جدیدترین‌ها

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | انجمن رمان نویسی بوکینو

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

دنباله دار تباه ترین کار یا فکرت

Atrisa1235

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-09
نوشته‌ها
325
پسندها
903
امتیازها
123
سکه
1,832
  • #11
۱۵ یا ۱۶ سالم بود ماهم مثله دختر مردم می رفتیم آموزشگاه منتها صدام بلند بود شبیه این بلند گو قورت داده ها آدم خودش نمی فهمه خلاصه خونمون دور بود ازاین آموزشگاه باید ماشین می گرفتم وکلاسام چتدساعت فاصله ما از صبح الع طلوع تا شب همون طور واس خاطر دوتا کلاس ولمعطل توسالن می نشستم وای امان از لحظه ای که یه هم کلاسی آشنا می دیدم شروع می کردم به غیبت وتبادل اطلاعات سالنم خالی اکثرا صدا می پیچید:ROFLMAO:این وسط یکی از معلمای مرد بودجوونم بود نگو این گوش میده من نمی دونم😂😂😂 یه بار اتفاقی دیدم کلاسش تموم شده همون جور نشسته زل زده به من با دقت گوش میده می خنده 😂😂معلوم نبود تواین دوماه ازکی منو سوژه کرده مگه من آدم سابق شدم اصلا کمرم شکست 😂:ROFLMAO:درست منو نمی شناخت ولی هروقت منو می دید زل می زد بهم می خندید🥲 خلاصه که خدا لعنتش کنه من دیگه کلاس نرفتم 😂😂😂
 

Narin ✿

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-02-12
نوشته‌ها
156
پسندها
3,414
زمان آنلاین بودن
3d 6h 13m
امتیازها
63
سن
20
محل سکونت
☁️
سکه
1,354
  • #12
بعد از سیندرلا داستان اسباب بازی‌ها روی بورس بود.
اون تایم من وهم اینو داشتم که اسباب بازی ها واقعا حرف میزنن و همیشه پشت در میشستم تا ببینم کی قراره ماجراجوییشونو شروع کنن:)
تهش که صدا ازشون بلند نمیشد سرشون داد می‌کشیدم که من میدونم شما زنده اید حرف بزنید، تهش ارور404 همچنان ادامه داشت و اونا واقعا جون نداشتن.
انقدر میزدمشون که حرف بزنن. گاها با چاقو شکمشونو نصف می‌کردم!
جزای عروسکی که حرف نمیزد مرگ بود.
من یه روانی احمقِ کیوت بودم:)
منم مثل تو منم...
منم این بلا رو سر باربی‌هام میاوردم
من عاشق کارتون باربی‌ها بودم و دقیقا فکر می‌کردم که عروسکای باربیم زنده‌ن
با زور و کتک و مخفی شدن پشت اتاق، می‌گفتم الانه که حرکت کنن و باهم حرف بزنن، بعدم می‌گم منم ببرن اون دنیای رنگی و قشنگ‌شون:))))))
حتی موهای یکی از باربی‌هام رو کامل کچل کردم به عنوان تنبیه که چرا حرف نمی‌زنه چی رو از من مخفی می‌کنه، من صاحبشم، من به کسی چیزی نمی‌گم. هزار بار قول میدادم شما حرف بزنید قول میدم به کسی نگم شما زنده‌اید♡♡)
جزای باربی که حرف نمی‌زد دست و پا شکستن و کچل کردن‌شون بود.
 

GiGi

[مدیر تالار گرافیک + کیدرامر انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-01-01
نوشته‌ها
79
پسندها
2,544
زمان آنلاین بودن
6d 23h 13m
امتیازها
83
محل سکونت
خونه‌مون
سکه
392
  • #13
منم مثل تو منم...
منم این بلا رو سر باربی‌هام میاوردم
من عاشق کارتون باربی‌ها بودم و دقیقا فکر می‌کردم که عروسکای باربیم زنده‌ن
با زور و کتک و مخفی شدن پشت اتاق، می‌گفتم الانه که حرکت کنن و باهم حرف بزنن، بعدم می‌گم منم ببرن اون دنیای رنگ و قشنگ‌شون:))))))
حتی موهای یکی از باربی‌هام رو کامل کچل کردم به عنوان تنبیه که چرا حرف نمی‌زنه چی رو از من مخفی می‌کنه، من صاحبشم، من به کسی چیزی نمی‌گم. هزار بار قول میدادم شما حرف بزنید قول میدم به کسی نگم شما زنده‌اید♡♡)
جزای باربی که حرف نمی‌زد دست و پا شکستن و کچل کردن‌شون بود.
مامانم بچگیام ارایشگر بود.
حالا بگذریم از اینکه من همیشه ناخن مصنوعی هاشو میدزدیدم و اون فکر میکرد ارایشگاهش جن داره؛)

بعد من یه باگ تباهی داشتم.
عاشق باربی بودم بشدت!
انقدر که هیچی برام مهم نبود فقط باید کلکسیون باربیم همیشه پر میبود.
خلاصه من خیلی تباهانه باید همیشه‌ی خدا اینارو اونجوری که دوست داشتم ارایش میکردم و همیشه هم بابت اینکه وسایل ارایشی گرون مامانمو حروم کردم سرزنش میشدم.
یه بار هم یه باربی داشتم ازون اصلایی که چش و چال و همه جاشون واقعیه و فیک پلاستیکی نیستن
دماغش خیلی قوس داشت اومدم فن بزنم دماغشو عمل کنم. چشت روز بد نبینه کلا بریدم دماغشو با تیغ!

زشت نشد، ولی هیچ وقت اون حس رضایتو بم نداد.
اون گرون ترین و قشنگ ترین باربی زندگیم بود😭

تازه بعدش کلاه مویی های گرون ننم رو که الان خداتومنه از هم ریسه میکردم تا برای باربیام مو درست کنم. اونجا واقعا با چوب دنبالم میفتاد.
یه مدتم لباسای خودمو قیچی میکردم تا برا اونا لباس بدوزم.
میدونی من انقدر لباسای قشنگی برای عروسکام میدوختم که مامان با وجود شدت عصبانیتش اعتراف میکرد که واقعا اون لباسه خیلی با ایده و قشنگه!
 

سون آی

🖤⃟ ɪᴍ sᴛɪʟʟ ɪɴᴛᴏ ʏᴏᴜ
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2023-08-01
نوشته‌ها
1,907
پسندها
5,143
زمان آنلاین بودن
9d 18h 20m
امتیازها
373
سکه
9,077
  • #14
آغاااا یه چیز دیگه😂😂😂😂
یه روز و من و مامانم و خاله‌مو و دخترش«هم اندازمه» رفتیم تو شهر...
دیگه تا رفتیم دکتر و پکتر و یه چند تا کار دیگه‌ام انجام دادیم غروب شد
یادمه دختر بزرگ خاله‌ام که خونه‌شون بود قرار بود برای ما اسنپ بگیره
اون موقع فکر کنم هشتم بودم که گوشی موشی نداشتیم😂
آغاااا دختر خاله‌ام خلاصه اسنپ گرفت و زنگ زد که اسنپ میاد سر جاده، برید اونجا تا چند دقیقه‌ی دیگه میاد بعدم گفت که ماشینه یه ۴۰۵ خاکستری😂😭
آغا ما هم همون‌طور که گفت میریم سر جاده که خوب می‌بینیم که ۴۰۵ خاکستری خفن یه گوشه وایساده😂😂
ما هم بدون این‌که از سر نشینش بپرسیم که آقا شما اسنپ مایی یا نه؟
خیلی پرو پرو در ماشین رو باز می‌کنیم و میریم داخل می‌شینیم😔💔
یادمه اول من و بعد دختر خاله‌ام داخل شدیم
هی روزگار
فقط قیافه‌ی پسره وقتی که رفتیم رو صندلی‌هاش نشستیم
وقتی همه سوار شدیم دیدیم حرکت نمی‌کنه
همچنان نگاه پسره این‌طور بود😳
ما که می‌دونستیم چیکار کردیم و چی شده از فرط خجالت سرامون پایین بود البته به جز من که خودمو به زور نگه داشته بودم که نترکم عه خنده
تا خاله‌ام آخرش پیشدستی کرد و گفت مگه شما انسپ نیستید؟!
یادمه تا گفت نه پایین رفتمون با خدا بود
نای و حرکتی نداشتیم داداش
«از حق نگذریم خدایی وقتی رفتیم داخل ماشین پسره بسی جذاب بود منم اون موقع بچگی و هزار رویا💔
 

سون آی

🖤⃟ ɪᴍ sᴛɪʟʟ ɪɴᴛᴏ ʏᴏᴜ
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2023-08-01
نوشته‌ها
1,907
پسندها
5,143
زمان آنلاین بودن
9d 18h 20m
امتیازها
373
سکه
9,077
  • #15
باز هم من😂😂
همین امسال بود که ۱۰ تیر عروسی داداشم بود و من یه هفته قبلش رفتم خونه‌ی داییم یاسوج بود. خونه ی خودمون یاسوج نیست تو یکی از شهرهای بویراحمده... حالا 😂
وقتی رفتم خونه‌ی داییم که پنجشنبه بود و دایی و زن داییم این‌ها قرار بودن برن روستا خونه‌ی ننه‌مون، من و دختر داییم خونه‌شون تنها موندیم چون دختر داییم پنجشنبه‌ها عصر کلاس زبان داشت دیگه موندیم حونه شون و کلاً بگم چون بهم خیلی اعتماد دارن یعنی من اگر باشون باشم تا قله‌ی قافه می‌ذارن باهام بیان تنها... من‌و نبینید شیطونم پاش برسه یه پا مردم برا خودم💪»
دو سال ازم کوچیک‌تره ولی قدش ازم بزرگتره طوری که اگر شما ببینید فکر می‌کنید ازم بزرگتره😭😭:neutral_face:
آقا ما عصر شد و من بردمش کلاس زبانش و همون‌جا منتظر موندم تا کلاسش تموم بشه و باهم برگردیم.
وقتی برگشتیم برا خودمون هله هوله گرفتیم که مثلاً شب که شد بخوریم... .
ساعت‌های ده و نیم شب بود که دختر خاله‌ام زنگ زد گفت منم می‌خوام بیام پیشتون، اونم یه سال ازم کوچکتره و قدششششششش بلند«فقط من بین‌شون ریزه‌ام😭»
حالا می‌رسیم به اصل داستان😂😂😭😭😭😭😭
آقا دختر خاله‌ام گفت من سر کوچه‌ام اون‌جا یه سگ وایساده می‌ترسم بگیرم، بیایید دنبالم.
ما هم پوشیدم و رفتیم دنبالش سگم بگیر نبود از اون بیچاره‌های ناناس، دلم براش می‌سوخت.
موقع برگرشتن خونه‌ی بغلیِ داییم این‌ها از اون باکلاسا بود، من شیطون رفت تو جونم که باید آیفونشون رو بزنم😭😭😭
هیچ وقت یادم نمی‌ره
حالا من فقط آیفونشون رو دیدم فکر نمی‌کردم دوربین داشته باشن که همه‌ی اطراف خونه رو زیر نظر بگیرن😂😂😂😂😂😂😂😭😭😭😭
آقا دختر داییم گفت نکن زشته ولی‌ دیگه دیر شده بود
من رفتم و اون‌ها فرار کردن که برن در حیاط رو باز کنن‌‌...
دو بار آیفون رو زدم و الفرارررررر
ولی‌... ولی دوربین ما رو گرفته بوددد
پشیگار و خوم 😂😭
نیم ساعت بعد یکی در حیاط رو زد به خدا من هنوز فکر نمی‌کردم که صاحب خونه‌ی بغلی اومده باشه دم دررررررر
ما سه تا دختر تنها تو خونه بودیم قطعاً نمی‌شد بریم در حیاط رو باز کنیم اونو ساعت ۱۱ شب... باورتون نمیشه گفتیم نکنه دزدی چیزی باشهههه رفتیم در خونه رو هفت قفل زدیم
بعد دختر داییم رفت تو پنجره گفت کیه؟!
یه مرد بودد حالا ما که نمی‌دیدمش ولی انگار جوون می‌اومد گفت بیایید بیرون در خونه‌ی منو می‌زنین فرار می‌کنید. این‌جا بود که اشهد خودمون رو خوندیم 😂😂😂😂
من از اون به بعد هیچ وقت دیگه آیفون مردم رو نزدم نمی‌زنمم دیگه😭😭
دختر داییم گفت نمیشه در و باز کنیم کسی خونه نیست و ببخشید و فلان و
ولی من جنازه‌ام رو زمین بود به خدا
بعدم انگار حالا نمی‌دونم از بس ترسیده بودم فکر کردم داره با پلیس حرف می‌زنه و...
دیگه مردِ رفته و ولی داستان هنوز پا بر جا بودددد
ما فکر می‌کردیم می‌خواد بره پلیس رو بیاره و فلان....😂😂😂
مثل دزدا سناریو می‌پیچیدیم اگر اومدن من«خودم» خودمو به دیوونه‌گی می‌زنم دختر داییم به پلیسا می‌گه که مثلاً من یه تختم کمه اومدم زنگ در خونه‌شون رو زدم :ROFLMAO::ROFLMAO::ROFLMAO::ROFLMAO:
هیچ وقت یادم نمی‌ره چه شکلک‌هایی در می‌آوردم که بگن دیوونه‌ای چیزی‌ام
 
آخرین ویرایش:

Atrisa1235

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-09
نوشته‌ها
325
پسندها
903
امتیازها
123
سکه
1,832
  • #16
منوچندنفرازدوستام یه دبیرستان می رفتیم سال دهم یه سرویس بانوان داشتیم این خانوم دارنده روحیه بالا بود ساعت ۵ بلند می شدیم آماده تا شیش سرویس هرروز باآهنگ دامبلی دیمبو ازاینا که تو عروسیا می زارن با صدای بلند هنوز همه جاتاریک بودمی اومد دم در می بردمون انگار عروس کشون بود دیر بیرون می اومدیم بوق بوق می زد😂😂😂فک کنین یه سال تموم حینه رفت وبرگشت 😂😂🤦‍♀️🤦‍♀️همه توکلاس خواب بودن من مغزم رقص آذری پخش می شد🙂😂😂خلاصه سال یازدهم سرویس عوص شد این خانوم انگار کشتیاش غرق بود آهنگی هرروز می زاشت
یه تریلی غم ازروم ردشد
آهایییییی عالیجناب عشششق وکوفت
ننه دارن منو می برن نزار ببرن 🤣🤣🤣
صداشونم بلند پخش می کرد وسط زیست خوندن ننه دارن منو می برن حفظ می کردم🤦‍♀️😂😂😂🤦‍♀️🤦‍♀️😂😂کلا هیچی دیگه قدر اولی ندونستیم 🥲
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 14) مشاهده جزئیات

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
بالا پایین