارتان و تگ‌دهی به آن، بعد از قرار دادن ۲۰ پست، به تالار نقد مراجعه کنید:



بعد از قرار دادن ۱۰ پست، برای کاور تبلیغاتی در تایپک زیر اقدام فرمایید:




برای درخواست تیزر، می‌توانید بعد از ۲۰ پست در تایپک زیر درخواست دهید:


‌‌
پست‌های اثرتان به تعداد منصوب رسیده و پایان یافته؟!
پس در تایپک زیر اعلام کنید:




برای انتقال اثر خود به متروکه و یا بازگردانی آن، وارد تایپک زیر شوید:



و برای آموزش‌های بیشتر درباره‌ی نویسندگی به تالار آموزشگاه مراجعه نمایید.



با آرزوی موفقیت برای شما!

[کادر مدیریت تالار کتاب]


 

پرتوِماه

بنفشک*-*
LV
0
 
Joined
Jul 16, 2024
Messages
66
سکه
730
مقدمه:
می‌گویند من و تو می‌شود ما؛ می‌گویم ما می‌شود من و تو! تلخیش چنان ملموس است که آونگ ساعت هم تب کند و در بستر بیفتد! زمان اما نمی‌ایستد، پیش می‌رود و پیشانی تب‌دارش را به زندگی‌ای گره می‌زند که توان داغی پیشانی زمان را ندارد، گُر می‌گیرد و در سوزش بی‌امان شعله‌ها نیست می‌شود.
 

پرتوِماه

بنفشک*-*
LV
0
 
Joined
Jul 16, 2024
Messages
66
سکه
730
•فصل اول، نهایتِ تمنا•

چادر مشکی رنگت را چنگ می‌زنی و چند قدم دیگر جلو می‌روی. کویرِ بارانیِ نگاهت را به پشت شیشه‌ها می‌دوزی، آن‌جاست؛ درست سمت چپ‌ تو ایستاده و نگاهت می‌کند. انگشتان ظریف و لرزانت تاب نمی‌آورند و چادر از میان مشتت رها می‌گردد.
پشت شیشه اما دست او مشت می‌شود و نگاهش آشفته. نگاهت پی دستش به پایین سُر می‌خورد.
قلبت تند می‌زند، همچون گنجشک هراسانی که در دست انسان اسیر گشته باشد. هرچه عمیق‌تر نفس می‌کشی کمتر از پیش وجود موکول‌های اکسیژن را احساس می‌کنی.
نگاهش می‌کنی، او اما گویی تازه به اکسیژن رسیده بود که تند و پی‌درپی نفس می‌کشد. احتمال می‌دهی که کوبش قلبش هر لحظه آرام‌تر شود.
چند قدم دیگر طی می‌کنی تا درست به آن شیشه برسی. زانوان لرزانت دیگر توان نگه داشتنت را ندارند که خود را روی صندلی فلزی پشت شیشه رها می‌کنی.
او که تازه به آرامش رسیده، آهسته روی صندلی فلزی سیاه رنگ می‌نشیند و تو میان نگاهش غرق شده‌ای.
شلوغی و سر و صدای آشفته بازار زندان را حس نمی‌کنی. اعتراضی نسبت به بوی عرقِ آمیخته به عطرهای مختلف نداری. فقط به او نگاه می‌کنی.
می‌خواهی حرف بزنی، کلمات تا نوک زبانت می‌آیند و باز محو می‌گردند. انگشتانت را هی باز و بسته می‌کنی و دستانت را درهم می‌پیچانی. چه ساعت‌ها که میان ذهنت برایش حرف‌ها زده بودی. انگار همه‌ی آن‌ها به فراموشی سپرده شده باشند. مغزت پر است و خالی. پر از دلتنگی و خالی از کلمات. نفس عمیقی می‌کشی، حالت را بهتر که نمی‌کند هیچ، حتی بدتر هم می‌شود! مثل این می‌ماند گلاب توی ترب رنده شده ریخته باشند. بوی مضخرفی‌ست آن‌قدر که سینه‌ات به سوزش بیفتد.
پس از چندی دست درون کیف طوسی‌ات فرو می‌بری و کاغذِ سپید مچاله‌ای را بیرون می‌آوری. با دست لرزانت تلفن کنار شیشه را چنگ می‌زنی و آن را روی گوشَت می‌گذاری.
سرت را که بالا می‌آوری، دست بی‌قرار او زودتر از تو تلفن را برداشته است.
ل*ب‌های گوشتآلودِ لرزانت را از هم می‌گشایی و با مکث تک کلمه‌ای را ادا می‌کنی:
- چ... را؟
هق آرامی از گلویت برمی‌خیزد. گوشه‌ی چشمانش چین ریزی می‌افتد و نگاه بی‌تابش را روی صورتت می‌گرداند. بدون این‌که جواب سؤالت را بدهد، با صدای زنگ‌دارش که بغض هم میانش لانه کرده، می‌گوید:
- شیرینم... رنگ به رو نداری! حالت انگار خوب نیست، باز غذا نخوردی؟!
تو چه می‌گویی و او در چه فکری‌ست! شرایط‌تان چنان وخیم است که غذا خوردن یا نخوردن تو کوچک‌ترین اهمیتی نداشته باشد. تیغ برنده‌ی بغض در گلویت می‌شکند و آسمان کویر نگاهت باز باریدن می‌گیرد. کویر است اما غرق شده در باران!
 
Last edited by a moderator:

پرتوِماه

بنفشک*-*
LV
0
 
Joined
Jul 16, 2024
Messages
66
سکه
730
گوشه‌ی لبت میان دندان‌های نامرتبت گیر افتاده است. درست مثل خمیری که میان دست نانوا گیر افتاده باشد و هی ورز بخورد و ورز بخورد. با این تفاوت که دندان‌هایت لطافت دست نانوا را ندارد. گلویت از زور بغض به لرزش افتاده و تو هربار بزاق دهانت را که هی زیاد و زیادتر می‌شود به سختی پایین می‌فرستی و بغض را میان دریایی از بزاق گیر می‌اندازی. منحنی ل*ب‌هایت فرو ریخته‌ست. اصلاً روی ل*ب‌هایت زلزله آمده است.
دماغت را بالا می‌کشی، یک‌بار، دوبار اما فایده‌ای ندارد. راه نفست هر لحظه بیش از پیش می‌گیرد. صورتت از زور گریه‌های این روزهایت پف کرده و به کیک خامه‌ایی می‌ماند که دوتا کشمش قهوه‌ای از رویش بیرون زده باشد. سر آخر مجبور می‌شوی دهانت را باز کنی تا راحت‌تر نفس بکشی. مه سپید رنگی شکل شاپرک سمی‌ای می‌شود و از دهانت بیرون می‌پرد. بال‌های گنده‌اش را دو طرف کرم پشمالویش با آن چشم‌های شطرنجی درشت، باز می‌کند و تقی روی شیشه فرود می‌آید. قلبت تیر می‌کشد و با عجز خود را به سینه‌ات می‌کوبد. نفس به چه کارت می‌آید وقتی مجبور شوی آخرین‌هایت را از پشت شیشه آن هم از نوع بخار گرفته‌اش بگذرانی؟ تو همه چشم شده بودی تا او را ببینی و حال نفس‌هایت چشم‌هایت را کور می‌کند. دهانت را می‌بندی و جوری دماغت را بالا می‌کشی که جانت بالا آمده و مغزت سوت می‌کشد. با انگشت‌های یخ‌زده‌ات شاپرک روی شیشه را به کناری پرت می‌کنی و باز چشم می‌شوی تا او را ببینی. این آخرین‌های با او بودن را باید در دوربین حافظه‌ات حک کنی.
از گوشه چشم می‌بینی دست مشت شده‌اش آرام روی شیشه فرود می‌آید و چشمانش برق می‌زند. برقی از سر خیسی. می‌نالد:
- تو رو خدا گریه نکن شیرین! شیرینی حضورت رو تو آخرین لحظه‌ها تبدیل به زهر نکن.
لحنش بدجور بوی التماس می‌دهد؛ اما مگر دست تو هست؟!
دماغ کوچک گوشتی‌ات را بالا می‌کشی و با دست اشک‌های روی گونه‌ی برامده‌ات را می‌زدایی. گوشه‌ی ل*بِ لرزانت بالا می‌رود، تلخ است. طعم زهر می‌دهد؛ اما لازم است!
سیبک گلویش با دیدن پوزخندت تکان می‌خورد و آب دهانش را به سختی فرو می‌برد. و تو ثانیه‌ها را می‌شماری و با نگاه او را می‌بلعی.
با صدایی که از زور گریه‌ی این روزهایت از صدای خروس بدتر است می‌گویی:
- مگه گریه‌ی من... اصلاً مهمه؟!
کاغذ مچاله را میان دست عرق کرده‌ات تکان می‌دهی و باز می‌گویی:
- مگه نگفته بودی، تا آخرین نفس مال تواَم؟
قطره‌ی سوزان اشک باز هم از چشمانت می‌چکد.
منحنی ل*ب‌هایش فرو می‌ریزد درست مثل قلب تو هنگام دیدن آن کاغذ! بغض کرده؛ اما سعی می‌کند نبارد تا غم‌انگیز تر از چیزی که هست نباشد! همه را از قیافه‌ی ماتم زده‌اش می‌خوانی.
ل*ب‌های خوش تراشش را از هم فاصله می‌دهد و ل*ب می‌زند:
- الآن هم آخرین نفس‌هامه! نمی‌خوام آخرین تصویر قاب‌گرفته‌ی چشم‌هات از من، یه جنازه‌ی آویزون از طناب‌دار باشه!
مکث کوتاهی می‌کند. دستش را میان موهای قهوه‌ای کوتاه و به هم ریخته‌اش فرو می‌برد و ادامه می‌دهد:
- مطلقه بودن خیلی... بهتر از زن یه قاتل اعدام شده‌ست!
گویی به زبان آوردن این جمله از مرگ هم برایش سخت‌تر است که دستش مشت می‌شود و موهایش را محکم می‌کشد. فک باریکش منقبض می‌شود و صورتش مچاله می‌گردد. لایه‌ی لرزان اشک روی مردمک قهوه‌ای‌اش تکان می‌خورد؛ اما باز هم فرو نمی‌ریزد. باید چه کنی؟ وجودت از دیدن آشفتگی‌اش به درد آمده است.
هق‌هق صداداری از گلویت بیرون می‌پرد و ابرهای باران‌زای چشمانت دوبرابر می‌شوند.
انگار دیگر طاقت دیدن حال خرابت را ندارد که ضربه‌ی آخر را خیلی ناگهانی بر وجود لبریز از دردت فرو می‌آورد و با صدایی که سرمایش وجودت را می‌لرزاند زمزمه می‌کند:
- تقلا برای نفس کشیدن وقتی تو هوا معلقم و یه طناب گلوم رو محکم فشار میده خیلی آسون‌تر از لحظه‌ای هست که یک کاغذ درست مثل همونی که تو دستتِ تو دستم بود!
لرزش دستش و فرو رفتن ناخن‌هایش کف دستش و خونی که بیرون می‌زند امانت را می‌برد؛ اما او بدون هیچ رحمی ادامه‌ می‌دهد:
- تو همین رو می‌خواستی مگه نه؟ پس حالا که می‌تونی راحت باشی چرا باز هم زجرم میدی؟!
و چه کسی جز قلب کوچک تو گرمایی را که پشت سرمای صدایش نهفته را حس می‌کند؟ فقط تو می‌دانی که این حرف‌ها را محض پاره کردن بند دلت و دل کندن از خودش به زبان می‌آورد.
دنبال بهانه‌ای می‌گردی تا دلیل درخواست طلاقی را که دادی باز هم پنهان کنی! در تمام این مدت نگفتی باز هم نمی‌گویی مبادا بیش از چیزی که هست بشکند.
قبل از این‌که بهانه‌ی مسخره‌ی بچه‌دار نشدنت را به زبان برانی اکوی صدای اتمام وقت ملاقات در گوشت می‌پیچد و چشمان اشک‌آلودت سربازی را می‌بیند که عزیزترینت را با خود می‌برد، شاید برای همیشه.
 
Last edited by a moderator:

پرتوِماه

بنفشک*-*
LV
0
 
Joined
Jul 16, 2024
Messages
66
سکه
730
پاهایت طاقت ایستادن و نگه‌داشتن وزنت را ندارند؛ اما باید بلند شوی. آرام از جا برمی‌خیزی و زانوان سستت را فرمان به حرکت می‌دهی. چادر را باز هم چنگ می‌زنی، چه‌قدر رنگ سیاهش بوی مرگ می‌دهد، بوی آرزوهای برباد رفته، بوی نهایت تمنای تو برای داشتن اویی که تمام جسم و روحت فریاد خواستنش را سر می‌دهد؛ اما دریغ... ‌.
کیف طوسی‌ات را برمی‌داری و به سمت بیرون آن زندان لعنتی پا تند می‌کنی. هنوز هم آن کاغذ مچاله درون مشتت اسیر است. جلویت را نگاه نمی‌کنی. سرت گیج می‌رود، تلو- تلو می‌خوری و بازویت درون شکم فرد مقابلت فرو می‌رود. کیف از دستت رها می‌شود. نزدیک است که بیفتی اما با کمک دیوار بِتُنی طوسی رنگ سرپا می‌مانی. مرد مقابل داد و هوار می‌کند که:
- هوی ضعیفه! جلو پاتو نیگا کن! این چه وضعشه مگه کوری؟ همین‌جور چشاشو می‌بنده و با اون لنگ‌های درازش این‌ور- اون‌ور میره.
صدای خشن و لحن لات و بازوهای کلفتش میان آن لباس سیاه تنگ ترس به جانت می‌نشاند و باز هم قلبت تند می‌زند. ماموری که کنارش ایستاده سرش فریاد می‌کشد:
- ساکت! تو زندون هم دست از قلدری‌هات برنمی‌داری! حرف نباشه، رد شو.
و دست دستبند خورده‌ی مرد را می‌کشد. در همین حین رویش را سمت تو می‌گرداند و با نگاه سبز همچون لباسش تو را می‌نگرد و آرام عذرخواهی می‌کند. خم می‌شوی و کیفت را از روی زمین چرک مرده برمی‌داری.
پایت را که به بیرون می‌گذاری و هوای تازه به سرت می‌خورد، نور چشمانت را می‌زند و تو آن‌ها را جمع می‌کنی. چادر را برمی‌داری و درون کیفت می‌چپانی. به طرف تاکسی زرد رنگی که منتظرت مانده تا برگردی، می‌روی. دستگیره‌ی مشکی‌اش را به سمت خودت می‌کشی و در را باز می‌کنی. روی صندلی نوی ماشین که هنوز هم پلاستیکش را درنیاورده‌اند می‌نشینی و در را می‌بندی.
راننده از آینه نگاه قهوه‌ای‌اش را به تو می‌دوزد. احتمالاً میخواهد باز هم برایت از گرانی و دخل و خرج و نظام کشور موعظه کند که بی‌حوصله نگاهت را به سمت پنجره‌ی ماشین می‌دوزی و آدرس را زمزمه می‌کنی.
از صدای وحشتناکت و دماغ سرخ شده‌ات و چشمانی که هنوز هم هوای باریدن دارد، می‌فهمد حالت خراب‌تر از آن است که به حرف‌های صدمن یک غازش گوش دهی و سکوت می‌کند. و تو هنوز هم کاغذ را در دستت می‌پیچانی.
مقابل درب ورودی پارک می‌ایستد و اعلام می‌کند که به مکان مورد نظر رسیده‌است. دست آزادت را درون کیفت فرو می‌کنی و اسکناس‌های کاغذی را بیرون می‌آوری، به مرد میان‌سال می‌دهی و بدون نگاه دیگری به موهای جو‌گندمی‌ یا لباس سرمه‌ای‌اش از ماشین پیاده می‌شوی و به سمت پارک قدم برمی‌داری.
بدون کوچک‌ترین نگاهی به تابلوی بزرگ ورودی به داخل می‌روی و در لابه‌لای درختان ناپدید می‌شوی. روی نیمکت چوبی کنار گل‌های داوودی می‌نشینی و کیفت را کنارت می‌گذاری. چشمانت را می‌بندی و سعی می‌کنی لحظه‌ای بدون هیچ فکری آسوده باشی. نفس عمیقی می‌کشی و بوی عطر داوودی‌های سپید و صورتی رنگ را به ریه‌هایت هدیه می‌دهی؛ اما نمی‌شود! آن کاغذ میان دستت فریاد می‌دهد که؛ هی تو! حتی لحظه‌ای از این به بعد رنگ آرامش را نمی‌بینی! تازیانه‌های باد پاییزی گونه‌های برآمده‌ات را سرخ می‌کند و لرز کوچکی بر وجودت می‌نشاند. چشمان خسته‌ات را باز می‌کنی و به برگ‌های پژمرده‌ی غلتیده بر زمین می‌دوزی. رنگِ پریده‌ی برگ‌ها عجیب شبیه رخ مهتابی‌ات هست. پررنگ‌ترین فکر درون ذهن شلوغت، کاغذِ میان مشتت خود را به رخ می‌کشد. حرف‌هایش روی سرت آوار می‌شود. حقیقت همیشه دردناک است. از مردمی که به راحتی هرکس و هرچیزی را قضاوت می‌کنند برای بار هزارم متنفر می‌شوی. دلت تنهایی می‌خواهد و بس. یعنی تک- تک این مردمی که به هم زخم می‌زنند از زخم خوردن خسته‌اند؟ پس چرا این چرخه‌ی رقت‌انگیز تمام نمی‌شود؟ حرف‌های مردم را به جان می‌خری. چاره‌ای جز این نداری. تو که نمی‌توانی بخاطر حرف مردم در آخرین روزهایش از نزدیک‌ترینش به دورترینش تنزل پیدا کنی. آخرین؟! قلبت به درد می‌آید. خوب می‌دانی اگر واژه‌ی آخرین را خط بزنی تنها امیدی واهی خواهد بود. بارها التماسشان را کرده‌ای، بارها خود را از تخت غرور به زیر کشیده‌ای که نجاتش دهی. همه بی‌فایده بوده‌است. انگار مرغشان یک پا دارد. هرچه حرف که می‌توانستند بارت کرده‌اند. کاش می‌شد همه‌ی این‌ها کابوسی بیش نباشد.
 
Last edited by a moderator:

پرتوِماه

بنفشک*-*
LV
0
 
Joined
Jul 16, 2024
Messages
66
سکه
730
رد لبخند خیلی کمرنگ و تلخی روی لبانت دیده می‌شود. دستانت را بالا می‌آوری و کاغذ را پاره می‌کنی، حال آرام‌تری. اطرافت را نگاه می‌کنی، کنار تنه‌ی درخت افرای کهن‌سال سطل آشغالی را می‌بینی، به سمتش می‌روی و کاغذ پاره‌ها را درونش رها می‌کنی.
دست ظریفت را روی تنه‌ی پوسته پوسته‌ی درخت می‌گذاری، زمخت‌تر از تنه‌ی چوبی درخت زندگی این روزهای توست. کمر نه چندان باریکت را به درخت تکیه می‌دهی، دست راستت را درون جیب مانتوی آبی‌ات فرو می‌کنی.
سرت را کمی رو به بالا می‌گیری و نگاهت حوالی برگ‌های پهنِ نارنجی مایل به سرخ درخت در گردش است. تازیانه‌های باد که بر تن درخت می‌نشیند برگ‌ها با وجود آرزوهای داشته و نداشته‌شان فرو می‌ریزند. فرو می‌ریزند و زیر پا خرد می‌شوند. یک سمت ل*ب‌های گوشتالودت بالا می‌رود. چه‌قدر زندگیت به درخت افرا می‌ماند! رنگ سبز نهال زندگی‌ات در پاییز پرید و برخلاف سایرین قرار است در زمستان خزان شود.
از نگاه به بالا خسته می‌شوی. پلک‌هایت را برهم می‌فشاری و می‌گذاری مژه‌های بلند و بی‌حالتت روی صورت مهتابیت سایه بیندازند. باد سردی سریع‌تر از پیش می‌وزد. بازوانت را دور تنت می‌پیچانی و خود را به آغوش می‌کشی، اجازه می‌دهی باد موهای قهوه‌ای ریخته جلوی پیشانی کوتاهت را به هم بریزد. شالِ قهوه‌ای اتو نخورده‌ات در میان نوازش باد به رقص می‌آید.
چه تصویر زیبای غم‌انگیزی! اگر او بود تا دو- سه عکس قشنگ از شکل ایستادنت نمی‌گرفت، رهایت نمی‌کرد. آه لرزانی از گلویت بیرون می‌پرد و در میان ناله‌های سوزناک باد محو می‌گردد. دلت برای گردش‌ها و انبوه عکس‌هایی که از تو می‌گرفت تنگ می‌شود.
صدای دختربچه‌ای حواست را پرت می‌کند. با نگاهت دخترکی که میان درختان می‌دود و با شوق کودکانه می‌خندد، را دنبال می‌کنی. حسرت سیزده ساله‌ای میان نگاهت سر باز کرده. صدای خنده‌های بلندش دلت را به پیچش وا می‌دارد. باد موهای کوتاهش را تکان می‌دهد، تکه‌ای از موهای قهوه‌ای روشنش جلوی صورت گردِ کوچکش می‌افتد و چشمانش را از دیدت پنهان می‌سازد. دخترک اما همچنان می‌دود که ناگاه پایش به چیزی گیر می‌کند و زمین می‌خورد. لحظه‌ی سکوت حکم فرما می‌شود و سپس صدای گریه‌های بلندش گوشت را آزار می‌دهد. کاش حسرت خفته‌ات رهایت می‌کرد تا از کودکان متنفر شوی!
از درخت فاصله می‌گیری و به سمت دختر بچه می‌روی. جلویش زانو می‌زنی و نگاهش می‌کنی، روی زانوی شلوار آبی رنگش سوراخ شده و خراش کوچکی روی پایش دیده می‌شود. دست کوچکش را در دست می‌گیری. نگاه آبی‌اش را به تو می‌دوزد. چشمانش انگار رودی خروشان است. موج اشک‌ها با سرعت پیش می‌روند. با دست دیگرت موهای کوتاهش را نوازش می‌کنی و می‌گویی:
- چیزی نیست کوچولو، الآن می‌نشونمت روی اون نیمکت و یه چسب زخم می‌زنم روی پات. تا یه شکلات بخوری دردش یادت رفته. حالا گریه نکن باشه؟!
دختر بچه با لحن کودکانه‌اش می‌گوید:
- من... می‌دونم که... می‌برنم دکتر… .
پایش را به زمین می‌کوبد که درد باعث می‌شود هق‌هقی کند و ادامه‌ می‌دهد:
- نمی‌خوام... دیگه خسته شدم. من که می‌دونم، تهش می‌میرم!
میان هق‌های آرامش لحظه‌ای نفس می‌گیرد. نگاهش را تاچشم‌هایت بالا می‌کشد و باز می‌گوید:
- اونا فقط گولم می‌زنن. خودم دیدم یکی از دختر‌هایی که اون‌جا بود... ملافه کشیدن روش و گفتن مرده... اون هم، مثل من بود!
 
Last edited by a moderator:

پرتوِماه

بنفشک*-*
LV
0
 
Joined
Jul 16, 2024
Messages
66
سکه
730
ماتت می‌برد. از گفته‌های دخترک نگاهت به غم می‌نشیند. دستت را روی پیشانی‌ات می‌کشی و کلافه موهایت را دور انگشتت می‌پیچانی. سعی می‌کنی لبخند بزنی. دخترک را در آغوش می‌کشی و به سمت نیمکت می‌روی. نگاهت را به چشمان دخترک نمی‌دوزی مبادا غم میانش را بفهمد و حرفت را باور نکند.
- نه کوچولو، کسی رو برا زمین خوردن دکتر نمی‌برن. اون دختره هم… .
مکث می‌کنی نگاهت را اطرافت می‌چرخانی. کارتن خوابی را می‌بینی که با لباس‌های پاره روی نیمکتی آن جلوترها به خواب رفته است. دنبال حرفت را می‌گیری.
- اون دختره هم احتمالاً فقط خوابیده، ملافه کشیدن روش سردش نشه! شاید اشتباه شنیدی... شاید داشتن راجب یه مَرده صحبت می‌کردن، نه یه مُرده!
هنوز هم اشک می‌ریزد. چانه‌ی کوچکش از زور بغض می‌لرزد. او را روی نیمکت می‌نشانی. از درون کیفت شکلات و چسب زخمی بیرون می‌آوری. شکلات را به دستش می‌دهی و می‌گویی:
- آفرین! شکلاتت رو بخور.
لبخندی زورکی روی ل*ب می‌نشانی و به واسطه‌ی حسرتت مهربان ادامه می‌دهی:
- اسم من شیرینه، اسم تو چیه؟
حواسش پرت شده، چسب زخم را می‌چسبانی. دخترک با صدای لرزانش می‌گوید که اسمش پانیا است و سعی می‌کند با دستان کوچکش شکلات را باز کند.
چشمت مردی را شکار می‌کند که، سراسیمه میان درختان می‌دود و بلند- بلند صدا می‌زند:
- پانی دخترم کجایی!
نزدیک می‌شود که پانیا صدا می‌زند:
- بابایی من این‌جام.
مرد مقابل نیمکت می‌ایستد. نفس‌های تند و پی‌درپی می‌کشد. دستانش لرزش خفیفی دارد و از پیشانی متوسطش عرق می‌چکد. ماجرا را که می‌فهمد، کمی آرام می‌شود و از تو تشکر می‌کند.
اما تو مات چشمان قهوه‌ای و موهای مواجش مانده‌ای. شباهت عجیبی به شهیاد دارد و این حالت را دگرگون کرده، انگار کسی با چکش به دیواره‌ی معده‌ات می‌کوبد. طعم ترش و بدمزه‌ی اسید معده‌ات را در دهانت حس می‌کنی. رو به مرد می‌گویی:
- چه‌طور ممکنه؟!
مرد از نگاه متعجبِ دیوانه‌وارت و حرف بی‌سروتهت سردرگم شده، ابروهای پرپشتش بالا می‌پرد. دستش را تکان می‌دهد و می‌پرسد:
- چی چه‌طور ممکنه خانم؟!
گوشی موبایل سپید رنگت را از جیبت بیرون می‌آوری. از داخل گالری عکسی از شهیاد را نشانش می‌دهی.
چشمانش برق می‌زند و لبخندی روی لبان باریکش جا خوش می‌کند. دخترکش را ب*غل می‌کند و در هوا می‌چرخاندش. با صدایی بالاتر از حد معمول خطاب به خودش می‌گوید:
- پیدا شد!
بعد از چند دقیقه می‌ایستد. هنوز هم نگاهش برق می‌زند. می‌خواهد حرفی بزند که صدای زنگی در هوا چرخ می‌خورد. انگار تلفن‌ همراهِ اوست که زنگ می‌خورد. عذرخواهی می‌کند و کارتی از جیب پیراهن زرشکی‌اش بیرون می‌آورد. آن را میان دستانت رها می‌کند و درحالی که قصد رفتن کرده به تو می‌گوید که حتماً با او تماس بگیری. فرد درون عکس احتمالاً از دیدنش خوشحال خواهد شد. دخترک دستش را روی دستت می‌گذارد. چشمانش هنوز اشکی‌ست. با صدای بغض گرفته‌اش زمزمه می‌کند:
- شما هم خوردی زمین که گریه کردی؟ درد داره؟
بغضت سنگین می‌شود. مرد دست دخترش را می‌گیرد و با عجله از تو دور می‌شود. تو می‌مانی و یاد شهیادی که معلوم نیست تا کی نفس می‌کشد!
 
Last edited by a moderator:

پرتوِماه

بنفشک*-*
LV
0
 
Joined
Jul 16, 2024
Messages
66
سکه
730
•فصل دوم، شیرینِ بی‌فرهاد•

<<عقد ساقه‌ها و تبرها را
در آسمان‌ها نوشته‌اند>>

روز موعود فرا می‌رسد. بهاری‌ترین روز زمستان هر سالت امسال عجیب خزان است! آن‌قدر گریه‌کرده‌ای که چشمانت دوکاسه‌ی خون شده، سرخِ سرخ. قلبت چنان کند می‌زند که گویی تقلا کردن را فراموش کرده. به سمت کمد چوبی بلوطی رنگ می‌روی. مانتوی سپیدت را بیرون می‌کشی. چوب لباسی‌اش را که پرت می‌کنی روی روتختی آبی رنگ می‌افتد. مانتو را تنت می‌کنی و نگاهت را به او می‌دوزی. با صدایی ملایم می‌پرسی:
- تو کیی، چرا دیگه نمی‌شناسمت؟
لبخند تلخی روی لبش می‌نشیند و زمزمه می‌کند:
- من همون آدمم که یه روز میون گریه‌ها و بغض‌هاش هم لبخند رو لبش بود.
لبخندت تبدیل به بغض می‌شود و باز می‌گویی:
- همون که دیوونه بود؟
آری تو دیوانه بودی، دیوانه‌ی او! قطره اشکی از چشمت پایین می‌چکد و باز هم نگاهت را به او می‌دوزی، انگشت اشاره‌ات را روی گونه‌اش همراه قطره اشک می‌سُرانی و می‌پرسی:
- پس چرا الآن دیگه نیستی؟
در حالی که هق می‌زند پاسخت را می‌دهد:
- دنیا با دیوونه‌ها خوب تا نمی‌کنه.
دستت روی قلبت می‌نشیند، گریه‌کنان زمزمه می‌کنی:
- پس الآن کیی؟
با تمام وجود می‌گرید و در میان گریه‌های صدادار به سختی پاسخت را می‌دهد:
- الآن! یه روح سرگردون... تو حوالی طعم تلخ زندگی که... نه می‌تونه بره نه می‌تونه، بمونه! الان کسیم که... دیگه شادی براش معنایی نداره؛ ولی با مرگ فاصله‌ای ندارم و این... تنها چیزیه که باعث میشه سر پا بمونم.
دماغ کوچک گوشتی‌اش سرخ شده است و چشمان قهوه‌ایت از زور گریه سرخ‌تر. آیینه را برمی‌داری و آرام در آغوش می‌کشی بلکه غمش تسکین یابد. دریغ که کسی نیست تا تو را هم در آغوش کشد و هم پایت بگرید و آرامت کند، درست‌ترش این‌که با وجود بودن کسی باز هم آرام نمی‌شوی. گویی آرامش از تو گریخته است.
آیینه را از خودت جدا می‌کنی و سر جایش می‌گذاری. دماغت را بالا می‌کشی و با دست ظریفت اشک‌هایت را پاک می‌کنی. شال شیری رنگ را برمی‌داری و روی موهای قهوه‌ایت می‌کشی. بار دیگر به آیینه نگاه می‌کنی، دخترک درونش با نگاهی تار و حالی خراب تو را می‌نگرد. لباس سپیدش میان بخت سیاهت تضادی دردناک را به رخ می‌کشد. اشک‌هایت باز گونه‌های برآمده‌ات را می‌خیساند. پایت را که به بیرون اتاق می‌گذاری نگاه پدرجان سرتاپایت را رصد می‌کند. با دیدن لباس سپیدت قطرات اشک از میان آبیِ نگاهش سرریز می‌کنند. با غمگین‌ترین حالت ممکن می‌گوید:
- مگه نگفته بود نری؟!
مکث کوتاهی می‌کنی و با صدای گرفته‌ات می‌گویی:
- من هنوز هم زنش هستم، پس حق دارم آخرین لحظه‌هاش کنارش باشم!
به سمتت می‌آید و در آغوشت می‌کشد. میان پیرهن مشکی‌اش غرق می‌شوی و دستت مشت می‌شود و پیراهنش را چنگ می‌زند. چه دردی دارد که شهیادت هنوز نمرده برایش سیاه به تن زده این پدر خسته. آرام زمزمه می‌کند:
- طاقت دیدنش رو نداری!
اشک‌های داغت پیراهنش را خیس می‌کند. دماغت را بالا می‌کشی و می‌گویی:
- مهم نیست! وقتی قراره نداشته باشمش دیگه هیچی مهم نیست.
 
Last edited by a moderator:

پرتوِماه

بنفشک*-*
LV
0
 
Joined
Jul 16, 2024
Messages
66
سکه
730
دستت را میان دست چروکش می‌فشارد و از کنار مبل‌های سرمه‌ای رد می‌شوید. کفش کرمی‌ات را پا‌ می‌کنی و پدرجان کفش سیاهش را. به سمت ماشین نقره‌ای رنگ می‌روید. در جلو را برایت باز می‌کند و روی صندلی آوار می‌شوی. پشت فرمان می‌نشیند و سوییچ را می‌چرخاند. دنده را می‌کشد و پایش را روی گاز می‌گذارد. از کوچه بیرون می‌روید و میدان را دور می‌زنید. چشمانت را می‌بندی و مابقی مسیر را نمی‌بینی.
دست پدرجان که روی شانه‌ات می‌نشیند، می‌فهمی که رسیده‌اید. از ماشین پیاده می‌شوید و به سمت محل اعدام می‌روید. کمر خم شده‌ی پدرجان و موهای سپید شقیقه‌اش می‌گوید حال او هم همچون تو خراب‌تر از خراب است. قدم‌های لرزانت را رو به جلو برمی‌داری. او را می‌بینی که درست وسط جمعیت دستبند به دست ایستاده‌ست.
می‌خواهی فرو بریزی که دست پدرجان دور کمرت می‌پیچد و نگه‌ات می‌دارد. اشک‌هایت بی‌صدا از کویر چشمانت می‌بارد. حتی جرئت نفس کشیدن نداری مبادا در آخرین لحظه‌هایش حضورت را حس کند و از تو روی گرداند. گوش‌هایت انگار کر شده باشد هیچ نمی‌شنوی. نه صدای هلهله‌ی خانواده‌ی مقتول را و نه تأسف مردم را. هوا ابری‌ست یا آفتابی، هیچ نمی‌دانی. فقط چشم شده‌ای و او را می‌بینی. لباس راه راه زندان عجیب برایش گشاد است، تمام گوشت تنش آب شده و جز تو چه کسی به چنین چیزهایی دقت می‌کند؟ پاهایش می‌لرزد و به سختی ایستاده. لحظه‌ای نگاهش به این سو می‌چرخد. می‌ترسی. از درد کشیدن بیشترش می‌ترسی. می‌خواهی خودت را میان جمعیت گم‌وگور کنی که کلمات ناشنیدنی‌اش را میان لرزش ل*ب‌هایش ل*ب‌خوانی می‌کنی:
- مگه نگفته بودم نیای؟!
انگار فراموش کرده‌ای که او حتی بی‌نگاه هم حضورت را حس می‌کند. اشک‌هایت همچون ماشین‌های مسابقه از یک‌دیگر سبقت می‌گیرند. دستت بالا می‌آید و چشمانت را پاک می‌کند، می‌خواهی لحظه‌های آخر را خوب ببینی. دلت می‌خواهد پیشانی بلندش را ببوسی و بگویی تو هم داری جان می‌دهی؛ اما نمی‌شود.
نه تو توجهی به نگاه مضخرف مردم داری نه او. پدرجان را فراموش می‌کنی. قدم‌های کج و کوله‌ی ناهماهنگت تو را به سوی او پیش می‌برد. برایت ل*ب می‌زند:
- تو جون منی. جون من حق نداره جون دادنم رو ببینه!
صدایش از بغض می‌لرزد؛ اما هنوز هم تقلا می‌کند مبادا قطره اشکی از چشمش پایین بریزد. نسیم ملایمی می‌وزد و چند نخ از موهایش را روی پیشانی‌اش می‌اندازد. همیشه وقتی تارهای موهایش روی پیشانی بلندش می‌افتد خواستنی‌تر می‌شود، و امان از حال خرابت در این لحظه! باصدای گرفته‌اش که سرشار از بغض است می‌گوید:
- من فرهادت نشدم مبادا ازدستت بدم غافل از این‌که تو لیلی بودی و من مجنون! مجنون اگر به لیلی رسیده بود که مجنون نبود!
پچ‌پچ کشنده‌ی مردم راجب حرف‌های دم آخرش و حال خراب تویی که نزدیکش ایستاده‌ای به راه است. اما به تنها چیزی که توجه می‌کنی عزیزترینِ برباد رفته‌ات هست. در این لحظات آخر هم بدجور دل می‌برد، مگر نمی‌داند که تو دیگر دلی برای از دست دادن نداری! با صدا زیر گریه می‌زنی. دستش مشت می‌شود و بر قلبش می‌نشیند. آخرین کلمات از دهانش بیرون می‌پرد:
- بابا، ببخش و مراقبش باش!
حسِ تلخِ شیرینی درون جانت به گردش در می‌آید! تلخ چون دیگر قرار نیست داشته باشی‌اش و شیرین چون در آخرین نفس‌هایش باز هم نگران توست.
صدای زجه‌ی دیگر خانواده‌ها بی‌قرارتر از پیشت می‌کند. سکوهای اعدام یکی یکی پر شده‌اند. دخترکی گریان بابا را به ل*ب می‌راند. زنی چادر بر سر کشیده و زار- زار می‌گرید. مردی کمر خم کرده به التماس افتاده. چه آوای حزن انگیزی دارد پیچک غم! گریه‌هایت شدت می‌گیرد. نگاه بی‌تابت به دنبال اوست. ل*ب‌های بی‌رمقت نامش را زمزمه‌گر می‌شود. میان غوغای غم حکم آزادی یکی از اعدامی‌ها داده می‌شود. پدر و مادر سالمند مقتول دل سوزانده و رضایت داده‌اند. چه‌قدر حسرت وجودت را می‌لیسد و چه‌قدر می‌خواهی شهیادت جای او باشد. مگر غرور تو مقابل جانِ جانت ارزشی هم دارد؟ بار دیگر سمت خانواده مقتول می‌روی. زجه می‌زنی. ناله می‌کنی. التماس می‌کنی. روی زانوانت تا می‌خوری. گوشه لباس مادرش میان انگشتانت فشرده می‌شود. قسمش می‌دهی به همان پسرم گفتن‌هایش به شهیاد جانِ جانت را ببخشد. قسمش می‌دهی به دوستی دیرینه پسر مرحومش ببخشد. واقعاً این زن از سنگ است؟ اگر ذوب نمی‌شود از بی‌تابی‌هایت پس چرا اشک درون چشمانش نشسته؟ مگر نه این‌که خودش داغدار است؟ یعنی ذره‌ای دل به حال پریشان حالی‌هایت نمی‌سوزاند؟ همچو ماهی بیرون افتاده از آب تقلا می‌کنی. بی‌فایده‌ست. پدرجان با همان حال خراب و اشک‌های فرو ریخته بر گونه‌اش بلندت می‌کند. جانت را به سوی طناب‌دار رهسپار کرده‌اند.
 
Last edited by a moderator:
Status
Not open for further replies.

Who has read this thread (Total: 0) View details

Top Bottom