• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

YAS

[ بنیانگذار دوم سایت + مدیریت تالار نظارت ]
عضو کادر مدیریت
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-04
نوشته‌ها
1,485
سکه
36,686
Username: yasaminfathi

نام و نام خانوادگی: یاسمین فتحی

نوع کتاب: رمان

عنوان کتاب: تاریک ترین قلب ها

ژانر کتاب: جنایی ،معمایی ،عاشقانه

نویسنده کتاب: یاسمین فتحی

زبان اصلی کتاب: فارسی

تعداد صفحات (پارت)‌: نامشخص

خلاصه کتاب: داستان درمورد دختر مافیا که از پسری که اونم مافیا هستش متنفر و در فکر انتقام از اون هستش به خاطر همین هم وارد باند اون پسره میشه و بعدش در بین آتش خاکستر های گذشته روشن میشه و یه اتفاقاتی می افته که همه چیز دچار تحول و تغییر میشه

مقدمه کتاب: نور کم‌جان غروب روی اصطبل افتاده بود، و بوی خاک و علوفه همه جا پیچیده بود. صدای ناله‌های خفه‌ای از داخل به گوش می‌رسید، اما سکوت سنگینی فضای بیرون را گرفته بود. میا کنارم ایستاده بود؛ همیشه مثل سایه دنبالم بود، آماده برای هر دستوری.

با دست اشاره کردم در اصطبل را باز کنند. وقتی داخل شدم، دیدمش. دست و پایش را محکم بسته بودند، مثل حیوانی که برای ذبح آماده باشد. صورتش از ترس رنگ باخته بود. به محض اینکه نگاهش به من افتاد، شروع به التماس کرد.

ـ خانم... تو رو خدا... اشتباه کردم... ببخشید...

چشم‌هایش پر از وحشت بود، اما من فقط پوزخندی زدم.

ـ دست و پاهاشو باز کنین.
یکی از افراد جلو آمد و گره‌ها را باز کرد. برای لحظه‌ای نفس راحتی کشید و فکر کرد بخشیده شده. اما نمی‌دانست که این، تازه شروع ماجراست.

قدم به قدم نزدیک شدم. صدای پوتین‌هایم روی زمین خشک و سرد مثل ناقوس مرگ بود. با صدایی آرام اما سرد گفتم:
ـ با خودت چی فکر کردی؟ که می‌تونی جنس‌ها رو بدزدی و به چاک بزنی؟

سرش را پایین انداخت.
ـ خانم، بچگی کردم... قسم می‌خورم دیگه تکرار نمی‌شه...

دیگر نمی‌توانستم تحمل کنم. شال از روی سرم باز کردم و دور گردنش انداختم. اوایل فقط نفسش بند آمد، اما وقتی فشار را بیشتر کردم، دست‌هایش بی‌هدف هوا را چنگ زدند. به تقلاهای بیهوده‌اش نگاه کردم و انگار در چشمانم آتش شعله‌ور شد.

کم‌کم رنگ صورتش به کبودی رفت، و لحظه‌ای بعد، بدنش زیر دستانم بی‌حرکت شد. برای چند ثانیه، سکوتی سنگین بر فضا حاکم شد. بعد، نفس عمیقی کشیدم و رو به میا گفتم:
ـ گم و گورش کنین.

ـ چشم، خانم

میا به افرادش اشاره کرد، اما خودم دستش را گرفتم و نگذاشتم برود.
ـ صبر کن، هنوز کارمون تموم نشده. اون پسره کو؟

ـ همون‌طور که امر کردین، توی اتاق بلک...

لبخندی روی لبم نشست، اما نه از جنس شادی.

ـ پس بریم
عمارت در تاریکی فرو رفته بود .
به سمت عمارت رفتیم به سمت اتاق بلک رفتم
وارد اتاق که شدم ،بوی تندخون و آهن در هوا پیچیده بود .دیوارها به رنگ سیاه مات بودند ،بی هیچ تزئینی ،تنها چند زنجیر سنگین از سقف آویزان بود که با حرکت ملایم در سکوت اتاق ،خش خش ایجاد می کرد .نور ضعیف یک چراغ قدیمی روی میز فلزی وسط اتاق می افتاد و سایه های مبهمی روی دیوار ‌می رقصیدند .گوشه ای از اتاق ،ابزارهایی مرتب چیده شده بودند؛چاقوها،قیچی های بزرگ ،وسایلی که تنها به درد شکنجه می خوردند .
وسط اتاق ،تخته چوب بزرگی قرار داشت که با بندهای چرمی محکم به زمین پیچ شده بود .مرد بیچاره ای روی آن بسته شده بود، پیراهنش پاره و تنش پر از زخم های تازه ، قطرات خون از گوشه تخته چوب به آرامی روی زمین می چکیدند و در شیارهای کف اتاق ، که انگار مخصوص این کار طراحی شده بودند ، جاری می شدند .
از سقف یک چرخ گوشت صنعتی بزرگ آویزان بود که شیارهای تیزش زیر نور چراغ می درخشیدند .صدای تکان خوردن آرام آن ،لرزی بر جان هرکسی می انداخت .گوشه دیگر ، یک شلنگ آب و یک سطل پر از پارچه های خونی قرار داشت .
این اتاق طراحی شده بود که هرکسی وارد آن شد از همان لحظه اول بفهمد که راه بازگشتی وجود ندارد .
با ورود به اتاق، سنگینی سنگینی فضا روی شانه هایت نشست
میا پشت سرم وارد شد و در را با صدای بلندی بست، صدای که در سکوت اتاق ،طنین عجیبی داشت.چند قدم جلو رفتم و جلوی مردی که به تخته بسته شده بود ،ایستادم ، نگاهش پر از وحشت بود ،چشمانی که درمیان ترس و عرق، التماس می کردند .
زخم های روی بدنش گواه از شکنجه های سنگین قبلی بودند .خط عمیقی روی پیشانیش وجود داشت که هنوز خون از آن می چکید‌. صدای لرزانی بلاخره شکست :
ـ خانم...من ...اشتباه کردم....منو ببخشید ،تو رو خدا...
نگاهش کردم اما کوچیک ترین حسی در چشمانم نبود .
مثل این که با یک شیء بی ارزش روبه رو هستم .
پوزخندی زدم و به میا گفتم :
- کسی دستور داد باهاش این کار کنین ؟
میا با صدای آرومی جواب داد :
ـ نه خانم ،ولی ...داشت فرار می کرد. مجبور شدیم .
اخم کردم و به سمت تخته خم شدم. صورتم نزدیک صورت مرد آوردم .بوی خون و ترسش مشامم رو پر کرد . آروم گفتم :
- وقتی توی یه بازی وارد شدی ،باید می فهمیدی که فرار معنی نداره.تنها ته این بازی ، مرگه .
از جا بلند شدم و به میا نگاهی انداختم .اشاره کردم به چرخ گوشت .
-شروع کن .
میا با کمی مکث به سمت چرخ گوشت رفت .مرد شروع کرد به تقلا ،بندها رو می کشید و نفس نفس می زد. صدای خشن و شکسته اش بلند شد :
ـ نه! نه ! خانم! به من رحم کن ! به خدا نمی خواستم ...
با سردی گفتم :
- تو انتخابتو کردی .حالا منم انتخابمو می کنم

میا دستگاه را روشن کرد . صدای غرش موتور چرخ گوشت در اتاق پیچید ، صدایی که حتی دیوارها را هم به لرزه می انداخت . مرد دیگر چیزی نمی گفت ؛ فقط تقلا می کرد ،یکی از افرادم نزدیک شد و مرد را بلند کرد .
مرد فریاد زد :
- خانم ! به خدا غلط کردم ! دیگه تکرار نمی کنم ! رحم کن!

برای لحظه ی مکث کردم .و سکوت کردم و به چشمانش خیره شدم، انگار که داشتم چیزی را برسی می کردم .اما بعد، بدون هیچ حرفی با دست اشاره کردم که ادامه بدهند .
اولین لحظه ی که پاهایش وارد چرخ گوشت شد .صدای دادی کشید که انگار کل عمارت را پر کرد ‌.
دست هایم را روی سینه ام قفل کردم و بی حرکت تماشا کردم .چیزی درونم حس لذت می کرد ،انگار که این صحنه بخشی از عدالت بود.


لحظه‌ای ی بعد، دیگر صدایی از او شنیده نمی شد .تنها چیزی که باقی مانده بود ،صدای غرش دستگاه و بوی خون تازه ای بود که در اتاق پیچیده بود .
به میاگفتم:
- تیکه هاشو ببرین بیرون . نمی خوام اینجا بوی تعفن بگیره .
میا با احترام سر تکون داد
ـچشم ،خانم .
بعد از این ،دیگر وقت استراحت بود. باید دوش می گرفتم و این لکه های خون را از تنم پاک می کردم .
اما می دانستم این خون ها هیچ وقت واقعا پاک نمیشود
حمام که کردم، حس و حال بهتری پیدا کردم. لباس‌هایم را مرتب پوشیدم، اما هنوز ذهنم درگیر بود. پشت میز کارم نشستم و انگشت‌هایم را روی سطح چوبی میز ضرب گرفته بودم. صبر کردن همیشه نقطه ضعف من بود. وقتی چیزی می‌خواستم، باید همان لحظه به دستش می‌آوردم.

چند دقیقه که گذشت، کلافگی داشت به نقطه اوجش می‌رسید. ناخن‌هایم را به میز فشار دادم و صدای خراشیدنشان آرامش کوتاهی به من داد. اگر دنی ماریانا را نمی‌آورد، مجبور می‌شدم برنامه‌ام را تغییر بدهم، و دنی را برای همیشه کنار بگذارم.

بالاخره در زده شد. سرم را بلند کردم. دنی وارد شد، و پشت سرش ماریانا.

چشمان ماریانا تا به من افتاد، برای لحظه‌ای رنگ باخت. اما او همیشه زنی بود که تظاهر را خوب بلد بود. سرش را کمی بالا گرفت و لبخندی مصنوعی روی ل*ب‌هایش نشاند.

ـ به به، ماریانا خانم.
صدایم آرام بود، اما پشت آن، آتش خشم شعله می‌کشید.

ماریانا آرام سلام کرد:
ـ سلام خانم. خوبین؟
لبخندی زدم، اما حتی خودم هم می‌دانستم این لبخند چیزی جز پیش‌درآمد طوفان نیست. به سمتش قدم برداشتم. هر قدم مثل کوبیدن پتک بر زمین بود.

ـ به خوبیت، عزیزم.
مقابلم ایستاد، اما می‌توانستم ترسی را که پشت ظاهر محکم و نگاه مصممش پنهان کرده بود، ببینم.

ـ تو واقعاً فکر کردی می‌تونی منو بازی بدی؟
صدا از گلویم پایین نمی‌آمد. یک قدم دیگر به او نزدیک شدم. حالا فاصله‌مان فقط چند سانتی‌متر بود. چشمانش دیگر نمی‌توانستند دروغ بگویند.

ـ من به تو عوضی گفتم جاسوسی کنی. گفتم اون دیاکو رو از سر راه برداری. ولی تو چیکار کردی؟
با صدای بلند ادامه دادم:
ـ رفتی زیرخوابه اون سگ هار شدی؟

دیوارهای اتاق انگار لرزیدند. ماریانا دهان باز کرد چیزی بگوید، اما نگاه من مثل خنجری بود که گلویش را برید. حتی یک کلمه هم نمی‌توانست بگوید. به چشمانش خیره شدم و با صدایی آرام‌تر اما کشنده ادامه دادم:

ـ توضیح بده، ماریانا. قبل از اینکه تصمیم بگیرم این اتاق، آخرین جایی باشه که تو دیدی.
همه چیز را می‌توانستم ببخشم، جز خیانت. خیانت مثل زهر بود، آرام و بی‌صدا، اما کشنده. خشم درونم مثل موجی می‌غرید و هر لحظه بلندتر می‌شد. حالم دست خودم نبود.

نور ضعیف اتاق روی صورتش افتاده بود، اما دیگر هیچ چیز از آن چهره برایم آشنا نبود. خاطراتی که روزگاری گرم بودند، حالا مثل تکه‌های شکسته شیشه در ذهنم می‌چرخیدند و دستانم را زخمی می‌کردند.

به "دنی" اشاره کردم که از اتاق برود. او اطاعت کرد، اما لحظه‌ای مکث کرد، شاید برای آنکه مطمئن شود من چه در سر دارم. در را که بست، سکوت سنگینی بر اتاق حاکم شد.

نگاهش کردم.
-فکر کردی نمی‌فهمم؟" صدایم آرام بود، اما زهر خشم در هر واژه‌ام جاری بود.

ل*ب‌هایش تکان خورد، انگار می‌خواست چیزی بگوید، اما سکوت را ترجیح داد. تنها نگاهش را از من دزدید. همین کافی بود


در صورت بیان ایرادات توسط ناظر، آیا خودتان آنها را ویرایش می‌کنید یا به ناظر واگذار می‌کنید؟ به ناظر واگذار می‌کنم.

مورخ ثبت درخواست: Aug 9, 2025
سلام و درود.
با درخواست نظارت شما موافقت شد.✅
ناظر شما: @SULLIVAN
لطفا منتظر گفت‌و‌گویی از جانب ناظر خود بمانید و تاپیک اثر خود را تا زمان تایید توسط ناظر ایجاد نکنید.
موفق و موید باشید.🤝🤍
 

~Cheat~

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2023-09-17
نوشته‌ها
137
سکه
689
نام‌کاربری: کمدین پوچ شده

نام و نام خانوادگی: آیناز تابش

نوع کتاب: رمان

عنوان کتاب: دگم

ژانر کتاب: اجتماعی

نویسنده کتاب: آیناز تابش

زبان اصلی کتاب: فارسی

تعداد صفحات (پارت)‌: ۸۱

خلاصه کتاب: می‌توان گفت منشا تمام جنگ و جدال‌های دنیا، آفتی به نام عقیده است. مسائل، رفتارها و قضاوت‌ها همگی وابسته به عقاید ما هستند. اما باورها از کجا آمده‌اند؟ آن‌قدر که ما می‌پنداریم مقدس و بی‌عیب هستند؟ آیا واقعاً هستی همانند قفسه‌های کتاب مرتب‌شده بر اساس حروف الفبا در قید و بند نظم است و فلسفه‌ی وجود انسان در جهان با هر موجود دیگری تفاوت دارد؟

مقدمه کتاب: ندارد

در صورت بیان ایرادات توسط ناظر، آیا خودتان آنها را ویرایش می‌کنید یا به ناظر واگذار می‌کنید؟ به ناظر واگذار می‌کنم.

مورخ ثبت درخواست: Aug 12, 2025
 

یآس

نتیجه‌ی اعتماد بی‌جای ما شدین شما!
اشتباه بزرگ انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2025-07-18
نوشته‌ها
143
سکه
946
نام‌کاربری: کمدین پوچ شده

نام و نام خانوادگی: آیناز تابش

نوع کتاب: رمان

عنوان کتاب: دگم

ژانر کتاب: اجتماعی

نویسنده کتاب: آیناز تابش

زبان اصلی کتاب: فارسی

تعداد صفحات (پارت)‌: ۸۱

خلاصه کتاب: می‌توان گفت منشا تمام جنگ و جدال‌های دنیا، آفتی به نام عقیده است. مسائل، رفتارها و قضاوت‌ها همگی وابسته به عقاید ما هستند. اما باورها از کجا آمده‌اند؟ آن‌قدر که ما می‌پنداریم مقدس و بی‌عیب هستند؟ آیا واقعاً هستی همانند قفسه‌های کتاب مرتب‌شده بر اساس حروف الفبا در قید و بند نظم است و فلسفه‌ی وجود انسان در جهان با هر موجود دیگری تفاوت دارد؟

مقدمه کتاب: ندارد

در صورت بیان ایرادات توسط ناظر، آیا خودتان آنها را ویرایش می‌کنید یا به ناظر واگذار می‌کنید؟ به ناظر واگذار می‌کنم.

مورخ ثبت درخواست: Aug 12, 2025
سلام و درود.
با درخواست نظارت شما موافقت شد.✅
ناظر شما: @یآس
لطفا منتظر گفت‌و‌گویی از جانب ناظر خود بمانید و تاپیک اثر خود را تا زمان تایید توسط ناظر ایجاد نکنید.
موفق و موید باشید.🤝🤍
 
  • لـایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: mahban

Hamoon_Mehrdad

:/
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-09
نوشته‌ها
198
سکه
1,004
Username: Hamoon_Mehrdad

نام و نام خانوادگی: Kia

نوع کتاب: دلنوشته

عنوان کتاب: سکوت وهم انگیزه من

ژانر کتاب: عاشقانه، اجتماعی

نویسنده کتاب: Kia

زبان اصلی کتاب: فارسی

تعداد صفحات (پارت)‌: ۵۰

خلاصه کتاب: نرسیدن ها نشدن ها و نبودن ها را به تصویر میکشد

مقدمه کتاب: همه ما روزی در جایی و شاید در مکانی حس کردیم خودمان نبوده ایم و من اکنون یا شاید هم سال پیش به این گمان ترسناک رسیده بودم

در صورت بیان ایرادات توسط ناظر، آیا خودتان آنها را ویرایش می‌کنید یا به ناظر واگذار می‌کنید؟ به ناظر واگذار می‌کنم.

مورخ ثبت درخواست: Aug 13, 2025
 

یآس

نتیجه‌ی اعتماد بی‌جای ما شدین شما!
اشتباه بزرگ انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2025-07-18
نوشته‌ها
143
سکه
946
Username: Hamoon_Mehrdad

نام و نام خانوادگی: Kia

نوع کتاب: دلنوشته

عنوان کتاب: سکوت وهم انگیزه من

ژانر کتاب: عاشقانه، اجتماعی

نویسنده کتاب: Kia

زبان اصلی کتاب: فارسی

تعداد صفحات (پارت)‌: ۵۰

خلاصه کتاب: نرسیدن ها نشدن ها و نبودن ها را به تصویر میکشد

مقدمه کتاب: همه ما روزی در جایی و شاید در مکانی حس کردیم خودمان نبوده ایم و من اکنون یا شاید هم سال پیش به این گمان ترسناک رسیده بودم

در صورت بیان ایرادات توسط ناظر، آیا خودتان آنها را ویرایش می‌کنید یا به ناظر واگذار می‌کنید؟ به ناظر واگذار می‌کنم.

مورخ ثبت درخواست: Aug 13, 2025
سلام و درود.
با درخواست نظارت شما موافقت شد.✅
ناظر شما: @yeganeh
لطفا منتظر گفت‌و‌گویی از جانب ناظر خود بمانید و تاپیک اثر خود را تا زمان تایید توسط ناظر ایجاد نکنید.
موفق و موید باشید.🤝🤍
 

*RaHa._

نتیجه‌ی اعتماد بی‌جای ما شدین شما!
اشتباه بزرگ انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2025-07-18
نوشته‌ها
403
سکه
2,220
نام‌کاربری: *RaHa._

نام و نام خانوادگی: رها سلطانی

نوع کتاب: دلنوشته

عنوان کتاب: نواژه

ژانر کتاب: عاشقانه

نویسنده کتاب: رها سلطانی

زبان اصلی کتاب: فارسی

تعداد صفحات (پارت)‌: ۴۰

خلاصه کتاب: ندارد

مقدمه کتاب: نواژه، یعنی تپش‌هایی که
فقط برای تو هستند.
یعنی لبخندهایی که
در سکوت شکل می‌گیرند.
هر فکر به تو،
صدایی‌ست نرم در دل من.
هر نفس، هر لحظه،
با یاد تو پر می‌شود.
نواژه یعنی امیدی که بی‌وقفه می‌تپد،
حسی که حتی در نبودت،
با من زندگی می‌کند.
و من، با هر نواژه از تو،
دوباره عاشق می‌شوم... .


در صورت بیان ایرادات توسط ناظر، آیا خودتان آنها را ویرایش می‌کنید یا به ناظر واگذار می‌کنید؟ خودم ویرایش می‌کنم.

مورخ ثبت درخواست: Aug 13, 2025
 

یآس

نتیجه‌ی اعتماد بی‌جای ما شدین شما!
اشتباه بزرگ انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2025-07-18
نوشته‌ها
143
سکه
946
نام‌کاربری: *RaHa._

نام و نام خانوادگی: رها سلطانی

نوع کتاب: دلنوشته

عنوان کتاب: نواژه

ژانر کتاب: عاشقانه

نویسنده کتاب: رها سلطانی

زبان اصلی کتاب: فارسی

تعداد صفحات (پارت)‌: ۴۰

خلاصه کتاب: ندارد

مقدمه کتاب: نواژه، یعنی تپش‌هایی که
فقط برای تو هستند.
یعنی لبخندهایی که
در سکوت شکل می‌گیرند.
هر فکر به تو،
صدایی‌ست نرم در دل من.
هر نفس، هر لحظه،
با یاد تو پر می‌شود.
نواژه یعنی امیدی که بی‌وقفه می‌تپد،
حسی که حتی در نبودت،
با من زندگی می‌کند.
و من، با هر نواژه از تو،
دوباره عاشق می‌شوم... .


در صورت بیان ایرادات توسط ناظر، آیا خودتان آنها را ویرایش می‌کنید یا به ناظر واگذار می‌کنید؟ خودم ویرایش می‌کنم.

مورخ ثبت درخواست: Aug 13, 2025
سلام و درود.
با درخواست نظارت شما موافقت شد.✅
ناظر شما: @Reyhane
لطفا منتظر گفت‌و‌گویی از جانب ناظر خود بمانید و تاپیک اثر خود را تا زمان تایید توسط ناظر ایجاد نکنید.
موفق و موید باشید.🤝🤍
 

*RaHa._

نتیجه‌ی اعتماد بی‌جای ما شدین شما!
اشتباه بزرگ انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2025-07-18
نوشته‌ها
403
سکه
2,220
نام‌کاربری: *RaHa._

نام و نام خانوادگی: رها سلطانی

نوع کتاب: دلنوشته

عنوان کتاب: بازمانده‌ی روشنایی

ژانر کتاب: تراژدی، روانشناختی

نویسنده کتاب: رها سلطانی

زبان اصلی کتاب: فارسی

تعداد صفحات (پارت)‌: نامشخص

خلاصه کتاب: در دل سکوت و سایه‌های گم‌شده،
انسانی در جست‌وجوی خویش سرگردان است.
هر قدم، یادآور شکست‌ها و سوال‌های بی‌پاسخ گذشته است.
تنهایی، راهی پرپیچ‌وخم و تاریک می‌سازد،
اما هنوز نوری کوچک در افق می‌درخشد.
بازمانده‌ی روشنایی،
داستان یافتن خود میان تاریکی و بازگشت امید است... .


مقدمه کتاب: من گم شده‌ام در خویش
و هر سؤال، طنابی است که مرا به تاریکی می‌کشاند.
سکوت با من سخن می‌گوید
و من پاسخ را در بازتاب خویش می‌جویم.
هر نفس، نوای گمشده‌ای است که
پژواک گذشته را به یاد می‌آورد؛
هر لحظه، زمزمه‌ای است از آن‌چه رفته و آن‌چه هرگز نرسید.
من و خویش، در رقصی بی‌پایان و نامرئی، در پی کشف گمشده‌ایم.
در جایی که شک و امید در هم می‌آمیزند
و روشنایی، شاید، تنها بازمانده است... .


در صورت بیان ایرادات توسط ناظر، آیا خودتان آنها را ویرایش می‌کنید یا به ناظر واگذار می‌کنید؟ خودم ویرایش می‌کنم.

مورخ ثبت درخواست: Aug 14, 2025
 
  • لـایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: یآس

oldladY

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2025-08-05
نوشته‌ها
1
سکه
2
Username: oldladY

نام و نام خانوادگی: بهارک نادری

نوع کتاب: رمان

عنوان کتاب: مط*رب

ژانر کتاب: تراژدی، عاشقانه

نویسنده کتاب: oldladY

زبان اصلی کتاب: فارسی

تعداد صفحات (پارت)‌: نامشخص

خلاصه کتاب: کسی چه می‌داند میانه‌روی زمانه تا کجا می‌خواهد بازی کند؟! عایشه را عاشق و مصطفی را به بیراهه کشاند. البته دست تقدیر به بدی بازی‌های هوس‌انگیز عارف نیست؛ اما... چه کسی می‌داند در انتهای این ماجرا آسمان زیر سایۀ کدام کوه غروب می‌کند؟!

مقدمه کتاب: در آسمان پیچ خوردن را چه می‌دیدیم؟! در روز چقدر آسمان را می‌بینیم؟ عایشه؟! گوش می‌کنی؟! آسمان را می‌گویم! او را چقدر می‌بینی؟!

در صورت بیان ایرادات توسط ناظر، آیا خودتان آنها را ویرایش می‌کنید یا به ناظر واگذار می‌کنید؟ به ناظر واگذار می‌کنم.

مورخ ثبت درخواست: Aug 16, 2025
 

رها آداباقری

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-06
نوشته‌ها
279
سکه
1,380
نام‌کاربری: نیهان

نام و نام خانوادگی: رها آداباقری

نوع کتاب: رمان

عنوان کتاب: جان نواز

ژانر کتاب: عاشقانه، درام

نویسنده کتاب: رها آداباقری

زبان اصلی کتاب: فارسی

تعداد صفحات (پارت)‌: نامشخص

خلاصه کتاب: به راستی پروایی در به دار کشیدن آمال و آرزوهای خود تنها راهی‌ست که هرگز در این لایزالی دنیای خاکستری به خدا نمی‌رسد. وقتی نهایت زورت را می‌زنی تا تک‌به‌تک تارهای زندگانی نوبرانه و فلاکت‌بارت را روی نوت بنوازی. گاهی قصه‌ای عاشقانه و برگرفته از خواستن و نرسیدن و همچنان خواستن و پشت پا زدن به رنج‌های رنگ و رو رفته‌ی گذشته نوشته می‌شود و می‌گوید که ای حوری، ای ساکن بهشت، آدم‌های آزاد نامی هستند که در میان غربت دیارهایشان و دل‌هایی که در گروی هم جای می‌گذارند، سرچشمه‌ای گم شده از زندگی را باز‌ می‌گردانند و از سوختن و نواختن هیچ هراسی ندارند.

مقدمه کتاب: هر کِی ز حور پرسدت، رخ بنما که «هم‌چنین»
هر کِی ز ماه گویدت، بام برآ که «هم‌چنین»
هر کِی پری طلب کند، چهرهٔ خود بدو نما
هر کِی ز مُشک دم زند، زلف گشا که «هم‌چنین»
هر کِی بگویدت «ز مه، ابر چگونه وا شود؟»
بازگشا، گره‌گره، بند قبا که «هم‌چنین»
گر ز مسیح پرسدت «مرده چگونه زنده کرد؟»
بوسه بده به پیش او، بر ل*ب ما که «هم‌چنین»
هر کِی بگویدت «بگو، کشتهٔ عشق چون بود؟»
عرضه بده به پیش او، جان مرا که «هم‌چنین»

مولانا


در صورت بیان ایرادات توسط ناظر، آیا خودتان آنها را ویرایش می‌کنید یا به ناظر واگذار می‌کنید؟ خودم ویرایش می‌کنم.

مورخ ثبت درخواست: Aug 15, 2025
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 7) مشاهده جزئیات

بالا